برف است دیگر، زلزله که نیست! دیدنِ عکسهای برفی که آدم را غمگین نمیکند! فوقاش این است که آدم دلش برای مملکتاش تنگ شود، که نمیشود. مدت هاست دلش برای مملکتاش تنگ نمیشود.. در عوض، دلش برای همهی آن روزهای برفیِ دوتایی تنگ میشود که صبح، به جای کار سوارش کند و بروند بامِ تهران، قبل از آنکه برفها دستخورده شده باشند.. یا بروند کافه تشریفاتِ کاخِ سعدآباد یا باغ فردوس. یا نصفِشبها ول بگردند توی میرداماد. بگذار همه منتظر بمانند، مگر این روزها چندبار ممکن است تکرار شوند؟ اصلن، ساعتها رانندگی و ترافیک فدای صبحانههای داغِ صبحهای برفیِ گوشهگوشهی تهران با خندههای شاد و گلولههای سپید.. رنگ به رنگ خاطره، رج به رج خیال، دانه به دانه برف، قطره به قطره اشک، گله به گله آتش، برف است دیگر! سونامی که نیست! دیدنِ عکسهای برفیِ خندانِ غریبهها که آدم را غمگین نمیکند! فوقش این است که چشماناش را ببندد و نگاه نکند نگاه نکند که هزاربار خیالِ پالتوی قرمز وسطِ سفیدیِ برف، چشماش را نزند که دستهای یخ کردهاش را به گرمای دستاناش نسپارد که تصور این روزها را نکند که لابد اینبار، اوست که میرود دنبالِ کسِ دیگری.. تو سوارش نمیکنی و او شاید با شالگردن آبی دستباف تو، پالتوی قرمزِ دیگری را میانِ برفها نگاه میکند و عکس میگیرد از خندههاش. برف است دیگر، برف اما.. برفِ سه سالِ پیش کجا و این برف کجا..
۲۰۱۴
این روزها که میگذرند، به بی تفاوتی میگذرند. روزهای آخرِ سال است و اینجا همه شاد. برای من ولی، نه مفهومِ سال هست و نه آخرِ سال. هیچ روزی با قبل و بعدش فرق نمیکند و هیچ صبحی، طورِ دیگری شروع نمیشود.
امشب را باید مست بود، یا اقلن در حالِ خوشگذرانی. در عوض من انتخاب کردهام که نشسته باشم در خانه و به برنامههای مسخرهی تلویزیون اکتفا کنم. هی سعی میکنم یادِ پارسال نیفتم و درِ همهی خاطرهها را قفل و کلید کنم. دستِ خودِ آدم نیست اما، یک چیزهایی هی مثلِ پتک میکوبند توی سرت. پارسال با یک شیشه اسمیرنف و کمی هلههوله، این وقتها داشتیم توی جمعیت راه میرفتیم که یک جایی با منظرهی نسبتا قابلِ قبول پیدا کنیم برای دیدن آتشبازی. سرد بود و وحشتناک شلوغ، ولی من که میدانستم آخرین روزهای داشتناش است و شاید تنها سالِ نوی میلادیِ با هم الواطی کردن، دقیقه دقیقهاش را میبلعیدم. حالا که فکرش را میکنم، توی همهی این مدت، هر برنامهای که داشتیم یک جورهایی به زورِ من بود. اگر خودم برنامهریزی نمیکردم و اصرار نمیکردم، شاید همین ذرهذره خاطرههایی که حالا گاه و بیگاه مثلِ یک شهاب، برقی میزند و سقوط میکند هم نبود. هرچند که مطمئن نیستم این بودناش بهتر هم باشد!
طرفهای چهار صبح بود که مست، برگشتیم خانه و من حتا نمیتوانستم لباس عوض کنم. گرسنه بودم و یادم نیست از یخچال چه غذایی در آورد و خوردیم. خوب یادم هست ولی، که از لبِ تخت غلتیدم و افتادم پایین. حوصله نداشتم بلند شوم و برگردم روی تخت و وقتی بعدن گفت که از مستی از روی تخت افتادهام، دلم خواست انکار کنم و بگویم که یادم نیست. خواستم که یادم نباشد. خیلی چیزها بود که میخواستم یادم نباشد. ولی بود. هست. حافظه نه با مستی پاک میشود، نه با دوری. حافظهی لعنتی صاف همان جاها که باید پاک شود، چنان میچسبد به در و دیوارِ کلهات که انگار همین دیروز همهچیز اتفاق افتاده.
دلم مستیِ بی دغدغه و خندهی از ته دل میخواهد. دلم آغوشِ آرام و امنیتِ بی ترس و لرز میخواهد. دلم یک بغلِ سفت میخواهد که چند دقیقه هم شده، یادم برود این همه تلخیِ این روزها را.
کاش امسال سالِ بهتری باشد. یک سالِ تمام به عزاداری گذشت. کاش امسال اگر نه به خنده، لااقل به آرامش بگذرد. به شما هم مبارک.
بفرمایید بوقلمون!
برگزار شد. به خوبی. به آرامش.
خودم را آمادهی یک روزِ تلخ و سخت کرده بودم، روزی که هزار تا خاطره رژه بروند جلوی چشمم و هر یک لقمه بماند توی گلویم از فلش بکهای همین روزِ پارسال، که تصمیم گرفته بودم همین مراسمِ کریسمس را به تمام و کمال برایش اجراکنم، که تا اینجاست و فرصتِ تجربه دارد، دیده باشد و تجربه کرده باشد. همهی شوق و انگیزهام او بود و به لذت، همهی سختیِ خرید و درختِ کریسمس و درست کردنِ بوقلمون و غیره را به جان خریده بودم. امسال پیشپیش، برای اینکه تنها نباشم و حجمِ بارِ خاطرهها بر فرقم کوبیده نشود، تصمیم گرفتم همان مراسم را برگزار کنم، به اتفاقِ همان دوستانِ پارسال، منهای او که به خاکِ فراموشیاش سپردهام. این بار در خانهی من.
نتیجهاش، دو شب و یک روزِ خوب و به یاد ماندنی شد با کلی خنده و کلی رفاقت و یک غذای دلچسب، که حالا کمکم دارم متخصص میشوم در درست کردناش. باور نکردنیست مکانیزمِ مغزِ آدم و بایگانی کردنِ نا آگاهانهی تصویرها و خاطرههای دلخراش و غصهآور. حیرتانگیز است تأثیرِ داروها بر روندِ به فراموشی سپردن. کاش زودتر از اینها شروع کرده بودم و کمتر زجر میکشیدم!
این هم دوستِ عزیزِ امروزِ ما که برای آماده کردناش، نزدیک به پنج ساعت وقت صرف شد! راضیام از نتیجه!

BEFORE

DURING

READY?.. GO!

AFTER
مردن از گرسنگی به ز مردن از غذای بد
من یک چاینیز خورِ حرفهای هستم. هم خانهایِ گرامی قبل از رفتن، یک وعده غذای آماده گذاشته بود در یخچال و رفته بود. از آنجا که اصلن حال و حوصلهی آشپزی نداشتم و از دیشب هم هیچچیز نخورده بودم، با صبر و حوصله گرماش کردم و ریختم توی کاسه. همان اول بویاش زد توی ذوقام ولی فکر کردم که به خاطرِ زیادی داغ شدن باشد. چشمتان روزِ بد نبیند، چاپستیکها را که گذاشتم توی دهانم و لقمهی اول را بلعیدم، فهمیدم که این غذا هر چیزی هست، چاینیز نیست! آنقدر چرب و بدمزه بود که متعجب، شروع کردم به زیرورو کردناش، شاید بهتر شود. با یادآوری اینکه دوباره یک کیلو لاغرتر شدهام و صحنهی امتحان کردنِ لباسهای امروز صبح، سعی کردم که خودم را قانع کنم باید خورد و کمی جان گرفت. امروز صبح یکهو به سرم زده بود که هرچه لباسِ مهمانی و شب دارم امتحان کنم و ببینم در چه وضعیتی به سرمیبرم. نتیجه اینکه فهمیدم اگر مثلن امشب، یا فردا شب، یا اصلا یک شبی از این شبها، مهمانی دعوت شوم، تقریبا همهی لباسهای درست و حسابیام به تنم زار میزنند و حتا یکیشان قابلِ پوشیدن نیست. حتا لباسهایی که برای عروسیِ برادرم پوشیده بودم، آن وقت که خیلی برنامهریزی شده و با کلی تلاش و کوششِ شبانهروزی، با کلی رژیم و ورزش مثلن لاغر شده بودم و همهچیز به خوبی و خوشی اندازهام بود. باز جای شکرش باقیست که تا حراجهای بعد از کریسمس چیزی نمانده! خلاصه که به هر زحمتی، چند لقمه دیگر بلعیدم و طاقتم تمام شد. رفتم بسته بندیها را از سطل در آوردم که ببینم چه معجونیست این غذا و تازه فهمیدم که علاوه بر مزهی مزخرفاش، دو سه روزی هم از تاریخاش گذشته. با خوشحالی بقیهاش را در سطل خالی کردم و حسِ انسان دوستیام گٔل کرد، که بیایم روشنگری کنم و بگویم ای مردمان، اگر هیچ کدام در انگلستان هستید یا گذرتان این طرفها افتاد، از گرسنگی هم بمیرید این یکی غذا را نخورید! عجالتن بنده را هم به مهمانی دعوت نکنید! کمی صبر کنید تا لباس مناسب بخرم!

یلدای دانهدانه
آدمها عوض میشوند. آدمها همه چیزشان عوض میشود. حتا سلیقهها و علایقشان. حتا نظرها و قضاوتهاشان. حتا چیزهای مهم و غیرِ مهمشان. میشود که آدمی مثلِ من، که این همه سالِ عمرش، همیشه عاشقِ سنتها بوده و چیزهایی مثلِ یلدا و نوروز و تولّد، برایش کلی ارزش و اهمیت داشتهاند، حالا تک و تنها نشسته باشد توی خانه، جلوی کامپیوتر، و حتا برایش مهم نباشد که امشب شبِ یلداست یا هر شبِ لعنتیِ دیگر. میشود که دو سالِ گذشته را اینجا توی این کشورِ غیرِ یلدایی، با هزار ذوق و هیجان، پیِ هندوانه و آجیل و انار بوده باشی و این باشد سفرهٔ پارسال ات:

و حالا به هیچ کجای مبارکات نباشد که خرِ این حرفها به چند؟ که نشسته باشی یک گوشه تک و تنها برای خودت و باز زده باشد به سرت که زار زار گریه کنی بدونِ اینکه دلیلِ خاصی داشته باشد. که هی فکر کنی نکند این حالِ بد و افتضاحات برای این باشد که سه روز، به اجبارِ سفرِ به ناگهان پیش آمده، قرصهایت را نخوردهای و حیران باشی که مگر میشود یک مادهی شیمیایی، تا این حد اثر داشته باشد؟ مگر میشود که فقط با سه روز نخوردناش، یکهو اینطور ریخته باشی بههم؟
پارسال به چه ذوق و عشقی، شبِ یلدا گرفتیم. هیچ وقت برایش مهم نبود.. به زور میکردم توی پاچهاش. همهچیز را. از یلدا و چهارشنبهسوری و تولّد گرفته تا نوروز و کریسمس. آنقدر ذوق و هیجان داشتم و آنقدر به فکرِ سفره چیدن و بساط جورکردن بودم که گاهی به او هم سرایت میکرد ذوق و شوق بچگانهام. لابد حالا امسال هم به ذوقِ یک نفرِ دیگر و یک جای دیگر، هندوانه و انار میخورد و با هم فالِ حافظ میگیرند. چه اهمیتی دارد اصلن؟ گورِ پدرِ خودش و همهی این حرفها. برای من هم اصلن مهم نیست و همهی این هذیانها صرفن بهخاطرِ عوارضِ قطعِ ناگهانی فلوکسیتین است. اصلن بقیهاش مهم نیست و حتا این سر دردِ مداوم و گریههای من و چشمهای ورمکرده و حالِ تهوع و سرگیجه، همهاش بهخاطرِ این قرصهای لعنتیست که یادم رفته بود ببرم و حالا تا یکی دو هفتهی دیگر دوباره خوب میشود. همین که دوباره زیرِ حجمِ کارِ روی سرم مانده له بشوم و توی یک خروار قول و تاریخِ تحویل فرو بروم، یادم میرود که احساس چیست و عشق و عاشقی کیلویی چند است؟ یادم میرود که یک آدمِ ساخته و پرداختهی ذهنِ من، دست از سرِ کچلِ من برداشته و شرّش را از سرِ من کم کرده. آخر او که یک آدمِ واقعی نبود. او را من ساخته بودم. عاشقِ یک خیال و تصور شده بودم. عاشقِ آدمی که یک تکّه از پازلِ گم شدهی رویاهایم بود. دیگر حتا آدمِ واقعیاش را نمیدیدم. که اگر میدیدم، خیلی قبلترها، خودم شرش را از سرم کم کرده بودم. خیلی اتفاقی، یک شباهتهایی در این آدمِ واقعی با آدمِ رویاهای من، برایم کسی را ساخته بود که اصلن وجودِ خارجی نداشت. من توی تصور و خیالِ خودم، یک آدمِ مهربانِ عاشقپیشه میدیدم که من را دوست دارد. حالا اینکه اتفاقن آن آدم واقعی شعر هم میگفت گاهی و من عاشقِ شعر بودم از بچگی، برایم یک شخصیتِ خیالی رمانتیک ساخته بود، انگار که همان بوده که میخواستهام. اینکه لاغر و استخوانی بود و من کلا از آدمهای لاغرِ مو سیاهِ چشم سیاهِ کمی تا قسمتی زشت و زمخت خوشم میآید، او را شبیهِ تصویرِ ذهنی قدیمیِ من کرده بود و من را کور و کر. خلاصه که من یک وقتی به شکرِ داروهای شیمیایی، به خودم آمدم و دیدم که ای بابا، اصلن آن آدم کجا و عشقِ من کجا؟ بیخود نیست که فرهاد اینهمه سال پیش خوانده که «عمرِ اندوه در قرنِ ما یک سال بیش نیست».
این روزها حتا درد و اندوه هم چارهی شیمیایی و درمانِ دارویی دارند. این روزها عشق کشک است، اما کشکی که حتا به کارِ غذا درستکردن هم نمیآید. این روزها عاشقی، انتزاعیترین مفهومِ زندگیِ تبلیغاتیِ ما آدمهاست و احساساتی شدن، یک تکه از همین فیلمهای هالیوودی که به زور کردهاند توی حلقمان. عمرِ احساسِ آدمها، اندازهی عمرِ کالاهای تبلیغاتیِ تلویزیون است، یا شاید حتا کمتر. این روزها دیگر یلدا گرفتن هم مسخره و بی معنیست. مثلِ همهی کارهای دیگر. این روزها فقط باید مثلِ یک آدمآهنی کار کرد. کار کرد که بشود مثل ایک آدمآهنی زندگی کرد. اینطوری همه چیز خوب پیش میرود و زندگیِ آدم هم به سامان میرسد. این روزها باید دانههای انار را فقط ریخت پای مرغ که خوشمزهتر بشود و هندوانههای زرد خرید که به یلداهای سورئالِ روزگارِ پست مدرنمان بخورد و فیلسوفهایمان بتوانند هنوز برای آدمها و احساساتشان فلسفه ببافند و خودشان از فلسفههایی که به خوردِ بقیه دادهاند سود ببرند. این روزها همه خوب هستیم. شکر. همان بهتر که اعتقادمان هم قوری چای راسل باشد یا هیولای اسپاگتیِ پرنده. مثلِ من که در حالِ بررسی اعتقاداتم، هنوز نفهمیدهام «قوریِ چایباور» هستم یا «پستافاریان». هر کداماش هم که باشد، ما که راضی هستیم! یلدای زردِ دانه دانهتان مبارک!
A proper Saturday morning

دیشب نصف شب از سفرِ اجباریِ شفیلد و چند روز بیمارستان بودن کنارِ خالهات برگشتی، تا حدودای سه – سه و نیم در نهایت خستگی خوابت نبرده و غلت زدی توی تختت، به هزار و یک چیز فکر کردی و هزار و یک خاطره رو مرور کردی و یه میلیون فلش بکِ لعنتی توی سرت دور زده و هزار خط نامه و ده تا پست تو فکرت نوشتی و پاک کردی. طرفای ظهر با سر دردِ وحشتناک از خواب بیدار شدی، هیچی قهوه توی خونه نمونده، چند روزه قرصای فلوکسیتین رو نخوردی و اونقدر کار کردی که مغزت دیگه جواب نمیده. توی همین یه هفته یه کیلو دیگه کم کردی و حال و حوصله نداری حتا چیزی بخوری. پالتو رو میکشی به تنت و نسخه ات رو میگیری دستت. بارون میاد ولی حتا حوصله نداری چتر برداری. از داروخونهی سرِ کوچه قرصهاتو میگیری، با یه قهوهی سیاهِ بزرگ. داغیِ لیوانِ قهوه توی دستت زیرِ بارون و بوی ملایمش کم کم یادت میاره که یه صبحِ شنبهی کامل یعنی همین. برمیگردی خونه، قرصتو میخوری، قهوه رو با صدای موزیک میری بالا و سر دردت که آروم میشه، تازه به خودت میگی: امشب شبِ یلداست. و چهقدر که مهم نیست. و چهقدر که دیگه هیچ چی مهم نیست.
اعترافهای ریز – چهار
آقاجان بنده آدمِ بسیار حسودی هستم! اصلا هم از گفتنش خجالت نمیکشم!
فردا تولّد دوست و همکار و همخونهایِ بنده است. اینکه حالا خودم برای تولدش برنامهریزی کردم که امشب بریم بیرون و این حرفا هیچ، حالا حسودی میکنم که دیروز و امروز براش کادو رسیده با پست. اصلن من همیشه از اینکه چیزی غیرِ منتظره و با پست (یا با پیک توی ایران.. یادش به خیر) برسه به دستم خوشم میومده. هزار بار هم تا حالا واسه آدمایی که دوستشون داشتم این کارو کردم، خیلیاشو با کلی دردسر و بدبختی، ولی واقعیت اینه که خودم همیشه میخوره توی ذوقم وقتی که منتظرم. امسال که کلا مزخرفترین تولدِ همهی عمرم بود. شاید من انتظارم از آدما زیاده، شاید کلا متوقع هستم، ولی دستِ خودم نیست، وقتی فکر میکنم که اگه من بودم چیکار میکردم و بعد هیچ کس هیچ کار نمیکنه، ناراحت میشم. اینکه آدما یه قدم از کامفورت زونِ خودشون بیرون نمیان. اینکه به راحتی میگن نشد، نمیشد، راه نداشت، یا این حرفا. اینکه من اگه بخوام کاریو انجام بدم آسمون و زمینو به هم میریزم که انجام بشه، ولی هیچ کس اطرافم نیست که اینطوری باشه. خلاصه اینکه، من حسودم! حالا هم دلم گرفته. هزار تا چیز یادم میاد و هزار تا خاطره و هزار تا ناراحتی و هزار تا انتظارِ برآورده نشده. بعد هم همیشه میذارم تقصیرِ خودم و انتظاراتِ خودم. خودمو راضی میکنم که مشکل از منه که زیادی توقع دارم و باید راضی باشم و این حرفا. ولی واقعیت اینه که من هیچ کسی رو دور و برم ندارم که حتا یه ذره شبیه من فکر کنه یا عمل کنه. هیچوقت نداشتم. طبیعتن منم حسودی میکنم! خجالت هم نمیکشم!
کشفیات دلنشین – سه
من تا حالا دوستی نداشتم که اسمش پگاه بوده باشه. اما حالا یه پگاهی یه جایی هست که من فقط صداشو شنیدم ولی یه طورایی دوستش دارم. هیچ دلیلِ خاصی هم نداره البته، ولی از اینکه گاهی با خشونت بهم میتوپه یهطور لذتِ شبه مازوخیستی میبرم. طبیعتن اگه مامانم همینطور باهام دعوا کنه جبهه میگیرم اما پگاه که مینویسه، به خودم میگم خوب راست میگه دیگه! جمعش کن!
کلا امروز سرِ حالام و حالم خوبه. غیرِ اینکه زیاد حال و حوصلهی کار ندارم، مشکلِ دیگهای نیست! یه کشفِ تازه هم کردم که کلی باعثِ خنده و مسرتم شده! یه رادیو به اسمِ روان پریشانِ بینقطه که تا الان گویا شش تا برنامه پر کردن و من در حالِ گوش کردنِ سومی یا چهارمیش هستم.
خلاصه اینکه، ای جماعت! از دست ندین! ما که والا دلمون شاد شد از تحلیلهاشون من بابِ سریالهای ترکی و غیره و آهنگای دامبولی و روشنفکرمآبی و قرطیبازی دوستان! اونقدر که با اینکه اول تصمیم داشتم در ادامهی موضوع خشونت علیهِ زنان و ۲۵ نوامبر بنویسم، فعلن به ابرازِ کشفیاتم بسنده میکنم و خاطرهی خشونتها رو میذارم واسه بعد!
علی ایحال، امروز روزِ خوبیست و ما سرِ حال! در جریان باشین که همیشه هم گریه و زاری نیستا! باشد که رستگار شویم!
and the life goes on

این هم دومین پنجرهی اتاقِ من، که هر روز چشمام را به پاییزِ رنگ رنگ نوازش میکند. باید یاد بگیرم که شاد شوم از دیدنِ اینهمه زیبایی و لذت ببرم از این همهرنگ. این گلها یادگارهای شش هفته خوابیدنام در خانه هستند و مونسِ این روزهایم. دو گلدان ارکیده و یک سیکلامن. آن فلفلِ به غایت تند را البته خودم خریدهام که هر یک گلِ جدیدش، لبخندی به لبِ من مینشاند.
هر تکّه پشتِ این پنجرهها، یادیست و خاطرهای که حالا دیگر بسکه دمِ چشم بودهاند، عادی شدهاند و نخنما. دیگر تا صاف صاف زل نزنم و سعی نکنم به یاد بیاورم، هیچ احساسی در من ایجاد نمیکنند. حتا آن دستِ دورِ گردنِ مجسمهای که روزی دنیایی محبت بود و عشق، حالا یک تکه سنگ است، درست مثلِ صاحباش. این را که نوشتم با خودم فکر کردم که آیا صاحباش من هستم یا او که به یادبودِ سالگردِ دوستیمان، یکی از آن سالها، خریده بودش؟ چه فرق میکند؟ مهم این است که حالا هر دو، سنگ هستیم. سنگهایی که باید زل زد و نگاه کرد تا یک چیزی از پشتِ گرد و غبارشان پیدا شود. نمیدانم چرا فکر میکردم که یک عکسِ دیگر قبلن گذاشته باشم از پشتِ پنجرهی خانهی قبلی، که یک وقتی خانهی مشترک بود. ولی هرچه گشتم پیدا نکردم. کلا من علاقهی خاصی به پشتِ پنجره دارم. یکی از جاهای موردِ علاقهام توی خانه، پشتِ پنجرههاست. برای همین هم هروقت میروم یکجا خانه ببینم، حتما به پشتِ پنجرههاش دقت میکنم. ایران زیاد پیدا نمیشود، یعنی نه خانهی زرتشتام و نه خانهی میرداماد، هیچ کدام پشتِ پنجره نداشت، البته پنجره که داشت، اما لبهای که بشود چیزی گذاشت رویاش نداشت. خانهی بچگیهایم هم نداشت. اتاقِ او توی خانهی سعادتآبادشان هم نداشت. فقط یک قابِ آهنی داشت که آن مگنتهای کوچکِ من را زده بود بالایش. با یک شاخه گلِ رز خشکشده که یک بار که مریض بود برایش برده بودم. آن مگنتها بعدا با ما این همه راه آمدند تا لندن، و کلی وقت هنوز نگاه کردن به آنها لبخندی میآورد به لب. حالا اما قاطیِ بقیهی چیزهایی که خودم برایش وقتِ رفتن بسته بندی کردم، لابد یکجا گم وگور شدهاند. تهِ جعبهای یا شاید توی آن سامسونتِ کذاییِ خاطراتِ دفن شدهاش. اتاقِ جدیدش توی خانهی جدیدشان را هم که هیچوقت ندیدم. نمیدانم. به هر حال اهمیتی هم ندارد، او که علاقهای به پشتِ پنجره ندارد.
زندگی باید خالی شود از این جزئیاتِ بی اهمیت که به هیچ دردِ هیچکسی نمیخورند. به هر گوشهی اتاق که نگاه میکنم، خندهام میگیرد از این همه ریزریزِ خاطره که سالهای سال بهدوش کشیدهام. از آدمها، دوستها، از خودم، از لحظههام. اصلن اینکه من آدمِ خوردهریز جمعکن و خاطره نگهداری هستم، خیلی خندهدار است. یک بار باید بنویسم که چند بار توی زندگیام جابهجا شدهام و چند بار اسباب کشیِ اساسی کردهام. آن وقت معلوم میشود که چه آدمِ بیکاری هستم که هی خوردهریزها را با خودم از این خانه به آن خانه، از این شهر به آن شهر و از این کشور به آن کشور کشیدهام. بعد شما هم میتوانید به من بخندید که مثلن یک قابی که سال هفتاد و نه، هم کلاسیِ دانشگاهام که آن وقتها عاشقم بود برایم درست کرده، هنوز داشته باشم. البته این یکی را استثنائاً با خودم هیچجا نبردهام، این یکی همینجا مانده بود به امانت تا همین امسال. ولی آن هزار تکّه ریزریزِ دیگر، هی با من آمادهاند اینطرف و آنطرف و فکر کنم که حالاحالا هم بیایند. آخر حالا دیگر فقط قشنگاند. حالا دیگر فقط به دردِ پشتِ پنجره میخورند. وگرنه مثل خیلی چیزهای دیگر که عذابم میدهند، جمعشان میکردم و میگذاشتم زیرِ تخت. توی همان جعبه که بلیتهای سفرِ دو سال پیش ایتالیا را گذشتهام که با هم رفتیم، یا بلیت یک طرفهی برگشت از فرودگاهِ استنستد وقتی که خودم رفتم بدرقهاش کردم که برود و دیگر برنگردد.
اصلن همان بهتر که نیست. همان بهتر که رفت. حالا فکر میکنم که چه گندی داشت میزد به زندگیِ من. و من هم به خاطرِ اینکه عاشقش بودم، اصلن نمیدیدم و نمیفهمیدم. باید خوشحال باشم که حالا محدود شده به یک تکّه سنگِ پشتِ پنجره، آن هم گاه به گاه. یا این قلبِ قرمزِ چوبی که عینِ هم خریدیم شبِ آخر و آویزان است به چراغ پایه دارِ کنارِ تخت.ِ برای همین هم هست که من به پشتِ پنجره علاقهی خاصی دارم. که بشود همهی خاطرهها را روزمره کرد و چال کرد. که آنقدر به یک چیزی که عذابت میدهد نگاه کنی، که مندرس شود و از ریخت بیفتد. غیر از گلهام که به خاطرِ زنده بودنشان، رشد میکنند و توی دلام بزرگ میشوند. مندرس که نمیشوند هیچ، هی هم بیشتر بهشان وابسته میشوم. مواظبت میخواهند و آب دادن، حتا نوازش و مغازله. و همین فرقِ یک موجودِ زنده است با یک تکه خاطرهی غبار گرفته. حتا اگر یک گلدانِ ارکیده باشد یا یک فلفل مکزیکیِ تند. میارزد به هزار تا آدمِ سنگ شده.
و زندگی ادامه دارد.
چرخ و فلک
امروز از آن روزهای مزخرفِ بی معنیست که نه فقط دست و دلام به هیچ کار نمیرود، که منتظرِ یک تلنگر هستم از صبح برای گریه کردنِ این بغض که راهِ گلویم را بسته و کلافهام کرده. آدمها و حرف زدنشان، راه رفتنِ زنِ برادرم در خانه و چمدان بستناش برای رفتن به ایران، انتخابِ لباسهاش، ذوقاش برای ست کردن محتویات مزخرف چمدان، حتا بوی غذای گرم شده دچارِ تهوعام میکند. دلم میخواهد دست بگذارم روی گلوی هر کس دور و برم راه میرود و خفهاش کنم. میخواهم به آدمها بگویم بمیرید، گم شوید. در عوض، لبخند میزنم و مودبانه جواب میدهم. میخواهم بروم پایین، توی کوچه، و این پمپِ بادِ مسخرهی پر سر و صدا را بگیرم و بزنم توی سرِ این آدمهای بیکار که هر روز میآیند برگهای کوچه را جمع میکنند. حتا این موسیقیِ آرامِ ملایم که مثلن گذاشتهام تا آرامام کند، آنقدر زجرآور است که انگار طبل میکوبند در سرم. آنقدر قهوه خوردهام که احتمالن تا صبح خوابم نمیبرد و آنقدر عصبیام که نمیتوانم هیچ کاری را برای بیش از پنج دقیقه ادامه دهم. دنبالِ یک لنزِ فیکس میگردم برای دوربینام و دو تا عکسِ اجرای چند شب پیشِ سین را اِدیت میکنم و بعد دو خط تایپ میکنم برای کارِ شاهرخ که مانده سرِ دلم و باید تا آخرِ هفته آمادهی چاپ شده باشد و یک کتابِ مجانی دانلود میکنم روی آیپد و یک زنگ میزنم به سعید که یکهو انگار دلم برای حرف زدن با او یکذره شده و جواب که نمیدهد آهنگ را عوض میکنم که اینقدر نکوبد توی سرم و یک خطِ دیگر تایپ میکنم و یک عکسِ دیگر و بعد ایمیلام را برای بارِ هزارم چک میکنم و یک خط جواب روی وایبر و زنگ میزنم که بچهها کاغذِ خوب بخرند برای پرینتِ سربرگ و باز میآیم اینجا که ببینم چه چیزِ جدیدی هست برای خواندن و سرگیجه میگیرم از اینهمه دورِ بی حاصل. همهی اینها میشود نیم ساعتِ امروز و من از صبح هی تکرار میکنم این دورِ باطلِ از این شاخه به آن شاخه پریدن را و حالا که اینها رفتهاند بیرون و خلوت شده، سعی میکنم چند کلمه بنویسم شاید به اجبار فکرم یک جا جمع شود و کمی آرام بگیرم.
امروز از آن روزهاست که کاش فقط زودتر شب شود و تمام شود و تمام شوم.
خواب

یکی از همین روزهای پاییزی، یک برگِ نارنجیِ تازه از درخت افتاده را از کفِ کوچه برمیدارم و برایت پست میکنم. نه پاکت لازم دارد نه تمبر، نه حتا آدرسِ تو خودش پرواز میکند تا روی بالشات کنارِ موهایی که دیگر بلند هم نیست. یک روز صبح، چشمانات را که باز میکنی یک برگِ نارنجیِ تازه از درخت افتاده آرام، بر گونهات بوسه میزند درست همانطور که من اولِ هر صبح آرام میبوسیدمات و تو خواب بودی.
با افتادنِ هر برگِ زرد، از من دورتر میشوی
اینجا، از پشت پنجره
رو به پنجرهای نشستهام که رنگهای اغواگرِ پاییز را به تمام قد، پخش میکند به صورتام و من از پشتِ شیشه، به کوچهای نگاه میکنم که هر صبح، دوباره پر شده از برگهای زرد و نارنجی. کارگرهایی با پمپهای باد که بدونِ خستگی، هرروز برگها را جمع میکنند تا برگهای جدید برای بوسیدنِ کوچه در نوبت نمانند. نزدیکتر، پشتِ پنجره و درست جلوی میز، گلدانِ ارکیدهی کوچکی که میشود به دست درازکردنی، گًلبرگهاش را نوازش کرد. لیوانِ مداد رنگیها و همان دو تا شمعدانِ کوچکِ دسته دار، با همان سه گلدانِ نارنجیِ موجدار و گلهای مثلن آفتابگردان مانندش، که فرسنگها راه آمدهاند با من تا این گوشهی دنیا، که آنقدر گذشته و آینده را درهم تنیده کنند که گاه آدم یادش برود کجاست و چهکار میکند. که یک وقتها سرت را بلند کنی و زل بزنی به این معجونِ پیشِ رویات که هر تکّهاش روایتِ روزی و یادی و خاطرهایست و هر رنگاش، ترجمانِ اشکی و لبخندی. میزی که ایدهآلِ کار کردن است و تنها کاری که نمیشود کرد پشتاش، کار! یک خروار همتِ گم شده لازم است و یک چمدان انگیزه، برای بستن این همه کارِ انباشته که شده بارِ خاطر و پیش نمیرود از بس که این دل، جان ندارد.
آدم به از دست دادن عادت میکند، فراموش نمیکند

از دیشب هزار حرف و جمله توی سرم دور میزند، که وقتِ نوشتن، پنج کلمهاش هم سرِ هم سوار نمیشود. فستیوالِ فیلم ایرانی لندن است این روزها. دو تا فیلم دیشب دیدهام، «خسته نباشید» و «حوضِ نقاشی». شبِ قبلش هم «برف روی کاجها». یکی دو شب قبلتر هم «گذشته». احساس میکنم که دیگر حتا دلتنگِ ایران هم نمیشوم. هیچ صحنهای از تهران یا هیچ جای دیگر، دلتنگم نکرد. فقط کویر دلم را لرزاند. آرزو کردم که برمیگشتم به همان سال، همان شبِ کویر، همان سفر. به همان حالِ آشفته و آن نگرانیِ روزهایی که قرار بود بعدش بیایند. همان درد حتا. فکر کردم که فقط چند سالِ قبل بود، چهار سال به گمانم. چقدر در اوج بودم و چقدر خوشحال. کافی بود دست دراز میکردم و قلقلکم میدادند همهی ستارههای آسمان کویر. روزهایی که رفت و دوستانی که یکیشان هم نماند. آدمهایی که یارِ غار پنداشتم و جز بارِ خاطر نبودند. گاهی فکر میکنم که مسبّبِ تنهاییِ این روزهام، بختِ بد است و تصادفِ روزگار. بعد به خودم نهیب میزنم که تو از کی به بخت و اقبال متوسل شدهای؟ دغدغهی این روزهام شده مرورِ ایامی که میشد جورِ دیگری باشند و وزن کردنِ درست و غلطهام توی ترازوی بی کفهای که هر طرفاش را بگیری، آن طرف از دستت در میرود. هی نشستهام فکر میکنم که کجا اشتباه بود و کجا را نباید میکردم و کجا را باید یک طورِ دیگر میکردم و اگر چهکار کرده بودم حالا شاید شاد تر بودم و شاید هنوز خنده به لب. کجاش باید درسِ عبرت شود و کجاش تجربه و کدام را نباید تکرار کنم لابد، اگر به فرض پیش بیاید باز. آخرش هم به هیچ جا نمیرسد و میگویم اصلن بودنام عوضیست و اشتباهی، جای یک کسِ دیگری را که میشده باشد و نیست تنگ کردهام. بعد فکر میکنم که توی دنیای به این گل و گشادی، هیچ کس جای هیچ کس را تنگ نمیکند و اصلن به حالِ این دنیا و هیچ کسِ دیگر هم فرق نمیکند که که آدمهاش که هستند و چه میکنند. بعد دلم میخواهد که ول کنم بروم نپال، یا تبت، بروم اصلا بودایی بشوم یا تارکِ دنیا. اندازهی سیر شدنِ شکمام کار کنم و قیدِ این زندگیِ ماتریالیستیِ احمقانه را بزنم که هی دارد آدمها را بیشتر غرق میکند و از هم دورتر. بعد فکر میکنم که بدونِ تکنولوژی چقدر دوام میآورم و اصلن چرا اینهمه عوض شدهام که منِ عاشقِ شهرهای شلوغ و همهمه و زندگیِ پر تنش و پرصدا، فراری شدهام از دیدنِ آدمها و شنیدنِ صدایشان؟ دلم میخواست نقد بنویسم روی این چهار تا فیلم و بگویم که هر کداماش را وقتی که میدیدهام، چه فکرهایی کردهام و همهی لحظههای هر فیلم چهطور گذشته و کجاش را دوست داشتهام و کجاش را نه. دلم میخواست یک نوار همهی فعل و انفعالاتِ مغزیام را ضبط میکرد و حالا به جای زور زدن و نوشتن، همهاش را پیاده میکردم و میگذاشتم کنارِ هم، که دیگر عزا نگیرم که چرا همهچیز اینطور یادم میرود و چرا حافظهام یاری نمیکند. بعد فکر میکنم که چرا منِ اینهمه فراموشکارِ بی حواس که حافظهام در زندگیِ روزمره از ماهی هم کمتر شده، یادم نمیرود نبودناش را و فراموش نمیکنم آنهمه خاطره و آنهمه لحظه را که به هیچکار نمیآیند مگر زجر و عذابِ من. و بعد دوباره و هزارباره، جملهای که از دیشبِ «خسته نباشید» سرِ زبانام مانده تکرار میکنم که:
آدم به از دست دادن عادت میکند، فراموش نمیکند

اندر احوال خودخواهیها
حالم از این همه خودخواهیِ آدمها به هم میخورد.
طرف اسم خودش را گذاشته دوست صمیمی، دو ماه است یک احوال هم نپرسیده، حتا با اینکه از عملام خبر داشته.. حالا رفته کامنتهایی را لایک کرده که چهار سالِ پیش در صفحهاش نوشته بودم. لابد باید افتخار کنم به چنین دوستان!
ع. هم بعد از پنج هفته، ایمیل فرستاده باز. یک فیلم گرفته از صدفها و ظرفی که برایش خریده بودم، رویش، شعری از خودش را دکلمه کرده. لابد باید فکر کنم خواسته شعر را برای من بگوید. بعد دوستان عزیزش میآیند به من نصیحت میکنند که برو دنبالِ زندگیات. فراموش کن.
نمیفهمم چرا آدمها انگار فقط پیِ نوستالژی هستند. یک نقبی که میزنند به خاطراتشان، خودشان را با دو کلمه خالی میکنند و فکر نمیکنند این دو کلمهها، برای یک نفرِ دیگر شاید فقط همین چند حرفِ خشک و خالی نباشد.
حد و اندازه ندارد خودخواهیِ آدمها.
دل خوش سیری چند؟
دو سه روز است که اضطرابِ عجیبی گرفتهام، پیش از این، به این شکل اضطراب را تجربه نکرده بودم. از یک روز عصر شروع شد، قلبم تند میزد بدونِ اینکه دلیلِ خاصی داشته باشد، فکر کردم تأثیر آن چند ایمیلِ کذایی باشد از کسی که خودش را آشنا معرفی کرده بود و یک اسمِ خیالی هم ساخته بود برای خودش. سعی کردم فکر نکنم. از سرِ میز بلند شدم، قدم زدم توی خانه، یک چایی ریختم و برگشتم سرِ کار، اندکی آرامتر.
دیروز زودتر شروع شد، بعدازظهر بود. چند ساعتی که گذشت بدتر شد. فکر و خیال رهایم نمیکرد. فکر کردم به خاطرِ ناهار نخوردن باشد. رفتم کمی غذا خوردم. بهتر نشد. دستهایم میلرزید. فکرم رفت به ایمیلها. به آن آدمِ خیالی. گفتم، بگذار فکر کند باور کردهام حرفهاش را و اسم و داستانی که برای خودش ساخته. چه اهمیتی دارد؟ هر کسی هست و هر هدفی داشته و دارد، بگذار دلش خوش باشد. هی دستم رفت به آخرین ایمیلاش جواب بدهم و بگویم یک کلمه از داستانت را باور نکردهام. گفتم شاید آرام شوم. اینکه آدمها فکر کنند دروغشان را خریدهام، عذابم میدهد. بعد فکر کردم، خوب که چه بشود؟ کسی که این وسط بیشتر عذاب میکشد، آخرش من هستم. به حالِ آن آدمِ خیالی که فرق نمیکند. کمی دیگر داستان سرِ هم میکند که مثلا من قانع شوم. اگر میخواست راست بگوید که از اولش راست میگفت. آدمها در موقعیتِ دروغ گفتن، فقط به دروغِ بیشتر اصرار میکنند، پس بیفایده خواهد بود هر حرفِ بیشتر. دراز کشیدم روی تخت. بهتر نشدم. سرم را گرم کردم به یک کارِ نامربوط: مرتب کردنِ کاغذها. نشد. حواسم سرِ جا نبود. لرزشِ دستها هم بهتر نشد. فکر کردم به خاطرِ کوتاه شدنِ روزها باشد و اینکه چه زود تاریک شده. چه دلگیر شده. اینکه تنها بودم. اینکه حوصلهی هیچ کس را نداشتم. سعی کردم بخوابم. سعی کردم فکرم را به کارِ دیگری مشغول کنم.
امروز زودتر شروع شد، همین یک ساعت پیش، قلبم شروع کرد به تند زدن. نه قهوه کمک کرد، نه چای سبز، نه موزیک. سرم را به کار گرم کردم، بدتر شد. شروع کردم به نوشتنِ این حرفها، بهتر نشده. اضطراب رهایم نمیکند. تقریبا هر چند دقیقه دستهام را میگذارم روی چشمهام و سعی میکنم فقط به آهنگ گوش کنم. یک نفسِ عمیق میکشم و چند کلمه مینویسم. بهتر نمیشود. صدای تپشِ قلبم را از وسطِ صدای آهنگ تشخیص میدهم. دستم را میگذارم روی قلبم و فشار میدهم، ریز و تند میزند. حواسم سرِ جا نیست. برمیگردم به ادیت کردنِ عکسهایی که باید چند هفته قبل آماده میشد. پیش نمیرود. از روی عکس برمیگردم به نوشتن و چند کلمه مینویسم. برمیگردم به عکس. سرم را میگیرم توی دستهام و سعی میکنم تمرکز کنم. تا عصر هزار تا کارِ عقبمانده هست و من نشستهام پست مینویسم. اضطرابم بیشتر میشود. قرار است کمک کند؟
کشفیات دلنشین – دو
وام گرفته از پلاک ۸۰
هزار سال ديگر؛
میبايست اين شهر، تو را بهخاطر داشته باشد؛ هزار سال ديگر، هنوز نبودنت بیرحمانه درد دارد؛ هزار سال ديگر، زير بارش باران، اشك های مردی پنهان میشود؛ هزار سال ديگر، واژگان رنگ تو را دارند؛ هزار سال ديگر هم مردمانی هستند كه عاشقانه آلودهی تو شدهاند؛ هزار سال ديگر، تمام نيمه های پُر و خالی فنجان چای نقشی از لبان تو بر كنج خود دارند؛ هزار سال ديگر هنوز يادت، شيرين میكند قهوه ها را؛ هزار سال ديگر رد چشمان تو در تاريخ مانده است؛ هزار سال ديگر هيچ اتفاقی نمیتواند مثل آمدنت به زندگی دامن بزند؛ هزار سال ديگر، تو، آن باد موافقی كه ابرها براي بارش میخواهند؛ هزار سال ديگر، تو، بغض شدهای در گلوی آدمهایی كه بغض تو را از پدرشان به ارث بردهاند؛ هزارسال ديگر، تو نباشی، اين همه بر باد میكارند؛ هزار سال ديگر، گيسوی آشفتهی تو، مهمترين و بزرگترين بحران جهان است؛ هزار سال ديگر، چشمان تو، تنها پايتخت بشری است؛ هزار سال ديگر، معجزه، بوسههای تو میشود و گونههای كسی را سرخ میكند؛ هزار سال ديگر، تو، تنها مقصد مشترك ثانيهها میشوی؛ هزار سال ديگر…
هزار سال ديگر من سال هاست خوابيدهام وهزار سال خواب تو را ديدهام!
کابوسهای روزانه
یک روزهایی هست که هیچ چیز سرِ جایاش نیست. به هر چیز دست میزنی یا سراغِ هرچه میروی، یک جایاش لنگ میزند. یک روزهایی هست که دلِ آدم، انگار منتظرِ یک تلنگر است که بشکند، که بریزد پایین. همهی آدمها غریبه میشوند و غیرِ قابلِ اعتماد. همهی دستها، انگار که خنجری در آستین داشته باشند و منتظر، که تا دسته فرو کنند در دلات.. هی دورِ خودت راه میروی و هی هزار تا فکر را بالا و پایین میکنی. هی رج به رجِ خاطرهها را دست میکشی و با نوکِ انگشتهات، دانههای خالی را میشماری.. رنگهات همه خاکستری میشوند و آسمانات ابری و گرفته. دلت پر میکشد که برگردی نگاه کنی به عکسهایی که حالا از همهجا غیرِ یک هاردِ خاک گرفته پاک کردهای و به صدایاش گوش بدهی که برایت شعر میخواند. بعد چشمهات را ببندی و فکر کنی که همینجا کنارت نشسته و دارد دنبالِ یک مقالهی جدید میگردد، یا یک آهنگِ تازه از یک خوانندهی ناشناس. هوسِ شنیدنِ صدایش رهایت نمیکند و انگشتهات، پیِ رگهای برجستهی دستهاش، توی هوا سرگردان میمانند. حتا بلیتِ فیلمی که میخواستی حتما توی سینما دیده باشی، تمام شده و گویا که همهی درها بستهاند به اندک دلخوشیهایی که میشد باشد و نیست.
یک روزهایی هست که انگار، همهی لحظهها کابوسی هستند که تمام نمیشوند و بیدار نمیشوی. فقط از یک کابوس به کابوسِ دیگر میپری و هی پیِ دستی میگردی که تکانات دهد و بگوید: بیدار شو! همهاش یک خوابِ آشفته بیشتر نبود..
پینوشت: امروز درست شد نه ماه.. و من هنوز باردار غمی هستم که خون میخورد و رهایم نمیکند..
اعترافهای ریز – سه
خیلی بیشتر از آن که فکر میکردم ضعیف هستم.
هنوز هر چیزِ کوچکی اینطور حال و احوالام را منقلب میکند.
به دو بهانهی نه چندان کوچک و نه چندان مرتبط
اول
ترسناک شده این دنیای عجیبِ مجازیِ من. آخرین کامنتِ پستِ قبل آنقدر فکرم را گرفتار و درگیر کرده که هرچه تلاش میکنم، ذهنم آرام نمیشود. نه اینکه ذرهای برایم مهم باشد که شناخته شوم، یا اینکه بترسم از خوانده شدنِ خط خطیهایی که قرار بوده آبی باشند بر آتشِ دلم. راستش حتا ترس و واهمهای ندارم از تیغِ قضاوت و حرفهای آدمها. یک وقتی بود که برایم مهم بود شناخته نشوم، که کسی نداند این دردها از کجا روی هم جمع شده و چه به سرم آمده. میترسیدم که کسی ضعفم را بداند و تحقیر شدنم را ببیند. حالا دیگر هیچ کداماش مهم نیست. یک وقتی کسرِ شأنام بود بگویم «نخواست».. بگویم » ول کرد، رفت».. انگار که این موردِ تصمیمِ دیگری واقع شدن، مهرِ تحقیری بود بر پیشانیام برای همهی آنها که میخواستند بگویند «گفته بودیم که!».. یا «از اول معلوم بود!».. حالا ولی نه اصل مانده و نه فرع، نه اول و نه آخر. برای همین هم دیگر برایم فرق نمیکند که از اول معلوم بوده و من نفهمیده بودم، یا من درست فهمیده بودم و همه اشتباه فکر میکردند! خلاصه اینکه، همهاش به هر حال میگذرد.
دوم
برای دوستِ بسیار عزیزی که همهی این ماهها، به حرفهایم گوش کرد و سعی کرد آرامام کند:
نه یادم رفته بود، نه اصلا ممکن بود که یادم برود. در واقع کلی منتظرش بودم و کلی برنامه ریزی کردم! فقط گویا سیستمِ تحویلِ پستیِ مملکتِ فخیمهی شما کار و برنامهی ما را به هم ریخت! قرار بود صبحِ اولِ وقتِ دوشنبه برسد که من هم بتوانم بعدش زنگ بزنم و تبریک بگویم، نشد. هی صبر کردم که برسد به دستت، نرسید. آخرش مجبور شدم بگویم که یادم رفته بود تولدت را، که شاید اقلا لطفِ سورپرایز سرِ جایش بماند. این هم که انگار نشد! حالا شده چهارشنبه و گویا قرار نیست تحویلاش بگیری! سیستم به من میگوید دو بار آمدهاند و کسی نبوده که بگیرد، فکر کنم باید بی خیالِ همهی فکرهایم بشوم و خواهش کنم خودت بروی بگیریاش. ببخشید! هیچ وقت هیچ چیز آنطور که میخواهی پیش نمیرود! با همهی این حرفها، تولدت مبارک!
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
۱
به حسابِ خودم، دو ماه و نیم یا کمی بیشتر توی غار نشسته ام. از این مدت، شش هفتهاش دربست صرفِ همان عملی شد که هی عقب افتاده بود، تا الان. اینکه آدم دستی دستی بزند خودش را چلاق کند هم داستانی ست. قرار بود عملِ کوچکِ بی دردسری باشد. قرار بود فقط ۴۸ ساعت مراقبت لازم داشته باشد و ۱۰ روز بعد هم بشود راحت راه رفت. نشد. شش هفتهی تکمیل گرفتار شدم. وابستگیِ مطلق. گرفتارِ لطف و مرحمتِ دیگران. مدیونِ لطفهایی که خیلیشان شاید از سرِ اجبار بودهاند نه از تهِ دل. چند دوستی که بیش از همه منتظرِ یک احوالپرسیِ خشک و خالیشان بودم، تنهایم گذاشتند. دریغ از یک حال و احوالِ ساده.. آن یک نفری هم که فکر میکردم اقلن وقتِ ناخوشی و ناراحتی، یک احوالپرسی را دریغ نمیکند، یا دست کم، دلش برنمی دارد که ناراحتم کند، دو هفته بعد از عمل، زنگ زد، که به جای احوالپرسی، به منِ افتاده توی تخت، بگوید که وقتی خواسته دخترِ اتفاقن خوب و خوش هیکلی را نوازش کند، آن هم نیمه مست، من آمدهام جلوی چشماش و از آنجا زده بیرون. شاید منتظر بود خوشحال شوم و تشکر کنم. نابود شدم. پر پر زدم. نفهمیدم چرا وقتی همین چند هفته قبلترش، کوبیده توی سرم که «زندگیِ ما از هم سواست و هر کدام راه خودمان را میرویم»، باید من را در جریانِ آرامشی بگذارد که در آغوشِ دیگران میجوید. چهقدر سنگدل بود و نمیدیدم. عزاداری کردم. گریه کردم. انگار که مردهام را این بار با دستهای خودم گذاشتم توی گور. خاک ریختم و چال کردماش. چند روز بعد، درست سرِ هشت ماه از رفتناش، نصفِ شب بلند شدم و همهی خاطرههای مشترک، همهی عکسها، همهی حرفها، حتا اسمش را، پاک کردم. همهی ایمیلها را کردم توی یک فولدر، با یک فیلتر، درش را هم بستم، یک طوری که اصلن جلوی چشمم نیاید. بیست و چهار روز شده حالا، که پاک ماندهام، از اعتیادی که رفته توی رگ و ریشهام.
۲
گذشت. اما.. چه سخت گذشت.
۳
دیروز دکتر برایم فلوکسیتین تجویز کرد، بابتِ افسردگیِ حاد. اینجا توی این کشور، به این راحتیها تجویز نمیکنند. پیشنهادِ اول تا دهم اغلب مشاوره است یا روشهای غیرِ دارویی. آن وقتها، آن روزهای پروانگیاش، میخواست اسمارتیز بریزد توی قوطیِ قرصهام.. همین دیروز بود انگار.. حالا اگر بود، لابد سیانور جای اسمارتیز را میگرفت. بهتر که نباشد. کاش هیچ وقت هیچ جای زندگیام نبود.. کاش همه چیز مثلِ یک مشت عکس و اسم و نامه، پاک میشد و میرفت پیِ کارش. کاش.
۴
امروز از شر عصا و این بوتِ لعنتی خلاص شدم. امروز بدونِ عصا و روی پای خودم راه رفتم. امروز کلی توی اتاقم، توی راهرو، هال، همه جا قدم زدم. هرچند که برای شش هفتهی آینده باید تمامِ وقت، حتا توی خانه، کفشِ ورزشیِ درست و حسابی پا کنم و اصلا پابرهنه یا با هیچ کفشِ دیگر راه نروم.. راضیام اما، یک حسِ آزادیِ عجیبیست که گماش کرده بودم.
۵
راه میافتم، کم کم. آرام آرام.
ما که دل شکستهایم… یاد است که میحجرد
چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود و نمیدانستم.. کجا بودم این همه وقت؟
…
اینجا روزها آنقدر تکراری شدهاند که گذرشان حس نمیشود. چند وقت شد؟ دو ماه؟ سه ماه؟ یا بیشتر؟ چقدر وقت است که روز و شبام سرِ هم شده و خواب و بیداریام یکی؟ به گمانم هر قدر هم پنهان شوم و در خودم فرو بروم، هیچ چیز عوض نشود و من هم بهتر نشوم. حتا هر قدر که خودم را به کارِ مدام و بی وقفه مشغول کنم. حتا هر قدر هم که به تخت بچسبم و از خواب بیدار نشوم.
یک وقتها آنقدر زندگی به تمسخرت میگیرد، که اگر نخندی لج میکند و بدتر به زمینات میزند. زیاد فرق نمیکند که این مدت کجا بودهام یا چه کردهام. واقعیت این است که همانطور که اینجا نبودهام، هیچ جای دیگر هم «نبودهام».
فکر کردم که نوشتن را ترک کنم، اینجا را ترک کنم، هر چیز که یادم میاندازد دلتنگیهای تمام نشدنی را.
هر چیز که میشد کمک کند امتحان کردهام: کارِ بی پایانِ کشنده، مسئولیتِ سنگین، وسطِ آدمها و زندگیِ مسخرهشان غرق شدن، اجبار به همزیستی، و درد.
دردِ مفرط.
کمک نکرد، نمیکند.
هزار و یک اتفاق افتاده و هیچ هم اتفاق نفتاده. زندگیِ پوچ. تکراری.
انگار اینجا دوستهای بیشتری دارم تا در دنیای واقعی، اینجا بیشتر نبودنم به چشم آمده تا پیشِ آن همه به اصطلاح دوست با آن حجمِ خاطرهی مشترک و هزارها لحظهی باهم سپری شده. زندگیِ مجازی آدم را پایبند میکند، گرفتارِ مرام و معرفتی که شاید این روزها دیگر در دنیای دور و برت پیدا نشود.
…
یک خروار خواندن بدهکارم و یک دنیا جواب. یادم نیست آخرین بار که محبتی اینقدر صادقانه به دلم نشست، کی بود؟ دلم خوش است به بودنتان.
تا زود
ترک عادت موجب مرض است
دلم خیلی گرفته، اونقدر که حتا نمیتونم جلوی بیصدا اشک ریختنمو بگیرم،
هوا داره سرد میشه، گرفته شده، بارونیه،
حتا نمیدونم چمه، نمیفهمم. اصفهانیا میگن: راه به حالم نمیبرم. نمیبرم واقعا.
همین.
هیچی تموم نشده. هیچی بهتر نشده. هیچی عوض نشده.
فقط زندگی تکراری شده، یکنواخت.
روزهای خاکستری، ابری، گرفته.
باید خودمو جمع و جور کنم..
برگشتم که بنویسم،
خواستم ترک کنم، خوندنو،نوشتنو،
فک کردم شاید اگه دیگه اینجا رو باز نکنم،
شاید یادم بره، شاید دست بردارم از تکرار خودم.
نشد.
هنوز دارم خودمو تکرار میکنم. هنوز دور میزنم. دورِ باطل.
…
میخونمتون، زود. شاید دلم باز بشه.
پرنده شو
برای گلدن، بابت دستگرمی و تشکر چینی بند زن چینیِ بالهایت را بند میزند تو پر باز میکنی و آفتاب از میان بالهای شکستهات دلِ قبیلهای را شاد میکند. همهی مردان قبیله به طلابالهایِ تو چشم دوختهاند تو آرامآرام، اوج میگیری و میان پرهای طلاییات گم میشوی. عشیرهای چشم انتظارِ درخشیدنِ توست، پر باز کن پرواز کن.
و اما از کافهنشینی
خوب، بنده سه هفتهی کامل دربهدری رو با موفقیت تموم کردم و بالاخره جا و مکانم درست شد. حالا خوبیش اینه که بعدِ این همه ولگردی در سطحِ شهر و کافهنشینی و هر شب یهجا سرکردن و چمدون کشی، بالاخره به زحمتش میارزید! یا شاید اینقدر سخت گذشته که دیگه هرچی میشد راضی بودم! خلاصه اینکه، این چند روزِ آینده به اسبابکشی میگذره و من فعلن اقلن برای اینترنت هم که شده، همچنان کافهنشین خواهم بود!
از مزایای این مدت یکی این بود که جونسخت شدم، دیگه اینکه یاد گرفتم چطور با یه اشاره، بدونِ یک کلمه حرف، به کافهچی بگم حواسش به وسایلِ من باشه تا برم دستبهآب!! از همهی اینها مهمتر، احساس میکنم که اصلن دلم نمیخواد هیچ پسری حتا در فاصلهی نزدیکتر از یک متریم باشه! صبح داشتم فکر میکردم که الان حتا اگه به بهترین آدمِ دنیا هم بر بخورم، دلم نمیخواد که تنهایی و خلوتمو به خاطرش خراب کنم! اصلن این حالتِ استقلال یه خوبیهایی داره، که آدم دلش نمیخواد از دستش بده. میمونه اینکه یه سری دوستِ متناسب برای اهداف و زمانهای مختلفام در ذهنم مشخص کنم که هر وقت قراره از همخونه بودن و همخونههام خسته بشم، یک راست برم سراغِ اونا! حالا باید دید که تا کی به حرفای امروزم پایبند میمونم و کی دوباره شروع میکنم به غر زدن!
پی نوشت:
مسلما هیچ کدومِ این حرفها، ذرهای از دلتنگیهای همهی لحظههای روز و شبم رو کم نمیکنه!
دایره
خوابگردِ خیابانهای تنها تنهای شبهای بیخواب بیخوابِ رویاهای آشفته آشفتهی نبودنات
نبودنات چه سخت میگذرد
از آتشی که افروخت
چهار سال پیش
امشب
درست همین امشب بود
پنج شنبه شب اما
مست بودیم و به پرواز
کاشی های سرد کف حمام
و سفیدی دیوارهای یخ
نارنجی هراس را
آتشین و شعله ور
به لب های در عطش جنوب سپرد
سبز سبز، ذوب شدیم
آرام
بی صدا
شعله کشیدیم
در هم فرو غلطیدیم
سوختیم
و از دل خاکسترش
چهار سال است که ققنوس ها
پر باز می کنند.
در ادامهی غیبت کبرا و بیخانمانی
امروز شد سیزدهمین روزِ دربدری. باورم نمیشود اینطور مسخره و احمقانه، دو هفتهی تمام را بیخانمان بوده باشم!
تازه هنوز هم تمام نشده، در بهترین حالت یک هفتهی دیگر. اینکه میگویم بیخانمان، یعنی رسمن با یک چمدان این طرف و آن طرف! دوشنبه صبح که خانه را تحویل دادم، فکر میکردم که قرار است فقط یک هفته طول بکشد چون کارهای قانونیِ خانهی جدید تمام نشده بود. بعد از شب نخوابیدن و کلی اسباب کشی و کلی تمیزکاریِ احمقانه، یک راست رفتم سرِ کار. عصر نشده، معلوم شد که داستان خانه به کل خورده به هم، به ما گفتند صاحبخانه پشیمان شده، ولی واقعیت این بود که گویا ساکنینِ قبلی، خیلی شیک، بعد از سه ماه اجاره نپرداختن، یک شب تشریف برده بودند و خلاصه شکایت و شکایتکشی و گویا حکمِ دادگاهی لازم است قبل از اینکه کسی بتواند خانه را تحویل بگیرد! این شد که ما برگشتیم سرِ خانهی اول: در جستجوی جا!!!
این دو هفته نمیدانم چطور گذشته، چند شب خانهی این و آن، چند شب هتل، هتل که نه البته، چیزی توی مایهی مسافرخانه شاید. هیچ چیز که برایم نداشته، دستکم باعث شده خشنتر شوم و بیتفاوتتر. روزهای اول خیلی سخت بود، حالا ولی کمی عادت کردهام. دیروز همهی روز را نشستم کافه چون جایی نداشتم بروم، از اتفاق بیکار بودم و صبح هم اتاقِ آن مسافرخانه طوریِ مزخرف را خالی کرده بودم، تا عصر که ف از سرِ کار برگردد و من بتوانم بروم از خرت و پرتهایی که گذاشته بودم خانهاش یک چیزهایی بردارم. بیکار بودم و نشستم بالاخره سرِ فرصت یک حرفهایی را که باید میزدم، برایش نوشتم و فرستادم.
حسِ خوبیست که بعد از این همه وقت برگردم اینجا و ببینم چند نفر سراغام را گرفتهاند و حسابِ نبودنام دستشان است. انگار که خانهای دارم و همسایههایی مهربان که حواسشان بوده چند روز است از درِ خانه نزدهام بیرون، یا بیخبر رفتهام و برنگشتهام. امروز اولین روزیست که بعد از دو هفته، کمی آرامش داشتهام و وقت شده اقلن سری بزنم به این خانه، که فکر کنم تنها جای دنیا باشد که بشود ادعا کنم مالِ خودِ خودم است. سندش به نامام است و اختیارش با خودم. خوب است که اینجا هستید و خوب است که من دلم خوش است به این کنج. دلم خوش است به بودنتان.
نامهای که ارسال شد.. با اندکی اصلاح
روزهای زیادیست که میخواهم برایت بنویسم، هی دلدل میکنم، هی حرفها را با خودم قرقره میکنم،
خستهام از همهی حرفهای گفته و نگفته، از همهی اشتباهها، از همهی برخوردهای تو، از دلتنگیهای خودم، از رفتارِ متغیرِ تو، از اینکه ندانم چه بگویم و چهکار کنم،
خستهام، خیلی خسته.
خانه را خالی کردم، ۲شنبه ۱ جولای ساعتِ ۱۰ صبح کلید را دادم به مایک و تمام. چیزی که نمیدانی این است که از آن روز، بیخانمان هستم و علاف. خانهای که قرارش را گذاشته بودیم، اول گفتند که ۱ هفته دیرتر آماده میشود و من مجبور شدم به بدبختی و دستِ تنها، همهی اسبابهایم را بگذارم انبار. همان (yellow storage)ها که دیده بودی. صبح که کلید را دادم، عصر نشده، کلن داستانِ خانه به هم خورد و صاحبخانه زد زیرش. داستاناش مفصل است، به هر حال بی خانه شدم. شبهای اول رفتم یکجا، پیشِ یک پسری که ۳-۴ ماهی شاید بشود شناختناش (ف)، کلافه بودم و عصبی، بعدش امیر اینها باید میآمدند چون کارِ امیر هم از ۸ جولای شروع میشد و یک B&B قراضهی نکبتی پیدا کردم که زیاد گران نباشد و تا دیشب آنجا بودیم. امروز ولی امیر اینها میرفتند پیشِ فک و فامیلِ زناش و من هم نمیشد بیشتر پولِ جا بدهم، فعلن آن یک چمدانی که الان ۱۲ روز شده به دوش میکشم را همانجا گذاشتم و خودم آمدهام نشستهام Nero، Ealing Broadway، همان که درست روبروی بانکِ lloyds بود. نزدیکِ استیشن. تا حالا عصر بشود و یک غلطی کنم.
هیچجا راحت نیستم، دلم هیچکس را نمیخواهد. پاو هم طبقِ معمول سرش هزار جا گرم است، من هم که آدمِ از کسی خواستن نیستم، مگر اینکه کسی خودش پیشنهاد کند. امروز ح.ی گفت بروم آنجا، مطمئن نیستم چقدر دلم بخواهد.. به هر حال در این لحظه هیچ نمیدانم شب سر از کجا در خواهم آورد.
اینها را گفتم که بدانی همچین زندگیِ گل و بلبلی هم ندارم که فقط جای تو خالی مانده باشد و حالا من حالم بد باشد از نبودنات. ولی واقعیت این است که توی همهی این کثافتی که اسمش شده زندگی، هر روز و هر شب گرفتارت هستم و هر روز و هر شب به این فکر میکنم که چرا من هنوز نفهمیدهام چرا من برایت بس نبودم؟
داستانی که فرستادی خواندم، ۲ بار، خودش قشنگ بود، اما اگر منظورت این بود که درک کنم حالات را با خاندنِ آن کتاب، درک نکردم، باز هم عذاب کشیدم از خودخاهیات. شاید هم زمانِ با هم بودن ما آنقدر طولانی نبود که بتوانم لمس کنم این بی تفاوت شدنت را و ربطش به آن بحران میانسالی را. به هر حال اینها همه حرفِ مزخرفاند و من حالم به هم میخورد از گفتنِ این حرفهای مزخرف، که دیگر از بس تکرار شده، نخنما شدهاند و کلن بیمعنی.
همهی ایمیلهای این چند روزِ اخیرت را هم بارها و بارها و بارها خاندهام. آنقدر فکر کردهام که گاهی حس میکنم دارم در دو دنیا زندگی میکنم، انگار که زندگیِ خیالیام جدا شده از زندگیِ حقیقی و گاهی یادم میرود کداماش راست است و کداماش رویا. گاهی فکر میکنمِ شاید عقلم درست کار نمیکند، یا شاید واقعن زده به سرم، درک نمیکنم که چرا باید بعد از پنج ماه و نیم هنوز ناراحت باشم و هنوز دلم تنگ بشود حتا. خودم را درک نمیکنم. تقصیرِ تو هم نیست، منام که هنوز نفهمیدهام باید چطور با مسئله کنار بیایم.
برایت نوشتم که نمیتوانم دوستِ معمولیات باشم، نمیتوانم تحمل کنم که گاهی فقط حالم را بپرسی، نمیتوانم ببینم که بروی با کسِ دیگر. نفهمیدی حرفم را.
نمیخاهم گله کنم، نمیخاهم ناراحتی کنم حتا، نمیخاهم هیچ دلتنگی کنم، تقصیرِ تو نیست حالِ من، نمیخاهم جلبِ ترحم کنم، نمیخاهم اینطور دلت برایم بسوزد، نمیخاهم از اینکه تا الان شدهام، ذلیلتر بشوم پیشِ تو. نمیخاهم از سرِ عذابِ وجدان اینکه «سایه شومِ تو» باعث شده حالم بد باشد، احوالم را بپرسی. اتفاقا دلم میخواهد آدمِ خوشحال و راضییی باشی. آن مرد داستانات هم اگر تصمیم گرفت ترک کند و برود، اقلن بعدش حس کرد که خوشحال و راضیست و کلی وقت دارد. نمیشود که هم تصمیم گرفته باشی، هم تصمیمات را دربست به من تحمیل کرده باشی، هم خوشحال و راضی نباشی! اینها با هم جور در نمیآیند! همین است که نمیفهمم و توی کتام نمیرود.
من شرمندهی تو هستم بابتِ بی ادبانه رفتار کردنهایم، بابتِ وقتهایی که به قولِ تو زخمِ زبان زدهام، یا به تو آزار رساندهام با حرفهام، یا باز به قولِ تو به خاطر چرخشِ مودهایم، اما کاش به خودت و رفتارت هم نگاهی میکردی، شاید به نظرت بیاید که رفتارِ ثابت و نرمالی داشتهای، ولی برای منِ دلشکستهی خراب، رفتارِ تو پر بوده از تغییر و بیثباتی.
فکر کردی که از ناراحتیات خوشحال شدم؟ نه.. هیچ وقت.. فقط آن یک بار، برای اولین بار، بعد از مدتهای خیلی خیلی طولانی، باورت کردم، باور کردم که تو هم دلتنگ باشی و دلت گرفته باشد، ولی تو در کمتر از ۲-۳ روز همهاش را خراب کردی. ترسیدی مثلا برایم سوء برداشت بشود که شاید هنوز راهِ مشترکی با هم داشته باشیم؟ نه.. من دیگر باور کردهام که همه چیز تمام شده. حتا دلتنگی هم که میکنم، دلتنگیِ چیزی است که آدم میداند از دست رفته، که دیگر هیچ وقت نمیخاهد برگردد. بعد هروقت که من میروم توی لاکِ خودم و سعی میکنم که دیگر هیچ نگویم و اصلا بروم گم و گور بشوم، مثلِ همین حالا، یکهو تو مهربان میشوی، یکهو ایمیل میزنی، دلتنگی میکنی، برایم کتاب اسکن میکنی و میفرستی، احوالم را میپرسی، انگار نه انگار که هیچچیز شده.. شاید به نظرِ خودت نیاید، ولی این رفتارِ الاکلنگیِ تو، باعث شده که دیگر به هیچچیز اطمینان نداشته باشم،
نه به دلتنگی کردنات، نه به دوست داشتنات، نه به اینکه اصلن حتا نگرانِ حالم باشی، نه حتا به بی توجهی و بی تفاوتیهایت. یک روز برایم از حال و اوضاع مینویسی و دردِ دل میکنی و من فکر میکنم که اقلن هنوز میتوانم کنارت باشم و بشنوم شاید چیزهایی که بقیه نمیدانند یا نمیفهمند، و دردِ دل کنم به تو چیزهایی را که هیچکس نمیفهمد. فردایش میشوی یک آدمِ سنگدلِ بیتفاوت که به زور یک :* چپانده پای نامه. تو که میدانی من حتا به یک نقطه یا ویرگول حساسام. تو که میدانی من به هر کلمه و جمله ده بار فکر میکنم، فکر میکنی فرقِ این مودهای تو را نمیفهمم؟
یک وقتها حس میکنم حتا همین که تا من میروم گم و گور میشوم، یادم میکنی و حالم را میپرسی، از سرِ آن عذابِ وجدان است که باعث شده یک ته ماندهی احساسِ مسئولیتی داشته باشی. اگر اینطور است، دیگر حتا همین اندک هم سراغ نگیر از من. نمیخاهد نگرانِ خوب شدنِ حالِ من باشی و گذرِ این روزهایم. شاید برای تو قابلِ درک نباشد اینطور عاشقیکردن، شاید تو نفهمی چطور میشود کسی را هنوز دوست داشت بعد از اینهمه داستان، اینکه اصلن چطور میشود اینهمه دلتنگ بود؟ دلتنگِ کسی که پنج ماه و نیم میشود گذاشته رفته و تازه خیلی راحت هم گفته که خیلی خیلی قبلتر از آن درواقع، خداحافظیاش را کرده بوده.. که خداحافظی قبل از رفتن اتفاق افتاده بوده گویا.. به هر حال، هیچ کدامِ اینها مهم نیست، اینکه من اینطور باشم، تصمیمِ خودم بوده. روزِ اول که قبول کردم به این آتش وارد شوم، میدانستم که تهاش سوختگی دارد و جراحت. تو هم به قولِ خودت گفته بودی از اول، پس نگران نباش، نه تقصیرِ توست، نه گلهای به تو وارد است، نه لازم است احساسِ مسئولیت کنی یا عذابِ وجدان. در آرامش به زندگییی که انتخاباش کردی برس. من هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت، همهی این مدت که با هم بودیم حتا، حس نکردم که انتخابات بوده باشم. حس نکردم که مرا خاستهای، حس نکردم که با اراده و خاست و تصمیم پایام ایستاده باشی، حتا همان موقتاش را. همیشه یکطور لاابالیگری و سرسریبودن همهجای رابطه موج میزد. باز اشتباه نکن این را، با خیانت به رابطه یا با کسِ دیگر بودن، اینها دو مقولهی کاملن متفاوتاند. تو به من خیانت نکردی به آن مفهوم که با کسِ دیگر خوابیده باشی، ولی به من خیانت کردی با نگفتنِ آنچه در دلت بود، با پنهان کردن، با بیتفاوت گذشتن از همهی عشقی که من داشتم، و با سرسری گرفتنِ همهی تلاشِ من، با نگفتنِ چیزهایی که اگر بهوقت گفته میشد، شاید وضعیت بهتر پیش میرفت اقلن. دلِ من هنوز شکسته از حریمِ رابطهی خصوصیمان که تو پیشِ دو تا آدم نیرز شکستی، دلِ من هنوز درد دارد که چرا خودم لایق نبودهام اقلن که طرفِ صحبت شوم؟ حالا چهطور انتظار داری باور کنم خیلی حرفها را؟ خیلی حرفها هست که آدم ممکن است از سرِ عصبانیت بزند، من هم عصبانی و ناراحت شدهام و هزار حرف به تو زدهام، اما پای کسی را وسط تختخوابمان باز نکردم.. بگذریم، این حرفها چرندند. هنوز هم که فکر میکنم، میبینم باید همان صبحِ فردایش چمدانم را برمیداشتم و میرفتم، اقلن الان اینطور عذاب نمیکشیدم. اشتباهِ اصلی را در واقع خودِ من کردهام با صبوری کردن و عاشقیِ بی چشمداشت. اینکه رضایت دادم که فقط باشی، که ناراحتات نکنم، که همه چیز را فقط از منظرِ تو و برای تو ببینم. اینکه خودم را صفرِ کلوین فرض کردم. هیچِ هیچ. پس حالا نگران و ناراحت نباش.
I intend to be independently blue
من همیشه صبور بودهام. از این به بعد هم صبور خواهم ماند. فقط لطفا به زخمهای من نمک نپاش.
لطفا سعی نکن پیشنهاد و راهِ حلی که در موردِ من کاربرد ندارد به من بدهی، بیفایده است.
بگذریم،
چیزی که من نگه داشتهام برای خودم، آن عشق است و آن درد، نه تو. تو را رها کردهام که بروی و برسی به زندگییی که انتخابش کردی، و احتمالن دختری که انتخاب خاهی کرد، دیر یا زود. بقیهاش با خودت. به هر حال یا این دیوارِ شکسته را سعی کن با یک رفاقت یکدست درستاش کنی، یا دیگر هی لگد به پیاش نزن.
زندگیِ من روی هواست، و برای هفتههای آینده هم بهتر از این نخواهد بود. کمترین چیزی که داشته این بوده که بفهمم چطور میشود هرآنچه که آدم دارد یک شبه برود توی هوا. و شاید تا حدی خشونت و بیتفاوتی به وضعیتِ موجود. همهی اینها یک جایی به دادم خواهد رسید.
And there is nothing else left to be said
بیخانمان
برای اولین بار است در عمرم که کلیدِ هیچ خانهای در دنیا، کلیدِ خانهی من نیست.. تا ۱۰-۱۵ دقیقهی دیگر باید کلیدِ خانهام را بعد از یک اسباب کشی – خاطرهکشی – بسیار طاقتفرسا تحویل بدهم و بروم. جای بعدی که قرار است خانهام شود هنوز آماده نیست و من رسما یک هفته معلق هستم، بی هیچ نقطهای که از آنِ خود خطاباش کنم. همهچیز را به ناچار گذاشتهام در یک انبار طوری که برای یک هفته کرایه کردهام و خودم ماندهام با یک چمدان.
حسِ غریبیست..
امروز، اولین روز است از ششمین ماه که رفته.. و من پنج ماه با یادش این خانه را قسمت کرده ام.. تلخ است این خداحافظی..
روح سرگردان
به روزهای رفته فکر میکنم
به شبهای در خواب
به شبهای بیخواب
چه روزها و شبها که ندیدهاست این خانه.
خاطرهها را
با دقت و حوصله
یکی یکی یکی
در روزنامه میپیچم و
در جعبه میگذارم
مبادا که خراش بردارد،
گوشهای از یادت.
فلفلهایت را در کمدمان
ادویهها را در آن قهوه دمکنی
نعنا و مرزه را در سوپرِ سرِ کوچه
خرماهایت را در پست باکسِ دمِ در
قطره قطره قطره
میبندم و جمع میکنم.
بوی تنانگیمان را بگو اما کجا بگذارم؟
و تصویرت را
که نشستهای پشتِ پنجره،
از حمام که در میآیی
با آن حولهی آبی.
یا ایستاده
پشتِ ظرفشویی.
اینها را چهطور جمع کنم؟
کجا ببرم؟
کجا بگذارم؟
نمیبخشمات
برای این همه ریز ریزِ خاطره
که جا گذاشتهای
این همه بار را
با کدام وسیله جابهجا کنم؟
این همه یاد را
با کدام دل؟
از همهی عشاق قدیمیام
به آهِ کدام یکیشان گرفتهام
که تمام نمیشود این جادو؟
کدام لب را ببوسم
یا کدام ورد را بخوانم
که بشکند این طلسم؟
اسباب کشی نیست این
خاطرهکشیست
جعبهها را در انبار میگذارم
خاطرهها در دلم
جعبهها را بلند کردن آسان است
هرقدر هم سنگین
با سنگینیِ یادت اما
چه کنم؟
روحِ من در این خانه
تا همیشه سرگردان خواهد ماند
بیچاره نفرِ بعدی،
هر شب
صدای گریههای من را خواهد شنید
که گوشه گوشهی خانه
پیِ یاد تو میگردم.
چهطور بخوابد
روی این تخت
که تو در نخ به نخاش
پیچیدهای؟
یا بنشیند
روی این مبل
که هنوز انگار
تو به رویاش نشستهای؟
آه از این عشق،
که شد و
باز
نیامد.
...
اصل آهنگ با صدای ابراهیم منصفی
کشفیات دلنشین – یک
راضیام از این کشف امشبی:
فعل دیدنت را صرف میکنم: خوابت خیالت انتظارت
وام گرفته از وبلاگ حاصل ازدواج فامیلی
اعترافهای ریز – دو
اینجانب اعتراف میکنم که به طرزِ بسیار مازوخیستگونهای به خوردن غذای تندتر از ظرفیتام علاقهمندم!
از اینرو، باز هم بسیار مازوخیستگونه، غذایی که بوی دلچسب یا مزهی خوبی نداشته باشد را آنقدر تند میکنم که بعدش سوزشِ معده بگیرم و همهی سنسورهای چشاییِ دهانام از کار بیفتند.
در ادامه، اعتراف میکنم که خوردن یک چایِ داغِ لبسوز لبریزِ لبدوز، روی این غذای بسیار هات و دهانِ بسیار سوخته، لذتِ شما را دو که خیر، صد چندان میکند!
والا!
شب را چه گنه؟ حديث ما بود دراز
همیشه سردیها و فاصلهها اینطوری خودشان را میاندازند بین دو نفر. به همین سادگی؛ به همین مسخرهگی! وقتی که یکی حالش بد است و نمیتواند درست حرف بزند؛ وقتی یکی میترسد و دست و پا میزند برای نگه داشتن ِ آن یکی و حالیش نیست که فقط دارد کار را بدتر میکند؛ وقتی یکی خسته میشود از آن همه تلاش ِ آن دیگری؛ و دیگری از تلاش ِ بی پاسخ ِ خودش…
آنیتا یارمحمدی- اينجا نرسيده به پل
نقل از ناتور
***
پی نوشت:
یک وقتها وسطِ هزار تا کار و گرفتاری، یک جا، جملهای میبینی، که انگار نویسندهاش هزار ساعت نشسته فکر کرده که چطور تهِ دل تو را در بیاورد و بنشاند به کاغذ. آن وقتهاست که آدم فکر میکند این دنیا همهاش تکرارِ مکررات است و ما آدمها، هزار بار آمدهایم و رفتهایم و هی در وجودِ هم تکرار میشویم، بدونِ اینکه یاد بگیریم کمی کمتر زجر بکشیم و کمی بهتر کنار بیائیم.
عقرب زلف کجاش
خاطره و یاد از آن چیزهاست که همانقدر که میتواند خوب باشد و آدم را خوشحال کند، یک وقتها فقط عذابِ الیم است و دلات میخواهد گوشهاش را بگیری و از کلّهات بیندازی بیرون. آدم دلاش میخواهد اصلا فراموشی بگیرد که هی این تصویرها و فکرها و حرفها و هزار تا کارِ کرده و هزار تا حرفِ نگفته نیایند پیشِ چشماش و هی با یک کلمه حرف و یک سنگفرشِ تکراری، پرت نشود هزار فرسنگ دیروزتر و هی زانوی غم بغل نگیرد کهای وای کجای دنیا پرت شدهام که اینطور از خودم خبرم نیست…
نمیدانم از کجا عاشقِ موهای مواجِ نیمه بلندش شدم و از کی دل بستهی هر تارِ مویاش؟ یادم افتاد به پارسال، پارسال که میگویم یعنی سالِ قبلِ میلادی، یک وقتهایی توی زمستان، که خسته شده بود از آن مویی که من نرم نرم به چنگاش میگرفتم و در نرمیاش آرامش، روی آن صندلیِ کذاییِ سلمانی، که نشستم و هرچه التماس کردم کم کوتاه کن، به آقای سلمانی اصرار کرد که بزن.. یادِ قطرههای آرامِ اشکی که فرو چکید و بغضی که خورده شد با هر طرهی مو که به زمین افتاد. بالشی کنار من، که حالا از هر موی کوتاه یا بلندی خالیست و یک خروار یاد، که هوار شدهاند میان موهای بلندم و هی باید شانه بزنم، که شاید بریزند پایین و شاید من یک شبِ آرام داشته باشم.
نمی شود.
The End
نه برف باریده نه عمر گذشته و نه من در آسیاب سفید کرده ام موهایم را فقط روزی که رفتی دنیا تمام شد! رضا کاظمی
کرکره پایین است
حوصله ندارم.
حوصلهی هیچکس و هیچچیز.
همین است که اینجا هم پیدایم نمیشود. بسکه تلخ و دوست نداشتنیام. بسکه هرچه بگویم تکرارِ مکررات است و در دورِ باطلِ خودم گیر کردهام. خجالتآور است که آدم بعد از ۵ ماه (که شش روز مانده بشود) هی باز عر بزند و ناله کند. میگویم عر برای اینکه رسمن کارِ من همین است. هم خودِ عملام به خر میماند، هم صدایش. شرمآور است که هنوز، یک دفعه که نشستهای روی مبل با یک آهنگ یا خاطره یا عکس، یا اصلن با هیچی، همینطور الکی، بزنی به گریه. مسخره است که بعدِ اینهمه سال و اینهمه تجربههای جورواجور و اینهمه پایین و بالا رفتنِ زندگی و هزار تا بدبختی کشیدن، حالا هی صبح تا شب و شب تا صبح، وسطِ کار و سگدو زدن و خوردن و خوابیدن و اصلن نفس کشیدن، هی یادِ یک آدمی بیفتی که یک وقتی بوده و حالا ولی دیگر تو به تخماش هم نیستی. آدم باید جمع کند این بساطِ ناله و دلتنگی را. آدم باید یادش بیاید که چقدر تحقیر شده و چقدر بیارزش. آدم باید یادش بماند که اصلن همه چیز هم گٔل و بلبل نبوده خوب لابد که به اینجا کشیده داستان. توی این چیزها نباید آلزایمر گرفت. اتفاقن آدم باید یادش بماند که یک وقتی برای خودش نوشته بوده یک دردهایی را، برای اینکه وقتی دلتنگی فراموشی آورد، نگاه کند و به یاد بیاورد.
سرِ همین کلنجارهاست که دل و حوصلهام نمیآید هی حرفِ تکراری بنویسم. یا مثلا هی انگار که میخواهم با من همدردی بشود، یا که انگار میخواهم جلبِ توجه کنم، هی جار بزنم که چقدر احساسِ بدبختی و تنهایی میکنم و اینکه هیچ چیزی توی این دنیا نیست که اندازهی مردن خوشحالم کند و اگر همینطور عینِ ترسوها فقط آرزویش را میکنم و خودکشی نمیکنم، برای این است که آنقدر خودخواهی ندارم که آدمهای دور و برم را که اینهمه دوستام دارند نبینم و فقط به خودم فکر کنم. تازه گفتنِ همهی این حرفها چه فایده دارد وقتی که آخرش نه خوابِ شبِ درست دارم و نه کارِ روزِ به سامان؟
یک وقتها فکر میکنم که اینجا هم شده مثلِ خودم، تکراری و حوصله سر ببر. این را هم نمیگویم که خودم را لوس کرده باشم، یا که دل به دلم گذاشته شود و دلداری بخواهم. اینها را از تهِ دلم میگویم. برای همین هم هست که وسطِ کلافِ سرِ در گم خودم دست و پا میزنم و همهی حرفهایم به نظرم بیحاصل و مسخره میآیند. افکارم شده عینِ یک توپِ کاموا که افتاده دستِ یک بچه گربهی بازیگوش، که از بس روی زمین قِل خورده و اینطرف و آنطرف افتاده و پنجه تویش فرورفته، دیگر نه سرش پیداست و نه تهاش. گرفتار یک ملانکولیا (همان مالیخولیای خودمان) شدهام که دست و پایام را بسته و حالا کمکم دارم فکر میکنم که شاید اصلن دست و پا زدن بیفایده باشد و بهتر باشد که تسلیم شوم.
خلاصه اینکه، اگر نیستم، برای این نیست که زندگی روی غلتک افتاده باشد و در خوشی غرق شده باشم. فقط این است که جز ملال و غم در نمیآید فعلن از زیرِ این خاکستر و باری، آزرده کردنِ خاطرِ دیگران هم آبی بر این آتش نمینشاند. فقط همین.
All that is solid, melts into air
تمامی مناسبات ثابت و منجمد شده ،همراه با زنجیرهی تعصبات و باورهای باستانی و قابل احترام آنها از میان میروند و تمامی نسبتهای نوپدید پیش از آنکه شکل پیدا کنند خصیصهای باستانی به خود میگیرند. هرآنچه سخت و استوار است دود میشود و به هوا میرود ،هرآنچه مقدس است دنیوی میگردد و انسانها در نهایت ناگزیر میشوند تا با شرایط واقعی زندگی و مناسبات خود با همنوعانشان، رو در رو شوند.
مانیفست حزب کمونیست، کارل مارکس و فریدریش انگلس
***
پینوشت:
یادها و خاطرهها، هرقدر هم که شلوغ باشی و پر آدم، پاک که نمیشوند، هیچ، حتا کمرنگ هم نمیشوند..
کاش بارون بزنه
هنوز ما بی شماریم
هنوز هم میشه جنگید.
هر قدر هم نا امید باشی، واسه چیزی که واقعن «می خوای» باید بجنگی..
جنگیدیم و بردیم. رای دادیم و اون که بهش رای دادیم از صندوق در اومد. این یعنی که میشه هر قدرتی رو به عقب نشینی وادار کرد، حتی اگه ذره ذره و آروم آروم.. فقط کافیه متحد باشیم و پایدار..
امیدوارم که این رای مردم رو قدر بدونن و یادشون نره ما خواستیم و اراده کردیم که باشن. این دفعه نوبت ما هم هست که از چیزی که براش تلاش کردیم، توقع داشته باشیم و کوتاه نیایم..
مبارکمون باشه این پایداری و همت و اتحاد
آگهی: به یک پاکت و یک تمبر نیازمندیم
امروز صبح با خستگیِ مفرط چشم باز کردم. انگار که یک کامیون از روی بدنم رد شده و من مثلِ پلنگِ صورتی، پهن شدهام کفِ زمین. دلم میخواست یک نفر بگیرد این تکهی کاغذِ بی مصرف و له شده را سه بار تا کند و خیلی قشنگ بگذارد توی یک پاکتِ تر و تمیز و شیک، بعد پست کند به یک آدرسی در تهِ دنیا. به یک جای گرم، یک جزیره که آفتاب باشد اما هیچ آدمِ دیگری پیدا نشود. یک طوری که اصلا بروم گم و گور شوم و هیچ کس هم هیچ جا پیدایم نکند. اصلا خودم هم خودم را پیدا نکنم. حیف که دنیای لعنتی با آن دنیای قشنگِ کارتونها خیلی فرق میکند.
حیف.
حبهی انگور
خیلی هم خوب، خیلی هم عالی!
بنده که این آخرِ هفته تنها کاری که نکردم استراحت! امروز که چه عرض کنم، دیروز، یکشنبه، تا ۱۱ شب سرِ کار تشریف داشتم و به معنیِ کاملِ کلمه هم سرِ کار! منزل هم که تشریف آوردم که بیخوابی و موزیک و بی خوابی موزیک و بیخوابی و کارهای بیشتر برای فردا!
جای شما نهخالی الان دقیقا پنجِ صبح شده و خوب طبیعتن هوا کاملا روشن، بنده هم به مانندِ جغد زل زدم به این صفحه و خلاصه در گوشم هم استاد میخواند که: با من برقص تا انتهای عشق.
امشب کلن با رادیو روغنِ حبّه انگور گذشت و انصافن که چه حالِ خوشی به آدم میدهند این دوستداشتنیها. حیف که این همه دیر به دیر کارِ جدید آماده میکنند.. خلاصه که اگر نمیشناسید، به شدت توصیه میشود! مخصوصا برای آخرِ شبهای بی خوابی و تنهاییهای بی قصه..
این هفته قرار است هفتهی سختی باشد و من، کمتر از ۵ ساعتِ دیگر باید از خانه بیرون رفته باشم که به وقت برسم به کار. همین روزها یک جایی، یک گوشهای، فرو میریزم! بعد یکی باید بیاید از توی جوب جمعام کند! یادم باشد یک شمارهی تماسِ ضروری به خودم آویزان کنم این روزها!
این هم اختتامِ این صبحِ سحر! صبحِ عالی متعالی!
Never mind, I’ll find someone like you
I wish nothing but the best for you too
Don’t forget me, I beg
I remember you said,
«Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead,
Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead.»
(Adele – Someone Like You)
شبهای مستی
این روزها دل و حوصلهی چندانی ندارم. هوا آفتابی شده اما این سرمای لعنتی تمامی ندارد. نمیدانم دلِ من اینطور سردش است یا هوا گرم نمیشود؟ مشغلههای روزمره تمامی ندارند، بیخوابیهای شبانه هم. حال و هوای ایرانِ الان و انتخابات هم دلتنگترم میکند. اینکه نیستم، اینکه دستم از همه جا کوتاه است. یک وقتها که دوستی، کسی، میپرسد نمیآیی؟ سفر هم حتا؟ و من که میگویم نه! میپرسند «نمیخواهی» یا «نمی توانی»؟ و من به چه زبان بگویم که یک وقتها انگار این نخواستن و نتوانستن یکی میشود. خلاصه اینکه بنده نه میتوانم و نه میخواهم که فعلن آن طرفها آفتابی شوم. اصلن وحشتِ نفس کشیدن در هوایی که او هم نفس میکشد، خفهام میکند. راحتتر است که فکر کنم فرسنگها فاصله هست و دستِ من به دستاش نمیرسد.
دیشب برایم سه تا عکس فرستاده بود. توی یک رستورانِ ایتالیایی نشسته بودم و در دلم هی برایش میگفتم که اینجا چنین است و چنان است. هردومان عاشقِ ایتالیا و غذاهایش بودیم آخر. آن سفرِ دلچسبِ ایتالیا، که من آن همه دوستاش داشتم و آن همه فکر میکردم چه دورانِ خوشی بوده، انگار به چشمِ او در نیامده بوده آن طورها. حالا همهی این مدتِ یک سال و نیمهی هم خانه بودنمان را برده زیرِ سوال و هی میگوید که آن دو سالِ قبلاش چه خوب بوده و چه شوری در میان. یک طوری که انگار عاشقی و دوستداشتن خودش میآید و خودش میرود. نه جانِ من! دوست داشتن و عاشق ماندن تلاشِ شبانه روزی طلب میکند! آدم برای چیزی که دوست دارد، تلاش میکند! اینکه ولاش کنی به حالِ خودش، خوب میرسد به یک جا که بگویی شورش رفته بود و آن شور و شوقِ اول دیگر نبود! چطور که پس برای من هنوز بود؟ چطور که من تا روزِ آخر، با همه ی بالا و پایینها، با همهی اتفاقها، نمکام سرِ جایاش بود و علاقهام سرِ جایاش؟ چطور برای من شورش نرفت؟ قرار نیست که عاشق که شدی، ول کنی سر افسارِ علاقهات را، که هر جا خواست برود. قرار است که آب و علفاش را فراهم کنی، قرار است که تیمارش کنی، قرار است که نگذاری گوشهی خیابان بماند یا سرما بخورد، قرار نیست که فکر کنی وقت آمد، قرار است تا ابد بماند بیآنکه به خودت زحمتی بدهی.. قرار نیست که اگر شورش کم شد، اصلِ داستان را ببری زیرِ سوال! قرار است که به خودت نگاه کنی و ببینی چه کارها کردهای و چه کارها نکردهای؟ قرار است که ببینی کجا باید هیزم بریزی و کجا باید فوتاش کنی.. مگر آنکه ارزشاش را نداشته باشد. که نداشتم. به همین سادگی. حالا هی بیا بگو که ایراد از من است که تکلیفام با خودم مشخص نیست.
خلاصه که نشسته بودم و در دلم برایش تعریف میکردم که عکسها را دیدم. چه حالِ عجیبی بود. هی خواستم به رو نیاورم و هی بیشتر به شرابِ قرمزِ خوش خوراک پناه بردم.. نتیجهاش دلتنگیِ بی پایانی بود که همهی شب از دلم نرفت و قطرهی اشکی که پایین نیامد و فرو هم نرفت.
سخت میگذرند این روزها..
برای گوشهایت
با تشکر از خانوم اسمیت
اینو از خانوم اسمیت وام گرفتم و میذارم اینجا چون هر طوری که حساب میکنم، خودم هیچ جوری نمیتونستم بهتر از این وصفش کنم:..
بیداری هذیانی ست که هر چه قدر تقلا می کنم از دستش فرار کنم ممکن نیست. انگار زندگی ام حجم عظیمی از نخ هایی ست که در هوا پیچ و تاب می خورند و من هر چه تلاش میکنم این نخ ها را به هم برسانم … بیهوده است.
رویاهای قطره قطره
امشب از آن شبها بود که هوس مستی داشتم. هوس شبهای مستی بیدغدغه و ولگردیهای خیابانهای لندن. که بطری شراب قرمز را رند وار دست بگیریم و ول بگردیم تا خسته شویم. بعد، آن نان زیتونیهای پرینچی و «واردور استریت» که تمام نمیشد هرچه میرفتیم و نگاه کردن آن کیک عسلی از پشت شیشه و من که حتی در مستی هم شیرینی وسوسهام میکرد..
راه رفتنهایی که آخرش به «لستر اسکوئر» میرسید و آخرین آبجو توی کازینو و همان مک دونالد برای گرسنگی روی مستی.
دلم تنگ همهی خندههاست و مسخره بازیها و علافی نصفه شب توی اتوبوس که نمیرسید و من که سر روی شانهات میگذاشتم و تو که دستهای یخ کردهام را داغ میکردی.
حالا اما.. اشکهاییست که آرامآرام، بالش زیر سرم را خیس میکنند و تمام نمیشوند.
…
جای خالی – یک
اعترافهای ریز – یک
بنده کلن تخصصِ عجیب و ویژهای دارم در شناسایی و در آوردنِ آدمها از تهِ جوی
و بالا بردنشان
آااانقدر
که سر تا پای خودم را
بله!
بی نجوای انگشتانات
سرما خوردم.
وسط این همه دردسر و بدبختی، همین یکی کم بود. همهی روز به زورِ این پودرهای لمسیپ، به خونه دیدن گذشته و از عصر که رسیدم خونه افتادم توی تخت. حتا توان نداشتم پا شم چیزی سرِ هم کنم بخورم. وقتای مریضی و خستگی تنهاییت بیشتر میکوبه توی فرقِ سرت.. فردا هم همهی روز بساطِ امروز..
از عصر خوابم میاد
از عصر چشم به هم نذاشتم
سر درد بیچارهام کرده
این هم سهمِ امشبم از دلتنگی و بیخوابی..
شک
نکنه هرچی میکشم به خاطرِ این باشه که با خودم کاسهی آب نبرده بودم فرودگاه؟
نکنه اگه پشتِ سرش آب ریخته بودم، برمیگشت؟



