ای بابا.

http://alephmim.blogspot.com

(با سپاس از تایدی هری به جرمِ معاونت در اسباب کشی)

 

 

 

آزادی.

«روی این لیست‌ها چشمم هزار بار بالاپایین رفته. عینِ روزنامه‌ی کنکور که می‌خواستم باور کنم چشمم جاانداخته اسمِ خودم را. سربالاییِ اوین و پیاده‌روی خیابانِ معلم را به این دلِ خوش می‌روم که هردومان زیرِ یک آفتاب سرخ داریم می‌شویم. خیال می‌بافم  روزی که آمدی بیرون به شوخی بگویم رژیم گرفتیا. می‌خندی و می‌گویی: تو هم خوب برنزه کردی. این‌شب ها تلویزیون سریالی نشان می‌دهد که محمد اصفهانی توی تیتراژش می‌خواند: گریه نکن دلِ بی‌تاب از بی‌خبری. خیلی سوزناک می‌خواند.»

تراژدی‌ها.

زندگیِ‌شان مثل داستان است از بس دوروبرِ داستان‌های دنیا گشته‌اند و آن‌هایی را که خوش‌ترشان آمده نوشته‌اند. مستند گفت‌وگوی نیم ساعته نبود. رمانِ بی‌انتها صفحه بود این مصاحبه‌ی بهنود با گلستان.

رسانه.

«بلوتوثتو روشن کن فیلمِ صحنه‌ای رو که اتو رو زدم به برق برات بفرستم. فردا از شرکت‌تون بذارش توی یوتیوپ»

مخالف.

«کاش می‌نداختن چهارشنبه. سه‌شنبه جومونگ داره ها»

فردائیان.

-فرشید..پیسس...فرشید

-ها

-چهار چی می‌شه؟

-چی؟

(رضا با ته خودکار چهاربار روی میز می‌کوبد)

-بسشسش تیر هشتاهشت

-چی؟

-بیست و شیشِ تیرِ هشتاد و هشت بابا

مراقب‌شان تشر می‌زند:  سرها روی ورقه.

بالای سرِ رضا می‌آید که پای سوالی می‌نویسد «26 تیرماه هشتاد و هشت». نگاه به بارُمِ نمره می‌کند «فقط نیم نمره؟»

ماجرای هیجان‌انگیز.

- پیامو یادت ئه؟

- خب؟

-اون‌بار که اومده‌بودی پاساژ یه لپ‌تاپ آورده بود بفروشه تو گفتی رنگش بادمجونی ئه خیلی بامزه س

- خب

- دیشب تو باشگاه دیدمش می‌گفت یکی از فامیلاشون تازگی فوت کرده، اینو تو همون قطعه‌ی ندا خاک کرده‌ن. می‌گفت مامورا دور تا دور قطعه رو محاصره کرده‌ن نمی‌ذارن کسی بره طرفِ قبرِ ندا هرکس بخواد بره می‌گیرن می‌برنش. . .

- اس.ام.اسا وصل نشده؟

-  تا عصری که وصل نشده بود. پیام می‌گفت ما رفتیم به ماموره گفتیم با خانواده‌مون اومدیم سرِ خاکِ یکی دیگه می‌خوایم بریم. ماموره گفته برین گم شین مادرق.ح. به‌ها باتوم زده تو سرِ داداشِ پیام سرش شکسته…

- کی وصل می‌شه؟

-  بعد از هجده تیر قرار بود وصل بشه معلوم نیست. حالا گوش کن. پسرخالهِ‌شون می‌گفت رزمی‌کار ئه. خودِ پیامم هیکلش خوب ئه ها. اما فن بلد نیست. زورش زیاد ئه فقط. می گفت پسرخاله‌ش یکی گذاشته زیرِ شکمِ ماموره افتاده زمین. ماموره انگار از این بسیجیا بوده پلیس نبوده. . .

- وای اون سه چهار روزی که اس.ام.اسا وصل بود چه‌قدر خوب بود.

- چند تا پلیس ریخته‌ن پیام و پسرخاله شو گرفته‌ن برده‌ن توی کانکس. اون برنامه‌ی وی.او.ای رو دیده‌بودی که می‌گفت هرکدوم از اینا لباساشون چه‌شکلی ئه؟

- نه ما وی.او.اِی مون قطع ئه.

- اون‌جوری که پیام از لباسِ‌شون تعریف کرد من فهمیدم مامورای کلانتری بوده‌ن. اینا کمتر با مردم کار دارن. خلاصه اینا رو می‌برن تو کانکس فرمانده‌شون می‌گه با این بسیجیا درگیر نشین. اینا رو گفتن اگه یه چیزی‌تون بشه کارت جان‌بازی می‌گیرین. بعدم یه تعهد ازشون گرفته گفته برین این دوروبرا آفتابی نشین.

- کاش اقلن اس.ام.اسا وصل شه زودتر. آدم افسرده می‌شه.

- آره. ببین خیلی از این مامورا خودشون مخالفِ نظامن. اگه ببینن مردم با هم متحد شده‌ن  نمی‌زنن. فقط مشکل این ئه که این مردم لیدر ندارن دیگه. اگه لیدر داشتن تا حالا رژیمو عوض کرده‌بودن.

- من برم. شارژم داره تموم می‌شه. وای اون‌موقعا یه شارژ پنج تومنی می‌گرفتم یک‌هفته دستم بود.

Tahrim

Milade molaye motaghyan hazarte aly (alayhesalam) va rooze pedar bar shoma mobarak bad

-

Sms nazan sohrab. tahrim kon.

-

  -

Bebakhshid chashm

-

Khahesh mikonam. Daee khoobe?

-

Alhamdolla behtar e

 

 

ده.

«گفتی ساعتِ ده برمی‌گردی که. گفتی مانتو سیاهت را اتو کنم از فردا بپوشی که. پوسید بس‌که این ده روز هی اتو کردم و صاف، پوشاندمش تنِ چوب‌رختی. نکند ساعتِ دهِ یکی از اینِ شب‌ها آمده‌ای درزدنت گم شده میان الله‌اکبرِ مردم.»

بگو نه.

باید ببینی‌شان که بی‌پروا جلودارِ صفِ فریادند. ببینی‌شان سه چهارتایی دستِ هم را گرفته وسطِ خیابان، چشم توی چشمِ زره‌پوش‌ها دوخته‌اند و به توی پناه گرفته در گوشه‌ی دیواری سرکوفت می‌زنند که بیا جلو. باید ببینی خشم را پیروز بر ترس در این چشم‌ها. باید توی میدان باشی و ببینی این‌ها را که عمری به زور سیاه پوشیدند و این روزها به امید. ببینی شاید بفهمی چی گذشته توی این سی سال بر زن‌های مملکتِ ایران.

کِی آمدی تابستان؟ با مایی بگو یا آن سویِ خیابانی؟ این‌روزها گلوله می‌زنند جای کنایه. تو هم معلوم کن تکلیفت را همین روز اول. به خون‌خواهیِ بهار آمدی یا که داغیِ آفتابت رنگ می‌پرانَد از خون‌های کفِ آزادی؟

انکار تو ام.

بغض کردم میانِ فریادهای الله‌اکبر، که امشب بلندتر از هرشب بود و شجاع‌تر. بشت‌بام‌های سوت و کورِ شب‌های پیش و محله‌های دیگر امشب به فریاد آمده. ستاره‌ها هم‌نوا شده‌اند. گلستان شده سینه‌ی آسمان از فریادِ این‌ها که بزرگ‌تر از خدا نمی‌بینند. دستِ خدا سپرِ این جماعت شود در برابر دستانِ به ناپاکی خو کرده.

خیابانِ ما.

                                           

خوش‌به‌حالت  ولی‌عصر. بلندِ قدکشیده از دشت تا کوه. چه خیری قسمتت شد از شرِ سیلِ دروغ و نفرت. امروز چه کیفی کردی از این‌همه مهربانی. دلت از سی سال پیش تنگ چنین هم‌صدایی بود. دامنِ چنارهایت هم‌رنگِ زلف، سبز جاری. توی گوشَت خوشیِ هم‌دستیِ هزاران پیچیده. غبارِ خستگی‌ات زدوده  از زلالیِ دل‌ها. پنجره‌ات باز به آغوشِ شادی. این‌ها که هرکدام چندین نامند در جغرافیای ریای روزمرگی، بر لب‌شان یک نام. یک فریاد در دلِ تو یِ دل‌خون.

 هفته‌ی دیگرت خدا رحم کند. دوباره ابروهای درهم کشیده‌ای و خشمی و فریادهایی که با هم نیست، بر هم است. در هم است. فردای انتخابات این یک‌دستی گم‌وگور می‌شود لای هزاررنگی «من»خواسته‌ها. دوباره همه می‌پرند به هم و کسی به حرمت هم‌رنگی دیگر سرِ پیچَت، راه نمی‌دهد به یک از بی‌راهه آمده. دستی توی دستِ ناآشنا قفل نمی‌شود. کسی لب‌خندی به اشتراک فریاد نمی‌زند.

احساساتی شده‌ام. زیادتر از آن‌چه در این سرزمین می‌توان بود، شاد و امیدوارم. رها کن پسر. بگذار شبی از عمر به این شعف بگذرد. تا فردای انتخابات مانده هنوز. تا فردایی که «البته» تکه‌کلامِ این سید هم بشود. کاش نشود. کاش خدا به امیدواریِ ما ناامیدزادگان رحم کند.

رای دادن یا رای ندادن. مساله، شماره‌ی چهاردهم پرونده است.

Reply

Salam khoobi. Internet dari?

-

Salam azizam. Are baraye chi mikhay

-

mishe lotfan beri site sanjesh bebini natayej ro elam kardan?

-

   -

Elam nakardan eshghe man. Dooset daram azize delam delam barat tang shode. Hanooz elam nakardan. Movazebe khodet bash :* :*

-

Bashe mamnoon. Khosh bashi

رستورانِ چینی.

«ساعت دونیم ‌شب نه اس.ام.اسی زده نه هیچی زنگ زده می‌گه یه ترانه نوشتم می‌خوام برات اجراش کنم. اولش نفهمیدم چی می‌گه. یهو دیدم یه چیزایی می‌خونه هی مهتاب مهتاب می‌کنه. وای خدا... بلند شدم چراغو روشن کردم ببینم چه خبر ئه. یه آهنگ درباره‌ی آسمون و ستاره‌ها و مهتاب. آهنگش بد نبود. یه‌کم می‌دونی خام بود، باید بیش‌تر روش کار می‌کرد. یه جاهایی‌شو گفت ضبط کرده اینا رو از روی همون کی‌بورد گذاشت خودشم گیتار زد و می‌خوند. صداش خوب ئه. یه کم شبیه صدای این فرزاد ئه. تولد سالی یکی بهش همینو گفت ناراحت شد. چیزی نگفتا ولی معلوم بود ناراحت شده. بهش گفتم صدای شما از فرزاد قوی‌تر ئه. واقعنم قوی‌تر ئه. بعد که آهنگشو خوند گفت خب تو برو بخواب. من گفتم دیگه خوابم نمی‌بره. گفت ترانه‌م این‌قدر خوب بوده که خواب از سرت پرونده؟ گفتم تو از اونایی هستی که زود پسرخاله می شنا. من این‌جوری‌ام که اگه بعد از دو روز نخوابیدن بخوابم چند دقیقه بعدش یکی بیدارم کنه دیگه خواب نمی‌رم.  صداش یه ناراحتی‌ای داره که مثل فرزاد  ئه. اما قوی‌تر ئه. تا ساعت سه‌ونیم حرف می‌زدیم. اولش اون حرف می‌زد. می‌گفت باید یه ساز شروع کنم به زدن. گفتم برادرم سه‌تار می‌زنه. گفت سه‌تار سازِ آسونی ئه. هرجور بزنی یه صدایی ازش درمی‌آد. پیش‌نهاد کرد ویولون بزنم. گفتم از گیتار بیش‌تر خوشم می‌آد. برگشت گفت: « گیتار که من می‌زنم. تو ویولون بزن با هم یه گروه موسیقی هم تشکیل می‌دیم.»

پری‌شب به سعید زنگ زدم. برنداشت. صبح تو شرکت بودم بهم زنگ زد. یه‌جوری به بهانه‌ی خرید اومدم بیرون. این شریفی حس شیشم داره. امکان نداره نفهمه تو داری با دختر حرف می‌زنی یا پسر یا با خونه‌ت. اولا فکر می‌کردم من خودمو تابلو می‌کنم. ولی یه بار مچ الهامو که داشت با دوست‌پسرش حرف می زد گرفت. بهش یه‌دستی زد اونم لو داد.  الهام خیلی تودار ئه ها. شریفی شوهر نکرده خیلی عقده‌ای ئه. همه‌ی آمار ماهارم می‌ره می‌ذاره کف دست پورنیک. به سعید زنگ زده بودم بگم با یکی دوست شدم. می‌خواستم همین‌جور حرف تو حرف که می‌آد یهو مثلن از دهنم بپره. ولی می‌دونی... بعدش فکر کردم این از اونایی ئه که کم نمی‌آره. برمی‌گرده می‌گه خب یه‌بار دوستتو بیار ببینیمش. یه‌بار عصر بیاین شرکت ما تا شب گپ می‌زنیم بعدم شام می‌ریم رستوران چینی. به خدا بر می‌گرده عین همینا رو می‌گه ها. فقط حالشو پرسیدم. ازش پرسیدم دیشب برنداشتی کجا بودی؟ پارتی بودی؟ می‌خواستم دوباره عصبانی بشه. عین اون موقعا بگه چرا بهش گیر می‌دم. ولی نشد. فقط گفت بیرون بودم. منم دیگه پی‌شو نگرفتم. ولی راست می‌گه که با کسی دوست نشده. خبرشو از یه دوستش گرفته‌م با هیچ‌کس فابریک نیست. با یه اکیپ دختر و پسر شمال و کویر می‌رن مهمونی می‌دن اما تنهاست. نمی‌دونم شاید اگه یه‌مدت این‌جوری باشه بهتر ئه. می‌دونم تهِ دلش راضی نیست منو ول کرده. وقتی حرف می‌زنه انگار همه‌ش می‌خواد یه‌چیزی بگه نمی‌گه. خیلی سکوت می‌کنه. منم سکوت می‌کنم یا هی حال مامانش و خواهرشو می‌پرسم. قرار بود با خواهرش زبانِ کنکور کار کنم.

امیر چهارشنبه تو علوم تحقیقات کنسرت گیتار داره. گفت چند تا از شاگراداشن با خودش که سرپرست گروه ئه. منو دعوت کرده برم. فکر کنم می‌خواد پز بده ببین چه‌قدر دختر دور و برِ من هست ولی من دنبال تو اَم. شاید برم. اگه برم دسته گل نمی‌برم. اگرم بعدش دعوتم کرد برای شام می‌پیچونمش. دلم خیلی برای رستوران چینی تنگ شده.»

سینزده.

من نوشتن در پرونده‌ی شماره سیزده را از دست دادم. شما خواندنش را از دست ندهید.

(لازم ئه توضیح بدم چندوقتی ئه چیزام نوشته نمی‌شه؟)

پشیمون.

« خدابیامرز آدم لاتی بود. هرکی تو اداره زور می‌گفت تو روش فحشِ ناجور می‌داد.  می‌گن چندسال پیش به معاون مالی گفته خیال نکن دزدی می‌کنی کسی خبردار نمی‌شه. همین آدم یه روز می‌آد یه تب‌خال گوشه‌ی لبش ئه. پرسیدم آقای حسینی این چی ئه؟ گفت دیشب فیلم ترس‌ناک دیدم. کسی هم خونه نبود. صورتم و تنم ریخته بیرون. اسم فیلمه رو نگفت ولی از چیزایی که تعریف می‌کرد معلوم بود زامبی مامبی داشته. از فرداش من و علی کاظمی اینو براش دست گرفتیم باهاش شوخی می کردیم. بنده‌خدا چیزی هم به ما نمی‌گفت. خوش قلب بود با ماها کاری نداشت. اگه می‌دونستیم سرطان داره که... شبِ هفتِش خرما گذاشتیم تو نگهبانی. خدا کنه ببخشدمون. »

به‌هرحال.

شماره‌ی دوازدهم مجله‌ی پرونده در حالی‌که از فقدان حضور من رنج می‌برد منتشر شد.

نِوِر میکس.

«خدابیامرز ویسکی رو با نوشابه زرد می‌خورد. این‌همه سال گذشته ولی هنوز سالگردش که می‌شه جمع می‌شیم یادش می‌کنیم. مث قدیما. محسن «اگه یه‌روز بری سفر» و «هتل کالیفرنیا» می‌زنه. فریبام تا همین پارسال که شوهر کرد برامون لازانیا می‌پخت. آخر مراسم هم یه پیک ویسکی با نوشابه زرد می‌زنیم. نمی‌دونم چه‌جوری می‌خورد، خیلی مزه‌ی گهی می‌ده. خب اون‌موقعا هایپ و ردبول نبودن... به‌نظرم برای حفظ کردن رفاقتا آدم یه چیزایی رو باید تحمل کنه.»

یاد.

« هربار تلویزیون لورل‌هاردی نشون می‌داد می‌گفت «بیاین. خاله‌مهری و آقای احمدی» ما بچه بودیم خوش‌مون اومده‌بود توی یه مهمونی بلندبلند می‌گفتیم. خدابیامرز کشیدمون کنار گفت اگه یه‌بار دیگه بشنوم اینو می‌گین فلفل تو دهن‌تون می‌ریزم. من و سحر که هنوزم به لورل‌هاردی می‌گیم خاله‌مهری و آقای احمدی. الان که هم مامان‌جون مرده هم اون دوتا. خدابیامرزدشون. بعضیا سرِ چه‌چیزایی خدابیامرزی می‌خوانا.»

فرش قرمز.

« زود رفته‌بودیم جاپارک گیر بیاریم دیدیم سر هر جاپارکی یه آدم ریشوی بی‌سیمی واستاده. پسر ما  بیرونِ مسجد بود می‌گفت همین‌جور بنز و بی.ام.و مشکی بوده می‌اومده. ماها زل زده‌بودیم به در. هرکی می‌اومد یه‌بار اقلن تو اخبار دیده‌بودیمش. با سخا، هم‌سایه روبه‌روئیه، مسابقه می‌دادیم هرکی زودتر اسم طرفو بگه. خدابیامرز هیچ‌وقت بروز نداد چه‌قدر دم‌کلفت ئه. یه بار بهش گفتم، سال اول احمدی‌نژاد، این احمدی‌نژادتونم  که توزرد از آب دراومد. گفت «اگه اجازه بدن کارشو بکنه می‌فهمین خدمت‌گزار صادقی ئه.» خوب شد پِی‌شو نگرفتم. سخا می‌گفت یه بار زنش اومده خونه‌شون عیادتِ خانومش، ماهواره‌شونو دیده. خدابیامرز آدم مردم‌داری بود هرکی دیگه بود می‌رفت لو می‌داد. سرِ احمدی‌نژاد اینا تو خودشونم اختلاف دارن.»

من لم یشکر المخلوق...

دستت درد نکند. صدای خدا بیفتد روی بی‌سیمَت ایشالا.

881111

مبادا تعطیلات شما را از خواندنِ شماره‌ی یازدهم پرونده غافل نماید.

چنین باد.

مبارک باشد. خوشی باشد. جنگ نباشد. ترس و آژیر و فرار نباشد. سرما نزند. گرما نخشکاند. دیواری بی‌پنجره نماند، چاردیواری‌ای بی‌در. دستی به خالیِ جیب نخورد. تنی نرنجد. دلی نگیرد. بغضی گیر نکند. اشکی نریزد. دوری دور باد. صدایی جز خنده نیاید. مستی مستدام شود.

روزی‌رسون.

« فرچه رو یه بار می کرد تو واکس با همون چارتا جفت کفشو واکس می‌زد. هر عیدی هم که می‌شد می‌اومد تو مغازه می‌گفت «سلام سید. عیدت مبارک. فکر نکنی می‌خوام سوءاستفاده کنما. ولی اون‌دفعه که بهم عیدی دادی برام اومد داشت، وضعم خوب شد.» یه بار این جریانو واسه سید نجفی، عمده‌فروشیه هست سرِ نبش، تعریف کردم برگشت گفت برای اونم همین برنامه رو پیاده می‌کرده. نگو طرف کارش این بوده.  حالا خدابیامرزدش البته. ما که هردفعه اومد  دست کردیم تو دخل یه چیزی بهش دادیم. صدقه برکت دخل ئه... زن و بچه‌م نداشت نمی‌دونم این پولا رو  خرج چی می کرد.»

امیر.

احمد می‌گه «قوز نکن امیر ملکی. دخترت بزرگ شه خجالت می‌کشه.» می‌خوای قوزتو صاف کنی، کمرت تیر می‌کشه. دستتو می‌خوای بزنی به کمرت شونه‌ت می‌گیره. پاهات راست وانمی‌ستن. صورتتو نگا کردی تو آینه؟ موهات دیدی چه‌قدر ریخته؟ تو چشمات انگار چشم نیست. استخونای صورتت زده بیرون. اولش گفتی وا می‌ستم درستش می‌کنم. باز عیدا مسافرت. کنار جاده زنت رو پیک‌نیکی لوبیاپلو درست می‌کنه. عاشورا خرج می‌دین کل فامیل قابلمه به دست صف بکشن جلو در. شبا جنازه‌تو نمی‌ندازی رو تخت کابوس ببینی تا سرِ صبح. کِی می‌خواد درست شه پس؟ امیر ملکی داری پیر می‌شی. پشت چراغ، برگای دفترچه قسطو می‌شمری. کلی مونده. هرچی می‌ری، هرچی می‌دی تموم نمی‌شه. سبک‌تر نمی‌شه. خسته شدی. نمی‌تونی دووم بیاری. دیگه زوری نمونده واسه‌ت که واستی. دلت می‌خواد بری تهِ امیرآباد بکوبی به دیوار همه‌چی تموم شه. از خودت و این ماشین و این زندگی هیچ‌چی نمونه. دلت به حال خودت می‌سوزه. نمی‌تونی تمومش کنی.مجبوری بمونی پول دربیاری  قسطا رو بدی. مصطفای جاکش دو سال رفت زندان، چکارو مفت ازشون خرید. گفتن مصطفا ملکی اون دوسالی که رفت دوبی کار کرد بارشو بست. تو فروختی. هرچی بابات و خودت جمع کرده‌بودین فروختی. آبرو چی ئه؟ عرضه‌ی زندان رفتن نداشتی. آبرو به چه دردت خورد؟ پولِ قسطِ وام و کرایه‌خونه و خرج خونه  و قسطِ ماشینت شد؟ کلاچ بگیر دنده عوض کن با این جماعت کل‌کل کن حرف زور بشنو فحش بشنو...یه روز تموم می‌کنی امیر ملکی پشت همین فرمون. احمد می‌گه« بزن به بی‌خیالی. هرچی گفتن دو تا بذار روش برگردون به خودشون. داد زدن تو بلندتر داد بزن ولی اعصاب خودتو خورد نکن. ادای عصبانی‌شدن دربیار بترسن ولی عصبانی نشو.» نمی‌تونی. داد می‌زنی خالی شی، بدتر می‌شه. سینه‌ت می‌سوزه. می‌گی نکنه سکته کنم. تهِ دلت بدتم نمی‌آد. مردن ئه. دست آدم نیست. آخرای شب گه‌گیجه می‌گیری. نه مسافر هست نه دلت می‌آد برگردی خونه. زندگی‌تو می‌آری جلو چشمت. خیالت یه‌چیز دیگه بود. کو اون زندگی. امیرملکی ای که می‌خواست کارگاه بزنه با کلی پرسنل زیردستش یه ماشین زیرپای زن و بچه‌ش، دیگه به خوابم نمی‌بینی. همه‌ش حسرت شده. همه‌چی هرروز رو سرت دوباره خراب می‌شه. قیافه‌ی دخترت داره یادت می‌ره. چندوقتی یه بار می بینی چه‌قدر بزرگ شده. فکرشو می‌کنی که بزرگ‌تر می‌شه دانشگاه می‌ره عروس می‌شه...همه‌ش پول می‌خواد. باز وام و قسط و بدهی و گرویی. اینو نمی‌خواستی. دربه‌دری و سگ‌دو زدنو نمی‌خواستی. 

نباید آخر شبا تو خط علاف بمونی. خطو ول کن برو تو خیابون عقب دربستی. این‌جا که کار نمی‌کنی. بمونی فکر و خیال می‌زنه به سرت. با مسافره چار کلمه حرف می‌زنی، موبایل حرف می‌زنه گوش می‌دی اینا از سرت می‌پره. مسیریَم شد، باشه. نمی‌خواد تهش چیزی بمونه. پول بنزینش دربیاد کافی ئه... این‌قدر با خودت حرف نزن. دیوونه می‌شی. دیوونه‌تر می‌شی. تقصیر از تو نبوده امیر ملکی.

خوب مرگ.

« به پسرش می‌گه می‌رم بانک حقوقمو بگیرم، پسره می‌گه کارتتو بده من می‌رم. می‌گه نه حوصله‌مم سر رفته. هم‌چین که می‌شینه تو ایست‌گاه اتوبوس جابه‌جا تموم می‌کنه. قسمتِ همه نمی‌شه. موقع مرگ اگه آدم خوبی باشی عزرائیل شکل یه زن خوش‌گل بهت دیده می‌شه. اگه بد  باشی شکل یه پیرزن جادوگر می‌بینیش. جنازه‌هایی که می‌بینی لب‌خند می‌زنن اون خوشگله‌شو دیده‌ن. خدابیامرز عیدی و پاداششو از خدا گرفت. از عیدیِ بازنشسته‌هام مالیات کم نکرده‌ن. اینم بازیِ احمدی نژاد  واسه انتخابات ئه ها.»

مبینا.

چشم‌هایش را بسته. اسباب‌کشیِ عروسکِ مو فرفری‌اش (خاله نسرین) تمام شده. خاله نسرین کنار سماورِ نارنجیِ پلاستیکی نشسته چایی بخورد. صبح، خاکِ گلدان را مشت ‌مشت خالی کرده روی فرش. فکر می‌کرده زیر خاک‌ها باید یک چیزِ عجیب باشد. مامان دعواش کرده و از صبح باهاش حرف نمی‌زند. خواب نیست و نمی‌خواهد هم بخوابد. چشم‌هایش را بسته و کنار خاله نسرین دراز کشیده تا مامان بیاید سراغش. بغلش کند ماچش کند و ببرد توی تخت. مامان دارد ظرف‌ها را می‌شورد. ظرف‌ها که تمام شود می‌آید. شاید هم یک وقت بی‌هوا که می‌آید نگاهی به‌ش بیندازد ببیندش که چشم بسته منتظر است. پشت چشم‌های بسته‌اش همه‌چیز سفید است و یک نقطه توی آن سبز. بعد آن نقطه قرمز می‌شود و پهن می‌شود. بزرگ‌تر و تیره‌تر . از آن وسط یک دایره‌ی نارنجی بیرون می‌آید و کم‌کم دورِ آن دایره دندانه‌دندانه می‌شود. خط‌های نورانیِ سبزِ روشن شکل صورتِ یک سگ اند که می‌خندد. چندتا ستاره‌ی بنفش از دور می‌آیند جلو. یکی‌شان آن‌قدر نزدیک که همه‌چی بنفش می‌شود. یک پنجره‌ی سفید از توی بنفشی می‌آید بیرون که از پشتش سه چهارتا ماشین دارند رد می‌شوند. او و مامان پرواز می‌کنند و می‌نشینند توی یکی از ماشین‌ها. روی صندلیِ جلو کنار راننده که دارد می‌گوید « اگه خیابونا موکت بشه خیلی خوب ئه. چرخ ماشین توی چاله نمی‌افته خراب بشه» یک پیرهنِ زنانه‌ی زرشکی برگشته و دارد نگاه‌شان می‌ک‌ند. پیرهن می‌گوید «دیرتر اومدین» مامان انگشت‌هایش را نرم فرو می‌کند توی موهای مبینا و می‌گوید «هفته‌ی دیگه می‌ریم موهاتو کوتاه می‌کنیم. بزرگ می‌شی زیاد تر بشه خوشگل‌تر بشی.» به پیرهنه می‌گوید « این بچه خاک گلدونو خالی کرده رو فرش...شب عیدی باید بدیم بشورنش...می‌بینی چه کارایی می‌کنه این بچه؟» مبینا رویش را بر می‌گرداند. از شیشه‌ی ماشین دریا را تماشا می‌کند که در انتهایش موبایلِ بابا دارد زنگ می‌زند و زنگش توی دریا موج می‌اندازد. با خودش فکر می‌کند اگر دوچرخه داشتند حتمن نمی‌توانستند از موج فرار کنند. غرق می‌شدند. توی بازارچه آقای پیر که میزهای چوبیِ بی‌رنگ می‌فروشد یک ساندویچ گرفته دستش. ساندویچ را می‌گیرد طرف او « من دندون ندارم اینو بخورم. مالِ تو» می‌خواهد ساندویچ را بگیرد. مامان ساندویچ را از دستش می‌قاپد «آقاجون توروخدا ندین این چیزا رو به این بچه.» یک غرفه هست که تمام ویترینش را تخم‌مرغ شانسی چیده. می‌رود جلو. قدش به پیش‌خوانِ بلند نمی‌رسد. چیزی بلندش می‌کند می‌گذارد روی پیش‌خوان. خاله نسرین است. خاله نسرینِ واقعیِ خودش. خوشگل است و می‌خندد. از خودش می‌پرسد «خاله کی برگشته؟ چرا به من نگفته‌ن؟». یک شالِ قرمز هم روی مانتوی سفید پوشیده. خاله بوسَش می‌کند. می‌پرد توی بغلِ خاله و سفت می‌گیردش. کاش با خاله بروند فرش را زودتر پاک کنند. «برو زود لباساتو بپوش می‌خوام با خودم ببرمت پیشِ فیل پشمالوئه» و آن نقاشی را نشانش می‌دهد که وقتی داشت می‌رفت مبینا به ش داده بود. خودش و خاله را روی فیل پشمالوئه کشیده بود که توی برف‌ها  داشتند می‌رفتند و ببره و راسوئه هم پشت سرشان می‌آمدند. «مامان نمی‌ذاره بیام. می‌گه بچه داری» خاله توی پارک تابش می‌دهد. یک سگِ کوچک زبانش را جلوی تاب در آورده و پارس می‌کند. خاله هر بار که تابش می‌دهد می‌گوید «الان می‌دم هاپو یه لقمه‌ی چپت کنه.» می‌ترسد و خوشش می‌آید. سگه می‌رود سوار سرسره می‌شود. مامان  از روی تاب برش می‌دارد « تو این سن هم من باید بغلت کنم ببرمت تو جات؟ خودت بلند شو دیگه.» شالِ خاله شکلِ یک خرگوش می‌شود. خاله سوارش می‌شود و می‌رود. مبینا هی توی خودش سنگین‌تر می‌شود. چشم‌هایش را باز می‌کند. شب شده و نورِ خانه زرد  و چرک  است.

از بچگی تا حالا.

جذاب‌ترین کتابی که می‌خواهم بخوانم:

نام کتاب: «دوستانِ آبی‌نفتیِ من»

خلاصه‌ی کتاب: این کتاب خاطرات الف.میم از ربوده شدن توسط موجوداتِ فضایی و ماجراهای  وی در سفر به فضا می‌باشد. نویسنده در این کتاب شرح داده که چگونه موجودات فضایی او را در یک آخر شبِ پاییزی در حالی که بادِ خنکِ تندی می‌آمد و خسته و کلافه به سمت خانه رهسپار بود، توی کوچه‌شان ربوده و با خود به سیاره‌ای دوردست بردند. وی به نقلِ چگونگیِ ارتباط با موجوداتِ آبی‌نفتی رنگ پرداخته و شرح می‌دهد که چگونه توانسته از دست سربازانِ فضایی گریخته و با پیوستن به نیروهای آزادی‌خواهِ فضایی، با پادشاه ستمگرِ سیاره‌ی بیگانه که قصد تسخیر زمین را داشته به مبارزه پرداخته و صلح و آزادی را به آنها هدیه نماید. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:

«اون به من گفت:« ای‌کاش این جا می‌موندی...شاه می‌شدی و من ملکه. می‌تونیم بچه‌هایی داشته باشیم که هم آبی‌نفتی باشن هم روی پاهاشون راه برن.» من در حالی که با بیرونِ انگشتِ کوچک دست راستم اشک رو از گونه‌های اون پاک می‌کردم گفتم: «متاسفم عزیزم...مسوولیت من این‌جا تموم شده. باید برگردم.»

از این کتاب تاکنون میلیاردها نسخه در سراسر کهکشان فروخته شده‌است.

***

پیوست: این را به دعوتِ لیلای عاقلانه نوشتم. هرکس خواست بنویسد هم دعوت.