بعد
از چند ماه شنا نکردن از ترسِ بالا رفتن با فصل گرما و بیشتر سکس خواستن و افتادن
به کردن با هر فرد رندومی، بلخره در این دو هفته به جای بیکینی و بازیبازی و نرمش
در استخر روباز مایو پوشیدم و از راه رفتم توی سالن و پریدم توی آب خنک استخر
سرپوشیده و یک ساعت ناباورانه شنا کردم. این دستکاری بدنم در راه خدمت کردن به
وسواسم و تنهایی حل کردن مسائل و مشکلاتم واقعا میتواند زندگیام را سیاه کند.
نمیخواستم آنقدر سکس بخواهم چون در وضعیتی نبودم که وقتم را بگذارم برای دیت رفتن
و آزمون و خطا بر سر گزینههای احتمالی، واقعا هم سوراخ وحشیانه تولید سکس انبوهم
همین شنا کردن مداوم است، فکر کردن به بدنم توی آب و تا انتها شل و کشیده
کردنش، وقت گذاشتن برای تنظیم سرعت و تکنیک آنقدر درگیر بدنم میکندم که وقتی
از آب میایم بیرون و خودم را توی آینه تماشا میکنم بدنم پیش چشمم سبک و داغ و نرم
و پیچ و تاب خورده است و آماده برای کردن هفت انسان چاق و هفت لاغر همزمان،
البته اینها مشکلات روانی من است طبق گفته یکی از روانشناسان ازگلی که در ماههای
اول بعد از مرگ پدرم گذرم بهشان افتاد و حسابی همدیگر را تیرباران کردیم، او بهم
گفت هایپرسکشوال من هم بهش گفتم احمق بیسواد، واقعا حوصله این سطح از عقبماندگی
از جریان را ندارم که یک نفر تا میفهمد بیشتر از یک پارتنر داری و آن وسطها رندوم
هم سکس میکنی بخواهد فورا دستهبندیات کند و بهت لیبل بزند و در دفترچه کوچکش این
مورد را یادداشت کند و علنا درمانت را معطوف کند بر سر همین موضوع در حالی که با
ضجه و گریه مدام آنجا نشستهای و سوگواری و درد از دست دادن و بیخوابی زندگیات را
ساقط کرده اما روانپزشک کونزرنگسرکوبشده فورا روی کس و کونت و میزان فعالیت
آنها حساس میشود و کل مکالمات را میبرد به همین سمت و دیگر تا کاملا از پا
نیندازدت بیخیال نمیشود چون تو در مغز کوچکش باید تا حالا دستکم یک شکم زاییده
بودی نه اینطور جنده و سربههوا برای خودت هر غلطی دلت میخواهد بکنی.
وقتی
ناامید از روانپزشک و خانواده و دوستان دست از پا درازتر خودت میمانی و خودت این
بازی تکراری با بدن و دستکاری برای حذف یا اضافه کردن چیزی میشود عادت، از طرفی
دلم خوش است این سطح از کنترل فقط توهم است و من شاید تنها یک سازنده روایت باشم برای
کارهایی که بدنم در وضعیتی که به آن آگاهی ندارم انجام میدهد یا دستکم تصمیمش را
میگیرد و منِ آگاه فقط یک اپراتور بدبختم ناچار از اجرای تصمیمات و تازه فکر میکنم
خیلی هم مسلطم. وقتی به رابطه جدی و طولانیام با عزیزترین زنی که داشتم فکر
میکنم و میبینم هیچ کنترلی روی هیچ یک از اتفاقات نداشتهام در حالی که ظاهرا
داشتهام، دیگر حسابی خودم را شل میکنم تا بدنم فارغ از فهم و آگاهی من برای خودش
رفتار کند و تصمیم بگیرد. کاری ندارد مثل اربابان برای خودم به عنوان یک کل واحد و
منسجم تصمیمی بگیرم که خیلی هم نسبتی با خواستههای همه اجزایم نداشته باشد و خودم
را وادار کنم در همان بمانم، مثلا بگویم باید از این زن متنفر باشم چون شب تولدم
بهم احساس بیارزشی داده اما متاسفانه تنها یک صدا در من حکومت نمیکند و ناگهان
بعد از صدور این دستور یک صدایی در درونم فریاد بلندی با خنده سر میدهد و به منطق
کودکانه این تصمیم حمله میکند، که خب؟ حالا فکر کردی چه شده؟ تمام دوستی و عشقی که
تجربه کردهای در این سالها را باید فراموش کنی به خاطر همان شب و دو ماه قبلش که
ریزریز همه چیز رو به نابودی رفته؟ و اصلا اینها را زدی بر سر چوب که چه بکنی؟
جواب احتمالی این سوال در گذشته جندهبازی بود، یعنی هربار در هر رابطهای میرفتم
در فاز قهر و فرار میخواستم فشرده هرزگی کنم و مثل یک ماشین سکس روز و شب بسوزم و
بکنم اما اینبار حتی این را هم نمیخواستم چون بودن او منافاتی با هرزگیام نداشت،
ضمن اینکه خودم هم میل خاصی به هرزگی معمولم نداشتم، همه چیز فرق کرده بود، دیگر
نه کسی بود که از او خوشم بیاید و بخواهم مخش را بزنم تا با هم بکنیم نه آنهایی که
عادت داشتیم با هم بکنیم را میدیدم و میکردیم. نمیدانم به خاطر دستکاری کس و کونم
با کم کردن شنا بود و یا به خاطر تسلیم شدن بدنم کاملا فارغ از آگاهیام به احساسی
شدید نسبت به خود او که نمیتوانستم در خودم بپذیرمش و حتی ببینمش و از طرفی هم
خودم را باور نداشتم و فکر میکردم تحت تاثیر تروما احساس وابستگی شدیدی به او
میکنم و این دلزدگیام از باقی روابطم تاثیر قرصهایی است که بعد از تولد مادرم
شروع به خوردنشان کردهام.
از او دور میشدم و رامین
هم نبود و در تنهایی خودم فرو میرفتم و از باقی آدمهای دیگر هم فاصله میگرفتم و
دلم هیچ چیز و هیچ کس را نمیخواست، در این میان یکی
از عزیزترین آدمهایی که با هم آشنا شده بودیم و خیلی آرام به هم نزدیک شده بودیم و
او خیلی بالغانه منتظر مانده بود تا درد کشیدنم تمام شود و بتوانیم فاصلهمان را
کمتر کنیم یک شب در دومین یا سومین دیدارمان که هیچ پیشرفتی نمیکردیم و همه چیز در
یک فاصله معذب کنندهای پیگیری میشد ناامید گفت "تو اصلا نیستی با من" و
راست هم میگفت واقعا نبودم، دلم میخواست تا ابد سرم را توی وسیله کارهای دوخت و
دوزش فرو کنم و درباره رنگ ها حرف بزنم، نخهای گلدوزیاش را رشته رشته جدا کنم و
بین خودمان پهن کنم تا یک قدم دیگر نزدیکتر نشویم. اما اینها را علناً نمیفهمیدم،
میفهمیدم هر لحظه وسواسم شدیدتر میشود و دلم نمیخواهد دست کسی بهم بخورد چون به
پوست و دما و بافت بدن کسی عادت و اعتماد ندارم اما نمیفهمیدم این بیاعتمادی و بیمیلی
از درد شدیدی است در ادامه احساس طرد شدن به دست زن خودم، که انگار بیخبر درونم
کاشته شده بود و حالا داشت اینطور بال و پر پیدا میکرد و مثل گیاه خودرو همه جا را
میگرفت. در نهایت کار به جایی رسید که هرچقدر از خودش دورتر شدم میلم به نزدیکی با
هر فرد دیگری به صفر رسید و رفته رفته فهم نخواسته شدن به دست او هم تراز با
نخواسته شدن به دست مادرم شد و این فرض در قسمتی پنهان و دور از دیده من چون صدایی
که منبع نامشخصی دارد در سرم میپیچید "اگر او نمیخواهدم نمیخواهم کس دیگری
بخواهدم". این صدا را از قبل میشناختم، مدتها پس از ابراز عشق به زنی در
گذشته هم شنیده بودمش وقتی او نخواسته بودم و در میان صداهای درهم سرم تفکیکش کرده
بودم و بیهوشی عجیبی که توام با شنیدن این صدا در آن غوطهور میشدم هم به یاد میآوردم.
خودم را در آن دوران طردشده و رانده شده میدیدم و تحمل درد این طردشدن یعنی اعتراف
به عشقی وحشیانه و یک طرفه که دیگر نمیتوانستم تنهایی زیر بارش بروم، زیر بار چیزی
نامفهوم و انتزاعی به اسم عشق که نه میتوانستم برای او که عاشقش بودم ابعادش را
شرح بدهم و منطقش را توضیح بدهم چون فرار کرده بود و همه راههای نفوذم را بسته
بود و نه هوشیاری و تسلطی داشتم که بتوانم آگاهانه این نادیده گرفتن و فرار را به
خودم توضیح بدهم و خودم را از زیر بار خشونت آن بیرون بکشم .
شاید
یک سال بعد از فرار ترسناک زنی که دوستش داشتم کووید رسید و همه درهای روابط انسانی
حقیقتاً بسته شد و همه به زور در تنهایی ایزوله وحشتناکی فرو رفتند، من شروع کردم
مثل عنکبوتی دیوانه دردی که از آن تمام نشدن دو طرفه رابطه و ترک شدن خشونتبار
بعد از چند سال نزدیکی شدید کشیده بودم را به دوریام از خانوادهام پیوند زدن.
خودم را در طردشدگیِ ساختگی به دست خانوادهام فشار میدادم در حالی که مادرم و
پدرم دو سه ماه بعد از شروع کووید به دیدنم میآمدند و میرفتند و حتی بیتوجه به
مراقبتهای مرگبار آن دوران من را بغل میکردند و میبوسیدند با اینکه من جیغ میزدم
و از این کار بر حذرشان میداشتم و من انگار در مسخشدگی ناشی از ساخت روایت و
داستان برای توجیه دردهایم، اینها را نمیدیدم و نمیفهمیدم و عمیقا در پس ذهنم باور
داشتم که یک طردشده اصیل هستم تا شاید با این دروغ بزرگ بتوانم آن درد بیسر و ته
بیصاحب تمام شدن یک طرفه رابطه عمیق دوستیمان به دست آن زن را تحمل کنم.
بعد
خوابهایم شروع شدند، خواب میدیدم به مادربزرگ عزیز مردهام نگاه میکنم و خودم را
پهن میکنم توی دامنش و سرم را به شکمش فشار میدهم اما وقتی دوباره نگاه میکنم در
یک لحظه بعد دیگر خبری از مادربزرگم نیست و جایش را زنی که تمام درها را به رویم بسته
گرفته است، این عوض شدن جای آدمها با یکدیگر به لایههایی
از ذهنم رسیده بود که دیگر اختیارش در دست من نبود و همه بدنم داشتند او را معادل
هر چیز عزیزی میگرفتند که یک روز از دستش داده بودم. ظاهرا بدون این که بفهمم سعی
میکردم درد شدیدی که از یک پس زده شدن ساده عشقی تجربه میکردم که شدتش هیچ توجیهی
نداشت و همه را عاصی کرده بود و خودم را هم منزجر، با این همانند گرفتن توجیه کنم
یا به چیزی فراتر از شکست خوردن در عشق برسم، به لایههای عمیق پنهانی که وجود
خارجی نداشتند اما من با شناختن مغزم میفهمیدم قابل ساختن هستند، قابل پرورش و جعل
و میخواستم به جای فحاشی به زن محبوبم پای تلفن با مادرم بگومگو کنم و او را
تیرباران کنم که چرا من را این قدر حساس و آسیبپذیر بارآورده که نتوانم مثل یک
کسکش واقعی از پس این جهان و کثافتهایش بربیایم.
حالا
که به این دو ماه بعد از شروع کردن قرص، قطع کردن شنا، از سر گرفتن نوشتن در اینجا،
متوقف شدن نقاشی، بستری شدنم در رختخواب از درد و به صفر مطلق رسیدن با زنوقتم
نگاه میکنم میبینم که میتوانم یک روایت دیگر هم بسازم. دوری ذره ذره از خانه پدر و
مادرم و حبس کردن خودم در تنهایی بعد از شش ماه مداوم در کنار آنها بودن و رسیدگی
به اموراتشان، فرو رفتن در خودم برای شخصی کردن سوگواریام و خارج کردن خودم از
دسترس بقیه، بیتوجهی به اطرافم و رسیدن به جایی که دیگر کاملا از همه چیز قطع شده
بودم واقعا به فرمی بدوی تبدیلم کرده بود. لخت و دردمند و مریض در تنهایی مچاله
میشدم زیر ملافهای سفید و ناتوان بودم از تکان خوردن برای سیر کردن شکمم حتی، در آن
مسخشدگی ناشی از دردکشیدن و سوگواری تنها او من را تماشا میکرد و من اصلا در این
دنیا نبودم که دستم را دراز کنم و بخواهم ازم مراقبت کند و توی دهانش هم که شده
سیوم کند چون عادت کرده بودم به رابطه با رامین، او هم واقعا حواسش به من نبود و
شاید باورش نمیشد که من با همه تسلطم به جمع کردن خودم و هزارتا چیز دیگر آنقدر
ناتوان شده باشم که گشنگی و درد و مریضی بکشم و حتی نتوانم بگویم کمک، تنهایم
میگذاشت بدون اینکه بخواهم تنها بمانم، هر وقت خودش میخواست بود و من حتی
نمیتوانستم دهانم را باز کنم و بخواهم بماند، چرا باید میخواستم در حالی که هیچ
چیزی برایم نمانده بود؟ و همه رهایم کرده بودند؟ شب بعد از تولد مادرم، که آخرین
تولد خانوادگیمان بعد از مرگ پدرم بود که همه باهم مثل تولد سه نفرقبلی حضور
داشتیم، برای اولین بار در آن چند ماه با مادرم دعوای سختی کردم، مادرم به تنظیمات
کارخانه برگشته بود و داشت تمام توان جسمی و روحیاش را صرف خدمت کردن به برادرم
در کار بزرگی که شروع کرده بود میکرد، توان روحی و جسمیای که من برای احیای آن
چند ماه بیل رسمی زده بودم و این وسط خواهرم که میدید مادرم دوباره توی همان دام
همیشگی رابطه مریضش با برادرم فرو رفته به خاطر این فداکاری وحشیانه مدام
بازخواستش میکرد و او هم بیشتر میخواست، پس مادرم دیگر هیچ کاری نداشت برای خودش
به جز رسیدگی به دو خرس گنده که فقط میخواستند تمامی منابع احساسی و عاطفی و حتی
مالی را ببلعند. من هم که برای پیش بردن این اهداف در همراهی با مادرم زیادی از
خودم مایه گذاشته بودم آن شب در مواجهه با شیدایی وحشتناک مادرم شروع کردم به داد
و بیداد که تو اگر میخواهی زندگی خودت را وقف بقیه بکنی من در این بازی دیگر با تو
همراه نمیشوم و همین حالا از اینجا میروم، گفتم من اینجا ماندم و بودم و رفتم و
آمدم چون فکر میکردم جایی میان شما دارم اما همه چیز مثل قبل شده و دوباره همه
آنهایی که همه چیز را میبلعیدند دست به کار شدهاند و دارند ما را میتراشند و من
حتی دیگر دیده نمیشوم چون آنقدر به نظر همه شما بینیاز و قوی هستم که کسی به مغزش
خطور نمیکند که من هم درد دارم. من که از بچگی به این استقلال وحشیانه احساسی و
جمع کردن کس و کون خودم شخصاً عادت کرده بودم و نقش ثابتی بود که پذیرفته بودم آن
شب نتوانستم به مادرم بفهمانم میخواهم من را هم ببیند چون او عملاً چشمی برایش
نمانده بود زیر آن همه فشارِ احساسیِ نبودن بابا و انتظارات ترسناک آن دو نفر دیگر
که بخواهد چیزی را صرف من بکند که ظاهرا مسلط و بینیاز بودم. فردای آن دعوای
وحشیانه دقیقا روز اول اردیبهشت از آنجا زدم بیرون و خودم را به خانه رساندم و
رفتم پیش روانپزشک و گفتم دارو بده چون دیگر کنترل خودم را در مواقع بالا رفتن
هیجاناتم ندارم، شروع کردم به قرص خوردن بعد از شش سال و با وسواس خودم را از
کثافتی که در آن فرو رفته بودم پاک کردن و همان جا کنده شدنم از زنوقتم شروع شد.
من که فکر میکردم با او چیزی خرابنشدنی و آسیبناپذیر
ساختهام در جریان درد کشیدنم و نگفتن تمام اینها که آن موقع اصلا در مغزم به این
روشنی نبود، دریافتم او توان مراقبت از من را در نبودن رامین ندارد و چیزی که
ساختیم فقط در حضور رامین امنیت دارد و حالا که او ما را در این خانه رها کرده و
رفته همه چیز غیرقابل تحمل شده چون من به زور خودم را جمعوجور میکردم و او هم
بدتر از من، هر دوی ما برخلاف میل ظاهریمان که میخواستیم در کنار هم باشیم هیچ
آمادگی و انرژی و توانی برای این با هم بودن نداشتیم. وقتی روزهای دردکشیدن جسمیام
شروع شد و او یک هفته تنهایم گذاشت و بعد به دعوای ترسناکی رسیدیم در انتها به
تولدم و دیگر آمادگی کنده شدنم به اوج رسیده بود، هزاربار در مغزم نبودنش برای
همیشه را مرور کرده بودم و زندگی تنهایی بدون او را عملا داشتم تجربه میکردم با
دردهایی که او میدیدشان و ازشان رد میشد. وقتی به تولدم رسیدیم شاید حتی خوشحال هم
شدم از به صفر مطلق رسیدن و ضربه وحشیانهای که برای من شبیه انتقامی بود که به
خاطر دعوای هفته قبلش و سکوتی که در برابرم کرده بود داشت ازم میگرفت، او را هم از
دست میدادم و این چیزی نبود که بدنم با آن غریبه باشد، پدرم را از دست داده بودم و
بدنم هر روز این از دست دادن را توی چشمم فرو میکرد بعد مادرم دست به سرم کرده بود
تا هوای جوجههای دیگرش را داشته باشد و باقی دوستانم هم که قبلا پشتم را خالی
کرده بودند و در پس همه اینها دلیل تمرینهای مداوم از دست دادنم در دو سال کووید
بود، زنی که ترسناک رهایم کرده بود و دردی که دو سال بیرحمانه کشیده بودم تا پای
میز مذاکره بکشانمش و حرف بزنیم و منتظر بماند تا همه چیز برای من هم تمام شود.
حالا هم نوبت زنوقتم شده بود، عزیزترین کشفم در سالهای بیهوده زندگی کردنم در
جمعها و وصل ماندن طولانی و مستمرم به آدمها، بیشتر از هر زن دیگری این سالها
جرات کرده بود به من نزدیک شود و این سر نترسش همراه با رابطهای که بدون هیچ
تقلبی از جهان عادتهایمان ریزریز ساخته بودیمش، او را هر روز برایم عزیزتر کرده
بود، اما فقط اینها نبود، او درد کشیدنم را دیده بود در روزهای مریضی سالها پیش و
بعد تنهایی و افسردگی کشیدنم را در خانه اهواز، ساعتها کنار هم شنا کرده بودیم و
با هم بیشتر از همه غذا خورده بودیم و خوابیده بودیم و بوسیده بودیم و بوییده
بودیم، بچگیهای هم را به یاد میاوردیم در مهمانیها و روزها و ساعتهای زیادی طی
سیزده سال گذشته و حالا باید مستقیم توی دریچه زمانم نگاه میکردم و میدیدمش که مسخ
شده و ناتوان از زجر شخصی خودش و دردکشیدن مدام من، دیگر به هم هیچ اتصالی نداریم
و در سیارههای شخصی خودمان فارغ از هم زندگی میکنیم.
وقتی
از او کنده شدم نیفتادم و هزارتکه نشدم چون رامین بود تا جمعم کند و نقاشی نصف
دیگر کونم را حفظ میکرد و البته شروع کرده بودم به نوشتن، دوستم هم دستم را کشید و
بردم به پارتی چند صد نفره در دل طبیعت، آنقدر مست و نشئه کردم که نمیفهمیدم دارم
چه کسی را میبوسم و میمالم و فقط سرم را گاهی وسط رقصیدن رو به آسمان پرستاره
میکردم و نفس عمیقی میکشیدم و نمیگذاشتم حلقه مرکزی جمع به درون خودش بکشاندم و در
همان حاشیه با فریاد جمعیت بالا و پایین میپریدم. در راه بازگشت از همان پارتی
وحشیانه در میان کوهها و دشتها زن مسن جالبی که همسفرمان بود شروع کرد از اخلاق
خوبم تعریف کردن و بعد از تجربههای فراوانش از دوستیهای پنجاه سالهاش با آدمهای
آنجا گفت، آدمهای مسنی که برای وحشیبازی یک مشت جوان بیست ساله دور هم جمع شده
بودند و فضای امنی ساخته بودند تا ما بتوانیم بالا و پایین بپریم و خودمان را خالی
کنیم و من جداً خالی شدم، از هر زهری که در درونم بود، از نفرت به زن وقتم که بعد
از یک هفته هنوز ریزریز گاهی درونم میجوشید بعد که تلفنم را درآوردم از همراهی من
از کی کمترم یاری ندارم با سخنان گهربار ش جون درباره دوست خوب فیلم گرفتن
چشمم افتاد به پیغام زنم که وسط رقصیدن دقیقا در لحظهای که رسیده بود شکارش کرده
بودم اتفاقی، دیدم گفته از سفر برگشته و فردا میخواهد بهم سر بزند، حوصله نداشتم
ادا دربیاورم چون وسایل شخصیاش پیش من بود و میدانستم بهشان نیاز دارد و میدیدم
عملا هیچ توقعی از او ندارم، نه میخواهم دوستم داشته باشد و نه میخواهم کنارم
بماند ولی دوستم بود. وقتی آمد برایش توضیح دادم وقتی کسی را به صورت رسمی مورد
گاییدن قرار میدهی باید خودت شروع کنی درباره گاییدنت حرف زدن و این من نیستم که
باید سر حرف را باز کنم اما حالا آنقدر از رقصیدن و بالا و پایین پریدن خالی و
آزادم که این لطف را بهت میکنم.
وقتی با هم حرف زدیم دیدم واقعا خلاص شدم، از
وضعیت بلاک شده ذهنی که در آن نمیتوانستم واقعیت را ببینم و کمک بخواهم و داشتم
درد میکشیدم، درد نداشتم، چند بار در هفته گذشته شنا کرده بودم و بدنم آماده بود و
حتی شش ساعت بیوقفه رقصیده بودم، خبری از وسواس وحشیانه کسی به من دست نزند نبود
چون کسی را بوسیده بودم و مالیده بودم و اگر کمی شل کرده بودم همان جا وسط طبیعت
ممکن بود کار به کردن هم برسد، مدتها بود که خانوادهام من را نمیدیدند اما با
نوشتن و رجوع به نوشتههای قبلی فهمیده بودم حتی به این نادیده گرفتن هم عادت دارم و مرگ پدرم فقط نقطه
پایانی بود بر تنها روزنه عشقی که از آن جمع موسوم به خانواده به من میرسید، میدیدم
میتوانم دستش را رها کنم و خودم را در امنیتی پوشالی محافظت کنم یا این که به
خواسته خودش یک فرصت دیگر به خودمان بدهم تا همه چیز را درست کند، خودم را شل کردم
و آنقدر خالی بودم که اجازه دادم دیگر اجزایم خودشان تصمیم بگیرند.
وقتی
آزادانه در بازه زمانی کوتاهی به خودم اجازه میدهم نفرت و یا عشق بورزم بدون سرکوب
و اصرار برای ماندن در حس خاصی و آنقدر شل میکنم تا یک قسمتهایی از بدنم فارغ از
آگاهیام عمل کنند لحظات عجیبی را تجربه میکنم، انگار ذرات معلق باردار مدام با
هم برخورد میکنند و انفجارهای ریزریز متناوبی در درونم اتفاق میافتد و دیگر
آنجایی که بودم نیستم و سرعت حرکتم بین اتفاقات با همین انفجارهای ریزریز ناشی از
آزادی بیشتر میشود. خودم را یک جایی در ادامه مسیر رنج کشیدنم میبینم که دیگر
نیستم، پوستهای از من به جا مانده در همان حال، تصویر موهومی در یک زمان دیگر
شاید اما همه من دیگر آنجا نیست، باقی اجزایم از آن رد شدهاند و مانند ذرات معلق
گاز در هوا پراکندهام، هنوز کل واحدی نیستم و هنوز درد میکشم و آسیبپذیرم اما در
چاه عمیق و غلیظ قبل فرو نرفتهام و چیزی مرا به دورن خودش نمیکشد چون رنج کشیدن
برایم هدف نیست، صرفا موقعیتی است که انتخابش نمیکنم و بر حسب اتفاق در آن میافتم
اما از آن فرار هم نمیکنم چون واقعیتش برایم راضیکننده و هیجانآور است، در این
جهان بیمعنی که همه چیز اتفاقی است و هیچ چیز واقعیای وجود ندارد تو واقعا درد
میکشی، چقدر خوب، اما من نمیتوانم توی درد تا ابد فرو بروم و همان جا را به عنوان
مقصد برگزینم، مغزم از اساس با مفهوم مقصد مشکل دارد و نمیتوانم تصمیم قاطعی برای
خودم تا ابد بگیرم چون اصلا به آگاهیام به آن معنا اعتقادی ندارم، به قطعیت، به
هسته مرکزی سفتی در درونم، متاسفم عزیزم.