روال کار اینگونه است که مثل بانکها، در بدو ورود سمت دستگاه هوشمندی میروی که با فشردن دکمهی فوقانی آن، تکه کاغذی بیرون میآید که شمارهی انتظارت ثبت شده: مثلن پانصد. این دستگاهها نسبت به عملکردشان خیلی خیکی هستند. سالها بعد نمونهی ظریفش را خواهند ساخت؛ به قطر یک عصا، که مثلن به گرمای تن حساس باشد. به شکل مدرن و شگفت آوری.
نیم ساعتی انتظار طول کشید تا متصدی آزمایشگاه با صدای کشششدارش شماره پانصد را صدا کند برای خونگیری . هزار تویی سرسام آور شبیه جداره معده را رد میکنم و توی کابین ده مینشینم. زن جوانی با روپوش سفید وارد میشود. آرایش غریبی دارد شبیه بومیان امریکا. قبل از آنکه کاغذ اطلاعات را چک کند از او در مورد اندازهی سرنگ سوال میکنم. با تعجب سنم را میپرسد. از این سوال های بزنگاه برای کنف کردن طرف مقابل. از شمردن 29 شرمنده میشوم و سرم را میاندازم پایین. پابرهنه ست و انگشتان کشیده پایش را حنا گذاشته! تعداد دفعات مواجهه ی من با سرنگ به تعداد انگشتان پایش بودند. سه دسته آدم را هرگز نفهمیدم. آنهایی که پزشکی میخوانند، آنهایی که خون اهدا میکنند و آنهایی را که سر خود آمپول تقویتی به خود میزنند؛ و البته، هرویینیها.همه ی آن چیزی که به این بده بستان گلبولی مربوط می شود مشمئز کننده ست. پاهایش از چرک کبره بسته نگاهم را به بیرون از کابین میدوزم. روی شیشهی کابین سایهی سرنگ افتاده آماده و حی و حاضر. چشمانم را میبندم! از حالا بهیار جوان میافتد روی غلطت سوال پرسیدن؛ این شیوهشان است تا حواست را پرت کنند. می پرسد شاغلی یا دانشجو میگویم شاغل. تعداد کارکنان محل کارم را میپرسد، میگویم هفت. جیغ عجیبی از ته گلویش میشنوم و همزمان برخود شی تیزی را با پوست دستم حس میکنم. به لحجهی عجیبی حرف میزند:»چقدرکم، ما اما میلیونها همکاریم که به چنین کارشریفی مشغولیم. به غیر از زمستانها ! «درد شدیدی در بازوی راستم حس میکنم. به شدت وعظمتی که خودم را روی تخت مرده شور خانه تصور کنم. سعی میکنم شش دانگ حواسم را به نام بهیارجوان بزنم تا با بازی اش همسو شده باشم.میگوید که مانتوی آبی برازنده ای پوشیده ای و از اینکه گروه خونی ام 0 مثبت است ازمن تشکر میکند. هر لحظه که می گذرد بی جان ترمیشوم. گوشم شروع به زنگ زدن کرده، ممتد و بیپایان. سرگیجهی عجیبی سرم را شخم میزند. چه بلایی سرم میآورد؟ می پرسم از کجا متوجه گروه خونیام شدی؟ صدای زنگدارجیغ جیغی میگوید :» از سی متری بویت را حس کردم. چه شیرینی تو! کمی تحمل کنی تمام میشود.» کمی بعد مرگ در چند قدمی من خواهد نشست. وحشت زده سعی میکنم از جایم بلند شوم اما سست و بی حس شدهام. چشمانم را که مثل یک بشکه سنگین شده به زحمت باز میکنم. روی شیشه ی کابین سایه ی پشــه ی غول پیـکری افتاده که ادامه ی خرطومش در بازوی من است. ماده تنی باردار که لحظه به لحظه از سرخی من انباشته میشود. با پانصد پشهی نوزاد در شکم. قبل از بیهوش شدن این جمله را گمشده در میان اصوات بیمعنی در گوشم زمزمه میکند:
تبریک میگویم، بارداری
July-8-2015
بغل دستیم در اتوبوس، تمام مسیر پارک ملت تا ونک را بیوقفه با خودکار آبی مینوشت. روی کاغذهای کاهی بزرگی که لوگوی رادیو جوان بالایش چاپ شده بود. یک متن گویندگی.
فکرش را نمیکردم تا جزئیترین- پیش پا افتادهترین جملات را برای ادا کردن برای گفتن بنویسند؛ مثل «با هم بشنویم صحبت دوست عزیزمون رو… یا ..خب کم کم داریم به آخر برنامه نزدیک میشیم و… .
متن؛ صدای خاموش نوشته ،دربارهی آرامش بود.دوست نداشتم یواشکی بخوانمش در صورتی که این ولع را دارم. بهر حال چیزی از آن یادم نیست؛ پرش افکار هم دارم و هر موضوعی تصاویر بیشماری جلوی چشمانم میآورد. اینبار پنگوئن غار تنهایی تایلر داردن جلوی چشمانم رژه میرفت در حالی که شیشکی میکشید. حواسم که جمع شد متوجه شدم کم مانده بود مقصد را رد کنم؛ سریع پیاده شدم.
بعدش با خودم فکر کردم چرا از آن دختر خودکار آبی بدستی که شال گردن قرمزش را محکم دور گردنش گره زده بود ساعت را نپرسیدم؟ دوست داشتم بفهمم آن صدای مستتر در متن به خودش تعلق خواهد داشت یا اپلیکیشنی خواهد شد برای صدای دیگری؟ صدایی که یکی از این روزها صحبتش را اینگونه آغاز خواهد کرد: به نام خداوند هستی بخش…
Jan-13-2015
خط مي كشد به زير دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور
خلقند در عبور .
«نیما»
.
یک لکهی قرمز رویِ سفید چشمم افتاده، یک ذرهی میلیمتری ملتهب از خستگی. جایش سمت چپ مردمکم است. جلوی آینه نیستم اما حسش میکنم. انگاری یک چاقوی مینیاتوری را با ریتم ثانیه توی صلبیه چشمم فرو میبرند. یک لکهی شکنجه گر،حکم عادلانه بدن است. عقوبت معطوف شدن، تفالهی زل زدن مداوم به مانیتور؛ به کار… . به این حالت میگوییم که خون در چشم طرف افتاده.
چند دقیقهای نگاهم را از مانیتور میدزدم. آن سوی پنجره برای اینکه نارضایتی خودم را تشدید کنم کافیست به این فکر کنم چرا فضانورد نیستم. چه مدرکی باید میداشتم؟ قطعن قوای جسمانی از واجبات است .اگر این لکهی خرد مضمن شود چه؟ مشکل حادی نباشد؟ بیجاذبگی روی بافت چشم اثر نمیگذارد؟ من از تاریکی هراس دارم!
خون در دلم می افتد، آتش میگیرم؛ آژیر هشدار مخزن اکسیژن به صدا در می آید. باید در اولین سیاره فرود بیایم اما تا دوردست ورطه است. تا بینهایت نگاه میکنم. سوزش چشمم تمرکزام را پس می گیرد؛ و تصاویر به جای اصلی شان باز می گردند.
صدای آژیر آمبولانس کمرنگتر شده؛ شاید منِ دیگری جایی دورتر، آتش گرفته باشد. هوای بیرون سرد است. این را بخار روی شیشه می گوید. یک لکه ی سیاه روی قاب پنجره نشسته است.متعجبم که چرا زودتر ندیدمش؛ شب پره ای ملتهب از خستگی
Nov-26-2014
سعی کردم همانطور که چشمانم بسته است، شباهت بین چهره فیل و کرگردن را تصور کنم.
در اولین شکل مجسم به نظرم رسید که رنگ چهرهی مشابهی دارند. رنگی بین خاکستری و موشی. دلفینی یا.. فیلی. بعد دیدم که فیل دو عاج دارد و در ازایش کرگردن یکی. البته در این مورد اطمینان قلبی نداشتم. تصورم در مورد صورت کرگدن خصوصن بین بینی تا دهانش و حتا پیشانیش گنگ بود. تصوری بلور شده و محو. میتوانستم در ثانیه تجسم کنم که کرگردن روی خط نیمرخش پنج عدد عاج دارد اما چه فایده؛ واقعیت نداشت. هر دو به نسبت بزرگی کلهشان، چشمان ریزی دارند. پس هر دو صورتهای بزرگی هم دارند. خیلی فکر کردم. مثل جراح زیبایی به تک تک جزئیات صورتشان دقیق شدم با اینکه عکسی ازشان دم دستم نبود و من چشمانم را بسته بودم. در همین احوال بودم که خوابم برد…
در خواب دیدم که در میدان انقلاب مشغول پرسه زدنم، البته خودم را نوجوانی دبیرستانی میدیدم و این تصور در خواب برایم کاملا باور پذیر و واقعی بود. خیابان و پیادهروها پر از آدمهایی بود که ماسک تنفسی زده بودند و من، اینبار، دوست دوران دبستانام را کنار خود میدیم. کمی جلوتر در پیادهرو از مرد دستفروشی دفتر نقاشی فیلی خریدم. برای بار دوم که چشمم به چهره اش افتاد دیدم محمد قذافی* ست. روپوش طوسی تن کرده بود و کفش به پا نداشت. کمی با هم خوش و بش کردیم و بحث به یونیفرم احمقانهی مدارس و جنگ داخلی لیبی کشید. سیگاری تعارفم کرد و در خواب برای اولین بار سیگار کشیدم. طعم عدس، لوبیا میداد .بعد از چند پک تلخ، با بدجنسی تمام رو به من کرد و گفت که مادهای سمی از داخل معدهی گراز طرابلسی در داخل سیگار تعبیه شده؛ که من را تا ساعتی دیگر خواهد کشت و زد زیر خنده.
از شدت ترس و وحشت در جایم خشک شده بودم.شوخی نداشت! قرار بود زندگی تا ساعتی دیگر غروب کند. در ذهنم با حال نزار جهنم را سبک سنگین میکردم. با مشقت به سان کر و لال ها دوست دبستانیام – که حالا همکارم بود- حال کردم که به اورژانس زنگ بزند.چند دقیقه بعد، چند آمبولانس سیاه از خیابان انقلاب با بوق و کرنا رد شدند که از فرازشان پرچم سیاه داعش به اهتزار در آمده بود. چشمانم دیگر همه چیز را گنگ میدید . تصاویری بلور شده و محو. رنگهایی بین خاکستری و موشی . دلفینی یا…سیاه.
از خواب پریدم.
Nov-6-2014
نشستهام روی صندلی زهواردر رفتهی اتوبوس شهری، یکی از همان دو صندلی کنار هم که مقابل دو صندلی رو برگشتهی اتوبوس است. جای یک میز در این بین خالیست.انگار که اینجا کافه باشد و مسافرها اگر به ناچار این چهار صندلی را انتخاب کردند باید گفتگویی نیز بینشان در بگیرد یا مثلن تمام مسیر را زل بزنند در چشم غریبهی روبرو و یا مثل امروز شهرها، در مورد طرز لباس پوشیدنشان امتیاز بدهند.
اولین مسافر بعد از من دختری نحیف است که از در عقب وارد شده و کنار من مینشیند. بعد از چند دقیقه میگوید که تست کنم آیا ام-پی- تری پلیرش برق دارد یا نه. من هم دکمهاش را فشار میدهم و میگویم نه. میگوید محکم تر و اینکار را میکنم. یکدفعه برق مرا میگیرد. جیغ خفیفی میزنم. (لعنتی! حسش افتضاح است.تا حالا برق شما را نگرفته؟) دختر میخند و عذرخواهی میکند. نمیفهم من دیوانه ام یا او. در دلم نمیبخشمش. در ظاهر خونسرد بد عنق ام.
انگار چه بگویند این دکمه را فشار دهید چه بگویند فشار ندهید حکمن وظیفه داریم یک کاری بکنیم. دستم جور عجیبی گز گز میکند. باید غرامت بپردازد؟ دختر هر چند لحظه یکبار عذرخواهی میکند و میخندد. یعنی کسی آن لحظه ی مضحک را دید؟ اصلن مضحک بود یا دردآور؟ فکر میکنم باید در دم به صورتش سیلی می زدم. البته دیر شده و پنج دقیقه گذشته. به او گوشزد میکنم این کار را دیگر با کسی نکند. اصلن چرا باید نصیحتش میکردم؟ شاید قبل از پیاده شدن مثلن بگوید تولدت مبارک. مثل سکانس آخر فیلم بازی.
خودم موقعیت را درک نکرده ام. انگار باید رجوع کنم به یک قانون اساسی ؛یک الگوی رفتاری مناسب که علامت ایزو نه هزار داشته باشد. مثلن دید اساتید از منظر جامعه شناسی و آسیب های روانشناختی. آیا موقعیت پیش آمده صرفن یک شوخی بی مزه بود؟ دوربین مخفی؟ مرگ مولف؟از جنبه ی هرمنوتیک چه؟ فروید چه نظری دارد؟
به این فکر میکنم چه نوع واکنشی مناسب ترین رفتار در قبال این حرکت می باشد.. مهم نیست ؛ به نتیجه نمیرسم. حالا پایم هم گزگز می کند. هدفن ام را وصل می کنم و تمام مسیر با چشمان بسته به بتهون گوش میسپارم
July-27-2014
اگر در جدول کلمات متقــاطع مینشست، میشد تک خــانهی خالی جدا مانده در آخر؛ نه افقی نه عمودی. مربع خانهای گُنگ و کلنگی که از فرط دور افتادهگی، نادیده میشد؛ میرفت زیر دِین جوابهای دیگر. که مجاب بود. سوال دیگری پرش میکرد. بی ارائه.لال. منتظر دگران.
شاید هم نزاعــی بود میان دو طایفه. یا همان پلیس واسطه که آشتی میدهد دو طرف را
آه، اگر جنگ شود انگیزهای از برای جانبداری نخواهد داشت. جانبِ که؟ادعای چه؟ مسلح به روحیه تسلیم است.او فقدان من و تو ست. شکل پنهان من و تو. میانجیست. حد واسط.بی ادعا. گزینهی سه…ضمیــرِ ســـومِ شــخص
***
همین روزها،از خودش بلند میشود،از مرز عبور میکند، نزدیک میآید و میشود:
من
.
6/20
____________
painting: Piet Mondrian|
Composition with Blue, Yellow, Black, and Red
چادرش را مرتب دور کمرش گره میزد، مشهود بود که به زور سرش کرده. صدایش آنقدر آرام بود که قاضی سرش را – مثل راننده ی تاکسی از شیشهی چپ خودرو – جلو آورده بود. زن همچنان شعر می بافت. اشک و آه و ناله.
— اما من حرفات رو باور نمی کنم خانوم، شما صادق نیستی. یه بار میگی ماشین و طلاها رو گم کردی بعد میگی سرقت شده و حالا میگی از دوستانتون با تهدید…(صدایش را پایینتر میآورد جوری که هر 4 مرد قوی هیکل پروندهی زمینخواری که ته اتاق نشسته بودند هم سکوت کنند تا شاید چیزی بشنوند که بیربط هم نباشد) طرف عکس…فیلم از شما داره؟
سعی در طفره رفتن داشت، خجالت می کشید.. اما صدایش لو میدهد:
– …نه. هوم.. میگه که داره…
—-
*سوم شخص دوم : پسر جوانیست متولد شصت و چهار،ساکن شهریار، که زن از او فقط نام همین مکان، یک شماره ، یک اسم و احتمالن یک عالمه خاطرات پنهانی هم آغوشی دارد و حالا سوم شخص دوم، یک ماشین، بیست میلیون طلا، مقادیری پول و البته، فیلم! دارد.
*سوم شخص اول : شوهری با شغل آزاد، غایب از داستان، بیخبر،نگران سرقت و زنش. همین.
—-
قاضی و اول شخص:»زن»، هر دو درماندهاند. مسئله فقط سرقت و تهدید که نیست .. مسئلهی فروپاشی یک زندگیست.
— آخه اونایی که دین و ایمون هم ندارن به یه سری چیزا اعتقاد دارن…می تونی بیخیال اموال شی؟ میخواهی شوهرت رو بیاری من باهاش صحبت کنم؟
– نه…نه آقای قاضی . بهتره همون پرونده سرقت رو اجرا بگذارید
پس از کلی بحث به توافق میرسند. زن امضا میکند و برمیگردد به سمت در خروج. موهایش شرابیست. قیافه ای معمولی مثل همهی آنها که در پیاده رو راه میروند.
انتظار،حوصلهی زمینخواران را سر برده. قاضی ادامه می دهد:
— پرونده ی گوشی سرقتی مال کی بود؟
.
صدای خودم را می شنوم
مثال زدن/آوردن در جامعه انسانی کارکردهای متفاوتی دارد. در حوزه علوم طبیعی «مثال» تا حد زیادی قابل اثبات است و جای بجثی نمیماند. در حوزه اندیشه و علوم اجتماعی غالبا کاربرد مثال به مثابه ابزار، مدرک و حکمی ست قاطع برای اثبات حقانیت خود. مسئله این است که هیچ قطعیتی وجود ندارد که بشود به یقین به آن استناد کرد. از این منظر هر مثالی بریده ای مبالغه آمیز از واقعیت است.
– او آدم بدی ست، مثلن آنروز…
+ کاملن در اشتباهی ، مثال نقضش اینکه…
بدینسان یکی از موثر ترین شیوه های پرداخت وتوضیح واقعیت، آنطور که مد نظر ماست ، استناد کردن به یک یا چند مثال است. ما برای انطباق دادن گفته های خود با حقیقت امر، نیاز به بُلد کردن یک سری دانسته های دم دستی و سوژه های پیش پا افتاده داریم و به طور همزمان مخاطب را نیز مورد سنجش قرار می دهیم. تاثیرپذیری مثال باید هماهنگ با تیپ شخصیتی مخاطب باشد.
– خانوم ایکس خیلی حسود است؛ همه ی زن ها حسودند!
ما برای توجیه کردن، این قابلیت را پیدا می کنیم که چیزها را به بهترین وجهی مرتبط ببینیم، بنابراین با دست گذاشتن روی یک ویژگی جزئی، کل واقعیت را به آن شکل تقلیل داده ایم، در این میان مثال نقض بی اعتبار ترین وجه مثال است. استفاده از مثال نقض یعنی متصور بودن کمال در حوزه اجتماعی. مشروعیت دادن به مسائل تنها با داشتن یک ناقض.
ضرب المثل ها هم از این قاعده مستثنی نیستند، هر مشتی نمونه خروار نیست و البته در این رابطه می شود از کاه کوه ساخت.
آنقدر دانه های برف درون جیب های آسمان انباشته شده بود که خیال کنی صبح، لحظه ای بعد سپید می شود؛ اما نه از برف خبری بود و نه از طلوع آفتاب. روشنی هوا هیچ شباهتی به ساعت 3 نداشت و همین مرد جوانی را که زیر درخت چنار، با وسواس زنانه ای زیپ کاپشنش را تا ته بالا می کشاند مضطرب کرده بود. حتا نفس هایش را هم با همان وسواس می کشید..به آهستگی..؛ طوری که شب هم ، بیدار نشود. در نوشیدن زیاده روی کرده بود، تقریبن همه چیز را دو تا میدید…گربه ی کنار جوی آب، جوی آب، درخت ها …و ماشین ها که معمولن هر شب لختشان می کرد. مرد جوان برای بار آخر نگاه دقیقی به ساعت مچی طلائیش انداخت و پا به کوچه ی هفدهم گذاشت . همگام با قدم هایش ماشین ها را یک به یک زیر نظر گرفت. همیشه بهترین قالپاق ها در نقطه ی کور پارک شده اند. ماشینی را نشانه گرفته بود که یکدفعه شامه اش به بوی آشنایی تیز شد.
چند متر آنطرفتر، گل های رز پاول اسمیت داخل شیشه عطر زنانه ای چکیده بودند. مرد جوان تازه بعد از این همه متوجه منظره ی عجیب روبرویش می شود. حالا شب به اندازه ی یک گلدان خاطره ته دلش را خالی می کند.
ساعت سه و ده دقیقه ی نیمه شب، مرد جوان با ته دل خالیش چند قدمی به جلو بر میدارد، روی کیف زنانه ای که به شکل نا متعادلی روی دسته ی کاناپه افتاده خم می شود و بعد از نگاه عرق کرده ای که به اطراف می اندازد در کیف را به مهارت باز می کند، به آهستگی، طوری که صاحبش بیدار نشود. دقیقه ای بعد الهام با یک دسته گل رز به خاطــرش میاید . مرد جوان مست دیدار دوباره، عطر زنانه را داخل جیب کاپشنش میگذارد و با الهام به طرف خانه اش روانه میشود.
ساعت 6 صبح، در گرگ و میش هوا، رفتگر شهرداری ناحیه ی غرب، در حال نظافت جوب خالی کنار جدول کوچه ی هفدهم متوجه کاناپه ای نامانوس در گوشه ی پیاده رو می شود. دختری خوابیده در لباسی طوسی رنگ با موهای مجعد قرمز روی کاناپه جا خوش کرده است. رفتگر چند بار چشمان بادامی خود را می مالد تا کاملن هوشیار شود. سپس با گام های بلند، بلندای کوچه ها را پشت سر می گذارد طوری که سر جارویش خاکستری کوچه را خراش می دهد.
اما دقیقه ای بیشتر طول نمی کشد که به انتهای کوچه رسیده بی آنکه یادش باشد دنبال چه می آمده. انگار هیچ چیز خاصی ندیده است.. همه چیز سر جای خودش است.حتا زباله ها.رفتگر آهنگی از هایده را زمزمه می کند. جوب خالی کنار جدول کوچه ی هجدهم جارو میشود…
زنگ مدرسه نخبه وران کوچه هجدهم درست سر ساعت 7 و سی دقیقه نواحته می شود. پسرک با کوله پشتی به ابعاد خودش به دو از خانه شان در کوچه هفدهم خارج می شود. پس از چند قدم سرعت خود را کم می کند.
یک دفترچه جیبی جلد چرمی روی اسفالت، گوشه ی کاناپه ای رها شده افتاده. حدس می زند مال کیفی باشد که روی دسته ی کاناپه ولو شده. پسرک ابتدا از خواب بودن دختر جوان مطمئن می شود سپس آرام برش میدارد. به آهستگی.. مثل کارآگاهی که مدرکی را از صحنه جرم برمیدارد . صفحه ی آخر باز میشود . سعی می کند بخواند اما هنوز به درس «عین» نرسیده اند و » دعوا» برایش ناخواناست. دفترچه را ورق میزند و از دیدن طرح های کشیده شده روی صفحاتش به وجد می آید. سپس انگار تازه یاد مدرسه اش افتاده باشد هل می کند و دفترچه را داخل کوله اش می اندازد و به دو دور میشود.
ساعت نه صبح مهندس جوان راه و ساختمان…؛
***
تا اینجاشو نوشتم!..
photo by me
model Hoda Rostami
امروز به بهانه ی کاملن بی ربطی توانستم همسفر کار تحقیقی پدر در سرزمین امــــیـــــن آبــــــــاد* شوم.
می گویم سفر چون در پایان نمی توانم وقایع را به یک بازدید معمولی تقلیل دهم.
یک مساحت دراندشت سبز محصور شده در دامنه کوه و تعداد کمی بلوک، پر از جنون سرکوب شده که سر جمع»مرکز آموزشي درماني روانپزشكی رازی» نامیده می شود. قبل از ورود از استرس قطعیتِ؟ سلامت عقل خودم سعی کردم تا آنجا که می توانم معقول به نظر برسم؛ حتا پرونده را برای لحظاتی از دست پدر گرفته و با صفحاتش ور رفتم. البته با دیدن تیتر تابلوی ورودی حس بهتری پیدا کردم (به غلط تصورم این بود که در تابلو با کلمه ی» تیـــمارستان» مواجه می شوم).
داخل بلوک آقایان، در راهروی باریکی که ناصــــر مسعــــودی*، انگار از داخل رادیویی قدیمی می خواند تمام حواسم را جمع کردم تا در قلمروی پیش رویم ، میان سیل رفتارهای غریب، خیلی غریبه بنظر نرسم و خودم را آماده ی واکنش در مقابل رفتار های غیر منتظره کردم اما در عوض این من بودم که به آنها نزدیک تر می شدم و دقایقی بعد احساس راحتی کردم. چند نفر دور خودشان چرخ می زنند. پیرمرد مجهول الهویه ای که هر شصت ثانیه یکبار سلام می کند. مدد کاری که با پرچانگی به کار سخت خودش ارج می نهد و صدیقی( اسمش را از مددکار شنیدم) حدودن 40 ساله که با لبخند نامفهومی کنارم می نشیند و همراستای آهنگ یک پایش رابا شتاب تکان می دهد
– همه چی خوبه؟
– زانوی پام زخم شده
– درد می کنه الان؟
– نه خیلی وقته خوب شده..نه نه نه
– راضی هستی از اینجا؟
– آره.. باید راضی باشیم دیگه.. ( همچنان خنده ی بی صدایی سر می دهد)
– الان چی دوست داری داشته باشی؟
– زمان
– چرا؟
– که بگذره.. چرا از من سوال می کنی؟ ( می خندد. با صدای خیلی بلند)
– همه همینو میخوان . که بگذره…
آقای دکتر ، بیماری که در پرونده ی سال 74 اش، هذیان های خود بزرگ بینی، عدم بینش و قضاوت و…و یک عالمه داروی قوی ثبت شده با مجله ی پزشکی وارد اتاق می شود.. مددکار قبلن توضیح داده در برخورد اولیه تا چقدر می تواند موجه به نظر برسد اما شب ها !
بعد از معارفه ی خودش به من و پدر، توضیح می دهد که بیمار نیست اما اینها قبول نمی کنند میگوید از اینجا راضی ست. پرستار ها مهربان اند. بعد یکدفعه به انگلیسی خلاصه ای از زندگیش را شرح می دهد. اینکه کشورهای زیادی رفته از فوق لیسانس هایی که دارد، اینکه مدتی در سوریه زندگی کرده و در مورد همسرش که بعد از دو سال از هم جدا می شوند. از من سنم را می پرسد و وضعیت تعهلم را. بعد به فارسی میگوید بعد از بیرون آمدن از اینجا دلش می خواهد ازدواج کند .برای بار چندم تکرار می کند » فورگت پست» و برایم آرزوی موفقیت می کند. صدای جیغ و داد بیماری از بخش دیگر به گوش می رسذ.
آقای دکتر ِ بیمار، مهربان است. در چشم هایش هیچ مسیری دیده نمی شود . نمیدانم کجا را نگاه می کند اما آرام با اسم پدر خداحافظی می کند. حواس خوبی دارد.
بیمار بی هویت کنارِ در برای بار صدم سلام می کند .ما در جوابش خداحافظی می کنیم و من فکر می کنم در چند سال آینده بین دیوانگی و پیری، دیوانگی را انتخاب خواهم کرد.



