مواظب باشید عشق چشماتونو کور نکنه!!!!
آهو خیلی خوشگل بود. یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته, همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام عین طویله است.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده, هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی, تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.
نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.
نتیجه گیری عاشقانه: مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند.
داوینچی و شام آخر…
تکراری اما قابل تامل…

داستان کشیدن تابلوی معرف «شام آخر» توسط «لئوناردو داوینچی» را به طور حتم شنیده اید. اتفاقی که در فرایند کشیدن تابلو رخ داد، به اندازة خود تابلو از اهمیت برخوردار است. گفته میشود که «داوینچی»، هنگام کشیدن تابلو، با مشکل پیداکردن سوژه های مناسب برای طراحی، مواجه شد. او می خواست «زیبایی» و «نیکی» را به صورت حضرت مسیح (ع) و «زشتی» و «بدی» را به هیبت «یهودا» که از حواریون خیانتکار حضرت عیسی بود، به تصویر درآورد.
مسیح دربارة یهودا در شام آخر گفت: «کسی که با من نان خورده است، به من خیانت میکند.» «پطروس» به مسیح نزدیک شد و پرسید: «آن شخص کیست؟» و مسیح لقمهای گرفت و در دهان «یهودا» گذاشت: «عجله کن و کار را به پایان برسان!» یهودا از مخفیگاه خارج شد و ساعاتی بعد از آن، کیسهای پر از سکههای نقره در دست داشت. او به علمای قوم یهود قول داد که نه تنها مخفیگاه حواریون، که دقیقاً مسیح را هم برای سربازان رومی شناسایی کند. یهودا سربازان رومی را با خود به محفل مسیح میآورد. تعدادی از حواریون، خود را مسیح معرفی میکنند. کدام یک از این جمع مسیح است؟ یهودا پیش میرود و گونه مسیح را میبوسد! داوینچی با الهام از داستان انجیل، میخواست، زشتی و خیانت را اینگونه به تصویر درآورد.
داوینچی به دنبال یافتن الگوهای مناسب، به ناگاه در آیین مذهبی و همسرایی کلیسا، چهرة مسیح را در صورت یکی از پسرانی که در خواندن سرودهای کلیسا شرکت کرده بود، یافت. از جوان دعوت کرد که از چهرهاش الگوبرداری کند و جوان خوش سیما و نیک پندار از دعوت او با کمال میل استقبال کرده، به چهرة مسیح در تابلو ظاهر شد.
سالها سپری گشت و داوینچی به انتهای کار رسیده بود؛ اما هنوز اتودی از زشتی و بدی در اختیار نداشت تا توسط آن، صورت یهودای خائن و زشت پندار را به تصویر بکشد. کلیسا نیز او را برای اتمام کار نقاشی بر دیوار کلیسا، تحت فشار گذاشته بود و داوینچی همچنان دریافتن چهرهای مناسب، در هر کوی و برزنی میگشت تا عاقبت، جوانی مست، ژنده پوش و زشت سیرت را یافت که میتوانست الگوی مناسبی برای صورت «یهودا» در تابلوی شام آخر باشد.
او را که نمیتوانست از فرط پلیدی و مستی بر پاهایش بایستد، به کمک دستیاران به کلیسا آوردند تا آخرین مرحله از کار نقاشی تابلوی دیواری کلیسا، به پایان رسد.
جوان مست و پلید، به صورت نقاش خیره شد و درحالیکه با ناباوری تابلوی دیواری را برانداز میکرد، گفت: «این تابلو را قبلاً دیده است». داوینچی با حیرت پرسید: «چطور و کجا؟» جوان با مستی پاسخ داد: «سالها پیش و قبل از آنکه به این وضعیت اسفبار دچار شود، در گروه همسرایی کلیسا، سرودهای کلیسا را میخوانده و چهره نگاری زبردست از او دعوت کرد تا طرح چهره مسیح را از صورت او به تصویر درآورد.
بهای معجزه…
تس وقتی شنید كه پدر و مادرش راجع به برادر كوچكش صحبت میكنند، دختربچهای هشتساله بود كه خیلی بیشتر از سنش میفهمید. فقط میدانست كه برادرش خیلی مریض احوال است و پولی هم ندارند. چون پدرش بابت صورتحسابهای دكتر و خرج خانه پول نداشت، قرار بود ماه آینده به یك مجتمع آپارتمانی نقلمكان كنند. تنها راه نجات او یك عمل جراحی پرخرج بود و ظاهرا به نظر میرسید كه كسی پیدا نمیشود كه پولی به آنها قرض دهد. شنید كه پدر با صدایی آرام و ناامید به مادر كه به شدت میگریست، گفت: «حالا فقط یك معجزه میتواند او را نجات دهد.»
تس به اتاق خوابش رفت و قلكی را از مخفیگاهش در كمد (گنجه) بیرون كشید. هر چه پول خرد بود را از آن درآورد و روی زمین ریخت و به دقت آنها را شمرد. نه یک بار، نه دوبار بلكه سهبار. باید دقیقا میدانست كه روی هم رفته چقدر هستند. جایی برای اشتباه نبود سكهها را به دقت داخل قلك برگرداند، نقاب كلاهش را به عقب چرخاند و مخفیانه از در عقبی بیرون رفت. شش بلوك را پشت سر گذاشت تا به داروخانه ركسالز كه تابلوی قرمز رنگ بزرگی بالای در آن نصب بود رسید. منتظر متصدی داروخانه شد تا به او نگاه كند، اما سر او خیلی شلوغ بود. تس پاهایش را تكان داد تا كفشش صدا كند. خبری نشد. سینه اش را با صدای بلندی صاف كرد تا توجه او را جلب كند. فایدهای نداشت. تا اینكه سرانجام یك سكه 25 سنتی از قلكش درآورد و آن را روی شیشه پیشخوان كوبید. حالا شد! متصدی با صدای خشمگین پرسید: «تو دیگه چه میخوای؟» بدون اینكه منتظر جواب سوالش شود گفت: «دارم با برادرم كه از شیكاگو اومده حرف میزنم. سالهاست ندیدمش.» تس هم با همان لحن جواب داد: «خوب، من هم میخوام راجع به برادرم صحبت كنم. اون خیلی خیلی مریضه. میخوام براش یه معجزه بخرم.» متصدی داروخانه گفت: «چی؟»
– اسمش اندروِ. یه چیزی بدی داره توی كلهاش رشد میكنه. بابام میگه فقط یه معجزه میتونه نجاتش بده. معجزه چند میشه؟
متصدی داروخانه با لحن ملایمتری گفت؛: «دختر كوچولو، ما اینجا معجزه نمیفروشیم. متاسفم ولی نمیتونم كمكت كنم.»
– ببین آقا من پولش رو دارم. اگه كمه میرم بقیهاش را هم میآورم. فقط بگو معجزه چنده؟
برادر متصدی داروخانه مرد شیكپوشی بود. خم شد و از دخترك پرسید: «برادرت چه جور معجزهای نیاز داره؟» تس با چشمانی اشكآلوده گفت؛ «نمیدونم. فقط میدونم كه خیلی مریضه. مامان میگه باید عمل بشه. بابام پولش رو نداره. برای همین من مه میخوام كمك كرده باشم.»
آقای شیكاگویی پرسید؛ «چقدر پول داری؟»
تس با صدایی كه به زحمت شنیده میشد جواب داد؛ «یك دلار و یازده سنت. همهاش همین قدر دارم، ولی اگر بیشترم بخواین میتونم بازم بیارم.»
مرد لبخندی زد و گفت: «عجب تصادفی! یك دلار و یازده سنت. دقیقا به اندازه پول یك معجزه برای داداش كوچولوها.»
پول دخترك را در یك دست و با دست دیگر دست او را گرفت و گفت: «من رو ببر خونهتون. میخوام برادر و پدر و مادرت رو ببینم. ببینم آیا از اون معجزههایی كه تو میخواهی داریم.» ان مرد خوش لباس دكتر كارلتون آرمسترانگ، متخصص جراحی مغز بود. عمل با موفقیت بدون پرداخت هیچهزینهای انجام شد و طولی نكشید كه اندرو دوباره به خانه برگشت و اوضاعش روبه راه شد. مادر دخترك آرام گفت؛ «اون عمل جراحی واقعا یك معجزه بود. نمیدونم. چقدر پولش میشد.» تس لبخندی زد. او میدانست كه قیمت دقیق یك معجزه چقدر است… یك دلار و یازده سنت… به اضافه ایمان یك كودك

تو همانی که می اندیشی!!!
تو همانی که می اندیشی
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
برای مادرم و بقیه فرشته های خدا…
هرچه سعی کردم نتوانستم جمله ای پیدا کنم در وصفت ،ای نازنین مادرم…
روزت مبارک ،دوستت دارم
بازم میگم دوستت دارم مامان عزیزم…
مهر مادری…

یک روز عصر پسر بچه ای پیش مادرش که
عصرانه را اماده میکرد رفت وکاغذی را که
چیزهایی روی ان نوشته بود به او داد.
مادر پس از انکه دستهایش را با پیش بند
خشک کرد ان را خواند.
طور نوشته شده بود:
هزینه ی چمن زدن:۵دلار
هزینه ی خرید کردن برای تو:۵۰ سنت
هزینه ی تمیز کردن اتاقم در این هفته:۱دلار
هزینه ی مراقبت کردن از برادر کوچکم وقتی
که رفته بودی خرید:۲۵سنت
هزینه ی بیرون گذاشتن اشغال ها:۱دلار
نمرات خوب کارنامه:۵دلار
هزینه ی تمیز و جمع کردن برگ ها از حیاط:۲دلار
جمع بدهی:۱۴دلار و ۷۵سنت
مادر به پسرش که انجا ایستاده بودنگاه کرد.
پسرک میتوانست از چشمانش بخواند که
خاطراتی را مرور میکند.مادر قلم برداشت
وپشت همان کاغذ اینطور نوشت:
بابت ۹ماه که در درونم رشد میکردی
و من حملت میکردم:هیچ
بابت همه ی شبهایی که بر بالینت بیدار
نشستم پرستاری کردم:
هیچ
بابت تحمل لحظات طاقت فرسایی که تو
مسببش بودی و همه اشک هایی که طی این
سال ها برایت ریختم:هیچ
بابت همه ی شبهایی که پر از وحشت
و نگرانی بود و بابت همه ی دلواپسی هایی
که میدانم در پیش دارم:هیچ
پسرم از همه ی اینها که بگذریم بهای عشق من:هیچ
وقتی پسر نوشته ی مادر را خواند چشمانش
پر از اشک شدو چشم در چشم مادر دوخت و
گفت:مامانی خیلی دوست دارم
مداد را برداشت درشت و پر رنگ نوشت:
پرداخت شد
یک روز عصر پسر بچه ای پیش مادرش که
عصرانه را اماده میکرد رفت وکاغذی را که
چیزهایی روی ان نوشته بود به او داد.
مادر پس از انکه دستهایش را با پیش بند
خشک کرد ان را خواند.
طور نوشته شده بود:
هزینه ی چمن زدن:۵دلار
هزینه ی خرید کردن برای تو:۵۰ سنت
هزینه ی تمیز کردن اتاقم در این هفته:۱دلار
هزینه ی مراقبت کردن از برادر کوچکم وقتی
که رفته بودی خرید:۲۵سنت
هزینه ی بیرون گذاشتن اشغال ها:۱دلار
نمرات خوب کارنامه:۵دلار
هزینه ی تمیز و جمع کردن برگ ها از حیاط:۲دلار
جمع بدهی:۱۴دلار و ۷۵سنت
مادر به پسرش که انجا ایستاده بودنگاه کرد.
پسرک میتوانست از چشمانش بخواند که
خاطراتی را مرور میکند.مادر قلم برداشت
وپشت همان کاغذ اینطور نوشت:
بابت ۹ماه که در درونم رشد میکردی
و من حملت میکردم:هیچ
بابت همه ی شبهایی که بر بالینت بیدار
نشستم پرستاری کردم:
هیچ
بابت تحمل لحظات طاقت فرسایی که تو
مسببش بودی و همه اشک هایی که طی این
سال ها برایت ریختم:هیچ
بابت همه ی شبهایی که پر از وحشت
و نگرانی بود و بابت همه ی دلواپسی هایی
که میدانم در پیش دارم:هیچ
پسرم از همه ی اینها که بگذریم بهای عشق من:هیچ
وقتی پسر نوشته ی مادر را خواند چشمانش
پر از اشک شدو چشم در چشم مادر دوخت و
گفت:مامانی خیلی دوست دارم
مداد را برداشت درشت و پر رنگ نوشت:
پرداخت شد
پیله ات را بگشا…
پیله ات را بگشا تو به اندازه پروانه شدن زیبائی!!!
تاحالا این جمله رو هزاران بار شنیده بودم ولی ندیده بودم….
3 تا کرم کوچولو اندازه یه بند انگشت بودن( که یکیشون بعدا مرد!!!)
بعد از دو سه هفته شدن اندازه یه انگشت و شروع کردن به تنیدن تار…
خیلی زیبا بودن تقلا برای تنیدن و درون خود فرو رفتن تا به اوج کمال و زیبائی رسیدن…
یکیشون زرد شد و اون یکی سفید که یکی از دوستان می گفت احتمالا نر و مادگیشون اینجوری مشخص میشه
بعد از 3 هفته بالاخره روزنه ای از پیله به بیرون پیدا شد…
واینم ثمره سه هفته تلاش ما و …
امیدوارم این تجربه زیبا و این لحظه با شکوه رو شما هم تجربه کنید!!!
نه تو مي ماني، نه اندوه…
نه تو مي ماني
نه، اندوه
و نه،هيچ يک، از مردم اين آبادي
به حباب نگران لب يک رود قسم
و به کوتا هي آن لحظه شادي که گذ شت
غصه هم خواهد رفت
آنچناني که فقط خاطره اي خواهد ماند
لحظه ها عريانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آيينه،نه! آيينه به تو خيره شده ست
تو اگر خنده کني او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض کني
آه از آيينه دنيا، که چه ها خواهد کرد
گنجه ديروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف!
بسته هاي فردا همه اي کاش اي کاش!
ظرف اين لحظه وليکن خالي ست…
ساحت سينه پذ يراي چه کس خواهد بود
غم که از راه رسيد، در،براو باز مکن
تا خدا، يک، رگ گردن باقي ست
تا خدا مانده، به غم، وعده اين خانه مده!
به غلت درخواست زیاد بابت نام سراینده:
کیوان شاهبداغی
یکی دیگه هم برای شما:
“شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است”
به غلت درخواست زیاد بابت نام سراینده:یکی دیگه هم برای شما:
“شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است”
برای تنها همپای کودکیم و به یاد خنده ها و شیطنت هایمان….
کیانا جونم…
فردا 18 امین دفتر زندگیت رو شروع می کنی به نوشتن و ورق زدن.
فقط امیدوارم 365 تا برگه اش رو با موفقیت های روزانه پر کنی.
تولد تولد تولدت مبارک!!!!
تولد تولد تولدت مبارک!!!!
تولد تولد تولدت مبارک!!!!
امیدوارم تو این سال مهربون تر و خوش اخلاق تر بشی.
اینم یه متن هدیه تولد من به تو:
قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید …….
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ……..
برخی نادوست و برخی دوستدار ………..
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی……
نه کم و نه زیاد ….. درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد…..
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری …..
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ……..
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند …..
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی……
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی………..
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد…..
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت….
به رایگان……
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی …..
هر چند خرد بوده باشد …..
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی…..
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
» این مال من است » ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ….
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید …
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم …















