Driving home
blind
through heavy fog
torrential rain
tears.
Streetlights bloom into yellow tents,
fog pitching camp
along the road.
September sun,
casting gold on the still-green trees,
their shadows banded across the asphalt.
A sudden blotch of red
pressed into
the striped road.
Closer still—
a squirrel’s tail,
sparkling with quiet persistence.
برچسبها: poems
برچسبها: hiku
هر چهارشنبه صبح سوار قطار که میشم اول همهچیز تاریکه، ولی بعد یواش یواش روز شروع میشه و سایهی سیاه درختها و سرمهای دشتهای برفی پیدا میشه. کمکم طیف رنگ ها روشنتر میشه و روز زمستونی در مینیمال ترین حالت خودش شروع میشه. توی این فصل برای ماهها چند رنگ مختصر دنیا رو میسازن، سایههای سیاه و آبی توی پسزمینهی سفید. امروز مه هم هست، یه لایهی خاکستری رو همهی منظرهها.