مختصر و مفید
7 12 2009دیدگاه : Leave a Comment »
دستهبندی : منطق, هزارتوهای اینترنت, افکار تاریکروشن
عجب مرد هنرمندی!
7 12 2009ششم آذرماه ۱۳۸۸
به اطلاع کاربران محترم میرساند دفتر واحد ثبت دامنه در روز سهشنبه مورخ ۱۰ آذرماه ۱۳۸۸ تعطیل است. لازم به توضیح است که در این روز هیچ دامنهای منقضی،قفل یا معلق نمیشود.
یعنی واقعا اون قسمتش لازم به ذکر بود، برای خودشون البته…
برادران مرکز ثبت دامنه دات آی آر، شعور هم خوب چیزی هست… یعنی لابد میخواستید اون نکتهای رو که لازم به ذکرش کردید، رعایت نکنید؟!
دیدگاه : Leave a Comment »
دستهبندی : منطق, توهم توطئه, روزمرگی
شغل آزاد
2 12 2009خوبی شغل آزاد به این هست که هر وقت بخوای کرکره مغازه رو میدی بالا، هر وقت هم بخوای میبندی و میخوابی خونه! هر چی هم دلت بخواد میفروشی، از طلا و جواهر گرفته، تا آشغال… هر جنسی مشتری خودش رو داره به هر حال! یکی از این مشاغل آزاد «وبلاگنویسی» هست، دوستان دقت داشته باشند!
بعضی مغازهها که صاحب گشاد و بیخیالی داشته باشن، مخصوص دورهمی و چای خوردن هست… مغازه هم تو شهر زیاد هست، جنس خوب هم میفروشن، یک سر بزنید، ضرر نمیکنید! هر کی هم دوست داشت، بشینیم با هم چاییمون رو بخوریم…
پانوشت: هر بار متن رو کپی-پیست نکردم، وردپرس رید توش… مورفی، دهنت رو!
دیدگاه : 1 Comment »
دستهبندی : منطق, بدون سانسور, روزمرگی
ویرایش جدید
23 11 2009یک ویرایش جدید و البته با سوژهی تکرای، از یک مثل قدیمی!
نصیحت!
– پسرم بیا میخوام این دمِ مرگی یه نصیحت بهت بکنم تا اون دنیا چیزی بهت بدهکار نباشم.
= نه بابا این حرفها رو نزن، یعنی چی میگی دم مرگ؟ شما 120 سال عمر میکنین، یه کسالت جزیی هست برطرف میشه.
– پسر دارم میمیرم، بگو چشم!
= چشم بابا حرف، حرفِ شماست… بفرمایید.
– پسرم بگیر این یه دونه چوب رو بشکن.
= این کارها چیه بابا؟ حالا وقت این کارها نیست که!!
– پسر! با من بحث نکن… میگم بشکن!
= چشم بابا! تــــــرق… بیا بابا شکست.
– خوب پسرم دیدی چقدر راحت شکست؟ حالا این ده تا چوب رو با هم بشکن.
= تــــرق!! بیا بابا شکوندمش.
– خوب پسرم دیدی این هم راحت شکست؟ حالا این صدتا رو بگیر بشکون.
= چشم بابا! ته ته ته ته ترق!! بیا بابا اینها رو هم شکوندم، آخه این کارا چیه شما میکنین الان؟!
– بیا پسرم! بیا این صد هزارتا چوب رو باهم بشکون…
= چشم پدرم! تتتتتتتتتتررررررررررققققققق!! بیا بابا همشون شکست.
– خوب پسرم! حالا میرسیم به نصیحتِ من!
هر غلطی دوست داری تو زندگیت بکن!!
پانوشت: از دستنوشتههای رفقا / آرشیو شخصی
دیدگاه : Leave a Comment »
دستهبندی : هزارتوهای اینترنت, روزمرگی, سرقت ادبی
شخصیتپردازی
13 11 2009سطل بزرگ مناسب روزهای اغتشاش سر کوچه.
دیدگاه : Leave a Comment »
دستهبندی : افکار تاریکروشن, با مسئولیت محدود
بیانیهی شمارهی صفر
6 11 2009من اون پشتمشتها رو نمیدونم چه خبری هست، علاقهای هم ندارم بدونم. پس از الان نسبت به بچههای حاصل از نتیجهی ماجرای راه انداخته شده ابراز عدم مسئولیت میکنم و دستان خودم رو از این گناه میشورم! با این حال حس کردم هیجان ماجرا اون قدر بالا زده، که یک مقدارش داره مالیده میشه در من، و بنده شخصا نه حال صافکاری رو دارم، نه وقت نقاشی و رنگ!
با توجه به این که عقل از یک طرف حکم میکنه ندید بگیرم و لیلی به لالای این ملت نگذارم، همون عقل هم جهت جلوگیری از الزام صافکاری و رنگ، حکم میکنه روشنگری صورت دهم. از این رو، برای حفظ سیخ و کباب، یک مقدمه میگذارم که:
بنده واسه تمام کسانی که قبولشون ندارم، تره هم خرد نمیکنم، ارائهی بلیط هم نشانگر شخصیت خودشون هست، من از کارت مترو استفاده میکنم! تمام تلاش هم این هست کاری به کارشون نداشته باشم. (که ادعای موفقیت صددرصدیاش رو حاشا و کلا که ندارم)
و روشنگری را این گونه طرح می کنم:
خدمت تمام دشمنان عرض کنم من اگر جایی نظر بنویسم، در درجهی اول یعنی اهمیت قائل شدم برای قضیه، که احتمال زیاد شامل خیلی از شماها نمیشه! و اگر هم جایی اهمیت پیدا کرد و کلامی بگم، اون قدر وجودش رو دارم که اسم خودم رو بذارم بالاش! اگر نوشتهی بدون اسم رو رسم خورد به پست شما، سعی نکنید همهی بدبختیهای خودتون رو سر من بشکونید، با این فرافکنیها مشکل شما حل نمیشه… ضمن این که تخم من هم نیست!
و خدمت تمام دوستانی که کرم دارن و حوصلهشون سر رفته و خوشمزهبازی در میارن و با درج نوشتههای بدون اسم به قصد فرو شدن به پاچهی بنده، یا با اسم من به صورت Fake جهت اطمینان از همون موضوع پاچه (!) بهشون خوش میگذره، سلام و تهیّت میفرستم و ضمن چشم انتظاری برای رشد کردن و قد کشیدن این نوگلان عزیز باغ زندگی، آرزوی سلامتی عقل براشون دارم! مشتاق هستم رفاقت خودشون رو بهتر خرج کنن که شرمندهشون نشیم!
و برای تأثیر بیشتر، خدمت تمام مخاطبان این نوشته (اول جبههی اونور / بعدتر جبههی اینور) به صورت منظوم هم پیام میفرستم:
حرفی به سوی تو، از شرط قافیه
گر شد شبیه من، لازم نه کافيه!
اسمم اگر نبود، جانا تو ریدهای
آن شرط کافیه، اصله نه حاشیه
چون نام مردمان، از لای پا بخوان
دولی اگر که هست، اصغر نه هانیه
دشمن بُدی مرا، بالا از آن تو
پایین برای یار، فهرست کازیه
ای یار نارفیق، مجنون کرمکی
با نام خود نویس، بر روی داریه
چاک میان پا، از آن خالههاست
تخمی اگر بُوَد، دولداره داییه!
برکش ز من برون، ای یار باصفا
کفشم به روح تو، با طعم بامیه
توضیح آخر: ضمائر نوشته تماما «ضمیر جمع» هست و یعنی این که تک تک شما مخاطب این پست هستید، چه دوست، چه دشمن، چه کسی که از این کرمها ریخته، چه کسی که از این تصورات کرده، چه کسی که بعدا بخواد کرم بریزه، چه کسی که بعدا مناسبتر از من برای فرافکنی پیدا نکنه… گفتم یک بار برای همیشه قضیه روشن بشه و خیال خودم رو راحت کنم که هر وقت حرفی شد، خود ملت، ملت را به این پیام تاریخی ارجاع دهند! امید است این پیام رو مصادره نکنید، کردین هم خب پیچ رفتار شما دست من نیست و نهایتا به تخمم!
توشیح: شعر خودم هست، دلم میخواد این جوری باشه، برداشتهای شما هم نشانگر شخصیت خود شماست، نه بنده!
دیدگاه : 5 Comments »
دستهبندی : منطق, بدون سانسور, توهم توطئه, روزمرگی, روزی روزگاری نیمکت
کونفرانس 3
3 11 2009
به دنبال ماجراهای قبلی کنفرانس خلاقیت + علمیتخیلی (اینجا و اینجا)، یکشنبه ساعت 13 از دبیرخانهی شعبهی تهران زنگ زدن، یک نفر متفاوت از کسی که سراغ فکس رو گرفته بود، میپرسه فکس ما به دست شما رسید یا نه؟ میپرسم کدوم فکس، جوابش فکس دعوتنامه شرکت در کنفرانس هست… تعجب میکنم و جواب منفی میدم. ادامهی دیالوگ به صورت سوالی، میپرسه مگه شمارهی فکس شما این نبود و من تازه یادم میافته فکس دفتر مجله رو داده بودم! بهش میگم این هفته هنوز اون جا نرفتم و پیگیری میکنم، اگر نرسیده بود اطلاع میدم که دوباره ارسال کنید.
همون موقع زنگ میزنم مجله و متوجه میشم که فکس صبح رسیده و خواهش میکنم اسکن کنند و برای من ایمیل بزنند، چون امروز هم کار دارم و مجله نمیرم، و اساسا من به غیر از ایام صفحهبندی و بستن مجله، فقط سهشنبهها رو به طور ثابت مجله میرم. وقتی ایمیل رو چک میکنم، میبینم نیمساعت قبل هم ایمیل دعوتنامه خود دبیرخونه اومده! کلی تعجب میکنم که چقدر امسال محکم کاری کردند!
خلاصه، دعوتنامه رو میخونم و متوجه نکات بسیار بسیار ارزندهای میشم:
1- در دعوتنامه، به هیچ وجه من الوجوه اسمی از کنفرانس جانبی علمیتخیلی برده نشده، در حالی که مطمئن بودم -و با رجوع به ایمیل سال قبل تأیید شد- که سال گذشته اون رو ذکر کردن!
2- محل کنفرانس همون جای سابق هست، با این تفاوت که سال قبل خود هتل المپیک بود، امسال هتل آکادمی فوتبال در جنب هتل المپیک هست! داونگرید شدن به هر حال!
3- امسال حرکت زدن و نقشه محل کنفرانس رو درج کردن، گویا این جماعت اصفهانی تازه یادشون افتاده هتل المپیک خارج تهران هست و ممکنه یک مقدار شرکتکنندگان رو دچار سوال کنه! همون طور که من سال قبل دچار سوال شدم و جای پولی که بابت رفتن تا هتل المپیک دادم هنوز درد میکنه!
4- ساعت پذیرش شرکتکنندگان مجددا 7:30 تا 8:30 درج شده… باعث تمدد اعصاب و
نقش بستن لبخند بر لب میشه. سال قبل که من با ذوق و شوق هشت رسیدم [شطرنجی کنید لطفا، به هر حال گاهی آدم خبط میکنه!] و نصف ملت تا 10 هم نرسیدن… یوخده هم سر ناهار رسیدن!
و حالا نتایجی که در ادامه با هم میگیریم:
صفر- گویا خود دوستان به این نتیجه رسیدن اون طلب پول کردن کار مزخرفی بوده و بهتره بیخیال بشن و گوز اضافه ندن!
1- پیرو ماجرای قبلی، اساسا بیخیال آمادهسازی پاورپوینت و پرزنتیشن شدم… درست کردن این قضیه
ظرف دو روز راحت هست، ولی کارهای مهمتری دارم… نمیرم!
2- رفتن به هتل المپیک، بدون وسیله شخصی حماقت محض هست… نمیرم!
3- سال قبل بارون میاومد و درصدی از ملت نیومدن به کل… امسال هم حتی هوا صاف باشه -که نیست- سگ رو با چوب بزنی، هشت صبح از تهران بیرون میره البته، ولی اگر مجبور نباشه نمیره! نمیرم!
4- برگزاری روز اول کنفرانس سال قبل به طور تمام و کمال مدیون لپتاپ اینجانب بود و دونه دونه انتخاب میکردن سخنران بعدی کی باشه، بس که نظاممند بود و همه ملت هم اومده بودن! امسال هم صد در صد همون قدر خر تو خر هست… نمیرم!
5- در دعوتنامه، خودشون بیخیال درج بخش جانبی علمیتخیلی شدن، من هم که علاقهای به خلاقیت و Triz ندارم، پس کنفرانس ربطی به من نداره. نمیرم!
6- اصلا نمیرم، همین جوری!
پانوشت: خواستم عنوان رو بذارم «کونفرانس، پرده آخر» که با توجه به یک سری جریانات پشت پرده، یقین دارم هنوز سریال تموم نشده! تریپ لاست! اگر فردا نوشتم زنگ زدن که سیزدهم رو ول کنم و برم کنفرانس، زیاد بهشون سخت نگیریم! گناه دارن!
دیدگاه : Leave a Comment »
دستهبندی : منطق, بدون سانسور, روزمرگی


الو… الو… فرانکشتاین؟