بالاخره هوا کمی خنک شده. سرد نه! خنک شده. گردوغبار و آلودگی بیداد میکنه. نه خبری از بارون هست و نه برف. با این هوا و این وضعیت حال دلم خوب نیست. بعد از اینکه شغل دوم با مشکلات مالی مواجه شد، به خانوم رئیس که حالا شده بود خانوم شریک، گفتم خداحافظت باشه و خودم رو از اونجا کشیدم بیرون. پول کمی نبود که گذاشتم و بعد از دو سال فقط همون رو پس گرفتم! اون هم با تورم 40 درصد. من فاتحه خوندم به سر تا پای این مملکت و این اقتصاد بیمار. صبحها بیدار میشم. تنهام. میرم پیاده روی میکنم، یک قهوه میخورم و برمیگردم. پسرک توی اون دکه منو میشناسه. یعنی نگاهش نگاه یک آشنا به آشناست. خیلی دوست دارم بدونم این وقت روز توی اون دکه کذایی چکار میکنه. دلم میخواد ازش بپرسم که چرا پشت میز و نیمکت مدرسه نیست اما کسی در درونم فریاد میزنه: به توچه! طول روز کمی وبگردی میکنم. البته مفهوم وبگردی هم دیگه مثل سابق نیست. توی اپلیکیشنهای کذایی و شبکههای اجتماعی که عملا همشون ریدن توی زندگی مردم پرسه میزنم. سالهاست فعالیتی توی اینطور جاها ندارم و فقط خوانندهام. با کسی هم حرفی ندارم برای زدن. همه هم شدن همه چیز دان. هوش مصنوعی هم خدا رو شکر به کمک اومده تا اکاذیب و اراجیف بیشتری تولید بشه. این روزا کتاب خاطرات اسدالله علم رو میخونم. به قول دوستی با خوندن این کتابا و دونستن اوضاع و احوال اون زمان، سوهان رو برداشتم و به روح و روان خودم میکشم. دریغا از عمری که به بطالت گذشت.
توی 9 ماه چهار بار به همراه همسر رفتم مسافرت. راستش دیگه از شمال حالم به هم میخوره. از رانندگی و جاده هم بیزارم. آخه میدونی از این 4 مسافرت طی 9 ماه، من سه بارش رو رفتم شمال. خب چه خبره شمال؟ بسه دیگه بابا. آخرین بار چنان کمرم گرفت که نمیتونستم بلند بشم و برم دستشویی. اون یکی شغل هم که بهبه. یک مدت پرفشار و نفسگیر و پر استرس به همراه وصیت مکتوب زیر بالش، یک مدت هم مثل الان بادبزن به دست باید راه برم و خودم رو باد بزنم. با همه اینها نه اونقدر گرفتاری مالی دارم که برای نون شب بمونم، نه اونقدر پول دارم که بتونم بگم پولدارم. مجدد باید عرض کنم که این اقتصاد و مملکت رو باید گوه اندود کرد. کاش لااقل بارون بزنه، کاش هوا تمیز بشه، کاش بشه هودی پوشید.
آبان 1404
نوامبر 1, 2025مرداد 1404
آگوست 6, 2025در این حجم از ناامیدی که بر جامعه حاکم شده، به دنیال چه میگردی ای مرد نادان…؟ پول؟ تفریح؟ احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن؟ چه چیزی تو را سیراب خواهد کرد؟ تو به آن روزهای زیبا بازنخواهی گشت. آنان را که دوست میداشتی دیگر به سوی تو نخواهند آمد و آنان که رهایشان کردی دیگر تو را دوباره نخواهند دید. روزگاری عجیبتر از زندگانی حشرات را باید تجربه کرد. دانه های گندم و برنج و سایر غلات را دانه دانه جمع کنیم تا مبادا زمستان از گرسنگی تلف بشویم. روزگاری عجیب شده است. از درب خانه که میخواهی بیرون بروی، وصیتنامه را چند باره مورد عنایت قرار میدهی که سرجایش باشد. نخوانده های تلنبار شده را میبینی و قصه میخوری. گرد و غبار کتابها را میگیری. دیگر کتابها بوی کتاب نمیدهند. کتابها بوی خاک میدهند. گردگیری هم فایده ندارد. آن بوی دل انگیز باز نخواهد گشت. آن متن که نوشته شده بود هرگز تکرار نمیشود. روزگار عجیبی شده ای مرد نادان. نه آنقدر نداری که بمیری، نه آنقدر داری که زنده بمانی. بر سر همه گرد مرگ پاشیده شده. کسی نیست که گوش باشد.
اول اسفند 1403
فوریه 19, 2025میدونی چیه؟ بهترین روزهای زندگی من از سال 90 یا 91 بود که شروع شد و وقتی به سال 95 رسید، کم کم خورشید غروب کرد و سال 97 کلا همه نورها خاموش شد. اون روزها برای من بهترین و شادترین روزها بود بدون اینکه بفهمم که دارم بهترین روزهای زندگیم رو پشت سر میذارم. میدونی چیه؟ بعد اون سال تا به امروز دیگه توی غار تاریک زندگی کردم و گاهی نوری گذرا از جلوم عبور کرده و یا صدا هلهله و شادی رو شنیدم بدون اینکه بدونم چه خبره. میدونی چیه؟ من دارم دست و پا میزنم که اون دریچه لعنتی که بسته شده رو پیدا کنم و دوباره نور رو ببینم. میدونی چیه؟ من از خبر بیماری و مرگ خسته شدم. اونقدر خسته که حال گریه ندارم.
ششم شهریور
آگوست 27, 2024داری میری خب برو به سلامت ولی چرا اینطوری؟ حداقل قبل رفتن اینطوری خداحافظی نکن، اینطوری آدم رو بغل نکن، اینطوری مثل یک بچه 5 ساله هق هق گریه نکن. اینطوری روحم رو آزار نده. هنوز جای رفتن قبلیها درد میکنه 😦
آخرین روز بهار 1403
جون 20, 2024زندگی یک چرخه تکراریه. کار میکنی. پول در میاری. خونه میخری. ماشین میخری. سفر خوب میری. پس انداز میکنی. و بعدش باز دوباره همه چیز از اول. خونهه دلت رو میزنه پس تغییراتی میدی. ماشین مدل بالاتر میخری. مسافرت دیگهای میری و بعد باز پس انداز میکنی. این چرخه تکراری اگر خوش شانس باشی تعداد بیشتر در بازه زمانی کمتر تکرار میشه واگر هم بدشانس باشی حداکثر 2 بار تجربهش میکنی!
سال قبل خوبی و بدی زیاد داشت. از خوبیهاش میتونم بگم سفرهای خوبی رفتم و از بدیش هم میتونم اینو بگم که شغل دومم تقریبا نابود شد. الان هم جسدی نیمه جون روی دستم مونده با ضررهای مالی. در این بین تقاضای وامهای بیشتری دادم. همزمان گرمای تابستون داره خودش رو به رخ میکشه. قبلا عاشق زمستونها بودم اما بیشترین اتفاقات بد زندگی من توی زمستونها افتاده. سرشکستگیها و فقدانها و دردها همشون توی زمستون بودن که سرم خراب شدن. روزهای مه آلود، سرد، برفی، همه و همه با خاطرات تلخ در هم تنید. چرا باید زمستون رو هنوز دوست داشته باشم؟ اگر زمستون رو دوست نداشته باشم و با تابستون و گرماش هم کنار نیام، دقیقا از چی این زندگی میتونم لذت ببرم؟ اگر این وامهایی که دارم میگیرم به شکست ختم بشه، دلیلی پیدا میشه که منطقی تابستون رو دوست نداشته باشم؟ و اگر این اتفاق نیفته، عاشق تابستونها و گرماش میشم؟ بعید میدونم… اون احساس درونی دلیلی غیر از این چیزها داره.
نیمه بهمن 1402
فوریه 9, 2024دردها و رنجهای انسان پایانی نداره. شاید خوشیها موقت باشن اما دردها ابدی هستن. ناکامی و شکستها رو میشه چند دسته طبقه بندی کرد اما به هر حال همشون در دراز مدت تاثیرات وحشتناکی توی روح و روان و نهایتا جسم آدمیزاد میذارن. هر روز که از خواب بیدار میشم میگم امیدوارم امروز رنج کمتری سهم ما باشه. جواب مثبت و تشخیص پزشک در مورد بیماری ام اس مغزم رو ترکونده. قسم خوردم. قسم خوردم. بمونم. بمونم. مستاصل تر از این روزها رو در خودم سراغ ندارم. لعنتی!! قرار بود آخر سال خاطره انگیز باشه. این چه آخر سالی شد….
آذر 1402
دسامبر 8, 2023چیزی تا شب چله نمونده. هوا آلودهست و از سرما خبری نیست. همه چیز آماده شده تا آدم دلش خوش نباشه. استرس توی زندگی برای من اگر همیشه کنترل شده بود، الان به بالاترین حد خودش رسیده. شاید اگر توی این جامعه زندگی نمیکردم، شرایط اینشکلی پر از استرس نبود. میرم باشگاه و ورزش میکنم، سیگار نمیکشم، الکل مصرف نمیکنم، اما استرس به تنهایی میتونه همه اینا رو بی اثر کنه.