امروز عصر پاییزه. من هنوز اینجام. هنوز زندهم و همین خودش کلیه؛ یه شانس دوباره برای بودن، برای تجربه کردن.
یه مدت نبودم. بعضی از نوشتههای قدیمی رو پاک کردم. راستش توضیح خاصی ندارم، فقط بعضی وقتا لازمه سبک بشی، گذشته رو یهکم جمع کنی تا بتونی دوباره راه بیفتی.
دلم برای نوشتن خیلی تنگ شده بود… برای اون حس آرومی که کلمات میدن، برای لحظههایی که میشینی با خودت خلوت میکنی و مینویسی، حتی اگه هیچکس نخونه.
قلبم گرفت وقتی مجبور شدم بعضی پستها رو پاک کنم، ولی شاید همون موقع لازم بود تا جا برای چیزای تازه باز شه.
هنوز دارم کار میکنم، همون کار همیشگی. ولی وسط شلوغی روزها، گاهی میایستم و از خودم میپرسم: «واقعا برای همین اومدم؟» بعد یادم میاد شاید همه این راهها هم بخشی از بزرگ شدن و پیدا کردن خودم بوده.
تو این چند ماه کلی سفر رفتم؛ شیراز، بوشهر، پاریس، جاکارتا، بالی… و فهمیدم خیلی از چیزایی که به اسم «سنت» و «ارزش» میشناسیم، گاهی فقط یه توهمه. دیدم قصه زندگی هرکی خیلی به جایی که توش به دنیا اومده بستگی داره. همهجا یه دنیای ساختگی میسازن که سرگرمت کنن.
ولی برای من، زندگی کمکم شده سفر. سفر و باز هم سفر. فهمیدم شاید بزرگترین کاری که میتونم بکنم اینه که دنیا رو با همه وجود ببینم و تجربه کنم.
و حالا که دوباره اینجام و مینویسم، امید دارم توی سفرهای بعدی تیکههای گمشده خودمو پیدا کنم. امید دارم بفهمم چی قلبمو روشن میکنه و واقعا واسه چی اینجام.
اینارو اینجا میذارم که یادم نره چرا برگشتم به نوشتن؛ که هر وقت نگاهش میکنم بدونم هنوز راه ادامه داره و منم هنوز توی مسیرم.
میخواستم بنویسم که سین بعد از یک سال اومد ایران بهم پیغام داد و راضیم کرد که ملاقاتش کنم و تو ماشینم زار زار گریه میکرد و عکس صورتش رو نشون داد که اون پسره ی حیوون با مشت زده بود تو صورتش
گریه کرد و گفت از شبی که لباسشو پاره کرده بود تو وان حموم و لخت برده بودش دم در واحد
و فهمیدم وقتایی که فک میکردم چقدر ناراحتم و عدالت درمورد رابطه مون اجرا نشده درواقع اون داشت زیر مشت اون پسره ج ق ی و بی شعور درد میکشید و مث سگ پشیمون بود
اما همه اینا مهم نیست چون میخوام درمورد این عکس صحبت کنم :
واسم مهم نیست سین ، رویا ، یا بقیه کجان و چیکار میکنن
واسم مهم نیست که هنوز خونه نگرفتم و الان شده سه سال که دارم خونه پدری رو تحمل میکنم
واسم مهم نیسست که هنوز واسه سربازی اقدام نکردم و شبا کابوس میبینم درموردش
واسم مهم نیست که یک سال از کرونا گذشته و کاسبی به فنا رفته و بیشتر از همه اعضای خانواده فشار کار و مغازه جدیدمون که کلی توش پول ریختیم و چیزی از توش در نیومده رو منه !
واسم مهم نیست که ترم سوم ارشدم و حتی یک واحد درس هم پاس نکردم
اما واسم مهمه که حال مامان خوب باشه !
بالاخره بعد از شش سال که مامان تحت نظر دکتر آنکولوژی بود دکترش تصمیم گرفت درمان رو شروع کنه
مامان به بیماری cll مبتلاس که ی مدل سرطان خونه !
فک کنم دختر عمه هاش هم داشتن و سرنوشت خوبی نداشتن !
تو خونه عملا فقط من و مامان و بابا هستیم چون اون دوتای دیگه رفتن خونه مجردی خودشون زندگی میکنن !
تو دوماه گذشته هر هفته صد ها کیلومتر پشت فرمون نشستم ، بردمش دکتر ، باش تو بیمارستان خوابیدم ، رفتم شهر های دورتر براش دارو خریدم
و یهو همه الویت های دیگه ام مث خونه و سربازی و دانشگاه واسم بی ارزش شدن.
دارم همه سعیمو میکنم که مامان خوب بشه و شاید به ظاهر نه اما هم من و هم خودش میدونیم در واقعیت تو این راه تنهاییم
هر روز میرم سر کار به جای همه کار میکنم ؛ بعدش مامان رو میبرم واسه تزریق داروی شیمی درمانی و اخر شب با کاوه عرق و الکل !
دیگه حتی به داشتن ی رابطه نیمچه منطقی و سالم با دختری هم فکر نمیکنم ! از همه فضاهای مجازی هم به جز توییتر دور شدم ! میدونم حالم خرابه هم روحی هم جسمی بشدت اما نمیدونم چرا بقیه نمیبینن ! نمیدونم تا کی میتونم از پس اینا بر بیام !
چرا هر چقد جلو تر میریم همه چی خراب تر میشه؟ تا کِی قراره اینطوری باشه اخه ؟
وچقد دلم برای سین سوخت وقتی داشت ضجه میزد
و ای کاش دلم براش نمیسوخت !
ای کاش به جای همه کار نمیکردم
ای کاش ادم ببخیال تری بودم
ای کاش ی درصد مث داداش وسطیم که ازم ده سال بزرگتره و همه چی به تخمشه بودم ! جدیدا زده تو فاز علف و حالم از این زیاده روی هاش تو هر مقوله ای بهم میخوره !
البته این وسطا خودمم ۳۰ روز رژیم الکل صفر گرفته بودم و کاملا موفق از پسش بر اومدم
میخوام بگم اون الکلی ای که تو فکرتونه نیستم
دلم تنگ شده برای اینکه فقط ۲۴ ساعت نباشم
فقط ۲۴ ساعت گوشیم زنگ نخوره . به خاطر مامان غصه نخورم و فقط ۲۴ ساعت تو بغل کسی باشم که دوسم داشته باشه
نامه ای به یک سین 2 از …
امروز بیست و یک فروردین نود و نه ساعت یازده و پنجاه و هشت دقیقه صبح و خونه ام .
دوباره نشستم پیغام هامون رو تو واتس اپ خوندم از بعد اون روزی که گفتی دوباره آشتی کردین و من برات خوشحال شدم .
یه کم بعد تر عاجزانه گفتم (معمولا عاجزانه چیزی نمیگم) که حالت خوب باشه الویت داره برام اما بشرطی که بعضی وفتا با منم حرف بزنی ! تو به شوخی گفتی کتک میخوریا ! مگه میشه با تو حرف نزنم ؟ بعدش گفتم که چن روز قبل ترش وقتی بهت گفتم که پیغام نمیدم تا مزاحمت نباشم تو هم در جواب گفتی آره درسته !
و من فک کردم واقعا مزاحمم واسه همین خودم بهت پیغام نمیدم !
اما بعدش گفتی که حتما مست بودی و چرت گفتی و میتونیم هر موقع که خواستیم پیغام بدیم و من خب خوشحال شدم !
اما میدونستی دیگه منو نمیخوای ولی نمیخواستی بهم بگی شاید !
گفتی برنامه مهاجرت چی شد ؟ فعلا هیچی !
چرا ؟ وقتی میدونم تنها نیستی و حالت خوبه بیشتر از این دلیلی نمیبینم که بیام اونجا کنارت !
یعنی چی این حرف ؟ من با یکی دوست شدم فقط نه ازدواج کردم نه اتفاق جدیدی افتاده ! تازه هر روز هم دعواست بینمون !
14 دی 98 : من هنوز قصدم با تو ازدواجه !
27 دی 98 : بیداری ؟ میشه زنگ بزنم ؟ میخوام بات حرف بزنم ! رابطه من و اون داره به فنا میره ! بخاطر تو ! بخاطر رابطه ای که بینمون نیست ! من باید از این مرحله بگذرم چون من باهاش حالم خوبه ! لطفا بیا این رابطه ی دورا دور که هیچ کمکی به جفتمون نمیکنه رو تموم کنیم ! بذار بتونم نگهش دارم ، بعد مدت ها با یکی حالم خوبه !
به اینجا که میرسم یاد چن دقیقه آخر قسمت 18 رادیو چهرازی میففتم !
رفت … مثل رفتن جان از بدن دیدم که جانم می رود !
اما چیزی که منو خورد کرد و شکست بودن تو با اون نبود ! خوشحال بودن تو نبود ! این بود که نفهمیدی من کی بودم تو تمام این پنج سال !
نفهمیدی من اون کسی نیستم که بخواد رابطه دو نفر رو که حالشون با هم خوبه خراب کنه هیچ دونفری ! چه برسه به اینکه یک طرف قضیه تو باشی !
این بی احترامی به من بود و برای همیشه زخمی رو من گذاشت که هیچ وقت خوب نمیشه و همیشه جاش میمونه ! مث خراش عمیق چاقو روی پهلوی راست بدنم که نمیکشه اما جاش با من هست.
هیچوقت فک نکردی وقتی ایران نبودی و از من میخواستی واسه مامان و یا ص پول واریز کنم چرا اینکارو میکردم ؟ چون تو رابطه بودیم ؟ نه نبودیم چون تو اصلا یک جایی دیگه بودی 4000 کیلومتر دورتر ! اینکار رو میکردم چون دوست بودیم ! چون دوست بودن برام ارزشمند بود !
هیچوقت فک نکردی چرا وقتی از خوابیدن با سیاوش واسم تعریف میکردی ازت ناراحت نشدم ؟ چون تو رابطه نبودیم و دوست بودیم و من خوشحال بودم دوستم تو بغل ی آدمی تو این دنیا آرومه !
اما حالا تو از من میخواستی که برم و دوست هم نباشیم !
وقتی دایی فوت کرد یادته؟ یادته از این سر دنیا زنگ زدم به سارا که بیاد خونه کنارت باشه تا حالت بد نشه ؟ چون من میدونستم صرع داری و میترسیدم تنهایی حالت بد بشه !
یادته چند بار اومدم فرودگاه دنبالت ؟ یادته روزهامون رو چطوری میگذروندیم ؟
یادته بخاطر تو چقد به همه دروغ میگفتم ؟ یادته آخرین باری که اومدی چه برنامه هایی داشتیم و بعدش که تصادف کردی چی شد ؟
یادته آخرین بار که همو دیدیم قرار نبود آخرین بار باشه !؟ اما حالا شده !
تا چند هفته هیچی نگفتم چون فک میکردم روز تولدم بهم پیغام میدی و برام میگی از روز های خوبی که با هم داشتیم !
روز تولدم اومد و رفت اما تو هیچی نگفتی !
باروم نمیشد بعد پنج سال روز تولدم رو بهم پیغام ندی !
هنوزم باورم نمیشه چطوری تونستی از پسش بر بیای !
چطوری تونستی همه اون لحظه ها رو فراموش کنی ؟
چطوری هم اون حرف ها رو دور ریختی !
چطور همه اون دوست دارم ها رو آش کشک کردی !
حالا که چند ماهی میگذر فهمیدم هیشکی همیشه نیست !
دیگه وقتی کسی بهم میگه دوست دارم یا عاشقتم برام مهم نیست ، برام مهم فقط شخصیت و انسانیت آدم ها شده !
تو واقعا بی شخصیت بودی ستوا و به دور از انسانیت !
مگه میشه انسان باشی و عاطفه و احساسات در وجوت باشه اما بخاطر کسی که فقط دو ماه سر و کله اش پیدا شده چهار سال و ده ماه از زندگیت رو فراموش کنی ؟
مگه تو همون آدمی نبدی که اون لحظه ها و روز ها رو زندگی کردی ؟ مگه تو قلبت من رو نداشتی ؟ مگه تو مغزت خاطره ها نمونده ؟
همش تو یه روز نابود شد ؟ به همین سادگی ! نه من که نمیتونم ! اما تو خوب تونستی !
تو همه چیز رو فراموش کردی و پشت سر گذاشتی بخاطر چی ؟
این من بودم که گفتم برو حالت رو خوب کن همین خود من بودم که گفتم کسی رو با من قیاس نکن چون همه آدم ها با هم فرق میکنن اون وقت تو جوابم رو چی دادی ؟ رابطه من و اون داره به فنا میره بخاطر تو !؟
من کسی نیستم که رابطه ای رو به فنا بکشونه !
من فقط دوستت بودم و میخواستم که همیشه همینطور بمونه چون قرارمون همین بود چون از پسش بر اومده بودم !
منم دوست دختر داشتم اما بهش تو رو معرفی کرده بودم چون تو عمیق ترین و بهترین دوستم بودی !
جون دوستی برام ارزشمند بود چون فک میکردم هیچ چیز مثل دوستی نیست و من دوستی را یادم هست !
اما تو نابودش کردی !
حالا که با هم حرف نمیزنیم باید این ها رو مینوشتم تا بتونم مثل تو اینقدر بی احساس باشم که بزارمت کنار اما فک نکنم موفق بشم !
نه من ی عاشق شکست خورده بدبخت نیستم (شاید) من یک آدمم که با تمام روز هایی که نفس کشیده زندگی کردم و به اینجا رسیدم ! تو اون روزهایی که نفس میکشیدم تو هم بودی و بخشی از زندگی من بودی برای مدتی طولانی و من حالم اون روز ها خوب بود ! وقتایی که نبودی هم حالم خوب بود ! اما وقتی میبینم منو خورد کردی منو له کردی و از من گذشتی بخاطر حماقت خودت ! من از این حالم خوب نیست !
فک میکردم ما برای هم ارزشمند هستیم اما فهمیدم من برای تو همینقدر بی ارزش بودم که به همین راحتی عبور کردی !
و این غم انگیزه !
که اینقدر بی احساس و بدون هویت شدی که گذشته ات رو دور ریختی !
گذشته ای که قشنگ بود و بخشی از وجود تو رو تشکیل میداد !
ما بودیم که تو این شدی اینی که امروز هست !
من بودم که دم سفارت وسط تابستون ساعت ها پشت در نشستم تا تو اون ویزا رو بگیری !
من بودم که همیشه برات بودم
من بودم که با ی تماس هر کاری که میتونستم برات انجام میدادم !
ما دوست بودیم
من تمام چیزی که میخواستم حفظ این دوستی بود که ارزشمند ترین دستاورد این سال های عمرم بودم
که بخاطرش خیلی خیلی زیاد آدم ها و فرصت ها رو نادیده گرفتم !
که در آخر تو یک روز صبح همش رو بریزی دور !
فک میکنم ازت متنفرم !
برای همیشه ازت متنفرم !
تنها چیزی که حالمو خوب میکنه اینکه یک روزی هم این درد های من رو تجربه کنی !
….
نامه ای به یک سین 1 از …
سلام ستوا !
امروز شونزده فروردین هزار و سیصد نود و نه ساعت شش و سی و هشت دقیقه است
هوا بارونیه و با اینکه هنوز اجازه ندادن بیایم سر کار اما من امروز اومدم فروشگاه رو باز کردم چون صبحش یکی از همکارامون باز کرده بود و فک کردم شاید اوکی باشه اما مث اینکه باید بریم خونه و از 22 فروردین برگردیم سر کار ! #کرونا
با یکی از دوستام حرف میزدم که تقریبا تجربه مشابهی مثل من داشت و وقتی باش حرف زدم دیدم ی کمی آرومتر شدم . ینی هر وقت که با کسی درمورد تو صحبت میکنم باعث میشه ی ذره و فقط ی ذره آروم تر بشم.
واسه همین تصمیم گرفتم همشو اینجا بنوسیم تا شاید برای همیشه آروم بشم.
شاید ی روزی خودت بخونیش و شاید هیچوقت نخونیش اما باید ی جایی مینوشتمش .
امروز که دارم اینا رو مینویسم دو ماه و هیجده روز از آخرین باری که من بهت پیغام دادم و تو سین کردی و دیگه چیزی نفرستادی میگذره ! آخرین پیغام من جمعه 27 دی 98 بود !
اولین باری که با هم حرف زدیم دوم خرداد نود و چهار بود یعنی چهار سال و ده ماه و دوازده روز قبل از امروز .
و از اون موقع تابحال نشده بود که دو ماه و هیجده روز با هم حرف نزنیم اما خب هیچ چیزی همیشگی نیست و هیشکی همیشه نیست !
نمیخوام زیاد از وقتایی که بودی بنوسیم چون بودی و میدونی چی گذشته ولی از وقتی که نبودی مینوسیم که بدونی چی گذشته !
از وقتی که تصمیم گرفتی مهاجرت کنی از اون روزی که زنگ زدی و بهم گفتی که از قبل ترش تصمیمت رو گرفته بودی اما بهم اطلاع نداده بودی چون فکر میکردی ناراحت میشم و دقیقا برعکسش برات خوشحال شدم از اون روز هرکاری که میشد و میتونستم برات انجام دادم که حالت خوب باشه و لبخند رو لبت .
یادم هست که چطور تلاش میکردی واسه خوندن زبان ، اینکه ی روز درمیون کلاس ایتالیایی و انگلیسی میرفتی .
یادم هست که خونه خالت با حضور شوهر خالت بهت خوش نمیگذشت اما تحمل میکردی .
یادم هست با اتوبوس میومدی پیشم و باهم حالمون خوب بود .
یادم هست تو بغل هم گریه کردیم و بهت گفتم اگه رفتی و فرصتی پیش اومد برای دوست شدن با کسی این رو از خودت دریغ نکن و حتما برو باهاش باش .
یادت هست رفتیم خرید کردیم و پاستا درست کردیم ؟ یادم هست !
یادت هست سعید میگفت از بین همه آدمهایی که باشون دوست بودی ستوا اونیه که از همه بیشتر به خودت نزدیکه !؟
یادت هست که هر وقت حالت بد بود و خسته بودی کنارت بودم و میگفتم راه درستی رو پیش روت گرفتی ؟ یادم هست !
یادت هست وقتی آیلتس رو گرفتی رفتیم پیتزا بخوریم گفتم با سس کچاپ روش بنویسن 6.5 ؟ اون نمره آزمونت بود !
یادته همونجا موزیک تولدت مبارک پخش کردن برات و من برات اون ساعتی رو خریدم که همیش دوسش داشتی ؟ همینی که هفته پیش هم دستت بود وقتی چت و مست کنار اون آقا مو فرفری عه خوابیدی رو تخت ؟ راستی چطوری میتونی به اون ساعت هر روز نگاه کنی و من رو نبینی ؟ چطوری میتونی اون گوشواره ها رو بندازی گوشت و تو آینه منو نبینی ؟ اون دست بند قرمزه رو هنوزم میپوشی ؟ من از تو فقط ی تیشرت رنگ و رو رفته دارم که اونم گذاشتم ته کمدم تا همیشه داشته باشمش !
29 اسفند رو یادته که با هم رفتیم ؟
شب یلدا ها رو یادته ؟
میدونی از چی بیشتر از همه ناراحتم ؟ از شب یلدا 98 ! آخه قول داده بودیم هم من هم تو حتی ویدیوش هم دارم هنوز که قول دادیم هرچی که شد هر جا که بودیم حتی اگه ازدواج کردیم شب یلدا رو به هم دیگه زنگ بزنیم (خیال باطل) و با هم صحبت کنیم چون همه چیز از همون شب یلدا سال 94 شروع شد . شب یلدا 98 رو من خیلی مست بودم اینقد که نمیتونی تصور کنی ، کلا خیلی چیزا درمورد من هست که نمیتونی تصور کنی ! میدونی تقریبا سه ساعت تمام هم با خطم و هم رو واتس اپ بهت زنگ زدم که فرصت اینکه قولم رو عمل نکنم رو از دست ندم اما تو جوابم رو ندادی ! از اون شب همه چی عوض شد اما تو قبولش نمیکردی !
اون خاطره هایی که الان از جلو چشمم رد میشن رو حتما تو هم میدونی ولی یادت نمیاد . کلا اینطوری بود نمیخوام بگم خنگ بودی ولی خودت میدونی من همیشه خاطره ها رو خیلی بهتر و با جزئیات یادم میموند اما تو نمیدونم بخاطر این بود که ویید میزدی یا اینکه کلا بی دقتی اما خب همیشه خاطره هامون رو از یاد میبردی و خب خوشبحالت چون بنظرم این خیلی کمکت میکنه حالا !
من اما الان میتونم درمورد تک تک روزایی که با هم ی عکسی انداختیم صحبت کنم و یادم بیاد که کل اون روز ها چی بهمون گذشته و گذشتن ازشون اصلا باعث نشد که چیزی از جزئیاتشون کم بشه برام !
آخرین باری که اومدی هنوزم مث روز اول میشناختمت ، اینقدر همه چیز مثل همیشه بود که انگار نه انگار بود که سه سال نبودی !
منم مث همیشه موقع رفتن همون حرفای همیشگی رو زدم . مث هر باری که اومدی و رفتی بهت گفتم برو و اندکی کسی جذبت کرد باهاش بمون و بدون که خوشحال بودن تو برام مهم ترین چیز دنیاست ! تو هم گفتی دفعه های قبلی امتحان کردی اما جواب نگرفتی و من ازت خواستم باز هم سعی کنی و قرار بزاری و دوست بشی تا بتونی اونی که میخوای رو پیدا کنی !
و تو بالاخره تونستی انجامش بدی . همون روزی که سوار پرواز شدی و باهاش آشنا شدی .
اینکه تا یکی دو ماه بهم نگفتی برام عجیب بود اما خب از رفتارت کاملا مشخص بود یه اتفاق هایی افتاده و وقتی که گفتیش بهم از صمیم قلب خوشحال شدم برات . واقعی میگم خوشحال شدم برات و ناراحت شدم برای خودم که دیگه به هیچ بهونه این ندارمت .
اما ناراحتی من مهم نبود چون حال تو خوب بود چون برنامه همین بود !
یادته اون روزی رو که اتفاقی ساعت 9 صبح به وقت ایران بهم پیغام دادی و من کل شب رو اتفاقی بیدار بودم ؟ (شاید چون میدونستم ی جایی تو دنیا ی کار اشتباهی نسبت به تو صورت گرفته) !
گفتی با هم خوابیدین بعدش ی حرفایی بهت زد که ناراحت شدی و بعدش خوابید بدون اینکه بیاد دنبالت اما تو نخوابیدی و تو هال منتظر موندی تا صبح بشه و بعدش از خونش رفتی !
بهم گفتی با من مقایسه اش کردی و بنظرت درست نیومده ! من چی گفتم ؟ گفتم اشتباه میکنی که من رو با کسی مقایسه کنی چون رابطه بین ما با همه رابطه های دیگه فرق میکرد و من یه آدم متفاوتی ام و اونم ی آدم دیگه اس پس باید قبول کنی هیچ دو نفری تو دنیا شبیه هم نیستن ! اما خب خوشحال بودم که میتونی باهام حرف بزنی چه وقتی درمورد دوست شدنتون بود چه وقتی درمورد مشکلاتتون بود من همیشه بودم . من همینو میخواستم من میخواستم برای همیشه ی دوست خوب برات باشم کاری که خب خیلی سخت بود برام اما قبولش کرده بودم .
اما من بهت همون روز هم گفتم این دعوا ها اینطوریه که باعث میشه ی کمی از هم دور شید اما مطمئنم دوباره میاد روزی که خیلی جدی تر بهم برمیگردید ! دیدی چقدر درست بود ؟ دوباره برگشتین به هم خیلی محکم تر و من باز برای حال خوب تو خوشحال شدم !
بیست و چهار تا بیست و چهار بهمن رو سپری کردم هیچ دستاورد خاصی نداشتم
زندگی همینه همین لحظه های به ظاهر الکی .
من ی روزی تموم میشم ی روزی که معلوم نیست فرداس یا پسفردا اما این صفحه واین نوشته ها همیشه میمونن.
خاطره آزرده من همیشه میمونه
من همیشه سعی کردم کسی رو ناراحت نکنم و این احتمالا بزرگترین دستاورد ۲۴ سال زندگیم بوده
اما خب همه الویتشون این نیست . من آزرده خاطرم از برادر از رفیق از دوست از کسایی که میتونستن حالمو خراب نکنن اما کردن حتی اگه از قصد نبوده !
من عمیقا روز تولدم بفض میکنم
من برای همه روزهایی که با انسان های بیهوده سپری کردم بغض میکنم
من امید به اینده ای دارم که همه با احترام و شخصیت با هم برخورد کنن
من چشم انتظار روز ها و شبهایی هستم که هیچکس حال کسی رو خراب نکنه که منم شاملش میشم.
من میبخشم اما فراموشنمیکنم بی احترامی ها رو
من ضربه هایی که خوردم رو از یاد نمیبرم
برای ساختن خونه قشنگم جلو میرم
برای روزی که من باشم و اونی که باید !
ی روزی پیداش میکنم شاید ی روزی حال منم خوبه ی روزی این بازی زندگی رو تموم میکنم قبل از اینکه زمان بازی تموم بشه !
من اگه بیست چهار سال و یک روزم نشه حالم از خانواده مهربانم و دوستان عزیز جانم خوبه و همین برام کافیه .
امیدوارم حال اونایی که حال من رو گرفتن هم عالی باشه
من میبخشم و عبور میکنم
چون جلوتر هم هست
چون روز های قشنگ رو باید ساخت و نفرت جایی نداره
چون اگه حال اونایی که حال منو گرفتن خوب باشه دنیا جای قشنگ تری میشه
من حالا بیست و چهار سالم شده و با اینکه بعضی وقتا از خودم متنفر میشم اما در کل فک میکنم به کسی ظلمی نکردم و این برای مردن ام هم همین لحظه اگه باشه کافیه
خون سرد روتو قلبم حس میکنم
چشمام رو میبندم و فک میکنم
خاطره خاطره خاطره
خاطره های روزهایی که باران بود
خاطره جاده هایی که ته نداشتن
خاطره الکل هایی که بخار شدن
خاطره نفس هایی که تو صورت ها بود
من ح بیست چهار ساله از این مملکت ویران شده که هیچ امیدی به فردای روشن نیست دست و پا میزنم تا با حال خوب چشمام رو ببندم
من نفس میکشم
جلومیرم
به ادم ها لبخند میزنم
به ادم ها کمک میکنم
به ادم ها محبت میکنم
به ادم ها عشق میدم
چون من همینم
من ی ادم معمولی بودن اما مهربون رو به همه چیز تو این دنیا ترجیح میدم !