A Mon Magicien Du Bonheur

Posted in Uncategorized on آگوست 3, 2010 by aimable61

A Mon Magicien Du Bonheur

Ce soleil dans ma vie,
C’est à toi que je le dois.
Tu as fait de ma vie
Un rêve merveilleux
Que je vis dès que j’entends ta voix,
Dès que tu m’emprisonnes
Par la douceur de tes baisers,
Par ta tendresse.
Avant toi, je n’ai connu que les larmes
Et les détresses
Mais, jour après jour, tout doucement,
Tu as transpercé mon coeur,
Pansé les plaies du passé
Et montré le chemin du bonheur.
Au coeur de l’hiver,
Tu as fait de ma vie un oasis en plein désert,
Fait jaillir la couleur du futur,
Mis une telle lueur sur mon trottoir
Et un tel feu dans notre histoire
Que j’ai encore du mal à y croire…

Merci mon Magicien
Pour tant de bonheur
Je n’y croyais plus…

ترس

Posted in مینیمال on آگوست 3, 2010 by aimable61

پسرک دیوانه وار از ترس مردی که همراه زن بود پا گذاشت به فرار چه کوچک بود….

الاسکا

Posted in مینیمال on آگوست 3, 2010 by aimable61

پیرمرد اب دهانش از الاسکاهایی که بچه ها لیس میزدند راه افتاده بود تمام پول گدایی را داد یک الاسکا گرفت دندانهایش را خانه جا گذاشته بود…

هورت

Posted in مینیمال on آگوست 3, 2010 by aimable61

پسرک با چشمان بسته ، مزه بستنی دوستش را هورت میکشید.

عابر

Posted in مینیمال on آگوست 3, 2010 by aimable61

نگاهش به خطوط عابر پیاده بود.مبادا کسی را زیر کند. کامیون از رویش گذشت.

گل

Posted in مینیمال on آگوست 3, 2010 by aimable61

مادرش با عصبانیت در حالی که تندتند پایش را تکان میداد چادر گلدار را روی سرش کشید. پسرک با گلهای چادر جشن گرفته بود.

10

Posted in مینیمال on آگوست 3, 2010 by aimable61

در حالی که دستش ظریفش لای انگشتان مادر تقلا می کرد ، پرسید مامان بعد از 10 چه عددیه.؟ مادر گفت بعد از ده اخر دنیاست. بچه میان لجبازی دو ماشین ماند.

ساندویچ

Posted in داستانک on ژوئیه 17, 2010 by aimable61

سرش رو توی جعبه ای کرده بود که لااقل 2برابر هیکلش بود وان قدر دولا شده بود که یه پا رو زمین و یه پا رو هوا احتمال افتادنش توی جعبه خیلی زیاد بود. هر سمت جعبه بوی خاصی می داد و در کل ترجیح میداد که با یه دست دماغشو بگیره و با یه دست به کنکاش علمی تخیلی خودش بپردازه.

هر سمتی رو که می گشت یه تصویری از ادما توی ذهنش می اومد. یکی دیشب پارتی داشته و یکی دیشب با دوست دخترش بوده و یه زن و شوهر دعواشون شده و یه چیزی شکوندن و …

عروسک بی دست و پا- قوطی نوشابه- نون خشک – گلدان شکسته -سیب گندیده و گوجه له شده و… وای ی ی ی ی خدای من یه کیسه پر از گیلاس .» حتما مال یه ادم پولداره «کیسه رو شوت کرد بیرون جعبه و یه دفعه یه چیزی تو چشمش برق زد .اما هرچی تلاش کرد دید که دستش بهش نمیرسه و خلاصه بعد از ور رفتن زیاد وقتی دستش بهش رسید که با کله افتاده بودتوی جعبه.

درش رو که باز کرد چنان برقی توی چشمش افتادکه انگار به قول رفیقش به خر تیتاب دادی. اما این رو هم خوب می دونست که اگر اون ساندویچ رو بیاره بیرون دیگه حتی کیسه ای هم نمیبینه که بخواد بوش کنه.

همون تو شروع به گاز زدن کرد . تند تند تکه ها را قورت میداد.

صدای دسته جمعی بچه ها رو خوب میشناخت و تا فهمید که دارند نزدیک میشن جویده ونجویده ساندویچ رو بلعید . بچه ها که نزدیک تر شده بودند دیدند که دو تا دمپایی پلاستیکی که یکی زرد و یکی بنفش بود و داد میزد که مال علی باید باشه از جعبه زده بیرون. دوزاریشون زود افتاد که ماجرا چیه و رفتند سمت جعبه و علی رو با هر زحمتی که بود  کشیدند بیرون.

سر و کله اش با گوجه وچربی و خلاصه هر کثافتی که فکرش رو بکنی رنگ امیزی شده بود.

علی تا افتاد بیرون جعبه  یه نگاهی دور خودش انداخت و پرید کیسه گیلاس رو برداشت و با لبخند شیطنت امیزی فریاد زد:  » بچه ها ، حمله ه ه  ه  ه ه »

نفرین

Posted in داستانک on ژوئیه 16, 2010 by aimable61

خستگی مثل یک رود پر از زالو توی رگهاش جریان داشت.سرش کره اهنینی شده بود که با تلنگری-مثل صدای مهیب یه ناقوس- بوقی ممتد رو از گوش هاش عبور میداد.جرات باز کردن چشماش رونداشت.ورم چشماش تصاویر رو به ذره ای کوچک مبدل کرده بود ، به علاوه اینکه از دیدن هیکل زمختی که کنارش دراز کشیده بود هراس بدی داشت.صدای خرو پفش ، صدای پاندول ساعت در نهایت سکوت رو یاداوری      می کرد که ارامش رو ازش سلب می نمود . هرم نفسهاش ، هوای  تهوع اور کنار دریا توی  روزای  گرم  و شرجی رو  ،  به  مغزش  مخابره  می کرد . یاد سالهایی افتاد که به خاطر داشتن عطر نفسش ، دهان به دهان و لب به لب تا صبح کنار هم می ارمیدند. یادش افتاد که شب هایی از بودن کنار هم مست ، ثانیه ها رو تا صبح می شمردند و صبح با بوسه های ریز از خواب بلند میشدند.

هرچی بیشتر گذشته ها رو مرور می کرد قطره ها سرعت بیشتری می گرفتند و  درد  کشنده ای که از مقایسه با گذشته تو وجودش حس میکرد ُنفسش رو بند می اورد . با تمام جونی که تو بدن داشت اروم غلتید تا فقط بتونه تصور کنه که دیگه کنارش نیست . با هر چرخشی التهاب درد رو تو تمام تنش حس می کرد اما توان حتی اخ گفتن هم نداشت . با  چشمای بسته نوازش نور رو روی صورتش احساس می کرد.

ترک لبهاش رو اروم اروم با زبون خشکش مرطوب می کرد تا دردش رو تسکین بدهد. با تمام ضعفی که ته دلش داشت اما خوابیدن وانتظار کشیدن براش شیرین تر بود.

می دانست که بالاخره یک روز می فهمد اما از کرده خودش بسیار پشیمان بود که چرا قبل از این شرایط بحرانی کمی دندون روی جگر نگذاشته بود و جر وبحثی فاجعه امیز پیش اورده بود.

یاد ساکش افتاد که به طرز خیلی حرفه ای توی انباری جوری پنهان شده بود که حتی با رنگ جیغی که داشت ذهن هیچ کس حتی او رو به دنبال خودش نمی کشوند.

زمان انگار که ایستاده بود تا انتظار مثل یه بغض گلوش رو فشار بده . ساعت 10 براش مثل باز شدن در بهشت بود . دری که می دونست تا چند ساعت دیگه به روش باز می شه و برای همیشه هم بسته میشه و دیگه هیچ وقت این مرد رو نخواهد دید.

نمی دونست  چرا  پای  تلفن ساعت  10 از  دهنش  پریده  بود  و حکمت  این ساعت  رو    نمی دونست . در این 4 سال که تمام زندگیش رو با  جنگ و دعوا و کتک خوردن سپری کرده بود ، تنها اشتیاقش به ادامه زندگی تماس هایی بود که در عین پنهانی بودن براش عین حضور بود.

همان اولین شبی که از خانه بیرون افتاده بود ، اغوشش رو امنترین جای دنیا حس کرده بود . اغوشی که بویی از پدرش داشت و حس می کرد پدرش در کالبد دیگه ای حضور داره. چشماش رو که باز کرد اون رو دید که  اروم  اروم  زخماش  رو  پانسمان  می کنه .  احساس می کرد سالهای زیادی هست که میشناسدش . حتی نامی ازش نپرسیده بود  و این 4 سال  رو با نامی که خودش براش گذاشته بود طی کرده بود.

بعدها فقط فهمیده بود که دکتر هست و از همان شب اول این رو خوب درک کرده بود که باید ادم متمول و عاطفی باشه چون خونه بویی از محبت و کهنگی میداد. حس میکرد این مرد که چهرش لااقل سن زیادش رو فریاد میزد ، فرشته ای از طرف خداست برای نجاتش.

قرارشان سر ساعت 10 سر همان کوچه ی ملاقات اولشان بود.

غرق در افکاری  که مثل باد می امدند و میرفتند بود که احساس کرد از جایش بلند شده و با صرو صدا صورتش را اب زد و لباسش را پوشید وصدای بسته شدن در را که شنید ارامش تازه مهان دلش شد.

طعم شیرین خوشحالی با صدای چرخیدن کلید در قفل در مرده بودکه بعد از چند دقیقه در با اهنگ بلندی کوبیده شد.

به هر ترتیبی که بود باید ارام ارام بلند میشد و اماده رفتن . تنها چیزی که جا مانده بود مجوز خروج بود که سالها پدرش را به خاطر این شرط ، دعا می کرد.

سرمست از اینکه امشب دیگر فضای این اتاق و خانه را تحمل نخواهد کرد ، طبق عادت سالهای قبل رژش را برداشت و روی ایینه نوشت  :

» یک چیز را همیشه به خاطر بسپار: از امروز نفرین من ،همدم همیشگی توست .»

انگار نفرت این چند سال را مثل فوران اتشفشان روی ایینه پاشیده بود. دلش کمی ارام گرفت. تنها نیم ساعت تا قرارشان باقی بود. با هررمقی که داشت به سمت دستشویی رفت و صورش را ابی زد و تکه یخی را روی چشمهایش گذاشت تا درد ورم را کمی تسکین دهد و سریع لباسش را پوشید و به سمت انباری رفت . ساکش را برداشت و در را باز کرد. بیرون که رفت سمت خانه چرخید عکس عروسیش ثانیه ای در مغزش حک شد و روزی را به یاد اورد که با  اشتیاق پا به این خانه گذاشته بود اما هیچ وقت فکرش را هم نمی کرد که روزی دیگر قرار است با اشتیاق بیشتر اینجا را ترک کند. در را بست .  دنیا دیگر تمام شده بود.

زندگی

Posted in شعر with tags on ژوئیه 11, 2010 by aimable61

گاهی

آن قدر تند زندگی می کنم

که زمان را

جا می گذارم.

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید