خستگی مثل یک رود پر از زالو توی رگهاش جریان داشت.سرش کره اهنینی شده بود که با تلنگری-مثل صدای مهیب یه ناقوس- بوقی ممتد رو از گوش هاش عبور میداد.جرات باز کردن چشماش رونداشت.ورم چشماش تصاویر رو به ذره ای کوچک مبدل کرده بود ، به علاوه اینکه از دیدن هیکل زمختی که کنارش دراز کشیده بود هراس بدی داشت.صدای خرو پفش ، صدای پاندول ساعت در نهایت سکوت رو یاداوری می کرد که ارامش رو ازش سلب می نمود . هرم نفسهاش ، هوای تهوع اور کنار دریا توی روزای گرم و شرجی رو ، به مغزش مخابره می کرد . یاد سالهایی افتاد که به خاطر داشتن عطر نفسش ، دهان به دهان و لب به لب تا صبح کنار هم می ارمیدند. یادش افتاد که شب هایی از بودن کنار هم مست ، ثانیه ها رو تا صبح می شمردند و صبح با بوسه های ریز از خواب بلند میشدند.
هرچی بیشتر گذشته ها رو مرور می کرد قطره ها سرعت بیشتری می گرفتند و درد کشنده ای که از مقایسه با گذشته تو وجودش حس میکرد ُنفسش رو بند می اورد . با تمام جونی که تو بدن داشت اروم غلتید تا فقط بتونه تصور کنه که دیگه کنارش نیست . با هر چرخشی التهاب درد رو تو تمام تنش حس می کرد اما توان حتی اخ گفتن هم نداشت . با چشمای بسته نوازش نور رو روی صورتش احساس می کرد.
ترک لبهاش رو اروم اروم با زبون خشکش مرطوب می کرد تا دردش رو تسکین بدهد. با تمام ضعفی که ته دلش داشت اما خوابیدن وانتظار کشیدن براش شیرین تر بود.
می دانست که بالاخره یک روز می فهمد اما از کرده خودش بسیار پشیمان بود که چرا قبل از این شرایط بحرانی کمی دندون روی جگر نگذاشته بود و جر وبحثی فاجعه امیز پیش اورده بود.
یاد ساکش افتاد که به طرز خیلی حرفه ای توی انباری جوری پنهان شده بود که حتی با رنگ جیغی که داشت ذهن هیچ کس حتی او رو به دنبال خودش نمی کشوند.
زمان انگار که ایستاده بود تا انتظار مثل یه بغض گلوش رو فشار بده . ساعت 10 براش مثل باز شدن در بهشت بود . دری که می دونست تا چند ساعت دیگه به روش باز می شه و برای همیشه هم بسته میشه و دیگه هیچ وقت این مرد رو نخواهد دید.
نمی دونست چرا پای تلفن ساعت 10 از دهنش پریده بود و حکمت این ساعت رو نمی دونست . در این 4 سال که تمام زندگیش رو با جنگ و دعوا و کتک خوردن سپری کرده بود ، تنها اشتیاقش به ادامه زندگی تماس هایی بود که در عین پنهانی بودن براش عین حضور بود.
همان اولین شبی که از خانه بیرون افتاده بود ، اغوشش رو امنترین جای دنیا حس کرده بود . اغوشی که بویی از پدرش داشت و حس می کرد پدرش در کالبد دیگه ای حضور داره. چشماش رو که باز کرد اون رو دید که اروم اروم زخماش رو پانسمان می کنه . احساس می کرد سالهای زیادی هست که میشناسدش . حتی نامی ازش نپرسیده بود و این 4 سال رو با نامی که خودش براش گذاشته بود طی کرده بود.
بعدها فقط فهمیده بود که دکتر هست و از همان شب اول این رو خوب درک کرده بود که باید ادم متمول و عاطفی باشه چون خونه بویی از محبت و کهنگی میداد. حس میکرد این مرد که چهرش لااقل سن زیادش رو فریاد میزد ، فرشته ای از طرف خداست برای نجاتش.
قرارشان سر ساعت 10 سر همان کوچه ی ملاقات اولشان بود.
غرق در افکاری که مثل باد می امدند و میرفتند بود که احساس کرد از جایش بلند شده و با صرو صدا صورتش را اب زد و لباسش را پوشید وصدای بسته شدن در را که شنید ارامش تازه مهان دلش شد.
طعم شیرین خوشحالی با صدای چرخیدن کلید در قفل در مرده بودکه بعد از چند دقیقه در با اهنگ بلندی کوبیده شد.
به هر ترتیبی که بود باید ارام ارام بلند میشد و اماده رفتن . تنها چیزی که جا مانده بود مجوز خروج بود که سالها پدرش را به خاطر این شرط ، دعا می کرد.
سرمست از اینکه امشب دیگر فضای این اتاق و خانه را تحمل نخواهد کرد ، طبق عادت سالهای قبل رژش را برداشت و روی ایینه نوشت :
» یک چیز را همیشه به خاطر بسپار: از امروز نفرین من ،همدم همیشگی توست .»
انگار نفرت این چند سال را مثل فوران اتشفشان روی ایینه پاشیده بود. دلش کمی ارام گرفت. تنها نیم ساعت تا قرارشان باقی بود. با هررمقی که داشت به سمت دستشویی رفت و صورش را ابی زد و تکه یخی را روی چشمهایش گذاشت تا درد ورم را کمی تسکین دهد و سریع لباسش را پوشید و به سمت انباری رفت . ساکش را برداشت و در را باز کرد. بیرون که رفت سمت خانه چرخید عکس عروسیش ثانیه ای در مغزش حک شد و روزی را به یاد اورد که با اشتیاق پا به این خانه گذاشته بود اما هیچ وقت فکرش را هم نمی کرد که روزی دیگر قرار است با اشتیاق بیشتر اینجا را ترک کند. در را بست . دنیا دیگر تمام شده بود.