هشت ماهگی علی
الان سه روزه که علی 8 ماهش تموم شده. کم کم داره سعی میکنه چهار دست و پا بشه. از این طرف میز . صندلیهای ناهار خوری میره زیر و از اون طرف میاد بیرون. همچنان از حمام میترسه. میچسبه به من تا بریم بیرون. کته هم به غذاش اضافه کردم. آبگوشت ماهیچه ساده، سوپ محتوی ماهیچه و هویج، سیب زمینی و گوجه، رشته، برنج، سبزی و …. البته همه این سبزیجات رو گاهی بصورت پوره هم میدم بهش. الان چند روزیه که مادربزرگ . بابابزرگش از مشهد اومدن. خیلی بیشتر از قبل رفتن ما را به بیرون خونه احساس میکنه و اگه وقتی بیرون میریم بیدار باشه میخواد همراه ما بیاد. حتی اگه نبریمش به گریه میافته. عصر هم که برمیگردیم دیگه به ما چسبیده و مراقبه که جایی نریم. خیلی بابایی شده و از بغل باباش پایین نمیاد. دیشب برای خوابیدن کلی اذیت کرد و در نهایت تو بغل باباش خواب رفت. الان هم تو خواب شیرینه. راستی یادم رفت بگم که پریروز که از خواب بیدار شده بود از نبود ما استفاده فرموده و از تخت به پایین شیرجه زدند آقا. خدا رو شکر چیزیش نشد.
تب
۴ روز پیش علی یه دفعه تب کرد و اون شروع سرماخوردگیش بود. عفونت ویروسی که تا سه روز کودک بی گناه من را در تب سوزاند. حالا امروز تبش قطع شده و بهتره. اما هنوز سینه اش خرابه و سرفه میکنه. حالا باباش هم مریض شده. آخه علی حسابی بابایی شده و دلش می خواد دائم بغل باباش باشه. شب اولی که تب داشت مرتب پیش باباش بود و باباش هم از او گرفت.
ای عفونت ویروسی، بار و بندیلت را بردار و از خونه ما برو بیرون. برو دیگه دِ با تو هستم…
علی هفت ماهش هم تموم شد.
الان یه فته بیشترک هه که علی هفت ماهش تموم شده. الان به سرعت سینه خیز میره. یه دست جلو، یه پا جلو، اون یکی دست جلو و حالا اون یکی پا. چند روزی هم هست که دیگه به تنهایی میشینه و نمیفته. حالا که خودش میتونه این ور و اونور بره بهترین چیز براش رسیدن به یه پله هست. دستهاش رو میذاره روی پله و خودش رو میکشه بالا. بعد هی دستش رو میزنه رو پله. تپ تپ … بعد که یه کم باززی کرد، سعی میکنه خودش رو بیشتر بالا بکشه. دومین بار که این کار رو میکرد دستش لیز خورد و چونه اش خورد لب پله و کمی گریه کرد. اما دیگه یاد گرفته و با قدرت بیشتری خودش رو نگه میداره.روروک محمدصدرا رو دوست داره. پاش به زمین میرسه و میتونه باهاش حرکت کنه. اما روروک خودش فکر کنم برای وقتی که راه افتاد خوب باشه. آخه خیلی بلنده!
از اول این ماه تخم مرغ هم به غذاهاش اضافه شده.
۶ماهگی علی، واکسن و مامانی که شاغله و ….
علی ۱۸ اسفند ششماهش تموم شد و وارد ماه هفتم از زندگیش شد، هم زمان مامانش باید بره سرکار، و واکسن ۶ ماهگی هم که نگو.
امروز مرخصی ساعتی گرفتم ورفتیم واکسن علی رو زدیم. مرکز بهداشت امروز برعکس همیشه شلوغ بود و پر بود از بچه های راهنمایی که اومده بودند برای چکاپ. ما هم همراه مامانی علی رفته بودیم و بعد از یه مدت معطلی، فقط وزن گرفتند و علی را واکسن زدند. وزن علی ۷.۷۰۰ بود. که به نظرم کم بوده اما خانم مرکز بهداشت گفت خوبه و روی نموداره. کوچولوی مامان، درد داره و با استامینوفن یه کم آروم میگیره. چقدر درد فرزند برای مادر سخته. الهی هیچ وقت درد و ناراحتی نداشته باشه پسرم.
الان یه هفته ای هست که پسرم سینه خیز میره و این باعث شده تا آروم تر باشه آخه دیگه الان میتونه خودش برای بدست آوردن چیزهای مورد علاقه اش تقلا کنه و اونها را بدست بیاره. اسباب بازی ها رو هم دوست داره تا جایی که یه کم اونها رو بشناسه. وقتی خوب شناختش دیگه ازشون خسته میشه. ولی همیشه یه چیزهایی وجود داره که سرگرمش کنه.
غذاخور هم که شده، الان فرنی، حریره، کمپوت سیب، سوپ شامل هویج، ماهیچه، سیب زمینی، جعفری و کمی کره، را می خوره. عمو دکترش هم گفتند که کم کم پوره سبزیجات و ماست هم می تونم براش شروع کنم.
پسرم داره بزرگ میشه…
ما رفته بودیم عروسی عمو محمود
بالاخره عمو محمودم فرستادیم خونه بخت. دیگه عموها تموم شدن. عروسی خوب بود اما راستش من زیاد از شلوغی خوشم نمیاد به همین خاطر وقتی اومدم پیش مامان، کمی شیر خوردم و بعدش هم هی نق و نوق کردم. همه هم من را بغل مکردن. سر شام هم خاله نسرین جون من رو گرفتن تا مامانی جون شام بخوره، بعدشم با مامانی و حاجی و خاله فرشته اینا رفتم خونه. حالا شایدم عید دوباره برم مشهد. امیدوارم امام رضا بطلبند.
علی و مامان کارمند …
همینه دیگه. وقتی مامان آدم کارمند بشه، اینطوری میشه که من کوچولو باید دو روز بی مامان باشم. هرچند مامان به فکرم هست و منو پیش مامانی میذاره. به خاله هم گفته بهم شیر بده تا یادم نره شیر خوردن، تازه برام یه کم از شیر خودمم گذاشته. تازشم خدا پدر این شیرخشکا رو بیامرزه که کار مامان آدمو میکنه! حالا بذار مامان بره و برگرده، من باهاش قهر میکنم که دیگه منو تنها نذاره.
علی 5 ماهه شد
علی دیروز ماه ششم زندگیش رو شروع کرد. شیطنتها و بازیگوشیهاش زیاد شده. فرنی هم می خوره. اشیا را با قدرت بیشتری میگیره و برای گرفتنشون عکس العمل نشون میده. علی داره بزرگ میشه. راستی موهاش هم کمی بلندتر شده.
غلتیدن علی
علی غلتید. در ضمن به شدت هم دست خودش و یا هرکس دیگه ای رو میمکه! فکر کنم لثه اش میخاره. به شدت شیطون و بازیگوش شده و رو زمین بند نمیشه. اشیا رو میگیره و به سمت دهنش میبره. با دیدن غذا خوردن دیگران آب دهنش راه میافته. تازه دیروز هوا گرم بود و ما رفتیم دهات. خوب بود اما من حالم خوب نبود. زود برگشتیم. شبها نمی خواد بخوابه تا این که همه با هم بخوابیم. شیشه رو ترک کرده. آاااااااااااه. پسرم داره بزرگ میشه.
غذای علی
روز تاسوعا که خونه خاله بودیم، آقای دکتر نیکوکار گفتند می تونی از ماه آینده برای علی فرنی با شیر خودت رو شروع کنی. وزنش هم که دوبرابروزن تولد شد قطره آهن را می تونی شروع کنی. اما اغلب دکترها میگن از ۶ ماهگی. دیگه خیلی می خوای زود شروع کنی ۵ماهش که تموم شد. بچه های نی نی سایت یه جزوه غذای تکمیلی درست کرده بودند و چندتا سایتم گذاشته بودند برای کمک به مامانهایی مثل من که باعث میشه آدم بیشتر هوس کنه بچه را غذا خور کنه!!
خلاصه دیشب کمی بادام شیره کشیده و نجوشونده!! بهش دادم و اونم با ولع تمام خورد! نتیجه اش این بود که امروز خواب آلود بود حسابی! امروز هم وسوسه شدم و کمی فرنی با شیر مادر براش دست کردم و یه قاشق مرباخوری بهش دادم. اما بعد که با مامانصحبت کردم گفتند هنوز زودشه! اگه میخوای براش کمکی شروع کنی، همون بادام شیره کشیده را با نبات بجوشون و یه روز در میون بهش بده. یا لعاب برنج هم می تونی بهش بدی. اونم یه قاشق مربا خوری برنج بدون نمک بپز تا لعاب بده، بعد صافش کن و با نبات بهش بده. اونم یه روز در میون.
منم دیگه صبر می کنم تا حداقل ۵ ماهه بشه بعد از لعاب شروع می کنم. فکر کنم عجله نکنم بهتر باشه! الان همداره سکسکه میکنه!
کچل شدن علی
چند وقتی بود که موهای علی داشت می ریخت. امشب در یک اقدام انتهاری آقا تصمیم گرفتند بچه را کچل کنند. علی کچل شد و رفتیم حموم. این هم عکس علی:

Resize picture


