وقتی بیدار شدم ده سال بعد بود. ینی به نظرم رسید ده سال فاصله با زمان قبل از خاب دارم شایدم باید ده سال قبل باشه. ولی وقتی نگاه به هیکل خودم کردم و دیدم چاق تر شدم فهمیدم باید ده سال بعد باشه. با یه تی شرت و شلوارک خاکستری ته یه پاساژ تاریک رو تختم بیدار شدم. تو پاساژه سه تا مغازه باز بود که دوتاش صحافی بود یکی شون هم پرنده و از این کسشرا میفروخت. یه آقایی با کت چرمی و کیف چرم تخمی بغلم واساده بود. تو پرنده فروشیِ سر پاساژ هم یه یارویی ویولن می زد. به زور بلند شدم از جام. یارو صحافیه بقیه پولشو می خاست ازم. خودمو کشوندم تا در پاساژ. تاریک شده بود ولی شب نبود. آروم اومدم بیرون. بازار کسشر هفتگی بود. هیچ جا و هیچکی رو نمیشناختم. یادم اومد که یه خونه تو فردوسی داشتم. یه خونه قدیمی از اینا که همیشه بوی پیرزن می دن. یه نیم طبقه هم بالای سطح خیابون بود. نمی دونستم چجوری برم ولی. هیچی برام آشنا نبود. نه مبایل داشتم نه هیچی. شماره کسی هم یادم نمیومد. همه چی هم تاریک بود. تو بازار کسشر هفتگی راه می رفتم و یه بچه شبیه بچه گربه تو بغلم بود. هی چنگ می زد به آت و آشغالایی که تو بازار میفروختن منم مجبور بودم هی دستشو پس بکشم. ینی من هیچی نباید آشنا باشه برام؟ چون عینک هم نداشتم چشمام تار می دید؛ خیلی تار. یه دختره از روبروم اومد و رد شد. پریدم دستشو گرفتم نگهش داشتم دو طرف صورتشو با دستام گرفتم به زور زل زدم که ببینم چه شکله. گفتم “نغمه”. نغمه نبود. اونم حتمن ده سال بزرگ تر شده تو این مدت و این شکلی نیس. غمم گرفت. بغض کردم نشستم یه گوشه وسط شولوغیِ بازار
دارادام دام
اَدِ بی کِ زا چَکِدــُــ، اَدِ سی تو فا؛
اَدِ سی کِ ما چَکِدــُــ، اَدِ بی تو بو؛
اَبِدیسُ ناء نا، اَدِ مِیشِ ما؛
اَدِ سی تُ ما چَکِنا، اَدِ مِی تو فا
ade bi ke za chakedo ade si to fa
ade si ke maa chakedo ade bi to boo
abediso naa’ naa ade meishe ma
ade si to ma chake na ade mi to fa
داشتم می رفتم خونه بهنود که بریم تولد. خونه تا بالا داربست کشی شده بود. قبلش یه مسابقه گزاشته بودیم ببینیم کی سریعتر می تونه از رو داربست ها رد بشه و برسه طبقه 3. بچه ها دونه دونه مث مارمولک می رفتن بالا. ولی من سعی کردم مث میمون برم. دستم رو به این میله می گرفتم خودمو پرت می کردم جلو با اون دستم اون یکی میله رو می گرفتم و میرفتم بالا. آرزو می کردم که کاش مث میمون ها دم داشته باشم که بتونم با دمم هم حرکت بزنم. تند تند پریدم و از پنجره رفتم تو. کاپتان واساده بود بالا کورنومتر رو زد و گفت دوازده ثانیه. بد نبود. رفتم لباسام رو عوض کنم. عوض کردم و دیدم همه با حیوونای جور واجورشون اومدن تولد. یکم رقصیدیم و کیک خوردیم ولی نگران بودیم. جنگ داشت شروع می شد و خونه پر از سوراخ سمبه بود. رفتیم هرچی بخاری نفتی تو ساختمون بود اوردیم و نفتش رو می ریختیم رو پارچه ها، بعد پارچه ها رو می تپوندیم تو سوراخ های ساختمون. یه احمقی هم رفته بود بخاری گازی رو چپه کرده بود که گاز بزنه به پارچه ها. خونه به یه یخ بزرگ چسبیده بود و حرکت نمی کرد. همه رفتیم پایین یخ زیر خونه رو شکوندیم که از یخ بزرگ جدا بشیم که بتونیم رو آب حرکت کنیم. آخرین تیکه ی یخ شکست و خونه رو آب های سبز-آبی رنگ شرو کرد حرکت کردن. حیوون های بچه ها رو با طناب بستیم به خونه و ولشون کردیم تو آب که شنا کنن و خونه بره جلو، خودمون هم از داربست ها رفتیم بالا روی پشت بوم. می دونستیم کجا باس بریم. خونه تند حرکت می کرد و داشتیم به قلعه شون نزدیک می شدیم. یکم می ترسیدم ولی کار دیگه ای هم نمی شد کرد. سالار رفت موشک ها رو از تو انباری اورد که آماده کنیم. روی پشت بوم خونه زیر ابرای تیره ایستاده بودیم و باد سرد می خورد تو سر و صورت و موهامون. کم کم خونه های دیگه ای رو می دیدیم که مثل ما یخ رو شکونده بودن و با سرعت روی آب حرکت می کردن. یه ناوگان از آپارتمان ها رسید به قلعه شون که یه جسم یخی خیلی بزرگ شبیه به تاج شاه شطرنج بود که مدت ها بود داشتن دیوارهای یخیش رو بزرگ تر و سفت تر می کردن. خونه هایی که ارتفاعشون یک پنجم قلعه هم نبود دور تا دور قلعه حرکت می کردن و حمله رو شروع کرده بودن. ما هم موشک ها رو دستمون گرفته بودیم. هر موشک یه چیزی حدود چل سانت بود و زیرش هم یه تیکه کاغذ قهوه ای از جنس آتش زنه ی قوطی کبریت چسبیده بود. اون تیکه شو مث ماشین های اسباب بازی بچگی هامون رو زمین می کشیدیم عقب و خود موشک آتیش می گرفت و به جلو پرتاب می شد. خونه ها دور قلعه می چرخیدن و از هرکودومشون تند تند موشک ها سوت می کشیدن و سمت دیوارای قلعه پرواز می کردن. مجبور بودیم متحرک باشیم وگرنه موشک های قلعه می خورد به ما. حیوون هامون سرو صدا می کردن؛ سردشون شده بود و خسته شده بودن. هر موشکی هم به قلعه می خورد یه تیکه از یخش رو می شکست اما هر قطعه از یخ که میشکست یه مایع آبی رنگ ازش درمیومد که تا به هوا می خورد یخ می زد و اون قسمت یخ ترمیم می شد. آتیش درست کردیم و تیکه تیکه آهن های ساختمون رو درمی اوردیم و روی آتیش داغ می کردیم و به موشک ها می بستیم. خیلی تو نتیجه تأثیری نداشت. روی پشت بوم خونه داشتیم یخ می زدیم. از میز و صندلی و مبل و یخچال هرچی داشتیم پرت کردیم سمت دیوارهای قلعه. بعدش نوبت لپ تاپ ها و پی سی ها و مانیتور ها رسید. اون مرتیکه احمق هم بخاری گازی رو آتیش زد و پرت کرد سمت قلعه. موشک قلعه خورد به خونه و یکم پشت بوم خونه ریخت. از همون بالا پرت شدم پایین وسط حیوونامون. آب خیلی سرد بود و منم ترجیح می دادم فرو برم و تو سرماش بخابم.
داشتم تو اتوبان چمران اصفهان راننندگی می کردم. حوصله نداشتم پشت چراغ قرمز وایسم، رفتم از رو جدول رد بشم برم تو کاوه. رو جدول که رفتم ماشین داغون شد. نشستم یه گوشه یه دختر آشنا دیدم که داشت با اسکوتر می رفت سمت خونه شون. بهم گفت بیا با هم بریم. مثکه همسایه مون بود. یه تاپ خیلی بلند خاکستری-نقره ای تنش بود؛ رنگ آسمون. رفتم باهاش پشت اسکوتر. بهش گفتم بابات خوبه گفت بد نیست. رسیدیم نزدیک خونه شون باباش داشت از خونه می رفت بیرون. گفت من کیلید ندارم ولی کمین کرد که باباش ما رو نبینه. باباش رفت بیرون در رو هم قفل کرد. رفتیم پشت در موندیم گفت حالا چی. بلندش کردم، اونجوری که یه دست زیر گردنش و یه دست هم پشت زانوهاش. تن گرمش هم می خورد به تنم. دوس داشتم لمس کردن پوستش رو. رفتیم بالا. یه مشت پله ی مارپیچ رو یه کوه نوک تیز مث اُبلیسک بود که چار طبقه خونه روش بود. پله ها رو ذره ذره می رفتم بالا. باد می زد بهمون از زیر لباس بلندش می رفت تو ولی سرماش رو من حس می کردم. رسیدیم طبقه 4 که خونه سایه اینا بود. سایه و باباش هم داشتن می رفتن بیرون. رسیدیم بالا. بوسیدمش پشت در. گفت یو وانا بَنگ می هیر ات فلان؟ کلمه ی فلان رو یادم نیست چی گفت دقیقن ولی به انگلیسی معنی دمِ در می داد. غمگین شدم. یکم نشستیم همونجا. سایه و باباش و بابای دختره از خونه اومدن بیرون. رفتیم که بریم پایین. دختره به باباش گفت بابا ببین من کاری بهت ندارم اون دفه هم که با اون خوابیدی من بهت حق می دم هرچند مرد بود طرف ولی هرجور هست می دونم خدا ازت قبول می کنه ایشالا. اومدیم پایین یه مشت گرگ خیلی کوچولو که یه ذره از موش ها بزرگ تر بودن ریختن رو سر بابای دختره که کلاه کاسکت سرش بود. سرش با کلاه از از تنش جدا شد گرگ ها رفتن. داااد می زد می گفت سَرَم؛ سرم افتاد. سرم کجاس. کمکش کردیم که سرشو بزاره سر جاش. چیزیش نشده بود ولی یه جوری بود که انگار سرش دم داشته باشه و دُمِ سرش کنده شده باشه و جاش کچل مونده باشه. دو سه جای دیگه ی سرش هم کچلی بود. گفتم گرگ ها مثکه خیلی کاری نداشتن. اومدیم پایین. از یه دخمه رد شدیم که بیایم بیرون که از خواب پا شدم. بیدار شدم دیدم یکی از دوستای خیلی قدیمیم نشسته پیشم. براش تعریف کردم گفت من باور نمی کنم همچی چیزایی رو. بهش گفتم خاب دیدم به خدا بیا ببرمت با هم ببینیم. از دخمه هه رد شدیم رفتیم تو همون پله مارپیچی ها. رو پله مارپیچی ها یه آقای دیگه مث بابای دختره افتاده بود. همونجوری سرش کنده شده بود و همون کچلی ها رو سرش بود. کمکش کردیم که سرش رو بزاره سر جاش بعد رفت. ترسیده بود. یه مشت گرگ سیاه و سفید و خاکستری خیلی کوچولو هم دور و برش می پلکیدن. رفتیم سمت راست دیدیم که درِ یه زیر زمین اونجا بازه. نگاه کردیم توش و شنیدیم از توش آهنگایی شبیه آهنگای عربی میومد. گرگای کوچولو هم داشتن اون پایین یزله می رفتن. گفتیم لونه شون همینجاس. سایه هایی که اون پایین می دیدیم دورِ آتیششون ترسناک بودن. برگشتیم بریم بالا دیدم اونور یه سری از بچه ها دارن می رقصن، با موزیکی که صداش شبیه صدای بادِ خیلی تند بود. یه مشت روح و خفاش هم داشتن اینور تر می رقصیدن. رفتیم سوار ماشین دوستم شیم دزدگیر رو که زد یه روحِ کچل با شنل سیاه ازش اومد بیرون همینجور بهمون فحش می داد که چرا نزاشتیم بخوابه و پرواز کرد رفت سمت آسمون. ماشین دوستم هم سرِ جاش له شد. یکم اونورتر پسرخاله م داشت با دو سه تا گرگ کوچولو دعوا می کرد. رفتم کمکش گرگا رفتن. گفت مرسی. گفتم این گرگا که کاری نمی کنن یکم کچل می شی. گفت نه. گفتم ینی همه ی اون کچلا مُرده ن؟ گفت مرده که نه اما کنترل خیلی کاراشون دیگه دست خودشون نیست. رفتیم بالا سمت خونه سایه اینا. بهش گفتم درش قفله گفت بیا بریم. یه مشت موش داشتن تو راه پله ها خونه می ساختن. چوب ها رو می جویدن و با تفشون مخلوط می کردن خمیر که می شد هر شکلی که دلشون می خواست درشون می اوردن، بعد خونه های نوک تیز می ساختن باهاشون. باز رفتیم بالاتر و هوا خیلی خاکستری بود. یه مشت آدم با کله ی دُم بریده اومدن جلومون. گولاخشون کچلِ کچل بود. اومد سمتم منم افتادم تو درِ فاضلاب ولی نیفتادم تو گه ها. یهو تمام اون کوه نو تیز ریخت پاین و هرچی عن و گه بود تو سر من خالی شد. تو عن و گه ها دست و پا می زدم. تمام تنم قهوه ای شده بود و هرجور بود داشتم شنا می کردم. مث تهران شده بود بعد از زلزله که همه می گفتن اگه زلزله بیاد نصف مردم فقط تو فاضلاب غرق می شن. به زور خودمو رسوندم به یه سنگی اومدم بالا. کوه رو نگاه کردم از بس که خراب شده بود شبیه بناهای تاریخی دوهزار ساله شده بود که یه چشمه ی گُه ازش بیاد پایین. کچله اومد سمتم. تو تنش تن یه بدبخت دیگه ای بود که داشت زجر می کشید و تو شکم این غوطه ور شده بود. از سر تا پاش هم مث خودم گه می بارید. می خاست با من دعوا کنه و من نمی دونستم چرا. در رفتم سمت پایین پله ها. همه ش ریخته بود و بایس می پریدم. دختره اومد جلو گفت از اینور از اینور ولی اونور دره بود. دوباره همون دختر از پشت سرم اومد گفت بیا بریم بالا. نمی فهمیدم چی داره می شه. کچله با چوبش زد تو کمرم افتادم تو روخونه ی گُه ها. دلم درد می کرد. شاید برا این بود که زیادی گه خورده بودم. دلم می خواست یه گوشه بیام بالا که بالا بیارم ولی نمی شد. صدای نعره ی اون یارو میومد پشت سرم. خودشو انداخته بود تو رودخونه که بیاد دنبال من؛ احمق. کاش غرق می شد.
این روزای آخر سال همه شون انگار پنج شنبه ن؛ دمشون گرم
اینجا اگه پارانویا نداشته باشی که کلاهت پس معرکهس. حتی نمیتونی به زنده موندن امید داشته باشی
با استادم داشتم در مورد پروژه صحبت می کردم. استادم هی می گفت فلان جاش رو فلان کن اینورش رو اینجوری حل کن و اینا حوصله م سر رفته بود. فقط منتظر بودم حرفش تموم شه بیام برم سر خونه زندگیم. آخرش حرفامون رسید به بندر. می گفت که بندر خیلی ارزونه. گفتم خب چجوری ارزونه؟ گفت اینترنت یه ماهه 128 توش 5 تومنه. گفتم خب خوبه. گفت می دونی برا چی؟ گفتم نه. گفت آخه تو بندر دلار هنوز 1800 تومنه. گفتم دمشون گرم. دیگه ول کرد. برگشتم سمت اتاقم. یه دونه پنکه دستی اورده بودن گزاشته بودن دم در اتاقم روشم نوشته بودن که تقدیم به کیونی توییتر که امشب قراره باهاش بریم بندر. لبخند ملیحی زدم پنکه رو بردم تو اتاق روشنش کردم که خنکم بشه. دلم هندونه می خواست. گفتم کون لقشون. پنکه رو بلند کردم رفتم تو آسانسور که ببرمش بزارمش دم در اتاق همون هایی که برام اورده بودنش. درِ آسانسور موقه ی بسته شدن یکم گیر کرد ولی راه افتاد و رفتم بالا. پنکه رو گزاشتم در اتاقشون و برگشتم که با آسانسور بیام پایین. نوشته بودن نمایش سه گانهی هابیت، از شب تا صبح. من گفتم هنوز نیومده که. ولی خب بچه ها همیشه خوب دانلود می کردن و آدم بهشون اعتماد داشت. از آسانسور اومدم پایین و رفتیم بندر. نمی دونم کیا بودیم دقیقن ولی یادمه که شاهین باهامون بود. رفتیم که بریم لب دریا، خلیج، یا هرچی که اسمش هست. ساحلش خیلی قشنگ و شنی بود. آب دریا هم گرم بود و باد سردی که میومد رو جبران می کرد. همونجوری با شلوار جین رفتم تو آب. ولی نمی دونم چرا از کوسه ها می ترسیدم. شاهین بهم گفت دایی بیا یه استخر هم اون پشت زدن. با شاهین رفتیم اون استخره. هی زور می زدم تو استخره شنا کنم ولی نمی تونستم. یکم از آبش خوردم گفتم چقد شوره. تشنه م بوده حتمن. یه چیزی می خورد تو سرم و هی می رفتم زیر آب. زیر آب تنها چیز بدش اینه که نفس کشیدن خیلی سخته؛ یه جوری که نفس کشیدن زیر آب آدم رو تشنه می کنه. داشتم فک می کردم که آخرین باری که اومدم استخر کی بوده که انقدر شنا کردن یادم رفته. مهم نبود. از استخر اومدیم بیرون برگشتیم که بریم سر زندگیمون. رفتم تو آسانسور، دو تا از این بچه بی مزه های کیری تو آسانسور بودن. یکی شون هی تا در آسانسور میومد بسته شه دستشو می گرفت جلوش هرهر می خندیدن هر دوشون. دلم می خاست با موهاش بگیرمش انقد کله ش رو بکوبم تو دیوار که اون قسمت از مغزش که نمک وجودش رو تولید می کنه از بین بره. بلخره آسانسور راه افتاد ولی از بس که این گاییده بودش به جای اینکه مستقیم طبقه ها رو بره بالا، از مسیر پله ها می رفت. چرخ می خورد رو پله ها و می رفت بالا تا اتاقکش کنده شد افتاد. یه طناب از بالای آسانسور آویزون بود. سه تایی همون رو گرفتیم که نیفتیم پایین. بالای آسانسور رو نگاه کردم دیدم یه گاز پیکنیک ئه که یه طناب بهش آویزونه. من تا اون لحظه نمی دونستم که اون چیزی که آسانسور رو بالا و پایین می کنه گاز پیکنیک ئه. همون رو گرفتیم تا طبقه ی 4 که ما رو رسوند دیگه نمی کشید ما هم طنابه رو ول کردیم و پیاده شدیم. گفتم کسکشا شما که خرابش کردید خودتون هم باید درستش کنید. رفتم سمت اتاقم. از در اتاقم رفتم تو وارد خونه مون شدم. مامان و بابام تازه از بندر اومده بون و کلی هندونه و خربزه خریده بودن. یه هندونه قاچ شده بود با سر رفتم توش از تشنگی که بخورم ولی بابام همون موقه اومد گفتم چقدر دلم برات تنگ شده بود. بغلم کرد و اینا. گفت کلی هندونه خریدم برات. بعد دیدم مامانم هم نشسته پشت میز. ازش حالش رو پرسدم و گفتم هنوز می ری دکتر؟ گفت خیلی کمتر می رم چون حالم بهتر شده. امروز هم دکتر تعطیله. گفتم منم دلم می خاد برم بندر. مامانم گفت با محسن برو خب. گفتم محسن خیلی خوبه ولی یه جوریه دلم نمی خاد باهاش برم. تو دلم هم گفتم یه جوریه ینی اینکه آدم با کسی که نه عرق می خوره نه سیگار می کشه بره بندر بگه چی؟ اومدم هندونه بخورم شاهین اومد دنبالم گفت بریم مهمونی. رفتیم مهمونی. تاریک بود هوا هم گرفته بود داخل، من و شاهین و اون دختره یه دقه اومدیم بیرون هوا بخوریم. با همون لباس هامون دم در واساده بودیم یه پیکانه اومد شرو کرد گیر دادن که این چه طرز لباس پوشیدنه خانوم؟ و از این صحبتا. آخرش اومد دختره رو سوار کنه. دختره رفت نشست من رو هم خواست سوار کنه گفتم باشه الان میام ولی یادم رفت. همون بغل خیابون واساده بودم داشتم فکر می کردم که من می خاستم از اینجا سوار شم برم کجا؟ همون پیکانه اومد سمتم که سوارم کنه پیشم واساد گفتم مستقیم؟ بعد چشمم به دختره افتاد یادم اومد که من باس می رفتم با این ریشو ئه. سوار شدم دختره خودشو می چسبوند بهم از ترس. بهش می گفتم نترس بابا 7 8 ساله منو تو با هم دوستیم تا حالا شده وقتی با همیم چیزی بشه که انقدر ترس داشته باشه؟ خودشو ول کرده بود روم. دختر لاغر خوشگلی بود. از این متنفر بودم که یه روز من رو فرند زون کنه، چون هرکی من رو فرندزون می کنه از زندگیم مین دازش بیرون ولی صمیمیتش داشت به اون سمت می رفت. پیکانه از چند تا کوچه پس کوچه هی می رفت داخل. دستم رو روی پهلوی کوچولوی دختره فشار می دادم می گفتم نترس هیچی نمی شه. اونم می خندید. یه مرد دیگه رو هم گرفته بود اون یارو هم تو ماشین بود. آخرش پیکانه وایساد. راننده دست چپش رو برد جلو یه طنابه رو کشید، یه دریچه سمت چپ بالای پیکانه واشد که یه نردبون داشت که می رفت طبقه ی دوم. یه مانیتور هم اورد که برامون فیلم پخش کنه. تو فیلمه یه سِن بزرگ بود مثل سن های کنسرت. یه دخترِ کچل بالاش لخت واساده بود. دختری که تو بغلم بود بهم گفت ببین چی می خواد برامون پخش کنه و ریز می خندید. بهش گفتم یه دقه واسا ببینم چه خبره. بعد دیدم که یه یارویی اومد دختر کچله رو اسپنک می کرد جوری که جای انگشتای یارو می موند رو کون دختره. هر دومون گفتیم اوه اوه پس اینجا هم سیستم همینه. گفتم تا گفتم سه بدو بدو در می ریم، خب؟ گفت خب. راننده که روشو کرد اونور گفتم 1، 2، 3 دستگیره در پیکان رو باز کردم دوتایی پریدیم بیرون. دستشو سفت گرفته بودم و می دویدیم که در بریم. واقعن دلم نمی خواست که فرندزونم کنه.
برای ماهایی که تو رویاهامون زندگی می کنیم گرسنگی بزرگترین دشمنه

