اینطور شد که این طور شد

اگر توان خواندن این نوشته را دارید یعنی به فارسی مسلط هستید { که فارسی بلد بودن شما من رو خوشحال می‌کند } ؛ پس اگر محتوای قابل مشاهده در اینجا، محتوای مورد پسند شما نیست ، به اینجا سر نزنید .

سوم بهمن را فراموش نخواهم کرد یا چطور که همه چیز شکست

الهه سلام .

تو اینجا نیستی . شاید هم باشی . ولی اینها را برای تو می نویسم . باشد تا سه ماه بعد که شاید با هم هم صحبت شدیم.

قبل از هر چیز متاسفم که اعتمادی را شکستم . دلی رو لرزاندم و آن نبودم که گفتم : با این همه عمری اگر باقی بود. طوری از کنار زندگی می گذرم. که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد. و نه این دل نا ماندگار بی درمان. دلت رو شکستم و خاطر رو مکدر کردم .  البته عسران لغت دارم و به جایش می نویسم : متاسفم .

فکر می کنم سه ماه بعد یعنی سوم فروردین یا سوم اردیبهشتی در کار نباشد . تو رفته ای و دیگر آنجا نخواهی بود . ولی من تلاش میکنم این فرصت رو برعکس کنم و تو رو سر جای خودت بیارم : وسط زندگیم .

برای تو هر روز خواهم نوشت . چه آنجا باشی چه نباشی . راه گفتگوی ما شاید بسته باشد برای همیشه . ولی من مینویسم . اینها را باید ثبت کرد .

سوم بهمن برای من کش خواهد آمد …

 

درباره اش فکر خواهم کرد یا تَکینه چیست ؟

ون‌گوگ درد می کشیده ( آیا واقعن درد می‌کشیده ؟ ) و برای فرار از این رنج به نقاشی پناه برده و تا روز آخر زندگیش یک تابلو هم نفروخته { این را شنیده ام و نمیدانم که این استنادش به چیه } و اساسن تجربه ی زندگیش چیزی نیست که من میخوام .

وقتی به نوشته های خودم نگاه می‌کردم میترسیدم { استفاده از فعل گذشته ، آگاهانه است ؛ اینجا و هرجا }. وقتی به کردار خودم نگاه می‌کردم ، می ترسیدم .می‌ ترسیدم کسی اونها رو ببینه و به باد مسخره بگیردتش . و این ترس همچنان با منه. { و این درد مثل } یک تپه ی بلند شده { که من اگر ( شرط مرفوع ) از آن بالا بروم ( که می روم ) } روزی خواهد رسید که من آن بالا { بالای تپه ی بلند ترس ها هایم } ایستاده ام { و میدانم سایرین هم ترسیده اند . همانقدر که من. } و این هیچ مشکلی ندارد .

ون‌گوگ تکینه ماند و تکینه زندگی کرد و دست نیافتنی شد . من دوست دارم مثل ون‌گوگ زندگی کنم ؟ { جواب نه. } من دوست دارم مثل ون‌گوگ بمیرم ؟ { جواب : نه. } من دوست دارم مثل ون‌گوگ مشهور شوم ؟ { جواب : نمیدانم. } جواب اینها را ندارم . { اصلن ون‌گوگ چه شد که درباره اش گفتم هم نمیدونم . قیاس من با ونگوگ ؟ کَلّا و حاشا ! ( و خوب اساسن مشکلش چیه ؟ }

من میخواهم تکینه زندگی کنم . لازم نیست ون‌گوگ شوم یا آقای فلانی یا دیگری یا هرکی . من میخواهم خودم باشم .

نوشته های اینجا را که میخوانم میدانم چه اتفاقی درونم افتاده . هنوز بیانش { بیان اینکه چه اتفاقاتی درونم افتاده و چه شده } را نیافته ام . روزی خواهم گفت .

از بیرون به کسی می‌مانم که جو گیر شده . میدانم . جو گیر شده ام و میخواهم این جو را حفظ کنم . میدانم هزینه دارد { حفظ کردن این جو } ، هزینه اش را خواهم پرداخت .

شرط مرفوع یک اصطلاحی است که من زیاد استفاده می‌کنم . برای اینکه معنی اش را بگویم یک مثال میزنم : اگر ماست را در دریا بریزید دریا به دوغ تبدیل نمی‌شود. این کار باعث می شود شما بعدتر به این فکر کنید که این فرض اشباه بوده و نتایجش چیزی غیر از تفکر شما شده . شرط مرفوع یعنی این .

این نوشته چند دقیقه پیش از نوروز 97 نوشته شده . در تنهایی .

سی سال گذشت یا پیش به سوی نا کجا

امروز دوم آبان سال نود و شش ، درست سی سال یعنی ده هزار و نهصد و پنجاه روز از اولین تنفس من گذشته. و حالا احساس میکنم تازه قلق زندگی دستم آمده. تصور میکنم از اینجا به بعد کمتر اجازه دارم بگم “جوونی کردم “ چون نه جوونم و نه پیرم. سخت تررین لحظات زندگیم در سال گذشته سپری شد و جدی ترین تجربیاتم در همین سال سی ام گذشت. 

از پیری و کهولت نمی ترسم. از بی مصرفی وحشت دارم. باشد که بی مصرف نباشم. 

فراموش میکنیم ؛ با درد یا بدون درد

پطرس : سرور من ، هرجا که بروید من همراه شما خواهم بود . زندان یا مرگ .
مسیح : هرچه خدا بخواهد ؛ اما من به تو میگویم که فردا تا پیش از خواندن خروس ، سه بار مرا انکار خواهی کرد .

قسمتی از فیلم مصائب مسیح ساخته سال 2004  ؛ مل گیبسون

البته باید به احساسات غلبه کرد . نه ما مسیحیم و نه بقیه پطرس . به قول باراک اوباما ، در هر صورت فردا دوباره خورشید طلوع میکنه و زندگی ادامه داره .

ای ظرف و تو ام مظروف در بستر وراجی یا آنها که میگویند و آنها که می شنوند

نمیدونم از کی قدر دانی کنم : من بیان خوبی دارم . نمیدونم کی رو توبیخ کنم و یا فحشش بدم چون من شنونده ی خوبی نیستم . جالب میشد اگر کسی هم بیان خوبی داشته باشه و هم توان سکوت و شنیدن . باور به اینکه سکوتش حمل بر نبودش نیست . هستند و زیاد هم هستند ، کسانی که سکوت سنگین تر از وجود دارند و کسانی که مثل جوی کثیفی ، وجودشون با گفتارشون حروم میشه . از تجربه ی گفتن و برای اثبات وجود خسته شدم . از تجربه ی بیان برای اظهار وجود . حتا در حال نوشتن این خطوط .

سکوت سر شار از ناگفته هاس . این رو یه آدم فرهیخته گفته . نمیدونم کی گفته ، اما فکر میکنم فرهیخته بوده . البته یک آدم عامی هم گفته : آخرین سنگر سکوته . یکی دیگه هم یه جا گفته : کسانی که چیزی نمیگن ، نمیدونن کدوم یکی از چیزایی که باید بگن رو بگن ، نه که ندونن چی بگن یا چیزی برای گفتن نداشته باشن . این آخری رو همی الان از خودم درآوردم . از اونجا که یاد گرفتم هیچ چیزی همیشه درست نیست ، اینم حتمن همینه دیگه !

دلم میخواد یه مدتی هیچی نگم . گفتنی ها رو گفتن . دلم میخواد گوش کنم . به صدای باد . به صدای ررقص پرنده ها . به صدا ی همه چیز . حتا تابیدن خورشید . اما دردا و دریغا . همیشه یک قدرت برتری جلو ی ما رو گرفته تا نتونیم و نشه .

دو قدم آنطرف تر یا سیر مکان در زمان در معادله مستقل از امکان

سحر رسیده و هوا هنوز روشن نشده . رطوبت و خنکی همزمان به صورتم نواخته میشه . صدای گنجششک های صبح که دارن از روی عادت میخونن . و من که شب قبلم مثل شب قبلش که اون هم مثل قبلی بوده و البته همه شون مثل قبل ترشون . حس میکنم پرده رو که کنار بزنم ، خیابون های نیویورک رو میبینم . خیابون های تنگش . در حقیقت حتا من نمیدونم نیویورک چه شکلی هست که بخوام دقیقن بگم چی قراره ببینم . فقط فکر میکنم نیویورک رو میتونم از پشت پنجره ی اطاقم ببینم . یا اگر درب اطاق رو باز کنم ، مستقیم به یک راهرویی باز میشه که راهروی اصلی هتل هایت لندن ئه . از بد روزگار ، لندن رو و به خصوص هتل هایت رو هم ندیدم . معتبر ترین هتلی رو که دیدم و توی ذهنم مونده هتل فلامینگو ی کیشه که اصلن راهرو نداشت .

توی دنیای داستان های کتابها ، فضای سریال ها و شعر موزیک ها و خوشی فیلم ها و توهم اسطوره ها و نقاب شخصیت های قهرمان خیالی گیر کردیم . من فکر میکنم شماره ی اندرو لاتیمر رو دارم . میتونم هر لحظه بهش زنگ بزنم و باهاش خوش و بش کنم . یا مثلن کریس مارتین رو هر روز وقتی با دوستاش اومده اردک آبی صبحونه میخوره ببینم . انگار با ایمپ گیم آف ترونز هم کلاس بودم . یا مثلن تو خیابون های نیویورک از دست پلیس یا اف بی آی فرار کردم و موفق شدم به بانک فلان که توش خیلی پول بوده نفوذ کنم  . یا حتا دارم یه عشق آتشین رو تجربه میکنم . نه . هیچکدوم از اینا نیست . زندگی من نتیجه ی اشتباه های ریز و درشت و تصمیم های اندک به جایی بوده که هر چند سال یکبار و در اثر اجبار گرفتم . در مورد عشق آتشین هم تجربه اش موکدن فرق داره .

یادمه یه زمان که تازه میتونستم برم دکه ی روزنامه فروشی سر شاهین و روزنامه بخرم ، توی اطاق پاسیو مانندم که یک طرفش مستراح بود و یک طرفش حموم و سقفش شیشه ای ، فکر کردم من چقدر دارم رشد میکنم . من چقدر بیشتر میدونم و چقدر قراره متمایز بشم . اون موقع ولی مطمئن بودم اطاقم درش به هتل های پنج ستاره و پنجرش به خیابون های نیویورک باز نمیشه . ولی حس گیر کردن وسط یک هزار تو رو نداشتم که توش دارم هر روز خسته تر و امیدوار تر میشم .

من هیچ وقت اون آدم سابق نبودم ، هرگز !

لباس هایی که میپوشه خیلی گرون نیستن . خیلی هم خاص نیستن . لباس خاص و گرون هم داره البته . اما وجه برتریش لباس هاش نیست . قدر یه دختر جوون خوشگله . ناز و ادا رو هم خوب بلده . گاهی عشوه هم میاد . کارش بد نیست . بدن قشنگی هم داره . خیلی قد بلند نیست . سینه های برجسته ای نداره . اما واقعن ترکیب خوبیه : بیشتر از این اگر بود دیگه خیلی رویایی میشد . لبهاش براق و بوسیدنیه . اتفاقن بوسیدن رو هم خوب بلده . به قول شما انگلیسی ها : خوب میبوسه : she is a good kisser

رشته اش هنره . حسرت به دل هم نیست . زحمت میکشه برای زندگیش . برای زندگیش که شاید تازه شروع شده . خیلی طوفانی هم شروع نکرده : نه نابغه اس نه بهش تجاوز شده . آروم آروم داره پیشرفت میکنه . از گذشته هاش هم خیلی پشیمون نیست . با خونواده اش هم دشمن نیست . دوست هم نیست . نرمال نرمال . داستان زیاد نداره . داستان ساختن و ماجراجویی احساسی هم نداشته خیلی . انرژیش ابزارش نیست که یک روز کمش کنه که جلب ترحم کنه و یه روز زیادش کنه که حس پرواز رو بهت فرو کنه . باهات راه میاد . حتا اگر خسته باشه ، سعیشو میکنه . نه خیلی قول میده ، نه خیلی جا خالی میده : همراهیش رو حس میکنی .

با هم رستوران میریم ، گالری میریم . هم جای سطح بالا ، هم جای عادی ، هم جای پاتوقی و هرجا دم دست باشه و هوس کرده باشیم . هم با ماشین میریم و هم پیاده . بیشتر پیاده رو دوست داره . من یک کم بی حوصله و ترسو شدم . اگر نه اون دوست داره قدم برداره . خونشون بالا شهر نیست . پایین شهرم نیست . باباش استاد نیست . مادرش هم شاه پری نیست که گوزش رو با پنبه گرفته باشن . اتفاقن خیلی هم امروزی اند . آدمای با عشق و خوش مشربی میتونن باشن .ولی من کلن خیلی اهل قاطی کردن خانواده با دوستی نیستم .

از قهوه خوشش نمی اومد . اما الان موکا میخوره . چون بهش تپش قلب میداد . قهوه هاش رو دی-کف میخوره . شیرینی هم دوست داره . اما نه لزومن اکلیر و کوکی باکس و برند های لاکچری ( که به نظر من همشون خر سواران ملت شهرنو هستن ) . تو خوردنی ها بد ادا نیست . آشپزیش هم خوبه مثل اینکه . من امون ندادم غذا درست کنه . هرجا با هم بودیم سعی کردم خودم دست به کار بشم .

اتفاقن عکاسی هم میکنه . گردن کلفت و معروف و یلبریتی و چه و چه  نیست اما سعیش رو میکنه . از نور طبیعی خیلی خوشش میاد . میگه عکس استودیویی بی روحه : کلن همه چی رو طبیعی دوست داره ، واسه همینه دماغش رو با وجود اصرار باباش عمل نمیکنه . تاتر هم دوست داره . سینما هم دوست داره . صداش هم قشنگه . ولی اهل گنده گوزی نیست . داره سعی میکنه با نقش و رنگ پارچه هاش بالغ بشه .

یه روزی فکر میکردم که کسان بعدیم کیفیت کسان قبلیم رو نداشته باشن . نداره . کیفیت جدیدی داره اما . کیفیتی که قابل مقایسه ی بهتر-بدتر یا بالاتر-پایین تر نیست . اما کیفیتش طوریه که جای هیچ کس پیشم خالی نیست . جای هیچ کس دیگه گرم نیست . الان که فکر میکنم انگار معماریش هم خوبه . همه رو کوبیده ثیه بار دیگه ساخته : شهردار شهر یک نفره شده .

یادتون به خیر نیست دوستان سابق . خوشبختانه متاسفم .

کی از کی طلب کاره ؟ یا من باید شما رو ببخشم یا شما من رو ؟

برای همراه ترین و تنها گامبی دنیا

صبح ها به هم سلامم میکنن و میگن : عزیزم دیشب خوب خوابیدی ؟ بعد به هم انرژی و روحیه میدن که روز خوبی رو شروع کنن . حتا اگر حالشون خوب نباشه ، یه لبخند پلاستیکی میزنن به هم که : آره هانی ! و زیر دوش صبح گاهی و یا وقتی توی تاکسی شبیه کنسرو ماهی ساردین شدن ، به این فکر میکنن که چقدر زندگی نکبتی دارن . این موجودات قسمت اعظم زندگی خودشون رو تظاهر میکنن . یه سری شون به اینکه یه چیزی هستن و یک سری به اینکه یک چیزی نیستن . البته از درون دارن شدیدن تلاش میکنن اما بدون استثنا از بیرون شبیه موجودات احمقی هستن که دارن سعی میکنن وسط دشت و بیابون از خورشید فرار کنن : دارن زیر پوستشون قایم میشن . موضوع گذر زمان بوده و هست . با این منوال ، موضوع گذر زمان هم خواهد بود .

اینها بچه دار میشن و اینکه چوب به آستین بچه کنن که فلان بشه یا سیخ تو حلقش کنن که فلان نشه ، میشه تظاهرشون به والدین خوب بودن . به ننه باباهای ارزشمند بودن . بعد تر هم با اینکه پاشون به کلانتری و دادگاه و پاسگاه و فلان باز نشده افتخار میکنن ( یکی نیست بگه مگه به هر روز سه چهار نوبت مستراح رفتنتون افتخار میکنید ؟!؟ ) . یا اینکه والدین چند تا بچه اند که دهنشون سرویس شده و دکتر مهندس شدن ، پز و افتخارش مال ننه باباهه اس . البته همیشه میگن هرچی ما داریم واسه شماس ولی برای سر ماه پول دادن و بعضن برای پول بنزین ماشین دادن و هزاران مورد دیگه ، انقدر غر میزنن که دلت میخواد بذاریشون توی فریزر !

در نهایت با این درون متلاطم ول میشی و اونا دیگه نیستن . یا هستن و صداشون و حرفاشون و وجودشون تکراری و بی اثر و حقیر شده : دیگه شعورت اگر بیشتر نباشه ، کمتر نیست . دیگه نمیتونی ببخشی شون که اون زمان ها از برتری های فیزیکی شون استفاده کردن . از توانایی هاشون در ایجاد ترس . از اینکه میتونستن نترسوننت ، کتکت نزنن ، اما حس نفرت از خودت و عذاب وجدان بکارن درونت . و البته در نهایت ببخشی و نبخشی هم فرقی نداره .

یه روز پدر و مادر میشی میفهمی ؛ احتمالن انقدر این جمله رو تکرار کردن که خودشون هم باورشون شده هرچقدر پدر و مادر احمق تری باشی ، احتمالن بهتر عمل کردی .

به نمایش من خوش آمدید . لطفن تا سر حد مرگ من را تشویق و تایید و ستایش و عبادت و تعظیم و دولا و پهنا و … هر کاری که میشه انجام بدید یا بدانید و آگاه باشد : من تنها ترین مرد خدااااام

تصور همیشه به دو صورت بوده که :

یک شیرین بیان خان/خان باجی ای من رو صدا کرده و من با سری افتاده و قدم هایی فلان شکل ، رفتم بالای سن . اظهار شگفتی کردم از اینکه این همه آدم رو میبینم و این اظهار قطعن با یک دلقک بازی ای بوده که همه هرت هرت خندیدن . بعد شروع کردم به شخم زدن گذشته ام که آره ؛ من فلان کس بودم با اون همه دهن سرویسی و فلان اتفاق و فلان کس و فلان جا از خواب غفلت بیدار شدم و این گوهی شدم که جلوی شما ام . بعد ام در نهایت زیرکی ای که همیشه بهش مشهورم !! یه جایی خیلی غافل گیرانه گفته هام رو به پایان بردم و مردم گریان و سرپا واستاده برام دست زدن و اصلن یه وضع سخت‌الوصفی !

در گوشه ای از دنیای بینهایت من ام و کارهای محیر العقولی که کردم و از دنیا فراری ام و انزوا رو بیشتر از همه چیز دوست دارم . همه از من حرف میزنن ؛ همه برام نوشابه که هیچ شامپاین باز میکنن ولی من در هیچ منسک و مراسمی نیستم . من در کنج خودم به این ابلهان نگاه میکنم و میخندم بهشون و به کار خودم ادامه میدم . من تنها ترین مرد خدااااام !

قشنگه نه ؟ اما واقعی نیست . و از وقتی فهمیدم واقعی نیست ، دردناک شد .

همیشه در یک تکاپوی عجیب درونی برای اثبات فرضیه های احمقانه ی خودم بودم . با دقت گوش میدادم بهدرونم که دائمن دعوتم میکرد به اثبات خودم . برای حرف زدن از بی نهایت . از اینکه من تنها کسی ام که بهش میرسه . از توانایی و انگیزه ی نا محدود برای رسیدن به حد اکثر ها .
باغ سبز رو نشون میدادم که اینجا جای ماس ، مردم زمین بایر میدیدن و من باغ سبز . هشدار هم میدادن ، من متهم میکردمشون به بی انگیزگی و تنبلی . به هزار چیز . البته متهم بودن به اینکه نزدن توی دهنم ! بعد از سر تفریح یا دلسوزی یا هرچه ، میپذیرفتن و به سوی باغ سبز میرفتیم . در کثیری از موارد ؛ خودم زود تر خسته میشدم از این تلاش احمقانه . نه که اذعان کنم ؛ با پارادوکس هایی که یکی پس از دیگری رو میکردم . تا جایی میرفتیم که من بی همه چیز و لخت و عور واستادم و حالا بدهکارم . به کسی که قرار بود ازش طلب کار اگر نباشم ، حد اقل منتی به سرش داشته باشم . در برابر بزرگتین باشم . همون که از اول داشت به ریش پر شپم و کپک زده ی کله ی پوکم میخندید !
همه ی ناکامی ها و گند ها که بالا اومد ؛ مظلوم نمایی سر کله اش پیدا شد : من رو نوازش کنید . من آدم بدبختی ام . شکست ها خوردم ! حالا زرنگ شدم . سهم خودم از شکست ها رو پاک میکنم و تحویل نوازشگر میدم . نوازشگر محترم اول قطعن فقط دلش میسوزه . نقشه مهندسی سازه و من هم باهوش ! اما رفته رفته دلداری دهنده نا امید میشه و پس میره . و دیگه حنا ی من رنگ نداره . باید برم سراغ یک طیف دیگه این طیف هم اخ شده . البته هنوز حق ملک پدری و شیش دنگ مال خودمه ! مثل همیشه .
حالا دیگه انقدر طیف های مختلف تست شدن ، خسته شدم . مایوس شدم . البته حقیقت دومیه و اولی طبق معمول کاور خوش فرمیه که خیلی ام باهوشانه طراحی کردم . اسم این طراحی بسیار دقیق و ماهرانه ؛ صنعت بسیار فعال و پر بار دروغه . دروغ رو اگر بخوام تشبیه کنم ، مثل فیلم جکت ( jacket ) باید باشه و اون تابوت ریلی . میری اون تو انقدر القا میکنی که هرچی توی ذهنته اتفاق بیفته . هیچی میخوای . فارغ از واقعیت . و عین اخر فیلم هم انقدر مسلط شده باشی که همه چی رو دست اول و راحت ببینی . اما مشکل اینجاس در لحظه یا در طی زمان ؛ گیر میفتی . گیر کسی که دیگران نیست و راهی هم برای فرار ازش نداری : خودِ خودت .

نزدیک هزار روز از زندگیم گذشته . هنوز مفهوم تکرار رو درک نکردم مگر وقتی به درجا زدن فکر کردم .

باد همیشه از غرب می وزد

images

رییس بانک در حالی که تیر خورده و روی زمین افتاده : فکر میکنی خیلی زرنگی ؟ هرکی واسه این کار استخدامت کرده همین کار رو با خودت میکنه ( دهنت نهایتن سرویسه ) . لعنت ! یه زمانی مجرم های این شهر به یه چیزهایی اعتقاد داشتن : افتخار ، احترام . تو به چی اعتقاد داری ؟ ها ؟؟ به چی اعتقاد داری ( با فریاد ) ؟

دلقک در حالیکه خم میشه به سرعت یه دونه نارنجک گاز ( اصلن مهم نیست چیه ) میذاره توی دهن رییس بانک همونطور که داره داد میزنه و بهش میگه : من به این اعتقاد دارم که هرچیزی اگر نکشدت ؛ ( ماسکش رو بر میدا و جوکر پشت ماسکه ) ؛ عجیب و غریب ترت میکنه !

مردم به یه چیزهایی اعتقاد داشتن : افتخار ، احترام .
من به یک چیزهایی اعتقاد داشتم . حتا یادم هم نیست چی بودن .

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید