از پست 173 تا پست 176
الان نصفه شبیه که صبحش میشه 13 فروردین 91
من الان یه پست جدید گذاشتم. یه جمله ی نه چندان خفن و بامزه که درواقع استتوس فیسبوکم بود، بعد از اینکه یکی از اقوام که با دوستش نزدیک خونمون بود زنگ زد گفت بیا پایین یه سیگاری با هم بکشیم و رفتم به بهانه ی سیگار یه دیداری تازه کنم باهاشون. و تو مدت زمانی که تو ماشینش نشسته بودیم داشتن دوتایی از کارایی که جدیدا کردن میگفتن. دوسته یه دختری مخ کرده بود (با ادبیات خودش) ازین فازا که sms شانسی میفرستن و اینا. خلاصه دختره 16 سالش بوده و پسرا بیست و چند ساله و زدن قد هم و خندیدن به خاطر این قضیه و همزمان که حرفای دختره رو تکرار میکردن و میخندیدن، بین خودشون بهش وعده ی کرده شدن میدادن. و بین صحبتاشون هر از گاهی به هم کد هایی از خاطرات دیگه میدادن که من در جریان نبودم، ولی مشخص بود که چیز شرافت مندانه تری از این داستان نبوده. این بود که حس کردم این آدم خز ضایع ها که تو خیابون دنبال دخترا را میافتن و تیکه میندازن و با ماشین کنار دخترا نیش ترمز میزنن و اینا، دور و بر خودمونم هستن خوب. و این پست رو نوشتم!
پست قبلی مطعلق به 14 بهمنه. یعنی دوماه قبل. اون هم استتوسی بود در فیسبوک. بعد از اینکه تو افتتاحیه ی یه نمایشگاه آدمی رو دیده بودم که دوست سابقم بوده و دشمن الانم. این آدم از زمانی که با هم مشکل پیدا کردیم از هیچ راهی برای اینکه ناراحتیشو ابراز کنه دریغ نکرد و کارهایی کرد که هر کسی کف میکنه وقتی میشنوه و باور نمیکنه. در این حد که دوست دخترم رو تهدید خیلی جدی کرد که دیگه حق نداری آرتامو ببینی و یه بار که منو تو یه کافه اتفاقی دید، یقه مو گرفت و فحش داد و کلی چیز دیگه تو این مایه ها. و من همواره سکوت کردم و گفتم این کـ.ـسخله، من آدم حسابی ام! من نباید مث این رفتار کنم. اون روز تو نمایشگاه، این مرد از بقلم رد شد و به من و دوست دختر عزیز که کنارم نشسته بود فحش داد و رفت و من فکر کردم که تا کی قراره سکوت کنم. ولی به هر حال کردم...
پست قبل از اون، مال دو روز قبلشه که تصمیم گرفتم باز هم مثل گذشته ها تو وبلاگم بنویسم و حال کنم و به خواننده هایی که دارم افتخار کنم. پس درواقع چیزی نوشتم تا اعلام کنم که من برگشتم!
و پست قبل از اون مال 30 بهمنه سال قبله و قبلیش 18 دی و قبل از 18 دی، 12 شهریور. خلاصه یه عمره قشنگ!
اینا چند خط نوشته ان همه، که تو یه صفحه که به نظر یکپارچه و زنده میاد، پشت سر هم ردیف میشن. فاصله ی پست 174 و 175 چند سانتیمتره. و این چند سانتیمتر، یک ساله. و چند سانتیمترٍ بالاترش دوروزه.
کی نگاه میکنه به تاریخ نوشته ها؟ کی فکر میکنه به اینکه تو این یه سال چی شده؟ و کی فکر میفهمه که این پست تحت تاثیر چه داستان و چه اتفاقی نوشته شده؟
پست 18 دی 89 رو من خونه ی دوستم بودم که نوشتم.حالا چیزی که باعث خود اون نوشته شدو یادم نیست ولی یادمه که اون موقع من اینترنت درست حسابی نداشتم و دوستم، که خیلی هم دوست بودیم تازه ADSL گرفته بود. ما همش پیش هم بودیم و اون موقعی که اینترنت بود، من بیشتر میرفتم خونشون، تو اتاقش میشستیم پای گودر و فیسبوک و اینا و چای میخوردیم و سیگار میکشیدیم و میگفتیم و میخندیدیم و هر از گاهی ورقی بازی میکردیم، میرفتیم قدمی میزدیم و درد دلی میکردیم. یادمه دی پارسال چند روز کلا خونه ی این دوستم بودم و حسابی عقده ی بی اینترنتیمو خالی کردم و همه چی خوندم و اون پست رو نوشتم و تو فیسبوک با همه معاشرت کردم. تو همون روزایی که اونجا بودم، یه شبش برف خفنی اومد و یه فلاسک قهوه درست کردیم و دوتایی رفتیم قدم زدیم حسابی و قهوه خوردیم و رفتیم یه جا که رو به یه جاده ی کوهستانی بود رو برفا سرپا شـ.ـاشیدیم و شبتر که شد تو خیابون شراب خوردیم و کلی کیف کردیم و کلی خوشحال بودیم و راضی بودیم از هم.
یه سال و خورده ای بعد، اعصاب من به هم ریخته بود از اینکه چرا باید این آدمم توی افتتاحیه ی نمایشگاه دوست من میبود؟ حتی دیدن این آدم برام آزار دهنده بود و دیدن من هم برای اون، به قدری که اون فحش بده و من استتوس بنویسم!
به هم خوردن رابطه ی من و یکی از دوستام، تنها اتفاقی نبوده که تو فاصله ی بین اون دو تا پست افتاده. وقتی به اون روزا فکر میکنم میبینم همه چیز فرق میکرد. همه چیز... هزار تا چیز جدید به دست آوردم و هزار تا چیز از دست دادم تو این مدت. خیلی چیزای جدید دیدم. و فرق کردم. هم من هم همه چیز دور و برم. و چقدر حس عجیبیه وقتی وبلاگم رو که یک سال سراغش نرفته بودم باز میکنم، و میبینم که همونه. همون ظاهر و همون حرفا و همون فکرا. و پستی که میذارم ادامه ی پست قبلیشه. و انگار نه انگار که اون پست قبلی رو کی نوشتم و کجا نوشتم و برای چی نوشتم. همه چیز یکپارچه اس و زنده.
دلم تنگ شده بود. دلم تنگ شده بود برای این جایی که من فقط چیزایی ام که مینویسم و نه هیچ چیز دیگه و اطرافیانی که باهاشون معاشرت دارم، فقط یه سری نوشته ان. نه قیافه دارن، نه سن، نه جنسیت. فقط اسم دارن که اونم برای شناختنشون خیلی لازم نیست!
پیش پیش، خانومی...
آدمای خز از آنچه در خیابان میبینید به شما نزدیک ترند...
دهن منو وا نکن
ببین، اینکه من چیزی نمیگم معنیش این نیست که چیزی ندارم بگم...
خوب؟
ببخشید، من یه مدتی نبودم.
یه سوال...
مردم هنوزم وبلاگ میخونن؟!
وانس آپن ا تایم...
همه چی فرق کرده ، روز به روزم داره بیشتر فرق میکنه...
Leave Me Alone
بازی زندگی مثل GTA نیست که اگه دیدی مرحله هاش سختن و کون رد کردنشونو نداری ،
از ساختمون بیای بیرون ، یه ماشین بدزدی ، بری آدم بکشی ، حال کنی.
آخر سر هم رمز بزنی پلیس و عذاب وجدان بیخیالت بشه ، از ماشین پیاده شی
و یه ماشین نو بدزدی ...
ولی واقعا اگه بود خیلی حال میداد
Homer Jay Kaazemi *
خيلي از آدمها بر اين باورند كه هومر سيمپسون خيلي باحاله و آرزوشونه پدري مثل اون داشته باشن...
ولي هميشه دارن از دست باباي خودشون، كه خيلي معقولتر و قابل تحمل تر از هومر سيمپسونه، غر ميزنن كه چقدر رو مخشونه!!
* كاظمي تنها يك اسم به عنوان نمادي از نام خانوادگي ايراني است و هيچ معني ديگري ندارد. اين تايتل را ميتوان به هر اسمي (براي مثال هومر جي حسيني ، هومر جي محمدي ، هومر جي نيك مرام ، هومر جي آجر لو ، هومر جي دولابي ، هومر جي بيضايي و...) تغيير داد.
You have been the one , you have been the one for me
ما آدمهایی هستیم که هر کدوممون یه فولدر آهنگ داریم
به اسم Depression Selection (یا یه همچین چیزی) ...
خیلی وقتا هم به کارمون میاد..!!
بنده: خدایا شکرت... پروردگار: اااااااه... باز شروع کرد!
تجربه ثابت کرده هرچی به یه نفر کمتر محل بذاری، اون بهت بیشتر توجه میکنه...
این قضیه هم در مورد آدمها صادقه ، هم در مورد خدا ..!
عزیزم، تو الان مُد شدی!
وقتی یکی رو همه دوست دارن حتما دلیلش این نیست که اون آدم، آدم خوبیه...
یادتونه شلوار لیزری یه زمانی چقدر طرفدار داشت؟
اوه... پسر، پشت اون درختا رو ببین. رفتن تو کار لب!
ما ملت ماچ ندیده ایم...
یه دقه وایسی منم باهات میام
بعضی وقتها مشکلات یکی یکی نمیان سمت آدم...
صبر میکنن همه با هم یه آژانس میگیرن!
وقتی که زد...
همیشه از "چوب خدا" ترسوندنمون ،
ولی حتی یک نفر هم به "بوس خدا" امیدوارمون نکرده...!
حتی اگه دل به دل راه داشته باشه ،
تخم به تخم راه نداره...
اونقدری که من به تخم تو ام، تو به تخم من نیستی!
اصولا اشخاصی که قلم دست میگیرند و افکار و احساساتشان را با کلمات و جملات بیان میکنن، خیلی آدم های خفن و فهمیده ای هستند. مهم نیست چه مینویسند و چگونه فکر میکنند یا اینکه اصلا فکر میکنند یا نه. اصلن حرف زدن بلند، یا جفنگیات سرهم میکنند. مهم نیست! همین که مینویسند، یعنی آدم حسابی اند و دمشان گرم...