-چرا احساس جنون میکردی؟
خب خسته بودم..شب قبلشو نخوابیده بودم..کلی فشار روم بود..کلن استرسی ام میدونی؟هرچیزی هم میتونه عصبانیم کنه ولی اون روز عصبانی نبودم..نمی دونم اصن حتا جون عصبانی بودنم نداشتم..دستامو گرف آرومم کرد..همیشه میتونه این کارو بکنه..کافیه دستامو بگیره و آروم زل بزنه تو چشام
-کجا این کارو کرد؟
تو ماشین وقتی داشتیم میرفتیم سمت کرج
-کرج چه خبر بود؟
تولد فرگل یکی از دوستای شو، شو مث همیشه بم گفته بود بیا و من مث همیشه نه و نو کردم و آخر را افتادم اومدم تهران تا با هم بریم
-چرا اول نمیخواستی بری؟
خب نمیدونم شاید اول دوست داشتم بیشتر اصرار کنه ولی بعدش واقعن نمیشد برم..ازش پرسیده بودم چی بپوشم گف یه لباس نیمه رسمی..من اصن نمیفهمیدم..گفتم واس ما که فرقی نمیکنه یا رسمی می پوشیم یا هرچی دلمون خواست،نیمه رسمی چیه دیگه؟..گف نمیدونم بزار بپرسم بچه ها چجوری میان..از یکی پرسید و اونم گف پیرهن شلوار…منم چیز درست درمونی نداشتم بپوشم و صد البته جین و تی شرت خیلی بیشتر بهم میومد و با پیرهن شلوار مجلسی اونم بدون کت و کراوات عین عمله ها میشم..به هزار زحمت شب قبل حرکت رفتم پیرهن شلوارمو دادم اتوشویی..یه کفش نوک تیزم داشتم که پوشیدنش خیلی سخت بود..اونم گذاشتم تو کولم و راهی تهران شدم.
-چجوری اومدی تهران؟
با مرتضا و منان..منان ماشین داشت و میخاس بره تهران گف تو هم با ما بیا..ولی ساعت رسیدنمون کاملن منطبق بود با حرکت شو و دوستاش به سمت کرج..من هم زورم میومد از تهران تا کرج رو تنها برم..هم آدرسو بلد نبودم هم خِسَّتم میشد این همه پول آژانس بدم..به هرحال با منان اینا هرچند دیر حرکت کردیم..شب قبلش نخوابیده بودم و حدس میزدم کل مهمونی بگا باشم..بگذریم.. رسیده بودیم تهران که شو زنگ زد و گف خیلی دیر شد کجایی؟،منم گفتم رسیدیم تهران..در همون حین یه راهی رو اشتبا رفتیم و دیدیم وارد دور برگردونی شدیم که به سمت پردیس میره و هیچ بریدگی نداره که بتونیم برگردیم..ازونور شو هی زنگ میزد میگف ترافیکه؟خیابون چجوریه؟فک میکنی کی می رسی؟ منم میگفتم خیابون خوب معلوم نیس ،نمیدونم..حوصله نداشتم توضیح بدم که ما الان تو تهران نیستیم و سوتی دادیم و از تهران خارج شدیم و حالا باس تا پردیس بریم و برگردیم..تو همون ماشین شرو کردم به عوض کردن لباسام..عوض کردن پیرهن آسون،شلوار سخت و کفش مجلسی نوک تیزم بدون پاشنه کش فاجعه بار بود..به مرحله ی آخر تعویض لباس که رسیدم دیدم ای داد بیداد کمربندم رو یادم رف بیارم..پیرهن و شلوار پارچه ای هم که میتونین تصور کنین چقد بدون کمربند تخمی میشه..به هر صورت منو نزدیک متروی تهران پارس پیاده کردن..محل قرار من با شو اکباتان و این سر وحشتناک دیگر قضیه بود…هر چی تو خیابون نگا کردم دستفروشی پیدا نکردم که کمربند بفروشه..همش خدا خدا میکردم تو مترو یه کمربند فروشی رد شه و منو از این غم دربیاره.-هنوزم هروخ از خیابون رد میشم و دسفروشی رو میبینم که کمربند میفروشه یاد اون روز میفتم و داغ دلم تازه میشه-.بدجوری دیرم شده بود..زنگ زدم گفتم من کمربند ندارم چیکار کنم..گف یکی از بچه ها اینجاس میگه به کمربندش احتیاج نداره..هیکلش هم تقریبن مث تو ئه باس اندازت باشه..پاشو زودتر بیا..خیالم تا حدی جم شده بود وبه هر ضرب و زوری بود خودمو رسوندم اکباتان که دیدم خیل جمعیت که من اولین بار بود میدیدمشون منتظر منن، یه نگاه به لباس پسرا کردم و دیدم همشون جین و تی شرت پوشیدن،یه نگا به لباسای خودم و یه نگا به شو کردم..کمربند رو از دوستش گرفتم و گذاشتم کمرم دیدم ای داد بیداد اینجای کارم میلنگه،دو تا من تو کمربنده حتا اگه تا سوراخ آخرشم بسته باشه جا میشیم…سوار ماشین شدیم
-اینجا بود که عصبانی شده بودی؟
گفتم که حتا جون عصبانی شدنم نداشتم…اینجا بود که دستمو گرف گف غصه نخور لباست خیلی هم خوبه..گفتم لباسم که خوب نیس هیچ،اینکه همه اسپرت اومدن و فقط من مجلسی اومدم هیچ، کمربندم ندارم
-خب شو چی گف؟
به پسره گف میشه کمربندتو ببُریم که اندازش شه؟پسره گف آره اشکالی نداره..پرسیدم کسی چیز تیزی قیچی ای داره..بدیهتن با جواب خیر روبرو شدم…شو همینجور بم نگا میکرد و سعی میکرد آرومم کنه..بوسیدمش و خندیدیم به این وضعیت…به مهمونی که رسیدیم بعد از سلام علیک و تولدت مبارک به فرگل گفتم قیچی دارین؟رف واسم آورد و منم کمربنده رو کوتاه کردم..یه کم اعصابم آرومتر شد..ولی خسته بودم.خیلی خوابم میومد
-ینی همونجا وسط مهمونی خوابیدی؟
دو حالت داره..یا خواستی با این سوآل با نمک بازی در بیاری که ریدی و در حالت دوم سوآلت انقد کسشر بود که ارزش جواب دادنم نداره..اصن دیگه به هیچ سوآلت جواب نمیدم..خدافظ