مِی 7, 2022 در 9:37 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
دو سال و نیمه شده. امروز خیلی روز خوبی با هم گذراندیم. تمام صبح به بازی گذشت. بعد از نهار هم رفتیم کلاسی که خیلی دوست دارد، بعد از کلاس هم توی حیاط خانه کلی بازی کردیم، آرش دیر آمد تا قبل از آمدن بابا هم بازی کردیم، بعد با آرش رفت بیرون و بعد زنگ زدند که میروند کلهپاچه بخورند، فکر میکردم شاید توی ماشین خوابش برده باشد، اما سرحال به خانه آمد، با هم اتاقش و اسباببازیهایش را جمع کردیم و مثل این چندماه اخیر که از شیر گرفتمش رفت پیش بابا برای کتاب خواندن و قصهی قبل از خواب، من هم دراز کشیدم روی مبل که دیدم در اتاقش باز شد، آمد بغلم کرد و گفت: میدونی من خیلی خیلی خیلی دوست دارم؟ قلبم داشت از شدت عشق منفجر میشد، صورت کوچک گردش را بوسیدم و گفتم: منم خیلی خیلی دوست دارم مامان. تو همهی زندگی منی.
قبل از تولدش، وقتی حامله بودم خیلی میترسیدم از این که مادر خوبی نباشم از این که دوستم نداشته باشد، حتی سال اولی که به دنیا آمده بود هر وقت بابایش را به من ترجیح میداد میترسیدم. کمکم فهمیدم اتفاقا نشانههای دلبستگی ایمن یا همان اتچمنت همینهاست. چند روز پیش یک تکه از فیلم بازی کردنش با لگوها را برای شادی فرستاده بودم که ببیند طبیعیست این بچه وقت بازی کردن برای هر چیزی مامان درست میکند؟ شادی فیلم را که دید برایم نوشت که اگر بخواهد به بچه و مدل اتچمنتش به من نمره بدهد بالاترین نمره را میدهد. باید حال من را بعد از شنیدن آن حرفها تصور کنید، دقیقا روی ابرها و آسمان هفتم.
حالم با مادری کردنم خوب است از خودم راضیم، صبور و آرامم و از شغل این روزهایم لذت میبرم. میدانم که کامل نیستم و حتما حتما نقصهایی دارم ولی با نقش جدیدم خوشحالم و شاید همین دلیل حال خوب من و دخترکم است که بیش باد.
پایاپیوند
آوریل 27, 2022 در 9:36 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
عجیب است که اینجا این همه نوشتهی درفت شده و نیمهکاره دارم. امروز که بعد از مدتها به وبلاگ سر زدم دیدم آخرین بار در پانزده ماهگی دخترم سعی کردم چیزهایی اینجا بنویسم، درست پانزده ماه پیش. حالا پسفردا سی ماهه میشود و اعتراف میکنم هرگز فکر نمیکردم بچهدار شدن باعث تجربهی چنان عشقی بشود. دخترکم مهربان است و دستهای کوچکش، گرمی گونههایش که روی گونهام میگذارد و شیرینزبانیش، موتور محرک من شده برای زندگی، برای سالم ماندن و زنده بودن. دخترکم به معنای واقعی کلمه خود زندگیست.
نمیدانم چطور شد که نوشتن از دخترکم را اینجا نیمه کاره گذاشتم به هر حال فردا پانزده ماهه میشود و انگار برای بزرگ شدن عجله دارد.
کلمه گفتن را از خیلی کوچکی شروع کرد، شش ماهه بود که برای صدا کردن من میگفت » ما» یکجوری میگفت به وقت گریه و شیر خواستن و ترس از غریبه که همه میفهمیدیم اتفاقی و تصور من نیست و دارد من را صدا میکند، همان وقتها ددر گفتن کمی بعدتر آب گفتن را شروع کرد تاریخها را همه یکجا یادداشت کردهام. نه ماه و چند روزه بود که کرونا گرفتیم و وسط آن بدندرد و تب یک شب کامل گفت مامان. قبلترش یاد گرفته بود وقتی میپرسیم کلاغ چی میگه بگوید قار. سرعت یادگیری و درکش از اتفاقات دور و بر هر روز شگفتزدهم میکند. هر چیزی را که میگوییم فردایش تحویلمان میدهد. دیروز از بالکن پیاز آوردم برای غدا درست کردن که صدای زیر و نازکی از زیر پایم چندین بار تکرار کردپِیاز پِیاز. اسم هر میوهای را که میخوریم بلد است. به ظرف آجیلی که برایش درست کردم اشاره میکند و خودش تخمه، پسته و انجیر میخواهد. بلال لبو و گوجه و خیار و کاهو و هویج را بلد است در یخچال را که باز کنیم هر کدام را که داشته باشیم و دلش بخواهد طلب میکند.
پایاپیوند
آوریل 27, 2022 در 9:25 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
توی درفتهای این وبلاگ متروک به این نوشته رسیدم، نیمهکارهست اما دلم خواست اینجا بگذارمش. یادم آمد مینوشتمش چون به تمام مادرانی فکر میکردم که در این سالها با قساوتی بیمثال بچههایشان را ازشان گرفتهاند، مادرانی مثل من که از وقتی بچه در رحمشان بوده، نگران تپشهای قلبش بودهاند، مادران تابستان شصت و هفت، مادران تیر هفتاد وهشت، مادران خرداد هشتاد و هشت، آبان نود و هشت، مادران پرواز اوکراین، مادران مادران مادران این سالها.
سی خرداد ده سال بعد از آن سیخرداد جهنمی سال هشتاد و هشت جواب آزمایش غربالگری دوم را گرفتیم یکی از فاکتورها با علامت قرمز مشخص شده بود و عددش از رنج نرمال بسیار بالاتر بود به دکترم دسترسی نداشتم، خالهی پزشکم و دوستان پزشکم در دسترس نبودند و من اینترنت را سرچ کردم برای پیدا کردن دلیل، جوابی که گرفتم هولناک بود، یا جنین در شکمتان مرده یا نقص شدید سیستم عصبی دارد. دنیا به معنای واقعی کلمه تنگ شد و دور سرم میچرخید، به رادیولوژی زنگ زدیم و وقت سونوگرافی گرفتیم. توی آسانسور تمام تلاشهایم برای آرام ماندن بینتیجه ماند، شروع کردم به هقهق گریه. هیچ جور آرام نمیشدم در کابوسی که خودم با دستان خودم ساخته بودم دکترها داشتند تصمیم میگرفتند جنین ناقص و یا مرده را از رحمم خارج کنند. حتی توی مطب، نوبت انتظار و روی تخت سونوگرافی هم آرام نشدم، دکتر اول مغزش بعد ستون فقراتش بعد قلبش بعد دستها و پاهایش بعد کلیهها و مثانهش بعد چشمها و بینی و لب و دهانش را نشانم داد و تاکید کرد دخترم سالم سالم است. بیرون که آمدیم حالم که کمی جا آمد گفتم خدایا شکرت اما لطفا دیگر من را با سلامتی این بچه امتحان نکن. من توان و کشش ندارم.
پایاپیوند
آوریل 5, 2020 در 9:09 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
دو ماه و چند روزه بود که کمکم شروع کرد به معاشرت با من. دقیق یادم هست که نشسته بودم روی تخت مامان و بابایم توی اتاقشان و بچه توی بغلم زیر سینه بود و من حواسم جای دیگری بود که شیر خوردن را رها کرد و با اصواتی که یادگرفته بود از خودش دربیاورد صدایم کرد و توجهم را به خودش جلب کرد، دهانش از لبخند باز بود و چشمهایش میخندید، چند دقیقهای معاشرت کردیم. از من قربان صدقه و از او لبخند و دلبری. بعد دوباره مشغول شیر خوردنش شد و خوابید.
این معاشرتهای وسط شیر خوردن تا همین امروز که پنجماه و یک هفته سن دارد ادامه پیدا کرد. برق نگاه خندانش و لبخندهایش با دهان باز و لثههای بیدندان.
امروز بعد از شیر خوردن وسط روز خوابش نبرد، کمی شیطنت کرد وبعد از کنجکاوانه نگاه کردنش به در و دیوار سرش را برگرداند توی بغلم، بین دست و سینهم خودش را جا داد و اجازه داد بوسهبارانش کنم و خودش در نهایت دلبری عشوه آمد و خندید. یک رنگ دیگر داشت معاشرت. انگار حالا که بزرگتر شده میفهمید که این بوسهها و قربان صدقه رفتنها راه و شیوهی ابراز عشق من است.
شب قبل از خواب هم دوباره معاشرت را با اصواتی که تمام روز تمرینشان میکند ادامه داد، گیخخخخ و بووووو، وقتی بالاخره خوابش برد از شدت عشقش تپش قلب داشتم.
کاش میشد لحظه لحظههای با هم بودنمان را ضبط کنم.
پایاپیوند
مارس 30, 2020 در 2:35 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
پدرش مسافرت بود، خوابش به هم ریخت، یک شب که خیلی خسته بودم از خواب بیدار شد و هر کاری کردم دیگر نخوابید. کلافه بودم، توی تاریکی چشمهایش برق میزد و به من میخندید. کم آورده بودم، عصبانی رهایش کردم روی تخت و رفتم تا دستشویی. بعد که برگشتم از شدت عذاب وجدان نمیدانستم چه کار کنم. به خودم گفتم این بچه نمیخواست توی این دنیا باشد تو خواستی. آن عصر دلگیر زمستانی را به یاد بیاور که بعد از یک سال و خوردهای ترک سیگار تنها ایستادی در بالکن و دوباره سیگار کشیدی گریه کردی و از ته دل دعا کردی بچه خودش راهی برای آمدن توی دلت پیدا کند. از مطب آن دکتر دیوانهی روانی آمده بودید و زنک چون پولپرست و بیشرف بود به آزمایش آ. نگاه کرده بود و گفته بود طبیعی بچه دار نمیشوید و برایت داروی آی وی اف نوشته بود.
به یاد بیاور که بعدتر دکتر آ. آزمایش آن آزمایشگاه بیوجدان را پاره کرده بود و گفته بود آنجا بنگاه است و جواب آزمایشهای آن مرکز ذرهای با واقعیت جور نیست و عدد سازی میکنند برای مجاب کردن به آی وی اف وگرنه آ دیگر مشکلی ندارد و اگر کمی صبر کنیم بچه خودش با پای خودش میآید.
به یاد بیاور خوشحالی بی حد و مرز و گریههایت را وقتی یک ماه و خوردهای بعد دخترک خودش تصمیم گرفت بیاید و اولین نشانههای بودنش را نشانتان داد.
از آن روز بعد هر وقت بچه گریه کرد، خوب نخوابید، غر زد، دردهای پشت و گردن و دست و بیخوابی کلافهام کرد، به همینها فکر کردم به این که این بچه به خاطر آن خواستن از ته دل من اینجاست و باید هر روز صبورتر از روز قبل باشم که شاید اصلا معنی مادری همین است.
پایاپیوند
مارس 30, 2020 در 10:22 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
دخترک شیرینم امروز پنج ماهه شد. هر چه میگذرد بیشتر دوستش دارم، از روزی که فهمیدم حاملهم عاشقش بودم و حالا با گذشت هر روز بیشتر از روز قبل عاشقش هستم و دیگر نمیفهمم چطور این همه عاشقی ممکن است؟
حوالی چهار ماهگیش فهمیدیم که ویروس کرونا در ایران شیوع پیدا کرده، من دچار فروپاشی عصبی و استرس عجیبی شدم و نشد که وبلاگ را که در واقع برای خودم و جان دلم مینویسم به روز کنم. این بار هم پدر و مادر نازنینم به دادم رسیدند. دوباره مرا در خانهشان پناه دادند تا استرس و دیوانگی ناشی از شیوع کرونا را کنترل کنم.
سه ماهگی تا چهار ماهگی دخترم درخشان بود، همانطور که کتابها وعده داده بودند، خواب شب و روز تنظیم شد. بچهای که فقط توی بغل میخوابید کمکم یادگرفت روزها هم سر جای خودش بخوابد، روزهای اول یک تکه از لباسهایم را رویش میانداختم تا با بوی من بخوابد کمکم اوضاع روبراه شد. شبها طولانی میخوابید و فقط یک بار برای شیرخوردن بیدار میشد. روزها هم بیدردسر توی گهواره میخوابید . من هم شروع به آشپزی و تمیز کردن خانه و گاهی کتاب خواندن کردم و به کمی به زندگی عادی برگشتم. از اوایل سه ماهگی کمکم تلاش کرد اشیا را با دست بگیرد. آرام آرام دستهایش را برای گرفتن عروسکهای آویزان از تشک بازیش بلند کرد و آنقدر ممارست کرد تا بالاخره موفق شد اشیا را با دو دوست گاهی هم با یک دست بگیرد و یکراست ببرد توی دهانش. از خودش اصوات نامفهوم بامزه درمیاورد. اولین صوت بیمعنی بوووو. ساعتها میگوید بووو با تفش حباب درست میکند و آب از لب و لوچهش آویزان میشود. یک چیزی هم میگوید شبیه گیقق بعضی وقتها فقط خخخ.
عاشق ریتم است، بابایم برایش روی میز رنگ میگیرد و آهنگ میخواند و او نه تنها با دقت گوش میدهد بلکه دستهایش را به حالت رقصیدن توی هوا تکان میدهد.
پایاپیوند
مارس 28, 2020 در 3:24 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
چشم و چراغ این خانه دیروز سه ماهه شد. سه ماهی که زود گذشت و سرشار از لذت بود.
اگر مراقبتهای آرش و پدر و مادرم نبود عبور از به هم ریختگی هورمونی و آن حال عجیب بعد از زایمان به این راحتی ممکن نبود، اگر روزی هزار بار دستهایشان را ببوسم باز هم کم است. همه چیز خیلی عجیب بود در حالی که به شدت از بودن جانانم خوشحال بودم، یکهو به خودم میامدم و میدیدم دارم برای این که آرش دیشب کم خوابیده و حالا باید سر کار برود هقهق گریه میکنم، اعتماد به نفسم در نگهداری بچه پایین بود، با هر دلدرد بچه هول میشدم و گریه میکردم. کمکم که هورمونها متعادلتر شدند حال من هم بهتر شد.
ماهی که گذشت ماه واکسن دو ماهگی و آن فاجعهی دردناک بعدش بود اولین مواجهه با درد بچه که مسبب آن عامل بیرونیست، دردی که تو و تصمیم تو برای جلوگیری از دردها و فاجعههای بزرگتر به بچه تحمیل میکند. پیش خودت فکر میکنی تربیت از همینجا شروع میشود احتمالا، بزرگتر هم که شد برای این که در بزرگسالی کمتر درد بکشد مجبوری روی دلت پا بگذاری و کارهایی بکنی یا نکنی که خیلی خوشایندش نیست.
در ماهی که گذشت دخترکم اولین سفر هوایی زندگیش را تجربه کرد و به شهر بابا و خانهی پدری و دیدن عمه و مامان و بابابزرگش رفت. قبل از سفر از استرس در حال مردن بودم اما همه چیز به خیر و خوشی گذشت. از گوشدرد و گریه خبری نبود و کوچک قشنگم تمام راه رفت و برگشت را خوابید.
شیراز که بودیم برای پاسپورت ازش عکاسی کردیم و عکسهایی که گرفتیم انقدر بامزه و قشنگ شد که چاپ شد و رفت روی دیوار خانهی پدربزرگ.
تند تند برایش پاسپورت گرفتیم چون سلیمانی ترور شد و تنش و احتمال جنگ بین ایران و آمریکا بالا گرفت. شبی که خبر حملهی ایران به پایگاه آمریکا در عراق آمد و خبر سقوط هواپیمای اوکراینی و بعدتر خبر سرنگون شدن هواپیما با موشک از بدترین روزهای این سه ماه بچه داری بود، ناگهان حس کردم شیرم کم شده و سینهی چپم درد میکند، و زیر انگشتانم روی سینه بافتهایی متورم است. سرچ گوگل بهم فهماند که مجاری شیری بسته شده و همهی اینها از عوارض استرس است. غریزهی مادرانه دوباره کمک کرد تا درد را تحمل کنم، حمام رفتم و انقدر سینهام را زیر آب گرم ماساژ دادم و فشار دادم و دوشیدم که شیر جمع شده در سینه تخلیه شد. از حمام که بیرون آمدم از شدت دردی که کشیده بودم ضعف کرده بودم ولی خوشبختانه کار به جاهای باریک نکشیده بود و هنوز میتوانم دخترکم را با شیر خودم تغذیه کنم.
پینوشت: آمدم وبلاگ بنویسم دیدم چیزهایی که برای سه ماهگی نوشتهام درفت مانده و پست نکردمشان.
پایاپیوند
ژانویه 21, 2020 در 6:00 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
دو ماه مثل برق و باد گذشت، دلم میخواست قدرت کند کردن حرکت عقربههای ساعت را داشتم و هر چه بیشتر از این موجود پنج کیلویی که دنیایمان را زیر و زبر کرده لذت میبردم.
ماهی که گذشت، ماه دلدردهای گاه و بیگاه پیپی کردنهای دیر به دیر جوش صورت و آلرژی بود. ماهی که با سلامت دخترک امتحان میشدم و چند باری اشکم به خاطر دردی که بچهم میکشید درامد.
در کنارش اما دخترکم روز به روز هوشیارتر و بلاتر شد، و لبخندها به خندههای گشادتری تبدیل شد که هر لحظه و هر ثانیه دلمان را ببرد. جدیدا وقتی توی بغل و سر حال است دلش معاشرت میخواهد و اگر حرف زدن و توی چشمهایش نگاه کردن را لحظهای متوقف کنی با صدایی که به نظر من قشنگترین آوای دنیاست، صدایت میکند که ما حرف بزنیم و او با بیدندانترین دهان دنیا بخندد.
دختر دو ماههم را حالا خیلی خوب میشناسم، گریهای که برای شیر خواستن میکند با گریهای که وقت خستگی و خواب آلودگی میکند فرق دارد. از روی صداهایی که وقت شیر خوردن از خودش درمیاورد، میفهمم کی احتیاج دارد بلندش کنم و آروغش را بگیرم.
شبها را توی گهوارهش میخوابد اما روزها عاشق این است که توی بغلم بخوابد حتی اگر در عمیقترین خواب جهان باشد وقتی میگذاریمش توی جا از خواب بیدار میشود، این است که به هیچ کاری نمیرسم اما شکایتی ندارم، چه چیزی در این جهان بهتر از این که دخترک خوشبو ونرم و نازکم را در آغوش بگیرم و از بو و نرمی تنش مست شوم.
در روز چک آپ دو ماهگی قدش ۵۷ سانتیمتر و وزنش پنج کیلو و ودویست گرم بود. واکسن دو ماهگی اما بدترین تجربهی ۶۰ روز گذشته بود، دخترکم چنان از درد فریاد میکشید و گریه میکرد که دل همهی ما در خانه خون بود، من از درد بچهم اشک میریختم و مامانم از اشک من.
وجودش روشنی خانهی ماست، وجودش پناه و مامن من است، هزار بار شکر که آمد و همهی زندگی ما شد.
پایاپیوند
دسامبر 12, 2019 در 1:06 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
شش هفته از اون پنجشنبهای گذشت که دختر عجولم به دنیا اومد، شش هفتهای که تند گذشته و من گاهی فکر میکنم هفتههای گذشته رو تو خواب زندگی کردم. آرزو میکنم قدرت داشتم و سرعت گذر زمان رو کم میکردم، حالا که ندارم وظیفهم اینه که از لحظه لحظهش لذت ببرم.
معمولا بعد از شیر خوردن روی سینهم میخوابه و تا وقتی خوابش عمیق بشه تو همون حالت میمونه. امشب سرشو گذاشت روی شونهم و خودشو جا داد تو گودی بین شونه و گردنم، گرمی تنش روی سینهم بود و نفسهاش میخورد به گردنم قلبم داشت از شدت عشق منفجر میشد و یک آن فکر کردم تحمل این حجم از عشق و خوشی رو ندارم.
اگر روزی صد بار شکر خدا رو بجا بیارم کمه.
پایاپیوند
دسامبر 11, 2019 در 4:54 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
اولین بار کی دلم خواست مادر بشم؟ پونزده ساله بودم، دخترعمهم به پسرکش شیر میداد، پسرک دقیقههای طولانی زل میزد تو چشمهای مادرش و آروم آروم شیر میخورد، از همون موقع دلم میخواست این عشقو این حس بینظیرو تجربه کنم.
بیست و سه سال گذشته و دخترم کمکم موقع شیرخوردن تو چشمهام نگاه میکنه.
واقعیت اینه که چیزی که الان دارم زندگی میکنم، مدت طولانی یکی از بزرگترین آرزوهام بوده، اینه که نه بیخوابی نه خستگی در مقابل این معجزهی قشنگ توی بغلم ذرهای اهمیت نداره مخصوصا این که توی این روزهای سیاه ایران، این بچه، بوش و نفس و گرمی تنش پناه و ناجی منه و بزرگترین امید.
پایاپیوند
دسامبر 9, 2019 در 12:18 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
نوشتن چند خط پایین را شنبهی گذشته شروع کردم، حالا جمعهست، آرش بچه را گرفت که بخوابم، اما سر از اینجا در آوردم برای نوشتن بقیهی این پست. رشتهی کلام از دستم در رفته، بیخوابی و خستگی حافظهم را مختل کرده، یادم است ظهر که بچه دمر روی سینهام خواب بود در ذهنم چند خط به این پست اضافه کرده بودم اما الان واقعا چیزی از آن چند خط یادم نیست.
۱.دخترکم امروز یک ماهه شد،صد بار میان شیر دادنها و چرتزدنها و آروغ گرفتنها در ذهنم پستهایی نوشتم از او، از نقش جدیدم، از آرش، از زنی که در وجودم بود امتداد مادربزرگهایم و مادرم و جان گرفته به لطف آمدن دخترکم اما هربار کاری پیش آمد که نوشتن پستها به تعویق افتاد.
خیلی از این که موفق به زایمان طبیعی شدم خوشحالم، توضیح دادنش برایم سخت است اما از این که دردی را تجربه کردم برای مادر شدن که زنان عزیز زندگیم آن را تجربه کرده بودند، خیلی قبلتر از من احساس خوبی دارم، انگار زنانگیم تکمیل شده، انگار صبورتر و آرامتر شدهام
۲. با وجود همهی بیخوابیها، دست درد و گردندرد و شانهدرد دلم میخواهد این روزها کش بیایند و انقدر زود نگذرند، دلم میخواهد از لحظه لحظهی این موجود کوچک ۵۵ سانتی از بویش، از گرمای تنش و از نفسهایش لذت ببرم و شیرینی وجودش رابه جان در بر کشم. نگاه که میکنم میبینم من به این کوچک منبع خوشی بسیار محتاجترم تا او به من.
۳. درست ۵ هفته بعد از تولدش وقتی میگذاشتمش زیر سینه و قربان صدقهاش میرفتم برای اولین بار لبخند پهن و شیرینی تحویلم داد که تا اینجای کار تمام خستگیهایم را شسته و برده.
شد یکشنبه شب و نوشتن این پست نصف و نیمه ماند،دو روز گذشته دخترکم دلدرد داشت و گاهی از ته وجود جیغ کشید و گریه کرد، تمام ادعا و تلاشم برای مادر قوی بودن، دود شد و هوا رفت و از یک جایی چنان در مقابل درد کشیدنش مستاصل شدم که شروع کردم به گریه کردن. این هم بخشی از مادر شدن است لابد.
پایاپیوند
نوامبر 9, 2019 در 4:55 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
دخترکم اومد، سه هفته زودتر از زمانی که منتظرش بودیم . رسما غافلگیرمون کرد وقتی هنوز یه عالمه کار نصف و نیمه داشتیم ولی واقعا ذرهای اهمیت نداره. حضورش چنان عشق و مهری آورده که تمام مسائل دنیا در کنارش بیاهمیت شدن.
من همیشه دلم میخواست اگر روزی بچه دار شدم، زایمانم طبیعی باشه، تمام طول این حاملگی میترسیدم از پسش بر نیام ولی شد وقتی حتی بدون این که اپیدورال بگیرم بچه از وجودم خارج شد و اون پاهای کشیده و صورت گردش رو دیدم بالاخره باورم شد که من هم تونستم.
تا اینجا تجربهی زایمانم یکی از بهترین و بیهمتاترین تجربههای زندگیم بوده، لحظه لحظهی اون دردها وحتی ناله کردن و تقاضام برای اپیدورال رو دوست دارم. خیلی خوشحالم که مامام عاقل بود و چون بچه داشت زودتر از موعد میومد و کوچیک بود اجازهی اپیدورال نداد.
انقدر همه چیز بیبرنامهی قبلی بود که فیلم و عکسی از اون لحظات نداریم ، همه چیز توی مغز و دلم حک شده و یکی از بزرگترین ترسهام اینه که یه روزی جزییات یادم بره. جزییات باشکوه تولد یک نوزاد از وجودم نوزادی که واقعا و به معنای واقعی کلمه ثمرهی عشق ما دو تا بود. وقتی بچه داره شیر میخوره یا تو بغلم آروم خوابیده جزییات رو با آرش چک میکنم. میترسم هورمون فراموشی کار خودشو بکنه و یادم بره. آرش اما بهتر از من یادشه و جزییات رو بهم یادآوری میکنه.
و چقدر چقدر مهم و خوبه که پدر اجازهی ورود به اتاق زایمان و دیدن تولد نوزاد رو داره. یکی از دلایل من برای زایمان طبیعی این بود که فکر میکردم تولد بچه و دیدن پروسهی زایمان عشق و محبت بین زن و مردو بچه رو بیشتر میکنه و دقیقا همین اتفاق اینجا برای ما هم افتاده.آرش نازنین من چنان رقیق و پر از عشقه که در این هجده سال من هرگز ندیده بودم. بهم میگفت زندگیم به قبل و بعد از این اتفاق تقسیم شده نه به خاطر به دنیا اومدن بچهم به خاطر تجربهی دیدن تولد یک انسان به خاطر دیدن یک زن که عشق زندگیته در اون درد . گفت نمیتونم بفهمم چطور آدمها با انتخاب سزارین و عدم حضور پدر این تجربه رو از خودشون و پارتنرشون میگیرن.
خوبم و آرومم شاید به خاطر موفق شدن در زایمان طبیعیه یا . شاید اکسیتوسین بیش از حد تو بدنم ترشح شده. بچهی کوچکم دو روز بعد از تولدش بستری شد بیمارستان به خاطر زردی، امکانات بیمارستان برای مادر و بچه عالی بود، اتاق فتوتراپی صندلی و تخت مخصوص مادر داشت، بچه فقط وقتی کامل میخوابید، میرفت زیر دستگاه و به محض گریه میومد تو بغل مامانش برای شیر خوردن و بغل گرفتن. انقدر آروم بودم که آدمهای بیرون از بیمارستان رو هم من آروم میکردم. تنها جایی که آرامشم از دست رفت شب قبل از بستری شدنش بود که درست ممه نمیگرفت و شیر نمیخورد و گریههای جگرخراش میکرد. بعدا تو بیمارستان فهمیدم که بچهای که زردی میگیره بیحال میشه و شیر خوردنش سخت میشه. بیمارستان نیکان اما تو زمینهی اموزش به مادران برای شیر دادن عالی بود و اون ۳۰ .ساعتی که تو بیمارستان بودیم برای زردی بچه کلی کمک گرفتم
فکر کنم یک هفتهای میشه که زمانهای خواب بچه ذره ذره این پست رو نوشتم. همچنان آرومم ولی گاهی بیخود و بیدلیل بغض میکنم، اگر راجع به به هم خوردگی هورمونی بعد از تولد بچه چیزی نمیدونستم حتما کلی میترسیدم ولی خوشبختانه دارم اوضاع رو مدیریت میکنم. فکر کنم بهتره این پست رو بالاخره منتشر کنم تا بعدا باز بیشتر از خودم و آرش و دخترکم بنویسم.
پایاپیوند
اکتبر 17, 2019 در 5:04 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
مامام گفت که از این هفته انقباضهای کاذب شبیه درد زایمان داری، نترس رحم داره خودشو برای زایمان آماده میکنه، قدیمیها بهش میگفتن ماه درد و بیشتر زنان تجربهش کردن.
دردهای من شروع شده و من هر شب فکر میکنم امشب دیگه میزام در حالی که سه تا ۵ هفتهی دیگه وقت اومدن بچهست.
دیروز به خواهرم میگفتم یکی از عجیبترین تجربیات حاملگی اینه که یه نفر درون تو بزرگ میشه و رشد میکنه، با تو میخوابه با تو بلند میشه، تو دلت تکون میخوره و به صدات عکسالعمل نشون میده با این حال تو نمیبینیش و برای دیدنش هر روز طاقتت از روز قبل کمتر میشه . اینه که با این که دردها هیچ خوشایند نیست از این که نوید اومدن دخترکم رو میده یه جور قشنگی از ذوق کیفورم میشه.
امروز فهمیدم سینههام هم تولید شیر رو شروع کردن و راستی راستی دارم مادر میشم. به آرش که گفتم زد زیر گریه، اشک منو هم درآورد. نمیدونم پدر مادر بودن و هجوم این مدلی عشق هیچوقت عادی میشه یا نه ولی فعلا که بیچاره و بدبختیم.
پایاپیوند
سپتامبر 19, 2019 در 12:00 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
خانهی پرش ده هفتهی دیگرست برای در آغوش گرفتن دخترکم.
شکمم که تا ماه پیش خیلی مشخص نبود حالا بزرگ شده و دیگر غریبهها میفهمند که حاملهام.
دو هفتهی پیش ناگهان بالا آوردنهایم قطع شد و بالا آوردن جای خودش را داد به معدهدرد و ترش کردنهای شدید، تپش قلب و تنگی نفس، امروز که آماده میشدم برای پیادهروی عصرگاهی دوباره شروع کردم بالا آوردن که خیلی حالم را گرفت، این حال لعنتی را داشتم کمکم فراموش میکردم؛ با این حال هفتهها را که میشمرم با این که بیصبرانه منتظر در آغوش کشیدن و بوییدن جان دلم هستم، ترس غریبی هم دارم که دلم برای این روزها و تکانهای دخترکم تنگ شود.
تکانهای جنین توی شکم خیلی حس عجیب منحصر به فردیست بین خودتان و بچهست انگار.گاهی پدر و گاهی نزدیکان دست میگذارند روی شکم و حرکات را میفهمند ولی انگار راز و نیازیست بین شما و بچه. بچه به شما اعلام میکند که سالم و سر حال است و خیالتان را راحت میکند، اعلام میکند که صدای شما را میشنود و یا اعلام میکند به طرز نشستن یا خوابیدنتان معترض است. با همین حرکتها انگار دست به اکتشاف و شناخت همدیگر میزنید.
گاهی که بچه خیلی مشغول جنب و جوش است از شکمم و حرکاتی که از بیرون معلوم است فیلم میگیرم برای ثبت خاطرات ولی حرکات جنین توی شکم و آن حسی که هر حرکتش میدهد را هیچجا هیچ جور نمیشود ثبت کرد و همین شاید آدم را میترساند از تمام شدن و دیگر تجربه نکردنش.
پینوشت: اینها را که مینوشتم دخترکم کله معلق میزد بابایش را صدا زدم که لمسش کند و برای صدمین بار اشکش درآمد. بچهداری به طرز غریبی آدم را بدبخت عشق میکند گمانم.
پایاپیوند
آگوست 14, 2019 در 10:29 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
دراز کشیده بودم و بین خواب و بیداری بودم که بچه شروع کرد به حرکت کردن و ضربه زدن به دلم.
مثل همیشه لبخند نشست روی لبم و ناخودآگاه یاد مادربزرگم افتادم، مادربزرگی که سالهاست دیگر بین ما نیست. فکر کردم چقدر عجیب و در عین حال تکراریست که چیزی را تجربه میکنم که مادربزرگهایم، مادرم و بخش بزرگی از زنانی که میشناسم و دوستشان دارم تجربه کردهند.
اما خیال مادربزرگ مرحومم دست از سرم بر نداشت به او فکر کردم و به ضربههایی که از بچههایش حس کرده بود و حتما مثل اکثر زنان وقت تجربه کردن همان ضربهها هر روز عاشق و عاشقتر شده بود، به او فکر کردم و به دردی که کشید از اعدام عموهایم و نمازهای شبی که ده سال هر شب خواند و اشکهایی که فقط شبها ریخت روی سجادهش و درست ده سال بعد از تابستان شصت و هفت یک روز گرم شهریور از دنیا رفت.
یادت زنده صاحب جان خانم.
پایاپیوند
ژوئیه 22, 2019 در 12:53 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
این روزها قلم به دست گرفتن و روی کاغذ نوشتن سختتر از باز کردن صفحهی وبلاگ از روی گوشی موبایل و نوشتن در وبلاگ است، این شد که با این که میدانستم وبلاگها خوانندگان کمی دارند و کسی دیگر وبلاگ نمیخواند هر وقت هر کجا که احساس کردم دلم میخواهد چیزی ثبت کنم از این حاملگی و انتظارم برای آمدن دخترکمان توی این وبلاگی که هزار سال بود درش را تخته کرده بودم، چیزهایی نوشتم.
اما به خودم آمدم و دیدم اینجا شده جایی که فقط از خوشیهای حاملگی نوشتهام و غرغرهایم از حاملگی و حال خرابم را بردهام به توییتر و جاهایی خصوصیتر.
انقدر بعد از حامله شدن از حال خراب جسمی و حتی روحی که حاملگی و هورمونها برایم ساختهاند شوکه شده بودم که با خودم عهد کرده بودم نگذارم اینجا بشود صفحهی نمایش چیزهایی که واقعی نیست.
نشان دادن دورانی درخشان و بی عیب و نقص از حاملگی که دیگران را در حسرت و تمنایش بگذارد حداقل کار منی نیست که از یک جایی به بعد یادگرفتم زندگی فقط حال خوش و جنبهی مثبت و نمایش دادنش نیست.
به خودم قول دادم اینجا حتما از سختیهای حاملگی هم بنویسم تا اگر زنی با سرچ کلمهی حاملگی هم به این وبلاگ رسید فقط نبیند که زنی از رشد جنینی در بطنش هیجانزده و خوشحال و عاشق است و فکر کند حاملگی هر روزش همین عاشقانه نوشتن برای بچهایست که هنوز نیامده.
واقعیت حاملگی این نیست، حاملگی حداقل برای من دوران بسیار سختی است. از هفتهی ششم بارداری حالت تهوع و استفراغ شدید شروع شد و تا همین امروز که بیست و دو هفته و سه روز است که حاملهام ادامه دارد. خانهنشین شدهام. ماشینسواری و هر گونه حرکت سریعتری از راه رفتن معمولی حالم را بدتر میکند و به همین خاطر سفر رفتن هم ممنوع است.
بارها شده وقتی آنقدر استفراغ کردهم که نای بلند شدن از سر دستشویی را نداشتهم یا فکر کردم که همین الان میمیرم یا آرزوی مرگ کردهم.
خانهنشینی، استرس و نگرانی برای سلامتی بچه و به هم ریختگی هورمونها هم کمی افسرده و زود رنجم کرده و گاهی به خودم که میآیم، میبینم مشغول گریه کردنم.
خیلی چیزهای دیگر هم هست، آدمهایی که رعایت حال و روزت را نمیکنند و بیشتر باعث استرس و ناراحتیت میشوند، احساسهای دوگانهای که میگیری. سوالهایی که از خودت میپرسی. کار خوبی کردم؟ این چه کاری بود کردیم بعد از پانزده سال؟ اگر جنگ بشود چی؟ اگر مادر خوبی نباشم و ناخودآگاه باعث رنجش بچهم بشوم چی؟ اگر دوستم نداشته باشد چی؟ اگر ..اگر… اگر.. و هزاران اگر دیگر این دوران را تبدیل میکند به دورانی که درخشان نیست و شبیه هیچکدام از عکسهای خانوادههای خوشبخت حامله در مجلهها و وبلاگهای زرد نیست.
من فکر میکنم زنها باید یاد بگیرند از این روزها با هم حرف بزنند از سختیهای حاملگی بگویند و نترسند از برچسب خوردن بابت این که قدرناشناسند و یا لیاقت مادری کردن ندارند واقعیت این است که حاملگی دوران بسیار سختیست وقتی جسمت را با کس دیگری شریک میشوی.
پایاپیوند
ژوئیه 21, 2019 در 9:56 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
دیروز تلویزیون یه آهنگ ترکی پخش میکرد که خیلی خوشم اومد، توی روبات تلگرام سرچش کردم و گذاشتم رو پخش. با این جمله شروع میشه که ای دختر منو انداختی توی آتش.
همین که چند ثانیه از آهنگه رفت شروع کردی به ضربه زدن به دلم و دلبری و تا آخر آهنگه منو واقعا انداختی تو آتش عشق.
امروز صبح دوباره آهنگه رو گذاشتم و باز شروع کردی، اولین عکسالعملته به محرک بیرونی و موسیقی و باعث لذت عمیق من میشه مامانی.
نکنه غیر از فارسی باید باهات ترکی هم حرف بزنم؟
پایاپیوند
ژوئیه 12, 2019 در 9:02 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
امروز با هم وارد بیست و یک هفته شدیم مامانی. طبق معمول تمام روزهایی که با هم توی این مدت گذروندیم یک عالمه بالا آوردم و بعد اومدم روی مبل وسط هال دراز کشیدم که اولین ضربهی محکم رو زدی به سمت راست شکمم.
اولین ضربهی محکمی بود که زدی تا قبل از این حرکتهات شبیه لغزش ماهی بود، این ضربه اما انقدر محکم بود که مطمئنم اگر بابا خونه بود و دستش روی شکمم بود، حسش میکرد.
ضربهت انقدر محکم بود که باعث شد از عشقت گریه کنم دخترک یکی دونهی من.
تاریخ : بیست و یک تیر هزار و سیصد و نود و هشت شمسی
پایاپیوند
جون 10, 2019 در 3:43 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
نمیدونم حسم چقدر درسته مامانی ولی گمون کنم امروز بیست خرداد نود و هشت ساعت چهار و سیو پنج دقیقه یه حرکتهایی کردی که فهمیدم.
هنوز اصلا مطمئنم نیستم در موردش ولی ثبتش میکنم تا ببینم چقدر درست بوده حسم.
پایاپیوند
جون 9, 2019 در 12:07 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
بابا آرش سرشو گذاشته روی شکمم داره برات قصه میگه دخترکم.
از اون لحظههایی بود که دلم خواست ثبتش کنم یکی یه دونهی من.
پایاپیوند
مِی 9, 2019 در 1:25 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
پنج روز مانده به اول بهار از خواب بیدار شدم و توی یک لیوان کوچک یکبار مصرف که آرش از بالای کابینت آورد ادرار کردم ، نوار بیبیچک را بر طبق دستور ده ثانیه توی لیوان پر از ادرار نگه داشتم، بیبیچک را روی لبهی روشویی گذاشتم به آرش گفتم زمان بگیرد و خودم دوباره روی تخت ولو شدم. روز قبلش چند قطره خون روی دستمال کاغذی دیده بودم و با ناراحتی برای آرش تایپ کرده بودم پریود شدم. پیغامم روی صفحهی لپتاپ ظاهر شده بود و نه تنها همسرم بلکه همهی همکارانش هم خبردار شده بودند که من پریودم.اما تا آن لحظه خبری از خونریزی نشده بود چند جایی خوانده بودم که از علائم اولیهی بارداری چند قطره خونریزی و بعد قطع کامل آن است. این بود که آن روز جمعه صبح بیبیچکی که سال پیش خریده بودم از کشو در آورده و با ناامیدی توی لیوان پر از جیش فرو کرده بودم. ده ماه بود منتظر بودم و هر بار پریود انقدر سر ساعت و دقیق آمده بود که دلیلی برای استفاده از بیبیچک نبود. این بار هم هیچ امیدی نداشتم. این بود که رها کرده بودم تا آرش از روی مبل گفت ۵ دقیقه شد. از آن لحظه به بعد همه چیز را انگار خواب دیدهام. دیدن دو خط که یکی کمرنگ و دیگری پر رنگ بود . اشک و بغل و لرزش دست و پایم، تشکیک به جواب مثبت و بالا پایین کردن گوگل، بعد حاضر شدن و تا بیمارستان رفتن، آزمایش دادن، رفتن به سر قرار صبحانه با رفقا و از استرس توی توالت رستوران بیبیچک گذاشتن دوباره، دو خط ظاهر شدن و بعد جواب مثبت گرفتن از آزمایشگاه بیمارستان نیکان با عدد بتای ۱۱۴ را. آن روز که در هفتهی ششم سونوگرافی کردیم و فهمیدیم بچهمان سه میلیمتر طول دارد و قلبش تند تند میزند . آن روزی که صدای قلبش را شنیدیم و دست و پایش را دیدیم و آن روزی که زیر دستگاه سونوگرافی جلوی چشمهایم تکان خورد و جایش را کامل عوض کرد و نگذاشت دکتر بفهمد دختر است یا پسر
.یک رویای شیرین باورنکردنی
پایاپیوند
مِی 4, 2014 در 12:02 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
یادت باشه ، خود شناسی کردی که یه اشتباه رو چند بار تکرار نکنی. . مرضهای بچگی رو نکن چوب زیر بغلت. بچگی با تمام بدی هاش با تمام اجحاف ش به تو، خیلی وقته گذشته.
پایاپیوند
آوریل 29, 2014 در 1:20 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
پروژهی یکی از درسهایم, مصاحبه با یک کار آفرین و رهبر سازمان بود . فکر کردم چه کسی بهتر از پیرمرد شرکت خودمان, که کارخانهای دارد و تولید میکند . مثل همیشه دستهایش میلرزید از پارکینسون . با هم حرف زدیم از شروع به کار گفت از رشد شرکت از اولین تولید محصول, از شراکت . بعد رسید به یک گردنهی سخت زندگی وقتی یکی از پسرهایش جلوی چشمهایش توی کارخانه از بلندی پرت شده بود وخودش به تنهایی رسانده بودش بیمارستان و بچه دو روز بعد تمام کرده بود . از بغض خفه شده بودم . از روزهای تاریک بعدش گفت , از ول کردن کارخانه تا ناامیدی و بعد دوباره از سر گرفتن زندگی , تلاش برای مفید بودن ,برای ایجاد اشتغال . گفت بود برایم که آدمهای این سازمان ذرهای با هم تفاوت ندارند از لحاظ انسانی که فرقی نمیکند کارگر بستهبندی باشند یا مدیر رده بالا, که احترام همهشان یکی است . حرفش عین حقیقت بود من حتی یک بار ندیده بودم بیاحترامیش را به کسی که فرقی نمیکرد سلام و احوالپرسیش با من نوعی یا با آبدارچی شرکت.
دیروز , جشن سالیانهی شرکت بود . برای اولین بار همه حضور داشتند بچههای دفتر مرکزی و کارکنان کارخانه , همه . پیرمرد دیر رسید , برنامه شروع شده بود . همین که وارد شد , سالن منفجر شد از صدای کف زدن و تشویق حضار . همه از جا بلند شده بودند و پیرمرد تشویق میشد بیوقفه به خاطر وجودش به خاطر همهی آن احترامی که داده بود به تک تک آدمها . این بار بغض رها شد . فکر کردم رستگاری یعنی همین .
دیروز اگر میشد دستهای لرزان پیرمرد را میبوسیدم .
پایاپیوند
آوریل 20, 2014 در 4:08 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
1- با خواهرم از خیابان آسکارای استانبول سوار اتوبوس خطی شدهایم که خودمان را به میدان تقسیم و هتلمان برسانیم , دخترک جوان و زیبایی با لباس شب , موهای شینیون کرده و آرایش غلیظ سوار اتوبوس است با آدمهای توی اتوبوس حرف میزند و آدرس جایی را میگیرد, معلوم است که به مهمانی , عروسی یا مراسمی میرود , ظاهرش آشکارا با آدمهای توی اتوبوس متفاوت است , مسافران اتوبوس از پیرند تا جوان . حواس من بیشتر پیش مردان جا افتاده با شکل و شمایلی بسیار عادی و حتی روستایی است, هیچکس به دخترک نگاه نمیکند, تنها آدمهای متعجب شاید فقط من و خواهریم که بعد از چند دقیقه حضور دخترک برایمان عادی میشود .
2- عروسی پسرخالهم است, روبروی آرایشگاه جای پارک نیست , مجبور میشوم ماشین را یک کوچه بالاتر پارک کنم , کارم که در آرایشگاه تمام میشود شالم را تا روی چشمهای آرایش شدهم پایین میکشم و زیر رگبار بارانی که تازه شروع شده با سرعت به سمت ماشین میروم . هنوز چند قدم نرفتهم که پیرمردی که جلوتر از من از مغازه خارج شده با صدای بلند میگوید » جوووون » . اهمیت نمیدهم , پشت سرم راه میافتد . عصر جمعه است و خیابان خلوت . عجله دارم زودتر به ماشین برسم . همانطور که پشت سرم میآید با صدای بلند کسبهی محل را صدا میکند تا آنها را از وجود من با خبر کند , سریعتر خودم را به ماشین میرسانم , خشم و ناراحتی, با هم دارم . کجای تهرانم ؟خیابان ظفر تقاقطع نفت . حالا که به محیط امن ماشین خودم رسیدهم حالم بهتر است . میرانم به سمت خانه . خیابان شریعتی به سمت شمال . ناگهان متوجه میشوم که یک هیوندا بغل به بغل ماشین میآید و حرفهایی میزند,آرامتر میرانم که برود ولی خیال رفتن ندارد . عصبانیم داد و قال میکنم حتی فحش میدهم اما بدتر میکند , میزنم کنار پلاکش را بر میدارم و شماره صد و ده را میگیرم , میگویم ماشینی مزاحم شده و شمارهش را میدهم با احترام صحبت میکنند , آدرس دقیق میپرسند و نام فامیل مرا . رانندهی مزاحم که به موضوع پی برده گازش را میگیرد و میرود . پلیس به من میگوید که رسیدگی میشود. با اعصابی خراب به خانه میرسم .
3- در ترافیک اتوبان حقانی مردی از قصد فرمان میدهد به سمت ماشین خواهرم, زنی هم کنار دستش نشسته است, اعتراض خواهرم باعث میشود که مرد دنده عقب بگیرد و بکوبد به ماشین خواهرم , در مقابل عصبانیت و بهت, مرد دیوانه به خواهرم میگوید حیف که زنی وگرنه میدانستم چطور جوابت را بدهم .
4- باید فصلی از کتاب » بازاریابی بینالملل » را که در مورد فرهنگ , سیستمهای مدیریت و روشها کسب و کار در سراسر دنیاست ارائه دهم . کتاب آمریکایی است و بحثی دارد در مورد تبعیض جنسیتی در کار . من مشغول بیان مصادیق بارز تبعیضهای جنسیتم در مورد کارکردن زنان. دریافت حقوق کمتر نسبت به مردان , این که به بهانههای واهی به سفرهای خارجی برده نمیشوند و بیان این که چند درصد از زنان در کشورهای مختلف مدیران ارشد شرکتهای بزرگند. جالب اینجاست که نروژ با تنها 20% در صدر جدول است . من ادامه میدهم که خوشبختانه این رقمها در حال افزایشند که اول از همه صدای اعتراض استادم بلند میشود و بعد همکلاسیهایم که همهشان مردند و یک نفرشان خانوم . اول فکر میکنم شاید همکلاسی زن در تیم من قرار بگیرد اما آنجایی که اعلام میکنم «در دنیای مدرن امروز بعد از 6 ماهگی کودک حتما مادر نباید مسئول مراقبت از کودک باشد و بدیهی است پدر هم باید به اندازهی مادر در کارهای کودک شریک باشد » به من میخندد , تمام امیدم از دست میرود . میان بحث تنهایم و باورم نمیشود در کلاس فوق لیسانی یکی از بهترین دانشگاههای دولتی کشور باید چک و چانه بزنم سر این که مرد تنها به خاطر شرایط فیزیولوژیکش برتری ندارد به زن برای انجام شغلهایی مثل قضاوت و تنها وظیفه زن , طبخ غذا و بچه بزرگ کردن نیست . استادم میگوید که فلسفهی نئو فمنیستهای جهان عقاید من را رد میکند با این حال من به خاطر شرایط حاکم برزنان کشور حق دارم که انقدر روی عقایدم پاشاری کنم ولی این که زنان دارند درصد بیشتری از مدیریت ارشد را در سرار دنیا شاهد میشوند خیلی هم جای خوشحالی ندارد و همین است که بنیان خانواده به هم ریخته .
راستی روز زن( مادر ) اسلامی – ایرانی مبارک .
پایاپیوند
فوریه 16, 2014 در 11:40 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
پسرک یازده دوازده ساله است با صورت گرد و موهای کوتاه کوله پشتی مدرسه روی شانه هایش: خانوما ! آقایون که از سر کار میان بوی بد پاشون همه جای خونه رو میگیره . میدونم خیلی سختتونه . راه حل داریم براتون . فرمولش دست منه . از این قطره های بوگیر بخرید بریزید تو کفششون . بخت داره در خونه تون رو میزنه . از مغازه نخرید دو هزار تومن از من بخرید . هزار تومن .اون هزار تومن اضافه پول کرایه مغازه است که میدین به مغازه دار .به اقتصاد خانواده کمک کنید .
زن یک نوزاد 6 ماهه در آغوش بند دارد همراهش پسر ده ساله با فرم مدرسه. از کنار پسرک می گذرد و مثل بقیه لبخند میزند ، کیسه های کوچک را از کیف بزرگ در می آورد: آدامس تریدنت سه هزار و پونصد تومن ، مسواک 5000 تومن ، نخ دندون 1000 تومن .
چشمهای نوزاد گرد و هوشیار است.
پایاپیوند
فوریه 16, 2014 در 11:37 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
سی وشش هفت ساله است با ابروهای تتو کرده. هردو دستش را با مچ بند بسته است . محافظ حرارتی کنترل ، چسب دوقلوی همه کاره و تقویم نود و سه میفروشد هر عدد هزار تومن: ایشالا که نودو سه سال خوبی باشه براتون . سال اسبه ،میگن اسب نجیبه سال خوبی میشه . نود و دو که سال خوبی نبود.
پایاپیوند
فوریه 16, 2014 در 11:35 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
دندانهای جلویش افتاده بود با مادر جوان و لاغرش وارد واگن شد , توی دستهای کوچکش یک جعبه بود پر از انگشترهای کوچک بچهگانه قبل از مامانش گفت : خانوما انگشترهای رنگی دارم , برای دخترهای خوب , برای اونایی که غذاشون رو تا آخر میخورن , برای دخترهایی که دست به گاز و برق نمیزنن وقتی مامانشون خونه نیست , برای اونایی که حرف مامانشون رو گوش میکنن .
پایاپیوند
نوامبر 30, 2013 در 3:13 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
یکی از احمقانهترین جملات حکیمانهای که من در زندگی زیاد شنیدم جملهی معروف آن کس که میخندد هنوز خبر فاجعه را نشنیده استه. چیزی که زیاد دور و برم میبینم ارزش گذاشتن و اعتبار دادن به حال بد و افسرده بودنه . که یعنی هرچی حالت بدتر باشه روشنفکرتر و عمیقتری و اونی که میخنده و حالش خوبه و تمام تلاشش لذت بردن از زندگیه نفهم و احمقه . این که وقت کردیت دادن به آدمها بهشون بگیم که خیلی هم خوبه که افسرده و داغونی و این طبیعیه به نظر من فقط و فقط مشروعیت بخشیدن به غم و غصهایه که به خاطر وجود انواع و اقسام ناکامیها داریم و خیلیش هم به صورت ناخودآگاه تو وجودمونه و ما از مواجه شدن باهاشون و حل کردنشون به هزار و یک دلیل فرار میکنیم.
من هم قبول دارم که زندگی سخته و ته تهش رو که نگاه میکنی بیمعنیه ولی چرا ما تلاشمون رو نکنیم برای معنی دادن بهش .برای بهتر گذروندش ؟ چه کاریه دائم حال خراب داشته باشیم و انواع و اقسام ژستها رو هم در توجیه حال خراب بگیریم ؟
من به شخصه شعر در آستانهی شاملو وقت فکر کردن به زندگی تو گوشمه و میخوام آخر قصهی من هم همین باشه :
فرصت کوتاه بودو سفر جانکاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت .
پایاپیوند
سپتامبر 10, 2013 در 4:28 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
داشتم فکر میکردم که خیلی لوس و تکراری است که من هر سال نوزده شهریورمان که میشود بیایم یک چیزی بنویسم و امسال دیگر چیزی ننویسم و به جشن دو نفرهی امشب و عوض کردن عکس پروفایل فیسبوکم به یکی از عکسهای عروسی بسنده کنم . بعد اما دیدم دلم نمیآید نه که خود آن روز انقدر مهم باشد نه , آن تجربهی ناب من از عاشقی , از رفاقت, از دونفره زندگی کردن , دونفره بودن و چیزهای دیگر بعد از آن غروب 19 شهریور که ما رسمن زن و شوهر شدیم مهم است انقدر که دلم میخواهد بنویسم ازشان .
آن وقت که گودر بود بحثهای طولانی بود بر سر این که ازدواج بد است , تعهد وجود ندارد چه و چه و چه و من از همان وقت به خودم قول داده بودم که یک روز بنویسم از تجربهی خودم از ازدواج نه که بخواهم مثل آن بقیه حکم کلی بدهم نه فقط میخواهم از تجربهی خودم بگویم همین . هرچند از جانب خیلیها به سانتی مانتال بودن یا دراما کوئین بودن متهم شوم.
سال هشتاد و هشت خیلی بد و غریب گذشت غیر از آن همه اتفاق سنگین اجتماعی , یک انقلاب بزرگ در روح و جان من هم شکل گرفته بود , غمگین بودم , خسته و دائم مریض بودم , شروع کرده بودیم به خودشناسی عمیق و زخم ها یکی یکی باز شده بود غروب یکی از روزهای خرداد 89 , فهمیدم که بعد از آن شور و شوق اول عاشقی , کم کم مهر اصیل جایگزین میشود مهری که سه ضلع دارد و سه ضلعش , «تعهد , صمیمیت و شور» ند . بیشتر که فهمیدم , دیدم که رابطهمان همان مهر اصیل است . بعد از انقلابی که گذرانده بودیم آرامش دوباره برگشت به وجودم.
من بچه سال بودم که عاشق شدم , بیست سالم بود , تنها زندگی میکردم در یک شهر دور و درس میخواندم . فکر میکردم خیلی بزرگ و مستقل و همه چیز تمامم . بودم هم . بلد بودم از پس خودم و زندگیم بر بیایم روزی که بعد از سه سال تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم , زندگی مشترک دوتائی با هم برایم غریب و وحشتناک و بزرگ نبود. اصلن حس این را نداشتم که اسیر و دست و پا بسته و زندانی میشوم . رفیقی داشتم که رفاقتش برایم ارزشمند بود و قرار بود همخانه بشویم با هم و چون خیلی هنجارشکن نبودیم آن زمان, قیمت همخانه شدن برایمان ازدواج بود , قانونی شدن بود هرچه که شما اسمش را میگذاری . من هنوز بعد از نه سال خیلی برایم سخت است که بگویم شوهر , بگویم همسر. اگر مجبور نباشم همیشه همه جا اسم کوچکش را میگویم مثل این که به یک رفیق اشاره میکنم همان که واقعن هست .
خیلی ها مخالف کار من بودند , خیلیها این ور و آن ور پیغام داده بودند که زود است و پشیمان میشوند آتششان که خوابید . من ؟ صادقانه میگویم اگر از تک تک کارهای زندگیم پشیمان شده باشم از این یکی هیچوقت نشدم , چند شب پیش خواب میدیدم که دارم با مامان حرف میزنم یک حسرتی داشتم توی خواب از درسی که برای لیسانس خواندم و شهر دوری که رفتم بعد همان جا وسط خواب هم میگفتم اما نه خوب شد رفتم اگر نرفته بودم آرش را ندیده بودم , نداشتمش حالا.
یک چیزی هست ما تن ندادیم به نقش زن و شوهر سنتی , هنوز بعد از نه سال آدم هایی که ما را برای بار اول یا دوم میبینند میپرسند دوستید یا زن و شوهر ؟
نه این که از اول همینقدر عاقل و بالغ باشیم نه . اما ما از یک جائی که یادم نیست , یاد گرفتیم که برای با هم ماندن , برای عاشق ماندن نباید طرف مقابلت را تغییر بدهی , همین که یادت بیاید عاشق که و چه شدی کافی است . ما با هم بزرگ شدیم , تغییر کردیم ,گاهی فکر میکنم از خوششانسیمان بود که تغیراتمان هم جهت بود , گاهی اما فکر میکنم خوششانسی نبود , انتخاب درست بود , ما بچه بودیم اما درست انتخاب کرده بودیم , مانع هم نشدیم برای بهتر شدن , جلو رفتن تغییر کردن , چیز یاد گرفتن.
به عقب که نگاه میکنم , حالم یک جور خوبی میشود از این که کنار هم بوده ایم این همه سال. در شادیهای از ته دل , در غمهای عمیق . فکر میکنم اگر ازدواج نکرده بودیم , خیلی از این ها را نداشتیم , همهی زندگی , زندگی دو نفره نیست , اصلی ترش خود ِخود آدم است , آدمها روزهای سخت دارند , روزهای بد دارند , بالا و پایین دارند با خودشان , با دنیایشان با آدم مقابلشان , فکر میکنم هر قدر عاشق اگر ازدواج نکرده باشی شاید راحتتر وا بدهی , شاید راحتتر رها کنی , آن پیوندی که داری آن تعهدی که داری قویترت میکند برای راحت وا ندادن نه این که زنجیری باشد به پایت نه , که اگر باشد باید فاتحهی رابطهت را بخوانی .
خیلی چیزها هست , خیلی چیزها بود , نوشتنشان از حوصلهی این نوشته و وبلاگ خارج است , خوشحالم که بالاخره بخشیش را نوشتم .
پایاپیوند
جون 14, 2013 در 1:53 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
بابام سال 76 رای نداد , حق داشت حتمن , هنوز ده سال هم نگذشته بود از جنایت 67 و اعدام برادرها و رفقاش. به من چیزی نگفت ,ولی از دست مامان دلخور شده بود که همراه من رای اولی رای داد. بعدها به من گفت که دو هفته بعد از دوم خرداد پشیمون بوده از این که همراه مردم نشده . من میدونم خیلیهامون دلمون از هشتاد و هشت هنوز خیلی گرفته , میدونم روحانی کاندید واقعی خیلیهامون نیست ولی یه لحظه به این فکر کنید که فقط یک درصد این امکان وجود داشته باشه که روحانی رای بیاره و فضا آروم ,آروم باز شه و حتی میرحسین از کوچه اختر بیاد بیرون . بیاید همراه مردم شیم برای تداوم اصلاح . شاید شد که شنبه جشن پیروزی بگیریم . اون وقت دیره پشیمونی برای کنار این مردم نبودن .
پربغض اما امیدوار به فردا میرم بخوابم . دیروز چند تا زن و دختر اون سمت میدون ونک درست روبروی چرم مشهد داد میزدن : رای ندیم هیچی عوض نمیشه . همین شعارشون پر رنگ تو گوشم مونده.
پایاپیوند
جون 8, 2013 در 6:26 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
جای زخم 88 ,هنوز باز و خونریز است اما من امسال دوباره رای میدهم : نوشتهی زیر را آرشم نوشته :
افسانههاي یونان مي گويند که «پاندورا»، نخستین زنی بود که آفریده شد و خدایان صندوقچهای به او سپردند که در آن همۀ بلایا، غمها، شومیها و مصیبتها محبوس بود. میگویند پاندورا یک روز از سر کنجکاوی جعبه را باز گرد و مصیبتها و غمها از آن بیرون آمدند که تا ابدیت دامنگیر انسانها شوند. پاندورا وقتی به اشتباه خود پی برد، صندوقچه را بست، اما دیگر دیر شده بود و تنها «امید» در جعبه باقی ماند که مایهي آرامش و تسلای نوع بشر باشد.
درقرن بيستم يكبارديگر ارنست بلوخ، فيلسوف آلماني، اميد به عملي كردن اوتوپي رامطرح نمود. فارق از آنكه چقدر با فلسفه و نگاهش موافق باشم يا نباشم. فلسفه او، فلسفه اميد، وجدان فردا و وجدان آينده است. او مي نويسد اميد را نبايد هيچگاه نااميد كرد. موضوع اصلي فلسفه بايد كمك به برقراركردن يك وطن، يعني يك اوتوپي باشد. انسان در ميانه راه است، درراهي بسوي وطن و اوتوپي .به نظر او روشنفكر بايد هميشه ازحصار نااميدي عبور نموده ودر حوزه اميد به اوتوپي وارد شود، وباگذار ازمرز واقعيات موجود، امكانات جديدي راكشف كند. بلوخ درهمه جا درس اميد ميداد. اودركتاب “اصل اميد“ مينويسد، تنها وطن رويايي اش در دوران كودكي ،اميد بود، اميد به آينده، اميد به يك اوتوپي.
اميدوار شدن و دوباره نااميد شدن. ترس اين روزهاي ملت من است. ترس مردمي است كه شكست را بر نمي تابد و از نااميد شدن مي هراسد. نا اميد شدن- دوباره نااميد شدن- آنقدرها ترسناك هست كه ملتي را به قهر با سرنوشت و به دست كشيدن از تلاش وادارد.
ملتي كه از نااميدي مي ترسد بذر اميد را دلهايش نگاه نميدارد.
روانشناسي مي گويد موقعيت هايي هست كه در آن گير كرده ايم. درست نيست. راضي كننده نيست. خوب و متوسط هم حتي نيست اما به آن خو گرفته ايم. «پايداري» دارد. از اين پايداري كندن- كه لازمه هر تغيير و پيشرفتي است- گاهي آنقدرها دردناك است كه از آن نميكنيم كه در همان منجلاب ميمانيم چرا كه پايداري به ما حس امنيت كاذب ميدهد.
ترموديناميك مي گويد به وجود آوردن هر نظمي از دل بي نظمي، كار مي خواهد. كار و تلاش و به تغيير نشستن را بايد از خود آغاز كرد. اميدوار شدن يعني از آن «پايداري» ناميمون كندن. يعني جلورفتن و كار كردن. يعني پويايي و حركت.
يادمان باشد كه «نوميدان را معادي مقدر نيست».
پایاپیوند
آوریل 16, 2013 در 12:12 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
قکر میکردم که حتمن هست . احساس احمقانهای داشتم مبنی بر بودنش . میخواستمش , احتیاج داشتم که باشه . چند دقیقه پیش قطعی فهمیدم که نه . غمگینم . نمیدونم اشکی که میریزم از اینه که احساسم دروغ گفته بود یا از ترس.
پایاپیوند
آوریل 6, 2013 در 8:10 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
داشتند از وبلاگ نوشتن حرف میزدند , این که چرا دیگر نمینویسند , چرا مینویسند و الخ . من سرم گرم بود . همان جا , همان لحظه فکر کرده بودم که چقدر دلم برای نوشتن تنگ است . فکر کرده بودم بروم یک جای دیگر , دور از چشمهای آشنا و دوباره بنویسم . بعد به خودم نهیب زده بودم که نه . خودت باش . نترس! بنویس. بعد اما دیدم نمیشود که نترسید . دیدم از این که شبیه خودم نباشم میترسم . من دیدهام که آدمها نوشته های خوب مینویسند , حرف های قشنگ و بعد انقدر تکرارشان میکنند که باورخودشان میشود ,هم آنند که توی وبلاگ هایشان نشان من و تو میدهند . بعد تو در زندگی واقعی تماشایشان میکنی و دنبال رد آن آدمِ تویِ نوشته میگردی و نمیبینیش. من میترسم , میترسم شعارهایم را, دنیای ایدهآل مجازی که برای خودم میسازم را انقدر باور کنم که دست از تلاش بردارم . آن وقت دیگر هیچ راهی نباشد برای بهتر شدن .میترسم که باور کنم من بهترینم , خودم , زندگیم , حرفهایم , مدل زندگی کردنم .
فکر میکنم این که بخش بزرگی از ما دست به عصا شده ایم برای نوشتن همین ترسهاست . باید یک جائی یک وقتی ترس را شکست بدهیم اما . از خودمان بی پردهتر بنویسیم از خود واقعیمان با همهی کاستیها و ضعفهایش , خودی که مرکز دنیا نیست و قرار هم نیست باشد .
پایاپیوند
مارس 18, 2013 در 1:06 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
احسان نوشته , هر ده عید گذشته , بعد از سال تحویل زنگ میزده به هومان وامسال هومان نیست.
آرش چند روز پیش نوشته بود دلش گرفته و میخواسته کسی باشد که با هم بنوشند , گفتم چرا ؟ گفت یاد هومان بودم . فردایش من , از پنجرهی شرکت زل زده بودم به برگهای نو و سبز و فکر میکردم » این چه سریست که هر سال بهار با عزای دل ما میآید» و چند قطره اشک ریخته بودم.
آدمیزاد نباید مرگ رفیقش را ببیند, دردش جانکاه است , جانکاه..
خانهم بوی عید , بوی بهار نمیدهد.
پایاپیوند
ژانویه 20, 2013 در 12:22 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
غم با من زاده شده , منو رها نمیکنه .
همین…
پایاپیوند
دسامبر 21, 2012 در 6:32 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
در هیچ زمانی از زندگی , قلمم انقدر برای نوشتن الکن نبوده , مغزم پر از کلمههائی است که روی کاغذ نمیآیند و این برای کسی که نوشتن همیشه تسکینش بوده مثل شکنجه است. کاش بشود دوباره بنویسم.
پایاپیوند
اکتبر 22, 2012 در 10:57 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
روزی صد بار از خودم میپرسم مگر میشود که دیگر نباشی ؟ مگر میشود که رفته باشی ؟ تو, آن همه عاشق زندگی , تو, آن همه پیروز در جدال با مرگ , تو که بعد از هفتاد و دو روز از کما بیرون آمدی , حرف زدی ,راه رفتی و اسم دوستهایت را آوردی , تو که ماندی تا من ببینم دخترکت مینشیند روی زانوهایت . مگر میشود بعد از آن همه جنگ با مرگ , از زیر یک عمل ساده زنده بیرون نیائی ؟
امروز میروم خرید , باید آرد و روغن و زعفران بخرم , باید حلوا درست کنم , باید بوی حلوا بپیچد توی خانه , باید باور کنم که بعد از این ,جز توی خاطرات ما هیچ جای دیگر زنده نیستی.
+
+
+
پایاپیوند
آگوست 28, 2012 در 8:29 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
حالا یکهفته است که رفتهای و من تازه میفهمم چطور عشق و دلتنگی آدم را مریض میکند.
پایاپیوند
ژوئیه 19, 2012 در 5:47 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
یک بار هم وسط آن همه غر و ناله به مشاورم گفتم که وقتی بچه بودم و بابا تو بود مسول این بودم که کاردستیهای باباها را که دور از چشم زندانبانها میساختند به بیرون از زندان برسانم . چتد دقیقه ملاقات پشت شیشه که تمام میشد ما بچهها اجازه داشتیم برویم تو و برای 10 دقیقه دوهفته یک بار بنشینیم روی پای باباهایمان. دستبند با هستهی خرما , گردنبند , گل سر و تلهای بافتهشده , گلدوزیهای درست شده از نخهای رنگوارنگ حوله , نامههای عاشقانه یا……. را قایم میکردند جائی از لباسمان وما میآوردیم بیرون. یکبار هم مسول بردن یک حلقه شدم اینبار از بیرون به درون زندان , دو نفری که از قبل همدیگر را میشناختند قرار عروسی غیابی گذاشته بودند و یک جشن نامزدی بیرون زندان گرفته شد و یک جشن نامزدی توی بند. حلقهی آقای داماد را هم انداختند توی زنجیر گردن من و من مثل فاتحان حلقه را رساندم تو.
نگاهم کرد و گفت :آها دختر جون Try hard ت از اینجا میاد . برای همینه که وقتی کاری رو با سختی تموم میکنی احساس خوبی داری , برای همینه که درس خوندن رو میذاری برای دقیقهی نود , همهی کارهای سخت رو آخر سر انجام میدی , موقعیت رو برای خودت سخت میکنی برای موفق شدن تا کودک درونت از والدت نوازش بگیره و وقتی کارها رو با سختی انجام میدی , سولماز کوچولو کیف میکنه.
خب البته تمام این کارها ناخودآگاه بودو مثل همیشه حق با آقای مشاور, بعد از آن بسیار تلاش کردم تا خودم را از لذت انجام کاری در سختی محروم کنم . نتیجهاش رضایتبخش بود حداقل خیلی از کارها به موقع وبی استرس تمام میشد.
منِ این روزها اما مصداق بارز کسی است که دارد زیر بار کار و مسئولیت له میشود , کار شرکت با تمام مسئولیتهای ریز و درشتش از یک طرف و درس و دانشگاه از طرف دیگر. امروز بعد از چند روز کلنجار رفتن با خودم رفتم روی ترازو , وزنم از آنچه تصورش را میکردم کمتر بود اما دور شکم و پهلوها دارند بزرگ میشوند بس که هی نشستهام یا پشت میز کار یا از صبح تا شب سر کلاس دانشگاه. اما جالبی قضیه این است که با این که درست شبیه ژان والژانم زیر آن درشکهی کذائی لبخند روی لبم است.
روز از نو روزی از نو , هرچه سختتر , بهتر , من! آرامتر , درست بشو نیستم نه؟
پایاپیوند
مِی 22, 2012 در 12:51 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
میدانی آقای خاتمی من از تو دلخورم این روزها , اما این همه دلخوری باعث نمیشود که هنوز تو را و آن دوم خرداد بینظیر هفتاد و شش را دوست نداشته باشم.پانزده سال پیش , من نوجوان شانزده سالهای بودم در خانوادهای بحران زده از شصت و هفت و حتمن خودت میدانی , بهتر میدانی ,بحران زده از شصت و هفت یعنی چه؟ یعنی دو برادر , دو عمو, جا مانده زیر خروارها خاک سرد خاوران.معلوم است که اعتمادی نبود نه به تو و نه به هیچکس دیگر. اما من تو را و حرفهای تو را و آن جور خوبی که لباس میپوشیدی و مینشستی و راه میرفتی دوست داشتم.
تصمیم شخصیم رای دادن به تو بود. غروب دوم خرداد هفتاد وشش من برای اولین بار روی برگه رای نوشتم سید محمد خاتمی و فردای همان روز ساعت دو بعد ازظهر تو شدی رییسجمهور من.
خاطرهی آن اولین رای و تمام آن اولینهای بعد از آن جزء روشنترین خاطرات زندگی من است , خاطرهی تمام روزهای بعداز خرداد هفتاد وشش و آن همه امید.
.دوم خردادمان مبارک آقای خاتمی به پاس آن همه امید , تزریق شده به رگهای جوان ما که دریغا بر باد شد
پایاپیوند
مِی 4, 2012 در 2:09 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
اسم کتاب شهربانوست نام یک زن , اول کتاب هم آن را تقدیم کرده به تمام شهربانوهای سرزمینش .آقای محمد حسن شهسورای را میگویم بعد جائی از کتاب نوشته :
مرسی دههی شصت . شهربانو دم ورودی دانشکده ایستاده بود. دو کیف در یک دستش بود و یک کاپشن هم دست دیگرش. از پنج دقیقه پیش به گونهای خوشایند معذب بود و زیر چشمی جوانی را نگاه میکردکه گاه به گاه به او خیره میشد. همان که بعدها شد حمید خودش.وجه زنانهاش خشنود, که این جوان بلند قد و جدی و یک جورهایی مغرور , پنج دقیقه ای است نگاهش را از او برنداشته, و سوی دیگر همان وجه زنانه , معذب, که مگر در ظاهرش و چیزی که گوهر زنانه مینامند, چه مرز هرزه ای هست که به یک مرد اجازه میدهد اینطور بیپروا, در حد دههی شصت بیپروا, او را براندازکند. .اینطور عذاب خوشایند دیگر این روزها برای دختران ایرانی دیریاب شده , بس که جلوهگری زنانه قبحش را از دست داده و یک جورهایی فقط مفرح شده.مرسی از تو ای دههی شصت عزیز مردانه
راستش من چیز دیگری ندارم اضافه کنم. تو خود حدیث مفصل بخوان .
پایاپیوند
مارس 3, 2012 در 12:57 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
مخاطب خاص دارد:
مثل این است که یک بار سنگین را از روی شانههایم برداشته باشند.سبکترم. مطمئنم و این اطمینان امنترم کرده. مرسی رفیقم. ممنون که بزرگورای.
پایاپیوند
فوریه 27, 2012 در 7:51 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
آقاي فرهادي نازنين ،
در روزگاري تلخ ، ميان تلاش مرگخواران براي بلعيدن اميد ، من و رفقايم جمع شديم کنارهم ، دستهاي همديگر را گرفتيم و بعد از خواندن نام فيلم شما به عنوان برندهي جايزهي اسکاربهترين فيلم غيرانگليسي زبان از ته دل شادي کرديم.ميدانيد اقاي فرهادي ميان اين روزها و خبرهاي بد، ما ياد گرفتهايم نفس تازه کردن و دوباره قدم برداشتن را. اسکار امروز شما يک نفس عميق بزرگ بود براي بهترادامه دادن.
راستي ممنون که هر بار حساب ما را از حساب جنگ و سياست و ترور جدا ميکنيد.
پایاپیوند
فوریه 18, 2012 در 12:38 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
پیام نزدیک نشو به این شکل است » به کسی اطمینان نکن با کسی صمیمی نشو » این پیام گاهی اوقات به وسیلهی کودکی دریافت میشود که والدین یا یکی از آنها ناگهان خانه را ترک کرده و یا فوت میکننند. از آنجائی که کودک قادر نیست دلیل واقعی غیبت والدینش را بفهمد به این نتیجه میرسد ( هرگز به کسی اطمینان نخواهم کرد حتی اگر به آنها محتاج باشم)
شخص بزرگسالی که چنینی پیامهائی با خود دارد دائم نسبت به افرادی که با آنها ارتباط برقرا میکنددچار سوء تفاهم است. حتی اگر آنها او را به گرمی بپذیرند باز در پی یافتن نشانههائی از طرد شدگی است.
* تحلیل رفتار متقابل
یان استوارت /ون جونز
خستهام از جنگ مدام با این احساس . خیلی خسته.
پایاپیوند
فوریه 13, 2012 در 2:19 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
خواهرهای آرش اینجان. تو اتاق مهمون نمیخوابن میان جاشون رو میاندازن تو هال کنار شومینه , آرش که داشت میرفت بخوابه خواهر کوچیکش گفت نرو بیا پیشمون فردا میریم دلت واسمون تنگ میشه. اومد کنارشون دراز کشید , دوباره کوچیکه یه چیزهائی گفت که ریسه رفتیم از خنده بعد سه تائی خوابشون برد , دلم میخواد بلند شم یه عکس ازشون بگیرم , خیلی خوشگل خوابیدن کنار هم. خوشم میاد از این که این دو تا با ما راحتن , خوشم میاد که انقدر آرشودوست دارن و از همیشه بودنش مطمئنن. شام سالاد یونانی درست کردم. به آرش گفتم یه زن دیگه هم همیشه باید تو این خونه باشه ,من کدبانوگریم با حضور یه زن دیگه شکوفا میشه. مسخره بازی در آوردن بیشعورا . برادرش هم اومده بود یهو دلم گرفت . دلم واسه مامان باباشون سوخت هزار ساله هر چهارتا بچه با هم کنارشون نیستن. چه میدونم زندگی همینه خب.
خوابم نمیبره , پست آخر سرهرمسو خوندم ,دلم بیشتر گرفت. چی میشه؟ خواستم یه ایمیل بهش بزنم, نشد. دوباره نزدیک روزهای خاصی از بهمن شده , لنگر کشتی خورده به کابل یه قسمتهای خاصی از اینترنت. خستهام. پسفردا چی میشه؟ دلم نمیخواد کشته بدیم.
دیشب فیلم لست نایت رو دیدم, ذهنم همینطور درگیرش موند . الان دیدم جدائی نادر از سیمین جایزهی بفتا رو نبرد راستی.
پاشم برم , اول یه عکس از اینا بگیرم بعد یه پتو بیارم بخوابم کنارشون. شب به خیر.
پایاپیوند
فوریه 9, 2012 در 9:40 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
مامان سولماز گفت دیگه نوبت شما دو تاست . ما به نوزاد کوچک نگاه کردیم و لبخند زدیم. سه تائی که با نوزاد دو روزه تنها شدیم گفتم خیلی دوستش داری؟ لبخند زد : نمیدونم . حس عجیبیه.
باورم نمیشد زنی که با سینههای پر شیر نشسته روی تخت همان دختری است که من به عشق همنام بودن راه اتاقش در خوابگاه را گرفتم, رفیقش شدم و رفیقم شد. نگاه کردم به خودمان سه تا که از فرط دست و پا چلفتگی در مقابل گریهی نوزاد دقیقا شبیه ریچل , مانیکا و فیبی بودیم وقتی دختر ریچل به دنیا آمد و سعی کردم خودِ دوازده سال پیشمان را به یاد بیاورم. ما کی انقدر بزرگ شدیم؟ کی از آن دخترهای جوان 18 ساله که پایهی تمام دیوانهبازیها, شب تا صبح بیدار نشستنها , غشغش خندیدنها , گریه کردنها و عاشق شدنهای هم بودند , تبدیل به زنانی شدیم که یکیشان مادر است؟فکر کردم زمان , خیلی خزنده , خیلی موذی میگذرد یکهو برمیگردی به عقب و فکر میکنی کی انقدر گذشت؟
نگاه کردم به سولماز و دست زیر شکم هنوز خیلی گندهاش بعد به آزی. دوباره انقدر خندیدیم که اشکمان در آمد. گفت :کوفت, به خودتون بخندید.
فکر کردم , فرق نمیکند چند ساله باشیم , یکیمان مادر باشد, یکیمان استاد دانشگاه. هنوز همان دخترهائیم , همانهائی که یک روز از فرط خستگی ,بعد از کار کردن در زمین کشاورزی درس زراعت نشستند روی زمین و به زمین و زمان و بخت نامراد فحش دادند و انقدر خندیدند که نزدیک بود شلوارهایشان را خیس کنند.
بچه دوباره شروع کرد به کولیبازی , از توی گهواره بلندش کردم, سر بیموی نرمش را بوسیدم , یک روز همهی آن چهار سال ِ لعنتیِ عزیز را برایت تعریف میکنیم خاله جانم.
پایاپیوند
ژانویه 16, 2012 در 6:32 ق.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
ساعت شش و یازده دقیقهی صبح دوشنبه بیست و شش دی هزار و سیصد و نود. از شدت خوشحالی هنوز چشمام تره و دستهام داره میلرزه.
از خواب شیرین دم صبح بلند شدیم که ببینیم اصغر فرهادی و فیلمش جایزهی گلدن گلوب رو میگیرن یا نه. لحظهای که گرفت از خوشحالی پریدیم بالا و همدیگرو بغل کردیم , حالم , خوشحالیم مثل روزی بود که خدادادعزیزی گل دوم رو زد به استرالیا , یا روزی که حمید استیلی با سر توپ رو چسبوند به تور دروزاهی آمریکا.
تمام صفحهی فیس بوکم الان پر شده از عکسهای اصغر فرهادی , دوستهام اندازهی من خوشحالن و این حس خیلی خوبیه کاش شادیهای دستهجمعی ما انقدر دیر به دیر اتفاق نمیافتاد.
پایاپیوند
ژانویه 13, 2012 در 8:09 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
يکشنبه سي و يک خرداد هشتاد و هشت ، ما آدمهائي مبهوت ، مايوس ، سرخورده نشستيم روي صندليهاي يک کلاس که حالا رسميتش را از دست داده بود و قرار شد به جاي هر چيزي از حالمان بگوئيم ، نوبت به من که رسيد گفتم من فکر ميکردم همه چيز آرام آرام درست ميشود، فکر ميکردم بالاخره زمانش رسيد که با هم درستش کنيم، فکر ميکردم ميمانيم همين جا توي مملکت خودمان ،فکر ميکردم بچه دار ميشوم، حالا اما همه چيز برگشته به عقب ، به يک عالمه سال پيش ….. بعد بغضم شکست ، بغض بچههاي کلاس بعد از من.
آقاي همکار صبح به صبح زنگ ميزند به خانه و اول ازهمه حال جوجه را از همسرش ميپرسد ميدانم که منظورش از جوجه نوهي نه ماههاش است. او که حال بچه را ميپرسد من بغض ميکنم، بغض ميکنم چون دلم بچه ميخواهد وهمان قدر که بچه ميخواهم ، نميخواهم حالا و توي اين مملکت به دنيا بياورمش . اصلن دلم میخواهد بچهام هیچ چیز از ایران و وایرانی نداند چون هر جور حساب میکنم میبینم که ایرانی بودن غمگین است, فکر میکنم که این تاریخ بار سنگینی از غصه میگذارد روی دل ایرانی جماعت و من دلم میخواهد بچهام شاد باشد. دلم میخواهد بزرگ که میشود دغدغههای ما را نداشته باشد واین کوچکترین خواستهی من است.
بابا تمام طول عروسی نوزاد شش ماههی خالهام را که از صدا و رقص نور ترسیده بغل میکند و میبرد توی حیاط , مامان بزرگ میخندد و به ترکی میگوید که بابایم نوه میخواهد من مثل همهی وقتهائی که حرف به بچه دارشدنمان میکشد , مسخره بازی در میآورم , اما بعد بغض میکنم ,چون بابایم حق دارد کنار بچهی من باشد , حق دارد بزرگ شدنش را ببینید , بویش کند و اداها و حرف هایش را ببیند .خواهرک من شیرینترین بچهای بود که توی فامیل به دنیا آمد ولی بابا 6 روز قبل از به دنیا امدنش رفت زندان ووقتی برای اولین بار دیدش یازده ماهه بود , وقتی بالاخره از آن زندان لعنتی برگشت او دختر 6 ساله ای بود که مدرسه میرفت و از بابا خجالت میکشید چون هیچوقت تا آن زمان او را توی خانه و همراه ما ندیده بود. حسرت ندیدن بچگیهای ما همیشه روی دل باباست , من نمیخواهم او با حسرت ندیدن کودکی نوههایش پیر شود و همهی دنیایش بشود عکس , عکسهای فوری دیجتیالی که هر روز توی میل باکسش میبیند.
پ.ن : این نوشته اصلن آن چیزی نشد که میخواستم , سه روز است دارم جان میکنم بنویسمش , نوشتمش چون زندگی در ایران روز به روز برایمان سختتر میشود ویک هفته است به آرش قول دادهام بنشینیم جدی در مورد رفتن یا ماندن حرف بزنیم .
شاید هم ادامهی پستهای ماندن باشد که یک روزی سرهرمس درخواست نوشتنشان را داد.یک جور فکر کردن بلند بود یکی از هزار دلیلی که باعث میشود نتوانم تصمیم نهائی را بگیرم, اما یک روز بالاخره باید سبک و سنگین کنم ببینم کدام کفهی ترازو سنگین تر است .
پایاپیوند
ژانویه 4, 2012 در 4:51 ب.ظ. · دستهبندی شده در Uncategorized
مثل هر روز صبح که میرسم دفتر, سایت مثقال رو باز کردم که قیمت ارز بگیرم, صفحهی آشنای دسترسی شما به «سایت مورد نظر امکانپذیر نمیباشد» اومد بالا, دیگه اینطوری شده که 90 درصد سایتهائی که باهاشون سر و کار دارم حاوی مصادیق مجرمانهاند و ورودم بهشون ممنوعه. خودم هم در همه حالی مجرمم و خلافش هرگز ثابت نمیشه .تو ذهنم بالا پائین کردم ببینم اعلام نرخ ارز و دلار و قیمت جهانی طلا و نقره چه جوری جزء مصدایق مجرمانه است چیزی به ذهنم نرسید.
نزدیک ظهر به ضرب و زور فیلترشکنی که یک هفته است با کمترین سرعت ممکن کار میکنه وارد سایت مثقال شدم نرخ دلار در بازار رسمی 1400 تومن اعلام شده بود. با خوشحالی زنگ زدم به آقای صراف که بگم حوالههامون رو بزنه و خلاصمون کنه که فهمیدم به تمام صرافیها و فروشندگان ارز و سکه دستور داده شده که نرخ دلار رو 1400 تومن اعلام کنن ولی قیمت واقعی دلار بالای هزار و پونصد وهشتاد تومنه.
بالاخره دستم اومد چرا سایت موردنظر فیلتره دسترسی شما به اون چیزی که حقیقت رو اعلام میکنه مسدوده شما فقط باید اون چیزی رو بدونید که ما میخوایم.
پایاپیوند