صندلی اتوبوس

امروز دیدم روی صندلی اتوبوس نوشته بود:

ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند

بره های این حوالی گرگها را میدرند

حتما منظورش این بوده که گرگهای حوالی جاهای دیگه رو میدرن! چونکه اون شهری که بره هاش گرگ میدرن دیگه وای به حال گرگاش!

لابد نویسنده این بیت از طرف جنس مخالف به فاک فنا رفته بوده بعد فکر کرده خوب کلن سیستم همینه دیگه!

به نظر من تو ایران کلن همه رفتن تو کار جر دادن همدیگه!

چند وقت پیش رفته بودم چین خیلی اوضاع خوب بود هر جا یه وجب فضای سبز بود کلی آدم داشتن ورزش و نرمش میکردن میرقصیدن بازی میکردن کلن خیلی خوب بودن مردمش

کسی هم کسی رو جر نمیداد!

بعد از همه چی جالب تر این بود که مثل اینجا از همدیگه دلزده نبودن بدبختا خیلی کار میکردن شاید روزی 18 ساعت کار میکردن ولی وقتی یه دختر و پسر رو میدیدی باهم خوش بودن نه مثل اینجا همه یه خاطره بد دارن و به هم بی اعتمادن اصلا اینجوری نبود

سلام به چینی میشه نی هاو

من به هر دختری که بهش میخورد زبان بلد باشه میگفتم نی هاو

بعد که وای میستاد باهاش اینگلیسی صحبت میکردم و معمولا هم بلد بودن،خلاصه انقدر مودب و بامزه و مهمون نواز بودن

یه دختره بود اسمش پینگ پینگ بود یا مینگ مینگ!یادم نیست گفتم اسمت رو تکرار کن گفت پینگ بعد گفت say double خلاصه این دختره کلی منو راهنمایی کرد رفتیم شهر ممنوعه مثل لیدر تور همه چیو توضیح میداد کلی وقت گذاشت برام بعدش هم که غذا خوردیم اصرار که میخواست دنگش رو بده!با کلی اصرار بیخیال شد،خلاصه برعکس اینجا راحت ارتباط برقرار میکردن راحت اعتماد میکردن اگر کاری از دستشون برمی اومد انجام میدادن و کلن اوضاع بهتر بود.

 

 

آکاردئون

دیشب صدای آکاردئون از توی کوچه می اومد

الهه ناز رو میزد رفتم پایین که بهش پول بدم،دیدم همینجوری که آکاردئون میزنه با تعجب به من نگاه میکنه،حتی یه کمی ترس،یه پسر بیست و هفت هش ساله بود وقتی رسیدم بهش پول رو دراز کردم سمتش اون موقع تعجبش کم شد و پول رو گرفت و با لبخند گفت اخم نکن رفیق آدم میترسه.

میخواستم بگم رفیق اگر جای من باشی تو هم اخمو میشی ولی نگفتم و سعی کردم لبخند بزنم

من مدل تک پر هستم

یعنی وقتی با یه دختر دوستم با کس دیگه ای نمیتونم دوست باشم حتی اگر یکی پیدا کنم که خداهم باشه به چشم نمیاد چون اولی کل زندگیم رو پر میکنه

خیلی احمقانه س میدونم ولی من اینجوریم دست خودمم نیست

از همه بدتر اینکه من خر الاغ  فکر میکردم همه اینجوری هستن مگر اینکه خیلی خاص باشن

در حالیکه همه درست برعکسن و کسایی که مدل تک پر هستن خیلی خاصن و کمن

من با هرکسی دوست میشم اولین چیزی که میشنوم اینه که یه دختر خیلی میتونه اذیتت کنه

وقتی میپرسم چرا؟میگن چون خیلی دل باخته ای یا مثلا خیلی رومانتیکی یا نمیدونم تریپیت عشقیه بعدش هم ادوایز میدن که تو ازدواج کن محبتت رو حروم نکن توی دوستی اذیت میشی

بعد هم سه سوت میپیچن میرن پی کارشون

یه بار یکیشون کات کرد فرداش از طرف شرکت رفته بودم جایی و کار که انجام شد به مدیر شبکه شون گفتم من یه تلفن مبایل میخواستم بگیرم چه جوریاس آخه بعضی شرکتا مکالمات ضبط میشه

گفت نه اینجا خبری نیست راحت باش نه تایمر داره نه ضبط میشه

خلاصه زنگ زدم به همون دختری که دیشبش کات کرد میخواستم بهش بگم وسایلم رو بیار وسایلت رو بدم و از این حرفا و میخواستم با مبایلم زنگ نزنم که برداره گوشی رو خلاصه تا زنگ زدم برداشت گفت سلام عسیسم هنوز اونجایی تو؟

بعدش هم تا فهمید منم گفت اه ول کن دیگه

فهمیدم که شماره این شرکته نزدیک به شماره ی شرکتیه که دوست پسرش بهش زنگ میزنه

یعنی تمام این مدتی که با من بود هر موقع که میگفت نمیدونم دوستم تصادف کرده نمیدونم خاله م میخواد بره خارج و هر کس و شعر دیگه ای همش دروغ بوده و میخواسته بره پیش اون

خیلی راحت با چند نفر در یه زمان هستن

هنوز با یکی مثل من کامل تموم نکردن بعدی میاد رو

ای تف تو این دنیا دلم میخواد بمیرم

عکسای بچگیام خیلی نازه من که قیافه اون موقع هام یادم نمیاد ولی عکسا و فیلمای اون موقع رو که نیگا میکنم خیلی بامزه و دوست داشتنی بودم درست برعکس الان ،از این بچه ها که هر کسی دوست داره بغلشون کنه و لپشون رو بکشه

امروز داشتم عکس اون موقع هام رو نگاه میکردم میگفتم بچه جون فکرش رو میکردی اینجوری هر روز گاییده بشی کاش همون موقع ها توی یه تصادف یه ضربه به سرت میخورد و میمردی این روزای کثافت رو نمیدیدی

 

 

زاپاس خوب نداری سفر عشق نرو!

من کلن زیاد با کسی دوست نمیشم چه با دخترا چه با همجنسهای خودم

چند وقت پیش که این وبلاگ رو ساختم و چند تا پست که نوشتم یه کسی توی فیس بوک منو اد کرد و چند بار صحبت کردیم و بعدش گفت که نویسنده فلان وبلاگه

من کف کرده بودم چون وبلاگش رو میخوندم و تقریبا معروف هم هست،خلاصه خیلی بهم کمک کرد و چند تا کتاب معرفی کرد که من بخونم و من حالم بهتر شد

خیلی پسر خوبیه یه بار هم لپ تاپش رو آورد من براش درستش کردم و از نزدیک که دیدمش خیلی بچه صاف و ساده ای بود چیزی که اصلا به وبلاگش نمیخورد به وبلاگش میخورد ته بچه زرنگ و دو دره باشه ولی نبود

یه بار خونه شون مهمونی بود دعوتم کرد گفتم من تنهام بقیه با دوست دخترشون میان من روم نمیشه

گفت نه بیا اینجا چند تا دختر هم هستن دخترا بیشترن از پسرا بیا خوش میگذره همه راحتن کسی به کسی کاری نداره،منم با اینکه خجالت میکشیدم ولی رفتم که اتفاقا خوب بود چون کسی گیر نمیداد و بیشتر خنده و بازی بود تا بزن و برقص

خلاصه الان یکی از دوستای خوب منه همین ادم

غروبی زنگ زدم بهش گفت که حالم خوبه و مشکلی نیست!

گفتم یعنی چی مگه حالت بد بوده؟

گفت اوه اوه سوتی دادم تو خبر نداشتی!فکر کردم فلانی بهت گفته واسه همین زنگ زدی

گفتم نه کسی چیزی نگفته بگو ببینم چی شده خلاصه توضیح داد که امروز ظهر رگش رو زده وخودکشی کرده ولی الان حالش خوبه و اوضاع ش خوبه

شاخ دراورده بودم چون اصلا فکرش رو نمیکردم یکی مثل اون خودکشی کنه

جریان چی بود؟

عاشق یه کسی شده بود اونم هی شل کن سفت کن آخرش هم به قول این دوستم ریده بود به در و پیکرش و گفته بود دیگه زنگ نزن دیگه همه چی تموم!

میگفت میسوزم از اینکه بی هیچ دلیلی بدون اینکه دعوایی بشه بدون اینکه مشکلی باشه فقط بهم گفته با این عاشق بازیهات داری اعصاب منو خورد میکنی!!!

خلاصه کلی صحبت کردیم و درد ودل کرد و اینا آخرش هم بهم گفت قبلا ها میگفتن جگر شیر نداری سفر عشق نرو الان میگن زاپاس خوب نداری سفر عشق نرو

این پست نسوان رو میگفت

http://nesvan.wordpress

منظورش این بود که باید با چند تا دختر همزمان باشی که اگر یکی قلبت رو شکست داغون نشی و بگی کون لقش بری با بعدی اما مگه میشه مگه یه ادم میتونه عاشق چند نفر بشه

من از خودش اجازه گرفتم که این ماجرا رو اینجا بنویسم

دستش رو عمل کردن و اینا ولی گویا کلی طول میکشه که خوب خوب بشه

به امید یه هوای تازه تر به امید روزی که حداقل یه کمی انسانی رفتار کنیم با کسی که بهمون اظهار عشق میکنه.

exhaustion

حدود دو سال پیش با یه دختری دوست بودم که عاشقش بودم ولی اون به قول خودش جاست فرند بود با من

یه روز با هم شام درست کردیم و خوردیم و ظرفا رو شستیم و صحبت کردیم و فیلم دیدم خلاصه خیلی شب خوبی بود ولی اصلا شب ویژه ای نبود و دقیقا مثل بقیه شبا بود

تا اون شب هر موقع که شب پیش من می موند اون توی تخت من میخوابید و منم یه جا برای خودم روی زمین مینداختم و میخوابیدم

اون شب قبل از اینکه برق رو خاموش کنم رفتم کنار تخت نشستم و موهاش رو از روی پیشونیش کنار زدم و نازش کردم بعدش هم گونه ها و گردنش رو بوسیدم

هیچی نمیگفت آخه قبلا اینجوری بود که وقتی میخواستم ببوسمش اخم میکرد و صورتش رو میکشید کنار اما اون شب هیچی نگفت منم ادامه دادم و رفتم کنارش خوابیدم و بعد مثل کشتی گیرا کمرش رو گرفتم بلندش کردم گذاشتمش روی خودم،بعدش هم محکم بغلش کردم و توی چشماش نگاه میکردم و لبم رو به لبش نزدیک کردم که صورتش رو آروم چرخوند

گفت بابک سکس مکس نداریما جاست فرند قولت که یادت نرفته؟

گفتم چرا نداریم؟

گفت میدونی فردا میخوام چیکار کنم؟

گفتم نه

گفت میخوام برم امور دانشجویی کارتم گم شده بگم ….. خلاصه یه عالمه حرف های بی ربط و روزمره زد همونطور که توی بغل من بود گاهی وقتا هم سوال میکرد که فلان چیزو چیکار کنم به نظرت؟منم کوتاه جواب میدادم

بعد که حرفاش تموم شد گفتم چرا سکس نداریم؟

گفت چون سکس یه جور دوست داشتن خاص رو میطلبه که من اونجوری تو رو دوست ندارم من با تو نمیتونم سکس کنم تو برام مثل برادر یا مثلا پسرخاله م هستی نمیتونم فکر کنم که باهات سکس کنم

گفتم چرا مگه من چیکار کردم که شدم برادرت؟

گفت نمیدونم ولی حالم بد میشه وقتی فکرش رو میکنم باهات سکس داشته باشم

گفتم اگر من الان باهات سکس کنم چیکار میکنی؟جیغ میزنی لگد میزنی؟چنگ میزنی؟چیکار میکنی؟

گفت نه ولی مثل یه مرده هیچ حرکتی نمیکنم تا کارت رو انجام بدی بعدش هم ریده میشه تو رابطمون و کات میشه

گفتم خوب تا حالا نمیذاشتی بغلت کنم یا بوست کنم الان چرا گذاشتی؟

گفت چون میخواستم اذیت نشی اما الان که خودت میخوای دیگه به من ربطی نداره اذیت بشی یا نه

ولی اینو بدون  اینجوری که بغلم کنی و بوسم کنی هم خیلی برات سخت میشه و هر روز دلت سکس میخواد چون با حلوا حلوا دهنت شیرین نمیشه فقط اذیت میشی مثل شکنجه میشه برات حالا دیگه خود دانی

خلاصه تا مدتها همش هینجوری بود هر موقع که شب خونه من می موند هر دو توی تخت میخوابیدیم و من تا وقتی خوابش ببره بغلش میکردم

یه روز ار صبحش خیلی اعصابش خورد بود همش میشست یه گوشه و خیره میشد هر کاری میکردم که حالش عوض بشه هیچ تغییری نمیکرد هر چی هم میگفتم چی شده میگفت هیچی،بعد که دیگه خیلی گیر دادم گفت شب بهت میگم،شب که شد بغلش کردم داشتم باهاش حرف میزدم که خوب بگو قربونت برم چی شده بود گفتی شب بهم میگی

گفت بابک باید سکس کنیم

گفتم خوب یعنی این ناراحتت کرده بود؟

گفت نه میخوام باهات کات کنم

گفتم برو عمو مگه خرم نه سکس میکنیم نه کات میکنیم.

گفت میخوام کات کنم چه سکس کنی چه نکنی پس سکس کنیم که حداقل یه فایده ای برای تو داشته باشه

هر چی گفتم چرا میخوای کات کنی خوب دیگه بغلت نمیکنم هر کاری تو بگی میکنم تهدید کردم هر کاری کردم وهر چی التماس کردم فایده نداشت و فقط گفت رابطه مون تموم شده س تنها هدیه من همینه که سکس کنیم تمام سعیم رو هم میکنم بهت خوش بگذره

منم از یه طرف با خودم میگفتم شاید سکس کنیم بهم وابسته بشه و اوضاع بهتر بشه از یه طرف میگفتم شاید داره امتحانم میکنه

خلاصه آخرش پیشونیش رو بوس کردم و رفتم بیرون تا صبح تو خیابونا راه رفتم  و اونم از فرداش دیگه جواب تلفنم رو نداد و کات کرد

حالا دو سه روز پیش ایمیل زده که شماره ت رو برام ایمیل کن میخوام ببینمت

من میترسم ببینمش چون میترسم دوباره عاشقش بشم و اون باز بذاره بره

نمیدونم چیکار کنم

 

فرشته

وقتی بچه بودم خواهر یا برادری نبود در عوض دخترخاله م همه جوره هوام رو داشت نمیذاشت کسی اذیتم کنه هر کی میخواست مرض بریزه بهش میگفتم سه سوت حالش رو جا میاورد

فرشته سه  سال ازم بزرگتر بود و به خاطر اینکه خونه ما و شوهر خاله م دیوار به دیوار بود ما همیشه باهم بودیم شبانه روزی پیش هم بودیم

خلاصه فرشته برام نقش یه برادر بزرگتر رو داشت تا مثلا یه خواهر چون همیشه حمایتم میکرد مثلا دعوا یادم میداد ترقه بازی آتیش بازی همه جور شر بازی رو من از فرشته یاد گرفتم

تا همین شیش هفت سال پیش وقتی منو میدید روبوسی میکرد خیلی از ماچ مالی کردنش بدم می اومد.یه بار بهش گفتم بدم میاد بوسم میکنی

گفت چرا؟حالا دیگه بزرگ شدی تو شدی مرد من شدم زن هان؟منو به چشم یه زن نگاه میکنی آره؟

گفتم نه به چشمی نگاه نمیکنم مادرم هم بوسم میکنه بدم میاد.

حدود دو ماه پیش من بدجوری افسرده شده بودم و خونه افتاده بودم و نه جواب تلفن مادرم رو میدادم نه از خونه بیرون میرفتم فقط میخوابیدم

یه روز دیدم یکی دستش رو گذاشته روی زنگ ول نمیکنه رفتم دیدم فرشته س مادرم فرستاده بودش که بیاد منو جمع کنه،مادرم همیشه سعی میکنه همه چیو پنهان کنه بعد که فکر کننه ممکنه من چیزیم بشه دیگه شروع میکنه به همه میگه

خلاصه اومد تو منو پرت کرد تو حموم که دوش بگیرم در و پنجره ها رو باز کرد پرده ها رو زد کنار و شروع کرد به جمع کردن خونه

من دوش گرفتم اومدم بیرون دیدم مثل جادوگرا همه کارا رو سه سوت کرده همه جا جمع و جور بود گفتم چیه مامان شلوغش کرده من همش دو سه روزه گرفتم خوابیدم

گفت من بیست تا کیسه زباله بیشتر گذاشتم بیرون توی دو سه روز چطوری میشه این همه آشغال تولید کرد؟

خلاصه ناهار خوردیم و ظرفا رو شست در تمام این مدت هم باهم خاطره بچگیا رو تعریف میکردیم جملاتمون همش با یادته فلان یادته فلان شروع میشد

روی مبل نشسته بودیم کلی منو نصیحت کرد که کون گشاد بازی درنیار برو سر کار کلی هندونه هم زیر بغلم گذاشت مگه چند نفر مثل تو تو ایران داریم!بخوای کار کنی کار برات زیاده بخوای بری زبانت رو کامل کنی میری اون موقع میشینی تو خونه عمرت رو تلف میکنی که چی!گفت اگه یه روز به هر دلیلی نرفتی سرکارت اشکال نداره فرداش برو

اینو درست میگفت من همینجوری هستم یه روز که خواب بمونم فکر میکنم دنیا به اخر رسیده و دیگه نمیرم و هی خودم رو سرزنش میکنم و هی افسرده میشم و میخوابم البته بیشتر وقتا یه هفته به این حال میگذره و بعدش درست میشه اما این دفعه خیلی طولانی شد

منم قول دادم که باشه همین فردا دوباره شروع میکنم و به بچه ها هم میسپرم برام کار پیدا کنن و همه چیو ردیف میکنم

بعد بهش گفتم تو خوشبختی؟شوهرت خوبه؟

یه هو اخماش رفت تو هم سرش رو انداخت پایین تا حالا ندیده بودم اینجوری بشه چون همیشه هیچی رو به تخمش هم حساب نمیکرد

داشت بغض میکرد گفتم کاش نمیپرسیدم بعد برای اینکه از این حال بیاد بیرون دستم رو انداختم دور گردنش که بغضش ترکید و شروع کرد به های های گریه کردن محکم بغلم کرده بود و های های گریه میکرد منم گریه افتادم!

تا دید من گریه افتادم رفت دست و صورتش رو شست  و اومد باچشمای قرمز  و دماغ باد کرده از گریه شروع کرد به هرهر خندیدن 🙂

کلا موجود جالبیه

بعدش هم باز شروع کردیم به خاطره تعریف کردن و وراجی که یادته اونروز کتک خورده بودیم داشتیم گریه میکردیم بعد تا چشممون به هم میافتاد میزدیم زیر خنده بقیه فکر میکردن ما دیوونه شدیم چون تا دو ثانیه پیشش داشتیم گریه میکردیم،حالا هم همون جوری شده بود گریه و خنده قاطی شده بود

حدود ساعت شیش بعدازظهر خدافظی کرد و رفت.

از اون روز حالم خیلی بهتره

کاش آدما جنسیت نداشتن و میتونستن هر ازگاهی همدیگه رو بغل کنن

 

 

 

 

 

دنیای مجازی

میشه اینجوری باشه که هر کسی وبلاگ مینویسه میخواد نداشته هایی رو برای خودش دراینجا بسازه

مثلا نیاز به دیده شدن و شنیده شدن نیاز به بودن در جمع دوستان و نیاز به معاشرت

من در جامعه واقعی دارای یه ظاهر هستم شامل قیافه و اندازه اندامم که نشون میده من چاق یا لاغر یا کوتاه یا بلندم رنگ پوستم چطوره رنگ موهام وضعیت لباسام و در کل ظاهری مطلوب یا نامطلوب یا ما بین این دو دارم

این ظاهر اولین هویت من در جامعه واقعی هست

یعنی هر کسی بنا به تجربیات و افکار خودش قضاوتی از من بنا به ظاهرم خواهد داشت

اما در دنیای مجازی و وبلاگی ظاهر من قالب وبلاگم هست که کم و بیش همه قالب ها زیبا هستند

دومین ظاهر من نوع نوشته ها و روش گفتگوی من هست

اینها همه دست خود منه

من میتونم چیزهایی از شخصیتم رو که دوست ندارم پنهان کنم و چیزهایی که دوست دارم رو بهش بپردازم

در واقع من میتونم یه شخصیت دلخواه از خودم ارائه بدم

برعکسش هم هست،مثلا من در خیابون با نفر بغل دستی م که نمیشناسمش یا دوستی که میشناسمش هیچ وقت نمیام بگم من به زنم یا شوهرم خیانت میکنم اما در اینجا به خاطر هویت مجازیم میتونم بدون ترس از قضاوت یا عکس العمل،صادقانه همه چیو بگم.

 

چند سال قبل توی خیابون دختری رو دیدم که داشت با دوستش میرفت و به نظرم خیلی دوسداشتنی بود ولی روم نمیشد برم جلو و باهاش ارتباط برقرار کنم،حالا به خاطراعتماد به نفس کم یا هر چی

بعد همینطور از دور دنبالش رفتم و هی با خودم کلنجار رفتم که الان این دخترمیره و من هیچ وقت دیگه نخواهم دیدش

خلاصه تمام چیزایی که شنیده بودم که دوستام میگفتن باید موقع اولین برخورد انجام بدی رو مرور کردم و شماره م رو روی یه تیکه کاغذ نوشتم ولی گذاشتم تو جیبم و رفتم جلو سعی کردم اعتماد به نفس داشه باشم و با یه لبخند سلام کردم

اونم با یه صورت کمی تعجب زده وخندون سلامم رو جواب داد

بعد گفتم ببخشید این موقع اینجا من دارم وقت شما رو میگیرم آخه ممکن بود دیگه نبینمتون بعد هم شماره رو از جیبم در آوردم و گفتم این شماره منه اگر مایل بودید بیشتر باهم آشنا بشیم تماس بگیرید

همینطور که من داشتم حرف میزدم یواش یواش لبخندش محو شد بعدش هم با اخم شدیدی گفت نه خیر مایل نیستم!

منم برگشتم و در جهت عکس اونها راهم رو ادامه دادم و رفتم.

اما هدف من از این نوشته چی بود؟

هدفی نداشتم صرفا خاطره ای تلخ تعریف کردم مثل بقیه خاطره های تلخی که گاهی در اینجا مینویسم.

یه روز من

وقتی وارد خونه میشم پنجره ها رو باز میکنم چون همه جا خیلی گرم شده و کولر رو روشن میکنم و لباسام رودرمیارم بعدش هم میرم توی حموم و پاهام رو میشورم بعدش هم دست و صورتم رو می شورم

بعدش هم میرم سر یخچال و آب میخورم آهان از خوبی های تنهایی زندگی کردن اینه که هم میتونی با شیشه آب بخوری هم میتونی توی خونه با یه شرت بگردی و این حس خوبی به آدم میده

بعد از آب خوردن ممکنه میوه بخورم بعدش هم میرم پای کامپیوتر زیاد پای کامپیوتر نمیشینم

یه کمی چرت میزنم و بعد کارام رو میکنم کارام یعنی خوندن خوندنی ها انجام دادن انجام دادنی ها مثل ظرف شستن و غذا درست کردن بعضی وقتا هم لبا س شستن

بعد که همه کارا تموم میشه دیگه تقریبا شب شده

مادرم زنگ میزنه و حالم رو میپرسه

بعدش فیلم میبینم یا کتاب میخونم و شام میخورم و دوباره میرم تو اینترنت

دیشب فیلم پرتقال خونی رو دیدم

یعنی وقتی فیلم تموم شد دلم میخواست این سیروس الوند بی پدر اونجا بود میزدم میکشتمش

آشغال واقعی و و قت تلف کن به تمام معنا بود

سگ شاشید تو مخ اون کسی که داستان رو نوشته یه روانی که میخواسته نصیحت کنه

بگذریم

بعضی وقتا هم فیلمای خوب میبینم

مثلا دو سه شب پیش فیلم لاو اکچولی رو دیدم خیلی خوب بود

بدی فیلم خوب اینه که تو حس میکنی هنوز میشه زندگی کرد عاشق شد خوش بود ولی این فقط یه توهمه!

یه کتاب دارم میخونم اسمش هست انسان در جستجوی معنا نوشته دكتر ويكتور فرانكل که به نظرم کتاب خوبیه

راستی امروز یه دختره رو دیدم چقدر با جذبه ولی دوست داشتنی بود وقتی نگاهش کردم حس میکردم این از یه دنیای دیگه اومده،انقدر خیالش راحت بود انگار مامور مخصوص خداست!جدی میگم آرامش مطلق بود،نگاهمون که تلاقی کرد احساس آرامش خاصی پیدا کردم

بعضی وقتا فکر میکنم دختری که خوشم بیاد دیگه وجود نداره که همون موقعها یکی میبینم!

راننده عوضی بقیه پولش رو داشت صد تومن صد تومن بهش میداد ماشین پشت سری هم هی بوق میزد

یارو راننده یه صد تومنی میداد یه نگاه میکرد تو چشمای دختره

وقتی راننده داشت لفت میداد با خودم میگفتم الان این دختره عصبانی میشه داد میزنه مسخره کردی خودت رو!

ولی آخرش دختره با یه لبخند گفت آقا یه کمی سریع تر!

لهنش یه جوری بود انگار داشت میگفت حقیر کوچولو آدم باش

خیلی خوب بود کاش این شهر عوضی بیشتر از این آدما داشت امیدوارم به آرزوهاش برسه

شانس داشتن!

از آدمهایی که منم منم میزنند بدم میاد فکر کنم خیلی ها از اینجور آدمها بدشون میاد

از آدمهایی که از خودشون تعریف میکنن یا هی میخوان به همه بگن که من چیز خاصی هستم هم بدم میاد مثلا اصلا دوست ندارم بیام در وبلاگم بگم من فلانم یا فلان کار رو کردم

چون هر کی بخونه میگه به من چه کون لق تو و فلان کارت به تخمم که تو قهرمان سگدوانی با مانع هستی!

اما یه وقتهایی بدجوری اعصابم خورد میشه

من  قد و وزن متوسط دارم خیلی ها هم فکر میکنن لاغرم البته خودم این فکر رو نمیکنم و فکر میکنم اگر وزنم بیشتر بشه مشکلاتی برام پیش میاد که همین وزن برام بهتره

داشتم میگفتم نمیدونم چیکار کنم

مثلا یارو اولین روزه منو دیده بعد هی بهم پیشنهاد میده فارماتول بخور نمیدونم کوفت بخور بدنت ضعیفه!

تو چرا فکر میکنی بدن من ضعیفه عوضی؟

حالا بگم من فلانم یا میگه داره دروغ میگه یا میگه خوب به تخمم!نگم هم کونم میسوزه که یه تپل گوشتالو بهم بگه ضعیف!

اصلا دوست دارم بدنم ضعیف باشه!

حالا باز این خوبه یه دختره بود یکی دوبار رفتیم بیرون به اصرار یه دوست خل وضع من! که میگفت شما دو تا بهم میخورین!(لابد منظورش قسمتهای مهم زیر شرتمون بوده که بهم میخورده!)خلاصه بعد دو بار بیرون رفتن هنوز من شما خطابش میکردم یه هو باهام فامیل شده میگه تو قدت کوتاهه این سندل چینی ها رو آزمایش کن برای بعضیا اثر میکنه عصب کف پا رو نمیدونم چیکار میکنه قد میکشی!

خوب شد شما گفتی!من فکر میکردم قدم خیلی بلنده!پس حالا نگو قدم کوتاهه!چرا تا حالا به فکر خودم نرسیده بود؟!

ما شانس نداشتیم پدرمادرمون کوتوله بودن قدمون کوتاه شده شما پدر و مادر رشید داشتی قدت بلند شده حالا دیگه اینو انقد نکن تو چشم من

آخه شانس افتخار داره؟

همکلاسی من رضا

رضا یک بچه مایه دار شدید است که با من همکلاسی است

رضا قدی حدود یک و هشتاد و پنج دارد

او از بچگی کاراته رفته و کمربند مشکی دارد واعتماد به نفس زیادی دارد

رضا به خاطر پدرش خیلی زود رفته قاطی آدمهای مهم،یعنی پدرش اداره یکی از کارخانه ها را به او سپرده او بیست و پنج سالش است اما خیلی جدی دارد همه کارهای کارخانه را انجام میدهد اصلا هم کم نیاورده فکر کنم حتی از پدرش هم در بعضی موارد بهتر عمل میکند

همش با تلفن صحبت میکند و فقط رقم های میلیاردی شنیده میشوداینکارش شو آف نیست و واقعی است

امروز داشت میگفت که پنج شنبه مهمونی است و من بروم

راستی من و رضا به خاطر رزمی با هم صمیمی شدیم یعنی وقتی داشت هی از کاراته حرف میزد من گفتم یه روز بریم میت بزنیم منم قبلا رزمی کار میکردم من ضربه های جامپ رو از اون بهتر میزنم با اینکه قدم کوتاه تره و سر همین با هم صمیمی شدیم

خلاصه مرا به مهمانی دعوت کرد

گفت حسابی داف بازار است،من گفتم من نیستم!

گفت یعنی چی؟

گفتم خجالت میکشم!

گفت مسخره یعنی چی؟

گفتم یعنی همین!

گفت به بعدش فکر کن زمانی که داری تلمبه میزنی!

گفتم باشه سعی میکنم به تلمبه فکر کنم تا خجالت نکشم باشه سعی میکنم بیام ولی دروغ میگفتم چون اگر به رضا میگفتم آخرین باری که تلمبه زدم حدود شش سال قبل بود احتمالا خیلی بد میشد

دلم برای خودم سوخت نه به خاطر تلمبه به خاطر تنهایی به خاطر اینکه به تنهاییم عادت کردم به خاطر اینکه زندگیم داره نصف میشه و من چیزی ازش نفهمیدم.

آدمهایی مثل من بدترین اختراعات خدا هستند.