حدود دو سال پیش با یه دختری دوست بودم که عاشقش بودم ولی اون به قول خودش جاست فرند بود با من
یه روز با هم شام درست کردیم و خوردیم و ظرفا رو شستیم و صحبت کردیم و فیلم دیدم خلاصه خیلی شب خوبی بود ولی اصلا شب ویژه ای نبود و دقیقا مثل بقیه شبا بود
تا اون شب هر موقع که شب پیش من می موند اون توی تخت من میخوابید و منم یه جا برای خودم روی زمین مینداختم و میخوابیدم
اون شب قبل از اینکه برق رو خاموش کنم رفتم کنار تخت نشستم و موهاش رو از روی پیشونیش کنار زدم و نازش کردم بعدش هم گونه ها و گردنش رو بوسیدم
هیچی نمیگفت آخه قبلا اینجوری بود که وقتی میخواستم ببوسمش اخم میکرد و صورتش رو میکشید کنار اما اون شب هیچی نگفت منم ادامه دادم و رفتم کنارش خوابیدم و بعد مثل کشتی گیرا کمرش رو گرفتم بلندش کردم گذاشتمش روی خودم،بعدش هم محکم بغلش کردم و توی چشماش نگاه میکردم و لبم رو به لبش نزدیک کردم که صورتش رو آروم چرخوند
گفت بابک سکس مکس نداریما جاست فرند قولت که یادت نرفته؟
گفتم چرا نداریم؟
گفت میدونی فردا میخوام چیکار کنم؟
گفتم نه
گفت میخوام برم امور دانشجویی کارتم گم شده بگم ….. خلاصه یه عالمه حرف های بی ربط و روزمره زد همونطور که توی بغل من بود گاهی وقتا هم سوال میکرد که فلان چیزو چیکار کنم به نظرت؟منم کوتاه جواب میدادم
بعد که حرفاش تموم شد گفتم چرا سکس نداریم؟
گفت چون سکس یه جور دوست داشتن خاص رو میطلبه که من اونجوری تو رو دوست ندارم من با تو نمیتونم سکس کنم تو برام مثل برادر یا مثلا پسرخاله م هستی نمیتونم فکر کنم که باهات سکس کنم
گفتم چرا مگه من چیکار کردم که شدم برادرت؟
گفت نمیدونم ولی حالم بد میشه وقتی فکرش رو میکنم باهات سکس داشته باشم
گفتم اگر من الان باهات سکس کنم چیکار میکنی؟جیغ میزنی لگد میزنی؟چنگ میزنی؟چیکار میکنی؟
گفت نه ولی مثل یه مرده هیچ حرکتی نمیکنم تا کارت رو انجام بدی بعدش هم ریده میشه تو رابطمون و کات میشه
گفتم خوب تا حالا نمیذاشتی بغلت کنم یا بوست کنم الان چرا گذاشتی؟
گفت چون میخواستم اذیت نشی اما الان که خودت میخوای دیگه به من ربطی نداره اذیت بشی یا نه
ولی اینو بدون اینجوری که بغلم کنی و بوسم کنی هم خیلی برات سخت میشه و هر روز دلت سکس میخواد چون با حلوا حلوا دهنت شیرین نمیشه فقط اذیت میشی مثل شکنجه میشه برات حالا دیگه خود دانی
خلاصه تا مدتها همش هینجوری بود هر موقع که شب خونه من می موند هر دو توی تخت میخوابیدیم و من تا وقتی خوابش ببره بغلش میکردم
یه روز ار صبحش خیلی اعصابش خورد بود همش میشست یه گوشه و خیره میشد هر کاری میکردم که حالش عوض بشه هیچ تغییری نمیکرد هر چی هم میگفتم چی شده میگفت هیچی،بعد که دیگه خیلی گیر دادم گفت شب بهت میگم،شب که شد بغلش کردم داشتم باهاش حرف میزدم که خوب بگو قربونت برم چی شده بود گفتی شب بهم میگی
گفت بابک باید سکس کنیم
گفتم خوب یعنی این ناراحتت کرده بود؟
گفت نه میخوام باهات کات کنم
گفتم برو عمو مگه خرم نه سکس میکنیم نه کات میکنیم.
گفت میخوام کات کنم چه سکس کنی چه نکنی پس سکس کنیم که حداقل یه فایده ای برای تو داشته باشه
هر چی گفتم چرا میخوای کات کنی خوب دیگه بغلت نمیکنم هر کاری تو بگی میکنم تهدید کردم هر کاری کردم وهر چی التماس کردم فایده نداشت و فقط گفت رابطه مون تموم شده س تنها هدیه من همینه که سکس کنیم تمام سعیم رو هم میکنم بهت خوش بگذره
منم از یه طرف با خودم میگفتم شاید سکس کنیم بهم وابسته بشه و اوضاع بهتر بشه از یه طرف میگفتم شاید داره امتحانم میکنه
خلاصه آخرش پیشونیش رو بوس کردم و رفتم بیرون تا صبح تو خیابونا راه رفتم و اونم از فرداش دیگه جواب تلفنم رو نداد و کات کرد
حالا دو سه روز پیش ایمیل زده که شماره ت رو برام ایمیل کن میخوام ببینمت
من میترسم ببینمش چون میترسم دوباره عاشقش بشم و اون باز بذاره بره
نمیدونم چیکار کنم