زکریای رازی ، یک الگوی سینمایی

•نوامبر 14, 2007 • نوشتن دیدگاه

زکریای رازی از کیمیاگران زمان خویش بود و به واسطه علاقه بی حد و حصری که به «کیمیاگری» داشت ، تمام اوقات شبانه روز را به این کار مشغول بود. وی از کیمیاگران کوشای زمان خویش بود و به واسطه علاقه بی حد و حصری که به این حرفه داشت ، با تلاش و کوشش وصف ناپذیری به این حرفه می پرداخت . «کیمیاگران» ( یا به تعبیر امروزی می شود تا حدودی گفت «شیمی دانان » ) در آن زمان عده ایی از حکیمان مشرف به علوم فیزیک و شیمی بودند که تمام هم و غم ایشان این بوده که « مس » را به «طلا » بدیل کنند زکریای رازی آنقدر به کار کیمیاگری مشغول و از سلامتی خویش غافل شده بود که پس از مدتی بیمار شده ، بینایی اش را از دست داد . طبیبی بر بستر بیماری « زکریا » حاضر شده و در قبال دریافت ۵۰۰ دینار بینایی زکریا رازی را به او برمی گرداند. طبیب در هنگام رفتن به «رازی» میگوید :« تو تمام عمرت را به کیمیاگری مشغول بودی که مس را به طلا تبدیل کنی ولی من چشمان تو را معالجه کردم و ۵۰۰ دینار گرفتم . کیمیاگری یعنی این » !

پس از آن بود که «زکریای رازی» کیمیاگری را رها کرده و به دنبال کسب علم طبابت میرود و پس از مدتی سرآمد طبیبان دوران خویش می شود . وی تا جایی پیش می رود که موفق به کشف «الکل» یا «الکوهول» می شود . و پس از آن است که متعاقبا ثروتمند هم میشود !

«هنر» سینما را با جدیت آغاز کردم و با هدفی راسخ ، فقط به «کارگردانی» می نگریستم . هیچ «کارگردان» کار اولی (کارگردانی که مشغول ساخت اولین فیلم خود باشد) نمی تواند با اطمینان خاطر شاهکار شدن فیلم اولش را نوید دهد ! معمول ، غیر از یکسری انگشت شمار استثناء ، فیلم های اول و ( چه بسا ! ) دوم صرفا به «تجربه» و «فهم زبان سینمایی » میگذرد . آری ! سینما حرفه پر هزینه و پر دردسری است که میبایست تا ته خط یار و همراه آن باشی و هر جای ماجرا که قادر به همراهی آن نبودی ـ بدون رو در باایستی ـ خداحافظی تلخی با او ( سینما ) خواهی داشت . زیرا علارقم احساسات بسیار بسیار نرم و آکنده از مهر و محبت شما نسبت به سینما ، این حرفه (در بعد عملی خودش) آری از هرگونه احساس و عاطفه است ! … با تمام این احوال ، در اوایل فعالیت سینمایی این حقیر و به رغم نبود مشاور یا … تلخی هایی را گذراندم که در کمال وقاحت قابل رویت بودند . نه امکان گریز بود ، نه توان مقابله ! پس سعی کردم تا جایی که امکان دارد بمانم و درکش کنم و هزینه گزافش را ( به گمان من اگر گزاف باشد البته ) با روزها و سالهای عمرم بپردارم. بنابر این با رویه ای کلاسیک و بسیار آرمانگرایانه ( ! ) درگیر آموختن سینما ( از منظر کارگردانی ) شدم و چنان می خواندم و می نوشتم و برای تولید یک کار خیز برمی داشتم که نگو و نگو نپرس . چند سالی به همین منوال گذشت و فصلها پشت سر هم تغییر میکردند . نه لباسی برای مهمانی ، نه … وقتی به خودم آمدم اواخر سال ۱۳۸۰ بود و جالب اینجا بود که در طول این مدت نه فیلم در خوری ساخته بودم و نه حتی یک تومان از این راه کسب در آمد کرده بودم !

هنروندان دیروز ، مدیران ارجمند امروز

•نوامبر 14, 2007 • نوشتن دیدگاه

از دیر باز با جشنواره و هفته فیلم و عکس (خلاصه نمایشهای عمومی فیلمهایم ) مشکل داشته و دارم . نمی دانم چرا این وادی برای من هیچ جذابیتی ندارد !؟ حتی بعضا اتفاقات موجود در آن به نظر من حوادثی مسموم هستند که تحت عنوان سیاست جشنواره ( ! ) چوب حراج به دایره اعتقادات فیلمساز می زنند. در این میان برنده اصلی فیلمسازان نیستند بلکه کسانی هستند که در سمت اجرای جشنواره قرار دارند . مدیران که دبیر جشنواره میشوند ماشین می خرند و قسط ویلایشان را پرداخت میکنند ! «پادو ها » و «غلام بچه» آن جشنواره ارتقاء پیدا می کنند و در جشنواره بعد به جای حمل و نقل فیلمها ، کارت های دعوت را به مهمانان تحویل میدهند !

 جشنواره های معدودی را میشناسم که خارج از این قاعده و قانون رفتار میکنند و (دست بر قضا) فقط و فقط به کیفیت و ارزش هنری فیلم توجه میکنند . حال این در حالی است که نگرش عموم به یک جشنواره فیلم کوتاه « ارزیابی هنری فیلمها » معنی می دهد ( ! ) ولی حقیقت مطلب چیز دیگریست .

 معمولا حضرات و مدیرانی که نیت صد ساله داشته باشند سازه های بنیادینی چون سینما و اماکن فرهنگی – هنری احداث میکنند . اگر نیت ده ساله داشته باشند هنرجوی خوب تربیت میکنند و اگر نیت یک ساله داشته باشند جشنواره برگزار میکنند ! و جالب اینجاست که در حین برگزاری جشنواره آن مدیر مذکور بیشتر از فیلمسازان آن جشنواره به چشم می آید و میتواند از این حرکت ( به اصطلاح ) فرهنگی اش میتواند (حتی!) ثمره سیاسی هم ببرد و با توجه به شدت تبلیغات و برد مطبوعاتی آن چشم انداز ارتقای شغلی خویش را ببیند ! باور کنید ذکر این مسائل از روی سرخوردگی نیست . نظریه نیست . اعتقاد فرهنگی نیست . مطالبی که می نویسم ثمره ۱۲ سال سگ دو فرهنگی ـ هنری در میان این جماعت میز پرست است !

روزی با استادم (حمیدرضا گیلانی فر ) در خیابانی منتهی به حرم امام رضا ( ع ) راه میرفتیم . با گلایه گفتم : « افرادی که وارد وادی هنر و سینما میشوند همه به امید انجام کار هنری وارد می شوند و وقتی که متوجه نالایقی خودشان در این وادی می شوند بدون اینکه خم به ابرو بیاورند به میز و پست هجوم می آورند و … » استادم گفت : « این موضوع به تو ارتباطی نداره ! همونطوری که تو از فیلمسازی و عکاسی لذت می بری و ارضا میشی ، این میز و سمت هم برای اینها همین کار و انجام میده . این حرف تو یعنی دخالت در حریم زندگی شخصی و سلیقه دیگران ! » … بعد از آن روز فهمیدم که برای این  « جماعت حزب باد ! » هم میبایست احترام قائل شد ، نباید ناتوانی ایشان در سینما را دید بلکه می بایست به خاطر انتخاب این شاخه ( اجرایی ـ سینمایی ) به ایشان احترام گذاشت . نباید بی سوادی ایشان به چشمت بیاید و آزار ببینی بلکه به توانمندی «بنگاه منشانه» این جماعت که سینما را محمل «بیزنس» خود کرده اند احترام گذاشت . . . ولی هیچگاه نفهمیدم چرا میبایست قدرت اجتماعی ، مالی و طبقه هنری این جماعت بالاتر از یک سینماگر واقعی باشد ! هیچگاه نفهمیدم که چرا این افراد وقتی احساس کنند که از فیلمسازی خوششان نمی آید ، میتوانند زحمت یکسال ( و چه بسا بیشتر ) وی را هیچ و پوچ کنند !! هیچگاه نفهمیدم چرا در برگزاری این «پارتی» های خصوصی (به اسم فستیوال) که مهمانان فیلمساز دارد ( ! ) ، به غیر از سیاست جشنواره ، ایشان (مدیران) نیز دارای یک اساس نامه ننوشته هستند و به محض اینکه احساس کنند فیلمی با سیاست های شخصی ایشان تطابق ندارد آن را به کنار می نهند . هیچگاه نفهمیدم چرا وقتی حرکتی غیرقانونی را مرتکب می شوند کسی  (هیچ کس) نیست که به ایشان متذکر شود : « خرتان به چند … !؟ » واقعا ْ « روزگار غریبیست نازنین » ! مصداق واقعی بستن سنگ و رها کردن سگ با وضع حاضر تطابق ساختاری دارد ! بعدش میگویند که این سینمای در حال احتضار ما در حال ورشکستگی است و هر یک از ایشان ، به نوبه خود برای این هنر نفله شدهء نگون بخت مدیحه سرایی میکنند . نمی دانم ؛ مدیرانی که خود درد بی درمان این سینما هستند ، چرا این گونه سینمای ورشکسته ما را پیراهن عثمان کرده اند !

خودتان قضاوت کنید ؛ فیلمی اکران میشود و بلیط آن در تهران ۱۵۰۰ تومان است . در همان روز اول نمایش عمومی فیلم CD فیلم را به قیمت هزار تومان و (دقیقا ْ ) جلوی در سینما می فروشند ! این کار نامش وقاحت نیست !؟! حاشیه امنیت این دست فروش ها قدری است که از شهرداری هم نمی ترسند ! حال جریان فوق الذکر در حالی صورت میگیرد که از زمان اکران و در تمام نمایش های خصوصی فیلم ( حتی ) به همراه حلقه های نمایش فیلم فردی را همراه آنها می کنند که وظیفه اش جلوگیری از سرقت تصویری فیلمها بوده و حتی در این راه از تصویربرداری های (ولو کوتاه مدت) از پرده سینما نیز جلوگیری به عمل می آورند . کاست های نگاتیو تا زمان اکران در قرنطینه هستند و کسی اجازه دسترسی به آنها را ندارد . و در عین حال به موازات این موارد ، کیفیت CD های فروشی کنار خیابان (به اصطلاح) از روی پرده سینما نیست ! حال اینها را کنار هم بگذارید . واقعا فروشCD فیلمهایی که در حال اکرانند با این اوصاف می تواند حرکتی علی السویه و تصادفی باشد !؟ حال ( در خوشبینانه ترین حالت ممکن) اگر دست مدیران ارجمند سینمایی را در این خیانت آشکار دخیل ندانیم ، یقینا با ایشان دست به یکی هستند . دوستان نوشته مرا به حساب طرح یک توهم توطئه نگذارید . آنقدر شواهد و مدارک هست که نیازی به قسم و آیه نباشد و چه بسا خودتان از این باغ بری برده اید و داستان باغبان به خواب رفته آن را میدانید !

هذیان گویی کارگردان جهان سومی

•نوامبر 14, 2007 • نوشتن دیدگاه

هوا سرد است . یک زن میانسال چینی ( یا ژاپنی ! ) با مترجم جوانش از کنارم میگذرند. نگاه مضطرب آن زن خارجی عذابم میدهد . پیش خودم میگویم اینجا که «پارک وی» است . اگر این زن میدان «شوش» باشد چه میشود !؟ هر لحظه احساس میکند که الاان ایرانیان او را میخورند ! هوا سرد تر هم میشود . به هم خوردن دندانهایم را احساس میکنم . افرادی را با پیراهن نازک میبینم . هوا سرد نیست ، من مریضم . یک لرز دائمی ، چند روزیست که به جانم افتاده . تمام دنیا را در تصاویر ناپیوسته میبینم . انقدر حالم بد است که یک سیگار را هم نمی توانم بکشم . مثل زهر مار ، سینه ام را میسوزاند . به طرف تجریش راه می افتم . با کسی که گمان میکنم کنارم است ! هوا به تاریکی میگراید . چراغهایی که روشن می شوند را دانه به دانه احساس میکنم . آدمهایی که ار کنارم میگذرند ، هر یک با فرکانس فکری و طول موجی مختص به خود ! «اقبال لاهوری» ، «نیچه» را کافردماغ بیدار دل خطاب میکرد . انقدر که حال جسمانی زار و نزاری داشت . نه این درست نیست . انسان خود طبیب خود است ! ولی پس چرا او میگفت : « الهی تب کنم ، شاید پرستارم تو باشی » !؟ به حوالی «باغ فردوس» میرسم . وای ! در زمان «قاجار» اینجا چه بلبشویی بوده ! یکی از آن خانم ها دوران «قاجار» با همان لباس های پت و پهن و رنگارنگ از روبرویم عبور میکند  و به سمت نیمکت ها می رود . شاید این خیال … نه الان من مثل افرادی که اکس مصرف کرده اند هرآنچه را خود بخواهم میبینم ! ولی کاش قرص اکس را تجربه میکردم . حتما در آینده مواد توهم زا و مخدرات پیچیده ایی می آیند و من که در زمان خودم اکس را تجربه نکرده ام ، چگونه میتوانم با نسل بعدم رابطه برقرار کنم !؟ به جهنم ! من با نسل آینده کاری ندارم . می بایست به خود آینده بنگرم ! این نسل آینده هستند که نباید از من عقب بمانند . من هنرمندم ( و یا اینکه حداقل دوست دارم باشم ! ) ولی پول ندارم . چه اشکالی داشت که «چه گو آ را» یک میلیارد پول توی حسابش داشت !؟! … ولی تو اگر یک میلیارد پول داشته باشی ، احتمال تبدیل شدن تو به «چه گو آ را» یک  در میلیارد است ! اما چرا !؟! مهم نیست . طالع اختری و ابجدی و … دو عنصر شخصیتی دیگر هم هستند که در تشکیل شخصیت انسان تاثیرگذارند . مثل «وراثت» ، «اجتماع» و «اراده» . حالا اگر «چه گو آ را» ، «چه گو آ را» شد به خودش و ایدئولوژی مارکسیستی اش مربوط است . من که اساساْ به مکتب مارکسیسم بدبینم . حالا فرقی ندارد که طرف حساب من «چه گو آ را» باشد یا شخص « کارل مارکس» ! مهم اینست که تمام انقلابهای دنیا ریشه در یک «عشق بد فرجام» دارند ! همین !!! زیاد که «فروید»ی نیست . گور بابای «فروید» مشکل اقتصاد را اول حل کن ! احساس میکنم به سختی راه میروم . از کنار پمپ بنزین عبور میکنم . وای … ! مشکل بنزین ماشینم و چطور حل کنم !؟! هنوز که تحویلش نگرفتم ولی وای از اون روز که ! … خسته میشوم . کاش ماشینم را گرفته بودم . راستی توی فیلم کمدی من … !؟! اونجایی که چاق و لاغر شخصیت من با ماشین دزدی ، توی خیابانهای شهر می چرخند تا با خانمی زیبا آشنا شوند … راستی اسمش چی بود !؟! « سپید و سیاه » . آخه همه ما آدما (اکثرا) خاکستری هستیم ولی دنیا رو سیاه و سفید میبینیم ! برایم جالب است که در زمانه ای زندگی میکنم که «هر چه بیسواد تر ها» را در راس  امور میگمارند ! ولی « اصلاْ ، اصلاْ مشکلی نیست … آخه اون دختر خوشگلی نیست » !!! ای بابا . خسته شدم . اینجا کجاست ؟ پارک سوار تجریش ! من اتوبوس را اشتباهی سوار شدم . همانجا ، دور «میدان تجریش» به این اشتباه پی بردم . ولی انگیزه ایی برای پیاده شدن نداشتم . درد من بزرگتر از این اشتباه است … و حتی بزرگتر از این هذیان هایی که نوشتم !

دردهایی که خیلی از این نوشته ها بزرگترند !

یک نوشته بی بدیل

•نوامبر 14, 2007 • نوشتن دیدگاه

« هیچکس برای مراسم تدفین احساساتم نیومد…. خودم تنها براشون دعا کردم…. حتی یه شاخه گل هم نداشتم… چه مراسمی…هیچی… برای حفظ آبرو هم که شده گریه کردم آخه تدفین بدون اشک دیگه خیلی ضایعست….بعد از اینکه دفنشون کردم بارون گرفت. بوی بارون با بوی احساسات مرده تازه خاک شده قاطی شد و حسابی اشکمو در آورد…
وقتی از مراسم برگشتم خالی بودم…. انگار یه چیزی کم بود…. بعد یادم افتاد که رفته بودم یه قسمت از وجودم و دفن کنم…
حالا که برگشته بودم خونه چقدر بزرگ به نظر می اومد….
.
.
.
وقتی مردم، خونم پاشید به همه جا ، به زمین ، به دیوار ، به آدما….
اونی که میگفت دوستم داشت خودشو کشید کنار که کفشاش خونی نشه »

……………………………………………………………………………..

متن بالا توسط یکی از دوستانم نوشته و برایم ارسال شده است . حدود یک هفته و اندیست که هر گاه وارد بلاگفا می شوم ، در قسمت نظرات خصوصی وبلاگم ، دقایقی را به متن فوق خیره می شوم . گویی درد واژه های خودم هستند . متنی که « ناخودآگاه » من فریاد کرده و من با نگاه به آن آرامش میابم ! نکته جالبی که در این نوشته احساس مرا تحریک میکند تصاویر آزار دهنده و کابوس واری است که هر روز و هر جا جلوی چشمم هستند و مثل خوره روحم را در انزوا می خورند . زیبایی و زشتی این احساس در اینجاست که هنرمند می تواند کابوسهایش را به عنوان یک شخصیت حقیقی رسمیت بخشیده ، راه همزیستی مسالمت آمیز با آن را می جوید . راههایی برای درک دردهایی که تنهایی همه انسانها را در سیطره خود گرفته . از انجایی که با این زخمه ها زاده شده ام ، از وجود این دردها که ریشه در جدایی انسان دارد نیز لذت می برم . اینان دردهای اصلی زندگی که انسان برای گریز از از آنان به گناههای کبیره و صغیره متوسل می شود ! اینها دردهایی هستند که به عقیده من در قالب هیچ نوشته و شعر و فیلمی در نخواهند آمد !

•نوامبر 14, 2007 • نوشتن دیدگاه

با یکی از دوستانم صحبت می کردم که ناگهان حرف را عوض کرد از من پرسید : « تو بزرگترین آرزوت چیه ؟ ». با اینکه سابقاْ سر این موضوع تعمق کرده بودم ، بعد از مکث کوتاهی گفتم : « هیچی ». دوستم علارغم اینکه مرا می شناخت  یکه خورد و دوباره پرسید : « واقعا هیچی !؟ ». این مرتبه بدون مکث گفتم : « واقعا هیچی ، من آرزویی ندارم » …

 

اگر کلیه آرزوهای انسانها را بررسی و آنالیز کنیم به این نکته می رسیم که کلیه آرزوهای انسان زیرمجموعه چهار نوع آرزو می شوند. اول آرزوهایی که بعد « معنوی » دارند . دوم آرزوهای « اجتماعی » . سوم آرزوهای « مادی » و در آخر هم آرزوهای « نفسانی » . آرزو در ذات معنایی تعابیر زیادی ندارد و دلیل زایش و پیدایش آن در دو فاکتور « نا آگاهی » و « ترس ذاتی بشر از ناکامی » است که در بعد ماهوی و عملی ، «آرزو» نوعی درخواست «شانس» و نیروی «غیر» است.

الف ) آرزوهای معنوی : اصولا آین آمال جزو خواسته والای بشری شمرده می شوند ، من جمله : آرزوی رستگاری ، بنده خوبی بودن ، راست گویی و … نکته ایی که در کل این آمال وجود دارد این است که در این حالت انسان برای چیزی که خود می تواند به آن ارتکاب کند و دست یازد آرزو میکند ! آیا برای «رستگاری» می توان آرزو کرد و آیا این موضوع (فقط) ریشه در ترس ذاتی انسان دارد ، ترس از کابوس ناکامی ، ناکامی در طول زندگی ! زیرا انسان در طول حیاتش با فرد رستگاری برخورد نکرده تا حداقل به او متوسل شود ! بزرگانی چون حضرت علی (ع) نیز برای بشر بسیار دور و دست نیافتنی جلوه میکنند … و یا آرزویی چون « خوشبختی » ریشه در نا آگاهی انسان دارد . زیرا مفهومی چون « خوشبختی » هنوز تعریف و معنایی درست به خود نگرفته ! به تعبیری بشر با آرزوی خوشبختی در طول حیاتش با برگ روزگار فال میزند و معنی آن را از درگاه پروردگارش میخواهد تا پروردگار با هدایت چرخ روزگار شرایطی را برایش فراهم کند (خود نیز از چگونگی آن بی اطلاع است) که تنها نشانه ایی که از آن حالت دارد ، حس «خوشنودی» است و بس ! … ویا آرزویی چون «راست گویی» می تواند منطقی باشد !؟ و یا آرزویی چون «انسان خوبی بودن» !؟ آیا برای نیل به این آمال آرزو به خودی خود می تواند کفایت کند (!؟) و یا اینکه برای این گونه بودن باید عمل کرد و بود !؟ البته لازم به ذکر است که اگر آرزو مترادف با یک چراق و نیت عملی باشد بحثی نیست ولی اگر به صورت یک نیاز صرف باشد ، چه معنایی دارد !؟ خودتان قضاوت کنید.

ب ) آرزوهای اجتماعی من جمله موفقیت در حرفه ، ارتقای شغلی ، رسیدن به درجات والای اجتماعی و … که اساسا بی معنی و پوچ هستند ! بصورت یک قانون به اثبات رسیده ، می توان گفت : اگر تلاش و مجاهدت در کار باشد ، دیر یا زود انسان به نتایج اعمالش می رسد . طبق همین قانون برای رسیدن به مراتب بالا و دور از ذهن هم (چون ریاست جمهوری !) همواره راه تلاش مهیاست . «ویسنته دلبوسکه» (مربی اسبق رئامادرید) جمله جالبی در همین راستا دارد : «اگر انسان در طول زندگی روزمره خویش به وظایف روزمره و عادی خودش عمل کند ، در بلند مدت به موفقیت های بزرگی نائل می شود» آری حال اگر لحظه ایی درنگ کنیم ، متوجه اوقات بیشماری می شویم که به بطالت گذرانیده ، هرز داده ، نابود کرده اییم .متوجه از این شاخه به آن شاخه شدن های پر هزینه و وقت گیر خود می شویم. متوجه افراط و تفریط های انرژی تلف کن خود می شویم و فرصتهایی که از کف داده ایم … در همین راستا «استعداد» مورد نیاز هست ولی هیچگاه شرط کافی نبوده ! «آنتونی کوئین» در همین راستا جمله جالبی دارد : «استعداد مثل چشمان رنگی یک بازیگر است . همه از چشمان آبی خوششان می آید ، ولی هیچکس به چشمان آبی احترام نمی گذارد . تنها فاکتوری که می ماند ، کار است . کار و کار و باز هم کار» … امکانات لازم است ، ولی کافی نیست . بدون امکانات هم میشود شروع کرد و در صورت ظهور موفقیت های اولیه می توان امکانات اولیه را مهیا کرد … شانس و پارتی و شرایط اجتماعی و … همه نقش به سزایی دارند لیکن (حتی) در صورت نبود اینان ، می شود با صرف وقت و انرژی بیشتری جای خالی آنان را پر کرد . حال وقتی راههای رسیدن به موفقیت این گونه روشن و برجسته هستند ، چرا در قالب آرزو به دنبال موفقیت باشیم !؟!

ج ) آرزوهای مادی : اساسا خواسته های مادی ریشه در ترس انسان از تحمل شرایط ناگوار زندگی است و در این راستا بیشتر از آنچه بدان نیازمند است طلب می کند ! ابتداعا ْ می بایست عرض کنم ، نیازهای مادی انسان تمامی ندارند و (جالب اینجاست که) چیزی که شهوت مال اندوزی را بیشتر میکند کسب ثروت است ، نه از دست دادن آن ! پس می توان مقداری از خواسته مادی انسانها را نادیده گرفت. حال اگر در خواسته های منطقی وی درنگ کنیم متوجه حضور دو حالت پیش آورنده آن می شویم . در حالت اول بشر «تجربه» داشتن آن «آرزوی» مادی را نداشته و فقط و فقط بواسطه چیزهایی که دیده و شنیده طلب آن را به عنوان یک «آرزو» مطرح می کند و چه بسا که اصلا توان روحی شرایط این دارایی را نداشته باشد ! به عنوان مثال : شاید اعصاب رانندگی با یک ماشین صدو بیست ملیونی در شهر را نداشته باشد و یا اینکه توان روحی سر و کله زدن با مستاجران برجش در وی نباشد ! و … خلاصه مطلب اینکه ثروت زاییده کار و حرفه است و هر کسی شرایط نیل به این ثروت را میداند و اصولا معنای «آرزو» جز در قالب «شانس» بی معنی است!

د ) آرزوهای نفسانی : مثل آرزوی سلامتی . همه ما کما بیش اطلاعات پزشکی محدودی داریم و بواسطه این معلومات برخی از اطلاعات فیزیولوژیستی بدن خود را میدانیم. می دانیم چگونه و با چه کارهایی سلامتی بدن خود را به خطر می اندازیم و یا اینکه چه اعمالی به سو بدن ما تعریف می شوند . پس اگر در پس حرکتی که از تنیجه آن آگاهیم به مرضی مبتلا شویم مشکل از شانس و اقبال ما نیست. و یا اگر مورد بحث بیماری های «ژنی» انسان است که بعضا (اکثرا) با آزمایشهای پزشکی قابلیت تشخیص دارند . پس در این راستا «آرزو» چه جایی دارد !؟

شاید در پس این نظریه شخصی من ، مرا انسان جبر گرایی تلقی شوم ولی بررسی بیشتر آن را به عهده خودتان وا می نهم . هر انسانی از رازهای درونی خویش مشرف است و (شاید) می بایست این معادلات را در تنهایی و خلوت رازگونه خویش حل و فصل کند ! 

ذكر يكي از گفته هاي صادق هدايت … بدون تفسير

•آگوست 3, 2007 • نوشتن دیدگاه

زندگي من به نظرم همانقدر غيرطبيعي،نامعلوم و باور نكردني مي آمد كه نقش روي قلمدانی كه با آن مشغول نوشتن هستم – گويا يك نفر نقاش مجنون و وسواسي روي جلد اين قلمدان را كشيده – اغلب به اين نقش كه نگاه مي‌كنم مثل اين‌است كه به نظرم آشنا می‌آيد. شايد براي همين نقش است… شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن می‌كند.

زندگی‌نامه « صادق هدايت »

•آگوست 3, 2007 • نوشتن دیدگاه

زندگی‌نامه « صادق هدايت »

صادق هدايت ... �ميدبهادري

صادق هدايت  ، روز 28 بهمن ماه 1281 در تهران متولد شد . پدرش ، هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت
(نيرالملك) و مادرش خانم عذري  زيورالملك هدايت  دختر حسين قلي خان
مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت كه يكي از
معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد . اين در
حالي بود خود رضا قلي خان از بازماندگان كمال خجندي بوده است. «صادق
هدايت» در سال 1287وارد مدرسه علميه تهران شد ، سپس در سال 1293 وارد
دبيرستان دارالفنون تهران شد. در سال 1295 ناراحتي چشم برايش حادث شد كه
در  در تحصيل او وقفه اي ايجاد كرد د ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در
مدرسه سن لويي تهران مجددا ً آغاز كرد و در  همين جا با زبان و ادبيات فرانسه
آشنا شد«صادق هدايت»در سال 1304 ، تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در
سال 1305 همراه عده اي ازدانشجويان ايراني براي تحصيل به كشور بلژيك
اعزام شد. او ابتدا در بندر (گان) بلژيك در دانشگاه اين شهر به
تحصيل پرداخت ولي نارضايتي و از وضعيت آب و هوايي و زندگي اش باعث شد تا بالاخره او را به پاريس براي ادامه تحصيل منتقل كنند.
«صادق هدايت» در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد ، و سعي كرد كه خودش  در رودخانه
مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در
اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد،
مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال
از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت
اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور
خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين
سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ
ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت
سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر
محقق و استاد هندي بهرام گور ( انكل ساريا ) زبان پهلوي را فرا گرفت. در
سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد.
در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور
به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در
دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت
دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با
مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در
انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره
جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري
نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين
1330 در همين شهر در سن 48 سالگي بوسيله گاز دست به خودكشي زد. مزار او در گورستان پرلاشز شهر پاريس است. او
تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد

مردي كه در كوچه قدم ميزد

•ژوئیه 31, 2007 • نوشتن دیدگاه

sadegh hedayat

دوم یا سوم دبیرستان بودم که کتابی از «دکتر علی شریعتی» را خواندم . «جهانبینی ها و ایدئولوژی ها» در حقیقت اولین کتابی بود که از دکتر خواندم. بعد از آن بود که در دو ماه  یک نفس تمام آثار دکتر را خواندم (۳۳ جلد کتاب ایشان را) … یادم می آید که «شریعتی» اشارات متناقض (و بعضاْ) متضادی به شخصیت فردی داشت که همین امر باعث شد که من در شخصیت آن فرد دقیق شوم . بلی آنموقع حتی نمیدانستم که نام او «صادق هدایت» است و نمیدانستم که «صادق هدایت» روزی به بزرگترین انسان معاصر من تبدیل میشود ! … روزها گذشت و من طبق طبیعت خل چلی که داشتم (علی رغم اینکه کتب هدایت در آن زمان به راحتی پیدا نمیشد) تمام کتب وی را تهیه کردم و خواندم . هر چه زمان به پیش میرفت بر کنجکاوی من افزوده میشد. حتی نسخه دستنویس  «صادق هدایت» را که در بمبئی چاپ شده بود را نیز تهیه کردم تا با علم «روانشناسی خط» که آموخته بودم ، به راز شخصیت وی پی ببرم . این در حالی بود که نگاه تیره و تار من به دنیا همه را به این اندیشه میبرد که من تحت تاثیر «هدایت»  همه چیز را سیاه میبینم. این در حالی بود که یواش یواش در خانه عرصه بر من تنگ شده بود زیرا به مادرم گفته بودند که : «حمید» کتابهای نویسنده ای را میخواند که خودکشی کرده و هر کسی  کتب او را خوانده خودش را کشته !!! خانه جای امنی برای نگهداری منابع مربوط به «صادق هدایت»  نبود. تمام کتابهایی را که لازم نداشتم را در زمین باغ دفن کردم … زمان گذشت و سیر مطالعاتی من شکل و سویه دیگری به خود گرفت. حالا خط سیر مطالعات من در علوم غیبیه و متافیزیکی پیش میرفت. ارتباط با اجنه و احضار ارواح و رسوخ به خواب دیگران و … القصه ! این سری داستان ها در سال ۱۳۷۹ به اوج خودش رسیده بود. من و نگار (خواهرم) سخت مشغول این امور بودیم. این در حالی بود که مدیوم نگار از من بیشتر بود و در حالی که من فقط صدای ارواح را میشنیدم ، نگار (حتی) قادر به دیدن ایشان هم بود. «هدایت»  را هر شب فرا میخواندیم. عجیب بود که شخصیت و گفتار «هدایت»  حتی در قالب یک روح نیز همان شکل و رویه ای را داشت که (مثلاْ) «مصطفی فرزانه» در کتاب «آشنایی با صادق هدایت» توصیف کرده بود ! همانطور تند تند حرف میزد ، شدیدا شوخ بود ، نکته سنج با تکیه کلامهای مخصوص خودش ، مهربان … و همانطوری که نگار میدید ، همیشه با کت و شلوار شق و رق و اتو کشیده پیش ما می آمد. 

هر بار که پیش ما می آمد برای من یک درس بزرگ داشت و هم اکنون تصمیم دارم یکی گفت و شنودهای آن ملاقات ها را برایتان بنویسم …

«صادق» آن شب شاد شنگول بود و زیر لب آواز گنگی را زمزمه میکرد. این در حالی بود که من افسرده و دمغ بودم. یکی از تلخ ترین مشکلات حرفه ایی خود را سپری میکردم و فکر خودکشی یکدم رهایم نمیکرد !

با کنایه به صادق گفتم : « کجایی !؟ »

هدایت : « قرار دارم »

تعجب کرده بودم ، زیرا فکر نمیکردم یک روح هم قرار داشته باشد : « با کی هست !؟ »

هدایت همانطور که شعر نا معلومش را زمزمه میکرد ، با عشوهء خاصی گفت : « یه خانومی ! »

واقعا افسرده بودم ، احساس میکردم که هدایت این دوره پر از درد مرا سپری کرده و حالا در آرامشی ابدی سیر میکند. به هدایت گفتم که : « دیگر خسته شدم … »

هدایت زمزمه اش را قطع کرد ، او ذهن مرا میخواند. من آن زمان نمیدانستم که روح ها قادر به خواندن ذهن زنده ها هستند. البته بعدها که فهمیدم راه مقابله با آن ، یعنی مخفی کردن ذهنیات خود از یک روح یا جن را نیز فهمیدم ! … متوجه حضور سنگین هدایت شدم. علارغم حضور نگار در کنارم و شرم از حضور او ، و اینکه نگار از من ۱۰ سال کوچکتر بود گفتم : « میخوام منم خودم و بکشم ! »

هدایت علارغم اینکه انتظار این حرف مرا داشت عصبانی شد و گفت : « پاشو پاشو خودت و جمع کن ! مثلا که چی !؟ حالا که چی بشه !؟ »

در حالی که احساس میکردم قسمت سخت حرفم را گفته ام : « خوب دیگه طاقت این زندگی رو ندارم … خسته شدم ! »

هدایت : « اگه طاقت عذاب بعدش و داری خودت و بکش ! »

میدونستم که خودکشی گناه و عذاب داره  : « چه عذابی !؟ … » 

هدایت : « قابل توصیف نیست ! »

میخواستم هر طور شده بدونم : « خوب حالا به یه چیزی تشبیهش کن ! »

هدایت مدتی فکر کرد و با تمائنینه خاصی گفت : « مثل ۳۰ ساعت در آتش ! »

ماتم برده بود … نمیدونستم چی بگم … هدایت بلافاصله حرف و عوض کرد … کارت پستالی روی میزم بود … غروبی زیبا در کنار ساحل یک دریا ! هدایت با اشاره به کارت پستال گفت : « میدونی تعریف زیبایی چیه !؟ »

مطمئن بودم تعریف من با او فرق میکنه. بنابر این گفتم : « نه ! »

اصرار نکرد که جوابی از من در بیاره : « زیبایی یعنی با دیدن این غروب به آرامش برسی و سعی کنی دیگران را هم در آرامش خودت شریک کنی ! »

بعد از هدایت گفت : « من باید برم … { با شیطنت خاصی } دیگه دیرم شده » !

زمان میگذشت و هدایت برای من به بزرگترین مرد معاصر تبدیل میشد و دست بر قضا تا امروز ایمان خویش را  به بزرگی این شخصیت از دست نداده ام ! خیلی دوست دارم که در آینده بیشتر از او بگویم و از تاثیراتی که این مرد بزرگ بر زندگی من گذاشته …

کسانی که مرا میشناسند اعتقاد دارند که حتی تکیه کلامها و سبک حرف زدن من الهام گرفته از شخصیت صادق هدایت است. نمیدانم چرا همه ابعاد این شخصیت بزرگ را حس میکنم. 

sadegh hedayat

مانيفست

•ژوئیه 31, 2007 • نوشتن دیدگاه

۱) وقتی عمیقا» به مفهوم زندگی نگاه میکنم ، تازه متوجه میشوم که «زندگی» آخرین جاییست که میبایست جدی نگاه کرد !

(۲) گریه نوعی دهن کجی به زندگی است … پس هنگام دهن کجی منتظر عواقب آن هم مبیست بود !

(۳) شاید بتوان بهترین لحظات انسنها را زمانی دانست که در میان یکدیگرند ، ولی میتوان بدترین لحظات انها را نیز در کنار یکدیگر دید !

(۴) عشق تنها محرک آسمانی که اگر نبود همه انسانها متوجه پوچی دنیا میشدند و هیچ کس حاضر نمیشد عذاب یک زندگی را تحمل کند !

(۵) سکوت یکی از زشت ترین ناسزاهایی است که میتوان به ساختار خاکی دنیا روا داد !

(۶) انسان فقط در آغوش همنوع خویش است که لذت واقعی تنهایی را میتواند بچشد !

(۷) احساس محبت به همنوع ( حقیقتا» ) پیچیده ترین فرایند خاکی انسا مینماید !

(۸) هیچ انسانی نتوانست «غم تنهایی» را تحلیل کند ، پس نامش را متعالی گذاشت !

(۹) وقتی شما بخواهید «غم تنهایی» را با یک هم نوع برطرف کنید مثل این است که محل سوختگی را با آتش مرحم میکنید !

(۱۰) بایستی آموخت که در طول زندگی چیزی را از دنیا نخواهیم ، زیرا همان چیز از ما دریغ خواهد شد !

(۱۱) هیچگاه از جایگاه خود در زندگی ناراحت نشوید زیرا خودتان این سرمایه اندک را جمع آوری کرده ایید !

 
طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید