رفتم که رفتم

مِی 12, 2010

ببین ! انقدر اذیتم کردی تا رفتم بلاگ اسپات یه خونه اجاره کردم .ننر بی تربیت ! منی که گوشی غراضه مو همینطور چند ساله چارچنگولی چسبیده َم و حاضر نیستم عوضش کنم ، ببین چه کردی که من ِ چنین آدمی وبلاگ عوض کردم . دلت خنک شد ؟ خر !
bandangoshty.blogspot.com

رفتم که رفتم

مِی 12, 2010

ببین ! انقدر اذیتم کردی تا رفتم بلاگ اسپات یه خونه اجاره کردم .ننر بی تربیت ! منی که گوشی غراضه مو همینطور چند ساله چارچنگولی چسبیده َم و حاضر نیستم عوضش کنم ، ببین چه کردی که من ِ چنین آدمی وبلاگ عوض کردم . دلت خنک شد ؟ خر !
bandangoshty.blogspot.com

مِی 12, 2010

لباسی که جیب نداره ناقصه آقا جان . آدم دستاشو کجا بذاره آخه ؟
پ.ن: جمع کن کاسه کوزه تو آقای وردپرس ! بگو نمی خوام خدمات بدم . این یه خط چیزی بود که بابتش دو ساعت معطلم کردی ؟؟ چرا همچین می کنی خب ؟ دیوونه ! زشت ! خر !

مِی 11, 2010

من آزادم : دیگر هیچ دلیلی برای زندگی کردن برایم نمانده است . همه ی دلایلی را که آزموده ام فرو شکسته اند و من نمی توانم دلایل دیگری را تخیل کنم . من هنوز جوانم ، هنوز نیرو دارم که از نو شروع کنم . ولی چه چیز را باید از نو شروع کرد ؟
تهوع/ژان پل سارتر

ستاره ها اعدامیان ظلمت

مِی 10, 2010

ما یا خیلی بی تفاوتیم ، یا خیلی پوست کلفت . وگرنه که ایرانی بودن کار هر کسی نیست !
متاسفم ، برای اتفاق دیروز و تمام فجایع این یک سال .

سلام

آوریل 17, 2010

میخواهم بدین وسیله از سرکار خانم صابریان ، معلم اول دبستانم ، سپاس و قدردانی کنم و از راه دور دستشان را ، حتی اگر زیر خاک است ببوسم . چرا که در خواندن و نوشتن لذتی هست که در کیک شکلاتی بی بی و س-ک-س هم نیست . نقطه .

سلام آیدای پیاده رو . می دونم احتمال اینکه حتی وبلاگ من رو بشناسی ( چه برسه که بخونی ) در حد حامله شدن قاطره . اما می خوام بدونی که امروز بعد از یه قرن که نشستم به وبلاگ خونی و نوشته هاتو پشت هم خوندم ، هی به خودم گفتم «آخ جون که سواد دارم » . یعنی می خوام بدونی اینطور خر کیفی شدم ! حالا از دوستان وبلاگی ، اوناییتون که این جزیره ی متروکو می خونین ، تقاضا دارم این نوشته رو بردارین شر کنین ، نه واسه اینکه به من حال بدین ، واسه اینکه پیام عشقم به آیدا جان برسه . دستتونم درد نکنه . فقط حالا که دارین تو زحمت می افتین ، لطفا وایسین چن تا سلام دیگه َم دارم ، تند تند میگم به خدا : سلام لاله ی منصفانه ، سلام مرضیه رسولی ، سلام سارای کتابها . آخیش . خیالم راحت شد . دیگه میتونین برین . خدافس .

مقاله ی مرغی

آوریل 16, 2010

مرغ همسایه ی ما هیچ هم غاز نیست . بلکه مرغیست درست شبیه به تمام مرغ های عالم دنیا : چاق ، کلّه پوک و تخم گذار .
گفتم مرغ ، یادم از کشته ی خویش آمد و مرغ خودم . الان که فکرش را می کنم ، مرغ من هم مثل مرغ همسایه ، غاز نیست و مرغ است . و خیلی هم مرغ است . منتهایش چون خانگیست ، آدم رغبت نمی کند سرش را ببرد بگذاردش وسط سفره . بعد هم ، خوب تر که نگاه می کنم ، با اینکه مامان می گوید مرغ تو یک پا دارد ، اما مرغ من هیچ هم یک-پا نیست ، بلکه معمولا سه-پاست. و خب ، باشد ، قبول . مرغ سه پا مرغ درست درمانی نیست و با عقل جور در نمی آید . اصلا مرغ سه پا که نشد مرغ ! باز حالا اگر چهار تا پا داشت ، میشد گمان کرد که حاصل خرابکاری گوسفندی چیزی باشد با یکی از همین پرنده ها . و خب ، حتی میشد بردش تحویل موزه داد و پولش را گرفت و رفت حال کرد . یا مثلا میشد ازش توقع تخم دو زرده داشت منتها سفارش داد که «یک زرده اش را گوسفند بزن لطفا «. بگذریم . به هرحال مرغ چهار پا شاید یک توجیهی داشت . اما مرغ سه پا را آدم هیچ کجای دلش نمی تواند بگذارد ، چون همیشه ی خدا دارد لق می خورد . مثل میزی که یک پایه اش شکسته باشد . منظور اینکه آقا ، بیا این مرغ را ببر کباب کن خیرش را ببینی ، برای ما جز دردسر چیزی ندارد .
حالا که کلاً صحبت حول محور مرغ چرخید ، یادم به مرغ زرد پا کوتاه افتاد . چند روز پیش یک نفر آدم از من پرسید :»این مرغ زرده ، راستی راستی پایش کوتاه بود؟» خب ، عزیز دل ، من که خودم مرغ مذکور را ندیده ام . مادربزرگم آن روزها می گفت مرغ زرد پاکوتاهی بوده که سگ دریدهَ تش آن بدبخت را. خود آقای سگ هم بعدها یک چوبی می خورد توی سرش و کلکش را می کند . و دست بر قضا آن چوب هم چند وقت بعد در آتش می سوزد . و بعد آب آتش را خاموش می کند و گاو هم آب را می خورد و اشهدش را می خواند و می رود توی شکم ببر مازندران . حالا تو حسابش را بکن . من از کجا باید بدانم که آن مرغ در به در ، پایش کوتاه بوده یا نه . خب ، از آنجایی که حسادت پدر و مادر سرش نمی شود ، چه بسا که گاهی مرغ همسایه نه تنها غاز نباشد که در حد یک کرم خیلی معمولی ، تنزل پیدا کند . در نتیجه ، چه بسا که مرغ ترانه ی مادربزرگ من هم ، از آن مرغ های پابلند قبراق و شیطان بلای روزگار بوده که از ترس بچه دزد های محل ، تنهایی پایش را کوچه نمی گذاشته . ولی همانطور که در این روزها مستحضر هستید ، دروغ کنتر نمی اندازد و حناق هم نیست . و هستند کسانی که دروغ های شصت و سه درصدی می گویند و در صحت و سلامت کامل ادامه ی حیات می دهند و همچنان در درازتر کردن هرچه بیشتر شاخ های ملت غیورشان می کوشند . بگذریم .خلاصه چه بسا مرغ های همسایه که چشم نداشتند نورچشمی آقا خروس جان را ببینند ، برایش حرف در آوردند که پایش کوتاه بوده و فلان . به هر حال احتمالش هست .
و اما! این روزها همه تلویزوین تماشا می کنند ، شما چطور ؟ جواب خود بنده را اگر می خواهید ، توی ذوقتان نخورد ، ولی نه . من تلویزیون نگاه نمی کنم و اصولا بیشتر رسانه های صوتی تصویری ، در من حالتی ایجاد می کند که خب ، سر غذا ، گفتن ندارد . ولی خب ، در این دنیا هستند کسانی که هنوز ساعت های مدیدی را وقف این شهرفرنگ برقی می کنند ، آن هم بسیار منسجم و با اراده . راه دور نرویم ، مادر خود بنده . بعد ، خب ، برنامه های خیلی علمی این رسانه ها هم شبیه دروغ های متداول شهری کشوری ، کنتر نمی اندازد و هیچ مرض واگیرداری هم ایجاد نمی کند . در نتیجه این برنامه ها می توانند از علمی بودن ، مثلا فقط «می» آخرش را داشته باشند با یک دو حرفی دیگر به جای «عل» ، که خب ، اصلا به جایی برنمی خورد . این است که امروز آقا یا خانم مجری پیدایش می شود و اعلام می کند که دانشمندان ناقلای کشورهای متمدن (البته نه متمدن تر از ما ! چرا که همه چیز نزد ایرانیان است و بس . و کسی هم اگر حرفی دارد برود بمیرد !) بعد از انواع تحقیقات به این نتیجه رسیده اند که » آقا ! تخم مرغ نخورید . می افتید می میرید . ما که به هیچ کجایمان نیست . خودتان غصه می خورید و اطرافیانتان » بعد این می شود که مردم همیشه در صحنه ، به شدت تحت تاثیر قرار می گیرند و بلند می شوند می روند تخم مرغ های ته یخچالشان را بذل و بخشش می کنند و به مرغ هایشان هم قرص جلوگیری می دهند که خلاصه تخم بی تخم ! خیلی هم اگر حرف بزنید ، خروستان را هم سر می بریم . و کم کم ، عده ی زیادی از آدمها دست از خوردن تخم مرغ می کشند و می روند چیزهایی می خورند که کمتر بکشدشان . بعد ، یک سری آدم دیگر که در زندگی شان ، یک عالم مرغ دارند ، آن هم نه از روی علاقه ، که اتفاقا به خاطر همان تخم هایشان ، صدایشان در می آید که » بی پدر و مادرها ! حالا ما این تخم مرغ ها را نذر مادر شما بکنیم ؟» و خب ، این آدم ها حق دارند چرا که کارشان تخم مرغ فروشیست و به اینها چه که تخم مرغ می کشد یا زنده می کند ؟ والله! بعد چون اصولا کشور ما بیدی نیست که با این باد ها بلرزد و ترجیح می دهد که بادگیر بسازد تا با باد جماعت بلرزد ، مثل اسکارلت اوهارا می گذارد فردا در موردش فکر کند . آن وقت فردا که شد و اعتراض ها خیلی بالا گرفت ، یک نفر پیدا می شود و می گوید :» بعضی نواحی خصوصی خواهر دانشمندان عالم ! بگذارید مردم زندگی شان را بکنند . آخرش که آدم می میرد ، حالا با تخم مرغ یا بی تخم مرغ . بروید گندی را که زده اید ماست مال کنید . نه تخم مرغ فروش ها را از نان خوردن بیندازید و نه دانشجوها را از غذا ! » این می شود که یک هفته بعد ، مجری سر و کله اش پیدا می شود و اعلام میکند که » گه خوردیم . دانشمندان هم به هفت جدشان خندیده اند . بروید تخم مرغ بخورید کیلو کیلو . خیلی هم زنده بمانید . »
و حرفی که مجری جا می اندازد این است که : کشوری که آنفولانزایش مرغیست و بقیه چیزهایش تخ-می ، آدم اصلا حیفش می آید تخم مرغ نخورد ، به خدا .

بدون عنوان

مارس 1, 2010

مامان میگه «شما دو تا خلین ! این قرصا هم فایده ندارن . » با هردوش موافقم ، با دومی یه خورده کمتر . خب ، استامینوفن درمان نیست اما مسکن که هست ! نکیسا میگه خوبه که ظاهرمون چیزی نشون نمیده . خب ، به گمونم جای شکرش باقیه .
مامان دنده رو یک می کنه . ترافیکه . خب ، چیز تازه ای نیست . تهران همیشه ترافیکه . لعنت! به تهران ؟ احتمالا . نکیسا داره با یکی پشت خط حرف میزنه . میگه » باشه ، من می پرسم خبرشو بهتون میدم خانم دکتر » . چی میشه که آدما اسمشون تغییر می کنه ؟خانم دکتر! نمی دونم … مامان دنده رو خلاص می کنه ،چراغ قرمزه . ترمز دستی رو به جاش می کشم . فضولی احتمالا از عوارض دیوانگیه . نکیسا همچنان داره با صدای بلند حرف میزنه :»نه ! نه ! به اونجا سفارش ندین . خیلی گرون فروشه » چرا ؟ چرا یه آدمی گرون فروشه ؟ یعنی دقیقا چی میشه که اسم همه چی تغییر میکنه ؟ گرون فروشه ! چرا نمیگه دزده . اوم ، آره ، اسمش همینه .
توی خیابون هجدهم پیاده میشم . چند دقیقه طول میکشه تا بفهمم یه چند صد متری اشتباه کرده َم . ساعت چنده ؟ موبایلمو نگاه می کنم . چرا دیگه ساعت نمی بندم دستم ؟ من یه زمانی با ساعت غواصی می رفتم . اوم ، نه ، دروغگو دشمن خداست . من همیشه از غواصی ترسیده َم . ولی خب ، اگه می رفتم ، احتمالا ساعتمو باز نمی کردم … هنوز وقت دارم ، تاکسی می گیرم . یه خانومی جلو نشسته ، از راننده یه سوالی میکنه ، نمیشنوم . راننده هه زیادی نزدیکش شده . احتمالا یه جور لاس از راه دوره ! یه روز بالاخره فک یه آدمی رو بابت لاس زدن پایین میارم . ترسوهای احمق ! حتی شهامت کثیف بودنو ندارین . یه روز بالاخره تمام دیوونگیم رو خرج یکیتون می کنم . احتمالا … کرایه رو میدم و پیاده میشم . گور پدر همه تون با هم !… منشی میگه » یه دقیقه وایسا بعد بیا تو ، زمین خیسه » خب ، می دونم که نگران زمین خوردن من نیست ، جای کفشام می مونه . می ایستم پشت در . چه حرف گوش کن ! در و دیوار راهرو رو تماشا میکنم . درست هماهنگ با سرتاسر شهر خوبمون ، مزخرف ! منشی رضایت میده » برو تو » . تق تق تق . یه چیزی شبیه در زدن ، این یعنی دیوانگی هم جلوی اصول تربیتی مادرم سر تعظیم فرود آورده . اوووم ، عالیه . دو امتیاز !
«به به . سلام » منو به اسم صدا می کنه .چه غلطا ! یادش که نیست. از روی پرونده َم دیده . معلومه خب . پس چی ؟ میگه :»خب…»یعنی حرف بزن دیگه. میگم :»خب» یعنی خودت حرف بزن اگه راست میگی . مشکل توئه . به من چه ؟ بعد به خودم میام و می بینم که احتمالا برعکسه . یعنی چه به من . یعنی این مشکل لعنتی منه و زبون وامونده ی منه که باید تکون بخوره . میخندم ، نمیدونم چرا . احتمالا دچار استرس شده َم . به ساعت روی دیوار نگاه میکنم . می دونم وقتم محدوده . گوش رایگان ، بیرون این در ، پیش هر خری که دوست داری . اینجا باید حرفاتو انتخاب کنی . مثل مسابقه . بدو بدو ، زود باش تعریف کن چه مرگت شده . یه نفس نه چندان عمیق می کشم ، دوباره میخندم -بسه دیگه دختر جان- شروع می کنم . به دکتر عزیزمون میگم که به نظرم همه چی توخالی و احمقانه ست . بعد یه کم دیگه توضیح میدم ولی به گمونم همه َش همینه . توخالی و احمقانه ، حتی توضیحات من . میگم پریشب بالاخره یه تعریف واسه شرح حالم پیدا کردم : انگار توی یه جاده دارم میرونم ، سوار ماشینی که نه می ایسته و نه دنده عقب میره . توی راهم یه عالم راههای دیگه هست ، مثل خروجی اتوبانا . با این تفاوت که هیچ نشونه و راهنمایی نیست . می بینم که ماشینای دیگه هرکدوم از یه خروجی میرن . تعجب میکنم . از کجا می فهمن باید کجا برن ؟ تابلویی جایی هست که من نمی بینمش ؟ دوباره نگاه می کنم . نه . خبری از تابلو نیست . شیشه رو پایین میکنم و از بقیه راننده ها می پرسم . یکیشون میگه :»آره دیگه . این راه فلانه » میگم :»از کجا می دونی؟» میگه :»می دونم» . این دیالوگ بارها تکرار میشه اما جوابا قانع کننده نیستن : «آره دیگه . همینه . فلانی گفته » ، «بی خیال بابا! یکی از خروجی ها رو برو» … دیگه ادامه نمیدم . احساس می کنم قصه َم داره حالمو به هم می زنه . یه جورایی کلیشه ایه . عین این داستانای مزخرف رادیویی . به گمونم فهمیده که زیاده روی کردم . میگه «یعنی گیجی» میگم :»آره ، سردرگمم» خب از اول همین کلمه ی کوفتی رو میگفتی جای این داستان گفتنا . پوف . کافیه . میگه :»علائم افسردگی هنوز باقیه . من با روزی نصف شروع کردم . حالا تا بعد عید که ببینمت ، یه چهل روزی ، کامل بخور تا بعد دوباره همو ببینیم . » به جون خودم می دونستم همینا رو میخواد بگه ، حتی قبل از شنیدن داستان تخ-می من ! دلم میخواد بهش بگم که خودشم تو خالی و احمقانه ست ، مثل من و بقیه چیزا . ولی اصول تربیتی مادرم یه بار دیگه به وظیفه ی خودش خوب عمل میکنه …دکمه ی آسانسورو میزنم ، اما منتظرش نمی مونم . پارکینگه ، تا بخواد برسه این بالا ، من رسیدم پایین . طفلی لابد غصه َش میشه این همه راهو واسه هیچی رفته اون بالا . مثل من . واحیرتا از این درد مشترک نیمه انسانی . درو پشت سرم میبندم . اون بیرون زندگی هنوز در جریانه . این تو چی ؟ درون من ؟ نمی دونم . سنگ فرش این پیاده روها شستن میخواد . آی ! اسفند شده . دل بکنین از در و دیوار و یخچال و کابینت و پنجره ها. این خیابونا خونه تکونی نمیخوان ؟ سرمو بالا میکنم ، آسمون پشت این همه دود به نظر کثیف میرسه . دوباره سرمو میندازم پایین . به آسانسوره فکر می کنم که حالا دیگه معلوم نیست توی کدوم طبقه َست . خنده َم میگیره . نه ، بالاخره خوب میشم و می بینم که هیچ چیز اون قدرا هم که فکر می کنم خالی و احمقانه نیست . احتمالا .

قشون طفلکی های خندان !!

دسامبر 31, 2009

امروز از نزدیک دیدمشون . قطار قطار ، عین قشون مورچه های سیاه ! خیلی بودن . هی خواستم نگاشون نکنم که یعنی اصلا عددی نیستین ، اما کردم . بعد راننده گفت : این طفلکی ها مجبورن که برن ، نمی تونن سرپیچی کنن . نگاه کردم ،شاید راست می گقت آقای راننده راجع به طفلکی های مجبور به رفتن . اما یه سوال توی ذهنم بود که نمیذاشت نگاه پر از خشممو از روشون بردارم .اینکه این طفلکی ها! چطور و به چی بود که مجبور بودن اونطوری بخندن!!!

حلوا

دسامبر 19, 2009

دیروز همسایه برامون حلوا داد ، تو یه پیش دستی رنگی رنگی . من عاشق حلوام . امروز تهشو در آوردم . بعد داشتم فکر می کردم که حلوا خیلی موجود خوشمزه ایه ولی مثل همه ی خوشمزه جات دیگه ، باید آشپزش کارشو بلد باشه . خب مامان من یکی از اون خوشمزه پزای حرفه ایه . اینو من نمیگم ، همه میگن . بعد ، اینم بگم که من آدمی هستم بیزار از هرگونه مراسم بیخود ، نمونه َش جینگولک کاری های مراسم ختم و سوم و هفتم و هشتم و اینا . اینه که هروقت حرفش میشه ، میگم توروخودا واسه من مراسم نگیرین ، روحم دچار بحران میشه . ولی خب معمولا جمع عکس العمل صریح نشون میدن که همه حکایت از این داره که » خفه شو ! » . من نمی دونم این چه برخورد سخیفیه که با مساله ی مرگ میشه . خب من می میرم ، شما می میری ، همه می میرن . حالا گیرم که من شما رو خیلی دوست داشته باشم برای مثال ! خب ! که چی ؟ اجازه نداری بمیری ؟ معلومه که داری . حالا تا تو اومدی دو کلام از مردنت باهام گپ بزنی ، بردارم بزنم تو دهنت ؟ که زبونتو گاز بگیر و اینا ؟ خب گیرم گرفتی ، دلیل نمیشه که بخوای بمیری نتونی . منظورم خواستن نیستا .منظورم اینه که مثلا تو هفت آسمون اگه نوشته باشن ( همونجا که کارای بد و خوبمونو نت برداری می کنن ) که فلانی فلان تاریخ می میره ، خب فلانی جان ، هرقدرم عزیز ، می میره . این نظر منه . حالا شما هی بیا چونه بزن . خلاصه می گفتم که چنین وصیتی دارم که مراسم موقوف ! اما حساب حلوا از این رسم و رسومات جداست . اصلا داغ دیده های نازنین وقتی چیز به این خوشمزگی می خورن ، چه بسا برای چند لحظه دلشون خنک بشه ، نه از اینکه اون طرف مرده ، از این لحاظ که جای داغه ، برای چند ثانیه دیگه جزجز نمی کنه . یعنی اینطور مزه ای باید داشته باشه حلوا . حالا شما حساب کن که مامان من در این زمینه خیلی حرفه ایه . خب ، امروز نشستم فک کردم که واقعا من باید پیش از ایشون ، دار فانی رو وداع بگم . بله ، من آدمی هستم که موقع موردنم هم به فکر شماهام که حلوای خوشمزه بخورین . حالا هی قدرمو ندونین ! ولی مساله اینجاست که این واقا انصاف نیست ، و این «این» اشاره داره به مردن پیش از مامان . واسه اینکه این خیلی بلای بزرگیه واسه یه مادر و خب درسته که حالا من همچین بچه ی خوبی هم نیستم واسه طفلک ِ مامان ولی خب به هرحال . سخته دیگه . حالا اصلا نمی دونم واسه چی برداشتم این همه چیزو نوشتم . خب شاید واسه اینکه آدم گاهی باید از حماقتاش حرف بزنه ، البته فقط گاهی !
پ.ن : اصلا دلم نمی خواد این پستو هوا کنم اما می کنم ، چون الان حالم خوب نیست و لجبازیم میاد با خودم .


طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید