خوب می بینم یک عده فکر میکنن ما محو شدیم
یا جای دیگه می نویسیم
خیر عزیزان دل من
من حی و حاضرم فقط یکم کم حوصله شده بودم
گفتم محو بشم شاید بهتره بهترا بشه
راستی ارشد آزاد قبول شدم
یکم سر حالم کرد این خبر
زود زودمیام
ماچ
دختری
که
نمی دونه
چه شه
من
یک لیوان چای …یک پتو نازک …بوف کور ..تا دلت بخواهد قل خوردن …تا دلت بخواهد فرصت …تا دلت بخواهد خوشبختی
حدود 18 ساعت بخاطر بیماری تکراری افتادم توی رختخواب یک ژلوفن یک کلد استاپ دائم خوابم کرد
حالا هم که خوب شدم حوصله ام سر رفته احساس قوزبیت بودن دارم
حالا چی تا تونم ؟!
شب شده وهیچ کجا نمی شه رفت
راستی روز زن مبارک گرچهاینجا رو همش مردها می خونن بجز ساحل که اگر اونم بیاد …
حالا هر چی
خواب دادو را دیدم یه شکل دیگه بود گفتم چرا دادواین شکلیه …تو خواب خوشگل تر بود یه یه یه
راستی ای نشکلایی که ادا در میارن را از کجا پیدا میکنن می کوبن تو بلا گشون منم می خواهم
دیگه ….
سر آغاز
همه چیز از نو
مثله همیشه
جقدرشروع خوب است
چقدر آغاز لذت بخش است
حتما بخاطر همین خدا خلقت راآغاز کرد
هیچ شعفی با آغاز و دوباره آغاز کردن برابر نیست
اولین جایی که احساس استقلال کردم حمام بود ..درست یادم نیست چندساله بودم ولی هنوز لذت تنهایی آن لحظات را به یاد دارم …شاید یک ربع یا کمتر …..وبعد هر بار زمانش بیشتر و بیشتر می شد …مطمئنم تا یک ساعت و نیم هم رسید …و حالا (یادم نمی آید ازکی )تمام تلاشم را میکنم کمتر و کمتر در احساس تنهایی سقوط کنم و حتی همین حالا هم طعم زهریش یادم می آید
وقتی نمی نویسی انگارنیستی…بطوربدیهی حتی دردنیایی فردای خودت هم نیستی …وقتی نمی نویسی انگار مرده ای و مدتها است کسی آبی بروی سنگ قبرت نریخته …چه محتاج !به همین چندجمله ساده ! قسم به قلم …و به کلام سوگند ….من دراین چند حرف ساده زنده ام