Baran2008’s Blog


Posted in Uncategorized توسط baran2008 در سپتامبر 6, 2010

خوب می بینم یک عده فکر میکنن ما محو شدیم

یا جای دیگه می نویسیم

خیر عزیزان دل من

من حی و حاضرم فقط یکم کم حوصله شده بودم

گفتم محو بشم شاید بهتره بهترا بشه

راستی ارشد آزاد قبول شدم

یکم سر حالم کرد این خبر

زود زودمیام

ماچ

دختری

که

نمی دونه

چه شه

من

Posted in Uncategorized توسط baran2008 در جون 5, 2010

یک لیوان چای …یک پتو نازک …بوف کور ..تا دلت بخواهد قل خوردن …تا دلت بخواهد فرصت …تا دلت بخواهد خوشبختی

Posted in Uncategorized توسط baran2008 در جون 3, 2010

حدود 18 ساعت بخاطر بیماری تکراری  افتادم توی رختخواب یک ژلوفن یک کلد استاپ دائم خوابم کرد

حالا هم که خوب شدم حوصله ام سر رفته احساس قوزبیت بودن دارم

حالا چی تا تونم ؟!

شب شده وهیچ کجا نمی شه رفت

راستی روز زن مبارک گرچهاینجا رو همش مردها می خونن بجز ساحل که اگر  اونم بیاد …

حالا هر چی

خواب دادو را دیدم یه شکل دیگه بود گفتم چرا دادواین شکلیه …تو خواب خوشگل تر بود یه یه یه

راستی ای نشکلایی که ادا در میارن را از کجا پیدا میکنن می کوبن تو بلا گشون منم می خواهم

دیگه ….

Posted in Uncategorized توسط baran2008 در جون 2, 2010

فکر می کنی چرا هنوز به تو خیره ام ………

بله …هنوز راه فراری نیافته ام

سر آغاز

Posted in Uncategorized توسط baran2008 در جون 1, 2010

همه چیز از نو

مثله همیشه

جقدرشروع خوب است

چقدر آغاز لذت بخش است

حتما بخاطر همین خدا خلقت راآغاز کرد

هیچ شعفی با آغاز و دوباره آغاز کردن برابر نیست

Posted in Uncategorized توسط baran2008 در مِی 28, 2010

بهخلوتی همین صفحه ..تمام زندگیم خلوت بود

Posted in Uncategorized توسط baran2008 در مِی 27, 2010

تمام شد فصل رها بودن
تمام شداین همه حرف تو گوش ازمن
درراهی تورا به راه خواهم آورد

Posted in Uncategorized توسط baran2008 در مِی 25, 2010

محظ تنوع هم که شده عاشق نشدیم

Posted in Uncategorized توسط baran2008 در مِی 25, 2010

اولین جایی که احساس استقلال کردم حمام بود ..درست یادم نیست چندساله بودم ولی هنوز لذت تنهایی آن لحظات را به یاد دارم …شاید یک ربع یا کمتر …..وبعد هر بار زمانش بیشتر و بیشتر می شد …مطمئنم تا یک ساعت و نیم هم رسید …و حالا (یادم نمی آید ازکی )تمام تلاشم را میکنم کمتر و کمتر در احساس تنهایی سقوط کنم و حتی همین حالا هم طعم زهریش یادم می آید

Posted in Uncategorized توسط baran2008 در مِی 25, 2010

وقتی نمی نویسی انگارنیستی…بطوربدیهی حتی دردنیایی فردای خودت هم نیستی …وقتی نمی نویسی انگار مرده ای و مدتها است کسی آبی بروی سنگ قبرت نریخته …چه محتاج !به همین چندجمله ساده ! قسم به قلم …و به کلام سوگند ….من دراین چند حرف ساده زنده ام

صفحهٔ بعد »

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید