باید از رو ایبوک بخونم، لعنت

اینکه من میرم لب دریا اما خشک نمیشه جائه تعجب داره

سی نفر امتحان استاتیک داشتیم و تنها منِ بخت برگشته تو یه کلاس دیگه تک و تنها بودم و بقیه که تو کلاس بودن بچه های عمران بودند که تاسیسات داشتن….. حالا اگه بودن من که تقلب نمی کردم، اما وقتی سوالو نمی تونم حل کنم، نگاه به بقلیم میندازم، ببینم اونم هنگه روحیه میگیرم که من فقط خنگ نیستم

خوب بود، پاس میشم، بین دخترا فقط من راضی بودم…. این رضایت نگران کننده ست، هروقت از امتحانی خیالم راحت بوده گند زده شده….. اما خب از 4تا سوال یکیش رو استاد حذف کرد چون قرار نبوده از اون مبحث بیاد، از بین اون 3تا هم دوتاشو حل کردم……

پس فردا امتحان تکنولوژی دارم و خسته ام، خوابم میاد، گشنه ام اما معده ام هیچیو قبول نمی کنه….. جدیدا قهوه که می خورم بعدش اصلا حالِ خوبی ندارم….

منِ بدبخت با این یابو کارگاه دارم در ترم های آینده

دوستم رشته اش عمرانه و تو همین دانشگاست….. استاد استاتیکشون یه آدم خیلی مضحک و بدتیپ و بدریختیه، واقعا شرمنده واقعا شرمنده اما همیشه به دوستم گفتم ننه اش اینو ریده، نزاییده (من واقعا پوزش میطلبم) از بس این آدم بیشعوره

هفته پیش قرار بود کتاب دوستم رو ازش بگیره، هعی میگفت این روز بیا نه فلان روز بیا، دوستم بهش گفت استاد اگه میشه شمارتونو بدین بعدا باتون هماهنگ کنم….. سرشو تکون میده میزنه رو پاش و میگه: وای خدا همه از ما شماره می خوان !!!!! قیافه ما دوتا رو باید میدیدین فقط 😐 باید اونجا میگفتم مرتیکه به استاد بودنت مینازی؟ هیچی نداری!! درسم که تابلوئه حفظ میکنی میای بلغور میکنی!!! اما خب دوستم چنان نگاهی بهش انداخت که با نگاش جرش داد، من که لرزیدم

دوستم الان تعریف کرد که روزی که رفته کتاب رو بده استاد وسط حرفه دوستم گفته درس رو ول کن بچه کجایی؟ اینم ساده جواب داده، بعدش استاده گفته: من گرممه تو گرمت نیست؟؟؟

واقعا برا این استادائه کثیف متاسفم!!!! مرتیکه خر!!!

باشد که رستگار شویم

راه های خدایابی رو می خوانم و شاگی گوش میدم

من که می دونم این استاد هم مثه استاد آیین ترم قبل بهم نمره نمیده 😐 ترم پیش امتحانمو از 14نمره شدم 13.5، مردک از 6نمره کلاسی هیچی بهم نداد!!! 😐

این اندیشه هم که آخرین جلسه باش تند حرف زدم…. از گروه 7نفره ما فقط من و نادیا کلاسارو مرتب میریم، 2-3تا از دخترا ماکزیمم 2بار اومدن کلاس اینو….. جلسه پیش وقتی بهش گفتم جزوه رو زودتر بدین که اندیشه رو بخونیم و بزاریم کنار به بقیه درسا برسیم بهم گفت نه که شما خیلی دانشجو منظمی هستی!!! 😐 زور داره دیگه، منی که میرم کلاسارو یه جلسه نرم حرف می خورم از استادا و نمره هم ازم کم می کنن، اونایی که اصلا نمیان نمی دونم چجوری میرن اینارو خر می کنن!!!! چیه بدبد نگاه می کنی!! مگه دروغ میگم؟ خر می کنن دیگه!! آدم عاقل به کسی که به جا کلاس اومدن با دوست پسرش میره گردش و تفریح نمره بالا میده که معدلش آ بشه؟ 😐 خره دیگه، خر…. خر بود شاخ و دم نداره

شروع هفته به این خوبی :دی

ظهر که بسته پستی رو باز کردم باز دیدم سواستفاده کرده دوستم، از سادگیِ من…. بهش گفته بودم یه کتاب درسی رو برام سریع بخره بفرسته، دیدیم باز یه چیزی اضافه کرده…. اما واقعا سورپرایز شدم

بیشتر از کتاب که خیلی دوست دارم، عاشقِ ایده ی نوشته ی توی کارت پستال شدم :))

قسمتی از اسمس بازی 4شنبه بود، ساعت 12-1ظهر….. خط اول خودشه خط دوم من (یکی در میون همینجور)

CYMERA_20130525_163605

یه چیز دیگه:    خواهرم گیر داده بود به مادرم که بریم آرایشگاه من چتری هامو کوتاه کنم، مادرمم گفت بخاطر یه چتری پاشم برم تا آرایشگاه؟(نمی خواست تکون بخوره:دی) خلاصه خودش قیچی برداشت که کوتاه کنه و می گفت بچگی هاتون خودم موهاتون رو کوتاه می کردم، الان نمی تونم؟ هعی گفتیم نره، گفت می دوشم، گفتیم بدوش، زد دوشید چه دوشیدنی…. خواهرم اگه گاو بود شیرش خشک می شد (خدارو شکر از وبلاگ من خبر نداره والا بعد از این منو می کشت) چنان مویی خراب کرد که من نگاه می کردم و می خندیدم، خنده که نه! قهقهه می زدم، بخاطر موئه خراب شده و رویه زیاده مامانم که اصلا هم قبول نمی کنه خراب کرده(وقتی خواهرم رفت جلو آینه مامانم منو نگاه می کرد و کبود می شد از خنده، اما جلو خواهرم قبول نمی کرد که خراب کرده)، خلاصه قیچی رو گرفتم و با بدبختی و بسم ا… گفتن ادامشو من انجام دادمو تا حدودی بهتر شد، خیلی بهتر…. اما خواهرم نشست پائه آه و ناله و کمی اشک که موهام خراب شد، منم به تلافی رفتم قسمتی از موهای مامانم رو با قیچی بریدم (تا 5ثانیه مامانم هنگ کرده بود نگام می کرد، آخرشم فقط گفت دختره ی دیوونه) و موهاشو خراب کردم و به خواهرم نشون دادم، گفتم ببین!! تلافی کردم….. دیدم باز گریه می کنه!! گفتم برم بزنم موهای خودمم خراب کنم؟ بخدا بگی برو میرماااااا، اصن بگو ماشین کلمو ماشین می زنم تو دیگه غصه نخور موهات تا 2هفته دیگه درست میشه…. خدارو شکر خندید و کوتاه اومد…. نمیومد 100% یه بلایی سر موهای خودمم در میاوردم…. اون موقع باید الان می زدم تو سر خودم و به بک گراند گوشیم پوزخند میزدم و میگفتم شما فعلا فقط در حده عکس باش، تا انقدی شی مونده کلی

پ.ن: اون شکلک سوت اسم خودمه

پ.ن: تعداد پست هام برابر شده با سال تولدم(72)، به مناسبت این عدد میمون اصن تا روز تولد آپ نکنم تکون نخوره :دی

به قول صابی جان: استاتیک که به میان آید میس کاف به جفنگ آید!

فک کنم دیوانه شده ام…. یا در شرف دیوانگی ام…. در شرف جنون

صدای زنی رو می شنوم که می خونه….. گوش دادم با دقت…. از خانه ی همسایه نیست… محالِ که صدای همسایه بغلی باشه…. نمی دونم به چه زبونی ِ اما ایرانی نیست…. همسایه ما اهل این چیزها نیست…. صدای قشنگی هم نداره…. محالِ این صدای زیبا صدای همسایه ما باشه….تازه! سابقه نداره جز صدای کوبیدن صدایی بیاید یا برود!

مادرم هم که تلفن حرف میزند و اصلا اهل آواز خوندن نیست، نمی تونه بخونه…. خواهرک هم که جارو می کند! من هم  کتابم باز است و چایی در کنار دستم و به بخارش نگاه می کنم، به سالنامه بنفشی که الان دارم این جفنگیات رو توش می نویسم و باید بعد از نوشتن پاره کنم…. مثل همه چیزهایی که پاره کردم و هیچ وقت یادم نمیاد چی بودن، این جور لحظه ها آدم یا غرقِ فکرای منفی که در نتیجه فقط از سیاهی می نویسه و یا غرقِ فکرای مثبت که در نتیجه نمی نویسه، می خنده، به تک تکشون فکر می کنه می خنده، خنده هاش که تموم شد از دلتنگیش برای اون لحظه ها می نویسه….. البته گاهی آدم نه به سیاهی فکر می کنه نه به سفیدی…. فقط فک می کنه، بی هدف فک می کنه، مثلِ الان که من به صدا فک می کنم، صدایی که گاهی از پشت سرمه، گاهی در گوشم، گاهی خارج از اتاق… در اصل این لحظه ای که من الان درش هستم آدم فکر نمی کنه… وقت تلف می کنه که یه کم به خودش وقت بده و در بره، نمی دونم از چی.. بستگی به هر شخص داره!!!

 جدی جدی دارم به جنون می رسم؟

فک کنم عوارض درس خوندنه، بدنم داره واکنش نشون میده!!!

پ.ن: اولین باره قبل از پاره کردن جایی دارم سیو می کنم، اولین بار اینجا تو وبلاگم

چنان استاتیکی می خوانم که نگو و نپرس!!

صفحه نیو پست رو باز کردم

موزیک پلی کردم و هندزفری هارو گذاشتم تو گوشم

تا اومدم تایپ کنم موبایلم زنگ خورد و بعد از خبری که دخترخاله ی زنعمونما داد من حواسم پرت شد و رشته کلام از دستم خارج شد، به پاره شدن نرسید، پاره شدن رشته کلام مالِ زمانیِ که من در حفظِ اون رشته کلام مقاومت کنم اما خب اون لحظه همه چی از ذهنم رفت، چه مقاومت، چه امتحان استاتیکم، چه مزاحمتایی که 1-2هفته ست تموم نشده، چه فضولیِ یکی از پسرای دانشگاه که گیر داده برم اردو مشهد، چه پرویی های پسره دیگه ای که هرچقد من فاصله رو حفظ می کنم و از ضمیره جمع استفاده می کنم این هعی منو مخاطب ِ مفرد قرار میده و هر دفعه صمیمانه تر رفتار می کنه و از رو نمیره، چه حرفای صبح ِ دوستم که به جای کم کردن استرس به شدت زیادتر شد، چه حرف های دیروزه همکلاسی ِ دیگرم که بهم گفت بچه های اتاقشون اوایل فکر می کردند من دختره اهم اهمی هستم اما الان دوستم دارند و باز هم من به این نتیجه رسیدم این دیدگاهِ اولِ هرکس به من تغییر نمی کنه، حتی تلاش های همکلاسیم که سعی می کرد با گفتن چاق، زشت، دیوونه، روانی من رو کمی ناراحت کنه (اما خبر نداشت که من واقعا چاق و نازیبا و دیوونه و روانی ام)، چه حرفِ شخصی که نمی دونستم کیه در مقابل جوابِ منفیِ من به پیشنهادش داد و حتی رنجشم از خودم و خیلی چیزهای دیگر که باز هم  الان یادم نمیاد و اون لحظه از ذهنم رفت

مخلص کلام اون چیز اصلی که میخواستم بگم بازم یادم نیومد که همه این جفنگیات بالا رو پاک کنم تا اونو بنویسم

پ.ن: الان لیدی و مغرور میان منو آویزوون می کنن :دی بخدا منظورم این بود که نه زشتم نه قشنگم :دی چاقی هم خب خیکی نیستم :دی

یه آدم تنها تو یه جزیره با یه مشعل درخواست کمک می ده

قسمتِ کامنتای من نمی دونم چرا اینجوریه…. جوابای من کلا میره تو یه کادره دیگه…. دوبار سعی کردم درستش کنم اما سر در نیاوردم… وقت هم ندارم بیشتر از این بزارم پاش…. کسی می دونه باید چیکار کنم بهم کمک کنهئ :((

اینکه هنوز نمی دونم چجوری از صفحه گوشیم هرازگاهی عکس میگیرم حرصمو در میاره…. از هرکیم می پرسم نمی دونه 😐

انقد استاد خوبی بود :ایکس

با خوندنِ پستِ بالالایکا خانوم جان یاد یه بدشانسیِ یکی از همکلاسی های کلاس کنکورم افتادم

سالِ اولِ کنکور، یعنی پیش دانشگاهی رو رفتم همدان (دوستای وبلاگی قدیمیم می دونن) و غیرحضوری گذروندم، یعنی برای امتحانات پایان ترم برمی گشتم اینجا و امتحان می دادم و دوباره می رفتم همدان…. استادها هم از تهران میومدن و 1روزه برمیگشتن تا هفته بعد…. جز استاد دیفرانسیلمون که 3روز کلاس داشت و براش خونه گرفته بودن نزدیک آموزشگاه و ماها هیچ کدوم خبر نداشتیم که خونه داره توو همدان

استاد دیفرانسلمون 3-4-5امه فروردین رو برامون کلاس گذاشته بود، از 8ئه صب تا 1ئه ظهر

روز دومِ این کلاسا استادمون بعد از کلی خون به جیگر کردن ما از کسی که ماجرا مربوط به اون بود غیرمستقیم اجازه گرفت و تعریف کردن:

صب ساعت 7.5 بیدار شدم اومدم تو حیاط و دیدم هوا چقدر خوب و بهاریِ، برایِ اولین بار هوس کردم درِ حیاط رو باز کنم و ببینم کوچه و خیابون آدم هست یا نه…. در رو باز که کردم دیدم شاگردم جلو درِ خونه ی من با دوست پسرش در آغوشِ همن….. منم خیلی شیک تا دیدم اینجوریه در رو بستم و دوستتونم هین بستن در یکی زد تو سره خودش و گفت وااااااای…… آدم باید چقد بدشانس باشه؟ ساعت 8ئه صب؟ جلو در خونه معلمت آخه؟ بد هعی میان میگن آقای میم می خوایم با خواهرمون بریم خرید، خواهراتونم دیدیـــــــــم، سلام هم برسون، فقط روزه دیگه ای خواستین برین بیرون و حرفای خصوصی و قشنگ بزنین جلو دره خونه ها واینستین حداقل، این دفعه معلمت بود! دفعه بعد حتما آقای سرایی ِ… .

بماند که اون روز ما چقدر خندیدیــــــــــم به همچین شانســـــی…. شهر به این گندگی!!! جلو دره خونه معلم آخه؟

سرایی: مدیرآموزشگاه

دلم تنگه

 دفترچه ی عزیزِ من اکثر مواقع همراهه منه

هفته پیش اطلاعات آزمایش رو صفحه ی آخرش نوشتم که دیگه گم نکنم و کسی رو هم بعد از اون لعن و نفرین نکنم

فردا هم امتحان آزمایشگاه دارم! پایان ترم! دفترچه رو باز کردم که اطلاعات رو ببینم و محاسباتشو انجام بدم اشتباهاً صفحات اول رو باز کردم و چیزی که دوستم برام نوشته بود رو دیدم

بیست و ششم دی ماه رفت از این شهر، برای همیشه…. فک کنم روز قبلش نوشته بوده و من تازه دیدم…. یعد از4ماه و دو روز

CYMERA_20130519_024025

الهی دانشجویی را چه شاید و از او چه باید!!؟

من جزئه اون دسته از آدمام که زیاد برنامه ریزی می کنم اما نهایتا 40-50%اش رو عملی می کنم

البته 2سال پیش تو یه برنامه ی 31روزه تا 24-25روزش رو دووم آوردم و واقعا خوندم

صداقت بخوام به خرج بدم 4بار تا حالا تا به این سن با دل و جوون درس خوندم و طبق برنامه ای که ریختم پیش رفتم، بقیه رو نه که اصلا نخونده باشم اما زیرآبی زیاد می رفتم…. دلم قرص بود که نمره خوب رو بدون خوندن میارم نمی خوندم، بعضی وقتا هم به تناسبِ سنم حوصله نداشتم و انگیزه نداشتم

دفعه اول دوم دبیرستان بود، 3روز هندسه خوندم، به طور مداوم، تستای گاج میکرو رو ترکونده بودم، هر چی تست المپیاد و کنکور مربوط به اون رو بود زدم جز 3تا که واقعا هیچ جوری بلد نبودم…. الان که فک می کنم فقط دوست دارم یادم بیاد چجوری خوندم که انقد خوب یاد گرفتم :دی

دفعه بعدی سال سوم بود…. یه برنامه دو هفته ای مشاورم بهم داد و چنان با انگیزه می خوندم که از من هنوزم که هنوزه بعیده…. فقط دنبال فرصت بودم که از برنامه عقب نمونم…. تو راهِ خونه به باشگاه درس می خوندم، در حین تمرین چیزایی که تو ذهنم بود رو مرور می کردم….

دفعه سوم هم پیش دانشگاهی بود، همون برنامه 30روزه….

دفعه4 ام هم پارسال تو اون مدتی بود که می رفتم سرکار، ارزش زمان رو می دونستم و سعی می کردم ازش استفاده کنم، با اینکه کوتاه بود…. از اینترنت هم بریده بودم اون مدت…. خطمم عوض کرده بودم کسی مزاحمم نشه… چقد دختر کوشایی بودم اون موقع :دی

حالا امیدوارم که دفعه 5ام الان باشه، با برنامه ای که ریختم واسه خودم…. باشد معدلمان خوب شود و به خودمان تحفه ای تقدیم نماییم و رستگار شویم

CYMERA_20130517_164803  CYMERA_20130517_164746  CYMERA_20130517_164709  CYMERA_20130517_164649