درد بی موجی

چه آدمها، چه گروه ها، چه اتفاقات…  بعضی ها بدند، بعضی ها ترکیبی از خوبی و بدی و بعضی هم خوب، خیلی خوب…
معمولا بدها احساسات منفی بر می انگیزند مثل دشمنی، نفرت، خشم…. و خوب ها احساسات مثبت مثل اشتیاق، محبت، آرامش… ترکیبی ها هم اصولا باید انگیزه های تلاش برای بهتر بودن و بهبود دادن رو بیدار کنند.
تا اینجا قبول؟
مشکل از همین جا شروع میشه، دقیقا از همین جایی که هیچ کدوم از این ها در مورد من کار نمی کنه. یعنی نه بدها حس دشمنی رو در من زنده می کنند، نه خوب ها اشتیاقی برمی انگیزند و نه ترکیبی ها انگیزه ای برای تلاش می  دهند. مدتهاست که هیچ کدام از اینها نمی توانند در من موجی ایجاد کنند. انگار نه انگار که این همه انسان حقیر، ابر و باد و مه و خورشید رو به خدمت گرفتن که با من دشمنی کنند، انگار نه انگار که این همه انسان خوب، مهربون و صادق، دارن کمک می کنن که همه چیز خوب پیش بره، انگار نه انگار که این همه انسان ترکیبی، دور و بر من میرن و میان و من می تونم رو بهتر شدن و بدتر شدنشون اثر بذارم…. نسبت به همه ی این ها یه حس بی تفاوتیه کشدار دارم. هیچی تکونم نمی ده.
و من…. و من …. راستش… از مرداب شدن می ترسم 😦

کوری در 360 درجه

هر بار که کسی یا چیزی آزاردهنده و غیر قابل تحمل شد به خودم گفتم ندیده بگیرش و به زندگیت ادامه بده، حالا تعداد این نادیدنی ها اونقدر زیاد شده که 360 درجه ی اطرافم رو اشغال کرده، از دنیام فقط یه خط مستقیم باریک جلوی چشمام باقی مونده، هر بار که زاویه دیدم نیم درجه منحرف میشه، می خوره به نادیدنی هام و دردم میاد، حسابی دردم میاد 😦

یکی بیاد من و از دست خودم نجات بده…

برای همه پیش اومده که به شخص کم تجربه تر از خودشون در مورد پیامدهای کارش هشدار بدن و طرف توجه نکنه و وقتی پیش بینی درست از آب در اومد و فاجعه رخ نمود هی طرف رو ملامت کنن که مگه من نگفتم فلان… و برای همه هم پیش اومده که در نقش نفر دوم بودن و ملامت ها رو شنیدن.
بهترین حالتی که میشه حال هر دو نفر رو درک کرد یعنی با تمام وجود حس کرد که اولی چقدر داره حرص می خوره و چقدر ناگزیره از این ملامت های تکراری و دومی هم چقدر داغون و مستاصل و کلافه است از فاجعه و از ملامت، اینه که خودت هی به خودت گفته باشی اشتباه نکن و آخر هم کرده باشی….
در این شرایط من تقسیم میشم به سه تا منه مجزا، اولی مدام راه میره، غر می زنه و ملامت میکنه، دومی چسبیده کنج دیوار و غصه می خوره و از کلافگی و عصبانیت داره خفه میشه و سومی در نقش میانجی هی بین اینا می ره و می آد و هی به اولی میگه بیخیال، حالا تمومش کن… و به دومی میگه عیب نداره تو گوش نکن، بیخیال باش…
و اونوقت می فهمی که در این شرایط هیچ کدوم از طرفین تقصیری ندارن که نمی تونن خودشون رو کنترل کنن و می فهمی که چه حال بدی دارن هر دوشون…
الان من حالم بده، یکی بیاد من و از دست خودم نجات بده…

زندگی به سبک انسانی

به دور و برم که نگاه می کنم، به آدمهایی که روزهایم را با آنها می گذرانم، به همکارها، همکلاسیها، دوستان، آشناها…. کسی را نمی بینم که بودنش مایه خوشحالی باشد یا رضایت… از خودم می پرسم من در کنار این آدمها، این جمع های کوچک و بزرگ چه می کنم؟ میان کسانی که از اخلاق بویی نبرده اند و از زندگی به سبک انسانی نیز….
روزمره های حسود پر توقع تنگ نظر و کم عمق که لذت زندگیشان در آزردن و زخم زدن دیگران خلاصه می شود و یکی از این دیگران هم من… چرا که فرصت و حوصله ی یکی شدن با اجتماعات کوچکشان را ندارم و به رابطه ی مسالمت آمیز از دور بسنده می کنم… چرا که از جنس آنها نیستم… هر چند که اگر از خودشان هم بودم در امان نمی ماندم که ضعف و اضمحلال اخلاقی اینها به خودی ها هم مجال نفس کشیدن نمی دهد.
زمانی می پنداشتم برای یافتن دلایل عقب ماندگیمان باید بسیار بگردیم و بسنجیم و بفهمیم اما حالا می بینم آنقدر دلیل از در و دیوار می ریزد که عمر هیچ کس مجال بیان کردن آنها را هم نخواهد داد چه برسد به یافتن راه درمان و عمل کردن به آن…
واقعا در چنین فضاهایی که ما ساخته ایم برای هم، چه کسی مجال و توان کار مفید خواهد داشت؟ به سرعت و دقت و با تمام همتمان در نابود کردن بنای اخلاق می کوشیم و خودمان هم در این منجلاب خودساخته فرو می رویم.
ای کاش می شد به ساده ترین گزاره های اخلاقی بازگشت و هر روز هزار بار آنها را تکرار کرد، هرچند که شاید یکی از دلایل کنار زده شدن این اصول از سوی مردم، همین تکرار بیش از حد و ملال آور باشد آن هم از سوی کسانی که عامل به گفته های خود نیستند…. اما دلایل هر چه باشد فقط مائیم که می توانیم به آینده ی خودمان و کودکانمان رحم کنیم و این گونه عرصه ی عمومی زندگیمان را به لجن پستی ها آلوده نکنیم.

آخرین سقوط

_ دارم سقوط می کنم…سقوط کردم…. و حتی اونقدر حوصله ندارم که دستمو به جایی بگیرم برای نجات…

_ آفرین

_ هان؟!

_ همینه…

_ چی همینه؟!

_ راه اینکه دوباره سقوط نکنی همینه که دستتو به جایی نگیری.

_ ایول

راست می گی

همینه!

گل و بلبل و محل کار جدید

یک ماه پیش بود که بعد از مشقت های فراوان و شش ماه تلاش و تحمل بلاتکلیفی و دوندگی های اداری بالاخره محل کارم رو تغییر دادم یا به عبارتی تبدیل به احسن کردم!
از بلایا و مشکلات حین جابه جایی که بگذریم، این جای جدید از جهات بسیاری خوبه. هم کار باب میل منه و هم فضا و مکان جالب و دلبازی داره.
از بدو ورود من تا حالا اتفاقات خوب و بد زیادی افتاده که به گفته ی همکارا در طول یک سال هم با این حجم و شدت بعید بوده چه برسه به یک ماهی که نصفش هم تعطیلات نوروزی باشه!
اولیش اینکه من راس ساعت دوازده ظهر خودم رو به اداره ی مربوطه معرفی کردم و دو ساعت بعد یعنی ساعت دو بعدازظهر همون روز، جلسه ی تودیع رئیس وقت و معارفه ی رئیس فعلی بود! می تونید فکرشو بکنید که قبل از جابه جایی چند ساعت برای توصیف و تشریح و اثبات خودم به مدیر قبلی وقت گذاشته بودم و همه ی این زحمات چه طور به باد فنا رفت؟!
البته این تغییر در مدیریت مشکلات دیگه ای هم ایجاد کرد، مثلا اینکه همکارانی که در موارد مشابه جابه جایی یک کارمند، اطلاعات و توصیه های به دردبخوری در اختیار آدم می گذارند، در این مورد خودشون هم گیج و سرگردونن و به طریق اولا من هم گیج تر و سرگردون تر!
دومین اتفاق مهم، انتقال اداره ی جدید من از یک اتاق محقر به مکانی بزگتر و آبرومندانه تر بود که به شهادت کارکنان با سابقه بعد از دو سال وعده و وعید ناگهان محقق شد!
سومین ماجرا هم مربوط به حذف ناگهانی 10 پروژه از 30 پروژه ی سال گذشته ی موسسات طرف قرارداد با ما بود، که باعث شد از راه نرسیده وارد پیکار عظیمی با این موسسات بشم. بندگان خدا حق هم داشتند فقط بدیش این بود که حقشون دست من نبود 😦
چهارمین اتفاق سبک شدن کار اداره برای سال 90 بود که باعث خوشحالی فراوان ما و همکارانمان گردید 🙂
عکس های محوطه ی محل کار جدید رو براتون میذارم که خودتون ببینید چقدر باصفاست، فقط حیف که نمیشه ازش بهره برد. یعنی رسم نیست که کسی بره تو محوطه قدم بزنه یا نهار بخوره و راستش منم به عنوان یه تازه وارد همین جوری هم زیادی تو چشمم چه برسه به اینکه از این سنت شکنی ها هم بکنم.

آوارگی

گاهی میشه زد به رگ بی خیالی، میشه به لحظه، به آدمای رهگذر دل خوش کرد… اما یه وقتایی از ته دل حس می کنی که کافی نیست… رفتن و اومدن، حرف زدن و زندگی کردن با رهگذرها بدبختی امروز ماست. پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها همه ی عمر با آدمهای آشنایی در ارتباط بودن. آدمایی که گاهی بودنشون تو زندگیت 60-70 سال امتداد داشت. آدمهای آشنا
گاهی آدم نیاز داره بدونه که دقیقا… دقیقا کجای زندگی آدمای اطرافش وایساده و دقیقا و باز هم دقیقا تا کی میتونه اونجا وایسه. این نیاز می تونه از تشنگی و گرسنگی هم شدیدتر بشه… می تونه کشنده بشه….
همیشه فکر می کردم توانایی در بریدن از آدما نقطه ی قوت خوبیه… فکر می کردم این طوری بهتر زندگی میکنم و کمتر آسیب می بینم…. اما دیگه خسته ام… از خونه به دوشی خسته ام….

روزهای غریبه

پس کی از راه می رسند روزهای به یاد ماندنی، کی اتفاق می افتند خاطره هایی که برای نوه هایمان یا (چه فرق می کند؟) نوه های دیگران تعریف خواهیم کرد؟
چرا این روزها این قدر غریبه اند، این قدر غریبه…
کاش… کاش حتی مرگ…کاش دیوانگی…
کاش سری سر به زیر لااقل، دلی سر به راه، روزگاری معمولی… آن قدر معمولی که خودت هم فراموش کنی هیجان انگیزترین اتفاق خلقتی…. به این هم راضی ام حتی… به این هم.
سرکش ترین موجود این حوالی حالا به همین هم راضی است….می بینی؟؟؟

چه شود!!!

با هر کس باید مثل خودش رفتار کرد … آیا؟

.

.

.

عجیبه ولی به نظر می رسه روز به روز، تعداد کسانی که به این قاعده باور دارند افزایش پیدا می کنه و هیچ کدوم به تبعات فراگیر شدنش فکر نمی کنند!

مبنای اخلاق این افراد سود و زیان شخصی است و این خطر ناکه….

وقت شناسی

همیشه نگران به موقع رسیدنیم… و نمی دونیم که گاهی به موقع رفتن از هر چیزی مهم تره….از هر چیزی….

« Older entries
طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید