ترسیده ام. یک ترس واقعی. همیشه خوشم میآمد که زندگی همه زورش را نشانم بدهد و من با دست های خالی به این مبارزه تن دهم و قهرمانانه درآیم.
حالا ولی وضع انگار فرق کرده. واقعیتی به دور از هر رویا و آرزو و حدس و تخمین تمام نفس هایم را می شمارد و در دفتری تازه یادداشت میکند. گاهی حتی از پس اینکه منظم بتوانم نفس بکشم بر نمی آیم. از آن اخلاق ها که اگر نگاهم کنید نمیتوانم خوب برقصم مثلا
خودم را انگار از یک سالی و یک وقت بدی بیرون کشیده باشم در سکون و آرامش ِ فعلی.
دنیا پر از دیوانه است.خب که چه. من نه میتوانم از سلامت خودم حرفی بزنم نه میتوانم با دیوانه ها ارتباطی داشته باشم. یکجوری مثل انسان ماقبل تاریخ که فقط بقا میخواست شدهم. این بقا رو گم کردهام.
فکر نمی کنم تا پایان عمرم بتوانم در یک خط و موجز توضیح بدهم که چی بودم و چی می خواستم. من همه چیز می خواستم بدون اینکه چیزی داشته باشم.
ترس مثل پیرزنی که با دقت شال گردنی قدیمی را می شکافد تا با هر چه در آن قابل استفاده بود کلاهی تازه برای نوزادی ببافذ که هرگز صاحب شال گردن را نمیشناسد دارد مرا یک زیر یک رو نابود میکند. آنقدر میترسم که ممکن است فقط دنبال داروی نامرئی شدن بگردم.
آخ ای رویای دیرین
مسئله این است که کشدار بودن زمان و بقا دردی مزمن است که چون با چند رنگ و لعاب ثروتمندی و قدرت و جفتگیری و پیروزی بزک شده شبیه مرض نشان نمی دهد.
حتی اگر با همه خداحافظی کنی و به جنگل های دور و دورتر پناه ببری و قسم بخوری هرگز وارد هیچ چیزی شبیه آنچه در گذشته زندگی مینامیدی اش نخواهی شد باز هم دو شب مسواک نزنی درد جانت را خواهد گرفت.
شناخت کدام راه و کدام انسان و کدام سرزمین و کدام لذت وعده این درد و ترس است. شاید برای همین دنیا پر از مهاجر و فراری است. وقتی مقصد رسیدن را مدام به تعویق اندازی کمتر ترس سکون و بقا سر به سرت میگذارد. آهسته دچار همیشه ندانستن و همیشه غریبگی کردن.
من که مال این شهر نیستم من بچه این خانواده نیستم من شبیه رئیسم نیستم من اینجوری تفریح نمیکنم. من و همه چیزهای مزخرف که از اقلیتی اخذ میکنیم تا به اکثریت اعلام موجودی کنیم اما در واقع باد در هاون کوفتن است. اقلیت و اکثریت مولود ظرف بیرونی است و هیچ مبنای متعالی در پس یک تک انسان ندارد
در تنهاییمان ما با عکس های دوستانمان نویسنده های محبوبمان مجری های شبکه تلویزیونی مان دسپخت رستوران های اطرافمان تکنولوژی های ساخته شده در کشورهای همسایه مان و خانه های شبیه همه خانه های همسایه هامان تنها هستیم. همین خیالمان را بابت درست بودن مسیر راحت میکند. الگویی خاص از ما که خودمان تدارکش دیدیم تا بپرستیمش.
همانطور که سالها پیش انسانها انتخاب می کردند بت چوبی را قوی تر بداند یا الههی باد و شن را.
ترس بزرگتر ترس از دروغگویی است. در این میان چیزی که از خودت ساختی و برایش زندگی کردی و رنج کشیدی و پول خرج کردن و فرار کردی و یا نه تحملش کردی باید یک ماسک بکشی که آنقدرها هم برای همه واضح نباشد.
شما ویولن میزنید اما این وسیله دروغی است که روی ترس از تکفرزند بودن خود کشیده اید. شما چندین جفت کفش دارید که این دروغی است که روی ترس خود از بیسلیقه و بیاهمیت بودنتان کشیده اید.
جان کندن برای ساختن و بعد جانی دوباره کندن برای پنهان کردنش از آنها که قرار بود تماشاچی شما باشند.
و بعد اهمیت ندادن به دیگران و بعد ماجراهای عجیبی از ثمرات اهمیت ندادن به دیگران و بعد آشتی و بعد در هچلِ چه غلطی کردم افتادن.
به نظرم خوب نیست. از ۱۲ سالگی م به این طرف هیچوقت برایم چیزی خوب نبوده.یا اگر بوده آنقدر دروغ بافته ام که نباشد.