فاصله‌دار

باید سریال مورد علاقه م را ببندم و بروم با دوستم در یک پیتزا فروشی زنجیره ای ناهار بخورم. یاد من باشد تا کجای سریالم را دیده م تا در تاکسی که نشسته ام به آن فکر کنم. بالاخره هر عملیاتی در زندگی ما قرار است نقشی را ایفا کند و شگرد ِ وقتی بزرگ شدی خودت میفهمی هم انگار دیگر قدیمی شده است.
یاد من باشد یادم بماند چرا به این سریال گیر داده ام، چرا دیالوگ ها را با مردم بازگو میکنم و چرا هنوز دلم میخواهد از این تاریکی که در درون من است با مردم حرف بزنم؟ یاد من باشد تا یک اندازه ای به زندگی‌ام فکر کنم اما نباید اجازه بدهم افکار دیگران با جادوی دوربین و نور و مدیا، مرا از آن نویسنده ای که همیشه میخواستم باشم دور کند. یاد من باشد از زندگی مردمان گوناگون چیزی را به عنوان چاشنی بر دارم و غذای اصلی را از درون دل و روده خودم استخراج کنم.
یاد ِ من باشد که به دوستم بگویم چقدر لاغر شده و چقدر دلم میخواست اورا ملاقات کنم. بعدش باید یک پیتزای چرب و بزرگ سفارش بدهیم زیرا یک پیتزای کم کالری مانند ناسپاسی بزرگی در برابر مقاومت او در برابر آن‌ همه گرسنگی به شمار می آید. باید یادم باشد نوشابه سفارش بدهم و دست آخر اجازه بدهم هر دوتای آن نوشابه ها را خودش بخورد و حواسش را پرت کنم تا به این موضوع فکر نکند که ممکن است نوشیدنیِ دیگران باعث چاقی او بشود.
باید یادم باشد حتما خودم غذا را حساب کنم تا به دوستم نشان بدهم بیکار شدنم و بی‌پولی های سریالی هنوز مرا تبدیل به انسانی که دیگر دوستش نداری نکرده است و دنیا هر چقدر روی شانه‌های من فشار وارد کند دوست تو آن کسی نیست که زانو خم کند.
یاد من باشد یک نوبتی برای چندین دکتر زانو بگیرم تا پیری دیرتر به سراغم بیاید.
یاد من باشد آدمی که هزار نوع دکتر می رود و دارو مصرف میکند همان آدمی است که تا جواب ایمیل ش یک ساعت دیر میرسد با خودش فکر میکند که کاش سال ها قبل مرده بود و دردهای این جهان برای تحمل او بسیار زیاد است. یاد من باشد یاد بگیرم تحمل کردن چیست و اصولا باید تحمل کرد یا نه. یادم باشد از دوستم در مورد تحمل سوال کنم و یادم باشد هر جوابی که بدهد را یاد نماند زیرا قرار نبود از روی دست ِ دیگران زندگی کنم.
باید یاد من باشد به حرفای تکراری دوستم گوش بدهم زیرا دوستی برای این است که ما کنار هم زندگی بهتری از داستان های تکراری بسازیم. یاد من باشد وسط حرفهایش نپرم زیرا برای هنر خوب گوش دادن ساعت ها پشت یا درون مطب تراپیست های رنگ و وارنگ نشسته ام تا خیالشان را راحت کنم بلدم به مردم گوش بدهم.
یاد من باشد من شبیه مردم نیستم یا حداقل دلم نمیخواست باشم اما کنار همین مردم خیلی دست و پا خواهم زد تا باور کنند برایم هیکلشان، صدایشان، دستخت‌شان، گیتار زدنشان، ست کردن لباسشان، تحصیلات متفاوتشان و کتاب های خوانده و نخواندشان تا چه اندازه مهم است.
یاد من باشد فقط یک ناهار دوستانه است. شامل یک خوراک و یک دوست و خودم.
خوراک شامل پیتزای احتمالا پپرونی و دو نوشابه کوکا و یک سالاد فصل و دوستم احتمالا شامل یک لباس سرمه ای بنفش با کفش های قهوه ای و تو دختری که سریالش را دوست دارد، مردم را دوست دارد، معاشرت را دوست دارد، پیتزا را دوست دارد و متظر نشسته ببیند دیگر چه چیزی را باید یادش باشد که دوست داشته باشد.

سیب

دندانم درد میکند. این دندان همیشه درد میکند و گاهی دردش باعث میشود یک گوشه لب‌م بی‌حس بشود. همیشه از خود می‌پرسم مگر چقد میشود تحمل کرد و هر بار بیشتر از قبل می‌توانم تحملش کنم. گاهی اتفاق ها اینجوری است. یعنی به وقوع می پیوندد و بعد از آن هیچ چیز مثل سابق نمی‌شود. حتی فراموش میکنی زمانی که دندان‌های سالمی داشتی با بقیه‌ی زندگی‌ت چه میکردی، فراموش میکنی علت دندان درد را و آرام آرام منتظرش می‌نشینی. 

دردم آرام نمی ‌‌‌‌شود، شدت‌ش آنقدر زیاد است که میگوید گوربابای رسم الخط فارسی، مدفوع سگ یه جیمیل، استفراغ اسب به این شیوه ارتباط…

گاهی آدم توی کشور دیگر تنهاست و گاهی توی خانه خودش وقتی مغموم به سبد داروها نگاه می‌کند و میبیند هیچ مُسکنی برای امشب ندارد. مکث میکند، نفرین میکند، توی لثه اش جنگ است و آرواره ها میخواهند تکلیف این جان ِ نیم‌بند را همین امشب یکسره کنند.

مسئله این است که اوضاع بر نمی گردد. حتی نمیتونم آرزو کنم کاش هرگز تورا نمی‌دیدم چون در آن صورت این زندگی لاغر و خاکستری روی تخت می‌افتاد و صدای نبضش را هیچ پرستاری به خاطر نمی‌آورد. اینکه آدم از آرزوهای خودش، خواست‌ی خودش، درخشان ترین رویایی خودش شکست بخورد حال غریبی است. انگار توی یک میهمانی آخر هفته رفته باشی شیشه خیارشور را بیاوری و یکدفعه از دستت افتاده باشد روی چیپس‌ها جوجه‌ها آدم‌ها ورق‌ها….

هر جوری بخواهی حساب کنی آن خیارشور میشد نباشد، میشد تا آخر شب یادت برود، میشد شخص دیگری که دست و پاهایش با هم الک‌دولک بازی نمی‌کنند سراغ شیشه خیارشور برود و ازین دست حسرت ها…

سیم کشی

در کودکی گمان می‌کردم هر شب که چراغ ها خاموش می‌شود، حتما زیر تخت‌ها و درون کمدها و پشت پرده ‌ها و درها و درون دستشویی پر از دیو و دزد است و تنها وظیفه من در مقابل آن‌ها این است که به چیزهای دیگری فکر کنم تا حواسم پرت شود و آفتاب بزند.

فکر می‌کردم که این قسمتی از سرنوشت محتوم ِ کودکی است و چاره ای ندارم جز اینکه با دیو‌ها و دزد‌ها کنار بیایم تا آدم‌بزرگ شوم. فکر می‌کردم هر کودکی مشکلات بسیاری دارد و سهم عظیم من هم این مهمانان ناخواسته ‌ی شبانه هستند. در مورد آنها با کسی چیزی نمی‌گفتم. به خیالم همین‌که در مورد آنها با کسی حرف بزنم آنها متوجه می‌شوند که من متوجه‌شان شده‌م و آنوقت کارم زار است. دیگر نمی‌توانم چشمهایم را به هم فشار بدهم انگار نه انگار که در دنیای من وجود دارند.

دلم می‌خواست آنها نباشند اما از مبارزه و رویارویی می ترسیدم. شب‌هایی که مهمانی یا سفر می‌رفتیم و من در اتاق خودم نمی‌خوابیدم با دیو‌ها و دزد‌های خانه‌های دیگران آشنا می‌شدم. حقیقتش زیاد سخت نبود زیرا یک شب فقط یک شب است و هرچقدر دیو ترسناک باشد بالاخره مرا نمی‌شناسد و مثلا نمی‌داند من بهترین عروسک را ‌کجا قایم کردم یا فلان پول را خرج چه کردم یا چقدر موهای دختر همسایه را کشیدم تا مدادش را نجود.

خانه ما تا پیش از کودکی‌م یک آپارتمان در طبقه چهارم ساختمانی در مرکز شهر بود. هر چقدر هم که من دیر می‌خوابیدم باز شهر از من دیر تر می‌خوابید. درب آپارتمان که گاهی باز می‌ماند خیلی رهگذران و حاجتمندان وغیره بدون ترس وارد راهروها می‌شدند و آنجا شبی یا حتی شب‌هایی زندگی می‌کردند تا همسایه‌هامان یا حتی بابای خودم آنها را بیرون کنند. من هیچ‌وقت تنهایی با آنها روبرو نشدم اما توی کابوس‌هایم سی سال است که یک پیرمرد ژولیده توی پای‌گرد ساختمان نشسته و از سرما می‌لرزد. دوربین رو به من می‌چرخد که چهارساله‌ام. یک بلوز سفید آستین بلند پوشیده ‌ام که روی سینه‌ش تور دارد با یک دامن جین تا روی زانو. کفش هایم سفید و جورابهایم سفید. از دیدن مرد ژولیده تعجب کرده‌ام. جالب اینکه نه ترس نه وحشت نه دیو نه دزد. فقط نگاهش میکنم.

دوربین برمیگردد روی مرد ِ ژولیده که حالا لباس دلقکی پوشیده و چند بادکنک بنفش توی دستش است. دلم میخواهد بگویم یکی از بادکنک‌ها را به من بده. اما می ترسم. مردِ دلقکی از پنجره با بادبادک‌ها می‌پرد. من برمیگردم توی خانه و با خودم فکر می‌کنم چقدر کودکی آدم‌ها سخت است و چرا هرگز بزرگ نمی‌شوم.

Terrible screams

ترسیده ام. یک ترس واقعی. همیشه خوشم می‌آمد که زندگی همه زورش را نشانم بدهد و من با دست های خالی به این مبارزه تن دهم و قهرمانانه درآیم.

حالا ولی وضع انگار فرق کرده. واقعیتی به دور از هر رویا و آرزو و حدس و تخمین تمام نفس هایم را می شمارد و در دفتری تازه یادداشت میکند. گاهی حتی از پس اینکه منظم بتوانم نفس بکشم بر نمی آیم. از آن اخلاق ها که اگر نگاهم کنید نمیتوانم خوب برقصم مثلا

خودم را انگار از یک سالی و یک وقت بدی بیرون کشیده باشم در سکون و آرامش ِ فعلی.

دنیا پر از دیوانه است.خب که چه. من نه میتوانم از سلامت خودم حرفی بزنم نه میتوانم با دیوانه ها ارتباطی داشته باشم. یکجوری مثل انسان ماقبل تاریخ که فقط بقا می‌خواست شده‌م. این بقا رو گم کرده‌ام.

فکر نمی کنم تا پایان عمرم بتوانم در یک خط و موجز توضیح بدهم که چی بودم و چی می خواستم. من همه چیز می خواستم بدون اینکه چیزی داشته باشم.

ترس مثل پیرزنی که با دقت شال گردنی قدیمی را می شکافد تا با هر چه در آن قابل استفاده بود کلاهی تازه برای نوزادی ببافذ که هرگز صاحب شال گردن را نمی‌شناسد دارد مرا یک زیر یک رو نابود می‌کند. آنقدر می‌ترسم که ممکن است فقط دنبال داروی نامرئی شدن بگردم.

آخ ای رویای دیرین

مسئله این است که کشدار بودن زمان و بقا دردی مزمن است که چون با چند رنگ و لعاب ثروتمندی و قدرت و جفتگیری و پیروزی بزک شده شبیه مرض نشان نمی دهد.

حتی اگر با همه خداحافظی کنی و به جنگل های دور و دورتر پناه ببری و قسم بخوری هرگز وارد هیچ چیزی شبیه آنچه در گذشته زندگی می‌نامیدی اش نخواهی شد باز هم دو شب مسواک نزنی درد جانت را خواهد گرفت.

شناخت کدام راه و کدام انسان و کدام سرزمین و کدام لذت وعده این درد و ترس است. شاید برای همین دنیا پر از مهاجر و فراری است. وقتی مقصد رسیدن را مدام به تعویق  اندازی کمتر ترس سکون و بقا سر به سرت میگذارد. آهسته دچار همیشه ندانستن و همیشه غریبگی کردن.

من که مال این شهر نیستم من بچه این خانواده نیستم من شبیه رئیسم نیستم من اینجوری تفریح نمیکنم. من و همه چیزهای مزخرف که از اقلیتی اخذ میکنیم تا به اکثریت اعلام موجودی کنیم اما در واقع باد در هاون کوفتن است. اقلیت و اکثریت مولود ظرف بیرونی است و هیچ مبنای متعالی در پس یک تک انسان ندارد

در تنهایی‌مان ما با عکس های دوستانمان نویسنده های محبوبمان مجری های شبکه تلویزیونی مان دسپخت رستوران های اطرافمان  تکنولوژی های ساخته شده در کشورهای همسایه مان و خانه های  شبیه همه خانه های همسایه هامان تنها هستیم.  همین خیالمان را بابت درست بودن مسیر راحت می‌کند. الگویی خاص از ما که خودمان تدارکش دیدیم تا بپرستیمش.

همانطور که سال‌ها پیش انسان‌ها انتخاب می کردند بت چوبی را قوی تر بداند یا الهه‌ی باد و شن را.

ترس بزرگتر ترس از دروغگویی است. در این میان چیزی که از خودت ساختی و برایش زندگی کردی و رنج کشیدی و پول خرج کردن و فرار کردی و یا نه تحملش کردی باید یک ماسک بکشی که آنقدرها هم برای همه واضح نباشد.

شما ویولن میزنید اما این وسیله دروغی است که روی ترس از تک‌فرزند بودن خود کشیده اید. شما چندین جفت کفش دارید که این دروغی است که روی ترس خود از بی‌سلیقه و بی‌اهمیت بودنتان کشیده اید.

جان کندن برای ساختن و بعد جانی دوباره کندن برای پنهان کردنش از آنها که قرار بود تماشاچی شما باشند.

و بعد اهمیت ندادن به دیگران و بعد ماجراهای عجیبی از ثمرات اهمیت ندادن به دیگران و بعد آشتی و بعد در هچلِ چه غلطی کردم افتادن.

به نظرم خوب نیست. از ۱۲ سالگی م به این طرف هیچوقت برایم چیزی خوب نبوده.یا اگر بوده آنقدر دروغ بافته ام که نباشد.

تیم ِ من

همیشه آرزو داشتم یک مادربزرگی، پدربزرگی، کودکی داشتم تا بدون پیشداوری به داستان هایی که دیده‌م یا شنیدم یا از خودم در آورده‌ام گوش می‌کرد. آرزو داشتم یک مراسم مقدس و همیشه به راهی وجود داشت تا من چیزهایی که دیده ام و شنیده ام یا از خودم در آورده‌ام ام را بازگو کنم. در تمام زندگی ها و تمام خانواده ها داستان های گاه عجیب و شگفت آوری وجود دارد. حتی کسی که می گوید پنجاه سال است که دارد یک کار را تکرار میکند یعنی دارد داستان عجیبی می سازد. گفتم پنجاه سال چون سی و پنج سالگی نزدیک من است و خب فکر میکنم همه راه یه ور و ایم پانزده سال ِ پیش رو خیلی رویایی خواهد بود. در واقع می‌خواهم این خوش خیالی را همراه خودم داشته باشم که جز دردهای جسمانی و کند شدن عضلات و مرگ عزیزان مابقی کهنسالی باحال است. 

دیگر مثل حالا احتمالا نگران اینکه چه راه درازی دارم تا گور را نداری. یا دست کم امیدوارم دغدغه گور مانع لذت بردن از داستان‌های زیادی که دارم و مردم نمی‌دانند نشود.

مثلا دلم می خواست امروز از در خانه ی فرضی وارد میشدم و برای مستمع ِِِِِِِِِ فرضی‌ام از این بگویم که بعضی مردم دوغ و ماست را با هم میخورند و آنقدر توی این ماجرا خاطره و شنیده و جوک و سرگذشت ها را  مرور  کنیم تا زخم شویم. 

سایبان

Dfg53UEWAAA9xn_ (1)

در کنار منی. هر گوشه. حتی پشت گوشه ی لبم وقتی برای ماندن در اجتماع می خندم. برای ماندن در اجتماع نخند مگر چه میشود؟ آنوقت باید فقط با تو- که نمی شناسمت و نمیخواهمت معاشرت کنم-. علاقه کم کم ایجاد می شود. مثل همه زندگی. که عادت میکردیم؟ دل نمی بریدیم .

بعدش چه؟ در تاریکی.  یادت نیست  شب ها که من می امدم و چراغ را خاموش می‌کردیم؟ یادم هست اما قرار نبود بمانی. مگر ماندم؟ نماندی نه

رفتی و من ساختم. نخواستم باشی و برگشتی. صدایم کردی؟ کجا؟ آنوقت که دوستش نداشتی . داشتم. زمان برگشت. من و زمان و ما تاریکی. کدامش را خودت باور میکنی؟ خودم را و نخواستن تو را. یادت می رود. حتی دیروز هم مرا یادت رفته بود. از من چه میخواهی ؟ هر چه هست. نیست چیزی. من آمدم که چیزی باشد. تو خودخواهی. عالم چیزی برای ما ندارد. خواستی باشد و نبود. سکوت کن. گریه م میاد. دنیا سیاه شد یا اتاق من؟

بی‌تردید

امشب فکر می‌کنم غم یا شادی محصول ساده‌انگاری و جلب توجه و همدردی دیگران است. فکر می‌کنم کسی که عقل کاملی داشته باشد پس از آنکه چند لحظه به احساساتش اجازه می‌دهد تا مانور بدهند سریعا سوت پایان را تیز می‌کند و در حالت بدون غم یا شادی ادامه می‌دهد. مثل بازیگری که زنی زیبا را می‌بوسد یا کودکی که چند دقیقه قهر می‌کند.

بدرود رفقا

تام دانشجوی بااستعداد یکی از معروف ترین دانشگاه ‌های آمریکا بوده که تا مقطع دکترا مانند یک دانشجوی کوشا پله های ترقی را دو تا یکی کرده ولی به یکباره مرگ مادرش او را دستخوش مسائلی کرد که تا سالها نتوانست پایان‌نامه را تحویل بدهد و ناچارا دانشگاه را رها کرد و به تاکسی رانی روی آورد.

از ابتدا خود را راننده تاکسی متفاوت با بقیه می دانست. سعی می‌کرد از هر مسافری چیز تازه ایی بیاموزد، از خیابان های شلوغ یا کوچه های خلوت بدون اینکه معنای متفاوتی از آن استخراج کند نگذرد و از آینه روبرو چیزهایی ببیند که هر کسی شانس دیدن آن را ندارد.

دوستانش حتی اگر می‌توانستند با تام بسیار چاق و بسیار بی آتیه که هیچ شباهتی به تام باهوش و با سواد سال‌های دانشگاه  نداشت کنار بیایند؛ نمی‌توانستند با انسان لوزری که در پس هر کار بی معنی اش به دنبال معنا میگردد کنار بیایند. زن هایی که با او دیدار می‌کردند دلشان می‌خواست تام یک راننده تاکسی معمولی نیویورکی باشد که تمام هفته سگ‌جانی میکند تا بتواند آخر هفته ها با آنها وقت بگذراند اما تام یک فیلسوف چاق بر روی یک تاکسی زرد بود که هیچ وقت از زندگی شکایتی نداشت و این اطرافیانش را هر روز کم و کمتر می‌کرد.

چه داستان عجیب و آشنایی!

چرا نمیتوانم قبول کنم مزخرف فقط مزخرف است و نیازی نیست در پس هر بدبیاری و بی‌اعتباری دنیا معنایی نهفته باشد؟چرا بارها خواسته ام شکست هایم را برای مردم یک پیروزیِ پنهان معرفی کنم؟ چرا داستان های راننده‌های تاکسی را با حوصله و صبر گوش می‌دهم و می‌نویسم؟

راستش از اینکه دنیا پر از لوزر هست خوشحالم. زیاد حس غربت نمی‌کنم. دنیا پر از انسان های شکست خورده اییست که از فتح فقط یک پرچم چرک را روی کلاه خود تکان میدهند تا نمادی از روز آزادی باشد. دنیا با بازنده ها اشباع شده و همین افزایش آماری سبب شده که نگاه فرد به شکست عوض شود. جستجو بیشتر از کشف اهمیت پیدارکرده و هیچ‌گاه به هدف نرسیدن نیز امری محبوب و فراگیر است.

در واقع خیالم راحت است که نه تنها داستان عجیبی ندارم بلکه بدتر از این هم وجود دارد. از تریبون لوزرها معانی نابی به سراسر دنیا مخابره می‌شود. آنها قالبن در درون خود شکست سنگینی را احساس می‌کنند اما دیدن شکست و   دست و پا زدن در کثافتی که واقعا هست به نمره عینک آنان نمی‌خورد.

نمی‌شود به کسی که از شکست ‌خوردن داستان‌های معنا می‌سازد بگویی که راه پیروزی نیز وجود دارد. این مسافرت دائم و لذت بردن از مسیر لجنزار سبب ویرانی جهان‌هاییست که شاید میشد آن را فتح کنی رفیق.

سنگ ِ نرم

داستان خیلی ساده شروع میشود. در واقع داستان ها همیشه ساده هستند. فکرهای ما در مورد داستان ها و دیدن ما در مورد ندیدنی های داستان و حرف های ما در مورد حرف های نگفتنی داستان باعث تغییر دنیا می شود چون داستان ها ضعیف و بدون بنیه هستند که بتوانند سنگی را جا به جا کنند. مثل نوزادی که هنگام تولد از نزدیکی به پدر و مادرش متوجه ربط او با والدینش می شویم. میدانیم که آنها پذیرفته اند که این موجود زنده باشد پس از او مراقبت های لازم رو به عمل خواهند آورد. اما  کودک  بزرگتر میشود , خواسته های پیش بینی نشده ای را ایجاد میکند که والدین از برآوردن آنها سر باز میزنند.  یا یک سری فعالیت های پیش بینی نشده هم ازطرف والدین به کودک دستور می شود که در زیر شاخه فعالیت هایی برای زنده ماندن قرار نمیگیرد.

این داستان هم خیلی ساده و کوتاه شروع شد.  استادم بعد کلاس داد و هوار زیادی سر ِ واکنش های من به درس ها راه انداخت. گفت هیچ واکنش امیدوار کننده ایی در مورد هیچ یک از درس ها نداری و قیافه ی بی تفاوتتت مرا دلسرد کرده. اگر دلیل شب بیداری های من نگاه سرد تو باشد برایم بهتر است که تو را توی کلاسم نداشته باشم.و من ؟ بله! شوکه شده م. یک لحظه در خودم فریاد زده م من که هزاران چیز از این کلاس یاد گرفتم و چقدر در ذهنم در موردش خوشحالم پس چرا دنبال فریاد زدن باشم؟

استادِ بی رحمم ادامه داد تو حتی نمیتونی با همکلاسی ها صحبت کنی. حتی وقتی سوالی داری  تایپ میکنی  و از آن صحبت نمیکنی .و فکر نمیکنم از کلاس و من و همکلاسی ها چیزی عایدت بشه و برو دنبال چیزی که تورو هیجان زده میکنه

موضوع معلوم بود. واکنش های مناسب من مناسب نبود. در زمان مناسب نبود. توی ذهنم بود. توی خیالم جاهای سیاه را با جلسه های کلاس رنگ کرده ام. توی ذهنم دانسته های جسته گریخته را دسته بندی کردم. برایشان اسم گذاشتم. کنارم نشاندمشان و همه این ها

راستش  هیچ وقت دلم نخاسته در مورد حس خوب یا بدم با کسی حرف بزنم. نخواستم در مورد شادی های درونی م به کسی اشاره  کنم. نخاستم از دیگران سپاسگزار باشم. ترجیح میدادم سنگ ِ بی رحم باشم تا اینکه در گیر مشکلات مردمی که برام اهمیت ندارند بشوم .

از نقش خودم در داستان هایی که نشنیده ام متعجبم

 

آهنگ ِ غم انگیز صحنه:

*زنی بی دوربین

حدفاصل میدان فردوسی تا چهاراه ولیعصر کت و شلوار فروشی های بسیاری وجود دارد. نمیدانم چقدر هنوز در فروختن کت و شلوار ایرانی و مدل یقه برگردانی سود و فایده هست ولی احتمالا کاروکاسبی پر رونقی نباشد. احتمالا حاصل رضایت درونی صاحاب مغازه است که هنوز مانکن‌های شادامادی را رد نکرده و جاش یک فلافلی ِ پر کن و ببر بر پا کند.

یکی از این کت و شلوار فروش بالای سر خود با فونت نازنین بسیار بزرگ نوشته»خدایا شکر» . نه یک کلمه . کمترو نه یک کلمه بیشتر و خودش هم خندان و کچل زیر این نوشته لم داده و دنیا به یه ورش است

توی تاکسی که نشسته باشی عبور تند تند موتورها اجازه نمی‌دهد درسی که بیخیالی زیبای مرد کت‌شلواری از تابلو بالا سرش به ما می‌دهد را درست متوجه باشی. مگر شانس بیاوریم و چراغ قرمز آنقدر طول بکشد که موتور ها هم از حرکت بمانند و بعد جوری جاگیر شوند که کچل جان قابل مشاهده باشد.

من از دیدن چیزها کیف می‌کنم. از شنیدن صداها کیف می‌کنم اما از لمس شدن می‌ترسم. برای همین دلم میخواهد آنقدر فیلم ببینم که از چشمهام خون زرد بیرون بریزد اما یک دوست صمیمی ندارم.

به نظر خودم لازم نیست خیلی آدم‌ها را نزدیک خودت نگه داری و فقط کافیست چیزی که میبینی را برای دیگران شرح بدهی. برای من هنر، اتفاقات یک نبض از صبح تا شب است اما خودم هرگز جرات اینکه نبض کسی را محک بزنم ندارم.

خیلی هیجان‌انگیز است که دیدنت را شرح بدهی. هربار که عشق فیلمی ها را میبینم میفهمم عشق فیلمی نیستم. هر بار که نویسنده ها را میبینم یا می‌شنومم میبینم نمیتوانم نویسنده باشم.فکر می‌کردم بحران انتخاب هویت بعد از یک سنی مرا رها کند ولی انگار به هم عادت کرده باشیم.

یک بیت شعر هم خواندم که مضمونش این است که:

حتی عیار طلا  با سنگ سیاهی که آن ور ترازو قرار می‌دهند سنجیده میشود پس تو هم حتی اگه طلا باشی باید معیار غیر طلایی در دنیا وجود داشته باشد تا بتوانی به دیگران نشان بدهی که چقدر طلا هستی.

 

 *مردی با دوربین  عنوان روایت مستندی از مردم روسیه پس از جنگ جهانی اول است

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید