یکی از چالشهای انتخابات اخیر مساله اخلاقی رای دادن به چهرههایی نظیر دری نجف ابادی و ریشهری بود که سوابق انکارناپذیری در قتل دگراندیشان و نویسندگان و روشنفکران داشتهاند. چالش میان عمل سیاسی و اخلاق موضوعی نیست که تنها در انتخابات ایران مطرح شده باشد. در انتخابات دوره دوم ریاست جمهوری جورج بوش یکی از نقدهایی که مخالفان وی مطرح میکردند رفتار غیراخلاقی او در شکنجه متهمین به تروریسم و دروغگویی وی در مورد دستیابی رژیم صدام به سلاحهای کشتار جمعی بود. استدلال عمدهای که بوش در برابر انتقادات مخالفین عرضه میکرد تنها این بود که در میانه جنگ فرمانده را تعویض نمیکنند (قرار دادن مصلحت در برابر اخلاق). احتمالا سابقه بحث در مورد رابطه اخلاق و سیاست به ابتدای پیدایش حکومتها باز میگردد. ارسطو در رساله اخلاق نیکوماخوس و رساله سیاست با این استدلال که غایت سیاست و اخلاق سعادت فرد و جامعه است با توجه به غایات یکسان اخلاق و سیاست این دو حوزه را در امتداد هم و اخلاق را مبنا و تکیه گاه سیاست میداند. حکمای ما نیز همچون خواجه نصیر طوسی سیاست مدن و اخلاق فردی را علومی مرتبط و از شاخههای حکمت عملی میدانستند. در دوران مدرن این بحث در میان فیلسوفان اخلاق با عنوان مساله دستهای الوده Problem of Dirty Hands مورد توجه قرار دادهاند.
در انتخابات اخیر مدافعان رای دادن به این گزینهها، تا جایی که من در جستجوهایم مشاهده کردم، استدلالهای زیر را در دفاع از نظر خود به کار بردهاند
۱ـ انتخابات یک امر سیاسی است و سیاست ارتباطی به اخلاق ندارد (دیدگاه ماکیاولیستی)
۲ـ مسئولیت اخلاقی رای دادن به این افراد با کسانی است که لیست را تهیه کردهاند نه رای دهندگان (سلب مسئولیت اخلاقی از رفتار سیاسی شهروندان)
۳ـ چون هدف رای دهندگان رای سلبی بوده رای ایجابی به چهرههای جنایتکار غیراخلاقی نیست
۴- رای دادن به این افراد اخلاقی است چون نتیجه خوبی به دنبال دارد (دیدگاه فایده گرایانه)
در ادامه به طرح و نقد دیدگاههای فوق خواهیم پرداخت:
۱ـ دیدگاه ماکیاولیستی: بی ربط بودن اخلاق و سیاست ادعای جدیدی نیست و رد آن را میتوان تا برخی نوشتههای یونانیان تعقیب کرد. ردپای این عقیده حتی در برخی گفتارهای عامیانه مانند اینکه «سیاست پدر و مادر ندارد» هم دیده میشود. اما پرچمدار این تفکر در عصر جدید و انکه این ایده را به صورت سیستماتیک شرح و بسط داده است کسی نیست جز نیکولو ماکیاولی. هرچند بعضی ماکیاولی و هابز را اغازگر سیاست مدرن میدانند اما امروزه کمتر کسی ممکن است بی محابا به ماکیاولیسم لگام گسیخته و بی قید و شرط معترف باشد و بنابر این میتوان نقد این ایده را به اختصار برگزار کرد. پیروان این ایده معتقدند سیاست مستلزم اعمالی است که بسیاری از انها غیر اخلاقی هستند. سیاستمداران برای تمشیت امور ناچارند دروغ بگویند، فریب دهند، وعدههای غیرقابل اجرا و توخالی مطرح کرده و سپس نقض عهد کنند یا حتی در مواردی مرتکب شکنجه و قتل و امثال آن شوند و خلاصه پادشاهان از پی یک مصلحت صد خون کنند. این افراد که برای اجتناب از عنوان بدنام ماکیاولیست نام واقعگرای سیاسی را بیشتر میپسندند مدعی هستند عمل سیاسی بدون رفتار غیراخلاقی ممکن نیست پس سیاست و اخلاق دو حوزه جدا از هم هستند. واقعیت این است که حتی بیاخلاقترین حکمرانان نیز بیاخلاقی را در جامعه تحمل نمیکنند چرا که بقای جامعه بدون حداقلی از اخلاق امکانپذیر نیست. بسیاری از کارکردهای حکومت نظیر قانونگزاری و امور کیفری، حمایت از مالکیت خصوصی و حریم خانواده، اموزش و پرورش و تربیت جوانان مبانی اخلاقی دارد و این کارکردها از سیاست انفکاک ناپذیر است.
برخی کوشیدهاند برای حل این معضل، اخلاقی دوالیستی یا دوگانهگرا ارائه دهند. این افراد که نام متفکرانی همچون ماکس وبر نیز در میان انها دیده میشود معتقدند دو گونه اخلاق وجود دارد یکی اخلاق توده مردم و عوام که همین اخلاقیات متعارف است و یکی هم اخلاق حکمرانان، هر دو اینها اخلاق است اما اینکه کدام اخلاق شایسته شماست بستگی به جایگاه شما دارد که از گروه حاکم باشید یا فردی عادی. معمولا اخلاق شهروندان عادی اخلاق وظیفه نامیده میشود و اخلاق حکمرانان اخلاق نتیجه، جان کلام این است که رفتار شهروندان عادی وقتی اخلاقی است که به وظایف اخلاقی خود عمل کنند اما رفتار حکمرانان بستگی تام به نتایج اعمال انان دارد. اگر نتایج خوبی داشت خوب و اخلاقی است و گر نتایج شر داشت غیر اخلاقی. مثلا اگر دروغ گفتن به صلاح جامعه باشد رفتار حکمران اخلاقی خواهد بود. تفاوت اخلاق دوالیستی و ماکیاولیسم لگام گسیخته در این است که ماکیاولیسم اساسا سیاست را بیارتباط به اخلاق میداند یا انکه عمل سیاسی را غیراخلاقی دانسته اما به عنوان شر لازم میپذیرد، اما اخلاق دوالیستی اخلاق و سیاست را مرتبط دانسته ولی قائل به اخلاق ویژهای برای حکمرانان است. دوالیستها نمیگویند دروغ و شکنجه بد اما لازم است، میگویند اگر توسط حاکمان و به صلاح جامعه انجام شود اخلاقی است. دیدگاه دوالیستی هرچند محکمتر از ماکیاولسیم بسیط و ساده به نظر میرسد اما این دیدگاه نیز با نقدهای جانانهای روبرو گردیده است. انسانها دو سیستم اخلاقی ندارند و نمیتوانند بپذیرند دروغ گفتن سیاستمداران خوب باشد و دروغ گفتن خودشان بد. نمیتوان انتظار داشت حکمرانان هرجا که دروغ و فریب و جنایت را به زعم خود به مصلحت دیدند این چنین رفتار کنند اما مردم همچنان به وظایف اخلاقی خود عمل کنند. یکی از نقدهایی که فوکویاما به دموکراسیهای امروزی وارد میداند این است که بی اخلاقی و دروغگویی و فساد حاکمان به اعتماد مردم ضربه میزند و دموکراسیها را با بحران مشروعیت روبرو کرده است. اعتماد یک سرمایه اجتماعی است و سیاستمداران وظیفه دارند در پاسداشت و تقویت ان بکوشند. نه تنها سیاستمداران حرفهای بلکه ان هنرمند و روشنفکری نیز که برای رای دادن به چند جنایتکار شناخته شده کمپین تبلیغاتی راه میاندازد یا آن را توجیه و تخفیف میکند مسئول است. تصور کنید ان جوانی که میبیند روشنفکران و افراد محبوب حمایت از چنین چهرههایی را توجیه میکنند دیگر چه حرمتی برای اخلاقیات قایل خواهد شد؟ ایا اگر چنین فردی در جایی فرصت بهرهگیری از فساد مالی را داشته باشد از ان بهره نخواهد گرفت؟ دیگر از قتل که بدتر نیست، وقتی گروههای مرجع برای قاتل و جانی کمپین تبلیغاتی راه میاندازند اگر در تیم انها باشیم رفتار ما را هم تایید خواهند کرد پس چه باک؟
معمولا وقتی یک اختلاس جدید رخ میدهد عدهی ماشین حساب برمیدارند و محاسبه میکنند اگر این مبلغ بین کل جمعیت ایران تقسیم میشد به هر کدام چه قدر میرسید. مساله این است که هزینه کردن از اخلاقیات و لطمه ای که به وجدانیات و اعتماد عمومی وارد میشود قابل محاسبه نیست که بگوییم هر ایرانی با این کار چقدر لطمه دیده است. حالا نگویید صفرهای بعضی اختلاسها هم اینقدر زیاد است که توی ماشین حساب جا نمیشود و قابل محاسبه نیست!
یکی از مغالطاتی که در استدلالهای ماکیاولیستی دیده میشود خلط میان اخلاق هنجاری و اخلاق توصیفی است. اخلاق هنجاری (Normative) یا توصیهای به رفتار اخلاقی انچنان که باید باشد میپردازد، اما اخلاق توصیفی رفتار اخلاقی را انچنان که در واقعیت هست توصیف میکند. اینها دو شاخه جداگانه هستند و منطقا نمیتوان از توصیف به توصیه پل زد. از اینکه رفتار برخی سیاستمدارن غیراخلاقی «هست» نمیتوان نتیجه گرفت سیاست «باید» غیراخلاقی باشد. همچنانکه از توصیف اینکه برخی افراد مقررات رانندگی را رعایت نمیکنند نمیتوان به این توصیه رسید که نباید مقررات رانندگی را رعایت کرد. اساسا اگر مقام توصیف و توصیه یکسان بودند و هر چیز انچنان بود که باید باشد دیگر توصیه بی معنا بود. توصیه در جایی معنا دارد که امکان دو گونه رفتار و انتخابهای بدیل وجود داشته باشد. قرنها است که درمانی برای سرطان وجود ندارد اما وجود نداشتن درمان سرطان باعث نشده نتیجه بگیریم چون هیچگاه درمان سرطان وجود نداشته پس نباید وجود داشته باشد و دست از تلاش برای یافتن راه حل نشستهایم.
انصاف این است که برخی متفکران همچون مایکل والزر کوشیدهاند قرائت موجهتری از ماکیاولیسم ارائه کرده و انرا مقید به قیودی نمایند که به تمامی نافی اخلاق نباشد. والزر شرط رفتار غیر اخلاقی در سیاست را اضطرار فوق العاده (supreme emergency) میداند یعنی مواردی که حیات جامعه و ارزشهای بنیادی اجتماع مورد تهدید قرار گرفته باشد. مثالی که خود والزر به کار میبرد بمباران هوایی المان توسط متفقین در جنگ جهانی دوم است که به مرگ هزاران شهروند غیرنظامی و بیگناه منتهی شد، اما به زعم وی امری حائز اضطرار فوق العاده و لازم بوده است. هرچند اخلاق اضطرار با مقید کردن عمل غیراخلاقی به شرایطی خاص نسبت به ماکیاولیسم ساده ایرادات کمتری را موجب میشود ولی اشکال این استدلال این است که یک شمشیر دولبه است و هرکس میتواند براساس منافع خود از آن استفاده کند. نازیها هم میتوانند با همین استدلال کشتن غیرنظامیان انگلیسی را مجاز بدانند. این استدلال حتی میتواند توجیهگر تروریسم باشد چرا که به عنوان مثال داعش نیز میتواند ادعا کند از موجودیت و ارزشهای بنیادین جامعه تندروهای مسلمان دفاع میکند و لذا کشتن افراد بیگناه در راه دستیابی به این هدف جایز است. به هر روی حتی با در نظر گرفتن چنین قیودی نمیتوان ان را تاییدی برای رای دادن به گزینههای مورد بحثمان در نظر گرفت چرا که بعید است هیچ یک از طرفهای بحث معتقد باشند حضور مصباح یزدی در مجلس خبرگان تهدید کننده حیات جامعه است تا با توجه به اضطرار فوق العاده رفتار غیراخلاقی خود را مجاز بدانیم.
نکته دیگر این است که این استدلال استعداد زیادی برای سواستفاده سیاستمداران دارد. صاحبان قدرت میتوانند از شرایط اضطرار که استثنا است قاعده بسازند و همواره وانمود کنند شرایطی فوق العاده وجود دارد که دست زدن به رفتار غیراخلاقی را مجاز میکند. مخصوصا اگر برای سیاستمداری سیاست ادامه جنگ بوده یا به بیانی سیاست جنگ نرم محسوب شود در این صورت هیچ گاه «برهه حساس کنونی» به پایان نمیرسد و همیشه از شرایط حساس و ویژه سخن به میان خواهد امد و سیاستمداران قادر خواهند بود با توسل به دشمنی موهوم نقض اخلاقیات را توجیه کنند و یا حتی اگر به واقع دشمنی هم در کار نباشد برای این منظور دشمن بتراشند.
ویلیامز فیلسوف سیاست بر خلاف والزر که رفتار غیر اخلاقی را تنها در شرایط اضطرار شدید مجاز دانسته که به ندرت ممکن است رخ دهد، کوشیده تا به شرایط معمول و روزمره سیاسی نزدیکتر شود. او رفتار غیر اخلاقی را به دو دسته خشن و غیر خشن تقسیم میکند، اقدامات خشن مانند قتل و شکنجه تحت هر شرایطی نامجاز است، اما وی عقیده دارد رفتار غیراخلاقی غیرخشن مانند دروغ گفتن، تهدید و امثال اینها تحت شرایطی مجاز است. هرچند او با ذکر مثالهایی سعی میکند نشان دهد چنین رفتارهایی میتواند در برخی شرایط مجاز باشد، اما در نهایت معیار روشنی به دست نمیدهد که این شرایط چگونه شرایطی میتواند باشد.
۲ـ عدم مسئولیت اخلاقی شهروندان: برای این ادعا که شهروندان در انتخاب خود مسئولیتی ندارند و مسئولیت ان تنها متوجه تهیه کنندگان لیست است استدلالی ارائه نشده و چندان قابل اعتنا نیست. رای دادن مانند انتخاب غذا یا سالاد از منو نیست که بدون مسئولیت اخلاقی باشد. در واقع شما با رای دادن غذایی را برای خود و دیگران انتخاب میکنید بنابر این در این انتخاب مسئول بوده نمیتوانید تمام مسئولیت را به عهده رستوران بدانید. هرچند مسئولیت تک تک افراد در رفتارهای جمعی کاهش مییابد اما هیچ گاه به صفر نمیرسد.
۳ـ چون ماهیت رای سلبی است رای دهندگان مسئولیتی ندارند: قائلین این استدلال میگویند چون هدف رای دهندگان حذف افراد موسوم به مثلث جیم بوده نه تایید جنایتکاران پس رای انان مسئولیت اخلاقی ندارد. جالب است که این استدلال که به نیت اهمیت میدهد را در کنار استدلالهای نتیجه گرا که به نتیجه عمل و نه نیت اهمیت میدهد به کار میبرند و متوجه تناقض درونی استدلالهای خود نیستند. اگر دیدگاهمان وظیفهگرا باشد نمیتوانیم اصول اخلاقی خود را نادیده بگیریم، اگر هم نتیجهگرا باشیم باید نتیجه رفتار خود که تایید جنایتکاران است را هم در نظر بگیریم.
چند سال قبل یکی از NGOهایی که کمکهایی را به کشورهای افریقایی ارسال میکرد متوجه شد بخشی از این کمکها توسط گروههای شورشی مسلح غارت میشود و در واقع غیرمستقیم و ناخواسته موجب تقویت این گروهها شدهاند. پارادوکسی که در اینجا پیش میاید این است که ایا باید به ارسال چنین کمکهایی ادامه داد و چشم را بر این واقعیت که در عمل چنین کمکهایی قتل و کشتار مردم بیگناه را تقویت میکند بست؟ اگر نتیجه عمل را در نظر بگیریم باید هم نتایج خواسته را در نظر بگیریم هم ناخواسته.
۳ـ دیدگاه فایدهگرا: فایدهگرایی دیدگاهی است در فلسفه اخلاق که بنیانگذار آن را جرمی بنتام فیلسوف اواخر قرن نوزدهم میدانند. فایده گرایی بر دو اصل نتیجه و فایده استوار است. اصل اول میگوید در قضاوت در مورد اخلاقی بودن یک فعل نتیجهای که به بار میآورد اهمیت دارد، اصل دوم میگوید فعلی اخلاقی است که بیشترین فایده را برای بیشترین افراد داشته باشد یا به بیانی هدف فعل اخلاقی بیشینه کردن خیر و کمینه کردن شر است. بنتام تعریف روشنی از خیر و شر دارد، او لذت را خیر و هدف غایی رفتارهای انسان میداند و درد و رنج را شر. معنایی که او از لذت و درد مراد میکند همان معنای متداول آن میان مردم عادی است. با توجه به نتیجهگرا بودن این دیدگاه نقد این دیدگاه با دیگر دیدگاههای نتیجهگرا که پیش از این اشاره شد اشتراکاتی دارد که از تکرار آن میپرهیزیم.
یکی از مهمترین نقدهایی که بر فایدهگرایی وارد است نشاندن فایده به جای ازادی است. در فایدهگرایی ازادی اصلی بدیهی و ابتدایی نیست و فرع فایدهمندی است، بنابراین این مکتب فکری گرایش به فاصله گرفتن از لیبرالیسم دارد. در این دیدگاه دیکتاتور مصلحی که بیشترین خیر را به بیشترین افراد میرساند پذیرفتنی به نظر میرسد. این دیدگاه از پتانسیل کافی برای تجاوز دولت به ازادیهای فردی با این توجیه که تضمین کننده خیر و صلاح عمومی است برخوردار است. واقعیت این است که هر دیدگاهی که ازادی را اصلی مسلم و بدیهی ندانسته و آن را فرع بر مفاهیم دیگری قراردهد استعداد تحدید و تهدید ازادیهای فردی و مدنی را دارد.
نقد دیگری که بر این دیدگاه وارد است عدم توجه به انسان به عنوان هدف فی نفسه است. یکی از منتقدان فایدهگرایی میگوید با این تلقی بایستی دریدن مسیحیان توسط شیر در کلوزئوم رم اخلاقی باشد زیرا تفریح و لذتی که برای هزاران رومی ایجاد میشد بیشتر از درد و رنج یک نفر بوده است. فرض کنید پزشکی تصمیم بگیرد با کشتن یک نفر قلب و کلیه ها و کبد و قرنیه و دیگر اجزا بدن وی را به افراد نیازمند پیوند بزند، این کار از دیدگاه فایده گرایی اخلاقی خواهد بود زیرا بیشترین خیر را به بیشترین افراد میرساند. ممکن است این مثالها افراطی به نظر برسد اما هدف این است که روشن شود عدالت و حق در دیدگاه فایدهگرا تعریف نشده است و به این لحاظ ان را از اساسیترین عنصر اخلاق خالی میکند.
در پایان این نکته را یاداور میشویم که برخی از اندیشمندان فایدهگرایی برای رفع برخی اشکالات فایدهگرایی اصلاحاتی را به کار بردهاند و میگویند انچه اخلاقی است باید یک قاعده باشد نه یک فعل. این نوع فایدهگرایی که فایدهگرایی قاعدهمند نامیده میشود به عنوان مثال میگوید راستگویی اخلاقی است زیرا برعکس دروغگویی خیر بیشتری را به افراد بیشتری میرساند. در اینجا باید گفت حتی اگر فایدهگرایی قاعدهمند را مورد قبول قرار دهیم نمیتوان تایید جنایتگران را به عنوان یک قاعده متضمن بیشترین خیر برای بیشترین افراد دانست.
سخن پایانی
هانا آرنت در تبیین رفتارهای غیراخلاقی و جنایتکارانه افراد در نظامهای توتالیتر مفهومی را ارائه میکند به نام ابتذال شر. او میگوید این افراد هیولا نیستند بلکه ادمهایی عادی و معمولی هستند که تنها خودشان را با شرایط تطبیق دادهاند. در چنین نظامهایی شر و بدی انقدر مبتذل و پیش پا افتاده و عادی شده که افراد متوجه زشتی عمل خود نمیشوند. به گمان من در جامعه ما نوعی بیتفاوتی و بیحسی در برابر خشونت و جنایت و نقض حقوق شهروندی ایجاد شده که بسیار خطرناک است و تمامی کسانی که به هر نحو به عادی سازی شر دامن میزنند در قبال عملکرد خود مسئولند.









