اینجا در افکارم ساعت همیشه ساعت شلوغیست , همیشه پر است از کوهی مساله ی ناتمام
در قلبم ساعت همیشه ساعت رویاست , رویای بودن با یاری که قلبم را ندید
در تنم ساعت همیشه ساعت خستگیست , خستگی از ضربات سهمگین کسانی که بودنم را نمی پسندیدند
و در چشمانم ساعت همیشه ساعت انتظار است , انتظار لحظه ای که تمام رنج ها و سختی ها تمام شود
ولی در دستانم ساعت خواب است و همین است تمام مشکل من ,
من از افکار و قلب و تن و چشمم نمی نالم.
درد من دستانم هستند که بی تفاوت به همه ی مشکلات هیچ نمیکنند و انگار بسته اند با طنابی نامرئی و محکم ,
و جالب اینجاست که بدهای زندگیه من افکارم را با دستشان قلقلک میدهند
قبلم را با دستشان پس میزنند و
تنم را با دستشان نابود میکنند
و با دستانشان سختی ها را به چشمانم نشان میدهند .