دنیای مجازی

((دنیای مجازی))

فضای عجیبی است، فضای مجازی

دنیای غریبی است دنیای مجازی

انسانهای ماشینی

کلیک های بی تفکر

لبخند های دروغین

بوسه های شکلکی

عشق و بغض اشتراکی

بیوه های اینترنتی

کودکان پیر شده در آغوش کنسولهای بازی

ففقط خدا

گـــــاهی نـــــه گریـــــه آرامت می کنــــد

 

و نـــــــــــه خنــــــــده

 

نــــــــه فریـــــــــاد آرامــت می کنــــــــد

 

و نـــــــه سکــــــــوت

 

آنجـــــاست کـــــه بـــا چشمانی خیس

 

رو بـــه آسمـــــان می کنی و می گویی

 

خدایــــــا

 

تنهـــــا تــــو را دارم ...

 

تنهـــــــایم مگـــــــذار

دلم کـــــــــــمی خدا میخواد…

دلم کـــــــــــمی خدا میخواد…

کمی سکـــــــــــوت…

کمی دل بریدن میخواد…

کمی اشک…

کمی بهت…

کمی آغوش آسمانی

کمی دور شدن از این آدمها…!

کمی رسیدن ب خدا…

چه هوا صاف باشد

چه هوا صاف باشد

چه نباشد

جمعه روزی ست که

از طلوع تا غروبش

تنگی نفس دارم

برف  که سال هاست

چین و چروک های صورتم را

که ادامه دهی

به رفتنت می رسی

به زمستانی سخت

به برف

که سال هاست

جای سایه ات

روی سرم می نشیند.

 

((محسن حسینخانی))

تو را از روزهاي سالنامه برداشته ام

 

تقويم تكاني كرده ام

تو را از روزهاي سالنامه برداشته ام

و جاي خالي ات را

با فاصله پر كرده ام

سنگ ريزه ها را

به هم وصل مي كنم

تا ديوار ي بسازم

كه نبودنت را نبينم! 

چه روزگار بي رحمي ست 

وقتي رنج

در آغوشت مي گيرد و 

شادماني فراموشت مي كند

و كسي كه روزگاري نوازشت مي كرد

انگشت هاي عاطفه اش را 

از نگاه منتظرت 

پس بگيرد!

عشق از تو رفته است

و غم در من جنيني ست كه رشد مي كند

شليك كن خشمت را

تا درد شوم

و كمانه كني در سينه ام

خوني كه تنم را ترك مي كند

تاوان لذتي ست كه چشيده ام

گوارايم باد!


((روشنک آرامش))

آن غنچه‌ام که خنده‌اش از باغبان گرفت

گفتی دلت شبیه من از این جهان گرفت

اینجا که عقل عاطفه را داد و نان گرفت

من دست دوستی به‌ تو امروز می‌دهم

فردا ولی...اگر...دلت از دوستان‌ گرفت؟

بر شانه‌ی تو تکیه زدم گیرم این بهار

پاییز از پرنده ‌اگر آشیان گرفت؟

غمهای عالم است و جگرخون‌ و وقت‌تنگ

آن غنچه‌ام که خنده‌اش از باغبان گرفت

این‌ از جفای زندگی، آن از وفای مرگ

ای عشق، همتی! که دل از این‌ و آن گرفت


((مژگان عباسلو))

یک دم بیا و سکوت دلم را تکان بده

ژرفای شب بی انتهایم را نشان بده

دستی ز آستین برآرو بگو به این دلم

این واژهای تلخ تر از زهررا امان بده

دلشوره های دلم هرگز نمیشود تمام

این مرغک بی پرو بالم را آسمان بده

عمریست نشسته ام بدر خانه ات ببین

مرغی اسیرو آواره ام تو را آشیان بده

رازو نیازم به سوی تو بوده هر دمی

دیوانه ام ز عشق تو قدری را زمان بده

ﻋﺸﻖ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨه ...

چه تلخه …!
خـــــــــودت مجبور بشی بزاری بری
اما دلت باهات نیاد ...

راستش رو بخواهی ...

ﻣﯽ ﺩوﻧﻢ !!
ﺣﺴﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ , با یکی دیگه  ﻫﺴﺘﯽ ...
ﺑﺎﺵ !
ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ ﺍﺻﻼ ...

ﻓﻠﺴﻔﻪ ﯼ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩ !
ﺍﺻﻼ ... ﻓﻠﺴﻔﻪ ﯼ ﻋﺸﻖ ﻫﻤﯿنه !
ﺑﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻣﻦ ...
ﻋﺸﻖ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨه ...

 ﯾﮑﯽ ﺭو ﺑﺮﺍﯼ ﻣوﻧﺪﻥ ...
ﻭ ﯾﮑﯽ ﺭو ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ !

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ...
ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ...
ﻧﺒﻮﺩﻥ ...

ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻦ ...
ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﺎﻥ ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻭ ﺩﺭﺩ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺷﺪ

 ﻭ ﺳﻬﻢ ﺗﻮ...
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ!

خستــه ام…

از صبوری خستـــه ام…

از فریـــادهایی که در گلویـــم خفـه ماند…

از اشــک هایی که قـاه قـاه خنـــده شد…

و از حـــرف هایی که زنده به گـــور گشت در گــورستان دلم

آســان نیست در پس خـــنده های مصــنوعی گریــه های دلت را ،

در بی پنـــاهیت در پشت هـــزاران دروغ پنهـــان کنی…

این روزهــا معنی را از زندگـــی حذف کــرده ام…