چراغ 45
ایگل کانادا، سازمان حمایت از دگرباشان جنسی و خانواده هاشان، نتیجه ی نظرسنجی این سازمان را که در سطح کشور انجام شده منتشر کرد و گزارش داد دو سوم از دانش آموزان کانادا که هویت جنسی لزبین، گی، بای، ترنس، دو روحی، کوئیر، و پرسشگر (هنوز در مورد گرایش جنسی خود به قطعیت نرسیده اند) دارند در مدرسه احساس امنیت نمی کنند. حدود نیمی از دانش آموزان دگرباش جنسی در این نظرسنجی پاسخ داده اند که در مدرسه پشت سرشان حرف در آورده اند، و در مورد یک سوم آنها این شایعات روی نت رفته است. علاوه بر این 41% دانش آموزان دگرباش به نسبت 19%دانش آموزان استریت، مورد آزار جنسی قرار گرفته اند. دانش آموزان دگرباش گفته اند در محیط مدرسه، در اتوبوس های مدرسه، سالن ورزش، رخت کن، و کافه تریای مدرسه، زیر پله ها و در راهروهای مدارس به خاطر اهانت و تعرض جنسی که به آنها می شود احساس امنیت نمی کنند. هلن کندی، دبیر کل سازمان ایگل کانادا گفت: «با وجود آنکه در کانادا حقوق مدنی و بشری جامعه ی ال جی بی تی کیو طبق قانون رعایت می شود، اما با توجه به نتایج همه پرسی های نظیر این، هیچوقت نمی توانیم مطمئن باشیم در واقعیت، در سطح جامعه چه اتفاقی می افتد.»
با وجود این که اول ماه مهر، برای دانش آموز ایرانی، که نه در برابر قانون و نه در سطح جامعه از حمایت بهره دارد، باید دشوارتر از آنچه برای دانش آموز کانادایی اتفاق می افتد باشد و ناامنی ابعاد عظیم تری داشته باشد، ولی باز هم اول مهر باید روز خوبی باشد، معطوف به آینده. خواندن گزارش بالا شاید این فایده را داشته باشد که اهمیت مبارزه ی فرهنگی و طولانی بودن مسیر دست یابی به حقوق برابر با اعضای «رسمی» جامعه را بیاد داشته باشیم تا بیشتر و منجسم تر کار کنیم. یا دنبال راههای مؤثرتر و کارآتر بگردیم. یا با توجه به شرایط زمان حال و منطقه ای برای حل مشکل هایی از این دست به همکاری درونی در جامعه دگرباشی متوسل شویم.
به هر حال اول مهر، با شروع مدرسه، باید روز خوبی باشد حتی اگر محیط مدرسه و دانشگاه محل تنگتری برای جنگیدن با هموموفوبیا باشد، به خاطر فضایی که در جمع بودن و آموزش دادن به جمع برای رواداری، باید خوب باشد. سال گذشته یکی از وبلاگ نویس های خیلی جوان در وبلاگش مسئله ای را مطرح کرده بود که از بزرگترها کمک فکری بگیرد. پرسیده بود با بدرفتاری و تمسخر و تعرض بچه ها و معلم ها در مدرسه چکار کنم؟ و جواب گرفته بود که شبیه به دیگران «رفتار» کند، در ورزش فعال باشد، نمره های خوب بگیرد، جزو شاگرد زرنگ ها باشد، کسب احترام کند تا کمتر کسی به فکر اذیت کردنش بیفتد. این راهنمایی ها، بخصوص وقتی که از جانب وبلاگ نویسانی که جای برادر بزرگتر را پر می کنند، می آید، با ارزش است و کاربردی است، اما فقط برای بخشی از نوجوان های دگرباش. بخش دیگری به خاطر ویژگی های ظاهری، به سختی می توانند شبیه به دیگران باشند و یا شبیه به دیگران رفتار کنند، و همین مانعی برای فعال بودن در ورزش، و نمره ی خوب گرفتن و کسب احترام کردن است. به کار گرفتن این راهکارها، برای بخشی از نوجوان های دگرباش حتی غیرممکن است و شاید به همین دلیل، و با نگاهی به فعالیت پرتوان وبلاگ های دگرباش می شود منتظر وبلاگ هایی بود که مثل شبکه ی حمایتی برای جوانترها و کم سالترهای دگرباش عمل کند. به بعضی نشانه ها دررسانه های دگرباشی که نگاه می کنیم حضور یک جامعه ی فعال از حدود بیست تا اواسط سی سالگی در روی نت می بینیم. شاید به دلیل تفاوت های سنی و شرایط اجتماعی، حضور فیزیکی این گروه ها یا امکان پذیر نباشد و یا مفید نباشد، اما همین حضور در روی وب می تواند تأثیر مثبت روی یک دوره ی سنی دگرباشان و تسهیل انتقال به دوره ی بعد را داشته باشد.
اگر این جامعه با انسجام بیشتری فعال باشد، ممکن است بتواند به یکی از مشکلات نسل نوجوان دگرباش، که هنوز وارد عرصه ی رسانه ها نشده است بپردازد. اگر مسئله ی آزار نوجوانان دگرباش در مدرسه باعث اضطراب روحی و ترک مدرسه یا حتی دشواریهای دوران مدرسه می شود و مشکلی است که نمی شود با پدر و مادر و خانواده در میان گذاشت، ایجاد یک سیستم کمک رسانی درونی چقدر واقع بینانه است؟ آیا امکان این هست که برنامه ای نظیر برنامه های خدمات اجتماعی «برادر بزرگتر» که در کشورهای اروپایی انجام می شود داوطلبانه از طرف چند نفر از گروه های مختلف دگرباشان پیگیری بشود؟ و البته روی وبلاگ ها؟ بزرگترها ساعاتی از هفته را برای رسیدگی برای به مشکلاتی که نوجوان های دگرباش احتمالا دارند، بگذارند و پست هایی برای این کار نوشته شود؟ امکان سئوال و جواب چقدر هست و آیا می شود وبلاگی برای منعکس کردن این مشکلات و یا پرسش ها اختصاص داد؟
رادیو زمانه گزارشی از گفتگو با سعید پیوندی، در ارتباط با آموزش و پرورش در ایران منتشر کرده است. پژوهشگر مسائل آموزشی ایران، در این گفتگو به رادیو زمانه می گوید: «که سال تحصیلی جدید با همان مشکلات قبلی، بهویژه کمبود امکانات و فضای آموزشی مناسب آغاز میشود. بهطوری که حدود یک سوم مدارس به صورت دو وقته و سه وقته کار خواهند کرد. وی میافزاید که کمبود تجهیزات و نارضایتی معلمان که سالهاست ادامه دارد، بخش دیگری از مشکلات است. تنها در هفته گذشته و در آستانه سال تحصیلی جدید حدود ۴۰ نفر از معلمان و فعالان صنفی آنها از سراسر کشور، که برای بررسی مشکلات صنفی خود در تهران گرد آمده بودند بازداشت و به تدریج تعدادی از آنها به قید ضمانت آزاد شدند. این پژوهشگر مسائل آموزشی در مورد کتابهای درسی ایران میگوید که همچنان یکی از بستهترین و ایدئولوژیکترین کتابهای درسی در تمام دنیا هستند و اگر بخواهیم مقایسه کنیم شاید فقط بتوانیم بگوئیم که یمن، عربستان و یکی دو کشور دیگر کتابهایی شبیه ما دارند. آقای پیوندی معتقد است که این کتابها به خاطر «نگاه درونگرا و به شدت ایدئولوژیک و تبعیضگرا نسبت به مسائل، موجب تربیت انسان تک بعدی و غیر پرسشگر میشوند و برای جوانان و نوجوانان ایرانی، دوگانگی و بحران هویت و شخصیت ایجاد میکنند. » به این گزارش فشار مضاعفی که به دلیل شرایط سیاسی و فرهنگی، از سوی معلمان و کادر مدرسه و دانش آموزان به دانش آموزان دگرباش در محیط مدرسه وارد می شود را می شود اضافه کرد. جالب اینجاست که این فشار، با وجود نماد آموزش عالی و رشد سنی دانشجویان در مرحله ی دانشگاه، همچنان باقی می ماند و دانشجویان دگرباش همچنان از فشاری مضاعف در محیط دانشگاه از سوی دانشجویان غیردگرباش رنج می برند. گزارشی که دانشجویان دگرباش در ارتباط با آزار جنسی می دهند شامل تعرض استادان با تهدید محرومیت ترمی نیز می شود. فراموش نمی کنیم که دانشجویان آزادی طلب و برابری خواه، معترض به پادگان شدن دانشگاه، در زندان و مخفیگاه و تبعید به سر می برند.
به دلیل دیرکرد در انتشار این شماره این چراغ، امکان آن یافت شد که آخرین خبر رسانه ها، مصاحبه ی رئیس جمهور، احمدی نژاد با شبکه ی سی ان ان امریکا را بخوانیم. ایشان اضهار داشته اند در ایران همجنسگرا وجود دارد.
ذهن دگرجنسگرا
«ذهن دگرجنسگرا» (The Straight Mind) از کتاب هایی است که بنیادهای نظریه ی کوئیر (Queer Theory) را ساخته است. این کتاب، نُه مقاله دارد که دیدگاه مونیک ویتیگ (Monique Wittig) را درباره ی موضوعاتی همچون مقوله ی جنس، دگرجنسگرایی نهفته در زبان، قرارداد اجتماعی مشخص می کند. اگرچه این کتاب، کوتاه و کوچک است اما فشرده است و خواندن اش چندان آسان نیست؛ با این همه، خواننده را وادار می کند تا درباره ی پیش انگاشت های «طبیعی» ای که درباره ی جنسیت و امورجنسی دارد بازاندیشی کند.
حمید پرنیان در ترجمه ی فارسی «ذهن دگرجنسگرا» کوشیده است در متنی که تولید می کند روانی زبان و دشواری متن فلسفی مونیک ویتیگ منتقل شده باشد. با انتخاب این کتاب و ترجمه ی آن به فارسی، گام اول را در شناساندن مونیک ویتیگ به جریان اندیشه ی روشنفکری ایرانی و دگرباشان ایران برداشته است و در به دست دادن ترجمه ای بی نظیر از این متن که در بازتاب نثر فلسفی به اثر ادبی شبیه شده موفق بوده است. جامعه ی دگرباش ایرانی امیدوار است این حرکت سرعت و قدرت بیشتری گرفته و در ترجمه و نگارش چنین متونی کوشش بیشتری شود. پیش از این، امین قضایی در سال 1386، «آشفتگی جنسیتی» (Gender Trouble) جودیت باتلر را به فارسی برگردانده است.
مونیک ویتیگ، «ذهن دگرجنسگرا» را در 128 صفحه به زبان انگلیسی نوشته و Beacon Press آن را نخستین بار در 1992 چاپ کرده است. این کتاب همراه دیگر آثار حمید پرنیان، در ضیافت، نخستین پایگاه اینترنتی در اندیشه و ادبیات دگرباش ایرانی، منتشر خواهد شد.
مقوله ی جنس
۱۹۷۶/۱۹۸۲
مونیک ویتیگ
حمید پرنیان
.O بیان گر ایده ای نرینه است. نرینه یا دست کم مردانه. دست کم زنی که آن را در خود پذیرفته است! چه کسی چه چیزی را در خود پذیرفته است؟ چیزی که زنان تا کنون همیشه داشته اند اینک از پذیرفتن اش سر باز می زنند (و امروزه بیش از پیش). چیزی که مردان هرگز به خاطر آن سرزنش نشده اند: ایشان همیشه از طبیعت شان، از ندای خون شان فرمان برده اند. همه ی آن چیزی که در ایشان، حتی در ذهن شان، است جنس است.
– ژان پلهن، «شادمانی در بردگی»، پیش گفتاری بر داستان .O، نوشته ی Pauline de Réage
در سال ۱۸۳۸، شورشی خونین، جزیره ی آرام باربادوس را لرزاند. یک روز صبح، نزدیک به دویست کاکاسیا، مرد و زن، یعنی همه ی آن کسانی که بیانیه ی مارچ از بردگی آزادشان کرده بود، از اربابان پیشین شان خواهش می کردند که به بردگی شان بازگردانند. … گمان می کنم … برده ها عاشق ارباب شان بودند که نمی توانستند بدون او سر کنند.
– ژان پلهن، «شادمانی در بردگی»
من برای چه باید ازدواج کنم؟ زندگی، همین گونه که هست، به اندازه ی کافی برای ام خوب است. برای چه باید به همسر نیاز داشته باشم؟ … و درباره ی زنان چه چیز بسیار خوبی هست؟ – زن یک کارگر است. زن، نوکر مرد است. – اما برای چه من باید به یک نوکر نیاز داشته باشم؟ – درست همین است. شما دوست دارید دیگران بلوط های تان را از توی آتش درآورند. … – بسیار خب، اگر این گونه است مرا طلاق بده.
– ایوان تورگنف، The Hunting Sketches
ماندگاری جنس ها و ماندگاری برده ها و اربابان از باور یکسانی ناشی می شود، و همان گونه که بدون ارباب برده وجود ندارد٬ بدون مردان نیز زنان وجود ندارند. ایدئولوژی تفاوت جنسی، در فرهنگ ما، هم چون سانسور عمل می کند: طبیعت و تضاد اجتماعی بین مردان و زنان را پنهان می سازد. مقوله های نرینه/مادینه و مردانه/زنانه پنهان کننده ی این واقعیت اند که تفاوت های اجتماعی همیشه به نظم اقتصادی، سیاسی، و ایدئولوژیک وابسته اند. هر نظام سلطه ای، تقسیم بندی هایی در سطوح مادی و اقتصادی ایجاد می کند. افزون بر آن، اربابان و بعدها بردگان هنگامی که شوریدند و مبارزه را آغاز کردند این تقسیم بندی ها را انتزاعی کرده و به مفهوم بدل می کنند. اربابان، این تقسیم بندی های ایجادشده را این گونه توضیح و توجیه می کنند که آن ها پی آمد تفاوت های طبیعی اند. بردگان نیز هنگامی که می شورند و مبارزه را آغاز می کنند تضادهای اجتماعی را تفاوت هایی طبیعی قلمداد می کنند.
|
ماندگاری جنس ها و ماندگاری برده ها و اربابان از باور یکسانی ناشی می شود، و همان گونه که بدون ارباب برده وجود ندارد٬ بدون مردان نیز زنان وجود ندارند. |
برای این که هیچ جنسی وجود ندارد. وجود دارد اما جنسی که ستم دیده است و جنسی که ستم گر است. این ستم است که جنس را می آفریند و نه برعکس. برعکس اش این می شود که جنس، ستم را می آفریند، یا این که علت (سرچشمه ی) ستم در خود جنس، در تقسیم بندی طبیعی جنس ها یافت می شود که پیش (یا بیرون) از جامعه وجود دارد.
|
اهمیت تفاوت جنسی آن چنان اندیشه ی ما را بر می سازد که مانع از به پرسش گیری خودش می شود، و دیگر مهم و ضروری نخواهد بود که دریابیم اندیشه دقیقا بر چه پایه ای تفاوت را بر ساخته است. |
اهمیت تفاوت جنسی آن چنان اندیشه ی ما را بر می سازد که مانع از به پرسش گیری خودش می شود، و دیگر مهم و ضروری نخواهد بود که دریابیم اندیشه دقیقا بر چه پایه ای تفاوت را بر ساخته است. برای این که تفاوت را در اصطلاح دیالکتیکی اش دریابیم باید مفاهیم متناقض را روشن سازیم تا رفع شوند. برای این که واقعیت اجتماعی را در اصطلاح دیالکتیکی ماتریالیستی اش بفهمیم باید تضادهای میان طبقه ها را، یک به یک، دریابیم و آن ها را زیر محوری یکسان (ستیزی در نظم اجتماعی) گردآوریم، که این خودش رفع (و برچیدن) تناقض های روشن (از نظم اجتماعی) است.
مبارزه ی طبقاتی، هم هنگام که دو طبقه ی متضاد را می سازد و نشان می دهد، آن ها را بر می چیند، و این کار منجر به آن می شود که تناقض های میان دو طبقه ی متضاد رفع شود. مبارزه ی طبقاتی میان زنان و مردان، که همه ی زنان باید آن را بر دوش گیرند، تناقض های میان جنس ها را رفع می کند، و هم هنگام که آن ها را بر می چیند، فهمیدنی می سازدشان. باید اشاره کرد که این تناقض ها همیشه به نظم مادی تعلق دارند. ایده ای که برای من از اهمیت برخوردار است این است که پیش از ستیز (شوریدن، مبارزه) هیچ مقوله ی متضادی وجود ندارد، بل که فقط تفاوت وجود دارد. و این نیست تا آن که مبارزه واقعیت خشن تضادها را در هم بشکند و ماهیت سیاسی تفاوت ها آشکار شود. چون تا تضادها (تفاوت ها)، پیش از هر اندیشیدنی، به عنوان «امرطبیعی» معینی پدیدار نگردند – تا ستیز و مبارزه ای وجود نداشته باشد – هیچ دیالکتیکی، هیچ تغییری، و هیچ جنبشی وجود نخواهد داشت. اندیشه ی استیلایافته هیچ گاه خودش را وارسی نمی کند تا دریابد که چه چیزی به چالش می کشاندش.
|
این چه اندیشه ای است که از وارونه کردن خویش سر باز می زند و هیچ گاه بنیان های سازنده اش را به پرسش نمی گیرد؟ این اندیشه، اندیشه ی استیلایافته است. اندیشه ای است که «وجود پیشینی» جنس ها را تایید می کند، و آن ها را چیزی می پندارد که گویی پیش از هر اندیشه ای، پیش از هر جامعه ای، بوده اند. این اندیشه، اندیشه ی آن کسانی است که بر زنان فرمان می رانند. |
تا مبارزه ی زنان وجود نداشته باشد، هیچ ستیزی میان مردان و زنان وجود نخواهد داشت. این فرجام زنان است که افزون بر کار تنانه ی بازتولید مطابق نرخ پیش بینی شده، سه-چهارم کار جامعه را (هم در حیطه ی عمومی و هم در حیطه ی خصوصی) انجام دهند. فرجام زنان این است که کشتار شوند، مثله شوند، تن و روان شان شکنجه شود و آزار ببیند، به شان تجاوز شود، کتک بخورند، و وادار به ازدواج شوند. و این فرجامی است که ظاهرا نمی توان تغییرش داد. زنان نمی دانند که مردان بر ایشان استیلا یافته اند، و هنگامی که این واقعیت را شناختند، «به سختی می توانند باورش کنند». و بیشتر ایشان، به عنوان آخرین راه چاره ی این واقعیت لخت و خشن، از «باور کردن» استیلایافتگی مردان سر باز می زنند (چون ستم، از دید ستم دیده زشت تر است تا از دید ستم گر). از سوی دیگر، مردان به خوبی می دانند که بر زنان استیلا یافته اند (آندره برتون می گوید «ما ارباب زنان هستیم»(۱)) و برای این کار نیز پرورش یافته اند. ایشان نیازی نمی بینند که آن را بیان کنند، چرا که بسیار کم پیش می آید دارنده ی چیزی از استیلای بر آن چیز سخن بگوید.
این چه اندیشه ای است که از وارونه کردن خویش سر باز می زند و هیچ گاه بنیان های سازنده اش را به پرسش نمی گیرد؟ این اندیشه، اندیشه ی استیلایافته است. اندیشه ای است که «وجود پیشینی» جنس ها را تایید می کند، و آن ها را چیزی می پندارد که گویی پیش از هر اندیشه ای، پیش از هر جامعه ای، بوده اند. این اندیشه، اندیشه ی آن کسانی است که بر زنان فرمان می رانند.
ایده های طبقه ی فرمان روا در هر دوره ای ایده هایی فرمان رواست، یعنی طبقه ای که بر نیروی مادی جامعه فرمان می راند، هم هنگام بر نیروی فکری اش نیز فرمان می راند. طبقه ای که ابزار تولید مادی را در دست دارد، هم هنگام بر ابزار تولید ذهنی نیز کنترل دارد. پس، ایده های آن کسانی که ابزار تولید ذهنی را ندارند پیرو ایده های طبقه ی فرمان روا هستند. طبقه ی فرمان روا چیزی نیست مگر بیان آرمانی روابط مادی غالب، و روابط مادی غالب نیز در قالب ایده ها فهمیده شده است: پس، روابطی که طبقه ای را طبقه ی فرمان روا می سازد، ایده های استیلای آن است. (مارکس و انگلس، ایدئولوژی آلمانی)
اندیشه ی استیلا، اندیشه ای است که بر اهمیت تفاوت پایه ریزی شده است.
استیلا، گروهی از داده ها، مفروضات، و اولویت ها را برای زنان فراهم می آورد که بیشتر برای این است که قابل پرسش گیری باشند، و مفهوم سیاسی سترگی، شبکه ی سفت و سختی را می سازد که همه چیز را تحت تاثیر خویش قرار می دهد: اندیشه های مان، پزهای مان، کنش های مان، کار، احساسات، و ورابط مان را.
پس استیلا از هر سو به ما می آموزاند:
– که پیش از هر اندیشیدنی، پیش از هر جامعه ای، «جنس ها» (دو مقوله ی زیستی از افراد) با تفاوت ساختاری وجود دارند، و این تفاوت پی آمدهایی هستی شناختی دارد (روی کرد متافیزیکی)،
– که پیش از هر اندیشیدنی، پیش از نظم اجتماعی، «جنس ها» با تفاوت «طبیعی» یا «زیست شناختی» یا «هورمونی» یا «ژنتیکی» وجود دارند که پی آمدهای جامعه شناختی دارند (روی کرد علمی)،
– که پیش از هر اندیشیدنی، پیش از نظم اجتماعی، «تقسیم کاری در خانواده» وجود دارد، «تقسیم کاری ای (که) اصلا چیزی نیست مگر تقسیم کار در کنش جنسی» (روی کرد مارکسیستی).
|
مقوله ی جنس، مقوله ای است سیاسی که جامعه را دگرجنس گرا می سازد. … جنس مقوله ای است که به عنوان مقوله ای «طبیعی» فرمان می راند، بنیان جامعه (ی دگرجنس گرا) است و به واسطه ی آن نیمی از جمعیت، یعنی زنان «دگرجنس گراشده» هستند (زن سازی مانند خواجه سازی و پرورش برده ها و حیوانات است) و به اقتصادی دگرجنس گرا تن در داده اند. زیرا مقوله ی جنس فرآورده ی جامعه ی دگرجنس گراست که رسالت بازتولید «نوع بشر»، یعنی بازتولید جامعه ی دگرجنس گرا را سخت گیرانه بر گردن زنان انداخته است. |
با هر روی کردی، ایده اساسا یکی است. جنس ها، با وجود تفاوت ساختاری شان، بایستی روابط شان را ناگزیر از مقوله ای به مقوله ی دیگر گسترش دهند. هنگامی که این روابط به نظم طبیعی وابسته اند نمی توان از آن ها هم چون روابط اجتماعی سخن گفت. این اندیشه که آبستن همه ی گفتمان هاست، حتی گفتمان های عقل سلیم (دنده ی آدم، یا حوا دهنده ی آدم است)، اندیشه ی استیلاست. گفتمان های این اندیشه، پیوسته در همه ی سطوح واقعیت اجتماعی تقویت شده اند و واقعیت سیاسی انقیاد یک جنس به دست جنس دیگر و شخصیت قهری خود این مقوله را (که نخستین تعریف اجتماعی بودن در جایگاه مدنی را می سازد) پنهان می کند. مقوله ی جنس از پیش، پیش از جامعه، وجود ندارد. و مقوله ی استیلا نمی تواند فرآورده ی استیلای طبیعی باشد. بل که فرآورده ی استیلای اجتماعی زنان به دست مردان است. چرا که استیلایی نیست مگر استیلای اجتماعی.
مقوله ی جنس، مقوله ای است سیاسی که جامعه را دگرجنس گرا می سازد. گرچه مقوله ی جنس نه با بودن که با روابط درگیر است (زیرا زنان و مردان پی آمد روابط اند)، اما هنگامی که درباره ی این دو بعد بحث می شود آن ها را همیشه با هم اشتباه گرفته اند. جنس مقوله ای است که به عنوان مقوله ای «طبیعی» فرمان می راند، بنیان جامعه (ی دگرجنس گرا) است و به واسطه ی آن نیمی از جمعیت، یعنی زنان «دگرجنس گراشده» هستند (زن سازی مانند خواجه سازی و پرورش برده ها و حیوانات است) و به اقتصادی دگرجنس گرا تن در داده اند. زیرا مقوله ی جنس فرآورده ی جامعه ی دگرجنس گراست که رسالت بازتولید «نوع بشر»، یعنی بازتولید جامعه ی دگرجنس گرا را سخت گیرانه بر گردن زنان انداخته است. بازتولید قهری «نوع بشر» که بر گردن زنان گذاشته شده است همان نظام استثماری است که بنیان اقتصادی دگرجنس گرایی را می سازد. مردان بازتولید را، که به دست زنان تولید می شود، ضرورتا همه ی آن کاری می دانند که زنان باید انجام دهند. چیزی که باید در این جا افزود آن است که «طبیعت» اختصاص کار را با بازتولید، بچه آوری و کارهای خانگی پیوند زده است. این اختصاص کار زنان به همان شیوه ای به وجود می آید که طبقه ی فرمان روا برای طبقه ی کارگر تخصیص کار می کند. نمی توان گفت که یکی از این دو کار زنان (بازتولید) «طبیعی» است و دیگری اجتماعی. این بحث، فقط توجیه نظری و ایدئولوژیک ستم است، و زنان را متقاعد می سازد که پیش از هر اجتماع و جامعه ای، ایشان سوژه ی رسالت بازتولیدکردن هستند. همان گونه که بیرون از بافت استثمار، درباره ی کار و تولید اجتماعی هیچ تجربه ای نداریم، هم چنین بیرون از بافت استثمار، درباره ی بازتولید جامعه نیز هیچ اطلاعی نداریم.
مقوله ی جنس فرآورده ی جامعه ی دگرجنس گراست که در آن جامعه، مردان بازتولید و تولید زنان و هم چنین شخصیت جسمانی ایشان را به وسیله ی قراردادی که ازدواج نام دارد کار خویش ساخته اند. این قرارداد را با قراردادی مقایسه کنید که کارگر با کارفرمای اش می بندد. قراردادی که بین زنان و مردان بسته می شود در اصل قراردادی برای زندگی است، که فقط قانون (طلاق) می تواند آن را فسخ کند. این قرارداد، وظایف معینی بر گردن زنان می گذارد، که دربرگیرنده ی کار بی مزد هم می شود. این کار (کار خانگی، بچه آوری) و وظایف زنان (واگذاری محصول بازتولیدشان به شوهر، زندگی مشترک شبانه روزی، آمیزش جنسی ناخواسته و اجباری، اقامت دائمی در خانه ی شوهر که مفهوم قانونی «تسلیم زن به خانه ی شوهر» از آن پشتیبانی می کند) یعنی این که زن باید شخصیت جسمانی خویش را تسلیم شوهرش کند. این که زن به شوهرش تعلق دارد در سیاست پلیس هم بازتاب داشته است: هنگامی که شوهری زن اش را کتک می زند پلیس حق دخالت ندارد. پلیس هنگامی دخالت می کند که شهروندی شهروند دیگر را کتک بزند. پس، زنی که قرارداد ازدواج را امضا کرده است دیگر از شهروند معمولی در می آید (و این امر از سوی قانون پشتیبانی می شود). پلیس آشکارا بیزاری خویش را از درگیرشدن با امور خانگی (در برابر امور مدنی) بیان داشته است، و قدرت دولتی حق دخالت مستقیم در اموری را ندارد که مربوط به شوهر است. هر کسی که به یک زن کتک خورده پناه دهد باید ببیند قدرت دولتی علیه وی چه واکنشی خواهد داشت.
مقوله ی جنس، فرآورده ی جامعه ی دگرجنس گراست که نیمی از جمعیت را باشنده هایی جنسی می گرداند، زیرا که جنس مقوله ای است که زنان نمی توانند بیرون از آن باشند. زنان هر چه هستند و هر چه می کنند (حتی اگر در بخش های عمومی هم کار کنند)، از نظر جنسی در دست رس مردان پنداشته می شوند ( و می شوند)، و سینه های شان، کفل های شان، زیرپوش های شان باید هویدا باشد. ایشان باید خوش پوش باشند، و روز و شب پیوسته لبخند بزنند. می توان پنداشت که هر زنی، مجرد یا متاهل، یک دوره ی خدمت جنسی اجباری دارد، خدمت جنسی ای که می شود با خدمت سربازی مقایسه اش کرد، می تواند یک روز، یک سال، بیست و پنج سال یا بیشتر باشد. برخی لزبین ها و راهبه ها از این خدمت جنسی می گریزند، اما خیلی کم هستند، گرچه شمارشان رو به فزونی است. اگرچه باشندگی جنسی زنان بسیار هویداست، اما باشندگی اجتماعی شان سراسر ناهویداست. و اگر پدیدار هم شوند تا آن جا که می شود باید کم پدیدار شوند، و همیشه از این که دارند چنین می کنند باید پوزش خواهی کنند. اگر مصاحبه ی زنان برجسته را بخوانید پوزش خواهی ایشان را می شنوید. و روزنامه ها امروزه گزارش می دهند که «دو دانش آموز و یک زن»، «دو وکیل و یک زن»، «سه گردش گر و یک زن» چنین و چنان کردند. زیرا مقوله ی جنس مقوله ای است که به زنان سفت چسبیده است، و نمی توان ایشان را جدای از آن مقوله فهمید. تنها ایشان هستند که جنس هستند، که این جنس هستند، و جنسی هستند که ایشان در ذهن شان، تن شان، کنش های شان، و پزهای شان ساخته اند: حتی کشتار و کتک خوردن ایشان نیز جنسی است. مقوله ی جنس، زنان را سفت و سخت زندانی خویش ساخته است.
|
تنها ایشان هستند که جنس هستند، که این جنس هستند، و جنسی هستند که ایشان در ذهن شان، تن شان، کنش های شان، و پزهای شان ساخته اند: حتی کشتار و کتک خوردن ایشان نیز جنسی است. مقوله ی جنس، زنان را سفت و سخت زندانی خویش ساخته است. |
چون مقوله ی جنس مقوله ای تمامیت خواه است، نشان می دهد که حقیقت بازجویی ها، دادگاه ها، داوری ها، قوانین، وحشت آفرینی ها، شکنجه ها، مثله کردن ها، اعدام ها، و پلیس خودش را دارد. هنگامی که همه ی فرآورده های ذهنی را در کنترل خویش دارد، پس هم ذهن و هم تن را شکل می دهد. ذهن ما را چنان در چنگال خویش گرفته است که نمی توانیم بیرون از آن بیاندیشیم. به این علت است که باید آن را ویران کنیم و اگر می خواهیم اندیشیدن را آغاز کنیم باید ورای آن مقوله بیاندیشیم و اگر می خواهیم هستی پیدا کنیم باید جنس ها را به عنوان واقعیتی اجتماعی ویران کنیم. مقوله ی جنس مقوله ای است که بردگی را برای زنان به همراه داشته، و این کار را از طریق عمل فروکاستن انجام می دهد، آن چنان که در مورد بردگان سیاه پوست انجام داد: یک جزء را به جای کل می گیرد، ایشان را فرو می کاهد، یک جزء (رنگ پوست، جنس) را در مورد همه ی انسان ها به کار می بندد. شایان اشاره کردن است که رنگ پوست و جنس هنوز هم در ماده های مدنی باید «اعلان شوند». گرچه به خاطر برچیده شدن بردگی، «اعلان رنگ پوست» اینک تبعیض به شمار می آید. اما این امر درباره ی «اعلان جنس» صدق نمی کند، چرا که هیچ زنی رویای برچیدن آن را در سر نمی پروراند. من می گویم: زمان آن است که چنین کنیم. (۲)
اگر خانه یعنی پناه…
1
وطن آنجاست کهآزاری نباشد
کسی را با کسی کاری نباشد…
2
دوچهرگی، دوصدایی، دوپارگی: هنر ِ بزرگِ ما، همجنسگرایانِ ایرانِ امروز. یکی آن چهره که دیگران از تو میپسندند، دیگری آن که خودت از خودت میخواهی. یکی آن صدا که باید به گوش ِ دیگران برسد، یکی آن صدا که خودت مدام از خودت میشنوی.
3
مادر! پدر! من پسر خَلَفِ شما نیستم، من نقش بازی میکنم. من حتا میتوانم به شما دروغ بگویم، دروغهای بزرگ و اساسی، همان طور که این همه سالها توانستهام. اما این کار نه از روی قدرت، که از روی ضعفِ من بود: من خیانت کردم تا هنوز دوستام داشته باشید، تا طرد نشوم، بیشتر از این نشوم.
4
دوزیست بودن اذیتام میکند. گاهی ترجیح میدادم فقط آبشش میداشتم. تا «این هوا» را نفس نکشم.
5
اگر خانه یعنی پناه، چه بیپناهایم ما. خانهی ما نه پناهگاه، که سنگر ِ اول ماست. خانه آنجاست که باید با تمام ِ برجهای مراقبت و دیدهبانی، تمام ِ حواسات به تحرکاتِ تکتکِ اعضا باشد و مراقب باشی تا یک حرفِ اضافی، یک حرکتِ اضافی، موقعیتات را لو ندهد و تو را گرفتار ِ تیربارانِ حوادثِ پیشبینیناپذیر نکند.
6
«دیگر دارد دیر میشود، نمیخواهی زن بگیری؟»
عموجان، عمهجان، خاله و دایی عزیز، مادربزرگ و پدربزرگ و شوهر خاله و پسر عمو، از صمیم ِ قلب دوستتان دارم و گاهی دلام میخواهد روی شما بالا بیاورم.
7
خانوادهی من، مجمعالجزایر ِ دوستانیست که دارم؛ آنها که میبینمشان، با هم میخندیم، با هم مست میشویم، با هم گریه میکنیم، با هم میرقصیم، پشتِ سر ِ هم بد میگوییم، دلتنگی میکنیم برای هم، با هم لذت میبریم.
8
[ناله]
«آن وقتها که خانه بودی که اصلا از اتاقات در نمیآمدی یا همهاش با دوست و رفیقهات بیرون بودی. حالا هم که دانشگاه قبول شدهای و رفتهای دیگر هفته به هفته خبر نمیگیری از ما.»
[آبغوره]
«با هزار امید و آرزو بچه بزرگ کردهام این هم آخر و عاقبتاش.»
[فین فین]
«حالا خدا کند یک دختر ِ خوب و خانم و خانوادهدار و خوشگل نصیبات بشود بچسبی به خانه و زندگی.»
[آه کشیدن همراه با حسرت و لذت]
9
کاش میشد از مادر و پدر انتظار داشت که به ارزشهای ضدخانوادگی ِ آدم احترام بگذارند.
10
اگر خانواده، اگر خانه یعنی پناه، چه بیخانمانایم ما.
مهدی (همزاد)
مساله ای به نام فرهنگ سازی؟
پندار تلخ وبلاگی بود که روزی در آن می نوشتم، تا روزی که در آن می نوشتم اگر می گفتند پارسای پندار تلخ شاید بی دلیل نبود. اما مدتی است که از نوشتن در آن منصرف شده ام، و به گمانم نامیدنم به پارسای پندار تلخ بی دلیل است و علی رغم تمایلم در شماره گذشته این مجله به آن نامیده شدم. به هر روی قبل از اینکه در پندار تلخ بنویسم و در خیلی جاهای دیگر ، پارسا – رز نامیده می شدم. ترجیح ام این است که زین پس هم به نام پارسا – رز نامیده شوم./
*
– پسرک بعد کلی جنگ و نزاع درونی، فهمید که همین است ، همین.
– امروز در اثر یک معجزه ، حکومت در ایران تغییر کرد و دموکراتیک ترین نوع حکومت در ایران به روی کار آمد و در اولین اقدامهای خود آزادی های دگرباشان جنسی را در ایران قانونی کرد.
– پسرک همچنان در فکر غضب پدر و شکستن دل مادر است، اگر آنها بفهمند.
***
– معجزه ای هم در کار نیست. اصولا وقتی دموکراتیک ترین نوع حکومت به وجود می آید که ظرفیت های باوری آن در متن جامعه نهادینه شده باشد. پذیرش اجتماعی از آزادی پیش نیاز هر نوع آزادی است.
– پسرک به این فکر می کند که اگر روزی مجبور شد که آشکارسازی کند با کدامین برهان می تواند بر عقاید خانواده اش غلبه کند ؟
– تعدادی از دگرباشان در یک مهمانی دستگیر شدند و …..
– پسرک وقتی اسم و آدرس و تلفن خانه اش را به مامور بازپرس می داد، با تمام وجود آرزو کرد که زنده نباشد.
– سازمان دگرباشان با مطرح کردن و ایجاد فضاهای بین المللی علیه این اقدام حکومت ایران، فشار های سیاسی زیادی علیه حکومت ایران ایجاد کرد.
– دبیرکل سازمان در اظهار نظری اعلام کرد که این فشار ها منجر شد که دادگاه به جریمه مالی و اخذ تعهد و وثیقه قضیه را فیصله دهد و دستگیر شدگان را آزاد کند.
***
– دیگر خبری از جنجالها نیست. آن اتفاق از یادهای فعالان دگرباش رفته است.
– پسرک می گوید خدایا من مادرم را دوست دارم . پدرم را دوست دارم و آنها از داشتن پسری چون من شرمگین هستند. پدرم از آن روز دیگر با من حرف نزده است . مادرم دیگر به خانه هیچ فامیلی نمی رود. خدایا همه چیز تلخ شده است. حتی دستپخت مادرم که بهترین بود.
– سازمان دگرباشان درگیر مسایل داخلی خود است . دبیر کل در حال توجیه نام های مستعاری است که ….
– در هیچ روزنامه ای این خبر درج نگردید. در هیچ محفلی ذکری از آن نشد. به گمانم سازمان دگرباشان هم حتی روحش خبر دار نشد چون آقای دبیر کل در حال گرفتن جایزه بود. فقط در میان کلام چند تا دوست دهان به دهان چرخید. (( راستی پسرک هم خودکشی کرد ))
***
– مهم نیست که پسرکی بوده یا نه. اینها خیالی است یا واقعی. مساله در این است که پرداختن به این موضوع که جامعه ایران بیش از هر چیز نیاز به روشنگری و فرهنگ سازی دارد – تا بتواند بر عقاید رسوب کرده قرنها غلبه کند و …. – در درجه چندم اهمیت فعالیت فعالان دگرباش و در راس آن سازمان ایرکو قرار دارد؟
– یکی می گفت که سازمانی که بهترین خدماتش در زمینه ارائه امکانات پناهندگی به دگرباشان است و یه جورایی این کار یکی از ارکان اصلی فعالیتهای آن است که نمی آید به کاری بپردازد که نتیجه اش در دراز مدت عدم نیاز به پناهندگی می باشد و آنوقت نمرات درخشان کارنامه شان …..
– من می گویم ، پناهنده شدن بد نیست. اما باید دانست که ساده ترین راه پاک کردن صورت مساله است . همانطور که خودکشی پاک کردن صورت مساله است ، تشویق به پناهنده شدن هم پاک کردن صورت مساله است. شاید بعضی وقتها برای کسانی چاره ای جز این نباشد. اما آیا برای همه؟
– من می گویم ، فرهنگ سازی پایه است. آیا سازمان برنامه ای برای حمایت از آنانی که مجبور به آشکار سازی شده اند دارد؟ آیا تا کنون توانسته است برنامه ای سازمان یافته ( و نه موردی) برای ارتباط با خانواده های این افراد ایجاد کند؟ آیا سازمان توانسته است از امکانات رسانه ای که در خارج از ایران برای ارتباط با داخل ایران وجود دارد بهره ای بگیرد و در راستای فرهنگ سازی در متن جامعه ایران کاری بکند؟ آیا اصولا سازمان به این اندیشیده است که می تواند ذهن های هنرمند را در راستای فرهنگ سازی بارور کند و اثرهای هنری زیادی را برای عرضه به جامعه آماده کند؟
– حرف بسیار است و فرهنگ سازی به نظر من مساله اول و مستمری است که غفلت از آن خطاست. بازهم در این مورد خواهم نوشت.
پارسا – رز
لایحه و کارهایی که می توان انجام داد
رضا جنس جو
قانون جدید مجازات اسلامی که هم اکنون به صورت لایحه به مجلس اسلامی ایران ارایه شده است همچنان همجنسگرایان را در برزخ مرگ و زندگی نگاه داشته است.
اگرچه باید پذیرفت در این لایحه برای خروج از زیر بار فشار های بین المللی یا نشان دادن نوعی از ترقی یا تجدد یا هرچیز تحت این عناوین در بخشی از مجازات های تعیین شده به «همجنس باز»!اشاره شده و تفاوتی با لواط برای آن قایل شده است. اما باید توجه داشت که همین پذیرش بسیار محدود نیز به عنوان پذیرش مدنی نیست بلکه پذیرش همجنس باز! به عنوان یک مجرم اجتماعی است که برای آنان مجازات تعیین شده است.
ماده18-221 این قانون می گوید لواط عبارت است از دخول آلت رجولیت به اندازه ختنه گاه در دبر انسان مذکر هر چند مرده باشد.
و ماده 19-221 تاکید میکند که حد لواط برای فاعل قتل است و برای مفعول در صورتی که اکراه نشده باشد قتل است.
و ماده 24-221 که از نام همجنس باز در آن استفاده شده آمده است»همجنس باز»ی انسان مذکر در غیر از لواط و تفخیذ(مالیدن آلت بین راه ها)از قبیل ملامسه از روی شهوت موجب تعزیر به تناسب جرم و شخص مجرم تا 74 ضربه شلاق است. جالب اینکه در یک بند بالاتر یعنی 23 این بخش آمده است هرگاه دو مرد از روی شهوت و بدون ضرورت به صورت برهنه زیر یک پوشش قرار گیرند به تناسب جرم و شخص مجرم به مجازات تعزیری تا 99 ضربه شلاق محکوم می شوند.
در ماده 29 همجنس بازی دو زن تا 74 ضربه شلاق تعیین شده است.
البته نکته جالب اینکه برای زنان در هیچ شرایطی مجازات قتل در نظر گرفته نشده است.
اما پر واضح است که در مجازات مردان همچنان در بیشتر موارد به قتل منتهی می شود.مگر حالتی که دو مرد تمایلات همجنسگرایانه طبیعی خود را تنها به لمس کردن همدیگر محدود کنند که در آنصورت مجازات آنها 74 ضربه شلاق(برای لمس کردن!)خواهد بود و از آنجاییکه طبیعی است احتمالا اینگونه تمایلات در بستر و در زیر یک پوشش انجام خواهد شد طبق بند 23 تعداد ضربات شلاق به 99 ضربه افزایش پیدا خواهد کرد و اگر بعد از 99 ضربه شلاق فرد زنده بماند بحث دخول مطرح می شود که اگر بین دو همجنس گرا بصورت طبیعی عمل دخول انجام شده باشد طبیعتا دیگر آن دو نفر لواط کار و نه همجنس گرا شناخته می شوند و به قتل محکوم می شوند.
اما چه باید کرد؟چون در این لایحه به هر حال از همجنس گرایان(باز)سخن به میان آمده همجنس گرایان خارج از کشور می توانند بدون لحن پرخاش جویانه که موجب تحریک حکومت شود به دستگاه قضایی کشور از یک سو و نمایندگان مجلس و دولت از یک سو پیام برسانند که این طیف ها به خصوص پزشکان و روانپزشکان با مجلسیان به مشورت بپردازند تا آنها را قانع کنند که همجنسگرایان دچار فساد اخلاق نیستند بلکه همجنسگرایان انسان هایی هستند که خلقت آنها چنین است.
نظام ایران در شرایط فعلی به دنبال آشتی با جامعه بین المللی است و باید از این فضا به درستی استفاده کرد باید با آنها تماس گرفت برای آنها و قوه قضاییه و جامعه پزشکی ایران نامه و ایمیل فرستاد باید به جامعه پزشکی ایران فهماند که سکوت آنها خیانت و خلاف سوگند پزشکی آنان است.
البته با توجه به مجازات های در نظر گرفته شده در لایحه فعلا برای دوستان در داخل ایران توصیه ای ندارم.
پدیکی در سرزمین عجایب
ساقی قهرمان
در تماشای دیگران، طرح هایی که پدیکی، نقاش همجنسگرای ایران، تولید می کند، به دلیل صراحت، متفاوت است. بخش بزرگی از فرهنگ ایرانی را ابهام تسخیر کرده و صراحت در حدی بی اعتبار است که به سطحی بودن متهم می شود. اگر ابزار بیان، مفهوم را آنقدر پیچیده نگوید که تنها راه فهمیدن، کشف و گمانه زنی نباشد به این معنا دریافت می شود که موضوع، دارای عمق و جذابیت رازگونه نیست. منطق مردم (منطق مردم) در دور نینداختن حجاب، ایجاد جذابیت از راه پوشیده داشتن صراحت است. فرهنگ ما به دقت و جزئی بینی و نیاز به آشکارشدگی واقف نیست. آن دسته از مشکل هایی که در فرهنگ ما آسان نمی شوند آنهایی هستند با صراحت در میان گذاشته نمی شوند. هر بار که جنبشی شکست می خورد یا به بیراهه می رود یا مردم خود را گم می کند، تقصیر با ابهام شعارهایی است که افراد را دور پرچمی مبهم جمع کرده مثل … … نان کار آزادی (کار برای چه کسانی؟ و آزادی چه چیزهایی؟) … … جمهوری اسلامی (استقلال و آزادی چه اشخاص و چه اصولی؟ و دقیقا چه ارتباطی میان جمهوری و اسلامی قرار بود باشد؟)، مثل تغییر برای برابری (برابری کدام قشر از زنان در کدام بخش قانون با کدام بخش از شهروندان؟) همه شعارهای مبهمی هستند که نمی توان پیگیر اجراشان بود چون دنباله ی جمله معلوم نیست.
با آن که جامعه ی دگرباشی قشر بی حقوق جامعه را تشکیل می دهد، به دلیل ناهمزمانی با بدنه ی جامعه امکان این هم را دارد که اشتباه های سی سال گذشته را بازبینی کند و شعارهای خود را روشن و تا ته جمله بسازد. اما جامعه ی دگرباشی ایرانی هنوز خواست های خود را در ابعاد شعار، منجسم نکرده. جرم زدایی از همجنسگرایی در داخل جامعه ی دگرباشی هنوز انجام نشده است و مدارک لازم برای ارائه به بیرون از جامعه اگر جمع آوری شده اما تدوین نشده. جامعه ی دگرباشی جنسی، اگر هست، کیست؟ در غیبت ابزار مدنی ابراز وجود جمعی، این جامعه هیچ کس نیست به جز قشری که همیشه مسئولیت بلندگویی جامعه ی بیحقوق را به عهده می گیرد، یعنی بلندگوهای هنر و ادبیات این جامعه. اجبار در پوشیده بودگی اشخاص جامعه ی دگرباشی، افراط در صراحت مفاهیم را تبدیل به ضرورت می کند. یکی از دلایل متعددی که در ادبیات دگرباشی نام همسرشت را ستون پایه ی این ادبیات قرار داده، صراحت قاطع در آشکارسازی موجودیت همجنسگرایی است. این صراحت به اندازه ای می رسد که بی نیاز از دست بردن به ابزار دیگر، قاتل انکار این موجودیت می شود. در جای دیگر و بی کوچکترین ربط، فضای تازه ای خلق شده که ضرورت اش را احتمالا چیزی نظیر گوشت و پوست و خون ذهنیت هنری این جامعه می سازد نه آموزش. پدیکی کار طراحی را تازه شروع کرده است. نقاشی را برای کشیدن «تصویر خودش از روی تجربه های خودش» انتخاب کرده است. تجربه های او تجربه ی همجنسگرا بودن در جمع تبعیضگر جامعه ی دگرجنسگرا است و صراحتش، امکان انکار تبعیض را از میان برمی دارد.
» من خودمو سوژه قرار می دم به این دلیل كه خودمو به عنوان یه همجنسگرا بیشتر از هر كس دیگه ای شاید باور داشته باشم اما همه ی این ها كه می كشم واقعیات زندگی من هستن كه مطمئنم همه ی اونا در مورد همه ی جامعه ی ما همجنسگراها تا حد زیادی اتفاق افتاده و من خودمو به عنوان نماینده ای از این جامعه كه این مسائل رو درك كرده به تصویر می كشم.»
سمبل گی
کاری که در این تصویر انجام شده مشخصا همان کاری است که باید با تمام نشانه های مبهم و علامت های گنگ و شعارهای ناتمام انجام شود تا ما صریح گفته باشیم. گم نشده باشیم. چه چیزی به جز نیاز به صراحت در ابهامزدگی مضاعف همجنسگرایی باعث می شود پدیکی لوگوی قراردادی را بردارد و از نشانه ی جهانی آشکارگری «گی»، یک بار دیگر ابهام زدایی کند؟ این ضرورت، منطقه ای است و با مقطع زمانی خاص و با شرایط حاضر آشکارگری در فضای ادبیات ایرانی پیوند دارد. لوگوی همجنسگرایی حتی اگر با تکیه بر آلت اجرایی دگرجنسگرایی، راست نشانه نرفته بود، و بود که باشد، باز هم کنارهم بودگی دو کیر در هم رفته حتی خوابالود، نشانه ی صریح گی بود، بی نیاز.
من گی هستم. اینجوری دنیا اومده م.
اما سمبل گی، با همه ی صراحت قاطع، اگر دلیل قاطعیت شعاری خود را در تصویر دوم توضیح نداده بود، قطعیتی بی دلیل را تصویر کرده بود. دوگانگی مفاهیم و فضاهای روزمره ی زندگی گی، شرایط دشواری را به ذهن همجنسگرا تحمیل می کند که او را همیشه بینابین دو فضا نگه می دارد و ایجاد اضطراب می کند. در واقع در این تصویر دوم، در میان جمع بودن، مفهومی موذی است، انگشت نما شدن روی دیگر به حساب نیامدن است، و لباس، که شناسه ی فرهنگی فرد است، شناسه ای مخدوش است، و خودبودن به معنی خودنبودن است و اگر بیست سال یا بیست و پنج سال یا سی سال یا همیشه در این برزخ زندگی کرده باشی آنوقت می دانی که باید با صراحت تشریح کرد و با دقت تولید کرد و کاملا آشکار کرد که شعار جامعه همجنسگرایی دقیقا و کلمه به کلمه تا آخر جمله چیست.
پدیکی تحصیلات دانشگاهی اش را ادامه می دهد و دشواری زندگی همجنسگرایی خسته اش نکرده فقط اشتیاق او را به فعالیت اجتماعی و لزوم کار پیگیر بیشتر کرده. می گوید: «نمی خوام کار من فقط نقاشی کردن باشد، می خواهم کارهای مهم تری هم بکنم و امکانات در اختیار داشته باشم که به فعالیت هام جنبه ی اجتماعی تری بده و به نتیجه ی خوبی برسونمشون.» اما به خوبی می داند که رسانه ای که انتخاب کرده، یعنی طراحی، برای برنامه ای که در زندگی انتخاب کرده، یعنی روشنگری شرایط زندگی همجنسگرایی در ایران، کارآ است.
در طرح های پدیکی یکی از ویژگی های همجنسگرایی زمان حاضر دیده می شود، یعنی تعهد به روشنگری. قلم پدیکی، برای نوشتن نقاشی به همان اندازه قوی است که برای نقاشی مفهوم. در واقع می خواهم بگویم به دلیل نیاز به بیان داستان، قلمش را وادار به نقاشی کرده. این قلم در آینده به عناصر نقاشی بیشتر تکیه خواهد کرد. با جهان هنر تجسمی بیشتر آشنا خواهد شد و با شناخت کافی انتخاب خواهد کرد که کدام قلم را روی کدام کاغذ بگذارد یا چقدر از منطق پرسپکتیو را از بر باشد تا قاعده اش به هم بریزد.
آنجا ما با پدیکی نقاش حرف خواهیم زد. حالا با هنرمندی حرف می زنیم که بیش از آن که در نقاشی عمر گذرانده باشد در گی بودن عمر گذرانده و اتفاقا آنقدر آگاهانه در گی بودن تجربه دارد که دست می اندازد به طرف ابزاری که باید به کارش بیایند مثل نقاشی. برای جامعه ی دگرباشی تصویرگری پدیکی به دلیل مایه ی داستانگویی که در این طرح ها هست، و داستانگویی ای که در زمانی اتفاق می افتد که باید وظیفه ای که هنر همجنسگرایی در دهه های میانی قرن بیستم در امریکای شمالی، روی صحنه، با آواز، انجام داد را به عهده بگیرد، یک وظیفه ی سنگین است.
ایلوستریشن، به تصویر می کشد. پدیکی با هوش و گویا به تصویر می کشد. دستی که این تصویرها را کشیده به اندازه ای که هنر آکادمیک توقع دارد، هنوز در اولین سال تجربه ی خود، آزموده نیست، اما هنر آکادمیک در زمانی که ما نیاز به تصویر کردن خودمان و دردهایمان و همجنسگرایی مان و تبعیض داریم بهتر ساکت شود و تماشا کند. پدیکی کار خودش را خوب بلد است.
در شماره های بعدی چراغ کارهای بیشتری از مجموعه کارهای پدیکی معرفی می کنیم.
تصمیم کیتی
کیتی پری به عنوان یک معیار برای سنجش رویکرد افکار عمومی به هم جنس گرایی؟
فرهنگ جم
آهنگ های «دختری را بوسیدم» (2008) و پیش از آن «تو خیلی گی هستی» (2007) با صدای خانم کیتی پری که چندین هفته در صدر آهنگ های پرفروش آمریکا و چند کشور دیگر نشسته بود، درباره ی تغییرات رفتار افکار عمومی جوامع معاصر غربی نسبت به گی ها، به ما چه می آموزد؟ آیا می توان این پدیده را به عنوان عادی شدن «مسئله» ی هم جنس گرایی در بدنه فرهنگ عامه ی امریکا دانست و این مناسبت را جشن گرفت؟ خیلی ها پیش از این چنین کرده اند. آهنگ «دختری را بوسیدم» وسیعا به دلیل «ارتقاء دوجنس گرایی» (بایسکشوالیتی) یا «پیچش جنسیتی» (1) مورد ستایش و انتقاد قرار گرفت. در شعر ترانه می خوانیم «دختری را بوسیدم فقط برای این که امتحان کرده باشم/ امیدوارم دوست پسرم ناراحت نشه/ احساس بدی داشتم / احساس خوبی داشتم/ معنی اش این نیست که امشب عاشق شده ام/ دختری را بوسیدم و از این کار خوشم اومد.» او مشهور شد فقط به خاطر این که دختری را بوسید. اما راستش، جیل سابیول هم 13 سال پیش همین کار را کرد ولی «بوس» او اینقدر سروصدا نداشت.
کیتی پری در واقع یک نسخه ی دیر آمده از عقیده ی است که از دهه ی 90 رایج شد و به طور خلاصه طی آن گفته می شود: «جنسیت شما چیزی در دستان شماست، که می توانید آن را به شکل های مختلف تغییر دهید.» اجازه دهید کمی به عقب برگردیم. آهنگ قبلی پری با عنوان «تو خیلی گی هستی» در واقع می باید «تو خیلی متروسکشوال (2) هستی» می بود. او از دوست پسرش سخن می گوید که «در حال گوش دادن به موتزارت جق می زند» و «به اس پی اف 45 نیاز دارد تا فقط بتواند زنده بماند» اما با این حال «از پسرها خوشش نمی آید.» آهنگ عموما به این دلیل با عصبانیت نویسندگان و بلاگرهای گی مواجه شد که از یک اصطلاح هم جنس هراس، به عنوان ترجیع بند، استفاده می کرد. «گی» در ادبیات رایج خیابانی جوانان چند سالی است که معنی منفی پیدا کرده است؛ مترادف با «احمقانه» یا «بدبختی.» هر چند خیلی ها موضوع را جدی نمی گیرند ولی گاهی نیز این نحوه ی کاربردن کلمه ی «گی» توسط بچه دبیرستانی ها، هم جنس هراسانه تلقی می شود. با این حال آهنگ، وقتی مادونا، ابرستاره ی محبوب گی ها گفت آن را مرتب ( و احتمالا در آی پادش ) آن را گوش می کند، ترتیب تأیید علنی او را دریافت کرد. بعید است که شاخک های مدونا به خصوص آن جا که مربوط به گی ها می شود از کار افتاده باشد. ویدئوی آهنگ نیز مثل ویدئوی «دختری را بوسیدم» پر از جلوه های کمپ است.
وقتی کلیشه ها در نظر بگیریم، «دختری را بوسیدم» می تواند نسخه ی لزبین «تو خیلی گی هستی» باشد. با این حال حتی اگر نگاه پری در واقع در حال مسخره کردن نظام استریت باشد به عقیده ی برخی عدم همدلی پری با گی ها می تواند این نگرانی را معتبر نگه دارد که او در حال سو استفاده از یک موضوع بحث انگیز صرفا برای جلب توجه است (دیدگاهی که مجله های معتبری مانند سلنت و آل میوزیک داشتند.) با این حال مسئله این است که می شود آهنگ «دختری را بوسیدم» را دارای رویکردی منفی به هم جنس گرایی به طور کلی نیز دانست. واقعیت این است که پری در یکی از تورهایش یک از دختران را در بین هوادارانش واقعا بوسید. پنج سال پیش هم مدونا بریتنی اسپیرز و کایلی مینوگ را روی صحنه بوسید. اگر با توجه به این نمونه ها، «دختری را بوسیدم» با «تو خیلی گی هستی» مقایسه کنیم به این نتیجه می رسیم که این حکم افکار عمومی هم چنان معتبر است که بوسیدن دو دختر، هر چند تکان دهنده، ولی می تواند کمی «با نمک» باشد، بوسه ی دو پسر هرگز نمی تواند با اندکی سبک سری مورد اغماض و بزرگواری افکار عمومی قرار بگیرد و آهنگ را به صدر جدول بفرستد.
صبح فردا کیتی در یک بستر «نرمال» (شما تفسیر کنید آرام و امن یا کسل کننده و بی ماجرای) استریت بیدار می شود و لبخند می زند. رویا تمام شد: این فقط یک بازیگوشی تجربی بود. اما نه، این تخت خواب هم چندان استریت نیست: دوست پسری که پری از او به خاطر «تجربه گری اش» عذر می خواست، یک سیاه پوست است. ازدواج بین نژادی همچنان یک موضوع توجه برانگیز است (نمونه ای اخیرش فیلم «تراس رو به دریاچه» اثر نیل لابوت که همکنون روی پرده است.) ولی با این حال، راستی اگر کیتی پری به جای «تو خیلی گی هستی»، «تو خیلی سیاه هستی» را می خواند با همین واکنش های متین مواجه می شد؟ طبیعی است که نه. و چرا یک دوست پسر سیاه پوست داشتن دیگر ابرویی بالا نمی برد در حالی که گرایش دو گانه ی جنسی یک فرد هنوز چرا؟
آیا همین که بوس میان دو هم جنس قابلیت بحث انگیزی دارد به ما نمی گوید که احتمالا هنوز موضوع «عادی» نشده است؟ و اساساً عادی شدن به چه معناست؟ برای دهه ها مدافعان حقوق گی ها در پی قانع کردن افکار عمومی به پذیرش «تفاوت» بوده اند. با این حال همواره این مسئله ته ذهن همه ی هم جنس گرایان بوده است که دگرباشی جنسی مسئله ی مهمی نیست؛ یا تفاوتی جزئی است که نیاز به این همه توجه و تأکید ندارد: به بیان ساده یک چیز «عادی» است. در مورد پری البته برخی از منتقدین گی زیادی بهشان برخورد ولی به طور کلی صِرف بحث انگیزی این آهنگ ها، به رغم محبوبیت شان نشان می دهد که هنوز راه زیادی باقی است. کیتی پری یک جُک احمقانه ی بی خطر گفت، که فکر می کنم ما گی ها ظرفیت پذیرشش را اکنون در سال 2008 به خوبی داریم. اما راستش … خیلی ها، خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه، با این جُک از خنده روده بر شدند.
1- gender bending
2- metrosexual
مشاور چراغ
این ستون به سئوالات رسیده در زمینههای پزشکی، ارتباطات بین فردی، روانشناسی و حوزههای وابسته پاسخ میدهد. هر بار سئوال یا سئوالاتی مطرح و پاسخ داده میشود. سعی میکنیم پاسخها علمیباشند، اما به هر حال، دانش بشری همواره در حال اصلاح خود است و ما هم به همهی آنچه که هم اکنون دانسته شده، احاطه نداریم. هیچ پرسش و پاسخی هم جای مراجعهی مستقیم به پزشک، روانپزشک یا مشاور را نمیگیرد، زیرا برای تشخیص، درمان و مشاوره، همیشه به گفتگوی مفصل، معاینه، گرد آوری اطلاعات، و توجه به خصوصیات فردی مراجعه کننده نیاز است. نوشتههای این ستون رو گفتگوی دوستانه ای در بارهی برخی مشکلات موجود در میان خودمان در نظر بگیرید و نه بیشتر.
نیما از تهران:چند وقته که از طریق یکی از دوستام، با علی آشنا شدم. اوایل اش یه دوستی ِ عادی بود اما کم کم حس کردم که یه جور رابطهی صمیمی خاص داره بین ما شکل میگیره و بهش علاقه پیدا کردم. بهش گفتم و اونم گفت همین احساس رو داره. اما هردومون میترسیم که یه رابطهی جدی رو با هم شروع کنیم. از بس دور و برمون دیدیم که آدما یه مدت کوتاه با همن و بعدش از هم جدا میشن. میترسیم همین دوستی رو هم از دست بدیم. چیکار میتونیم بکنیم که بتونیم مدت طولانی با هم بمونیم؟
پاسخ:
عواملی که میتونن باعث شکست یه رابطه بشن زیادن. اما مهمترین شون رو اینجا فهرست وار میگم و یه کم در موردشون توضیح میدم. البته اینا خیلی کلّی هستن و باید دید که در هر رابطهی معین، کدوم عوامل نقش مهمتری دارن.
1- خودخواهی: خودخواهی یعنی این که فرد، فقط به خواستهها و احساسات ِ خودش اهمیت بده. اما رابطه ای میتونه در دراز مدت پایدار باشه که هر کدوم از دو طرف، مداوماً سعی کنه خودش رو جای طرف دیگه بذاره و موضوعات رو از دیدگاه ِ اون ببینه. اگه دو طرف به خاطر ِ علاقه ای که به هم دارن، سعی کنن نیازها و اولویت ها و محدودیت های طرف مقابل شون رو بشناسن و به اون ها اهمیت بدن و فقط دنبال خواستههای خودشون نباشن، رابطه برای هر دو طرف راضی کننده میشه وگرنه، توازن به هم میخوره. توازن وقتی به دست میاد که دو طرف، با انعطاف پذیری، هم به خواستههای خودشون توجه کنن و هم خواستههای طرف مقابل رو به رسمیت بشناسن. در واقع باید همونطوری که انتظار داریم طرفمون احساسات ِ ما رو درک کنه و به نیازها و خواستههای ما توجه داشته باشه و حتا گاهی بدون ِ اینکه اونها رو به زبون بیاریم، خودش درک کنه، ما هم باید نسبت به شریک ِ زندگیمون همین طور باشیم.
2- انتظارات غیر واقعگرایانه: هر آدمی یه سری محدودیت هایی داره و نباید از هیچ کس انتظار داشت که خودش رو به شکل ِ ایده آل های ما در بیاره. درسته که خیلی از ما تو فانتزیهای خودمون یک سری خصوصیات برای زوج ِ ایده آل ِمون در نظر میگیریم، اما در واقعیت، هیچ وقت اون خصوصیات رو به طور ِ کامل پیدا نخواهیم کرد. بعضی دیگه از انتظارات غیرواقعگرایانه مربوط به درک ِ نادرست از ماهیت ِ روابط ِ انسانی میشن. مثلاً اینکه از طرف مقابلمون انتظار داشته باشیم همهی وقتشو برای ما بذاره یا با همهی آدمای دیگه قطع رابطه کنه یا …
3- مسائل مادی : در دنیای امروز، این که در آمد ِ یک نفر بتونه زندگی دو نفر رو تامین کنه، کمتر پیش میاد. در یک رابطهی سالم، در صورتی که مشکلات ِ اقتصادی وجود داشته باشه، هر دو نفر باید برای رفع اون احساس مسوولیت کنن. در عین حال، لازمه که هر کدوم از دو طرف، استقلال مالی ِ نسبی داشته باشه تا دچار مشکلات ناشی از وابستگی مالی نشه.
4- گوش نکردن به حرفهای طرف مقابل: گاهی، ما توی مکالماتمون فقط حرف خودمون رو میزنیم. گاهی اصلاً به طرف مقابل فرصت نمیدیم که حرف بزنه و چیزی رو توضیح بده، این معمولاً به خاطر اینه که ما «تصور میکنیم» میدونیم طرف مقابلمون چی میخواد بگه. در حالی که مکالمهی درست، باید به صورتی باشه که هر کدوم از دو طرف فرصت کافی برای گفتن ِ حرفهاش داشته باشه و در عین حال خودش رو عادت بده که وقتی طرف مقابل داره صحبت میکنه ، به اون حرفهایی که میشنوه فکر کنه و سعی کنه خودشو جای طرفاش بذاره. اگر به حرفهای هم گوش ندیم، یا فرصت توضیح دادن رو به هم ندیم، مسائل ِ کوچیک و بزرگ، حل نشده باقی میمونن و بالاخره یه روز گندش در میاد! البته گاهی خود ِ این توضیح دادنها مشکل ساز میشه به این صورت که تبدیل به گفتگوهای بیپایان بر سر مسائل جزئی میشه. اینجا باید تفکیکی قائل شد و مسائل جزئی و قابل گذشت رو بیخیال شد. البته همین مسائل جزئی اگر به خاطر تکرار شدن مهم بشن و باعث نارضایتی قابل توجه بشن (اصطلاحاً برن روی اعصاب)، حتماً باید در موردشون صحبت بشه اما در مواردی که قابل گذشت هست یا خود ِ مسأله اهمیت ِ ذاتی ِ اونچنانی نداره (و ما به صورت غیر منطقی داریم حساسیت نشون میدیم)، بهتره که ازش چشمپوشی بشه و تفکر ِ غیر منطقی که باعث اون حساسیت شده اصلاح بشه..
5- بیماری (شامل ِ مشکلات روحی مثل افسردگی و اضطراب): بیماریها باعث محدود شدن ِ آدمها میشن و هر بیماری ای با توجه به ماهیت اش، مشکلات خاص خودشو داره که گاهی باعث خستگی، عصبانیت، تحریکپذیری و نارضایتی از زندگی میشه. مهم اینه که هم اون کسی که بیماره، سعی نکنه از بیماریش برای جلب ِ توجه و محبت استفاده کنه و در عوض هر کاری لازمه برای بهبود بیماری یا سازگار شدن با مشکلات ناشی از بیماری، انجام بده و طرفی که بیمار نیست هم به محدودیتها و مشکلات ناشی از بیماری توجه داشته باشه و سعی کنه با بردباری، به شریک زندگیش کمک کنه که مرحلهی بیماری رو از سر بگذرونه یا (در مورد بیماریهای مزمن) کمک کنه که با محدودیتهای ناشی از بیماری سازگار بشن. مشکلات ِ روحی از قبیل افسردگی و اضطراب و سایر اختلالات میتونن اثر خیلی زیانبار روی رابطه بذارن. این بیماریها باید هر چه سریعتر با مراجعه به پزشک یا مشاور درمان بشن و در واقع باید در نطفه خفه شون کرد وگرنه برای رابطه کشنده اند. حالا ایشالا در شمارههای آینده در مورد افسردگی و اضطراب و راههای دارویی و غیر دارویی ِ مقابله با اونها بیشتر صحبت خواهیم کرد.
6- حسادت و مالکیتطلبی: برای تداوم ِ هر رابطه، لازمه دو طرف یک نوع قرارداد با هم داشته باشن و خودشون رو متعهد به رعایت ِ اون قرارداد کنن، تا زمانی که یکی یا هر دو طرف احساس کنن که لازمه در این قرارداد بازنگری بشه. اما مشکل از جایی شروع میشه که این قراردادها اغلب ناگفته باقی میمونن و در این حالت، از طرفی ممکنه تصور دو طرف از این قرارداد ِ ضمنی و ناگفته با هم متفاوت باشه و از طرف ِ دیگه امکان فرار از قرارداد، فراهم میشه. یک حالت از قرارداد ِ پارتنرشیپ (شراکت در زندگی) که در ذهن ِ بعضی افراد وجود داره اینه که «شریک ِ زندگی من، مال ِ منه و نباید رابطهی دوستانه ای با هیچ کس ِ دیگه ای داشته باشه». این البته افراطیترین حالت ِ ممکن است، اما اغلب ِ انساونها به درجاتی، و در زمانهایی، دچار ِ این احساس میشن که رابطهی طرف ِ مقابلشون با فرد یا افراد ِ ثالث، از حدود ِ قرارداد ِ ناگفته، فراتر رفته و اصل ِ رابطه رو تهدید میکنه. در اینجا انگیزههای دیگه از جمله احساس ترس، عدم اعتماد به نفس، مقایسهی بی دلیل ِ خود با اون فرد ِ ثالث و … دخیل میشن و در نهایت اوضاع رو پیچیده میکنن. راه ِ مقابله با این مشکل، اولاً اینه که تا جای ممکن، دو طرف حساسیتهاشون رو برای هم توضیح بدن و البته سعی کنن که حساسیتهای غیر منطقی ِ خودشون رو اصلاح کنن.
7- مچ گیری: این ضرب المثل معروفه که «جوینده، یابنده است». اگر دنبال خطاها و ضعفها و دروغ ها و خیانتهای طرف ِ مقابلمون بگردیم احتمالاً اونها رو پیدا خواهیم کرد. اما میدونیم که رابطه قراره باعث شادی و رشد و آرامش ِ دو طرف بشه؛ نه اینکه تبدیل به یک لجبازی ِ احمقانه برای پیدا کردن ِ خطاها و به رخ کشیدن ِ اونها بشه! بنابراین، اگر علاقمند به حفظ ِ رابطهمون هستیم، بهتره به جای خطاها، دنبال ِ خوبیهای طرف ِمون بگردیم و اونها رو پیدا کنیم.
8- اختلاف در اهداف ِ زندگی: گاهی، الزاماتی که ما برای دنبال کردن ِ اهدافمون در نظر میگیریم، با زندگی ِ مشترک و اهداف ِ طرف ِ مقابلمون تقابل پیدا میکنه . اینجاست که گاهی مجبور میشیم یکی رو از بین این دو انتخاب کنیم. راه پیشگیری از این تضاد، اینه که دو طرف سعی کنن اهداف ِ میانمدت و درازمدت ِ زندگی شون رو با هم طراحی کنن و تا جای ممکن در یک جهت حرکت کنن
9- عدم ِ بلوغ ِ فکری: گاهی یک طرف، یا هر دو طرف هنوز به بلوغ فکری نرسیده اند. یعنی نمیدونند از زندگی خودشون چی میخوان . باید توجه داشت که این عدم ِ بلوغ فکری همیشه مساوی ِ کمسنوسال بودن نیست. هرچند دیده شده که روابطی که در اون اختلاف سنی وجود داره از این مشکل، فراوان ضربه میخورن. راه ِ اجتناب از بروز ِ این مشکل، توجه به فاکتورهای فکری علاوه بر فاکتورهای ظاهری در انتخاب ِ پارتنر است. در عین حال، در روابطی که این مشکل به وجود میآد، طرف ِ بالغتر بهتره عکس العملهاش رو با توجه به سطح ِ رشدیافتگی ِ شریک ِ خودش تنظیم کنه. در چنین شرایطی، مقابله به مثل، سریعترین راهیه که رابطه رو به بن بست میرسونه.
10- ارتباط گیری ِ ضعیف: ارتباط گیری عبارته از «انتقال ِ موفقیت آمیز ِ یک پیام از یک فرد به فرد ِ دیگر و بنابراین در اون پنج جزء رو میشه تشخیص داد: پیام دهنده، پیام، روش انتقال ِ پیام، گیرنده و پاسخ. اصول اساسی که باید برای ارتباط گیری ِ مؤثر رعایت شون کرد عبارتند از: احساس ِ راحتی ِ بین پیام دهنده و پیام گیرنده، صرف ِ وقت ِ کافی، وضوح، درستی، مختصر و مفید بودن، شفاف بودن و کنایه آمیز نبودن، بی ربط نبودن ِ پیام، و رویکرد ِ مثبت ِ دو طرف به ارتباط گیری. بنابراین، رعایت ِ این اصول و توجه به همهی اجزای ارتباط گیری، در انتقال ِ موفقیت آمیز ِ نیازها، خواستهها، اطلاعات و بطور خلاصه هر چه که میخواهیم طرف ِ مقابل مون بدونه، لازمه.
اینا چیزهای کلی بودن. اما در رابطهی بین همجنسگراها، عوامل خاصی هست که باعث ناپایدار شدن روابط میشه. اینها به صورت فهرست وار عبارت اند از: ثبت نشدن به صورت ِ قانونی و عدم وجود ِ فشارهای بیرونی برای حفظ ِ رابطه، تنوع طلبی، رشد افراد در مسیرهای جداگانه (به خاطر عدم ِ تعریف نقش ِ سنتی ِ زن- مرد در رابطهی همجنسگرایانه) و … که در مجال دیگری به اونها خواهیم پرداخت.
نکته: رابطهی همجنسگرایانه تفاوتهایی با رابطهی دگرجنسگرایانه داره که شاید هر کدوم از ما تجربههایی در این مورد داشته باشیم. از دوستان تقاضا میکنم نظرشون رو در بارهی خصوصیات ِ رابطهی همجنسگرایانه و راههای تقویت و کمک به موفقیت اون رو برامون بفرستن. تجربههای ما باید به هم انتقال پیدا کنه. نظرها و تجربههای شما با نامی که ترجیح میدید در همین ستون درج خواهد شد.
یه خورده بالا یه خورده پایی
یه خورده بالا، یه خورده پایین
خبرنگار: سلام. ممکنه خودتونو معرفی کنین؟
آدم: با سلام خدمت همه هم وطنان عزیز، آدم هستم.
خبرنگار: خب؟
آدم: خب که خب! آدمم دیگه.
خبرنگار: بله. کسی منکر آدم بودن شما نیست. اما یه رسمی، مشخصاتی، چیزی. همین؟ آدمم؟
آدم: اولاً که داداش، بی خیال. اطلاعات بدم که شناسایی کنن؟ آدما که فرقی با هم ندارن. فرقشون مثلاً به اموال یا تحصیلاتشونه. شما فرض کن ما لیسانس فیزیک داریم، غیر ماها شیمی! بعدش هم عزیز من، همین هم که «آدمم»، هنوز از طرف خیلیا مورد بحثه. من هنوز واسه اثبات همین یه مورد که به نظر شما کم میاد، درگیرم قربونت. یه سوالایی کن که از مصاحبه کردنم پشیمون نشم دیگه!
خبرنگار: چی بگم والله! خواهش می کنم بفرمایین که چند ساله این به اصطلاح لیسانس فیزیکتونو گرفته ین؟
آدم: یعنی چی؟ من فیزیکدان به دنیا اومده م.
خبرنگار: فیزیکدان؟ خدا به دور! یعنی شما از اولِ اول، از بچگی مشغولِ گلاب به روتون، امتحان دادن بودین؟!
آدم: آقا حالت خوبه؟ می دم اسمتو بدن اینترپل به اتهام کودک آزاری تحت تعقیب باشیا!
خبرنگار: من که کاری نکردم!
آدم: حرفشو که زدی. همین می تونه یه تبلیغ باشه. حالا نترس. این بارو چشم پوشی می کنم. چیه؟ به من نمیاد از حقوق کودکان دفاع کنم؟ بابا، گفتم که؛ من آدمم!
خبرنگار: آره. یادم رفت!
آدم: می بینی؟ من که می گم سر اثبات همین مونده م!
خبرنگار: آخه می دونین…؟
آدم: آره. می دونم. تو هم مث خیلی از آدما. خود منم ممکنه در مورد خیلی از چیزا یا به قول بعضیا، خیلی از پدیده ها اطلاع کافی نداشته باشم، یا حتی علاقه ای نداشته باشم بهشون. اما خب، اگه بخوام برم در موردش خبر جمع کنم یا با این پدیده از نزدیک برخورد کنم، می رم راجع بهش اطلاعات می گیرم.
خبرنگار: اون اولی که منظورتون منم! اون دومی یعنی چی که از نزدیک برخورد کنم؟
آدم: ببین، تو خواهر برادر داری؟
خبرنگار: یه لحظه فکر کردم می خوای بگی «خوار مادر داری»!
آدم: نه داداش. لازم شد، می گم! فکر کن رفته باشی مسافرت، بعد سرزده بیای خونه، ببینی خواهر یا برادر گرامی مشغول فیزیک خوندن و حل مسئله با یه هم رشته ست. به قول خودت، خدا به دور! ولی فقط فرض کن. چی کار می کنی؟ احتمالاً بعد از اینکه باور کردی، می ری می زنی اول تو گوش اون جنده یا بچه کونی خیابونی بعدشم تو گوش خواهر یا برادرت. نه؟
خبرنگار: چی بگم والله! خب آدم عصبانی می شه.
آدم: آره خب، معمولاً آدما وقتشون اجازه می ده که یه بار برن دانشگاه! من هم اگه قرار بود فقط شیمی خونده باشم و با پدیده های فیزیکی آشنا نباشم، احتمالاً همین کار رو می کردم. حالا با درجه متفاوتی از تمدن یا وحشی گری! ولی اگه تو یا هر آدمی، این مسئله رو دیدی، بعد از اینکه کتک سیری به اون آدما زدی، باید باور کنی که با این پدیده از نزدیک برخورد کرده ی. این می شه برخورد نزدیک از نوع کوفتی! یه نوع کوفتی ترم داره که یه هو به خودت میای و می بینی با زن و بچه و زار و زندگی، دل دادی به یه فیزیک خونده خوش تیپ و خوش قد و بالا! یه بار دوستم که عاشق یه خانم مطلقه شده بود، داشت تعریف می کرد که شوهر قبلیِ خانمه رفته فیزیکدان شده! اینجاست که دیگه نگو!
خبرنگار: یعنی هرکسی… یعنی حتی خود آدم؟!
آدم: حالا به این شوری هم که نه. بالاخره خیلی از آدما از اول علاقه شونو به رشته تحصیلی خودشون می دونن. ولی خب، الان که این مسئله باز شده و خیلی فکرا و حرفا اومده وسط، خدا کنه رشته های دیگه هم یه ذره راحت تر با این مسئله برخورد کنن. نه؟
خبرنگار: چی بگم والله. حالا چه جوری باید فهمید که آدم خودش یا خواهر و برادرش…
آدم: یا حتی مادر و پدرش!!! شوخی کردم. نترس. خودت که خب، سخت نیست. مثلاً الان که من جلوت وایستادم… هاهاها… فرار نکن بابا. البته تو هم بد شیمیدانی نیستی ها! شوخی کردم. مگه تو با هر زنی حرف می زنی می پری روش که فکر می کنی من با هر مردی رو به رو می شم، می خوام خفتش کنم؟ بابا، ما هم مث همه آدماییم. یه سری مون آتیشمون زود می گیره، یه سری دیر. یه سری مون دنبال ارتباطات زود گذریم، یه سری مون ثابت. عین شما آدما!!!
می دونی؟ من بین دوستا و آشناها همیشه شهره بودم به چشم پاکی. (طفلیا خبر ندارن!!!) همیشه فکر می کنم، اگه یه روز بفهمن، می گن «خب این بیچاره قدرت جنسی نداشته که بخواد چشم ناپاک باشه!» اما جداً من تا حالا به دوستان مذکرم هم دست درازی نکرده م. اما خب، مونده تا همه، همه چیز رو بفهمن. خب، این توقع زیادیه که تو این شرایط بخوایم آدما از این مسئله سر در بیارن.
خبرنگار: شما مگه به شیمیدان ها می گین که فیزیکدانین؟
آدم: خب اگه بدونم که آدم روشنیه و فکر کنم دونستنش بهم کمک می کنه، چرا نگم؟
خبرنگار: خب از کجا می دونی چه واکنشی نشون می ده؟
آدم: گفتم که؛ اگه بدونم، می گم. که البته اون هم بگیر نگیر داره! اما خب دیگه. اینم ریسکه شه. خود من به بهترین دوستام گفته م. اون قدم خوب برخورد کرده ن که پررو شدم! در حال حاضر تنها به خاطر مادر و پدرمه که نگران رو شدن قضیه هستم که غصه نخورن؛ وقتی نسل جدید هنوز شناخت کافی نداره… و صد البته نگران جونم هم هستم!
خبرنگار: بله خب، تو این شرایط… راستی نمی ترسی وقتی با کسی هستی، مثلاً یه هو خانواده ش ببینن؟ مث همون مثالی که زدی.
آدم: ترس قربان با آدمی زاده شده. اما خب، همین آدمیه که ترسو هم کم رو کرده. اصولاً فیزیکدان ها نترسن، چون با پدیده ها به شکل علمی برخورد می کنن! از هیچ پدیده ای هم ابا ندارن. همین چند وقت پیش یکی به خاطر یه هم دانشگاهیی چنان من رو تهدید کرد که نگو!!! شوخی کردم. ما هم مث همه. مگه شما تو این مملکت عرق نمی خوری، پارتی نمی ری؟ نمی رقصی؟ مگه تو همین مملکت عاشق نمی شی؟ ولی خب، پیهِ شلاق و بازداشت رو هم به تنت می مالی. حالا ما پیهِ اعدام رو هم باید بمالیم.
خبرنگار: ای بابا! حالا از کجا فیزیکدان های دیگه رو می شناسی یا پیدا می کنی؟
آدم: آ، آ، آ، دیگه قرار نشد همین یه ذره آزادی رو هم لو بدما! وارد مقولات نشو لطفاً!
خبرنگار: بله خب. حق دارین. یه سوال دیگه. هیچ شده که مثلاً بری دکتر واسه معالجه؟
آدم: البته خود پزشکا هم دو دسته ان. یه سری اعتقاد دارن که مث مثلاً چپ دست بودن، این مسئله ابداً بیماری نیست. یه سری هم می گن با اینکه ژنتیکیه، اما مث مثلاً لوچی، بیماریه و باید درمان شه. می گن پزشکایی که می گن بیماری نیست، عمدتاً خودشون فیزیک خونده ن! من البته قبول ندارم این آخری رو. شنیدم پزشکای شیمیدانی هستن که تو روان درمانی، برنامه درمان نمی دن، بلکه برنامه خودشناسی به مراجع می دن.
من خودم تا حالا دکتر نرفته م، اما دیده م آدمایی رو که می رن. خب، خیلی سخته که آدم بخواد مدت زیادی تو راستای از لیسانس در اومدن بمونم. حتی اگه بیماری باشه، من که ترجیح می دم مریض از دنیا برم. اون هم دست کم تا وقتی جرج کلونی و ریکی مارتین و تام کروز هستن!!!
خبرنگار: والله به چشم برادری، من هم جرج کلونی رو دوست دارم!!!
آدم: فقط برادر؟!!
خبرنگار: حالا برادر هم نه، به چشم همسایگی!!! راجع به اینکه از اول فیزیکدان بودین، می گفتین!
آدم: گفتم دیگه. از اول بودم. مثلاً شما بچه بودی، هیچ وقت تو رویات زن نمی گرفتی؟ هیچ وقت دختر همسایه رو تو ذهنت مجسم نمی کردی که مثلاً بخوای تا آخر عمر با هم هم بازی باشین، برین مسافرت، همیشه تو ماشین پیشت بشینه، با هم درس بخونین، گاهی یواشکی لختشو نیگاه کنی، به تنش دست بزنی، شب خوابشو ببینی، بری خواستگاریش، بخوابونیش رو تخت و واسه ش قصه بگی، با هم برین استخر، پیش هم بخوابین یا خیلی کارا و فکرای دیگه؟
خبرنگار: خب، چرا.
آدم: خب دیگه. منم همینجور، اما به جاش واسه پسر همسایه!
خبرنگار: و رویاهاتون چی بود؟
آدم: ای بابا! همینا که گفتم دیگه!
خبرنگار: یعنی مثلاً خواستگاری و عروسی و اینا؟
آدم: حالا دو تا بالا، دو تا پایین چه فرقی داره؟ در کل همینا بود. که البته هنوزم هست… نه بابا! پسر همسایه کجا بود؟ در کل می گم.
خبرنگار: بله. ملتفت شدم!
آدم: شک دارم کاملاً به اندازه ملتفت شده باشی!
خبرنگار: حالا یه خورده بالا، یه خورده پایین چه فرقی داره؟!
آدم: آره؟ می بینم که داری به قضیه علاقه مند می شی؟
خبرنگار: بله؟
آدم: خب، یه تیکه مهم قضیه، همین یه خورده بالا، یه خورده پایینه دیگه! یه پیشنهاد می دم. من باید سر این خیابون پیاده شم. خونه مون همین جاست. بیا بریم خونه ما، پیش من. تنهام. اون جا گفت و گو رو ادامه می دیم.
خبرنگار: والله، کار کم ندارم. اما به سردبیر قول مطلب کاملو داده م… مزاحم نیستم؟
آدم: مزاحم؟ شما مراحمین! فقط یادت نره کجا بودیم. یه خورده بالا…
خبرنگار: یه خورده پایین!
آدم: حالا سر اون به توافق می رسیم. بفرمایین!
از دوست داشتن
از دوست داشتن
کیبورد

یک پسر همجنسگرا، پدرمادر (پدر و مادر را مخصوصا سر هم نوشتم) دگرجنسگرایش را چرا دوست دارد
کیبورد:
اینکه بخواهیم تصور کنیم که یک فرزند همجنسگرا بهخاطر گرایش جنسیاش قادر به
دوست داشتن پدرمادرش نیست عجیب است.
آیا
او زمانی که به دوست داشتن والدین خویش فکر میکند و یا زمانی که دوست داشتناش را
ابراز میکند به گرایش جنسیاش فکر میکند؟ برگردیم به زمانیکه همین فرزند هنوز
به گرایش جنسیاش پی نبرده؛ با اینکه به این مسئله آگاه نبوده ولی پدرمادرش را
دوست داشته. حالا که به همجنسگرایی خودش پی برده چه چیزی در احساس او نسبت به
والدینش تغییر کرده است؟ آیا گرایش جنسی وی به وی حکم میکند که احساس دوست داشتناش
را به والدینش تغییر دهد؟ اگر جواب مثبت است پس چرا پیش از نامگزاری بر روی این
گرایش، همچین اتفاقی رخ نداده است؟
آیا
دگرجنسگرا بودن پدرمادر، باعث نمی شود که یک پسر همجنسگرا، با آنها احساس غریبگی
بکند؟
کیبورد:
این دگرجنسگرا بودن همین پدرمادر بوده است که باعث شده وی پا به هستی بگذارد. حال
باید دید این مسئله چرا باید باعث فاصله بین پسر همجنسگرا و پدرمادرش شود؟ گرچه در
طرف مقابل (یعنی پدرمادر) تفکری کاملا برعکس، حتی ترس و تنفر از همجنسگرایی وجود
دارد. و اگرچه برای بسیاری از دگرجنسگرایان که همین پدرمادر هم ممکن است جزو آنها
باشند،همجنسگرایی عاملی مخرب محسوب میشود، اما این مسئله برای یک همجنسگرا مطرح
نیست. برای یک فرزند همجنسگرا، منافاتی بین دگرجنسگرایی پدرمادرش و همجنسگرایی
خودش وجود ندارد.
به
نظر تو، وقتی که پسر همجنسگرا به پدرمادرش می گوید که همجنسگرا است، فکر می کند که
پدرمادرش از او خواهند ترسید؟ یا به خاطر او، از دیگران خواهند ترسید؟
کیبورد:
بگذارید تنفر و ترس را در این مورد کنار هم قرار دهیم، چون معمولا در برابر
همجنسگرایی این دو مسئله در کنار هم میتازند.
اینکه
ترس و تنفر پدرمادر مطرح باشد یا ترس و تنفر دیگران از پسر همجنسگرا و در نتیجه
ترس پدرمادر از دیگران بوجود بیاید، هر دو مانعی هستند برای مطرح کردن مسئلهی
همجنسگرایی یک پسر همجنسگرا برای پدرمادرش. ولی به نظر من اولین تفکری که برای وی
هنگام فکرکردن به این مسئله پیش میآید، ترس و تنفر پدرمادر است از خودش. چون
معمولا اگر والدین به این مسئله پی ببرند، ترس و تنفر از همجنسگرایی باعث میشود
که از بچه شان ترس و تنفر داشته باشند و به شدت مراقب این باشند که این مسئله به
خارج از محیط خانواده درز نکند.
به نظر تو چرا پدرمادرها نمی توانند از همین پنجره به پسر
همجنسگراشان نگاه کنند، یعنی گرایش جنسی او مانعی برای دوست داشتنش نباشد؟ چرا
برای آنها مهم است که پسرشان حتما مثل خودشان دگرجنسگرا باشد؟
زنده گی زنده گی
از حضور هم سرشت – ساقی قهرمان
زنده گی زنده گی
و این بزرگترین مرگ بر هوموفوبیاست. هم سرشت
معتبرترین شاعر ادبیات همجنسگرایی ایران امروز، هم سرشت، وقتی شروع به انتشار اشعار خود در فضای وبلاگ کرد، همزمان به خاطر صدای پرقدرت و اطمینان بخشی که به جامعه ی دگرباشی بخشید، نقش پیشرو فکری را نیز به دوش گرفت.
در شرایطی که جامعه ی دگرباشی از حقوق مدنی و شرکت در امور اجتماع بی بهره است، و مرد همجنسگرا با نام و هویت خود در اجتماع ظاهر نمی شود، هم سرشت با چهره ی شخصیتی قوی و مدعی ظاهر شد و سیستم را به جرم انکار حقوق انسانی خود محکوم کرد. با نگاهی تحقیرآمیز و از بالا، سر سیستم داد کشید و مسخره اش کرد، هرگز التماس نکرد. رفتار تمسخرآمیز او در برابر ذهن تبعیض گر دگرجنسگرایان، برای آن بخش از وبلاگ نویسی ی دگرباشی که احساس می کرد قربانی فرهنگ حاکم، و نیاز شدید خود به بازگویی درد و اندوهی که از آن فرهنگ به زندگی اش ریخته، شده، تأثیر شفا بخش داشت.
دردی که وبلاگ نویسی ی دگرباشی احساس می کرد، واقعی بود. واقعی تر از کاریزمای هم سرشت در شعر، اما همان درد زمانی که گزینه ی پیشنهادی هم سرشت مطرح شد، یعنی از موضع قدرت گوش فرهنگ را گرفتن و پیچاندن، کمرنگ شد. توان آن یافته شد که در سطح وبلاگ ها، با اعتماد به نفس، خود را گی ببینی: همجنسگرام من، آی استریت ها؛ و توان دوست داشتن خود و عشق به خود یافت شد، و این شد که بازی دست عوض کرد؛ وبلاگ نویسی گی دیگر قربانی فرهنگ دگرجنسگرا نبود، بلکه منتقد جامعه ای شده بود که آنقدر با هوش نیست تا راه را برای عدالت اجتماعی باز کند.
در شعرش، هم سرشت، انگار تاروپود فرهنگ را هدف گرفته باشد، کلمه را درست از سر غضروفها قطع می کند و دو پاره و سه پاره هر جا که ممکن باشد یک کلمه را تبدیل به کلمه های تازه می کند. کلمه را به تکه های متعدد تقسیم می کند و از دل یک کلمه یک گی بیرون می کشد. هر چند این همان گی ای که در کلمه ی انگلیسی زندگی می کند نیست، اما با قطعه قطعه کردن کلمه ی فارسی و متمایز کردن گی آن، (زندگی/ زنده گی) اینگونه به نظر می آید که همجنسگرایی پنهان در کلمه/شخص را بیرون کشیده و در معرض دید می گذارد.
آثار هم سرشت، از اسفند 1384 در وبلاگ و نیز به صورت کتاب الکترونیکی از 1386، هر دو با نام آخرین بازمانده از نسلِ … هم سرشت، در دسترس مخاطب است. هم سرشت قرار را بر این گذاشته که هرگز هرگز از هیچ چیزی به غیر از همجنسگرایی در چارچوب فرهنگ ایرانی ننویسد. شعر هم سرشت، در صحنه ی شعر فارسی امروز به دلیل برهنه کردن حقیقت، حقیقتی که هنوز برای جامعه ی ادبی دگرجنسگرای ایرانی ناشناخته است، هم به لحاظ ابعاد این حقیقت گویی و هم به خاطر شیوه ی این حقیقت گویی، بی همانند است. اما تمام ویژگی شعر هم سرشت حقیقت گویی نیست. دانش عمیق او از زبان فارسی به طور کل، و قابلیت کمیاب او برای حکومت بر این زبان و ورز دادن کلمه و تغییرمکان کلمه در عبارت و تبدیل عبارت به خلاف سنت رایج، با توانایی او برای به زبان کشاندن حقیقت هولناک، با وجود مخاطرات، به شعر او چیزی شبیه خاصیت رستاخیز خورانده است.
تعصب شدید برای خلق موجود بی نقص، ویژگی هم سرشت است. غیرممکن است کسی هوس ویرایش کار او را به خود راه بدهد، این شعر به شکل وحشتناکی دقیق و در جای خود است. صدای خشن این شعر، به خاطر فرهیختگی عمیق شعر و دانش شاعر در بکارگیری ابزار خشونت، از اندازه بیرون که می رود، از اندازه بیرون به نظر نمی آید؛ در هیچ جمله ای کنترل این ابزار به دست خشونت نیفتاده است، همیشه در دست شعر مانده است.
همه ی شعرها موسیقی درونی تلخ و اندوهگین دارند، شاید به خاطر فضای سکونت شان .
در ترجمه، حق شعرها را ادا شده، شیوه ی هم سرشت به آسانی به زبانی غیر از زبان خود او منتقل نمی شود. برای ترجمه ی کاملتری از این شعرها لازم است مترجم به همان اندازه که شاعر درک عمیق از زبان خود دارد، به زبان مقصد، قادر باشد و در کنترل زبان، به همان بی شرمی که هم سرشت دست درازی به زبان می کند تا شعر ساخته شود، دستش باز باشد.
ساقی قهرمان
*
باید یک راهنما
بنویسم
برای آنها که
به داشتن یار
باردارند
راهنمای مردان باردار
یا حتی زنان باردار
تا در اثر ناپرهی زی ناخوش ن شوند
یک چی زی مثل
آنچه بارداران باید بدانند
.
یبوست
شایع ترین در دوران بارداری
معمولا وقتی پیش می آید
که
یک لقمه را یک دفعه قورت می دهیم
.
تهوع صبحگاهی
وقتی اتفاق می افتد که
همان لقمه را زیاد جویده ایم
.
تکرر ادرار
وقتی می شود
که آن لقمه را
داغ داغ خورده ایم
.
نفخ شکم
وقتی حادث می شود که
موقع خوردن آن لقمه
زیاد حرف زده ایم
.
خستگی مفرط
وقتی اتفاق می افتد که
موقع خوردن همان لقمه
اصلا حرف نزده ایم
.
و سوزش پشت جناغ
هنگامی پیش می آید که
کسی شما را لقمه می بیند
.
پس بارداران محترم
دقت فرمایید
هرگز
لقمه نخورید
و لقمه نشوید
تا گرفتار
یبوست
تهوع صبحگاهی
تکرر ادرار
نفخ شکم
خستگی مفرط
و مهمتر از همه
سوزش پشت جناغ غ غ غ
نشوید
تا از درد های آن آ
سوده
باشید
و این بود
آنچه باید زنان یا مردان باردار بدانند
من یکی از آن ده درصد
همجنسگرایی هستم
که در دنیاست
اینو من نمی گم
اینو حقیقتِ علوم پزشکی و آمار و اینا میگه
همجنسگراییمو اولی میگه ده درصدو دومی
خورده ریزه هایش را هم اینا ! میگه
ولی
معادلات ریاضی
شاید هم
آدمیت آدم ها
و ایضا واقعیت ِ
ایران ِ ما
در حق من عجیب
بی رحم است
بی رحم است و بی ربط است
در این واقعیت اما
سهم من
از
دوست داشتن صد در صد است
و از اجازه ی دوست داشتن صفر
از محرومیت صد
و از مساوات صفر
از درد صد
و از شادی صفر
نمی دونم نود درصدی ها حساب و کتاب بلد نیستند
یا ده درصدی ها بی عرضه اند
ولی فقط اینو می دونم
که این آخر ِ نامردیه
من که
حساب و کتاب آدم ! ها را نمی فهمم
یکی که می فهمد
یا فکر می کند که می فهمد
یا آنقدر کون گشاد و بی رگ و بی خیال و بی وجود و بی وجدان وعوضی و حق خور و حق کـُش و لاشی و پاچه ورمالیده و پفیوز وبی همه چیزو بی ناموس و قرمساق و کس کش و جاکش نیست
که می تواند بفهمد
بی تعارف و ترس
با زبون خوش
به من بگوید
سهم من از زندگی چند درصد است
تو آمدی نشستی در شلوغی خلوت من
آرام گرفت من من
موج ام بگیر تا تلاطم من در به در شود
ساحل نشین دریای عشق من
گیسوی تو
کمند بود گرچه کوتاه
بلند و بی انتها کشید
کشید خود را به دست و پای دل ام کشید
و چشم هایی که
نشسته
به طاقچه های بلند آئین ام
و من
به هر نگاه از چشم تو
آیه می چینم
و لب به لب ام
پر ام ز پیاله پر ام ز تو
وقتی
فقط به نگاهی
از لولای لب های تو
تاک می چینم
بگو به حضور ات که باش باشد باد
که نبودِ حضور
اگر تو هم باشی
نه تو را نه خودم را
نه جهان
هیچ نمی بینم
تو را و حضور تو را
که دارم من
به هر کجا که تو باشی
به هر جهت که بچرخم
آیینه می بینم
نه به گیسو نه به چشم و دو لب
نمی کنم دل خوش
نه کمند و نه پیاله
نمی برند من را
به کجایی که می برند
هر کس
به کجایی که می کشند هر جا
به کناری که ساحل است آنجا
و کرانی که
می شود آرام
تو کران بی کران منی
و بدان که کران تو در لبِ لب ها
به عمیقِ دو چشم سیاه
به کمند گیسوی کوتاه
مرا نمی ماسد
نه تن ات را و نه چشم ها
نه لب ات را و نه گیسو
و نه حتی تو ی تو را نمی خواهم
نه
تو را برای خود هم
نمی خواهم
من عاشق ام
و تو را فقط برای
حضرت عشق
می خواهم
Of His Presence
I Live I Live and this will be the worst of all the Death to Homophobias. Ham-Seresht
Saghi Ghahraman
The most prominent poet of the Queer Iranians, Ham-Seresht, also claimed the role of the leading guru when he began publishing on-line for an audience whom immediately took to him for the assuring voice he lent the community. In spite of the lack of civil rights, and visibility, when a gay man is deprived of the right to appear in public with his own Name and Identity, the poet spoke as an all powerful figure holding the system responsible for not acknowledging his rights; looking down at this cruel system, he yelled at it and ridiculed it, never begged. His manner of mockery towards the biased heterosexual mind, worked like remedy for those of queer bloggers who fell vulnerable to the ruling culture and their own urge to voice their pain and melancholy inflected in them by that same culture. The pain the bloggers felt was real, was more real even than the charisma Ham-Seresht presented in his poetry, but then the pain seemed to be fading away when the alternative attitude appeared: bloggers found in themselves the means to be proud of calling themselves Gay – Hamjensgeram Man – the power to love the self, and thus turned the tables around from being the victims of the heterosexual society, in to the critics of such society which is not smart enough to yield to a just and fair system.
In his poetry, Ham-Seresht, as if targeting the mere fabric of the system, chops words right at the joints and double and triples them into new words in every possible chance, splits the word into sections to pull out a gy/gay out of it. Even tough gy is not what gay stands for in English, by splitting a word and emphasizing on the gy (Zendegy- zende-gay), he gives the impression of shedding light on The Gay hidden inside words/individuals.
Publishing since 2003, his work is available on-line in his weblog and in the form of e-book, both called The Last of the Generation of … Fellow Human Beings. He has sworn to never ever write anything but of homosexuality in the scale of Iranian culture. His poetry stands alone in today’s Farsi poetry for the baring of truth, a truth still unknown to the heterosexual main stream literature of Iran both in the scale and the nature of the matter. But that is not all, his deep knowledge of Farsi language as a whole and the ability of word-unit to make the puzzle work efficiently, married the rare capacity of uttering the shocking truth despite of all odds, give to his work the effect of an awakening. The obsession with creating the precise and perfect creature of the piece though carries in itself a sorrowed bitter cadence, maybe due to the natural inhabitant of the poet.
The translation did not do justice to his work as his style is not easily delivered into another language other than his own. In order to translate his work, the same deep knowledge of destination language is needed and a free hand to manipulate it, in the part of translator, as he does so shamelessly to his own language.
***
What All Pregnant Men and Women Should Keep in Mind
I better write a handbook
for those pregnant with a desire
for a dear one
a handbook for pregnant men
or women
so they wi-ll-no-t get so-re for mere overindulgence
a handbook that reads like this: what the impregnated need to know
Constipation
most seen among people in delicate condition
occurs often when swallowing a bite in one try
Morning Sickness
happens
if you’ve chewed
that same bite way too much
Poluria,
when
you’ve had the bite
overly hot
gas,
mostly comes,
if you chattered much too much
while
still chewing
if you haven’t said a word
while having the bite
you’ll feel beat
feeling a piercing
happens
if
someone watched
when you
were taking the bite
so
dear pregnant folk
be cautious
if you don’t wish to be caught
with constipation
morning sickness
poluira
gas
feeling dog tired
and of course
if you don’t want that stinging underneath the rib caigggge
never
take a bite
never be a bite
so you’re free o-
-f
all that
pain
this, is what all pregnant men and women should keep in mind
What is My share of this Life ?!
I’m one
of the 10 present homos
living on the earth
this 10% is what medical science, statistics, and sources like that blurt about
the first, claims it’s only a 10 percent, and the second
reveals its decimals, too
but
mathematics
or maybe human-being’s compassion
and of course, facts
about our Iran
are curiously cruel to me
my share of the percentage
seems irrelevant according to the facts
my share of falling in love is a hundred present
being permitted to love, zero
I’m denied everything
have none of equality,
my Share of Pain is hundred present; of joy, zero
I am wondering
either the so called major majority know nothing about calculating
or the tiny 10% are a good for nothing bunch
all I know is that this is the limit of bias
me not know how people do their math
but,
anyone who does
or considers him/her/self knowing the how-to
and is so much of an asshole or a potato-head or a happy-go-lucky or a nobody or a somebody that could possibly know
without any ifs and buts
without any sweet talks
now I want you tell me, What is My share of this Life ?!
For the sake of His Majesty the Magnificent Love
You walked in and settled amid my peopled solitude
My Self calmed
O you… seated on the seashore of the sea of my love
Hold on to the tides of mine till this shake-up wanders off
Your hair
Even though short
Was a lariat
Endless and long, it pulled,
Wrapped ’round the fingers and feet of my heart, brushed on
.
And those eyes.. perched
On the high niches of my lore
Yes.. with every gaze
Of your eyes
I pick a verse
Lip to lip.. full to the rim
Full of the chalice full of you I am
when with only a gaze ahh..
I nip vine-trees
From the hinges of your lips
.
Summon your presence —- to stay. to Be. to live on.
Because
In the lack of presence
Even if you are present
I can’t see you I can’t see me
Nothing in the world there is to be looked at
.
When you are mine and your presence is mine
Wherever you be
Whenever I turn round
I Mirror you
.
My heart does not warm up
Not to your lips not to your eyes not to your mane
.
Not the lariat not the chalice
Lure me
To such destinations they’re sure to drag
Anyone Anywhere Anyhow
To that direction where
There is a shore
On which
Calm Comes
.
You
Are my never-ending shore
Keep in mind that the far edges of you.. over the lip of the lips
With the intensity of the pair of those black eyes
And the lariat of the short hair
Doesn’t reach me
I do not desire you
Not even the you in you
I don’t desire your body I don’t desire your eyes
I don’t desire your mane I don’t desire your lips
No
I don’t desire you
Not even for the sake of my own self
I am in love and if I want you
I want you for the sake of His Majesty the Magnificent Love
نوشته ای از یک همجنسگرا

شاید نوشتن از روی وظیفه لطفی نداشته باشد. شاید این هم مانند خیلی از خواسته های بی فکر بود که برای چراغ ممتد بنویسم. به هر حال باید بنویسم. بنویسم که زندگی از کجا رنگ می بازد، از کدام نقطه به زندگی بزرگسالان می رسد.
از یک سکس فامیلی! بله از چشم من برخی طبقات زندگی از تغییرات هورمونی حاصل می شود، برخی با خودارضایی، برخی با سکس فامیلی و برخی هم با حرف های دیگران.
هرگاه در چت روم ها کسی سئوال می کند که سکس با محارم داشته ای می گویم نه. اما خودم بهتر از هر کسی می دانم که زندگی لطیف کودکانه ام با افکار جنسی همراه شد و از هشت سالگی دلم همجنس خواست.
شروعش با یک هفته مهمانی در خانه ی مادربزرگ بود، که به شیرینی سریال خانه ی مادربزرگه نبود. دایی بیست و سه ساله ی من که پانزده سال از من بزرگتر بود و هوش کافی برای سنجیدن اینکه من به رشد جنسی نرسیده ام، اولین مانع زندگی ام شد.
لیسیده شدن مقعد چندان بد نبود. آلت ام هم هیچ حسی نداشت. اما زبانی که تنها مانعش دندان هایم بود آزارم می داد.
از او فراری بودم و با نظرات ِ خانم های ِ جمع که به زیبا بودن شوهر خاله ام اعتراف می کردند کم کم، بله ده سالگی، مرد زیبا در نظرم شکل گرفت. چند سالی همان سکس های کودکانه با شوهر خاله ام برایم رویای نابی بود اما او هم کهنه شد.
تمام ِ مردانی که بیش از پانزده سال از من بزرگتر بودند چهره های ناب قبل خواب بودند و تا هفده سالگی بکر ماندم و کم کم وقتی فیلم های سکسی به دستم رسید و بدن های فوق العاده ی مردان پورن را دیدم، رو به خود ارضایی آوردم. موجبات رفت و آمد پسر خاله ی استریتم که دلش فیلم پورن می خواست نیز به دلیل همان فیلم ها، به خانه مان فراهم شد.
اولین سکس دهانی را با او تجربه کردم. من دلم آسودگی و آرامش می خواست و او بهره کشی جنسی. شاید تا بیست و دو سالگی هفته ای یک بار او می آمد، ارضا می شد و می رفت. من می ماندم با چشمان شب نخوابیده و افکار عصبی و ارضا نشده.
با امتحاناتم اوضاع خراب تر هم می شد. ساعت هشت صبح امتحان داشتم و او تا ساعت شش صبح سکس دهانی می خواست.
از شروع دانشگاه و اجتماعی تر شدن، قرارهایی هم داشتم. قرارهایی که همه شان برای درس خواندن بود، باچند نفری که با هم دوست بودیم. فهمیدم از دید عده ی زیادی زیبا هستم و عده ای برای با من بودن تلاش می کنند و این میان سکس فوق العاده ای هم بود.
یکجا، وقتی بد شانسی های تحصیلی و مادی من را به زیر گیوتین می برد با پدرم تماس گرفتم. گفتم: که خداحافظ و خودکشی می کنم. علت را پرسید و جواب دادم: تو برایت کسر شان نیست که من، تنها پسرت، همجنسگرا باشم؟ جوابش این بود: رخت خوابت به خودت مربوط است و بس. فقط تلاش کن که از ایران بروی! سکوت کردم. با تمام ِ بی آگاهی اش از اوضاع همجنسگرایی، پرسید: حالا تو در رابطه می خواهی زن باشی یا مرد؟ گفتم: برایم فرقی نمی کند.
او سیر تمام افرادی که در فامیل و دوستان مفعول بوده اند را شمرد. زندگی زناشویی همه آنها مشکلات زیادی داشت.
فکرهای روزهای بعد مرا به نتایجی رساند. آن مرد چشم سبز که از دید من زیباترین مرد دنیا بود و هیچگاه در چشمان من نگاه نمی کرد، آن مرد که در سن چهل سالگی ازدواج کرده و حال فقط با همسرش رفیق هستند، همه مفعول بوده اند. پدرم اضافه کرد: همه شان ازدواج کرده اند و مشکل دارند. نمی خواهم مثل آنها باشی. فقط برایت یک سکس با دختر فراهم می کنم که ببینی واقعا از این جنس نمی خواهی. و من این سکس را رد کردم.
با او مصاحبه ای هم کردم که سرشار از مسائل خانوادگی ست و دلم نمی خواهد مطالب سانسوری تحویل تان بدهم. مصاحبه ی من با او بیشتر شامل مسائل متافیزیک است. پدرم استاد متافیزیک است. او از دیدی معنوی و الهی ثابتم کرد و تمام ِ افکار شیطانی بودن هموشکشوال ها را برایم حل کرد و گفت این حرف ها اعتبار ندارد. تمام مطالب به اینجا ختم شد: خودت را آنگونه که هستی نشان بده و در هر شرایطی لذت ببر. و اینکه الهامات، در راستای افکار انسان است و دلیلی نیست استریت گی را بفهمد و تأیید کند. نام ِ چند تن از جادوگران و عارفان بزرگ دنیا که معجزاتی هم دارند را بر شمرد. و من واقعاٌ نمی دانستم که سوگلی حرمسرای خشایارشا یک مرد بوده است که ملکه را در کارهای سیاسی و حکومتی یاری می کرده.
پدرم در کارهای زیادی ناوارد است، زیاد داد می زند و زیاد اشتباه می کند. اما برای من نجات بخش بود.
سازمان چریکهای فدایی خلق
شکنجه و اعدام به تن و جان بخشی از مردم، بخش بزرگی از مردم، رسید اما همه ی این نسل را زخم کرده است. این درد، یک زخم مشترک است. بدون بازخوانی این خاطره ها تک تک ما گم ایم و از کجا به جایی رسیده ایم که هنوز معلوم نیست و باید معلوم شود تا دیده شود که به کجا می رویم. با احترام که به راهی به آخر نرسیده و با احترام به آنها که رفته اند و آنها که مانده اند که بگویند، متن متعلق به سازمان چریک های فدایی خلق را بازچاپ می کنیم. چراغ – ارگان سازمان دگرباشان جنسی ایرانی
مصاحبه با یکی از بازماندگان کشتار زندانیان سیاسی در سال 67- سازمان چریکهای فدایی خلق
جزوه ای که پیش روی دارید متن مصاحبه نشریه «پیام فدایی» (ارگان چریکهای فدایی خلق ایران) با رفیق محمد، یکی از فعالین چپ که سالها از عمر خویش را در چنگال رژیم سرکوبگر جمهوری اسلامی گذرانده است، می باشد. این مصاحبه که در پانزدهمین سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی 67 و با هدف افشای هر چه بیشتر اعمال وحشیانه رژیم اسلامی در زندان های قرون وسطایی اش صورت گرفته و در سه قسمت در شماره های 56، 57، 58 نشریه «پیام فدایی» به چاپ رسید، اکنون یکجا و به صورت جزوه در اختیارتان قرار می گیرد. ضمن سپاس و قدردانی از این رفیق، امیدواریم که آشنایی با تجارب وی به شناخت هر چه بیشتر نیروها و افراد انقلابی و مبارز از سیاستهای سرکوبگرانه جمهوری اسلامی کمک نماید.
انتشارات چریکهای فدایی خلق ایران
فروردین ماه 1383
- قبل از هر چیز از این که این گفتگو را پذیرفتید سپاسگزارم. همانطور که می دانی علیرغم اینکه 15 سال از فاجعه کشتار زندانیان در زندانیان سیاسی در سال 67 می گذرد هنوز خیلی از زوایای این جنایت برای مردم روشن نشده است. از آنجا که تو خود یکی از بازماندگان این کشتار هستی امیدوارم که این گفتگو به روشن شدن هر چه بیشتر زوایای مختلف این فاجعه کمک کند. ولی قبل از این سئوالاتم را مطرح کنم خواهش می کنم که خودت را هر طور که صلاح می دانی معرفی کن و بگو که کی دستگیر شدی و چه وقت آزاد شدی.
من محمد هستم. در تاریخ دهم مهر 1360، ساعت پنج و نیم بعد از ظهر توی محله امان در اصفهان دستگیر شدم. محله ای که در آن بزرگ شده بودم و در تاریخ 26 بهمن 1367 به همراه آن سری از زندانیان سیاسی که بعد از کشتار دسته جمعی سال 1367 آزاد شدند از زندان آزاد شدم. مسئله کشتار زندانیان سیاسی در ایران مسئله تازه ای نبود که ما سال 1367 یک مرتبه با آن موجه شده باشیم. در واقع کشتار فعالان سیاسی در کردستان از سال 57/58 شروع شد ولی درگیری و دستگیری دسته جمعی از 30 خرداد 60 در فاصله کمتر از حدود یکسال یعنی از 30 خرداد 1360 تا 30 خرداد 361 شلوغترین دوران زندان ایران بود. از جمله زندان اصفهان که در همان زمان من آنجا بودم.
- پس شما در اصفهان دستگیر شدید؟
بله من در اصفهان دستگیر شدم.
- و تمام این مدت هم در زندان اصفهان بودید؟
من غیر از 12 روز که در اوین بودم در سال 60، بقیه اش تماما در زندان اصفهان بودم. سال 60 بخصوص توی آبان ماه 60 وقتی که من از اوین برگشتم به اصفهان، 460 نفر آدم دور تا دور توی یک سالنی به اندازه یک سالن بسکتبال می خوابیدند. تخت هر کسی به اندازه ی چارلای یک پتوی سربازی بود که می بایست اون رو به شکل چارلا از طول تا کنیم و پهن کنیم روی زمین. تمام به اصطلاح اجناس و وسایلی هم که داشتیم بیشتر از یک کارتن نمی توانست باشد. اصلا جایی نبود که بتوانید در اون وسائل بگذارید. در اون ماه توی این سال، بخصوص از نظر آب گرم و وضعیت بهداشتی زندان فوق العاده اسفناک بود. هر 35 روز یکبار آب گرم داشتیم. هر سه نفر 10 دقیقه وقت داشتند که توی یک توالت بروند حمام کنند و آن سه نفر همدیگر را می شستند و بعد از یکساعت و نیم هم آب گرم را می بستند. در اثر همین وضعیت هم بود که 260 نفر گال گرفتند. وضع جوری شده بود که تعداد کسانی که بیماری پوستی نداشتند از تعدا کسانی که این بمیاری رو داشتند خیلی کمتر بود. ما یک بند لباس داشتیم حدود 30 تا 40 نفر بودیم. موقع لباس شستن، یک بند لباس داشتیم که می بردیم توی هواخوری دو نفر، یکی این طرف این طناب را می گرفت یکی آن ورش را، ساعتها می ایستادند. لباس ها را می انداختیم روی این خشک می شد. 2 ساعت 3 ساعت 4 ساعت باید می ایستادند که لباسها خشک شود. بعدا این مسئله باعث شد که کنترل زندان از دست زندانبانان در برود. برای اینکه بیماری وحشتناکی بود و شدیدا اعصاب را خرد می کرد. چون دائما بدن شما می خارید. مثل کرمهایی که زیر پوست باشد و پوست شما عفونت کند. بتدریج در بدن زندانی زخم هایی بوجود می آمد که بسیار دیر ترمیم می شد و مسری بود. وضع جوری شده بود که افراد عکس العمل های شدید نسبت به هم نشان می دادند. در چنین شرائطی رئیس شهربانی بخش شهربانی زندان اصفهان دخالت کرد چرا که زندانی های عادی که برای ما غذا می آوردند داخل زندان، این بیماری را گرفته بودند. این مسئله به بیرون درز کرد و زندان شهربانی به سپاه اعتراض کرد و سرانجام سپاه را مجبور کرد تا به ما اجازه بدهد که برویم و از حمام عمومی زندان که یک حمام بزرگ بود استفاده کنیم. بعد هم دوا آوردند. دوران خیلی بدی بود. منتها آن سال به خاطر کشتار وحشتناکی که جریان داشت، مسئله این که شما تا چند وقت زنده ای، مطرح بود. این را علنا مسئولین زندان به ما می گفتند. به ما می گفتند شما برای چی می خواهید بروید دکتر؟ معلوم نیست که یک هفته زنده باشید !
در اصفهان بخصوص در دادگاه انقلاب اصفهان آن سال دسته دسته می بردند برای اعدام. درست آن زمان اوائل مهر، 5 مهر بود که روزنامه ها خبر اعدام 105 نفر در سراسر ایران را چاپ کرده بودند، 53 نفرشان در اصفهان بودند. من خودم شاهد بودم در چند نوبت، 36 تا، 42 تا، 35 تا، 18 تا را برای اعدام بردند. دسته 26 تایی را کاملا یادم می آید. چون 18 تن از آن 26 نفر از همان جمع سفره ما بودند. ساعت 8:30 صبح آمدند صدایشان کردند و آنها را به دادگاه بردند. دادگاه در خود زندان اصفهان تشکیل شده بود. قاضی هم در آن زمان شیخکی بود به اسم مظاهری که زمان شاه ساواکی بود. بعد از انقلاب اسمش جزو آن آخوندهایی بود که خود آیت الله طاهری می خواست خلع لباسشان کند ولی بعد از انقلاب شرایط تغییر کرد. یک مدتی اصلا خبری از او نبود تا اینکه بعدا دوباره پیدایش شد. در آن سال وقتی که آمدند این 26 نفر را به دادگاه ببرند خود مظاهری بهشان گفته بود که وصیتتان را بگوئید. من اصلا کاری ندارم شما چه کاره اید. از دم شروع کنید وصیتتان را بگوئید و نمی ساعت هم بیشتر وقت ندارید. هر کس اسمش را بگوید و وصیتش را هم بگوید. در آن ماه پسر 13 ساله دکتر شفا را هم اعدام کردند. احسان شفا را می گویم که در آن زمان کوچکترین فرد آن بند بود. (دکتر شفا از هواداران اصلی مجاهدین در اصفهان بود. خانه او در اردیبهشت سال 60 مبدا شروع تظاهرات علنی مجاهدین در اصفهان بود. دکتر شفا در تیر ماه سال 60 در اصفهان دستگیر شد. او بهمراه همسر و دختر و پسرش در باغی خارج از اصفهان دستگیر شدند).
از نظر سنی، بعد از احسان من نفر دوم بودم که 17 سالم بود. در میان آن جمع 26 نفری، احسان را به همراه پدر و مادرش اعدام کردند. دکتر شفا در آن سال در زندان کمیته اصفهان در خیابان کمال اسماعیل این شهر بود. در سال 60 به جرأت می توانم بگویم توی اصفهان بین ماههای آبان تا آخر بهمن 60 چیزی حدود 3000 نفر زندانی سیاسی وجود داشت. در دی ماه سال 60، 450 – 500 نفری که توی آن سالن بودند به 70 نفر رسیدند. در زنان اصفهان سه بخش نگهداری زندانیان سیاسی وجود داشت، بند یک، بند دو و بازداشتگاه (سالن بسکتبال). معمولا کسانی که بازجویی شان تمام شده بود را به بازداشتگاه می فرستادند. از آنجا بعدا زندانی را به دادگاه می بردند. زندانیان در آنجا یا حکم زندان می گرفتند که در این صورت همانجا می ماندند و یا اعدام می شدند. به جز این اماکن محل دیگری هم بود که به آن باغ کاشفی کمیته صحرایی می گفتند. این محل متعلق به یکی از زمینداران بزرگ اصفهان به اسم کاشفی بود. در این محل، اصطبل را تبدیل کرده بودند. باغ کاشفی یکی از مخوف ترین شکنجه گاههای کشور بود. یعنی بعد از اوین، زندان تبریز، و مشهد، باغ کاشفی جایی بود که اگر در اصفهان کسی را به این محل می بردند تقریبا معادل این بود که زنده برنمی گشت. در سال 60 من خودم 38 روز در آنجا بودم. در این مدت 38 روز در آن سال شاهد تقریبا اعدام حدود 200 نفر بودم. یکی از شهدا نامزد خود من و از بچه های اقلیت بود.
کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی تا مدتها برای زندانیان که داخل زندان بودند قابل هضم نبود. با وجود اینکه ما به عینه دیده بودیم که می کشند، ولی ابعاد این جنایات در مخیله مان جا نمی گرفت. خود من تا زمانی که در اوین مجبورم کردند جنازه بلند کنم و در ماشین بگذارم در مورد بسیاری از چیزهایی که راجع به اوین می شنیدم فقط مثل این بود که فکر می کردم چیزی شبیه به اغراق بود. ولی در زندان اوین دیدم که تنها مسئله ای که در آنجا به هیچ وجه من الوجوه قابل تصور نیست، حد شقاوت اینهاست. در اوین و در بندی که سلول هایی انفرادی در آن قرار داشت ما 18 نفر توی یک سلول نافرادی بودیم. مجبور بودیم مانند کتاب پهلوی یکدیگر بیاستیم. اگر یکی را می زندند نمی توانست بنشیند. همه باید به هم می چسبیدند که این یکی بتواند یک جوری خودش را دولا جا کند. لاجوردی جلاد را من از فاصله خیلی نزدیک دیده ام. یک شب به سلول ما آمد و در را باز کرد و گفت: چه کسی حاضر است بیاید منافق کشی؟ هیچکس از جایش تکان نخورد. معمولا هم وقتی که می آمد همیشه یک پاسدار جلویش بود. گفت این سلول را علامت بزنید امشب باهاشان کار دارم. ساعت 2 و یا 3 شب بود که آمدند یک ضبط صوت بزرگ را توی راهرو درب ورودی ما گذاشتند. نوار قرآن سوره و الشمس عبدالباصد بود. همه می دانستند که قرآن گذاشته اند.
اون شب ما را بردند جنازه بکشیم. من خودم 21 جنازه را بلند کردم. هر دو نفری یک جنازه را بلند می کردیم. در آنجا بود که من با چشمان خودم دیدم که قسمت پائین بدن دخترهایی که اعدام کرده بودند، خونین بود. مثل آنکه تمامشان را خنجر زده اند. ما شنیده بودیم که دخترانی را که اعدام می کنند نمی بایستی باکره باشند. این فتوی را برخلاف چیزی که همه عنوان می کنند منتظری داد و خمینی تأیید کرد. آن اوایل در تهران این فتوی را انجام می دادند. حالا من خودم به عینه هنگام بلند کردن جنازه ها می دیدم که بدن قربانیان دختر خنجر خورده بود. وقتی آمدم توی سلول و با بچه های توی سلول راجع به این موضوع حرف می زدیم اونها می گفتن که قضیه اینه. من در 12 روزی که اوین بودم هر شب بساط اعدام بر پا بود. در آبان ماه هر شب پشت بند 4 اوین اعدام می کردند. تک تیرهایی را که می زدند می شمردیم. من خودم یک شب 70 را شمردم. یک شب هم 45 تا را شمردم. نمی تواستم باور کنم. اصلا در مخیله من نمی گنجید. وقتی که برگشتم زندان اصفهان، شقاوت های زندانبان های اصفهان در مقابل وحشیگریهایی که در اوین شاهد بودیم، برای ما قابل مقایسه نبود.
در سال 60 در زندان اصفهان از تمام گروه های سیاسی تعداد خیلی زیادی زندانی وجود داشت. عمدتا بچه های مجاهدین بودند. یک سری از بچه های پیکار بودند. بچه های چریکها (اشرف)، بچه های اقلیت، بچه های آرمان مستضعفین بودند، ولی اکثریت بچه های مجاهدین بودند. اعدام های دسته جمعی که در زندان اصفهان انجام شد تمام برنامه ریزیهای مبارزه داخل زندان را تغییر داد. زندان اصفهان حالت خودش را داشت. با اوین فرقهایی داشت. توی زندان اوین شما مجبور بودی به خاطر شرایط فشار زیاد موضع گیریهای خیلی مشخص و مرزدار داشته باشی. در زندان اصفهان گرفتن موضع غیر مشخص امکان پذیر بود. اگر نماز نمی خواندی عکس العمل مستقیم نشان نمی دادند ولی شما را در لیست خاص زندانی های مشکل دار می گذاشتند.
توی زندان اصفهان اگر می گفتی سر موضعی هستی، اعدام بودی، به فردا نمی کشید. فشار دائمی در کار بود که یک کاری بکنند که تو اعلام کنی که سر موضعی هستی. درگیری هایی که پاسدارهای داخل زندان بوجود می آوردند، فشارهای مختلف زندان، کمبودهایی که وجود داشت، اعمالی که انجام می دادند تا زندگی داخل زندان را مرعوب کنند و .. ، هدف از همه این حرکات این بود که تو برسی به مرحله ای که شعار مرگ بر جمهوری اسلامی بدهی یا با پاسدارها درگیری فیزیکی مستقیم پیدا کنی. در مورد خیلی ها اینطور شد. خیلی از بچه ها توی این مرحله تحملشان تمام شده و عملا شروع کردن به نشان دادن عکس العمل های مستقیم.
بخصوص در سال 62 و 63 که اعدام ها به صورت دسته جمعی نبود و متفرقه بود. تا سال 62 در زندان اصفهان کسی به فردایش مطمئن نبود تا آنکه اعدام ها یک مقدار فروکش کرد. ولی شرایط طوری بود که هیچکس به آینده اش اطمینان نداشت. من خودم تا سال 65 حکم ابد داشتم و از سال 65 تمام حکم های ابد زندان اصفهان را تبدیل کردند به 15 سال.
- اگه ایرادی نداره بگو در چه رابطه ای دستگیر شدی. آیا وابستگی تشکیلاتی داشتی؟
من هوادار اقلیت بودم. جزو بچه های پیشگام تشکیلات اقلیت اصفهان بودم. بعد هم با تشکیلات کارگری ذوب آهن مستقیما در ارتباط بودم. جرم من یا به اصطلاح آن اتهامی را که بر علیه من در متن حکم حبس ابد نوشته بودند، متن حکمش همیشه یادم هست، نوشته همکاری با ضد انقلاب پیشگام و همکاری با سازمان فدائیان اقلیت. کسی که حکم مرا نوشته بود حتی آنقدر اطلاع سیاسی نداشت که بداند که این دو تا در واقع جزو یک تشکیلات حساب می شوند.
- وقتی که تو را گرفتند آیا تو بعنوان یک اقلیتی در جامعه شناخته می شدی که آمدند دنبالت؟ یا اینکه لو رفته بودی؟
من به خاطر ارتباط مستقیمی که با یکی از رفقامان به اسم بیژن مجنون داشتم و با هم همکلاس بودیم و از اوائل انقلاب ما با هم توی پیشگام رفته بودیم توی می شناختنمان. منتهی به متقضیات تشکیلاتی من مجبور شدم که از خود پیشگام بیام بیرون و در قسمت دیگری کار کنم. وقتی که مزدوران رژیم بیژن را در 12 مرداد 60 گرفتند من توی تهران بودم. اونها چون از سابقه رابطه قبلی من با بیژن توی محله اطلاع داشتند توی محله مان دنبال من بودند. منتهی من بنا به مصالح تشکیلاتی باید برمی گشتم اصفهان. وقتی برگشتم اصفهان، رفتم دبیرستان. چون سال آخر دبیرستان بودم. آن موقع 17 سالم بود. خلاصه اول مهر رفتم دبیرستان و در بعد از ظهر اولین روز تحصیلی مدیر من را صدا زد گفت که او می داند که من هوادار فدائی ها هستم و با بیژن مجنون هم رفیق بوده ام. و اعلامیه هم پخش کرده ام. از او پرسیدم آیا من از مدرسه اخراجم؟ گفت آره از مدرسه اخراجی. او اضافه کرد که اینجا نمان چون میخوان بگیرنت، برو! ولی در مدتی که من داشتم ارتباط تشکیلاتیم رو تنظیم می کردم که از اصفهان خارج شوم خورد به دهم مهر که منو گرفتند. پسر آیت الله طاهری هم یکی از شاکیان پرونده ی من بود.
- وقتی شما را در سال 60 گرفتند آیا در آن زمان اینها واقعا سیستم بازجویی داشتند یا اینکه به خاطر مثلا سرکوب توده ای فقط وحشیانه کتک می زدند؟
در اصفهان از بعد از 30 خرداد 60 تا حدود اواسط شهریور ماه، رژیم خیلی اشتباه های عجیب و غریبی توی زندانها مرتبک می شد. ما اینها را بعد وقتی با بچه ها توی زندان حرف می زدیم بهش رسیدیم. در تهران کارها کاملا سیستماتیک نبود. در تهران دقیقا می دانستند که چه کار می کنند. بچه های اصفهان که سال 60 توی تهران دستگیر شدند می دانند که در تهران مزدوران می داسنتند چه کار می کنند. اما در همون تهران یک اشتباهات خیلی بزرگی انجام دادند. اشتباهاتی شبیه اینکه به طور مثال در همان اوائل، مقامات، خود واحد بازجویی اوین را برای دستگیری فعالین سیاسی می فرستادند. ولی در چند مورد ترورهایی که مجاهدین روی اینها انجام دادند، معلوم شد که برای این واحدها دام گسترده اند. مطابق این طرح در ابتدا به رژیم گزارش می دادند که مثلا یک خانه در فلان نقطه است، بیائید آن را بگیرید. بعدا همان واحد بازجویی اوین میرفت بیرون و در چندین مورد واحدهای آنها ترور شدند. منتهی بعدا بتدریج تشکیلات سرکوب و اطلاعات رژیم منسجم تر شد. در اصفهان روش های بازجویی از اواخر شهریور ماه سیستماتیک تر از گذشته گردید و جایگزین سیستم سابق شد. چرا که در اوضاع و احوالی که رژیم مشغول تمرکزدادن هرچه بیشتر به دستگاه امنیتی خودش بود، تعداد زیادی از بچه های چپی توانستند مثلا به اسم اینکه ما اکثریتی هستیم از تور سپاه پاسداران در آیند. چون اصفهان شهری بود که سازمان اکثریت در اواخر شهریور 60، لیست اسامی خودشان را به سپاه داد. بخاطر اینکه سپاه لیست اسامی را از این جریان خواسته بود و دلیل این اقدام هم این بود که سپاه دستور داخلی داشت که در آن مقطع با بچه های حزب توده و اکثریت کاری نداشته باشد. در یک چنین اوضاعی بود که خیلی از بچه های اقلیت که مثلا در خیابان دستگیر شده بودند و یا به شکل تصادفی دستگیر شده بودند گفتند که ما اکثریتی هستیم. ولی در شهریور 60 یعنی بعد از 8 شهریور که رجایی و باهنر ترور شدند دستوری از تهران صادر شد و مطابق اون تشکیلات اطلاعاتی رژیم تصمیم گرفت که امور امنیتی تمام شهرستان ها را به یک شکل منسجمی با هم هماهنگ کند. یک گروه از تهران آمدند اصفهان که اینها همه بدنه ای بودند که بعدا وزارت اطلاعات را تشکیل دادند و جزو واحد اطلاعات سپاه محسوب می شدند. اینها آمدند اصفهان و سیستم بازجویی اصفهان را تغییر دادند. اون موقع که منو گرفتند سیستم بازجویی شان در دو مرحله بود ابتدا دو سه روز اول فقط کتک بود. حتی شکنجه کابل و اینها هم در میان نبود. فقط مشت و لگد می زدند که سیستم تمرکزی حواس فرد را از بین ببرند. آنهایی که اول دستگیر می شدند را هیچوقت نمی گذاشتند بیشتر از دو سه ساعت یک جا بنشینند. توی حیاط سپاه از روی رفتار مزدوران کاملا معلوم بود که مطابق یک طرح و برنامه شما را مرتب از یک جا ور می داشتند میگذاشتند جای دیگر و از آنجا به جای دیگر منتقل می کردند. یا مثلا اگر حس می کردند که به آفتاب حساسی تو را می گذاشتند توی آفتاب. اگر از سرما شکایت می کردی شما رو می بردند توی سایه می گذاشتند. یعنی وضع طوری بود که می خواستند آن حالت تمرکز حواس و آن انس روانی ای که به محیط خود پیدا می کنی را ز دست بدهی. وقتی که چشم شما بسته است اگر دائم جایتان را عوض بکنند فشار روحی زیادی به انسان وارد می شود. وقتی چشم شما بسته است مثل اینست که نمی بینی. آدمهایی که نمی بینند به دور و بر خودشان زود عادت می کنند برای این که می خواهند تمرکز حواس پیدا کنند. آنها به یک گوشه عادت می کنند. بعد این عادت را که از شما بگیرند در واقع تمرکز حواست را به هم می ریزند. بازجوئیها کاملا تنظیم شده بود. مزدوران خوب می دانستند که چه کار می کنند. در مورد خود من هم پس از دستگیری در سال 60 رژیم تا 20 روز نمی دانست که من از فعالان اقلیت هستم. گزارش هایی از محله مان بر علیه من آمده بود و آنها روی این گزارش ها حساب می کردند. ولی کسانی که توی محله از من شکایت کرده بودند همه از نظر اخلاقی آدم های فاسدی بودند. بازجویان اسامی شاکیان را آوردند جلو من گذاشتند. ولی تا یک ماه، یک ماه و نیم، وقتی من در مورد شاکیان می گفتم این یکی مثلا اینکاره بوده و یا آن یکی آن کاره بوده، بروید تحقیق کنید، اینها تقریبا نظرشان داشت روی من برمی گشت. تا این یک نفر را از تشکیلات اکثریت گرفتند بنام رسول فلاحتی. این فردا البته بعد از آزادی از زندان تصادف کرد و مرد. فرد نامبرده با یک سری از فدائیان اسلام کار می کرد که در واقع، واحدی از سپاه پاسداران اصفهان بودند. این واحد برای مجاهدین شیعه افغانستان اسلحه می برد. رسول فلاحتی ظاهرا نفوذی اکثریت بود در این تشکیلات. این اکیپ یک سری اسلحه برده بودند سیستان و بلوچستان که از آنجا ببرند افغانستان. ولی افراد نامبرده اسلحه ها را به قاچاقچی ها فروخته بودند و در جریان این وقایع سه چهار تا تیر هم به هم شلیک کرده بودند و بعدا با ظاهرسازی ادعا کرده بودند که درگیر شده ایم و اسلحه ها را از ما گرفته اند. رئیس این گروه یک نفر بود به اسم اصغر فیل سوار. او یکی از حزب اللهی ها و چاقوکشهای معروف اصفهان بود که پاسدار شده بود. وقتی که اینها را گرفتند خب آن اکیپشان که پاسدار و حزب اللهی بودند را خودشان بردند زیر شکنجه و بازجویی. هنگام شکنجه فرد اکثریتی یعنی رسول فلاحتی یک سری اطلاعات از گروههای سیاسی به رژیم می دهد.
- این جریانی رو که تعریف می کنی از جا شنیدی؟
این چیزایی رو که من میگم خود فیل سوار توی زندان به من گفت. وقتی که رسول رو توی زندان آوردند خیلی هم از گذشته اش پشیمان بود. چون اونطرف رژیم هم دیده بود. او از بچه های پیکار محله شان را لو داده بود. از بچه های مجاهد محله شان لو داده بود. وقتی که رسیده بود به تشکیلات اقلیت با احتساب اینکه بیژن مجنون را می شناخت و چون تا مدتی قبل توی یک تشکیلات بودند در نتیجه ایشان مرا هم در تشکیلات پیشگام دیده بود و بعد از طریق بیژن مطمئن شده بود که من از فعالین تشکیلات اقلیت ام. او بچه های دیگر تشکیلات را هم می شناخت و اطلاعات داده بود. متأسفانه در سالهای 57 و 58 مسائل امنیتی تشکیلات ها زیاد رعایت نمی شد و اکثریت هم سعی می کرد بچه های اقلیت را طرف خودش بکشد. برای همین اکثریتی ها بچه های اقلیت و منجمله مرا شناسایی کرده بودند. وقتی که هویت سیاسی من به این ترتیب کاملا برای مزدوران رژیم رو شد، اونجا بود که شکنجه واقعی شروع شد و اوج شکنجه ها بعد از این بود که کاملا فهمیدند که من اقلیتی هستم. وحشتناک ترین شکنجه شان کابل بود که بکار برده می شد. کابل جزو شکنجه هایی بود که با بکار بردن اون مطمئن بودند طرف حرف می زند. منتهی جدا از این کاربرد، کابل توی رژیم حداقل در اصفهان و تهران یک چیزی بود که مثل نقل و نبات می زدند نه فقط به خاطر گرفتن اطلاعات. بعد از این واقعه یک بار مرا به طور مصنوعی اعدام کردند. آنها مرا به پای کوهی که در جنوب اصفهان بود و در آن زمان محل اعدام بود بردند. بعد از خواند حکم دادگاه مرا به میله ای بستند و تیراندازی هوایی کردند.
در دوره زندان من در اصفهان در داخل کمیته صحرایی راهرویی بود که سیزده تا سلول یک طرف راهرو بود و سیزده تا طرف دیگر. به دو تا سلول آخر نزدیک دستشویی می گفتیم کاخ. چرا که توی این سلول ها توالت بود و کسانی را که در اثر زدن آش و لاش می کردند و نمی توانستند از در سلول بیرون بیایند، می گذاشتند اونجا. من و یکی از هواداران مجاهدین به اسم سیف الدین شیخ سادات سامانی که بنا و اهل شهر کرد بود را در آنجا گذاشتند. سیف الله برای مجاهدین جاسازی اسلحه درست کرده بود. او زیر شکنجه شهید شد بدون اینکه کمترین اطلاعاتی را به رژیم بدهد. خودش چیزی نمی گفت ولی من می دانستم که جاسازی اسلحه را او درست کرده بود. چون مسئول اجتماعی مجاهدین در اصفهان که فردی بود به سام قره ضیاء الدین نزدیک به سیصد نفر را لو داده بود. در واقع این فرد تمام تشکیلات اجتماعی اصفهان را لو داده بود و تمام اطلاعات این قسمت از تشکیلات را هم می دانست. چون شهرکرد زیر نظر اصفهان بود. به هر صورت سیف الله را زیر شکنجه کشتند و جنازه اش را آوردند توی سلول. بازجو به پاسدارهایی که توی زیرزمین سیف الله را وحشیانه می زدند گفته بود که این کارش تمام شد. اما مزدوران به حساب اینکه بازجویی سیف الله تمام شده جنازه او را توی سلول آوردند. وقتی جسد را روی زمین گذاشتند من با دیدن اینکه دستش زمین افتاد فهمیدم که او جان باخته است. ولی از آنجا که خودم نمی توانستم راه بروم کشان کشان خودم را به طرف او رساندم. دستش را بلند کردم و فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. فقط یادم هست که شروع کردم با صدای بلند به فریاد زدن که سیف الله را کشته اند و جنازه اش را آورده اند توی سلول که همه بچه هایی که توی کمیته صحرایی توی سلول ها بودند بشنوند. آنموقع آنقدر اوضاع هیستریک بود که من ناخودآگاه شروع کردم به شعار دادن. به مجرد اینکه من شروع به داد و فریاد کردم ظرف مدتی شاید نزدیک به یک دقیقه نزدیک هشت تا نه تا پاسدار ریختند توی سلول. من به مجرد اینکه اولین لگد توی سرم خورد بیهوش شدم. بعد که بیدار شدم دست و پایم را بسته بودند. دژخیمان جنازه را برده بودند.
نامزد من را هم در همان دوره اعدام کردند. از توی راهرو که رد می شد صدایش را شینده بودم و می دانستم که او آنجاست. ساعت 12 شب بود. تاریخ 8 آبان 60 که صدایشان را وقتیکه از راهرو می گذشتند شنیدم.
در زیرزمین کمیته صحرایی یک قفسه قرار داشت هنگام شکنجه وادارت می کردند که چشم بسته به کابل ها دست بزنی و بگویی که کدام قطر کابل را می خواهی. یکی از دژخیمان به اسم مرتضی شاه مرادی که بازجو بود و بعدا به سمت بازپرسی رسیده بود – و الان هم یکی از مقامات بالای وزارت اطلاعات در اصفهان است – هشت تا نه تا ده کابل را می آورد میگذاشت کف دستت میگفت خودت انتخاب کن. جمهوری اسلامی در شکنجه دادن «دموکراسی» را انتخاب کرده بود.
- باز هم می گویند در جمهوری اسلامی دموکراسی وجود ندارد.
بله! شکنجه به طریق دموکراتیک انجام می شد. یکی از کارهایی که می کردند این که حکم می دادند. حکم شلاق می دادند. من را وقتی به قول خودشان زدند من توانستم تا 50 تا ضربه کابل را در یک مرحله بشمرم. بعد دیگر از هوش رفتم. بعد یک چیزی داشتند مثل آمونیاک که می گذاشتند جلوی دماغت با بهوش بیاورند. البته این شیوه خوبش بود. ابزار دیگرشان استفاده از سطل آب یخ بود. یعنی آبی که واقعا یخ بود را می ریختند روی سرت. من هیچوقت نفهمیدم آب به این سردی را اینها از کجا می آوردند. مثل این بود که سوزن توی این آب هست.
بعد به من گفتند که حکم 300 ضربه شلاقت را که دادگاه انقلاب بریده بود باید امضا کنی. مرا مجبور کردند که حکم شلاق را امضا کنم. کار دیگری که می کردند و توی اوین هم رسم بود این بود که ما را می نشاندند پشت در اتاق شکنجه. در زندان سپاه اصفهان یکبار مرا بردند نشاندند جلوی یک دری و یک ذره هم چشم بند مرا دادند بالا. من فقط پائین در را می دیدم. آدمهایی را می دیدم که مزدوران آنها را کشان کشان از روی زمین می بردند ولی وقتی که در بسته می شد، صدای جیغ و هوار می آمد و بعد از مدتی که در باز می شد آدمها را بیهوش می کشیدند بیرون.
- گفتی حکم دادگاه انقلاب. مگر تو دادگاهی شده بودی؟
نه! ولی در موقع شکنجه کردن، حکمی به اسم دادگاه به زندانی می دادند تا امضا کند.
من درست روز 24 دی 60 برای اولین بار رفتم دادگاه. روز 24 دی هفت نفر را صدا زدند. مجاهدین، شب قبل توی اصفهان ترور کرده بودند. پاسدارها آمدند توی بند ما هفت تا را صدا زدند. آن وسایلی هم که داشتیم توی کارتن برای آخرین بار نگاه کردیم. اون موقع متأسفانه این یک رسمی شده بود که الان برای من گفتنش خیلی راحت است. ولی آنموقع وقتی به تو میگفتند برای دادگاه آماده شو، تو اولین کاری که می کردی می رفتی سراغ کارتن وسائلت و اگر عکس یا چیزی از خانواده ات داشتی یک نگاه بهش می کردی. من هیچوقت یادم نمی رود دوستی داشتیم به سام لطف الله یادگاری که یک بچه چهارماهه داشت. خانواده لطف الله توانسته بودند عکس بچه اش را با هزار التماس و مکافات به او برسانند. او هم با کاغذ براش قاب درست کرده بود گذاشته بود زیر قوطی اش. صبح که ما را صدا زدند لطف الله را هم صدا کردند. لطف الله گفت یک بار دیگر بروم عکس را نگاه کنم. او فورا رفت و تا پاسدارها بیایند و همه را جمع کنند عکس جگرگوشه اش را برای آخرین بار نگاه کرد. ما را به دادگاه بردند. من تا آنروز مظاهری حاکم دادگاه اصفهان را ندیده بودم. او را فقط قبل از انقلاب دیده بودم ولی نه بعد از انقلاب. ما را به دادگاه بردند و من دیدم آقای مظاهریست. من فکر می کردم اگر امروز دادگاه من انجام شود، به احتمال زیاد حکم اعداممان را صادر می کنند. چون چند تا ترور شده بود. الان که به اون شرایط فکر می کنم می بینم که ریسک فوق العاده خطرناکی کردم. ولی با توجه به سن و سال کمی که داشتم، 17 سالم بود، حدس زدم که اگر من با رئیس دادگاه دعوا کنم و پرونده من برگردد بخش بازجویی، حداقل به شکل تاکتیکی از سیستم دادگاه جسته ام. در نتیجه تا رفتم توی دادگاه بهش گفتم: اه، شما را که قرار بود خلع لباس کنند! پاسدارها هم آنطرف ایستاده بودند. گفت من نمی دانم چه می گویی بشین و حرف نزن! گفتم مگر شما آقای مظاهری نیستی؟ گفت چرا. گفتم مگر شما در دبیرستان صدر معلم دینی نبودی؟ گفت چرا. گفتم آیت الله طاهری که قرار تو را خلع لباست کند. گفت این کافر را بیاندازید بیرون و زیر سیگاری خود را به طرف من پرت کرد. پاسداری آمد و من ندیدم از کجا اسلحه اش را در آورد. فقط با کلت کوبید توی صورت من. من همان لحظه که کلت آمد توی صورتم زمین افتادم. مرا بیرون بردند. مظاهری گفت امروز اصلا دادگاه نداریم. بقیه شان را هم برگردانید. اینهم نگهش دارین. من را نگه داشتند. پاسداری گفت زبان سرخ سر سبز می دهد برباد. این چه حرفی بود زدی؟ گفتم برو بپرس. از بقیه هم بپرس. همه این قضیه رو می دونن. آن موقع ساختمان دادستانی اصفهان پشت سپاه بود. زندانی رو از توی سپاه در می آوردند می بردند توی دادستانی بعد دوباره بر می گرداندند توی سپاه. آنروز نمی دانم به چه دلیلی سپاه آمادگی نداشت مرا آنجا نگه دارد. مرا به زندان اصفهان بردند. بعد از سه یا چهار روز ساعت 7 صبح مرا صدا کردند. ظرف یک ماه من 37 جلسه بازجویی داشتم. صبح ساعت 7 می آمدند مرا از زندان اصفهان می بردند دادستانی. توی دادستانی توی یک اتاق تا ساعت 6 و 7 شب از من بازجویی می کردند. آن موقع بهش میگفتند بازپرسی. مرحله بازجویی بعد از دادگاه را بازپرسان انجام می دادند. بعد از بازجویی مرحله بعدی بازپرسی بود. در سال 60 در اصفهان بازجویی چشم بسته انجام می شد. بازپرسی با چشم باز و در محلی که در انتهای محل سپاه واقع شده بود. این قسمت با ساختمان دادستانی و دادگاه فاصله کمی داشت. در آن زمان به مرتضی شاه مرادی ارتقا درجه داده بودند و او بازپرس شده بود. آن موقع اینها فشار را گذاشتند روی این که من اعتراف کنم که در کردستان کار نظامی کرده ام.
- چرا می خواستند که اعتراف به کار نظامی بکنی؟
برای اینکه اگر به کار نظامی اعتراف می کردی، اتوماتیک وار حکم اعدام تو صادر میشد. در آن موقع ادعا می کردند که خمینی اعلام کرده که هر کسی که در نظامی شرکت نکرده است حتی الامکان حکم اعدام در مورد او اجرا نشود. البته اینها فقط تبلیغات رئیس دادگاه بود. من هم می دانستم اگر بگویم آره می کشندم. می دانستم که هر وقت خودشان بفهمند که کار نظامی کرده ای حکم ات اعدام است ولی اگر خودمان می گفتیم معطلمان نمی کردند.
بعد از سی و هفت جلسه بازپرسی مرا در تاریخ 10 اسفند 60 بردند دادگاه. ساعت حدود 12 بود. در زندان مرا بردند طبقه بالا توی یک اتاق. دیدم آقای مظاهری نشسته با یک منشی دادگاه و یکی از پاسداران زندان هم آنجا بود. مظاهری گفت دو دقیقه وقت داری از خودت دفاع کنی. گفتم ظرف دو دقیقه چه دفاعی بکنم، توی دو دقیقه دفاعی ندارم. گفت گروهکت را هنوز قبول داری؟ گفتم نه. من نه گروه ها رو قبول دارم و نه سیاسی ام. گفتم اگه بخوام برم دنبال زندگی باید چه کار کنم؟ گفت وصیتت را نوشتی؟ جواب دادم من که از مال دنیا چیزی ندارم. یک دوچرخه دارم هرکارش می خواهید بکنید. گفت برو! تا من آمدم در اتاق را باز کنم بیایم بیرون، گفت که می خواستم رحمت کنم ولی زبان داری ! من فقط به او نگاه کردم و بیرون آمدم.
تمام آن شب را منتظر بودم. یعنی از 6 و 7 عصر انتظار می کشیدم. آن شب خبری نشد. فردا هم همینطور. پس فردا و بالاخره چهار روز تمام همینطور در انتظار گذشت. روز چهارم ساعت 3 بعد از ظهر بود که یک پاسدار مرا صدا زد و گفت حکم ابد گرفته ای. یک حکم داد به دستم و گفت اینجا را امضا کن. آن موقع رسم بود حکم را امضا نمی کردیم. دلیلمان هم در بین بچه ها این بود که ما حکمی را که برایمان صادر کرده اند را تأیید نمی کنیم. گفتم من امضا نمی کنم. گفت چرا؟ گفتم اگر امضا کنم وجدانم راحت نیست. گفت فرقی نمی کند. گفتم اگر فرقی نمی کند پس امضا نمی کنم. گفت برات بد میشه. گفتم برای حکم صادر شده، از این بدتر که نمیشه. ابد توی مخیله ام نمی گنجید. بعد از این گفتگو رفتم سر جای خودم. یک چایی ریختم. یادش بخیر یکی از زندانیان پرسید چی شد؟ گفتم هیچی حکم ابد گرفتم. گفت ابد؟ برای چی؟ گفتم تازه با یک درجه تخفیف! وقتی که صبح بلند شدم بخاطر فشار وحشتناکی که در زندان بود به رغم اینکه به من گفته بودند حکمم ابد است، مثل این بود که از اعدام رها شده بودم. چون اوج اعدام ها را به چشم خود دیده بود و اصلا آن لحظه احساس این که حکمم ابد است را نمی کردم. تا این اعدام ها مدتی ادامه پیدا کرد. و بعد از عید 61 متوقف شد. آخرین اعدام دسته جمعی در اصفهان خرداد 61 بود که مزدوران 18 نفر را اعدام کردند. بعد از آن اعدام ها تک تک بود. به طور مثال تشکیلات هایی مثل تشکیلات سهند، اقلیت، و یا تشکیلات اتحادیه کمونیستها که بعدا دستگیر شدند، به مرور زمان چند نفر از اعضای بالایشان را حدود 5 تا 6 تا اعدام کردند. اعدامها در دسته های 3 تایی و 2 تایی و یا تکی انجام می شد.
- در این فاصله تعداد زندانیان سیاسی در اصفهان چقدر بود؟ منظورم اواسط سال 61 است.
در شهریور 61 بندی درست کردند به اسم بند 3 (مغضوبین) که من هم آنجا بودم. در آن موقع در اصفهان سه تا بند وجود داشت که بندهای انقلاب بودند. بقیه بندها، بند عادی بود. در بند 1، 400 نفر و در بند 2، 640 نفر زندانی وجود داشت. تعداد ما هم در بند 3 یعنی بند مغضوبین 170 تا بود. یعنی مجموعا حدود 1200 تا در آنجا بودند. تعداد زندانیان کمیته صحرایی یا باغ کاشفی همیشه متغیر بود. در آنجا که زندانی ها را نگه می داشتند دو سری اتاق بود. یکسری اتاقهای انفرادی بودند که آن موقع در اصفهان معمولا توی انفرادی ها 2-3 زندانی را می انداختند. یک اتاق جمعی بزرگ هم داشت که همیشه 50 تا 60 نفر تویش بودند. و 10 – 11 تا هم اتاق 5 و 6 نفره وجود داشت.
در کمیته صحرایی همیشه جمعیت چیزی بین 200 تا 300 نفر در تغییر بود. هیچوقت توی کمیته صحرایی از 100 تا کمتر زندانی نداشتیم. در زندان به اصطلاح خیابان کمال اسماعیل که مرکز سپاه بود آن زمان توی حیاطش نزدیک 1000 تا 1200 نفر زندانی وجود داشت. یعنی یکبار که من توانستم چشمبندم را یک لحظه بالا بزنم و نگاه کنم دور تا دور حیاط مملو از زندانی بود. در سال 61 اگر کل اصفهان را حساب بکنیم چیزی حدود هزار و ششصد هفتصد تا 2 هزار نفر بودیم. اما سال 62 تعداد زندانیها بالا رفت. چون تشکیلات های متفاوت چپ را دستگیر کردند. در آن سال یک سری تشکیلات مبارز کارگری هم دستگیر شدند. به طور مثال تشکیلات ذوب آهن که یک قسمت اش را ربط دادند به بچه های اقلیت. در سال 62 در بند 3 تعداد ما یکمرتبه در فاصله آذر تا بهمن 62 به 300 تا رسید. یعنی آن موقع واقعا جا نبود. در تابستان 61 در بند یک، 19 نفر توی یک اتاق بودیم. 5 سری تخت سه طبقه بود که 15 نفر روی آنها می خوابیدند. 4 نفر هم روی کف زمین می خوابیدند. شب اگر کسی از تخت می آمد پایین حتما روی سر یکی از اینها می افتاد. امکان نداشت جایی برای جا پا پیدا کرد. سال 63 و 65 آمار مقداری ساکن بود. در سال 65 که آمدند آمار گرفتند برای زندان جدید اصفهان، 890 تا زندانی سیاسی بودیم.
- منظورت در کل زندانها و بازداشتگاههای اصفهان است؟
نه! فقط در زندان اصفهان، نه بازداشتگاهها. فقط در زندان رسمی.
- زندان رسمی همان زندان شهربانی است؟
بله! همان زندان شهربانی سابق. بعد از سال 65 در زمین فوتبالی که پشت زندان بود زندانی ساختند که الان یکی از مخوفترین زندانهای ایران است. بعدا زندانیان سیاسی را از سال 65 بردند آنجا. از سال 65 به بعد زندان اصفهان جدا شد. در آن زمان وزارت اطلاعات تشکیل شده بود و اداره و گرداندن زندان ها کاملا دست وزارت اطلاعات افتاده بود. جوری شد که زندان اصفهان برای اعدام ها یک جای مخصوص خودش رو در پشت زندان داشت که از داخل زندان از طریق پله هایی شبیه به پله های اضطراری به محل اعدام ها می رسیدند.
در 16 مرداد 1364 جنازه مادرم را با آمبولانس به زندان آوردند. این اقدام دژخیمان برای شکستن روحیه من بود. من روی مادرم را بوسیدم و از داخل آمبولانس خارج شدم. این کار کمال قساوت رژیم در مورد شخص من بود. بعدا آنها به مدت 36 روز برای مراسم شب 7 مادرم به من مرخصی دادند.
در 5 بهمن 1364 عده ای حدود 65 نفر را به عنوان مغضوبین از بندهای 1 و 2و 3 جدا کرده و در بند 5 جمع کردند. اینها را در دسته های 8 نفری در اطاقهایی که مخصوص ملاقات و حدودا 2x3 بود جا دادند. پنجره های این اطاق به اندازه 30 – 40 سانتیمتر باز بود. در بهمن ماه که هوا خیلی سرد شده بود ما فقط 2 پتوی نازک سربازی داشتیم و 8 نفر در یک اتاق بودیم. ردیف به ردیف می خوابیدیم. به این ترتیب در تمام طول باقیمانده زمستان از سرما در عذاب بودیم. در طول تابستان 65 از گرما کلافه بودیم. اتاقها تهویه داشت ولی آن را روشن نمی کردند. هر هفته یک بار به مدت 20 دقیقه در توالتها اجازه حمام کردن بود. به هیچ وجه شما را به دکتر نمی بردند. من که خودم مدتها مشکل چشم داشتم بالاخره بعد از 4 سال مرا به بیمارستان بردند آن هم به این دلیل که دیگر واقعا نمی دیدم. به مدت 9 ماه ما چنین شرایطی را داشتیم. در چنین وضعی یک روز تعداد زیادی از زندانیان بند شرایط سفره دسته جمعی را قبول کردند. من به مدت 9 ماه مقاومت کردم و بعد از آن، شرایط را قبول کردم. در این مدت در طول یک هفته تنها 20 دقیقه هواخوری داشتم. هنگام تابستان در گرمترین موقع روز این هواخوری را به هر اتاق می دادند.
در آبان سال 65 زندان جدید اصفهان را افتتاح کردند. سال 65 سالی بود که اولین بار تصمیم کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی به عنوان یک راه حل یا انتخاب در رژیم مطرح شد. این طرح را ری شهری و لاجوردی دادند. منتهی سال 65 شرایط اوین به حالتی رسیده بود که فوق العاده شلوغ بود و کنترل زندان برایشان خیلی مشکل بود. دسته بندیهای سیاسی که در رابطه با چگونگی کنترل زندانیان سیاسی در رژیم وجود داشت به اوج خودشان رسیده بودند. منتظری، وزارت اطلاعات و دادستانی یا دادگاه انقلاب هر کدام یک خطی برای خودشان داشتند. طرح اینکه آزاد کنید یا اعدام کنید طرح منتظری بود. در یک مرحله طرح این بود که بیائیم اینها را از پروسه هایی رد کنیم و در جریان هر پروسه یکسری ازشان غربال می شوند که یا اعدامی اند یا جزو آزاد شدنی ها. از سال 65 به بعد فشار اقتصادی ناشی از جنگ خیلی بالا گرفت و ما عملا نبودن بودجه را در داخل زندان حس می کریدم. چون تمام امکانات مالی زندان را به حداقل رساندند. غذا، وسایل بهداشت، حمامها همه به حداقل رسیده بود. در زندان جدید اصفهان همه تشکیلات در خود بند بود ولی غذا هنوز از زندان شهربانی می آمد. اما در سال 65 یکمرتبه رژیم غذایی زندان اصفهان عوض شد. 50 شب ما سیب زمینی و تخم مرغ داشتیم و به هر کسی یک دانه سیب زمینی می دادند و یک دانه تخم مرغ. حالا اندازه این ها بستگی داشت به شانس آن کاسه ای که به هر سه نفر می دادند. یا یک مدت خیلی زیادی فقط آبگوشت داشتیم. آبگوشتی که گوشت نداشت. یا فقط برنج خالی به مقدار خیلی کم می دادند. یا در سال 66 وقتی که کاسه مربایی را که به عنوان صبحانه می دادند تقسیم می کردیم به هر نفر تنها یک قاشق مربا می رسید. تازه از نظر غذا اصفهان نسبت به سایر زندان ها وضعش بد نبود. یعنی در بقیه جاها فشار کمبود بودجه بقدری بود که اصلا قحطی بود.
مشکل بعدی با خود سیستم گرداننده ی زندان بود. خرجی که اینها برای زندان گذاشته بودند خرج کمر شکنی بود که نمی توانستند تحمل کنند. چون بیشتر این خرج برای اطلاعات و امینت و کنترل زندان هزینه می شد. خود آدمهایی که اینها در زندان اصفهان داشتند با پاسدارها مشکل پیدا کرده بودند. دلیلش این بود که یک اکیپ از پاسدارهای از سال 60 در این زندان مانده بودند. این اکیپ مثل دزدان سرگردنه بگیر شده بودند. تمامی امکاناتی که برای زندانیان می آمد را این ها می دزدیدند. اگر مثلا شیر یا غذایی در کار بود اینها برمی داشتند. بعد طوری شده بود که جلوی ما حتی خودشان سر این چیزها دعوایشان می شد. مثلا بر سر اینکه دیشب کی سهم غذای کی را برده. عید 66 یک سری پرسش نامه آوردند . پرسشنامه های 31 تا 32 صفحه ای پر از سئوالاتی راجع به تمامی مسائل زندگی. مشخص بود که به طرز سیستماتیکی دارند اطلاعات جمع می کنند.
- این در چه تاریخی بود؟
عید 66 بود. درست بعد از تعطیلات عید. یادم هست برای دو هفته، صبح به صبح همه را می بردند می نشاندند توی هوای آزاد و تک تک می بردند توی اتاقهای تکی. یک نفر از وزارت اطلاعات بود که شما او را نمی دید. یک فرم به شما میداد که آن را پر می کردی و فرم را از تو می گرفت. نمی پرسیدند چرا کم نوشته ای چرا زیاد نوشته ای چون به همه گفته بودند اگر اطلاعات ندهی از همین جا می فرستیمت که بروی به اوین. اطلاعاتی که می پرسیدند اصلا اطلاعات تشکیلاتی نبود فقط اطلاعات شخصی بود نظیر اینکه چند تا برادر و خواهر داری؟ خواهر و برادرهات کجان؟ کسی خارج از کشور داری؟ خانواده ات کی اند؟ چه کاره اند؟ کسی توی خانواده تان سیاسی است؟ کدامشان زندان اند یا قبلا زندان بوده اند؟ اتهامشان چیه؟ با اونا ارتباط داری؟ با کدام تشکیلاتی؟ 19 تا سئوالش راجع به تشکیلات بود. معتقد به چه خط سیاسی ای بودی؟ مسلمان هستی؟ نیستی؟ نماز می خوانی یا نه؟ به ولایت فقیه معتقدی یا نه؟ اگر آزادت کنند حاضری بری جنگ؟ حاضری بری سربازی ؟ حاضری جبهه بری ؟ چه کمکی به جنبه می توانی بکنی؟ حاضری بری بند کارگری کار کنی؟ و اینجور سئوالات. سئوالاتی که بدون اینکه مستقیما با شما کلنجار برن می تواستند با خواندن جواب آنها تصمیم بگیرند که شما کدام طرفی هستید.
اردیبهشت 67 یک گروه از تهران آمدند به زندان سیاسی. آنوقع بند مغضوبین، یعنی بند 5 در طبقه بالای زندان جدید اصفهان بود. هیچکس با ما کار نداشت. فقط اگر می خواستند، ما را می بردند هواخوری و آوردند، دیگر هیچ. برای ما کلاسهای ایدئولوژی هم نمی گذاشتند. هیچ امکاناتی هم نمی دادن. فقط تلویزیون داشتیم که هر وقت پاسدارها می خواستند خاموشش می کردند و با خودشون می بردند. روزنامه تک و توک هفته ای یک روزنامه می آوردند. این هم از اسفند 66 شروع شد. یعنی عملا ایزوله کردن بند ما از اون موقع شروع شد. یک تیم از تهران آمد. توی بند 5، ما اونموقع 45 نفر بودیم. کل زندانیان سیاسی زندان اصفهان در اون سال یعنی قبل از اعدامهای سال 67، 180 نفر بود که از اون 180 تا 90 نفرشان در کشتار 67 اعدام شدند.
اولین کاری که این گروه انجام داد این بود که تمام بچه های مجاهدین را از توی بند جدا کرد. یعنی توی بند، اسم تمام بچه های مجاهدین را خواندند. بچه های مجاهدین را بردند یک طرف. بعد یک فرم بهشان دادند که فقط مشخصات شان را بنویسند و امضا کنند. اسم فامیل، تاریخ تولد و امضاء. ما هم توی زندان چشممان ترسیده بود. همین کار را توی بندهای دیگر هم که مغضوبین وجود نداشتند کرده بودند. یعنی اینجوری نبود که فقط بروند سراغ کسانی که میگفتن جزو مغضوبین اند. آن زمان بعد از اینکه مدتها خانواده من سعی کرده بودند که یک جوری به یک نحوی برای من مرخصی بگیرند، قرار بود یکی دو روز به مرخصی بروم. مرخصی من در واقع هماهنگ شده بود با اواخر تیر 67. بلافاصله وقتی که من آمدم توی زندان حمله مجاهدین اتفاق افتاد. تا زمانی که مجاهدین اسلام آباد را نگرفته بودند داخل زندان وضعیت همینطور بود. ما حتی اخبار را توی زندان از تلویزیون می شنیدیم. خود پاسدارها هم آمدند گفتند مجاهدین حمله کرده اند. سه روز بعد از حمله شان همه امکانات قطع شد. تلویزیون را بردند، روزنامه قطع کردند، رادیو را قطع کردند، ملاقاتها را قطع کردند و درست روز 17 مرداد 67 بود که رفتند بند 5 و اسم همه را خوانده بودند. همه را از بند جدا کردند. بچه های چپی را از بند 5 آوردند به یک بند دیگر.
باید بگم که بعد از آنکه قطعنامه قبول شد یک جو عجیب غریبی توی زندان بپا شد. در آن روز در ساعت 2 بعد از ظهر بلندگوهای زندان اعلام کردند که در ساعت هشت شب همه باید پای تلویزیون باشند برای اینکه پیام مهمی از طرف امام هست. آنروز رادیویی که ساعت 2 هر روز اخبار پخش می کرد در محیط زندان کار نکرد. همه منتظر بودیم ببینیم که چه اتفاق مهمی افتاده. همه وحشت زده بودند. اولین چیزی که به ذهن همه آمد این بود که حتما یک اتفاق خیلی عجیبی افتاده. اولین باری بود که می دیدیم متنی را از طرف خمینی می خواندند. خودش حرف نمی زد. متن را خواندند. درست یادم هست متن قبول قطعنامه آتش بس در جنگ را از قول خمینی خواندند. خمینی خودش حرف نزد متن پیامش را خواندند. در مرداد 67 بعد از این که مجاهدین حمله کردند همه چیز در زندان عوض شد و بندها را جابجا کردند. حتی من یادم هست که افرادی را از زندان اهواز به زندان اصفهان آوردند. چون در جریان آخرین حملات عراق قبل از قبول قطعنامه اینبار عراقیها خیلی پیش آمده بودند و اینها وحشت کردند که مبادا دوباره خوزستان به تسخیر عراق در آید. زندانهای اهواز و آبادان را تخیله کردند. بخصوص زندان اهواز را منتقل کردند به اصفهان. با شروع اعدامها و بعد از اینکه زندانیها را جدا کردند و اعدامها شروع شد، عادی هایی که غذا برای ما می آوردند به ما می گفتند که بچه ها را برده اند توی سلولهای انفرادی. بعضی موقع ها برای چند ثانیه یا چند دقیقه فرصتی پیش می آمد تا با عادی ها صحبت کنیم. آنها می گفتند که بچه ها را برده اند انفرادی. تعداد بچه های توی سلول را هم به ما می گفتند. ما فهمیدیم که برای اون 90 تایی که در زندان اصفهان جدا کردند و بعدا اعدم کردند، دادگاه هایی به شکل دادگاه های صحرایی تشکیل داده بودند. یک تیمی فرستاده بودند به اصفهان که پنج نفر بودند شامل سه تا آخوند و دو تا شخصی. آن به اصطلاح دادگاهها را اینها تشکیل دادند.
- این 90 نفر بعد از به اصطلاح دادگاه اعدام شدند؟
بله! 5 تا شرط برای بچه ها گذاشته بودند. یکی اینکه در نماز جماعت شرکت کنید و انزجارتان اعلام کنید. برای خانواده تان نامه بنویسید و انزجارتان را اعلام کنید. تمام اطلاعاتی را که از دیگر زندانی ها دارید را بدهید، یعنی در واقع جاسوسی دیگران را بکنید و تبلیغ کنید که بقیه هم این کارها را انجام دهند و بالاخره آنکه در جوخه های اعدام شرکت کنید و به گفته خودشان تیر خلاص بزنید. این پنج شرطی بود که رژیم برای بچه هایی که در زندان اصفهان جدا کرده بود، گذاشته بودند.
- برای آن 90 نفری که اعدام شدند؟
بله! برای آن 90 که نفری که اعدام شدند. بچه های مجاهدین زندان اصفهان 105 تا 108 نفر بودند. از کل بچه های مجاهدین 15 تاشان این شرایط را قبول کردند و من خالصانه می توانم بگویم اون بچه هایی که شرایط را قبول کردند در عمل هیچکدام از این کارها را نکردند. من به شخصه دوتاشان را می شناسم. بقیه شان ممکن است برخی از این شرایط را انجام دهند ولی آن دو نفری که من می شناختم و حرفشان را قبول دارم گفتند هیچکدام از این 15 نفر قبول نکردند. در واقع شرایطی رو جلو گذاشتند که این شرایط را شما قبول نکنید و می دانستند قبول نمی کنیم. چون بچه هایی که اون موقع هفت سال و نیم بود که توی زندان بودند اگر قرار بود جاسوسی کنند که زندان نمی ماندند اصلا برای کسی که مدت زیادی در زندان بود اصلا همچون پیشنهادی قابل قبول نبود. اگر به همچنین کسی چینین پیشنهادی می دادند می گفت نه! توی زندان اصفهان همه آنها را تیرباران کردند.
- آیا جنازه شهدا را به خانواده آنها دادند؟
نه به تمام خانواده ها. به برخی از آنها داده بودند. خانواده هایی که بچه هایشان را اعدام کردند و من بعدا باهاشان تماس گرفتم گفتند که بعضی از جنازه ها را داده بودند. بعضی ها را توی قبرستان جدیدی که بیرون اصفهان درست کرده بودند خاک کرده بودند. قبرستان قدیمی دیگر تعطیل شده بود. جای یک سری جنازه را هم اصلا اعلام نکردند. در مورد اون بچه هایی هم که جنازه شان را پس دادند خانواده هایشان حق تشییع جنازه نداشتند. فقط خودشان عزیزانشان را خاک کردند. هیچ مراسمی هم نداشتند. توی اصفهان جایی هست که به باغ رضوان می گویند. در باغ رضوان یک سنگهای خیلی کوچکی به اندازه سنگهای موزائیک هست که در ته باغ است. اون سمت، مخصوص بچه هایی ست که اعدام کردند و فقط اسمشان و تاریخ تولدشان را زندند. در قبر آنها اصلا چیز دیگری نیست حتی تاریخ فوت. من بعد از اینکه از زندان آزاد شدم شبانه رفتم یکبار رفتم آنجا و قبر یکی از دوستانم به اسم حسین آسیابان را در آنجا پیدا کردم و فقط اسمش و تاریخ تولدش را نوشته بودند.
در زندان اصفهان شرایط وحشتناکی بوجود آمده بود. یعنی اون بچه هایی هم که اینها زیر ضرب نبرده بودند دائما در ترس از اعدام بودند. هیچوقت یادم نمیره، اواسط شهریور سال 67 بود که من توی بند غذا تقسیم می کردم. یک روز صبح درست نصف اون جیره غذایی رو که باید می دادند به ما دادند. جیره آن روز مربا بود و معمولا هر کس سهمش یک قاشق مربا بود. کاسه های روحی معمولی رو برای غذا می بردم و دو تا کاسه برای همه بند می گرفتم. اون روز یک کاسه دادند. من اعتراض کردم و گفتم من باید اینرا بین بچه تقسیم کنم چطور اینرا تقسیم کنم؟ نزدیک چهل تا پاسدار ریختند توی بند و همه را بردند به محوطه هواخوری و چشم بسته نشاندند. ما خبر نداشتیم که توی زندان اوین اعتصاب غذا بوده. چون نمی گذاشتند ما هیچگونه خبری بشنویم. گویا اون موقع توی اوین اعتصاب غذا شده بود و بچه ها اعلام کرده بودند که ما اعتصاب کرده ایم. آنروز 90 تای ما را حدود 23 ساعت چشم بسته توی حیاط نگه داشتند. یعنی از حدود 8 صبح که اعلام کردیم غذا کم است تا 7 صبح فردا ما را به همین حالت نگهداشتند. بعد از همه مان یکی یکی بازجویی کردند. یه پاسداری داشتیم به اسم بوذری. بهش می گفتیم سرگرد سعد حداد. این اسم مستعار او در میان ما بود. برای این که او مثل کماندوها لباس می پوشید و بعد جلد کلت اش را هم همیشه می بست. چون هیچکدام حق نداشتند با اسلحه داخل بند شوند و بنابراین هیچکس هم جلد کلت نمی بست. ولی این مزدور به حساب جیمزباند بازی و باصطلاح کماندوگری جلد کلت می بست، کلاه هم می گذاشت و همیشه این حالت را داشت که میخواد به یکی حمله که. در شهریور ماه 67 بوذری در شهایی که شکیک داشت، بعضی از زنداناین رو در نیمه های شب بیدار می کرد و به آنها می گفت که وسائلشان را جمع کنند. سپس آنها را به محلی که اعدام ها در آنجا انجام می شد می برد و تا صبح آنها را در آنجا نگه می داشت.
- از چه زمانی ملاقاتها دوباره آغاز شد؟
17 آبان 67 ملاقاتها دوباره شروع شد. یادم هست بچه خواهرم همانروز بدنیا آمد. آمدند به من گفتند ملاقات داری. در حول و حوش همان ایام یعنی بین 17 تا 20 ابان 67 ری شهری در مصاحبه تلویزیونی اعلام کرد که 3 هزار زندانی سیاسی داریم. در روزهای بعد وقتی که اوضاع نسبتا عادی بر زندان حاکم شد ما فهمیده بودیم که در آن ایام نقطه اوج اعدام ها و کشتارها بوده. ما یک حساب سرانگشتی توی زندان اصفهان راجع به تعداد زندانیانی که حدس می زدیم کردیم. در تیر 67 بچه هایی که قدیمی بودند تقریبا اسم همه زندانیا رو می دونستن. ما برآورد کرده بودیم که در ایران حدود 15000 نفر زندانی وجود دارد. وقتی که از زبان ری شهری اعلام شد 3000 زندانی داریم معلوم شد که ما یک چیزی عملا حدود 12000 نفر را از دست داده بودیم. البته الان آمار یک چیزی حدود 18000 تاست.
منتهی مسئله مهم قتل عام سال 67 تعداد زیاد کشته ها در مدت کمی است که این کشتارها در آن صورت گرفته. این نشان دهنده سازماندهی و سیستم تشکیلاتی است که در پشت این اعدامها قرار داشت. این نبود که یکمرتبه رژیم بزند به سیم آخر و بخواهد اعدام کند. این پروژه از قبل طرح ریزی شده بود. ولی یک سری متأسفانه یا بر اساس بی اطلاعی شان این قضیه را گره اش می زنند به مجاهدین. بله به نظر من هیچ شک و شبهه ای در این نیست که حرکت مجاهدین در حمله به ایران یک حالتی را توی رژیم بوجود آورد که مثل حالت آن بهانه ای بود که دنبالش می گشتند. ولی من شخص خود مجاهدین را در این قضیه مقصر نمی دانم.
- تو بر اساس چیزی که خودت میگی اینها می خواستند غربال کنند و این برنامه را از اواخر سال 66 و اوائل سال 67 شروع کردند؟
دقیقا. پرسشنامه ای که به ما دادند عید 66 بود. به نظر من رژیم بر اساس آن چیزی که در داخل زندان خودم شاهدش بودم طرح این رو داشت که یک جوری قضیه زندانی سیاسی را حل کنند و بخاطر آن دید فاشیسستی که اینها به صورت مسئله داشتند نمی خواستند با آزاد کردن قضیه را حل کنند. چون آنها مطمئن بودند بچه هایی که توی زندان هستند تجربه خیلی بالایی از کار سیاسی داشتند. شما اونجا بچه هایی رو داشتید، بچه هایی فوق العاده، آدمهای مبتکر و متفکر، حتی بچه هایی که مثلیه هوادار بودند هفت سال و نیم که آن تو بودند خیلی چیزها یاد گرفته بودند. هیچکس مثل زندانیان سیاسی ایران تشکیلات امنیتی رژیم ایران را نمی شناسد. چون ما بیست و چهار ساعته در یک زندان با اونها در حال مقابله بودیم. همیشه در زندان یک حالتی بود که صبح که شما بلند می شدید اولین چیزی که به ذهنتان می خورد این بود که امروز طرح اینها برای بهم زدن روحیه تشکیلاتی داخل زندان چیست؟ چون ما توی زندان خواسته یا ناخواسته یکسری حرکات متشکل و دسته جمعی داشتیم برای اون که جو روانی سالم و سیاسی را در زندان حفظ کنیم. با هم غذا می خوردیم. با هم میوه می خوردیم. سر یک ساعت با هم یک کاری را انجام می دادیم. اگر می گذاشتند و ممنوع نبود با هم ورزش می کردیم. اگر کسی چیزی بلد بود به کس دیگر یاد می داد. یک روابط سیاسی سالم در زندان هست که می تواند آن جو مبارزه را نگه دارد. در زندان با توجه به فشار وحشتناکی که مدام روی سر همه بود، اون چیزی که باعث می شد که شما نبری، روحیه جمعی و به یک مفهوم رابطه عمیق زندانی از همه لحاظ با هم بود. در تمان زندانهای ایران، یک تشکیلات نامرئی وجود داشت با شکل های مختلف. به خاطر شرایط نمی توانم بگویم هیچکس ولی اکثریت قریب به اتفاقی که بیاد دارم، تنها چیزی نمی خورد. یک حالتی بود که اگر دستم می رفت یک تکه نان بردارم دلم می خواست بقیه بچه ها که توی اتاق بودند همان موقع با من از آن بخورند. بخاطر شرایط ویژه ای که توی زندان بود شما مبارزه ات را تنظیم می کردی. رژیم یک اکیپ آدم را آنجا زیر سلطه داشت که می دانست این توانایی را دارند که اگر در یک محیط آزاد باشند دوباره بر علیه آن اقدام کنند. بنابراین رژیم هیچوقت طرحش این نبود که بیائیم زندانیان را آزاد کنیم بروند. رژیم همیشه طرح حذف فیزیکی ما را داشت.
- در زندان هیچ وقت به شما چیزی در اینمورد نمی گفتند که مثلا نمی گذاریم زنده بیرون بروید شما را می کشیم یا ..؟
همیشه این تهدید بود. دائما. حتی بعضی پاسدارها به ما می گفتند همه تان را جمع می کنیم یک گوشه و یک نارنجک می اندازیم بین تان. قبلا هم گفتم خاصیت زندان جمهوری اسلامی این بود که شما هیچوقت مطمئن نبودی فردا زنده ای. من که حکم ابد داشتم در یک مرحله یعنی در کشتار سال 60 خیالم راحت شد که به من ابد دادند. ولی هیچوقت از آینده مطمن نبودم. یعنی هیچوقت نمی گذاشتند شما اطمینان داشته باشی که زنده برمیگردی. خود لاجوردی در سخنرانی هایی که گاهی می آمد در زندان اصفهان می کرد عملا می گفت هیچیک از مخالفین ما نمی گذاریم زنده از زندان خارج شود. سال 67 وقتی عملا کشتار شروع شد ما هیچکدام فکر نمی کردیم زنده بمانیم.
با اینکه ما را نبرده بودند زیر ضرب ولی هیچ تضمینی نبود که فردا محمد یا حسین را صدا نزنند. ما می داسنتیم که بچه های بندهای دیگر را به همین صورت جدا کرده اند و برده اند. ولی صبح که بلند می شدیم هیچوقت معلوم نبود چه اتفاقی خواهد افتاد. بخصوص در فاصله بین مرداد 67 تا زمانی که ملاقاتها آزاد شد همیشه حتی اگر درب هم باز می شد و یک پاسدار می آمد کسی را صدا می زد، فضا این بود که طرف را برای اعدام می برند. چون ما ملاقاتی نداشتیم که کسی را صدا کنند. نه کلاس بود، کتابخانه، هیچی نبود آنموقع فقط هواخوری بود آن هم به صورت قطع و وصل. در یک چنین فضایی به مجرد این که کسی را صدا می زدند می گفتیم اعدام است رفت.
- شما فهمیده بودید که بچه ها را اعدام کرده اند؟
در شهریور ماه، اون کسانی که از بند عادی برای ما غذا می آوردند به ما گفتند.
- ملاقاتها از کی قطع شد؟
ملاقاتها از سه روز بعد از حمله مجاهدین قطع شد.
- یعنی تقریبا اوائل مرداد؟
سه روز بعد از حمله مجاهدین.
- شما در صحبت هاتان گفتید که رژیم می خواست مسئله زندانیان سیاسی را «حل» کند آیا این قبل از پذیرش قطعنامه بود؟
بله! قبل از پذیرش قطعنامه بود. از عید 67 به آن ور. البته اتفاق خاصی هم نیفتاده بود. احساسی که ما از برخوردهای وزارت اطلاعات و یا برخوردهای پاسداران توی زندان داشتیم به این نحو بود که اینها مسئله ما را تمام شده می دانستند. تا قبل از اردیبهشت 67 اگر ما کوچکترین خلافی مرتکب می شدیم بلافاصله اطلاعات می آمد سراغمان. ولی بعد از اردیبهشت 67 اگر ما نماز جمعه را هم گوش نمی کردیم مسئله ای نبود. چیز دیگری هم که ما متوجه شده بودیم در این دوره خیلی برایشان اهمیتی نداشت بازرسی های داخل زندان بود. در طول هفت سال ما هیچگاه ثبات نداشتیم چرا که هر آن ممکن بود بریزند به بند. وقتی هم که می ریختند و می گشتند واقعا همه چیز را به هم می زدند. به عناوین مختلف می آمدند بازرسی، کافی بود یکی از توابها گزارشی بدهد که مثلا کتاب ممنوعه ای در بند است. یا به فرض کسی یک مقاله ای نوشته که دست به دست می شود، یا یکی از پاسداران کتاب از کتابخانه برای کسی آورده یا اینکه شعری دست به دست می شود، چون بعضی از بچه ها شعر می گفتند یا می نوشتند، یا بعضی بچه ها نقاشی می کردند و نگه می داشتند یا اینکه پاسداران می خواستند اتاقها را عوض کنند و آدمهایی که می دانند از نظر اخلاقی با هم نمی خوانند را بریزند توی یک اتاق که جو را بی ثبات کنند. اینها از زمره دلائلی بود که می ریختند توی بندها و ما هیچوقت آسایش نداشتیم. ولی همه اینها از فروردین، اردیبهشت 67 خوابید. ما از فروردین 67 تا مرداد که حمله مجاهدین صورت گرفت و ملاقاتها قطع شد، ریختن توی بند و گشتن نداشتیم. در صورتیکه در سراسر مدت هفت سال تا قبل از این تاریخ تقریبا می توانم بگویم هر یکی دو ماه یکبار یک بازرسی درست حسابی داشتیم. می آمدند و همه زندگیمان را به هم می ریختند. یا همیشه وزارت اطلاعات می آمد توی بندهای انقلاب دنبال آدمها. یعنی همیشه در طول هفته یکی دوبار وزارت اطلاعات زندانیان را می برد برای بازجویی . یک بازجویی خیلی بی در و پیکر.
- یعنی سیستم امنیتی رژیم نمی خواست که زندانی حتی لحظه ای هم احساس آرامش بکنه!
دقیقا! مثلا چندین بار شده بود، تعدادش از دستم در رفته، که می آمدند ما را صدا می زدند مثلا از من می پرسیدند از خانواده ات اطلاع داری؟ خانواده ات در چه حالند؟ مرخصی می خواهی؟ نمی خواهی؟ می خواهی بندت را عوض کنند؟ به حالت به اصطلاح دوستانه. یا بعضی وقتها می آمدند تو را می خواستند بدون هیچگونه اعلام و یا نشانی، فقط می گفتند اسبابت را جمع کن و بیا. هرچی داری جمع کن. حالا شما حساب کن کسی که 6 سال زندان بوده، همه چیزهایی که بهش انس گرفتی، کتابت، دفترچه ات، قلمت، روزنامه ای، مقاله ای، همه چیزهایت را جمع می کردند هرچی رو که داشتی و بعد می رفتند زیر تا بالای همه اینها را می گشتند. یا مورد نامه خانواده ها: نامه ها را پانصد بار خوانده بودند و بعد سئوال و جواب می کردند و مثلا می گفتن خوب اینجا این منظورش چی است؟ یا مثلا اینجا پرسیده تو جات راحته؟ تو چی گفتی بهشان؟ از اینطور چیزها یا اگر زن و شوهری یا خواهر و برادری در نامه یکمقداری احساسی نوشته بود دورش خط می کشیدند. مثلا من برای خواهرم موقعی که در شمال بود نامه می نوشتم ولی تمام نامه احوال پرسی بچه ها بود مثلا پسر برادرم چطوره؟ بزرگ شده؟ دخترت چطوره؟ اونها هم که نامه می نوشتند همه اش از همین چیزها بود. هیچ چیزی از قبیل این که دلمان تنگ شده الهی بیایی بیرون یا نیایی بیرون و اینجور چیزها رو هیچوقت نمی نوشتند تا بهانه ای به دست اینها ندن. ولی این فشارها یکمرتبه کم شد. دیگه اصلا نبود. آن مدت آخر اصلا باکشان هم نبود. من اوین را نمی دانم که دقیقا چه به اصطلاح مقدماتی چیدند.
- در صحبت هات گفتی که در اصفهان تقریبا حدود 2000 تا 2500 زندانی بوده بعد موقع کشتار سال 67 حدود 200 نفر باقی مانده بودند. از قرار در آن سالها یک عده ای ازاد شده بودند. مثلا می گفتند که منتظری مأمورانی فرستاده که به آزادی عده منجر گردیده بود. آیا اینها در آن جریان آزاد شدند یا نه محکومیت شان تمام شده بود؟
یکسری از کسانی که آزاد شدند از آن تعداد، حکمشان تمام شده بود. مثلا یکسری که حکمهای 4 ساله و 5 ساله داشتند.
- آیا وقتی حکمشان تمام شد آزاد می شدند؟
بعضی مواقع بله. بعضی مواقع نه. هیچ تضمینی وجود نداشت. ما توی زندان بهش می گفتیم ملی کشی.
- ملی کشی داشتید؟
در سال 60 بچه هایی بودند که آن اوائل سال 60 رفته بودند دادگاه و دادگاه به اینها 2 سال داده بود ولی 5 سال تو زندان بودند. مثلا پسر برادر امام جممعه اصفهان رو داشتیم که یکسال حکم داشت ولی تا سال 66 زندان بود. 66 ولش کردند و اواخر 66 هم برایش تله گذاشتند که توی تله نیفتاد. آدم فرستاده بودند سراغش به اصطلاح از طیف مجاهدین. او هم فرد نامبرده را حسابی کتک زده بود. چون مطمئن بود که مال اونها نیست. سال 6 که همه رو دوباره دستگیر می کردند، او را هم دوباره دستگیر کردند و اعدام شد. 90 تا اعدامی ای که من به شما گفتم فقط از بچه های داخل زندان بودن، ولی تعداد خیلی زیادی نزدیک حدود 100 تا 180 نفر از بچه های اعدامی اصفهان از بچه هایی بودند که قبلا آزاد شده بودند. رژیم در سال 67 اونها رو دوباره دستگیر و اعدام کرد. خیلی شان جزو همان 2500 بودند که مدتی توی زندان بودند و آزاد شدند و دوباره دستگیر شدند. سال 65 یک اکیپ از دفتر منتظری آمد با یکسری از ما مصاحبه کردند و عده ای را آزاد کردند. یکسری از بچه ها در سال 65 آزاد شدند. همان سال هم بود که خیلی حکمهای ابد تبدیل شد به 15 سال. آن سال دفتر منتظری خیلی فعال بود. یک فازی از اواخر سال 64 شروع شده بود که تا اواخر 65 ادامه داشت. ادامه این فاز را کشاندند و کشاندند تا 22 بهمن و ده فجر که توی دهه فجر آزادی ها را اعلام کنند. خیلی از آزادیها را می گذاشتند دهه فجر یا سالگرد تولد خمینی و یا قبل از آن. ولی نمی گذاشتند برای عید باشد چون روی احساسات ضد ناسیونالیستی که داشتند حساس بودند که روز عید این ها را آزاد نکنید. این نقش منتظری در سال 65 بود. و بعد منتظری یکی از طراحان این تز بکشیم یا آزاد کنیم بود ولی منتظری طرفدار کشتار دسته جمعی به این شدت و وسعت سال 67 نبود.
- شما بر چه مبنایی می گوئید که این طرح از طرف دفتر منتظری آمده؟
شروع دخالتهای منتظری در زندان از سال 63 شروع شد ولی اوج محبوبیتش سال 65 بود که توانست یک سری را آزاد کند. منتهی طرحی که منتظری داشت این بود که یا اونهایی را که می دانید خطر ندارند ول کنید و سعی کنید که بتوانید کنترلشان کنید. اونهایی رو هم که خطر دارند باید تکلیفشان را معلوم کنید. یعنی منتظری موافق کشتن به این شکلی که اینها سال 67 انجام دادند نبود. منتظری هیچ اعتراضی به اعدامهای پراکنده نداشت و بیشتر با این حالت که اعدامها توی چشم بخورد و شوک به همه بدهد مشکل داشت. برای همین هم آن نامه کذایی را نوشت و بیشتر به نظر من منتظری آن نامه را با این عقیده نوشت که فکر می کرد قدرتش در مقابله با خمینی بالاست. یعنی در واقع می خواست خمینی را با آن نامه زیر سئوال ببرد. ظاهرا منتظری اون نامه رو به طرفداری از زندانیان سیاسی نوشته بود، بویژه اینکه به خمینی با جمله ای گفته بود که اگر یک نفر از این آدمهایی که کشته ای بی گناه بوده باشد باید آن دنیا جواب بدی. اما در واقع با آن نامه خمینی را به مقابله رودررو دعوت کرده بود.
- این هیئت هایی را که گفتی از طرف منتظری می آمدند، آیا اینها با زندانی مصاحبه می کردند؟
این هیئت ها وقتی سال 63 آمدند، اول از کلاسهای ایدئولوژیک شروع می کردند. می خواستند جای پایشان را توی سیستم زندان باز کنند. و طرحشان هم این بود. مثلا آن آخوند می آمد و خیلی باز از تو می پرسید آیا شما رو تا حالا زده اند؟ کسی با تو بدرفتاری کرده؟ یعنی چیزی که تا سال 63 سابقه نداشت کسی بیاید توی زندان از تو بپرسد. ولی دار و دسته منتظری می آمدند توی زندان و می پرسیدند که آیا تو را زده اند؟ اصلا بگو کی تو را زده؟ یا می آمدند توی بند به آن پاسدار می گفتند تو برو بیرون. خوب ما هیچ اطمینانی بهشان نمی کردیم، ولی ظاهر قضیه این بود که اینها یک جناح دیگری هستند از این سیستم که مثلا با اون سیستم اداره کردن زندان مخالفند. وقتی کلاسهای ایدئولوژیکی جا افتاد بعد هیئتی آمد که اسمش هیئت عفو زندانیان بود. می آمدند و بازجویی می کردند. یعنی بازجویانی که تو این هیئت بودند همه آدمهای اطلاعاتی بودند. باند منتظری بودند ولی همه شون مزدوران اطلاعاتی بودند. درست و حسابی از زندانیان بازجویی می کردند. بعد یک طرحی داشتند به اسم آموزشگاه، که می رفتی آموزشگاه، یک حالتی مثل دبیرستان بود. محل آن مثلا در یک خانه بزرگ توی اصفهان بود. بعد یک مدت که شما توی آموزشگاه بودی مثلا یک شب می گذاشتند بروی خانه. در مرحله بعدی آنها که توی آموزشگاه بودند در واقع تواب می شدند. بعد آنها را می آوردند توی زندان برای جاسوسی، و بعد از همه این مراحل ولشان می کردند.
این آموزشگاه از همان اول ایده دار و دسته منتظری بودند. به این ترتیب که زندانی ها رو تصفیه کنند و بعد متمایل به طرف خودشان کنند. اما طرح عوض شد. چون یکسری رفتند توی آموزشگاه و نشان دادند که ظاهرا توابند. اما آمدند بیرون ترور کردند و شناسایی کردند و یا اصلا فرار کردند. ما هفت یا هشت نفر رو داشتیم که از آموزشگاه فرار کردند. بعد لاجوردی آمد درب آموزشگاه اصفهان را بست. گفت این مسخره بازیها چیه؟ اینجا که هتل نیست. لاجوردی یکی از کسانی بود که شدیدا مخالف سیستم کنترلی منتظری بود. سیستم کاری لاجوردی این بود که ما تواب می کنیم، ولی تواب ها رو هم می کشیم. اصلا با سیستم نگهداری توابان و یا آزاد کردن آنها موافق نبود. در خود تهران، لاجوردی هر مدت یکبار یکسری از تواب ها رو اعدام می کرد. به همین خاطر تواب ها آنقدر بی ریشه می شدند. برای در واقع راز بقا بود اگر خباثت خود را ثابت نمی کردی زودتر اعدام می شدی.
وحشتناکترین وضعیت توی زندان این بود که شما تواب شی. من معتقدم فشار شکنجه را هر کسی نمی تواند تحمل کند. ولی با این وجود شما هنوز هم حق انتخاب داشتی. موقعی که بازجویی بود همه یکسان بودند. فشار بود، شکنجه بود، هر کی توی بازجویی هر حرفی زده بود هیچکس هیچ ایرادی نمی گرفت. چون همه می دانستند در جریان شکنجه بوده. ولی وقتی می آمد داخل زندان، فشار داخل زندان فشار فیزیکی به آن شکل نبود، فشار روانی روی دوشمان بود یک چیزی بود که همه در آن شریک بودند.
- منظورت این است که شکنجه برای کسب اطلاعات نبود، محدودیتهایی بود برای اینکه زندگی را سخت کند؟
محدودیتهای زندان بود. حالا شما انتخاب داشتی که با رژیم همکاری کنی تا یک ذره زندگیت راحت تر بشه ولی با این کار در داخل زندان برای خودت زندان درست کرده بودی و خودت از نظر انسانی و شخصیتی پا روی خودت گذاشته بودی. تمام مشکل زندان با زندانی سیاسی این بود که زندانی سیاسی را باید شکست. اگر می شکستندت با تو کار نداشتند. ولی شکستنشان شکستن سیاسی نبود، چون هیچکس موضع گیری علنی اونجوری با رژیم نمی کرد. مسئله شان شکستن شخصیتی فرد بود. تنها راه شکستن شخصیتی فرد هم این بود که جاسوسش کنند. به همین خاطر اگر کسی جاسوسی می کرد دیگر آن شخص وجود نداشت. آن کلمه تواب به نظر من کلمه ای نیست که حالت تهمتی باشد که بشود حداقل توی زندان اصفهان به کسی زد. ما توی فرهنگ سیاسی زندانیان اصفهان کسی را که جاسوس بود بهش تواب می گفتیم. ما کسی را که می رفت با واحد فرهنگی مثلا همکاری می کرد یا شعار روی درب و دیوار زندان می نوشت تواب نمی گفتیم چون او جاسوسی نمی کرد. او می رفت اون شعار رو می نوشت روی درب و دیوار تا مثلا بهش ملاقات خصوصی می دادند یا می گذاشتند شب برود خانه اش بچه اش را ببیند. ولی ما به او نمی گفتیم تواب. ولی این ابتدای کار بود. اونها می آمدند می گفتند کار فرهنگی حاضری بکنی؟ این آقا می رفت کار فرهنگی می کرد. مثلا درس می داد. خوب حالا درس می دی؟ چون خیلی خوب درس میدی یک ملاقات حضوری با خانواده ات داشتی. بعد هیچ آسایشی توی زندان نبود آن یک ذره آسایش را به تو می دادند و از همانجا به تو می چسبید.
- یعنی یک امتیازی می شد
بله. یک دفعه دو دفعه سه دفعه این کار را می کردند. بعد مزه اش لای دندانت می رفت. مرحله بعد می گفتند حالا جاسوسی می کنی یا نمی کنی؟ اگر نمی کردی می بردنت زیر فشار. اگر می توانستی آن فشار را در آن مرحله تحمل کنی و در بیایی دیگر باهات کاری نداشتند. ولی اکثر اوقات اگر توی دامشان افتاده بود آن فشار آخر را نمی توانستی تحمل کنی. چون در این مدت کلی نقطه ضعف از تو گرفته بودند. ولی اگر بهشان نزدیک نمی شدی در امینت بودی. میگفتند کار فرهنگی؟ می گفتی نمی خوام. ملاقات حضوری؟ نمی خوام. مرخصی؟ نمی خوام. چون تو که چیزی به دست نمی آوردی. در طول مدتی که زندانی بودم 5 سال با یک نفر توی یک اتاق زندگی می کردم. و من 5 سال با این شخص حرف نمی زدم. برای اینکه او یک جاسوس بود. در آنجا مسئله مرگ و زندگی بود. من الان که به این وضع بعنوان یک آدم از خارج نگاه می کنم ممکنه بگم ما در اون موقع عجب کار غیر انسانی ای می کردیم که با این فرد حرف نمی زدیم. ولی وقتی به زندان با شرائط مشخص اون موقع نگاه می کنم خوب تو اون شرائط می بینم که حرف زدن با او جا نداشت. چون به منزله جاسوسی بود. بنابراین ما باید مرزبندی مون را با او حفظ می کردیم. برای اینکه با اینجور مرزبندی ها شما ثبات روانی خودتو حفظ می کردی. این مسئله جنگ با رژیم بود و حفظ مبارزه در زندان. در چنین شرایطی بود که وقتی منتظری آمد با این سابقه و جوی که به زندانها و به بچه ها حاکم شده بود یک سری توی دامش افتادند. اون سری افرادی که تو دامش افتادند تا یک اندازه ای هم باهاش پیش می رفتند و طرفدار این سیستم بودند. از یه جهت تقصیری هم برشان نبود. با توجه به فشار زیادی که در زندان بود، یکی آمده بود و میگفت آقا ما می خواهیم کار انجام بدهیم. تجربه سیاسی خیلی بالایی هم نبود تا ما حرکات رژیم را تجزیه و تحلیل کنیم. حرکات رژیم آنقدر پیچیده و وحشتناک بود که شما این اجازه را به خودت نمی دادی که تجزیه و تحلیلش کنی. در همچین شرایطی منتظری آمد گفت این طرح، طرح آزادیه و سال 65 هم موفق شد خیلی ها رو آزاد کرد. خیلی سال 65 آزاد شدند. خیلی حکم های سنگین را شکستند و کم کردند. ولی آنهایی را که آزاد کردند یکسری شان از ایران فرار کردند و یکسری شان توی ایران ماندند که دائما تحت نظر بودند. و دائما زیر فشار بودند تا دری به تخته ای می خورد و کاری یا اتفاقی می افتاد و یا اعتراضی می شد تجمعی می شد، اول اینها را میگرفتند. وقایع سال 67 نشان داد که جلادان حتی اون بچه هایی را هم که آزاد کرده بودند گرفتند و اعدام کردند.
- این بچه هایی که می گویی در اصفهان حدود 200 نفر بودند و آزادشون کردند و دوباره سال 67 گرفتنشون، شما چطوری فهمیدید اینها را گرفته اند؟ آیا اینها را آوردند توی زندان؟ یا نه یک راست بردند به وزارت اطلاعات؟
اینها را گرفتند و بردند تو یه قسمتی از زندان اصفهان و در اونجا اعدامشون کردند. در خبش وزارت اطلاعات بود. اینها را ما بعدا فهمیدیم. وقتی که ملاقات ها آزاد شد و ما دوباره با خانواده ها تماس گرفتیم مثلا اونها از ما می پرسیدند که مادر فلانی که فلان سال آزاد شد دوباره آمده اینجا. مگه فلانی دوباره اینجاست؟ ضمنا یکسری از بچه هایی رو هم که اعدام کردند تا بعد از این که ملاقات ها آزاد شد و حتی تا زمانی که ما را در بهمن 67 ول کردند هنوز به خانواده هاشون نگفتند که بچه تان را اعدام کرده ایم. مثلا ما رفیقی داشتیم به اسم عظیم که در سال 65 آزاد شد. کلا 2 سال زندانی داشت ولی 5 سال کشید. و در سال 65 آزاد شد. مال دهات اطراف اصفهان بود. وقتی که ازادش کردند یه مادر پیر داشت رفت پهلوی مادرش. سال 67 موقعی که دستگیریها شروع شد نامه نوشته بودند بهش که بره سپاه زرین شهر. ما بعدا وقتی که با مادرش تماس گرفتیم فهمیدم رفته بود درب سپاه و گرفته بودنش.
- بعد هم کشتنش؟
بله! بعد هم کشتنش. پسر برادر امام جمعه اصفهان سید فخر الدین طاهری را نیز همین طور دستگیر کردند. بله و بعد هم کشتند. او 5 سال زندان بود. در مورد اون 200 تایی هم که در اصفهان جمع کرده بودند و اعدام کردند واقعا اینها هیچ کار بودند. یعنی حتی صرف معیارهایی هم که رژیم داشت شامل اونها نمی شد. و این نشان میدهد که اونها می خواستند تا اونجایی که امکان داره تا اونجایی که جا داره فعالین سیاسی و یا زندانیان سیاسی رو بکشند.
در واقع اینها نمی خواستند هیچ فعالی که یک مقداری دارای تجربه است و سیستم های امنیتی اینها را می شناسد و این جنایات رو با گوشت و پوستش لمس کرده زنده بماند. اخباری که ما از زندانهای گوهردشت و اوین و … شنیده ایم با وقایعی که در اصفهان اتفاق افتاد و میگویی خیلی تفاوت داره. چون در اصفهان زندانیها را تیرباران می کردند و بعد هم می بردند جایی به اسم مثلا باغ رضوت خاکشان می کردند. بعد هم ظاهرا بقیه را دیگه زیاد اذیت نمی کردند. در حالیکه در اوین و گوهردشت آن کسانی هم که نکشته اند را شدیدا کتک می زده اند که مسلمان شوند.
آخه زندانهای تهران مثل اوین و گوهر دشت و اینها، در واقع با آن مقایسه ای که با توجه به تجربه خودم توی اوین و از سال 60 به بعد اصفهان می کنم در مقایسه با بقیه زندان های دیگر مثل یک سیاره خاص خودشان بودند. توی اصفهان اون بچه هایی رو که جدا کردند و بردند و اعدام کردند با کمال بی رحمی و شقاوت هر بلایی بسرشان آوردند. اما باقیمانده یی که می خواستند ول کنند فقط جنگ اعصاب روانی بود که شدید بود. ولی آنطور که بعدا با بچه هایی که اوین بوده اند صحبت کردم در اوین نمی گذاشتند شما ثبات پیدا کنی. یکمرتبه از بند در می آوردند و بند شما را عوض می کردند یا از بند درتان می آوردند و می بردند بقول خودشان زیر هشت. اینقدر می زدند و می پرسیدند که مسلمان هستی؟ نیستی؟ نماز می خوانی نمی خوانی؟ یعنی اونهایی هم که از سال 67 زنده ماندند و نرفتند زیر تیغ اعدام دائما شکنجه فیزیکی شدند یعنی دائم اینها را می زدند. توی اصفهان این کار را نکردند ولی توی اوین دائما می زدند. توی اوین از بند در می آوردند و می بردند و به قصد کشت می زدند. دو تا از بچه هایی که توی اوین بودند و یکی دیگر هم که در گوهردشت بود الان سوئدند. آنها برای من اینطور تعریف می کردند . قبلا زندان اصفهان بوده اند و بعد فرستاده بودنشان اوین. دوتاشان را در جریان مسائل سال 64 فرستاده بودند اوین و دیگری را هم سال 63 فرستاده بودند. آنها این چیزها رو برای من تعریف می کردند. مثلا اون دوستمان که گوهردشت بود گفت توی گوهردشت یکسری را با گاز کشته بودند چون گوهردشت زندان جدید بود و تمام سیستمهای تهویه هوا سیستمهای جدید بود. یکسری را از زندان اوین برده بودند به قزل حصار که به اصطلاح درش را بسته بودند و دیوار رویشان خراب کرده بودند. یعنی یکسری را زنده به گور کرده بودند. توی خود سلولهای اوین یک اکیپ را دار زده بودند. خود این رفیق مان را که در اوین بود و 4 نفر دیگر را آورده بودند بسته بودند به میله توی اوین، اعدام مصنوعی کرده بودند.
- یعنی با این توصیف شرایط زندانهایی مثل اصفهان و یا شهرستانها با اوین و زندانهای دیگر تهران دیگر قابل مقایسه نبوده؟
اصلا قابل مقایسه نیست.
- این در خود زندان هم بود که بچه ها بدانند مثلا آنجاها خیلی وحشتناکتره؟
این تجربه ی خود من بود که من وقتی از اوین برگشتم برای مدت 20 روز تا یکماه صبح ها فکر می کردم که هنوز توی زندان اوین هستم. بودن اوین مثل حالت مرگ بود. اگر به کسی می گفتند آقا می بریمت اوین ممکن بود خیلی از کارهایی که زیر شکنجه وحشتناک انجام نمی ده، انجام بده. اوین جایی بود که واقعا وقتی که شما حتی با ماشین از دورش هم رد می شدی وحشت می گرفتت. من وقتی که آزاد شدم یکبار رفتم طرف زندان اوین. اصلا همیشه دلم می خواست آنطرف زندان را ببینم. با ماشین رفتیم و تا آنجا که می توانستیم نزدیک شویم شدیم. با این که می دانستم رفتن از این راه معمولی امن و امان است تمام بدنم می لرزید. دیده بودم مردم می روند بالای تپه های اوین از یک جایی که نگاه کنی دیوارهای اوین و یا حصار دورش پیداست. من وقتی که ایستادم آنجا تا حدود 40 دقیقه 45 دقیقه اصلا از عالم و زمین و هوا پرت بودم. یادم آمد که وقتی پایم را سال 60 گذاشتم توی اوین، اولین چیزی که توی ذهنم ماند، لقدی بود که خورد به صورتم. بدون هیچگونه سئوالی، صبح ساعت 8 بود.
- راستی چطوری منتقل شدی به اوین؟
بعد از این اکثریتی ها مرا در اصفهان شناسایی کردند، مرا فرستادند به تهران برای اینکه ببینند کسی در آنجا مرا می شناسد یا نه. این طرح بازجوهای اصفهان بود. از زندان اصفهان که مرا می خواستند ببرند اوین، یک پاترول آمد که آن را می دیدم. چون چشم مرا باز کردند که بروم پشت ماشینی که از پارکینگ آمد بیرون. دوتا پسر جوان شیک پوش و با صورت سه تیغه تراشیده آمدند مرا گذاشتند پشت پاترول و دستم را به بغل بدنه پاترول دستبند کردند. من عقب پاترول بودم شیشه ها سیاه و هیچی معلوم نبود. 10 صبح حرکت کردیم، 1:30 بعد از ظهر تهران بودیم. ماشین بدون توقف راه را پیمود و من را بردند زندان. تا رسیدیم توی تهران چشم مرا بستند. مرا بردند وارد اوین کردند. دم درب بدون اینکه بپرسند کی هستی؟ چیکاره هستی یک لگد آمد توی صورتم. عین جمله اش این بود: این تخم سگ کیه؟ من فکر می کردم که دارد از من می پرسد اسمت چیه؟ گفتم اسمم اینه، چنان با لگد زد توی سینه ام که من چند لحظه فکر می کردم نفسم دیگر بالا نمی آد. توی راه که من را می بردند فهمیدم که از توی کریدور داشتم رد می شدم. از زیر چشمبند نگاه می کردم می دیدم روی زمین پر از آدم است. از بغل هر کی که رد می شدیم پاسدارها یک لگد یا مشتی به من می زدند، اصلا کار نداشتن که تو چه کاره بودی، یکهو میزدن توی گوش آدم. مرا بردند توی سلول. هیچکس فامیلی کسی را نمی پرسید. وقتی رفتم توی سلول، دیدم اصلا نه جای ایستادن است نه جای نشستن. در سلول که ایستاده بودم پاسداره گفت چشم بندت را بردار. وقتی چشمبند را برداشتم دیدم با لقد زد توی کمرم، من با سر رفتم توی کله یکی دیگر که جلویم بود. او به من گفت امروز نوبت من بود که اینجا بایستم. من نفهمیدم که منظورش چه بود. ولی چهار روز بعد به من گفتند نوبت توست دم درب بایستی. چون درب را که باز می کردند با لقد می زدند توی درب و در سلول به سر آن فردی می خورد که دم در بود.
- می زدند که جایی باز کنند؟
نه درب را می زدند توی سرت. جوری شده بود که این درب باید توی سر همه می خورد.
- نوبتی؟
نوبتی بود. درب را باز می کردند یک دانه نان بربری معمولی می دادند اندازه شصت سانتیمتر که این نان روزمان بود. یک تکه اش مال صبح بود یک تکه مال ظهر و یک تکه مال شب بود. یک تکه کره کوچک هم می دادند با 4 تا خرما. 4 تا خرما با یک دانه از آن کره ها مال صبح بود 4 تا مال ظهر بود 4 تا هم مال شب. اگر یه شب سوپ می دادند دهن ها می سوخت. چون هیچ چیز نبود که باهاش بخوری، قاشق و اینها خبری نبود. توی کاسه می دادند و داغ. یا باید می خوردی یا می آمدند می بردند. دستشویی سه بار می بردند. اگر خودت را خیس هم می کردی بیشتر از سه بار نمی بردندت دستشویی. صبح، ظهر، شب بقول خودشان برای نماز. یک چیزی حدود یک دقیقه و نیم وقت داشتی توی دستشویی باشی. پیشانی همه بالا آمده بود چون با لگد می توی درب فلزی دستشویی که به سر زندانیان می خورد. توی دستشویی هم اگر چشم بندت را برداشته بودی آنقدر تو را می زدند که بالا بیاوری و تمام لباسهایت کثیف شود. همه باید با چشمبند می نشستند.
یک اکیپ حدود 3000 نفر اوین را اداره می کردند. گروه واحد ضربت اطلاعات. اسمشان از سال 60 این بود. اینها اوین را می چرخاندند. بازجوی بازپرسی اینها بودند. بی ریشه ترین، وحشی ترین، و غیر انسانی ترین موجوداتی که شما می توانید توی مملکت پیدا کنید اینها بودند. به هیچ چیزی پایبند نیستند تنها چیزی که قبول ندارند سیستم انسانی است. همه کاری می کنند، از تجاوز، اعدام، دست قطع کردن، پا قطع کردن، شلاق، شکنجه هر جنایتی که شما فکرش را بکنی اینها می کنند. قدرتشان از هر نیروی انتظامی بالاتره. شما را می برند بیرون برای بازجویی، از درب سلول که پایت را می گذاشتی بیرون می زدندت. اصلا هم کار نداشتند که کجایت می خورد، هیچ کاری نداشتند، فقط می زدند تا پشت در. در اتاق بازجویی هم که می زدند و دائم سئوال می کردند و دوباره می زدند. مرا برده بودند اوین که ببینند کسی توی اوین مرا می شناسد یا نه، بخاطر اینکه فلاحتی یعنی همان فرد اکثریتی به بازجوهای اصفهان گفته بود که من رابط تهرانم. من در تهران زندگی نمی کردم. دبیرستان من در اصفهان بود. تهران هیچکس مرا نمی شناخت. من مطمئن بودم کسی مرا شناسایی نمی کند. مرا به تهران که بردند در بازجویی اینطوری بود که بردند توی اتاق و بقصد کشت زدند و می پرسیدند که تو توی تهران کی را می شناسی؟ میگفتم بخدا به پیر به پیغمبر من هیچ کس را نمی شناسم. بعد مرا می نشاندند توی اتاق و آدم می آوردند. دسته دسته می آوردند توی اتاق که تو اینها را می شناسی؟ نه نمی شناسم. من 12 روز اوین بودم دست کم چیزی حدود 160 نفر آدم را آوردند و نشان دادند. بعد مرا پس فرستادند اصفهان. من واقعا شانس آوردم که مرا فرستادند اصفهان. به احتمال زیاد از اصفهان دوباره مرا خواسته بودند والا اگر من در تهران باقی مانده بودم صد در صد اعدام بودم. به سال 61 هم نمی کشید. اوین واقعا شرایط فوق العاده وحشتناکی داشت. من همیشه با بچه ها که صحبت می کنیم می گویم خانم هایی که در ایران زندانی بودند واقعا اسطوره های مقاومت بودند. چون شرایط وحشتناکی که برای مردها توی زندان شما این را برای زنان ضربدر صدش بکنید. برای این که رژیم نه تنها اونها را بعنوان شهروند درجه دو حساب می کرد و آنها را بعنوان کسانی حساب می کرد که هیچ حق و حقوقی ندارند بلکه مدعی بود که چرا اینها که هیچ حق و حقوق ندارند علیه اش ایستاده اند! و مبارزه کرده اند! بدون اغراق بگویم حماسه هایی که اینها در زندان آفریدند تاریخ نمونه اش را ندارد. ما اصفهان کسی را داشتیم به اسم سهیلا مصدقیان فر. 48 ساعت این دختر 17 ساله را بطور مستمر کابل زدند تا جان داد. زیر شکنجه جان باخت.
- از بچه های مجاهد بود؟
از بچه های مجاهدین بود. این که من میگم 48 ساعت، خود بازجوها می گفتند. مثال دیگر خود نامزد من بود.
- اسم او چه بود؟
مینا سهیلی زاده، او را اعدام کردند. خواهرش را هم اعدام کردند. پدر و مادرش را هم در تهران اعدام کردند، برادرش را هم در تهران اعدام کردند. از آن خانواده تنها یک دختر بچه 4 ساله باقی ماند. مینا موقعی که اعدامش کردند، بطوریکه خانمی که با او هم اتاقی بود بعدها به من گفت یک جای سالم توی بدنش نبود. یکی از دوستان دیگرم که خانمی ست که الان در ایران هستند 10 سال اوین بود، یعنی از سال 60 تا 70، اینها یک کلام حرف مودبانه نمی زندند. و همیشه با اینها تحقیرآمیز حرف می زدند. پاسداران زن صد پله بتر از پاسداران مرد بودند. حتی بعضی موقع ها پاسدارهای زن در رفتارشان به مراتب وحشی تر از مردها بودند. حتی نسبت به ما مردها. البته نباید با ما حرف می زدند.
- مگر در زندان پاسدارهای زن را هم می توانستید ببینید؟
در روزهای ملاقات من یعنی در روزهای پنجشنبه، بند زنان هم ملاقات داشت. من به دلیل آنکه خانواده ام از تهران برای دیدن من می آمدند، در روزهای پنجشنبه ملاقات داشتم. چون که آنها نمی توانستند تا در روزهای شنبه به ملاقات من بیایند. بالاخره بعد از مدتها اینور و آنور رفتن و تلاش کردن گذاشتند تا خانواده ام در روزهای پنجشنبه مرا ببینند. اوقات ملاقات من با بند زنان تقریبا همزمان بود. بارها شده بود که پاسداران زن مرا زدند. اینها طبق سیستم اسلامی خودشان حتی حق نداشتند با من حرف بزنند اما هل می دادند فحش می دادند فوق العاده وحشی بودند. پاسداری بود در زندان اصفهان بنام جانثاری. او مسئول بند زنان بود. از این فرد رذل تر در زندان اصفهان وجود نداشت. از نظر اخلاقی شما از این مرد کثیف تر پیدا نمی کردی. با یک تواب ازدواج کرد. آن خانم تواب مسئول دوم بند زنان زندان شد. حال شما ببینید این دو تا چه جنایت هایی که نکردند. شما تواب باشی، با پاسدار هم ازدواج بکنی، بعد مسئول دوم بند هم بشوی. خون همه را کرده بودند توی شیشه. به حد خیلی بالایی توی زندان تجاوز صورت می گرفت. بخصوص توی اوین جوری بود که دخترها هیچ چاره ای نداشتند. دو تا از رفقایم که تهران بودند در اوین، من وقتی آزاد شدم دیدمشان و باهاشان صحبت کردم. چون آدم وقتی خاطرات بقیه را توی زندان می خواند مثل اینست که شما یک متن را می خوانید. ولی این حی و حاضر دارد با شما صحبت می کند. به گفته یکی شان که خوشبختانه الان خارج از کشور در فرانسه است، میگفت به یک مرحله ای رسیده بودیم که می بایستی قبول می کردیم. نمی توانستیم قبول نکنیم. باید تن می دادیم. برای ما تجاوز بود. حالا یکسریشان صیغه می خواندند. ولی در عمل تجاوز بود. حالا با صیغه یا بی صیغه. توی بازجویی ها که تجاوز وحشتناک تر بود. اصلا زندان اصفهان در باغ کاشفی یا کمیته صحرایی یک جایی بود که مرتب به دخترها تجاوز می شد. سال 60 آنها که بهشان تجاوز می شد را زنده نگه نمی داشتند، می کشتند. تا سال 63 هم در زندان اصفهان اگر کسی بهش تجاوز می شد نمی گذاشتند زنده بماند. بعد از سال 63 خط عوض شد. در سیستم بعد از سال 63، اینها دیدند اگر کسی که بهش تجاوز شده زنده بماند و بگوید که به او تجاوز شده ، این کار در دیگران بیشتر ترس و وحشت ایجاد می کند نسبت به کسی که کشته شده. عملا در زندان اصفهان دو مورد بود که سال 65 توی خود زندان دستگرد به دو دختر تجاوز شد که پاسبانها در بهداری بر روی مسئله با پاسدارها درگیر شدند و یکی از پاسبانها راجع به این مسئله شروع کرد به صحبت کردن. چون بهداری زندان اصفهان را دو قسمت کرده بودند و یک قسمت مال دادگاه انقلاب بود برای بندهای انقلاب و یکی هم مال عدای ها بود. دو تا اتاق بزرگ بود مال زنان آن هم تقسیم کرده بودند. در انتهای کریدور بهداری زندان اصفهان دو تا اتاق وجود داشت که مثل حالت انباری بود. این دو تا اتاق یک مدتی مال خود سپاه بود. دنداپزشک مخصوص خود پاسدارهای که می آمد می رفت آنجا. بعد سر یک درگیری که آن اوایل با پاسبانها داشتند، این قضیه رو شد. خیلی درگیر می شدند. برای اینکه اینها می خواستند زندان را اداره کنند، پاسبانها هم زیر بار نمی رفتند و درگیر می شدند. اون اتاق ها را پاسدارها برداشته بودند و توی اون اتاقها به دخترها تجاوز می کردند. بعد از افشاگری پاسبان، او را ظرف 48 ساعت به جرم مواد مخدر محاکمه اش کردند، گفتند مواد مخدر وارد زندان می کند. دو تا هم اعتراف کردند که این سالهاست مواد مخدر وارد زندان می کند. بعد هم کشتندش، ظرف چیزی حدود 48 تا 72 ساعت. زنان در زندان واقعا فشار وحشتناکی روشان بود.
- تعداد زندانیان سیاسی زن در اصفهان چقدر بود؟
سال 60 در یک مرحله ای تا 560 نفر رفت. سال 61 تا حدود 600 تا 700 تا شد. ولی توی زندان اصفهان زنها را راحت تر از مردها آزاد کردند. مثلا تا سال 65 نصف بیشتر کسانی که آزاد شدند زنان بودند، ولی در اصفهان نسبت زندانیان زن نسبت به زندانیان مرد همیشه خیلی کمتر بود.
- مثلا در سال 67 تعدادشان چقدر بود؟
سال 67 سی و پنج نفر زندانی زن داشتیم. فکر می کنم حدودا این تعداد بودند.
- چه تعدادی ماندند؟
18 نفر ماندند
- در فاصله ای که اعدام های دست جمعی تقریبا تمام شد، یعنی حدودا در شهریور و مهر تا بهمن ماه که آزاد شد، در این فاصله وضع زندان چطور بود؟ فشار زیادتر شد یا کمتر؟
در این فاصله بخصوص وقتی ملاقاتها آزاد شد یک جو متناقض وحشتناکی زندان را فرا گرفته بود. یه اکیپ از پاسدارها حالت آدم های جنون گرفته ای را داشتند، مثل افسرهای آشویتس بودند که عذاب وجدان خیلی وحشتناکی گرفته بودند. اینها آدمهایی بودند که دستشان تا مرفق به خون آغشته بود. در آبان و آذر 67 بعضی شان بودند که 7 سال زندانبان زندان اصفهان بودند. تمام کشتارها دست اینها بود. مزدوری بود به نام کاظمی که توی تمام جوخه های اعدام اصفهان حضور داشت. اصلا افتخارش این بود، خودش می گفت. می آمد به بچه هایی که برادرشان اعدام شده بود میگفت من تیر خلاص زدم به برادرت. این عذاب وجدان گرفته بود. اطلاعات هم سیستمش را تغییر داده بود، جو طوری بود که غیر مستقیم اطمینان زنده ماندن را به تو می دادند. ولی در عین حال با رفتار و اشاراتشان نشان می دادند که نه، خیلی هم از این فکرها نکنید. رژیم به این ترتیب جو وحشت و اختناق را آن سال نگه داشت. خود من در 26 بهمن آزاد شدم. در اصفهان برای اولین بار در 23 بهمن 67 اینها آمدند ما را بردند برای بازدید نمایشگاه وزارت اطلاعات توی هتل شاه عباس اصفهان. در آنجا چو انداخته بودند توی خانواده ها که می خواهند عفو بدهند. در تهران قبل از دهه فجر شروع کرده بودند به عفو دادن، و اعلام کردند و توی تلویزیون هم نشان دادند که یکسری را برده اند نمایشگاه وزارت اطلاعات. حالا نمایشگاه وزارت اطلاعات چی بود، سلاحهایی که از بچه های مجاهدین یا از بچه های دیگر گرفته بودند، به اضافه تکه هایی از فیلم مصاحبه های زندان توی ویدئو و عکس «شهدای» وزارت اطلاعات. گفتند عین همین به اصطلاح نمایشگاه را در تهران هم نشان داده اند. وقتی که ما برگشتیم اسمها را خواندند گفتند این اسامی برایشان عفو آمده و روز 26 آزاد می شوند. آن اکیپی که با هم توی زندان بودیم غیر از دو نفر بقیه همه اسمهایشان آمد. اون دو نفر هم بعد آمدند گفتند پرونده هاشان دیر رسیده از وزارت اطلاعات و آماده نیست و آنها را یک هفته بعد آزاد کردند.
- یعنی همه زندانی های دوره سال 67 یا کشته شدند یا آزاد شدند کسی را نگه نداشتند؟
توی اصفهان نه.
- یعنی یا کشته شدند یا آزاد شدند؟
بله من خودم به اضافه 15 نفر دیگر از کسانی بودیم که هفت سال و نیم توی زندان اصفهان بودیم. اون بچه های دیگری که آزاد کردند همه از بچه هایی بودند که بعدا گرفته بودند. یعنی ما 15 نفر بودیم که هفت سال و نیم زندان اصفهان بودیم.
- از این 90 نفری که آزاد شدند؟
بله من خودم به اضافه 15 نفر دیگر از کسانی بودیم که هفت سال و نیم توی زندان اصفهان بودیم. اون بچه های دیگری که آزاد کردند همه از بچه هایی بودند که بعدا گرفته بودند. یعنی ما 15 نفر بودیم که هفت سال و نیم زندان اصفهان بودیم.
از این 90 نفری که آزاد شدند، بقیه همه از بچه هایی بودند که مثلا 63 گرفته بودند یا 64 گرفته بودند یا …
- این 90 نفری که آزاد شدند موقعیتشان چگونه بود؟ چکار کرده بودند که آزاد شدند؟
من خودم یکی از آنهایی بودم که آزاد شدم. من هیچ کار عجیب و غریب و یا کاری که توی اون هفت سال و نیم نباید می کردم نکردم که آزاد شدم. در واقع هیچ کدام از اون 90 نفر که بچه هایی بودند که با من بودند هیچ کار خاصی نکردند. یعنی ما که آزاد شدیم نه بهایی برای آزادی مان دادیم نه کاری کردیم که بخواهند آزادمان کنند.
ما در واقع سوپاپ اطمینان این فشار وحشتناک بودیم. چون بعد از اعدامها درگیری عجیبی بین جناحهای رژیم بود و همه می گفتند که راه حل آزاد کردن این فشار این است که یکسری زندانی سیاسی را آزاد کنیم که جو را آرام کنیم. ما به نظر من به این خاطر آزاد شدیم. اگر فشارهای سیاسی بین المللی و فشارهای داخل ایران نبود ما را ول نمی کردند. فشار سیاسی بین المللی، فعالیتهای افشاگرانه خارج کشور و جوی که در ایران حاکم بود. همیشه این سئوال برای آدمهای بیرون هست که این همه را اعدام کردند پس این بقیه چی شدن؟ توی اصفهان اون فیلتری که اینها گذاشته بودند، این اکیپ از آن فیلتر در آمدند. اما این اکیپی که از آن فیلتر در آمدند هیچ نقشی برای در آمدن از آن فیلتر نداشتند. یعنی اگر شرایطی که برای بچه های مجاهدین گذاشتند برای این 90 تای بچه های بقیه هم می گذاشتند اینها هم قبول نمی کردند. خود من را بردند زیر سئوال، بعد از اینکه اعدامها تمام شده بود و ما می دانستیم که اعدامها متوقف شده، مرا بردند بالا، اطلاعات سپاه گفت 5 تا شرط هست قبول می کنی؟ گفتم من اگر می خواستم هر کدام از این 5 تا شرط را قبول کنم که هفت سال و نیم زندان نبودم. این شرطها از نظر من از نظر انسانی درست نیست و من قبول نمی کنم مرا توی سلول انفرادی. همان سلولی که بچه ها توش بودند چون درب و دیوار را همه نوشته بودند. شب مرا آنجا نگه داشتند و فردا صبح مرا آوردند به بند. ولی شب قبلش که مرا آنجا نگه داشته بودند تمام وسایل مرا از بند آورده بودند. همین بلا را سر چند نفر دیگر هم آوردند. همان لحظه ای که مرا به بند برگرداندند قبل از اینکه وارد بند شوم 5 تا دیگر از بچه ها را هم بردند. اون 5 تا هم همین برایشان پیش آمده بود. خط اطلاعات اصفهان و آن اکیپ که آمدند به زندان اصفهان و آن دادگاههای صحرایی را اجرا کردند توی اصفهان این بود که آنهایی را که فیلتر گذاشته و جدا کرده بودند، وزارت اطلاعات فقط مجاهدین را اعدام کرد.
- یعنی بیشتر مجاهدین بودند که اعدام شدند؟
در اصفهان دقیقا اکثرشان مجاهد بودند. در اعدامهای 67 از مردهای اصفهان دو نفر بیشتر از بچه های چپی نبودند. از میان زنان هم 5 تا 6 تا چپی اعدام کردند. در اصفهان 2 نفر از بچه های مرد اعدامی، چپی بودند یکی قادر جرار بود یکی هم اسفندیار قاسمی . این بچه ها از بچه ای خط دوی اکثریت بودند که حکم نداشتند اینها زیر حکم بودند. اصفهان اون فیلتری که گذاشتند فقط مقصودشان بچه های مجاهدین بود ولی در اوین اینطور نبود. اوین هر کسی به پست شان میخورد می کشتند. در رابطه با این که من در زندان اصفهان زنده ماندم یا دیگر بچه های چپی توی اصفهان زنده ماندند، من دلیل خاصی نمی بینم.
- در خاطراتی که زندانیان بازمانده از کشتار سال 67 نوشته اند و یا کسانی که توی زندان بودند می گویند که قبل از کشتارها تقسیم بندی هایی درست کرده بودند: کسانی که سر موضع هستند و کسانی که سر موضع نیستند. بعد هم شروع کردند به جدا کردن این دو دسته در زندان، این کار در اصفهان هم شد؟
این کار در اصفهان مدتها قبل شد. یعنی زمانی که بند 5 یعنی بند مغضوبین در اصفهان درست شد. سال 65 زندان جدید که درست شد یک بند داشت. من در بند 5 بودم تا زمانی که برگشتم از مرخصی. گفتم من می خواهم برم بند کار. برای اینکه یک جوری می بایست از این بند 5 در می رفتم. من هم گفتم می خوام برم بند کار. اون موقع هنوز حمله مجاهدین اتفاق نیفتاده بود و اونها موافقت کردند که من بروم بند کار. منتهی می گفتند اگر شما بخواهی بروی بند کار باید بروی بند یک. یک مدتی آنجا باشی بعد بروی بند کار. درست این مسئله تلاقی پیدا کرد با زمانی که مجاهدین حمله کردند و تمام سیستم زندان خورد بهم. بند 5 مغضوبین که در اصفهان بهش میگفتند بند مغضوبین و تهران می گفتند بند سر موضع ، اینجوری بود.
- پس در زندان اصفهان، در آن لحظه، این قضیه نبود؟
نه من اگر توی بند 5 بودم قاطی اون بچه ها بودم. من که از بند 5 در اومدم از توی آن که اکیپی که آنها جدا کرده بودند در آمدم بیرون.
- یعنی اون 90 نفری که در زندان اصفهان اعدام شدند اکثرا مال بند مغضوبین بودند؟
45 تاشان مال بند مغضوبین بودند چون بند مغضوبین 60 تا بودند. 15 تاشان قبول کردند و زنده ماندند. 45 تا از بچه هایی که اعدام کردند مال بند مغضوبین بودند. تهران دسته بندیها خیلی متفاوت بود تهران تعداد زیاد بود مرزبندی ها خیلی مشخص بود یعنی شما بقول خودشان یا سر موضعی بودی یا سر موضعی نبودی اونهایی که سر موضع بودند همه اعدام شدند.
- توی این فتوایی که خمینی برای کشتار سال 67 داده، یک هیئت سه نفره تعیین کرده؟
درسته! نیری و اسحاقی و اشراقی.
- در اصفهان نمایندگان این هیئت چه کسانی بودند؟
هیئتی که اصفهان آمد هیچکس اسمشان را نمی دانست. 5 نفر آمدند. آن چیزی که ما می دانیم 3 نفر آخوند بودند و 2 نفر غیر آخوند و این 5 نفر اون دادگاهها را تشکیل دادند. اون اکیپی که خمینی فتوی داد یکی شان خود اردبیلی بود که جزو اون گروه بود و رئیس قوه قضاییه بود. او تقاضای اعلام فتوی کرد. برای خودش آمد توی تلویزیون و توی آبان 67 رسما اعلام کرد و گفت توی زندان اوین اعتصاب غذا کردند شورش کردند زندان را آتش زدند و قصد کشتن پاسداران ما را داشتند و من شخصا در مورد این حرکت ضد انقلاب از امام فتوی گرفتم. گروهی که فرستادند شهرستانها از همان نمایندگان گروه خودشان بود. کسانی که تویش بودند نماینده وزارت اطلاعات بود، نماینده دادگاه انقلاب بود، نماینده سازمان زندان های کشور بود، در واقع اینها بودند.
- این هیئت تمام زندانی ها رو توی اصفهان دید؟ با همه صحبت کرد؟
نه! این هیئت که برای سال 67 آمد، فقط با بچه هایی که فیلتر شده بودند که اعدام شوند حرف زد به اضافه چند نفر دیگر که در واقع جنبه ترساندن داشت، ولی با همه زندانی ها، نه! با همه زندانی ها صحبت نکردند. شما این هیئت را نمی دید. خود مرا که بردند با اینها حرف بزنم چشم بند زده بودند و بعد وارد اتاقم کرده بودند. موقع بلند سه نفری را که دیدم سه تا آخوند بودند. هیچ کس اینها را چشم باز ندیده حتی بچه هایی هم که برده بودند برای محاکمه صحرایی چشم بسته برده بودند. این اکیپی که برای اعدام آمده بودند حداقل توی اصفهان من می دانم هیچکس اینها را به چشم ندید.
- سئوالاتی که از بچه ها می کردند چی بود؟
سئوالاتی که از من می کردند پرسید چند ساله زندانی؟ موضع ات را قبول داری یا نداری؟ گروه ات را قبول داری یا نداری؟ حاضری بیای نماز جمعه؟ حاضری جاسوسی شان را بکنی؟ تواب بشی و در جوخه اعدام شرکت کنی؟
آن چیزی که ما بعدا دستگریمان شد این بود که دادگاهها فوق العاده سریع انجام می شد یعنی حالت آره یا نه بود. قبول داری یا نداری، دادگاه خود من 10 دقیقه بیشتر طول نکشید.
- آنقدر تعداد زیاد بوده که وقت نداشتند؟
آمده بودند که درو کنند. توی اصفهان همان موقع که اسم می خواندند و می بردند آمدند توی بند یک اسامی را خواندند. این این این و بعد هم اسبابشان را جمع کردند و بردند. اینطوری بود.
- اینطور که شما می گویید در اصفهان اکثر کسانی که اعدام شدند از وابستگان مجاهدین بودند، بجز 2 نفر؟
دو نفر از مردها، اما در بند زنان 5 نفر از بچه های چپی بودند و بقیه همه مجاهد بودند. از بند مردها 2 تا چپی بیشتر نبود. آن اکیپی را که از بیرون گرفته بودند چپی توشان بودند، بیشتر هم بودند ولی از اکیپ زندان اکثر مجاهد بودند.
- جدا از اطلاعات زندان، آیا این هیئت ها مثلا در تصمیم گیریشان که چه کسی را بکشیم و چه کسی را نکشیم، معیار دیگری نداشتند؟ مثلا معیار اکثریت. چون منتظری یک بحثی دارد که شرط را بگذاریم بر اکثریت و توافق همگی، نه سلیقه؟
توی اصفهان آن شرایطی که برای زندانیان گذاشته بودند و اکثریت هم می گفتند نه، این کار را برای هیئت می کرد. اینطور نبود که این اکیپ برای کشتن هر فرد رأی بگیرند که کی موافق است کی مخالف. آن شرایطی که گذاشته بودند اگر قبول می کردی با تو کاری نداشتند اگر شرایط را قبول نمی کردی اعدام بودی. این اکیپ آمده بودند که اعدام کنند. اون شرایط را قبول نمی کردی اعدام بودی. این حرفها زرنگی منتظری است که اینجا دارند استفاده می کنند. این بحث اصلا نبود، توی اوین که این بحث اصلا نبوده. آن اکیپی که رفتند توی اوین و دستور کشتار می دادند در واقع اون اکیپ رفته بودند که بکشند، نرفته بودند بحث کنند. یه وقت هست که دنبال این هستند که ما کی را باید بکشیم، اصفهان که آمدند اصلا برخوردشان این شکلی بود مثلا وقتی مرا بردند من می دانستم اعدامها متوقف شده ولی تضمینی نبود اون موقع که مرا گذاشتند توی انفرادی گفتم تمام شد. اصلا همه اش ده دقیقه طول کشید. این را قبول داری؟ نه، این را قبول داری؟ نه، چرا این را قبول نداری؟ و بعد هم خب تمام شد.
- ولی بر مبنای صحبت های تو در اصفهان یک کسانی هم گفتند این کارها را نمی کنیم و نکشتنشان؟
درسته، این تجربه ی شخصی من است. یکسری واقعیت ها اتفاق افتاد و اینها یک شرایطی ارائه دادند. من این را می دانم که 15 نفر بودند که گفتند باشد. دوتاشان را اطمینان صد در صد بهشان دارم که گفتند ما پس از قبول شرایط هیچ کاری نکردیم. فقط قبول کردیم و عذاب وجدان هم داشت می کشتشان. این را هم خاطرنشان کنم که اینها دائما عصبانی بودند ولی اینها واقعیت بود. در اصفهان 15 نفر گفتند ما شرایط را قبول می کنیم و اعدامشان نکردند و ولشان کردند. در اوین احتمال دارد خیلی ها اون شرایط را قبول کرده باشند. توی اوین هم شرایط به همین شکل بود. حالا با یک تفاصیل دیگر، ولی اصل قضیه این بوده که شما این شرائط را قبول کنید. حالا من شخصا نمی دانم بعد از قبول شرائط چی شده. آن بچه هایی که توی اوین بودند و من باشان حرف زدم هم معتقد بودند بعضی ها توی اوین شرایط را قبول کردند ولی همین بچه ها کسانی که قبول کرده بودند را ندیدند. دوستان من گفتند که ما با کسانی که شرایط را قبول کرده بودند یا ما دیدیم حرف نزیدم تا ببینیم قبول کرده اند یا نه و یا کاری انجام داده اند یا نه. ولی من توی اصفهان آن 15 تا را به چشم خودم دیدم.
- مسئله این بود که اینها باید خرد شوند!
توی کل سیستم زندانهای ایران این بود که شما را می شکنند اگر ماندی که ماندی. اگر رفتی بیرون و دوباره یک کاری کردی اونوقت تو را میگیرند.
- در تهران تا جایی که من اطلاع دارم یک عده را بردند نماز جمع یا تظاهرات که شعار می دادند علیه سازمانهای سیاسی، در اصفهان از این خبرها نبود؟
نه توی اصفهان تا جایی که من بودم یک دوره اوایل 60 می بردند نماز جمعه. می آمدند انتخاب می کردند. نمی پرسیدند که کی میخواهد بیاید کی نمی خواهد. از همان تواب های خودشان می بردند و یک قسمتی از نماز جمعه می نشاندنشان با حفاض و نگهبان و بعد هم از بلندگو اعلام می کردند که جمعی از توابین زندان اصفهان آمده اند. بعضی وقتها هم یکی از توابین می رفت بالا، دو خط سه خط یک چیزی می خواند. ولی در جریان همین کار سه چهار نفر از نماز جمعه فرار کردند و آنها هم دیگه کسی را نبردند. تظاهرات، نه! نمی بردند. برای تشییع جنازه شهدای جنگ هم یکسری از توابین را می بردند ولی خیلی معدود، مثلا 10 یا 15 نفر از توابان دو آتشه زندان بودند که اینها را می بردند.
- چند در صد از زندانیان اصفهان را میشه گفت که تواب بودند؟
اصفهان با تجربه من چیزی حدود 5 یا 6 هزار در این مدت آمدند و رفتند که اگر بخواهم به صورت درصدی بگویم یه موقعی توی بند 1 سال 60 تا 63 که خیلی فشار زیاد بود توی بند ما که بند مغضوبین بود، 3 تا تواب داشتیم. تواب شناخته شده که می دانستیم جاسوس اند. ولی بند 2 اگر می گفتند بروید آنجا ما حاضر بودیم بمیریم ولی نرویم، چون چیزی حدود 20 تا 30 تا تواب داشت. این تعداد در طی سال 61 تا 63 فرق کرد. بعدا شکل بندها نیز تغییر کرد. کلا من درصد توابان زندان اصفهان را چیزی حدود 10 تا 15 تا درصد می دیدم.
- آیا مجاهدین خط توبه را آوردند توی زندان اصفهان؟
با تجربه ای که من داشتم نه. توی اصفهان مجاهدین خط توبه نداشتند، ممکن است در تهران داشتند ولی در اصفهان نه. توی زندان اصفهان مقاوم ترین بچه تا حدودی نسبت به بچه های دیگر همین بچه های مجاهدین بودند. حالا بخاطر این شرایط خاص شهر بود، به خاطر چه شرایطی بود، نمی دانم. ولی اون شرایط توبه را اصهفان نداشت.
- اصولا در زندان اصفهان تواب چه مفهومی را داشت؟ کسی که مثلا نماز میخواند تواب بود؟ یا کسی که جاسوسی می کرد؟
در زندان اصفهان یه اصل داشتیم، به کسی که جاسوسی نمی کرد، تواب نمی گفتیم. برای تواب در زندان اصفهان کسی بود که جاسوس باشد. به یکسری از بچه های که بریده بودند و یا بعضی از بچه ها که داخل کارهای تشکیلاتی زندان نمی شدند تواب نمی گفتیم.
- منظور از مسائل تشکیلاتی، مسائل داخل زندان است؟
نه تشکیلات به آن شکل. تشکیلات مطالعاتی و سیاسی نبود. ما حق همچون کارهایی را نداشتیم. اصلا نمی شد. اما سیستم روابط انسانی که توی زندان بود را تشکیلات خودمان می دانستیم. ما بچه هایی داشتیم که می رفتند با واحد فرهنگی کار می کردند، مثلا شعار می نوشتند روی درب و دیوار ولی جاسوس نبودند. ما اینها را از جمع طرد نمی کردیم. تهران فرق می کرد. ولی در اصفهان طرد نمی کردیم. ولی در همه کاری هم راهشان نمی دادیم. چون نمی دانستیم. تز ما این بود که اگر کسی ابتدا رفت با اینها و وارد کار شد، انتهایش جاسوسی بود. خیلی دل و جرأت و استحکام می خواست که تو به آن آخر نرسی. بهمین خاطر نمی گذاشتیم قاطی ما بشوند، ولی اون کسی که جاسوس بود ما بهش می گفتیم تواب.
- اصولا در زندان این کلمه تواب رایج بود؟
آره، تواب را خودشان راه انداختند. خود رژیم راه انداخت. از همان اوائل 60 راه انداخت و مبتکرش هم گروه لاجوردی بود. اونها این بساط رو راه انداختند. توی اصفهان هم مثل بقیه زندانها چون سیستم این مسئله را راه انداخته بود می آمدند می گفتند می خواهی تواب بشی؟ جاسوسی برای ما بکنی؟ با ما همکاری کنی؟ این کار و آن کار را برایت می کنیم. میگذاریم درس بخوانی و امتحان بدهی و اینها.
- برای چپی ها نماز خواند چطوری بود؟
اصفهان به خاطر شرایط مذهبی که شهر داشت سال 60 نماز خواندن را اجبار نکردند. یعنی نگفتند اجبار است. ولی بخاطر شرایط وحشتناکی که بدلیل ترس از اعدام بود خیلی نماز خواندند. خود هم نماز خواندم بخاطر ترس و وحشتی که از اعدام بود. ان سال 60 نمی شد شما بگی من نماز نمی خوانم. اگر نمی خواندی بلافاصله جدایت می کردند و رفته بودی توی خط اینکه اعدام شوی. ولی هیچوقت هم نیامدند توی زندان اصفهان بگویند نماز خواندن اجباریست. صبح صدای ضبط را بلند می کردند گوش فلک را کر می کرد. مجبورت می کردند که بیدار شوی. سال 60 من خود بخاطر ترس از اعدام تا زمانیکه حکم ابد را نگرفته بودم نماز می خواندم. حکم را که گرفتم دیگر نماز نخواندم. همیشه هم در همه جا زیر فشار بودم. جزو مغضوبین بودم و هر فشاری بود روی من هم بود ولی توی اوین اگر نماز نمی خواندی بندت را جدا می کردند. ولی توی اصفهان بخاطر دید مذهبی شدیدی که داشتند مجبورت نمی کردند و زورت نمی کردند که نماز بخوانی ولی شرایطی درست کردند در سال 60 که از ترس می خواندیم.
- یعنی زندانیان را مرعوب کرده بودند و آنها هم نماز می خواندند؟
بله ! ولی من خودم از بهمن سال 60 که حکم را گرفتم دیگر نماز نمی خواندم هر وقت هم می گفتند چرا نماز نمی خوانی نمی گفتم خدا را قبول ندارم اگر می گفتی خدا را قبول ندارم کشته بودندت، می آمدند به کنایه می گفتند یا مستقیم، می گفتم به نیت تو بخوانم؟ می گفت نه نه به نیت من نخوان. برای اینکه فوق العاده جو شهر مذهبی بود. ولی مثلا در شیراز اینطور نبود. در سال 60 تا 63 اگر نماز نمی خواندی دنبالت تی می کشیدند و اگر می دانستند کمونیستی و نماز نمی خوانی دست به چیزی می زدی، آن را آب می کشیدند. یا اگر قدم می زدی توی بند توابهای شیراز با تی و گونی دنبالت بودند که تی بکشند. یکی از رفقا را که از زندان شیراز به اصفهان آوردند اینها را تعریف می کرد. در زندان عادل آباد اگر کسی نماز نمی خواند پشت سرش تی می کشیدند. یا اگه دست به چیزی می گذاشت آب می کشیدند. وقتی آمد زندان اصفهان باور نمی کرد که یه اکیپ از بچه ها نماز نمی خوانند. می گفت یعنی کار ندارند؟ گفتم نه کاری ندارند. ولی تمام این مدت بچه هایی که نماز نمی خواندند جزو بچه هایی بودند که هیچ امکاناتی بهشان نمی دادند. یعنی اینجوری بر علیه ات اقدام می کردند. ملاقات حضوری بود، بهت نمی دادند. همیشه اگر قرار بود یک جایی یک چیزی را کم بگذارند، اسمت اسم اول بود. اسم من برای مدت هفت سال و نیم برای هر کار فشار و وحشی بازی که بود اسم اول بود. تنها زمانی که آمدند اسم مرا برای کاری غیر از فشار و شکنجه خواندند، موقعی بود که می خواستند آزادم کنند. و تمامش به خاطر این بود که نماز نمی خواندم. یعنی یکی از دلایل عمده این فشارها نماز نخواندنم بود. نماز نمی خواندم.
- استدلالت چی بود وقتی نماز نمی خواندی؟
من استدلالم این بود که تا می گفتند چرا نماز نمی خوانی می گفتند خدا را قبول داری؟ می گفتم آری. میگفتند محمد را قبول داری؟ میگفتم آری. می گفتند پس چرا نماز نمی خوانی میگفتم ببین اگر دوست داری من به نیت تو نماز بخوانم؟ تعداد بچه های چپی که مستقیما برای نماز تحت فشار نبودند یک چیزی حدود بیست نفر بود. نماز نمی خواندیم. اون بقیه هم که نماز می خواندند یک در میان می خواندند. مثلا صبح ها نمی خواندند. صبح ها با اینکه همه را بیدار می کردند، همه بیدار می شدند، نمی توانستی بخوابی، یک گردن کلفتی را آنجا گذاشته بودند که صدای اذان و سلام و صلواتش گوش فلک را کر می کرد. یه مدتی همه بچه های توی زندان اصفهان و مجمله بچه های چپی سال 60 اکثرا تا آنجا که من اطلاع دارم نماز می خواندند. چون سال 60 مرگ و زندگی بود. اگر نمی خواندی کشته بودندت. حتی یادم هست بچه هایی که بچه های قدیمی بودند، بچه های بالای تشکیلات بودند و بعدا دستگیر شدند اونها حتی به بقیه اصرار می کردند که بخوانید. چون شوخی نبود سال 60 می کشتند. خیلی راحت می کشتند. اصفهان شرایطش با تهران خیلی فرق می کرد. اصفهان اگر مستقیما بهشان میگفتی که من سرموضعم اعدامت می کردند. یا اوائل 61 اگر مسائل و شواهد کتبی یک جوری نشان می داد که عقایدت را قبول داری، رفته بودی. توی هیچ وهله ای نمی شد بگویی که خدا و پیغمبر را قبول نداری. یا کوچکترین حرکتی که نشان بدهد چپی هستی اگر می کردی، می کشتند. هیچ شوخی ای هم در کار نبود همه هم می دانستند.
یکی از رفقا بود بنام جعفر. داشت یک عکس نقاشی می کرد، عکس چه گوارا. سال 1364 بود، بهمن ماه. شبها پنهانی توی تختش عکس می کشید، عکس چه گوارا را می کشید. یه توابی دیده بودش، لوش داد، آمدند سراغش یک شب ساعت 1 از تخت کشیدندش پائین. نقاشی را از جایی که توی دیوار سوراخ کرده بود در آوردند. یک هفته انفرادی بود بعد از یکهفته بردنش دادگاه حکم اعدامش را صادر کردند. بعد عکس را بردند.
- مال چه گروهی بود؟
بچه های رزمندگان بود. در سال 60 در اصفهان اگر کوچکترین نشانه ای از چپی بودن تو می دیدند، می کشتند. تعارف اصلا نداشتند. بهمین خاطر حتی بچه های چپی که نماز نمی خواندیم اگر شرایط سخت می شد می خواندیم. من خواندم ولی وقتی سال 63 مرا بردند کمیته صحرایی خواندم. می دانستم آنجا جای شوخی نیست. می دانستم که اگر الان که توی انفرادی ام نماز نخوانم صد در صد مرا می کشند. اگه زیر ضربه بودی باید می خواندی. اگر زیر ضربه نبودی می شد یک جورهایی از زیر آن کار فرار کرد. اونها متوجه می شدند ولی عکس العمل نشان نمی دادند. چون اگر می خواستند آن کار را نکنند باید یک سری را دستجمعی اعدام می کردند. آنهم در زمانی که شرایطش برای اعدام مناسب نبود. آنوقت اصفهان هم یک جایی بود که همه هم را می شناختند. مثلا معاون اطلاعاتی زندان، توی دبیرستان هم کلاس من بود. من جد و آبادش را می شناختم. پاسداری که توی زندان دم درب می ایستاد همسایه شما بود. مثل تهران نبود که کسی کسی را نشناسد. شهرستان بود و در اصفهان جو اداره زندانش یک جو مذهبی بود که سیستمش این بود که مثلا می گفتند لااکراه فی الدین. ولی لااکراه فی الدین اگر می رفتی زیر بازجویی یا می رفتی دادستانی یا کمیته صحرایی، باغ کاشفی، یا انفرادی زندان شهربانی، اونجا دیگر لااکراه فی الدین معنی نداشت.
- باید حتما میگفتی من میخوانم؟
نه باید میخواندی. توی بند جمعی عکس العملی نشان نمی دادند ولی توی بند انفرادی پدر در می آوردند.
- سالهایی که در زندان بودی هم مقاومتها را دیدی و هم ضعف ها رو و این خیلی طبیعیه که در یک جنبش مردمی زندانها اینطور باشند. الان توی خارج از کشور یک عده با این استدلال که پوست و گوشت و … ست و در نتیجه زیر شکنجه نمیشه مقاومت کرد، یکسری از اون ضعف ها رو توجیه می کنند. نظرت چیه؟ بالاخره چه فرقی هست بین آنها که در زندان مقاومت می کردند و اونهایی که تواب می شدند. آیا ما می توانیم بگوئیم پوسته و گوشته و شلاقه و کاریش نمیشود کرد؟ در اونجا چه جوری به این مسئله نگاه می کردید؟
ما مرزبندی مان مشخص بود. زیر شکنجه اطلاعات دادن را هیچوقت علیه کسی استفاده نمی کردیم. برای اینکه می دیدیم شکنجه چقدر وحشیانه است و هیچ حد و مرزی نداشت. یعنی اینکه اگر شما فکر کنید یکی را 48 ساعت می زدند و بعد ولش می کردند اصلا اینطور نبود. یک موقع بود 52 ساعت یکی را می زدند. چون وحشی گری رژیم بی حد و حصر است. شما یک وقتی با یک رژیمی طرف هستید که وحشی گری اش بالاخره یکسری چارچوبها دارد. در جمهوری اسلامی این وحشی گری بی چارچوب است. شما نمی توانی تصور کنی که یک نفر را که زدی و داره خون از دماغ و گوش و صورتش می آید بعدا آب جوش بریزی روی پایش! یا کسی مثل سیف الله سادات ساسانی که یک جای سالمی توی بدنش نبود. پشتش جای سیگار بود. خودش یادش بخیر میگفت دست به جا سیگاری نزن. پشتش را میگفت. وحشی گیری هیچ حدی نداشت. اما وقتی که از زیر فشار شکنجه در می آمدیم، محک اصلی مقاومت اونجا بود. اون کسی که برای ملاقات حضوری، یا برای دو تا پیراهن بیشتر، یا یک جفت جوراب بیشتر، برای ده دقیقه ملاقات حضوری یا مثلا داشتن دو تا ملافه دو تا پتو یا اینکه ببرندش بندی که هواخوری اش 5 متر بزرگتره، حاضر بود بیاید بشیند اطلاعات بدهد، البته اطلاعاتی هم به آن صورت نبود، حاضر بود به پاسدارهای بگوید مثلا پریشب که توی اتاق نشسته بودیم حرف می زدیم به اخبار می خندیدیم! و یا ما با اون فرد مرزبندی داشتیم. الان هم با آن فرد مرزبندی داریم. من هیچ کس را محکوم نمیکنم که این مقاوم نبود و یا نتوانست زندانی بکشد. اما تا زمانی محکومش نمی کنم که زیر شکنجه بوده باشد. اون آسایش نبوده را که با هم تقسیم می کردیم، ما یک اصول انسانی داشتیم. ما از کسی نمی خواستیم قهرمان باشد. بلند شود شعار بدهد چون می می دانستیم می کشندش. یک چیزی که زندان ایران ثابت کرد این بود که فعالان سیاسی داخل زندان یک دوره ای در سال 60 اینجور بود که یکسری خیلی بطور مستقیم با رژیم در افتادند، ایستادند و شعار دادند و اعدام شدند. من می شناختم کسی را که توی خود دادگاه بلند شد و گفت اگر به من تفنگ بدهنید تک تکتان را می کشم، بیژن مجنون. شدت کشتار به زندانیان نشان داد که شما با این رژیم نمی توانی اینطور طرف شوی، می کشندت و برایش مهم نیست چند نفر را. ما دیده بودیم شرایط را و می گفتیم انتظار نداریم کسی قهرمان شود. در زندان، ما مخالف این بودیم اگر کسی می آمد که خیلی توپش پر بود و یا آتشش تند بود به اصطلاح با پای چپ بالا می رفت و با پای راست پائین می آمد. البته می دانستیم می کشندش و می دانستیم که رژیم در سال 60 به ما ثابت کرده بود که در کشتن برایش مهم نیست چند تا. مهم چه سن و سالی دارد. مهم نیست کی را می کشت. من در رابطه با این تز که بالاخره گوشت و استخوان است دیگه! آره، گوشت و استخوان است تا زمانی که بازجویی است. ولی وقتی که بازجویی تمام شد و حکم را دادند، یا به رفیق من که حکم دادند 5 سال زندانی داره، برویم همان چیزی که توی ذهن من است را با هم قسمت کنیم دیگه لازم نیست من جاسوسی کنم علیه او آنهم به این دلیل که یک متکا زیادتر یا یک روبالشی تمیزتر داشته باشم. واقعا حد امتیازات این حد بود. بخاطر این است که اینقدر بچه هایی که توی زندان بودند از تواب ها متنفرند. من الان که اینجا صحبت می کنم وقتی که فکر یک آدمی مثل علی قره ضیاءالدین را بهیچوجه نمی توانم تحمل کنم که او چون نمی توانست شکنجه را تحمل کند این کارها را کرده است. هیچکس علی را مجبور نکرده بود که بعد از اینکه حکمش را بهش دادند تواب بشود. هیچکس او را مجبور نکرده بود بیاد پیرهن های مرا بشمرد که من چند تا پیرهن دارم. آیا من پیرهنم را به کس دیگری قرض داده ام یا نه. این فرد خائنی که من میگم تعداد شورت و پیراهن آدم ها را هم می دانست. اگر این پیراهن آبی که من می پوشیدم تن شما می دید فردا جلوت را می گرفت و می گفت این را از کجا آوردی؟ برای اینکه یک رابطه انسانی بود توی زندان که مقاومت را شکل می داد. اینکه زندانی های سیاسی توی زندان مقابل رژیم ایستادند، این رابطه های انسانی بود که مقاومت را شکل داد در زندان. کسانی که می خواستند این رابطه انسانی را از بین ببرند اینها می شدند تواب و درست همسو با رژیم کار می کردند. متنفر بودند از بچه هایی که باشان همکار نیستند یا باشان هیچگونه ارتباطی نداشتند. انزجارشان را حتی با اینکه بیایند با تو دست به یقه هم بشوند نشان می دادند. در مورد کتابهای داخل زندان هم ما کتاب که اونجوری به دستمان نمی رسید. تنها کتابهایی که خودشان اجازه می دادند می آمد. اگر می دیدند توابها که کتاب به فرض توحید مطهری را خیلی دست به دست می کردند، می گفتند آها کتاب توحید مطهری یه چیزی توی این کتاب اینها دارند پیدا می کنند. بعد تواب ها می رفتند نگاه می کردند که کدام صفحه را شما علامت گذاشته ای، باز می کردند. خب طرف یک موقعی هم دید سیاسی داشته به قضایا، کتاب را باز می کرد می دید مثلا ماتریالیسم دیالکتیک است. پس می گفت این آقا که چپی است داره به این ترتیب اطلاعات ایدئولوژیکش را زیاد می کند. یک ابله پاسدار که نمی توانست این تجزیه و تحلیل را بکنه. اینه که توابها مردودند. تواب هایی که برای رژیم تجزیه و تحلیل سیاسی می کردند آنها قابل بخشش نیستند. توابی که می آمد نگاه می کرد که شما چه صفحه کتاب را خوانده ای هیچ چیز هم در مقابلش بدست نمی آورد. اسکندر مقدونی یک مثال جالبی داره میگه اگر میخوای یک عده رو تحت کنترل خودت در بیاری از توشون آدمایی را پیدا کن و
وادارشان برایت جاسوسی کنند علیه بقیه اکیپ. این اکیپ می شوند حافظ منافع تو در مقابل آنها و تو هیچ وقت منافعت را از دست نمی دهی. دقیقا کاری که رژیم می کرد. تواب درست می کرد گذاشت توی بند. بند را میداد دست توابین می گفت اداره کن. توابه پاسدارها را عوض می کرد. همین آقای قره ضیاءالدین تواب حرفش این بود که من نماینده دادستانی ام توی زندان! ایشان زندانی و تواب و اینها نبود، نماینده دادستانی بود. ایشون در زندان پاسدار عوض می کرد و پاسدار می فرستاد کردستان. اگر این پاسدار یکذره رابطه انسانی با زندانیها داشت و یا یک مقدار با آنها گرم می گرفت و یه ذره خوب بود، عوضش می کرد. او بود که تعیین می کرد که کی ملافه داشته باشد و کی ملافه نداشته باشد. یکسری که اینور خیلی باصطلاح جوش توابها رو می زنند، یک مرزهایی رو قاطی می کنن. هیچ زندانی سیاسی مستقل و صادقی هیچ کسی را بعنوان اینکه زیر شکنجه اطلاعات داده محکوم نمی کند. من هیچوقت بخودم اجازه نمی دم که حتی کسانی را که من را لو داده اند، مثل رسول فلاحتی، من هیچوقت بهش توهین نکردم. این بحثی که من در اینجا میگم هیچ ربطی به این قضیه مقاومت توی زندان نداره. مقاومت ما تا یه اندازه خیلی زیادی در اطلاعات ندادن به رژیم بود، خیلی از بچه ها بودن مقاوم بودند و شکنجه هم شدند یک اطلاعات هم ندادن، ولی تعداشون کم بود. تو اصفهان تجربه شخصی من، شاید بگم تو این مدت هفت سال و نیم که زندان اونجا بودم، اگر بخوام بشمارم بیشتر از 20 تا نبودن که زیر شکنجه هیچ اطلاعاتی ندادن. یکیشون علی جان پناهی بود. 5 تا برادر بودن 5 تاشون رو اعدام کردن. هوادار مجاهدین بودن. علی جان پناهی برادر بزرگه بود کشتی گیر بود، معلم ورزش بود. وقتی که جنازه اش رو تحویل خونواده اش داده بودن، پا نداشت. درست پائین پاش قطع بود. یکی از برادرها، خداداد بود از بچه های واحد معلمین مجاهدین بود. یک کلام حرف نزد هیچ اطلاعاتی نداد. این یکیشون بود، از اون بچه هایی که معروف بودن. یه برادر دیگه اش هم علی خاص بود. اونم خیلی شکنجه شده بود. یکیشان سیف الله بود. هیچی نگفت. فقط اسمش را گفت و آدرس خانه اش رو داد. با اینکه همه چیز رو داشتن. علی قره ضیاءالدین همه اطلاعات رو داده بهشون. یه جاسازی بود که خود این فرد داده بود برای اسلحه.
- آیا در میان زندانیان این تیپ ها از یک شخصیت ویژه ای برخوردار بودند؟ به عنوان کسانی که واقعا مهر بر لبشون زدن و حرف نزدن؟
تمام این دوستان، این رفقا و زندانیان دیگری که شهید شدن، این اکیپی که زیر شکنجه شهید شدن واقعا حماسه بودن. وقتی که ما می نشستیم حرف میزدیم خاطرات مون از بازجویی هامون رو برای هم می گفتیم این بچه ها همیشه مطرحند، همه تو زندان اصفهان علی جان پناهی رو می شناسن. همه علی خاص رو می شناسن، همه سیف الله رو می شناسن، همه خداداد رو می شناسن. یعنی به همه کسانی که تو زندان اصفهان بودن سالهای 60 اگر بگی علی جان پناهی رو می شناسی یا علی خاص پناهی و یا سیف الله سادات رو می شناسی؟ خدا خواست رو می شناسی؟ اگه توی زندان اصفهان بودن اکثرا اونها رو می شناسن. اینها حماسه هایی بودن که هیچ وقت فراموش نمی شن. بعضی ها تو خارج کشور فکر کردن اینا داستانه. اینها اسطوره های تاریخی ان. به نظر من اینها یکسری شون اسطوره های تاریخی هستن ولی نه به شکل اسطوره ای که داستان بوده و واقعیت نداشته. اینها گوشت و پوست و استخوان و انسانهایی بودن که واقعیت داشتن، زندگی داشتن، زندگی شون رو رژیم گرفته. این سبک بیاد ماندنی اسطوره هاست. ولی واقعیت قضیه این بود که تعداد اینها خیلی کم بود ولی شخصیت های خاص خودشون رو داشتن. من و سیف الله با هم توی یک سلول بودیم. من نمی توانستم راه برم ولی اون وضعش از من صد پله بدتر بود. ولی سیف الله همیشه، همیشه اون بود که به من آب میداد. هیچ وقت تو هیچ لحظه ای نگذاشت که من یک کاری براش بکنم، و با اینکه وضع جفتمون یک جوری بود که نمی تونستیم کار خاصی برای هم بکنیم. یه سری خصوصیاتی بودن که واقعا نمی دونم، ما نداشتیم. ما دوست مبارزی داشتیم بنام علیرضا اسلامیه که از بچه های آرمان بود، آخوند بود. تقریبا در رده حجت الاسلامی بود. اینقدر اینو زدن زیر شکنجه که مثلا وقتی 4 متر 5 متر 6 متر رو که می خواست از روی تختش بلند شه بره دست شوئی بند، یک چیزی حدود 20 دقیقه 25 دقیقه طول می کشید. با اینکه آخوند بود، هیچ حرف نزد. هیچ اطلاعاتی هم نداد. فقط آیه و قرآن می خواند. می زدندش آیه قرآن می خوند. حالا فکر کیند اینها یه نمونه از آدمای اینجوری بودن. جنبش یک جنبش توده ای بود. رفیق خود من، بیژن. 6 تا چاقو تو خونه بهش زدن. از تو خونه تا توی سپاه اصفهان سرود انترناسیونال خوند. همه تو سپاه اصفهان می شاختنش. تنها کسی بود که تابستون سال 60 در وسط سپاه اصفهان شعار «مرگ بر خمینی» گفته بود. آش و لاش ترین وضعیت رو داشت که بردنش. تا 5 سال به خانواده اش محل قبر او را نگفتند. پسر بزرگ خونه بود. بعضی از بچه های مجاهدین هم بودن که اوها هم خیلی بچه های خوبی بودن. یک خط بخصوص باید کشید بین بچه های مجاهدین که توی سالهای 60 هوادار مجاهدین بودن و در تشکیلات مجاهدین بودن با بچه هایی که الان در تشکیلات مجاهدین هستن. اون کسانی که من باهاشون در زندان بودم و تجاربی که من باهاشون داشتم، تو زندان اصفهان یکی از مقاوم ترین بچه ها بودن. یعنی به جرأت می تونم بگم که تعدادشون از بچه های دیگه بیشتر بود. البته اونها در کل هم تعداد بیشتری بودن. تواب هم توشون داشتن. توابهای خیلی ناجوری هم بودن. مثل همونی که اسمش رو بردم یعنی علی قره ضیاء الدین.
- رابطه شما در زندان با بچه های مذهبی چطور بود. هیچ خط کشی وجود داشت؟
تو زندان اصفهان بچه های مجاهدین خیلی با بچه های چپ قاطی نمی شدن. یعنی عمدتا تشکیلات خودشون رو داشتن. اما گروه دیگه ای هم بودن تو زندان مثل پیکار که به هیچ وجه حاضر نبودن با بچه های دیگه چپی هیچگونه مراوده ای داشته باشن. خودشون بودن. بقیه گروههای چپ مثلا بچه هایی با پیشینه مارکسیست- لنینیستی به هم نزدیکتر بودن. مثلا بچه های چریکها، اقلیت، و تا اندازه ای هم بچه های راه کارگر. سهند یه گروهی بود که مستقل برای خودش بود.
- در همون زندان مثل پیکار؟
بله و متأسفانه تجربه بچه های سهند اصفهان، من جای دیگر رو نمی دونم، فوق العاده تجربه بدی بود. و بسیار بسیار حرکات سیاسی اونها ناهنجار بود که این حرکات سیاسی ناهنجار منجر به قدرت گرفتن رژیم شد. اکثرشان تواب شدند. مجاهدین دو دسته بودن. یه دسته تواباشون بودن، یه دسته بچه های خوب و سرموضع بودن و در کارهای جمعی زندان قابل اعتماد بودند. اونا به بچه های چپی ای که به خط جنگ مسلحانه معتقد بودن، نزدیکتر بودن. مرزبندی های تو زندان این شکلی بود. تو زندان اصفهان تعداد بچه های چپی ای که معتقد به جنگ مسلحانه بودن تعداد زیادی نبود. بچه های اقلیت، بچه های چریک فدایی. اینها روابطشون یعنی روابط اجتماعی و داخل زندانشان بیشتر با مجاهدین نزدیکتر بود. متأسفانه در زندان اصفهان به خاطر وجود گروههای چپ شبیه سهند و ایزوله طلبی سه جهانی که توی زندان بود باعث شد که بچه های چپی متأسفانه اونطور نتونن با هم متحد بشن و یکی از شرایطی که که گفتم در اصفهان که باعث شد بچه های تشکیلات سهند بیشتر سوق پیدا کنن به طرف توابین، اون تشکیلاتی بود که مسئولین زندان عملا درست کردند.
- توده ایها و اکثریتی ها هم در زندان بودند؟ روابط اونا با بقیه بچه های چپ چطور بود؟
بچه های حزب توده، این در مورد زندان اصهفانه، به غیر از 4 یا 5 نفر بقیه بدون استثنا جاسوس بودن. این خط سیاسی ای بود که انها در زندان برای خودشان می گذاشتند: همکاری با رژیم به هر نحو ممکن.
- یعنی تو زندان برای خودشان؟
بله برای خودشان. با اکثریت.
- اکثریتها هم باهاشون بودن؟
بله. جلسات بحث ایدئولوژیکی برای رد مارکسیسم با توابین می گذاشتن. یه کسی بود به اسم علی. خود توده ای های داخل زندان بهش می گفتن «مغز جریان. موقعی که توابها دورشون نبودن جالبترین خاصیت حزب توده توی زندان این بود که به مجردی که می دیدند توابها دورشون نیستن چپی می شدند. ولی وقتی که توابها دورشون بودن جاسوسی هم براشون می کردن. به غیر از 4 نفری که شخصیت سیاسی شان را حفظ کردند. اون 4 نفر هم کاملا مشخص اند. فوق العاده آدمهای قابل احترامی بودن. در مورد بقیه، همه شان، همکاری اصولا مسئله خطی بود. مشکلی که ما حزب توده داشتیم این بود که حزب توده خط همکاری با رژیمش را آورد توی زندان. حتی موقعی که گرفته بودنشون خط همکاری داشتن. اکثریت هم همین جور. تهران فرق می کرد. تهران بچه های خوبی هم در میان حزب توده بود که یک سری شون فوق العاده آدمهای قابل احترامی بودن. یکی از دوستانمون که من خودم شخصا می شناختمش رحمان هاتفی بود. رحمان زیر شکنجه مرد. در زندان زنان اصفهان وقتی که توابهای توده ای را آزاد کردند زندانیان از شدت خوشحالی به خاطر راحت شدن از دست جنایات آنها واقعا جشن گرفتند. بعضی هاشون از اونایی بودن که زندانیان را از تخت به زور می آوردن پایین تا در بحث شرکت کنن. بحث ایدئولوژیکی برای رد مارکسیسم. یعنی دقیقا همان خطی که احسان طبری تو روزنامه هایی مثل کیهان داشت. یکی از اعضای حزب توده در اصفهان کتابچه ای در مورد چگونگی شکنجه روانی برای پاسدارها نوشت.
- البته این گونه برخوردها از آن خط سیاسی و ایدئولوژیک بعید نیست!
مظلوم نمایی اصلا تمام ارزشهای مبارزه رو می بره زیر سئول. این حزب توده بود که در اصفهان مبتکر بحث های پنج شنبه شب توی زندان شد. بحث های ایدئولوژیک. آقایون وقیحانه می آمدند و می نشستند. خیلی هم معتقد بودند که تواب نیستند. معتقد بودن که جاسوس بازی هم نمی کنند. اما در واقع کارهای استراتژیک می کردند. کتاب می نوشتند راجع به شکنجه. یکی شان رابط سفارت روسیه توی اصفهان با حزب توده بود. این آقا یه نمونه از توده ای ها بود. بعد هم اکثریت. سازمان اکثریت که اسامی افراد، اعضا، هوادار تمام ارتباطات اش را در سال 60 داد به سپاه اصفهان. دوباره در سال 62 که اکثریت و حزب توده دستگیر شدن 1362 دوباره لیست رو دادند. باصطلاح آخرین لیست رو دادن به سپاه. سپاه اصفهان در ظرف 5 تا 10 روز تمام اکثریت اصفهان را جمع کرد. دونه دونه در خانه هاشون رفت گرفتشون آوردشون. همه رو کرده بودن تو یه بند. اون بندی که مال ملاقات حضوری بود کرده بودن بند توده ای ها و اکثریتی ها. همه رو از فیلتر گذروندن. همه اونایی که هوادار سازمان بودن رو ول کردن. تشکیلات اصلی رو نگهداشتن. این تشکیلات اصلی هم با گذاشتن فشار، پدر بقیه زندانیان رو توی زندان در آوردند. اصلا اینها فاجعه بودن. ما باورمون نمی شد. ما قبل از این دستگیری ها یه خورده دیدی راجع به حزب توده داشتیم. همکاری هایی که با رژیم داشتن تا حدودی می دونستیم. مثلا همکاری های اطلاعاتی ای که در سال 60 با رژیم کردن. یا گشتهایی که با سپاه و کمیته های تهران و اصفهان می رفتن و فعالین همه تشکیلات های متفاوت رو لو می دادن. اعلامیه هایی که حدود مرداد سال 60 دادن رو می دونستیم. اعلامیه بعد از 8 شهریور 1360 شون در تهران که عملا و رسما به هواداراشون گفتن که هر کسی را که از گروههایی که اعلام جنگ مسلحانه کردن به رژیم اگر می شناسن باید اطلاع بدن به سپاه. توی اصفهان با پول سپاه با بنزین سپاه می رفتن گشت. به عینه همه دیدنشان در زندان اصفهان که چه جوری خط سیاسی حزبشان را پیش می بردند. مکافات داشتیم. یعنی مرحله ای بود که باورکردنی نبود.
- در جریان کشتارها از اینها هم بودن.
نه اینها رو ولشون کرده بودن، اکثرشان را. یه اکیپشون رو که نگه داشته بودن با ما آزاد شدن. در اصفهان تا آنجا که من اطلاع دارم یک نفر توده ای هم اعدام نشد.
- به هر حال آن دو نفر که قبلا اشاره کردی، آنها اکثریتی بودن؟
اونها اکثریتهای خط 2 بودن.
- اکثریت خط دو منظورت جناح کشتگر است؟
بله اما اونجا اونموقع بهشون خط 2 می گفتیم. بچه های کشتگر. اون دو تا حکم نداشتن. به اصطلاح رهبرای بالای اکثریت 2 بودن که در اصفهان گرفته بودنشان. بقیه اعضایشون رو بهشون حکم دادن بودن. این دوتا منتظر حکم بودن. نفر اول و دوم تشکیلات بودن. اونهایی که حکم داشتن اعدامشون نکردن. چون در اصفهان کلا تمرکز روی خط مجاهدین بود.
- پس بر اساس صحبتهای تو، در زندان اصفهان فقط مجاهدین رو اعدام کردن؟ هیچ کس دیگه رو اعدام نکردن؟
عمدتا مجاهدین رو . در واقع تو زندان اصفهان 7 نفر از بچه های چپ رو اعدام کردن. 5 نفر از آنها از بند زنان بودند و 2 تا از بندها مردها.
- زندانیان زن اعدامی از چه گروههایی بودن؟
2 تاشون از بچه های اکثریت . 2 تا بودن که حکم نداشتن. و 2 تاشون بچه های پیکار بودن. یکی شون هم از بچه های سهند بود. اون خانومی که طرفدار سهند بود، همسرش رو سال 63 که بچه های سهند رو گرفته بودن اعدام کرده بودن اینهم بعد از اون.
- این بچه های پیکار که گفتی با خودشون بودن تونستن این وضع رو ادامه بدن؟
نه! وضع بچه های پیکار به هم ریخت ولی بر خلاف بچه های سهند تواب نشدن. ولی تشکیلاتشون به هم ریخت. چندتاشون رو آزاد کردن. یک سری شون رو از اصفهان فرستادن شیراز. بعد حدود 5-6 تا شون موندن. این 5-6 تا دیگه تا آخر حکمشون که بودن، دیگه در اواخر بچه های پیکار نبودن. اینها یک سریشون سال 64 آزاد شدن. یکسری هم 65 حکماشون تموم شده بود ولی در مورد بچه های سهند، اونها تشکیلاتشون، یعنی اکثریت بالاتفاقشون منهای حدود 9-10 نفر بقیه همه تواب شدن و تواب خطرناک هم شدن. دعای کمیل داشتن بدون اینکه پاسدارا ازشون بخوان. دعای کمیل می ذاشتن تا ساعت 4 و 5 صبح. قرآن می خوندن در حالی که پاسدارا ازشون نمی خواستن. اگه کسی ادعا کنه که پاسدارا مجبورشون می کردن من اینو قبول ندارم. حتی دم پایی هاشون رو هم جدا کرده بودن. دمپایی اونجوری که نبود. هر چیز پاره پوره ای رو همه می پوشیدن. هر کسی هم که به خونواده اش می گفت براش دمپایی بیارن، در واقع برای همه بود. بچه های سهند آمدن گفتن که دمپایی ها رو باید اسم بنویسید روش. چرا؟ چون سری نماز می خواندن و یه سری نمی خواندن. نماز خوان ها دسته رو نجس می دونستن. این قدر سر این قضیه شلوغ شد که پاسدارا گفتن ما نمی خوایم. بله! پاسدارا گفتن ما نمی خوایم. ! بعد یک جنگ بسیار بیرحمانه ای بین توابای سهند و توابای مجاهد بود. رهبر توابای مجاهدین یعنی علی قره ضیاالدین بود که از طرف دادستانی تهران حمایت می شد. الان هم جزو وزارت اطلاعاته. دانشجوی مهندسی دانشگاه صنعتی اصفهان بود. فوق العاده آدم باهوشی بود. اصلا وقتی میگن نابغه، این واقعا نابغه بود. لاجوردی کسی بود که او را تأیید کرده بود. حالا این دو دسته تواب یعنی توابان سهند و توابهای مجاهد رقابتی را برای خیانت آغاز کرده بودند. وزارت اطلاعات هم کف می زد. نشسته بودن کنار همه شون. در عوض فشارش رو به ما می آوردن. جو بند را خشن می کردند و مقاومت زندانیان را کم می کردند.
- در واقع انتظار رژیم را می بردند بالا!
انتظار رژیم می رفت بالا. رژیم طلبکار می شد. مثلا در سال 63 یعنی اون سالی که بند رفت زیر فشار، جو بند رو شکسته بودن. همینها هم جو بند رو شکسته بودن. قبل از اینکه در کمیته صحرایی در سال 63 ببرنمون زیر فشار، ما سرود جمهوری اسلامی رو صبح که میذاشتن برای صبحگاهی، صدای 200 نفر آدم از اینجا به اونجا نمی رسید. اینجوری سرود می خوندن. ولی بعد از تنبیه یک سری از بچه های، ما رو که از زیر فشار آوردن صبح بلند شدیم دیدیم ای بابا سرود تا عرش اعلی میرسه. ما توش گم بودیم. به این ترتیب انتظار می رفت باا، و به رژیم امکان دست چین کردن افراد را می داد.
- بچه هایی که به هر حال در جریان کشتار سال 67 در اصفهان زنده ماندند، آیا بعدا در جریان آنچه به نام قتلهای زنجیره ای معروف شد مورد حمله قرار گرفتند؟
در اصفهان از اون 15 تا مجاهدینی که قبول کرده بودن شرایط رو، 3 تاشون خودکشی کردن. سه تاشون تا من ایران بودم خودکشی کردن. من سال 69 از ایران خارج شدم. این سه تا رو که من می دونم.
- خودکشی موفق؟
بله کشتن خودشون رو. 5 تاشون در سال 73 خواسته بودنشون سپاه. برادر یکی از اونها الان تو فرانسه است. این 5 تا رو تقریبا همزمان با هم خواسته بودنشون. حدود یک هفته 5 تاشون رو در سپاه نگه داشته بودن. کسی نمی دونه الان کجا هستن. از آن تعدادی که با من آزاد شده بودند و هفت سال و نیم در زندان اصفهان بودیم، 3 تاشون فرانسه هستند. 2 تاشون سوئد می باشند. یکی شون امریکاست. 2 تاشون کانادا، بقیه هم، 2 تاشون پارسال 18 تیر دستگیر شدن. یکی دیگه توی ایرانه تا جاییکه من خبرش رو دارم. اون کسانی که رژیم آزاد کرد، تمام بچه هایی که توی زندان بودن دائم زیر فشار می باشند.
خودم هم همراه با اون بچه هایی که در سال 67 آزاد کردن، تعهد ازمون گرفتن که اگر در مرز بگیریمتون حکمتون اعدامه. یه برگه زرد رنگی بود، با مهر دادستانی، این توش نوشته بود. رسمی نوشته بود که اگر در حین خروج غیرقانونی از کشور دستگیر بشوید به اشد مجازات محکومید.
- حتما می دانی که بعد از کشتار سال 67 بتدریج مردم مثلا در خاوران جمع می شوند و بر روی محل دفن عزیزانشان گل میذارن. تلاش می کنن اسم شهدا رو بنویسن. تو اصفهان وضع چگونه بود؟
تو اصفهان از سال 60 تلاشهای مختلفی شد. بعضی مواقع تلاش این بود که جنازه ها رو تحویل خونواده ها شون بدن. اینها در اوائل سالهای دهه 60 بود. اینها هم میگفتن برید تو قبرستون کافرا. یه قسمتی تو قبرستون بود انتهای قبرستون اصفهان بود. اون قبرستونی که وسط شهر بود که بهش می گفتن تخت پولاد. از اون سالها یه قسمتی از این تخت پولاد رو گذاشته بودن که اعدامی ها را دفن کنند. بعد جلوشو گرفتن. بعد جنازه ها رو تحویل نمی دادن. مدت زیادی. خانواده ها را سرگردان نگاه می داشتن. یه سری از جنازه ها رو توی قبرستون دور افتاده بالای قبرستان ارامنه به خاک سپردند و هیچ نشونی روشون نذاشته بودن. فقط به خانواده ها گفته بودن که قبرهای بچه هاتون در اون منطقه ست اما هیچ نشونی روشون نیست. ولی بعدا سالهای 63 به آنور وقتی که باصطلاح تکی اعدام می کردن، اونایی که بچه های شهرستان بودن، بعضی مواقع جنازه هاشون رو تحویل می دادن به خانواده ها که ببرن شهرستان. ولی بیشتر مواقع جنازه ها رو خاک می کردند. سال 67 هم یه سری جنازه ها رو در باغ رضوان خاک کردند و خودشون روی سنگها اسم نوشته بودن. یه سری شون رو هم بعدا به خانواده گفتن کجا هستن و بهشون اجازه دادن که فقط اسم و تاریخ تولد عزیزاشون رو بنویسن ولی حتی تاریخ فوت رو نمی ذاشتن بنویسن. یه سری جنازه های زیادی هم توی اصفهان معلوم نیست کجاست، و این مسئله برمی گرده حتی به سالهای 60.
- رژیم در شهرهای دیگر مکان هایی تحت عنوان لعنت آباد راه انداخته، آیا در اصفهان هم چنین مکان هایی وجود داره؟
نه در اصفهان یک قسمتی در باغ رضوان است ولی من نشنیدم که اسم خاصی داشته باشد.
در سالهای 60 و 61 در بعضی از شهرستانها اجازه دفن کمونیستها را در قبرستون مسلمان ها نمی دادن و می گفتند اجساد را یا ببرید تو جاده و یا در خانه. مثلا در شمال من شنیدم که در مواردی بچه هاشون رو آوردن و توی خونه شون خاک کردن. در اصفهان بچه های کمونیست رو توی قبرستون مسلمانها خاک نمی کردن. یه قسمتی در قبرستان برای این کار درست کرده بودن و چون قبرستون تازه ای بود، تازه درست شده بود، یه بخشهایی اش خیلی خالی بود. بچه های مجاهدین رو توی قبرستون مسلمانها خاک می کردن. ولی بچه های چپی رو نه. بچه های چپ رو هیچ کدوم رو تو قبرستون مسلمانها خاک نمی کردن. حتی رفیق بیژن رو که بعد از 5 سال به خانواده اش محل دفن او را گفته بودند، در محل پرتی در تخت پولاد دفن کرده بودند.
- آیا آنها اجازه دارند که اسم شهیدشان را روی سنگ بنویسند؟
بیژن رو نه! فقط سنگ روی قبر است. اسم نداره روش. یه علامته. فقط یک سنگ هست که خونواده اش آوردن. یک سنگ سفید. هیچی روش نیست. مثل تهران نبود که یه سیستم مشخصی توش باشه.
- خوب البته اینطور که از صحبتهای تو معلوم میشه اصلا ابعاد دستگیریهای اصفهان نسبت به تهران خیلی فرق می کنه. آیا آن زمان که در تهران بودید ارزیابی ای در مورد تعداد زندانیان داشتید؟
ما ارزیابی مون در تهران در مورد تعداد زندانیان یه چیزی حدود 10 هزار بود. 10 هزار تا 11 هزار نفر در تهران. 10 هزار تا 11 هزار تا رو تهران راحت داشت.
- در طول مدتی که زندان بودی، در مورد زندان های دیگه مثلا زندان های شهرستان های خود استان اصفهان خبری داشتی که مثلا شرایط در آنجا چه جوریه؟
در رابطه با زندانهای اصفهان و شهرستان های اطرافش، شهر کرد، زندانش خیلی مخوف بود. چون زندانیان را از شهر کرد می آوردند زندان اصفهان. بازداشتگاههای شهر کرد خیلی مخوف بود. یکی از بدترین مناطقی که شما می تونستید دستگیر شید در نجف آباد بود. اگه در نجف آباد دستگیر می شدید، احتمال اینکه در سال 60 زیر کتک جان بدهید خیلی زیاد می شد. بعدها به خاطر اینکه یه سری به همین شیوه در شهرستان کشته شده بودند سپاه اصفهان تمام دستگیریهای سیاسی رو مکتوب می کرد و آنها را می آورد به اصفهان.
همچنین در سال 60 مهدی هاشمی افراد سیاسی را از شهر می ربود و به باغهای دهکده ای بنام قدریجان می برد و اونجا می کشتن. شخص سید مهدی هاشمی و گروهش مسئول آدم ربایی آدمهای سیاسی تو اصفهان بودند. اصفهان بر خلاف شهرهای دیگه یکی از بالاترین رقم های ناپدیدشدگان را داره. به تخمین من حتی رقم ناپدید شده های توی اصفهان از تهران بیشتره. یه سری اصلا معلوم نیست که چی شدن. یعنی حتی کوچکترین نشانه ای از افراد در دست نیست. و این ناپدیدشدگان اکثرا بچه های فعال گروههای سیاسی بودن. اکثرا هم شناخته شده بودند و سنهای اون موقع قربانیان در سال 60 اکثرا بالای 23 سال بود. در آن زمان تمام افرادی که در رده های بالای تشکیلاتی قرار داشتند در خطر ربوده و کشته شدن قرار داشتند. تنها از یک خانواده مصلایی 6 نفر ناپدید شدند.
- یعنی خود همین دارودسته مهدی هاشمی می بردن می کشتن؟
بله! می کشتند و معروف هم بود که می کشتند و می انداختند توی چاه.
- در جهرم که میدانی در یک دوره ای تعداد زیادی رو توی قناتهای جهرم کشتن، این گروهی که به این جنایت دست می زد معروف شده به گروه قنات. می کشتند و می انداختند توی قناتها.
تو اصفهان، می دزدیدند. آدم دزدی از سال 59 شروع شد. می دزدیدند می بردن تو باغهای اطراف ده مهدی هاشمی. سال 59 دو تا از بچه های دانشجویی پیشگام که دستگیر شدن، یکیشون از تو اون باغ فرار کرد. وقتی هم اومد اصفهان وکیل گرفتند و نامه نوشتنند به دفتر رئیس جمهور و قضیه را انداختند تو یه کانالی که همه فهمیدند چی شده. اصلا هم هیچ کسی دنبال قضیه را نگرفت. این قضایا از سال 59 در اصفهان شروع شد و اولین کسانی هم که دزدیده شدند آخوند هایی بودن که مشکوک شدن بهشون. از اونها شروع شد بعد با فعالین گروههای سیاسی ادامه یافت. ناپدید شده های اصفهان اینها بودند.
- از زندانهای دیگر شهرستانها چی؟ آیا ارتباطی وجود داشت؟
در میان بچه های اصفهان مثلا از زندان سمیرم آدم خیلی بود. اکثرا از بچه های تشکیلات الله قلی خان جهانگیری بودند که از زندانهای سمیرم و شیراز و زندانهای شهرضا که بازداشتگاه بود در واقع از اونجا به اصفهان منتقل کرده بودند. اونجاها هم خیلی مخوف بود. چون زندان اصفهان یه حالتی داشت که همه رو از شهرستانهای کوچک اطراف میاوردن اصفهان. شهرستانهای اطراف اصفهان فوق العاده مذهبی بودند. به همین خاطر وسعت دستگیری ها در آنها محدود بود. ولی با احتساب این تعداد محدود در مدت 7 سال و نیمی که من در اصفهان بودم نزدیک به حدود 3-4 هزار نفر به داخل زندان آمدند و رفتند.
- یعنی در این شهرستانها رژیم بیشتر بازداشتگاه داشت؟ آیا زندان نداشتند؟
نه! مثلا شهرضا که نزدیک اصفهانه، یا سمیرم، که تقریبا نزدیک اصفهانه، شهر کرد، زرین شهر، اینها بازداشتگاه داشتن.
- یعنی در آنجا صرفا بازجویی می کردند؟
بازجویی می کردند و نگه می داشتند. در آنجا دادستانی نمایندگانی داشت. در آنجا دادگاه تشکیل می دادند ولی که بعد زندان می گرفتند می فرستادندشان به زندان اصفهان.
- واقعا من خیلی سپاسگزارم از اینکه این صحبتها رو کردید بخصوص این که بازماندگان آن کشتار کمتر حرف می زنند و کمتر می نویسند. عده معدودی از تجاربشان نوشته اند و زوایای مختلف این مسئله هنوز روشن نشده. مثلا به طور قطع هیچکس واقعا نمیتونه بگه چقدر کشتند. حالا درسته که کسی نمی تونه آمار قطعی بده ولی جای یک تخمین واقع بینانه هم خالی است. ولی کسانی که در زندان بودند روی تجربه رفت و آمدهای توی زندان، می تونن تخمینی ارائه بدن از تعداد زندانیان و حدود تعدادی که در آن کشتار وحشیانه جان باختند. و اینکه این کشتار در هر منطقه به چه شکلی پیش رفت؟
رقم 18000 نفر که خیلی جا افتاده به نظر من رقم غیر معمولی نیست. یعنی 18 هزار اعدامی. البته همه این 18 هزار نفر زندانی نبودند. تعدادی از آنها آزاد شده هایی بودند که دوباره دستگیر و اعدام شدند.
- درسته در کشتار سال 67 یک عده زیادی هم اینجوری دستگیر و قتل عام شدند.
اون آماری که ما از تو زندان داشتیم 15 هزار تا بود که اون آمار اون موقع به نظر ما منطقی بود. رو حساب اطلاعات داخلی ای که داشتیم. چون ما همیشه رقم زندانهای تهران و اوین رو 10 تا 11 هزار تا حساب می کردیم. چون این زندانها تو هیچ مرحله ای خلوت نبودن. در اصفهان مثلا در سال های 65 تعداد زندانیان یک دفعه فروکش می کند. در حالیکه در اوین اینجوری و در این حد نبود. فروکش می کرد ولی اوین هیچ وقت خالی نبود.
- صحبت دیگری نداری؟
نه من چیز دیگه ای ندارم. چیزی به ذهنم الان نمی رسه. خیلی ممنون که این فرصتو به من دادید. امیدوارم که این بحثهایی که شد حداقل روشنگر یه سری مسائل باشد. بخصوص در رابطه با کشتارها و در رابطه با شقاوت و بیرحمی ای که جمهوری اسلامی نشون داده.
هر صفحه ای از خاطرات کسانی که خودشون با پوست و گوشت این جنایتها رو دیدند و لمس کردند کسانی که خودشون شاهد زنده بودند، هر صفحه از این نوع خاطرات واقعا یک قسمتی از تاریخ این کشور و برگی از مبارزات مردم ماست و به این اعتبار وظیفه تمامی بازماندگان این قتل عام است که این واقعیات و تجربیات را بنویسند و در اختیار مردم ما قرار دهند. من خود به طور جدی قصد نوشتنش را دارم. و اگر شرایط جانبی زندگی اجازه بده، به احتمال زیاد این کار را خواهم کرد.
- با سپاس، موفق و پیروز باشید !
در ماهی که گذشت
-
· سال تحصیلی جدید در ایران آغاز شد و
· نوجوان همجنسگرا در ایران محکوم به اعدام شد
· نظر رئیس جمهور ایران در مورد همجنسگراها عوض شد
· همجنسگراها و دوجنسگونه ها همسایه های ما هستند
· باراک اوباما در تور تبلیغاتی کمپین خود از ازدواج همجنسگراها حمایت می کند
· تظاهرات علیه رئیس جمهور ایران برای اعدام نوجوان ها
· در آستانه ی سال تحصیلی جدید، طرح محدود کردن پذیرش دختران دانشجو در دانشگاه شهر محل اقامت
· مجموعه ی فعالان حقوق بشر در ایران از ترفند تازه برای ممانعت از تحصیل دانشجویان بهایی خبر داد
- تکنولوژی مدرن در خدمت پناهجویان کانادا
- آذربایجان ایر گفته بود بابی را به آذربایجان برنخواهد گرداند
- خانه امن برای دگرباشان عراق
- بنیاد سلام، برای حمایت دگرباشان جنسی مسلمان
- گی نیوز اولین و جامع ترین وبلاگ خبری ایرانی
- روزنگار هنر در پاییز آغاز
- سال تحصیلی جدید برای دانش آموزان و دانشجویان و معلمانشان پربار و شاد باشد.
· اطلاعيه انجمن حاميان حقتحصيل در باره تجمع روز گذشته دانشجويان محروم از ادامه تحصيل- گویانیوز
ساعت ۱۰ صبح سهشنبه ۲ مهر ماه تعدادی از دانشجويانی که به رغم چند ماه مراجعات مکرر به مراکز مختلف، پاسخ درستی در خصوص علت محروم شدنشان از حق ادامه تحصيل دريافت نکرده بودند جلوی ساختمان وزارت علوم، تحقيقات و فنآوری اطلاعات، تجمعی اعتراضی را بر پا نمودند.- نوجوان همجنسگرا در ایران محکوم به اعدام شد. فعالان حقوق بشر در ايران. نعمت صفوي نوجوان اردبيلي در سن 16 سالگي به دليل همجنسگرايي بازداشت و پس از محاکمه در دادگاه اطفال از سوي دادگستري اردبيل به اعدام محکوم گرديد . وي اکنون مدت 30 ماه است که در بازداشت به سر مي برد. آقاي صفوي متولد سال 1368 مي باشند، اين نوجوان مدتي را در کانون اصلاح و تربيت ، سپس بندهاي اطفال به سر برده است و اکنون در بند جوانان زندان اردبيل نگهداري ميشود. پس از صدور حکم اعدام براي نامبرده از سوي دادگستري اردبيل ، حکم مذکور براي تائيد نهايي به ديوان عالي کشور ارسال گرديده است. در بهمن ماه سال گذشته نيز دوجوان به نامهاي «حمزه چاوي» 19 ساله و «لقمان حمزه پور» 18 ساله در شهرستان سردشت به دليل همجنسگرايي بازداشت گرديده بودند که از آخرين وضعيت آنان اطلاعي در دست نيست.
- احمدی نژاد رئیس جمهور ایران در مصاحبه با لری کینگ، سی ان ان – بی بی سی. در این مصاحبه، وضعیت حقوق بشر در ایران نیز مطرح شد و مصاحبه گر از آقای احمدی نژاد در مورد تعقیب و مجازات همجنسگرایان در جمهوری اسلامی سئوال کرد. آقای احمدی نژاد گفت که «در ایران، این کار، کار خیلی زشتی محسوب می شود و عموم مردم ایران از آن بدشان می آید. و ادامه داد که همجنسگرایی در دین اسلام منع شده و ایران نیز قوانینی علیه همجنسگرایی دارد که هفتاد سال پیش و قبل از انقلاب اسلامی وضع شده است و همجنسگرایان از این قوانین تخطی می کنند. رئیس جمهور ایران در عین حال گفت که «هیچکس در زندگی خصوصی مردم دخالت نمی کند اما اگر عمومی باشد، دخالت می کنیم» و افزود «آیا شما نگران هفتاد میلیون مردم ایران هستید یا چند همجنس باز؟» رئیس جمهور ایران در پاسخ به سئوالی در مورد حمله احتمالی آمریکا به تاسیسات هسته ای ایران گفت که در این مورد نگرانی ندارد و افزود که «حمله بدترین کاری است که ممکن است آمریکا انجام دهد.» محمود احمدی نژاد در توجیه نظر خود افزود «فکر می کنیم در آمریکا آدم های منطقی به اندازه کافی وجود دارند، که اجازه حمله به ایران را نخواهند داد.»
- همجنسگراها و دوجنسگونه ها همسایه های ما هستند. این شعار ساده پیام رهبران مذهبی عضو هفت شب استریت برای حمایت از حقوق برابر در سال 2008، که از 14 تا 21 سپتامبر برگزار می شود است. جی بیکر، یکی از رهبران این گروه می گوید: به عنوان یک مسیحی اگر ما از تعلیمات مسیح در دوست داشتن همسایه مان پیروی می کنیم، باید بدانیم که همه ی همسایه های ما، همسایه های ما هستند و باید با آنها با عشق و احترام برخورد کنیم.» در طول این هفت شب، کلیساهایی در شهرهای نظیر بروکلین، نیویورک، سوپریور، دانویل، مدستو، دنور، و پورتلند از هفت شب استریت حمایت می کنند. هدف این برنامه این است که توجه و حمایت جامعه ی دگرجنسگرا را به ضرورت برابری حقوق برای جامعه ی دگرباش جنسی جلب کند. خانواده های استریت که با این شعار موافق اند در طول این هفت شب چراغی را بر سر در خانه شان روشن نگه می دارند.
- باراک اوباما در تور تبلیغاتی کمپین خود، که با شعار اعتقاد، خانواده، و ارزشها حرکت می کند از پروپ 8، پروژه ی ازدواج همجنسگراها نیز حمایت می کند.
- همزمان با شرکت رئیس جمهور ایران، در نشست عمومی سازمان ملل متحد، تظاهراتی از جانب جمعیتی از ایرانی- امریکاییان برای اعتراض به آقای احمدی نژاد برگزار خواهد شد. این راهپیمایی روز 23 سپتامبر در داگ هامرزوولد نیویورک واقع خواهد شد تارئیس جمهور ایران را به خاطر نقض حقوق بشر به چالش بکشد. برگزار کننده ی این مراسم نازنین افشار جم، فعال حقوق بشر و ملکه زیبایی سابق کانادا است و پیشاپیش راهپیمایان دیوار شرم این پرسش را در مقابل احمدی نژاد می گذارد: کودکان را چرا می کشی؟
- در آستانه ی سال تحصیلی جدید روزنامه اعتماد از قول یکی از اعضای کمیسیون آموزش مجلس در تشریح طرح الزام دانشگاه ها به پذیرش دانشجویان دختر در محلی که سکونت می کنند، گفت، تلاش می کنیم این طرح را در پاییز در مجلس به نتیجه برسانیم و به مردم نیز اطلاع رسانی کنیم برای کنکور 88 اطلاع رسانی کنیم. نماینده ی بابل در مورد این محدودیت تازه ی جنسیتی گفت، منتها اگر قرار باشد برای دختران فرصت سوزی شود یا عدالت آموزشی در خطر بیفتد، دختران حق اعتراض دارند اما این طراح در جهت ایجاد عدالت آموزشی است. و این در حالی است که ساز و کار پذیرش دانشجو با توجه به اعمال سهمیه بندی جنسیتی در کنکور از نگاه فعالان حقوق زن غیر عادلانه است.
- مجموعه ی فعالان حقوق بشر در ایران در سایت رسمی خود نوشت: جوانان بهایی امسال با ترفند جدیدی برای ممانعت از تحصیل در دانشگاه روبرو شدند. بت نام دانشگاه اينترنتي است و در قسمت مذهب 5 گزينه براي انتخاب وجود دارد که شامل «شيعه، سني، مسيحي، زرتشتي و کليمي» مي باشد. در صورتي که داوطلب هيچ يک از اين گزينه ها را انتخاب نکند ثبت نام براي او غيرممکن خواهد بود! اين موضوع مغاير با بند 3،14 و 9 اصل سوم قانون اساسي و نيز اصول 14،19، 20 و 30 قانون اساسي است.
براي مثال به اصل بيستم قانون اساسي توجه کنيد: : «همه افراد ملت اعم از زن و مرد يكسان در حمايت قانون قرار دارند و از همه حقوق انساني، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي با رعايت موازين اسلام برخوردارند.» با توجه به اين ترفند جديد «همه افراد ملت اعم از زن و مرد» در افرادي خلاصه مي شود که داراي پنج عقيده ي ذکر شده در فرم ثبت نام دانشگاه ها مي باشند و در غير اين صورت حق تحصيل ندارند! با توجه به اصول و احکام ديانت بهايي، کتمان عقيده در اين آيين وجود ندارد و اين انتخاب تستي و اجباري بهاييان را مجبور به انجام عملي بر خلاف احکام و معتقدات آنان مي نمايد. - تکنولوژی مدرن در خدمت پناهجویان کانادا. الفاروق خاکی، وکیل پناهجویان دگرباش در کانادا، در مصاحبه با کانادین پرس می گوید، برای اثبات گی و لزبین بودن موکلینم از فیس بوک استفاده می کنم چون در بسیاری از کشورها مردم اجازه ندارند هویت جنسی خود را در زندگی روزمره آشکار کنند اما در فیس بوک خیلی از اطلاعات لازم، مثل عکس، خاطرات، و مطالبی در مورد زندگی خصوصی و پارتنرهاشان را منتشر می کنند. اثبات هویت جنسی در دادگاه برای پناهجویان بسیار دشوار است زیرا معمولا کسی مدرک قابل ارائه ندارد و به همین دلیل هر چیزی که به تعیین هویت کمک کند، نامه از خانواده، عکس و حتی عضویت در سایت های ویژه ی دگرباشان، می تواند برای ارائه به دادگاه مفید باشد. خیلی از پناهجویانی که به اسم گی و لزبین وارد کانادا می شوند به خاطر کمبود مدارک قابل قبول در دادگاه پذیرفته نمی شوند و در نتیجه به کشور مبداء بازگردانده می شوند. الفاروق خاکی می گوید به موکلین خود توصیه می کند هر چیزی را که نشانی از هویت جنسی آن ها دارد، مثل عکس و یا ایمیل هایی که با دوست یا پارتنرهای خود و بدل کرده اند را در اختیار مأموران اداره ی مهاجرت و دادگاه پناهندگی بگذارند تا آنها از روی این مدارک بتوانند در مورد صحت ادعای پناهجو نظر بدهند.
- آذربایجان ایر گفته است بابی را به آذربایجان برنخواهد گرداند. کمپینی که برای حمایت از باباخان، پناهجوی آذربایجانی در انگلستان تشکیل شده بود شرکت هواپیمایی را راضی کرد تا از سوار کردن او به هواپیما خودداری کند. آذربایجان ایرلاین گفته است به دلیل خطری که برای او در بازگشت به کشورش وجود دارد او را در میان مسافران خود جا نخواهد داد. اما یکی از فعالان این کمپین می گوید به گفته ی شرکت هواپیمایی نمی شود اطمینان کرد زیرا شرکت های هواپیمایی برای ساکت کردن سیل معترضین به دیپورت پناهجویان که با ایمیل و تلفن با این شرکت در تماس هستند متوسل به هر دروغی می شوند. کشور آذربایجان در سال 2000 همجنسگرایی را قانونی اعلام کرد با وجود این هنوز یک کشور اسلامی است و جامعه ای محافظه کار دارد و همجنگسرایی در این کشور هنوز تابو به شمار می آید. باباخان 49 ساله است و شاعری است با معروفیت جهانی که پخش آثارش در کشور خود باعث تعقیب قانونی وی شد. او در سال 2006 به انگلستان رفت و تقاضای پناهندگی داد اما با تقاضای او موافقت نشده است. بابی بادالف روز شنبه 20 سپتامبر به آذربایجان برگردانده شد. روز جمعه نیز پناهجوی دیگری نیز به نام باسکو نیومبی از انگلستان به اوگاندا برگردانده شد. هر دوی نفر دلایلی دارند که در کشور خود از طرف دولت و خانواده ی خود در معرض خطر جانی هستند.
- خانه امن برای دگرباشان عراق مدتی است که در عراق گروههای مسلمان افراطی دست به ربایش و قتل گی ها می زنند. یکی از ضروت های فوری برای جامعه ی جهانی دگرباشی حمایت و جمع آوری کمک مالی برای فعالان اجتماعان دگرباش در عراق است تا از این راه به دیگر دگرباشان عراق که در معرض تعقیب و آزار و مرگ به دست پلیس عراق و گروههای نظامی بدر و صدر هستند کمک رسانی کنند و خبر کشتارهای هوموفوبیک را که چندی است در عراق شدت گرفته به جهان بیرون برسانند. این کمک ها همچنان به مصرف انتقال آن دسته از دگرباشانی که در شهرهای خود مورد تهدید قرار دارند به شهرهای دیگر و مناطق امن تر عراق و اسکان آنها در خانه های امن، و تهیه غذا و دارو به کار خواهد رفت.
- بنیاد سلام، برای حمایت دگرباشان جنسی مسلمان در سال 1991 با تلاش الفاروق خاکی، وکیل پناهجویان دگرباش در شهر تورنتو تشکیل شد. این بنیاد که در چند شهر دیگر نیز فعال است، در کانادا اولین و دومین از نوع خود در دنیا است. الفاروق خاکی در تعدادی دیگر از جمعیت ها و انجمن های مسلمان پیشرو در میان بنیانگزاران و مدیران این تشکل هاست که با هدف مبارزه با تبعیض جنسیتی، جنسی، خشونت خانوادگی که با تلاش گروه های مختلف جامعه ای جی بی تی در تورنتو فعالیت می کنند.
- در روز 20 سپتامبر، سی ام شهریور، در مراسم افطار سلام، حدود دویست نفر از اعضا و دوستان بنیاد در سالنی در داون تاون تورنتو دور هم جمع شدند. بنیاد سلام علاقمند است اسلام را با ضرورت های زمان حاضر نزدیک کند و اعتقادات مذهبی مردم را از قوانین مدنی جدا کند. اعضای سلام که همه مسلمان به دنیا آمده اند و به سنت های اسلامی نظیر نماز خواندن و روزه گرفتن و دیگر مراسم علاقه و اعتقاد دارند، تصریح می کنند که با قوانین شرع در مواردی با که اصول حقوق بشر مغایر است مخالف اند. الفاروق، در سخنان خود پیش از آنکه حاضران به نماز افطار دعوت کند گفت که بخشی از سالن را فرش کرده اند و نمازگزاران مرد و زن، مثل رسم هر ساله، کنار هم نماز خواهند خواهند خواند و اگر کسی مایل نیست به دلایلی در کنار کسی که کنارش ایستاده است نماز بخواند، در گوشه ی دیگری از سالن نمازش را بخواند. در مراسم سلام معمولا خواندن اذان و امامت جماعت را گاهی مردها و گاهی زن های مسلمان به عهده می گیرند و از میان برداشتن تبعیض جنسیتی در مراسم مذهبی از برنامه های سلام است. بنیاد سلام مغایرتی میان همجنسگرا بودن و مسلمان بودن نمی بیند با توجه به این که مسلمان بودن را در رعایت سنت های انسانی و نه در قوانین جزایی اسلام می شناسد و با توجه به ضروت های زمان، به اصولی نظیر تبعیض جنسیتی در میان مسلمانان قائل نیست. در سال 2007 اولین نماز جمعه در کانادا به امامت زنی مسلمان، از نمونه فعالیت هایی است که سلام و بنیاد مسلمانان پیشرو در این کشور برای تغییر قوانین تبعیض گر اسلامی، دنبال می کنند.
- گی نیوز اولین و جامع ترین وبلاگ خبری ایرانی است که در چند ماهه ی کوتاهی که شروع به کار کرده است در انتخاب خبرها و انتقال اخبار مهم و فراگیر جهان جای خالی این اخبار در رسانه های داخلی و رسانه های رسمی جهانی را پر می کند. گی فرهنگ هنوز به اخبار داخلی و تأثیر این اخبار در جامعه ی دگرباشی جنسی ایران به اندازه ای که ضروت دارد نمی پردازد.
- روزنگار هنر در آغاز پاییز به تکمیل برنامه ی اطلاع رسانی از به روز کردن وبلاگ ها می پردازد.
چراغ 44
از این پس، مجله ی چراغ، ارگان سازمان دگرباشان جنسی ایران در این وبلاگ منتشر خواهد شد. هدف از این وبلاگ، فراهم آوردن ِ فضای گفتگو در باره ی مطالب منتشر شده در چراغ است. نظرات خود را در بخش کامنت های هر مطلب بنویسید. کامنت های توهین آمیز یا شامل اطلاعات شخصی افراد حذف خواهد شد.