خشونت

با شنیدن «داخائو»  شما یاد چه چیز می افتید؟ وقتی یک جمله با عبارت «در داخائو….» شروع می شود شما منتظر شنیدن چه چیزی هستید؟ کدام یک از تصویر زیر به تصویر ذهنی شما از «داخائو» شبیه تر است؟

اگر کسی درباره آلمان صحبت کند شما به یاد هیتلر می‌افتید یا امانوئل کانت؟

65 سال از پایان جنگ جهانی می‌گذرد. 65 سال از مواجه دنیا با اردوگاه‌های مرگ داخادو و آشویتس می‌گذرد. ولی هنوز داخائو برای ما (مایی که خیلی از دور بودیم از آن فضا) یک اردوگاه است نه یک شهر. این بلایی است که حکومت نازی بر سر نام شهرها و کشور آورده است. مردم آلمان سال ها زیر بار شرم این فاجعه زندگی کردند. مردم آلمان (که خود از قربانیان بودند نه بانیان) سالها زیر بار نگاه دیگر مردمان بودند که با شنیدن نام آلمان یاد هولوکاست می افتادند.

ناعادلانه است ولی «لیبی» اولین و تنها چیزی که به ذهن من می‌آورد دیوانه ای است به نام قذافی.

ناعادلانه است ولی «کهریزک» نام یک بازداشتگاه است، نه یک آسایشگاه سالمندان. «ایران» با احمدی‌نژاد شناخته می‌شود.

زنان علیه مردان

«… اولین واکنش ستمدیدگان به ستمی که بر ایشان رفته است، تصور جهانی است به تمامی عاری از آن دیگری که ستم بر آنان روا می‌دارد: زنان در خیال خود جهان بدون مردان را تصور می‌کنند؛ آمریکایی‌های آفریقایی تبار جهانی بدون سفیدپوستان و کارگران جهانی بدون سرمایه‌داران. مشکل این نگرش این نیست که بیش از حد رادیکال است، بلکه برعکس به اندازه کافی رادیکال نیست: این نگرش نمی‌تواند این نکته را بررسی کند که چگونه هویت موضع خودشان (موضع کارگر، زن، سیاه پوست)  محصول «میانجی‌گری» دیگری است.» اسلاوی ژیژک

مقاله شادی صدر زلزله مجازی تولید کرد. درباره ضعف‌ها و قدرت‌های مقاله خیلی بحث شده است:

چه فرقی است بین امام‌جمعه تهران و سایر مردان ایرانی؟

مردان ایرانی؟

چند نکته (در ادامه همان مطلب بالایی)

خانم صدر! مراقب باشید

از سخنان شادی صدر برآشفته نشویم

قلمرو مردانه

بوی تند متلک های مردانه؛ در دفاع از خشم شادی و در دفاع از رنجیده خاطری مردان متفاوت

ناتوانی این دست‌های سیمانی

تبعیض مثبت و تبعیض منفی؛ درباره تفاوت مردان ایرانی با امام جمعه تهران

آه از این لطف به انواع عتاب آلوده

شاید واکاوی حامد قدوسی دقیق‌ترین نقد بر نوشته شادی صدر بود ولی همدلانه و دوستانه‌ترین نقد را علی عبدی نوشته است. با وجودی که من هم با مقاله شادی صدر مخالفم و از نقدهای اصولی و دقیق قدوسی و عبدی لذت بردم به نظرم یک نکته نادیده گرفته شده است.

موافقان و مخالفان نوشته شادی صدر همه با جنبش زنان همدل هستند (با وجودی که شاید فعالانه نقشی نداشته باشند)، همه به وجود تبعیض علیه زنان باوردارند و همه با قوانین ناعادلانه مخالفند؛ در اصل مشکل کسی بحثی ندارد. اختلاف میان این دو گروه مانند دره‌ای عمیق، قصد پر شدن ندارد در تمام بحث‌های در گرفته در فیس بوک و وبلاگ‌ها دوطرف مرتب حرف و نظر خود را تکرار می کنند و با تمام این تلاش‌ها فاصله به هیچ وجه در این 2-3 روز کم نشده است و جا به جایی افراد بین دو گروه بسیار ناچیز است. چرا؟

مقاله شادی صدر طرفداران زیادی دارد که به هیچ وجه نمی‌توان آنها را و حرفشان را نادیده گرفت و تا حدود زیادی من قادر به درک موضعشان نبودم. چرا با این انسان‌های منطقی و با سواد – که من می توانم در تمام کل بحث درباره حقوق زنان با آنها به توافق برسم- بر سر این نقطه خاص (ضعیف، تقلیل‌گرا و نابجا بودن نوشته صدر) به تفاهم نمی‌رسیم و از مواضعمان تکان نمی‌خوریم؟

اکثریت موافقان و مدافعان صدر را زنان تشکیل می‌دهند و اکثریت این مخالفان را مردان. این صف‌بندی بیرونی دقیقآ همان صف‌بندی درون مقاله است: زنان علیه مردان. بدون استثناء از عامی‌ترین تا آگاه ترین، از آیت‌الله تندرو تا استاد دانشگاه عضو کمپین یک میلیون امضا. پس در مقاله صدر، حقیقتی در بین خطوط (فرای در نظر نگرفتن مصلحت جنبش زنان، فرای در نظر نگرفتن انصاف، فرای تند و خشم‌آلود بودن لحن) پنهان است که با این صف بندی آشکار می شود.

در تعداد زیادی از نوشته‌های مدافع شادی صدر به بیان خاطرات تلخ ناامنی اجتماعی و ناامنی جنسی ایران اشاره شده است (1 و2) و همچنین در خود نوشته صدر بخش‌هایی مستقیماً به متلک گفتن به عنوان بخشی از روند رشد اجتماعی یک پسر ایرانی اشاره می‌کند و حتی برخوردهای از جنس اصرار به پوشاندن همسر و خواهر و مادر در هنگام خروج از خانه از ترس گشت ارشاد و مزاحمان خیابانی را از این جنس می داند. ظاهراً اینجاست که صف مردان از زنان جدا می‌شود و مردها از صدر تا ذیل یکی.

کریستوا با الهام از فروید می گوید: «اختگی یک ساخت خیالی است که شخص را از یک تمامیت خیالی به سمت حوزه‌ای از فقدان یا میل سوق می‌دهد، همان فقدانی که حوزه نمادین را به جریان نمی‌اندازد و حوزه نمادین اجتماعی بر اضطراب یا ترس از اختگی استوار است.» این «برش» موهوم ساختار اجتماعی را شکل می دهد. لکان معتقد است که: «دیدن هر زن زیبایی برای مرد اخته‌کننده است.» پاسخ نظم اجتماع بدوی (با غلظت بیشتر در شرق) حذف زن از اجتماع، پوشاندن و مستور کردن زن است و در نهایت تنها مکانی که زن اجازه بروز دارد، در نزد «محرمان» است. این پاسخ تاریخی با کم و زیاد در تمام جوامع مردسالار وجود داشته است (مسلماً بحث کارکرد مردسالاری و نقش دید خطی نسبت به زمان، در پیشرفت‌های تمدن و فرهنگ بشر در اینجا لزومی ندارد). با تغییرات اجتماعی و لزوم حضور زنان در عرصه اجتماع و ضرورت این اتفاق در جوامعی (جهان اول، پیشرفته، متمدن یا با هر نام دیگر) تغییراتی این دید به وجود آمد که در جامعه ما ایجاد نشد.

ما – زنان و مردان- در ایران یاد نمی‌گیریم که در کنار هم زندگی کنیم. جداسازی از آغاز تا پایان تحصیلات عمومی وجود دارد و آنچه دختران از مردان یاد می‌گیرند و می‌بینند، همین خاطرات تلخ گفته شده است. پسران هم یاد نمی‌گیرند با این حس فقدان یا این میل چه باید کرد. بروز این میل به خشن‌ترین شکل ممکن رخ می‌دهد با «پرتاب» متلک. متلک گفتن یا ابراز خشن میل، منحصر به ایران و جوامع مشابه ایران نیست. این برخوردها بخشی از روند رشد جنسی انسان است و تا آنجا که من می‌دانم در تمام جوامع، نوجوانان از متلک به عنوان ابزار نزدیک شدن به یکیدگر استفاده می کنند (باز هم قبول دارم که این رفتار در سنین بعد از بلوغ ناهنجار است که ظاهراً منظور شادی صدر این هم نبود).

توجه به پوشش همسر (یا خواهر) به نوعی که جلب توجه نکند یا به عبارتی سکسی نباشد، هم چیزی منحصر به ایران نیست (منکر تفاوت‌ها و افراط‌ها در ایران نیستم). تا آنجا که من می دانم، این امری جهانی است و علت آن هم دقیقاً ترس از همین رفتارهای خشن و کور است (فیلم Irreversible مثال خوبی است). تجاوزو کودک آزاری منحصر به ایران نیست (با وجودی که منکر تفاوت‌ها نیستم متقدم بعضی از انواع خشن این برخوردها شاید در ایران کمتر هم باشد ولی شیوع انواع ملایم‌تر مثل ماجرای تاکسی و… در ایران بیشتر است).

تمام این بحث برای این بود که نشان دهم آنچه میان تمام مردان جهان از احمدی‌نژاد تا اوباما، از بیل کلینتون تا  آیت الله صدیقی مشترک است، این هراس و اضطراب اختگی است. تفاوت‌ها در برخورد با این اضطراب است والبته تفاوت جوامع هم در نحوه آموزش این برخورد است.

نکته دیگر خطر نوع خاصی از سیاست هم‌دستی (alliance politics) است. سیاستی که سعی دارد تمام زنان (ایرانی) را حول محور مبارزه با تبعیض علیه زنان و دفاع حقوق زنان متحد کند. زنانی با فرهنگ‌ها و خواست‌های مختلف که دشمن مشترک آنها «جامعه مردسالار» است در نفس این اتحاد ایرادی وارد نیست. ولی این احتمال وجود دارد که این عرصه کاملاً یک دست و هم‌سطح شود. قربانی این اتفاق پایین‌ترین و مظلوم‌ترین قشر زنان‌اند که به شکل خطرناکی مورد خشونت واقع می شوند. اتفاقی که با این نوشته افتاد. یعنی بحث‌های حقوق زنان از موارد اعدام زنانی که در دفاع از خود مرتکب قتل شدند یا موارد خودسوزی و دعواهای حق حضانت مادر به سمت رسوخ و رسوب فرهنگ مردسالار در ذهن مردان ایرانی روشنفکر منحرف شده است. به شکلی که خانم صدر به جای آنکه از این ظلم‌های آشکار حقوقی  شاهد بیاورد برای «حضور مردسالاری در جامعه»، از «عکس‌العملهای شدیدی که مردان فعال در عرصه مجازی به مقاله با تیتر برانگیزاننده  (provocative)» ایشان به عنوان مصداق نام می‌برد و از بحث اتنزاعی در فضای مجازی نتیجه می‌گیرد: «… ما فمینیست‌ها چه ضرورت مبرمی داریم برای برداشتن گام‌های جدیتر برای مبارزه با فرهنگ مردسالار، گامهایی که مردسالاری را از یک مفهوم انتزاعی، تبدیل به موضوعی مشخص، با مصادیق عینی، روزمره و واقعی تبدیل کند و به قول معروف، بچه را به نامش بخواند.«

پ ن: این نوشته به بررسی روانکاوانه مقاله شادی صدر پرداخته است: تفاوت « توبه طلبی» امام جمعه تهران و شادی صدر چیست؟

روابط موازی

در جنگل انبوه google reader می‌چرخیدم که به این مطلب برخوردم که به بدنبال این نوشته آمده بود. فکر کنم خلاصه کردنش باعث از بین رفتن فضا بشود پس لطفاً اول آنها را بخوانید.

همان‌طور که خیلی‌ها گفتند جامعه ایرانی متاسفانه بیمار شده است. مسئله فقط فرهنگ و آداب و رسوم نیست. ما در جامعه‌ای بزرگ شدیم و بار آمدیم که مجبور بودیم دروغ بگوییم و ریا کنیم: نگوییم پدرمان عرق می‌خورد و بگوییم همه خانواده نماز اول وقت می‌خوانند. یاد گرفتیم در مدرسه و دانشگاه و اداره بی‌وضو نماز بخوانیم و تظاهر به روزه کنیم. بنابراین یاد گرفتیم که عرف و قانون یک مشت مزخرفات هستند و تظاهر کافی است و دروغ و پنهان‌کاری اجتناب‌ناپذیر است. ما یاد نگرفتیم که درست است که تمدن یا قانون (یا هر مرجع قدرت دیگری) محدودکننده است ولی می‌تواند قابل احترام باشد. نفهمیدیم که این‌ها چیزهای است که برای زندگی ما کنار هم لازم است. فقط ازدواج نیست؛ ما دزدی علمی می‌کنیم، مقاله دیگران را کپی می‌کنیم و مدرک دکترای جعلی ارائه می‌دهیم. از آنجا که در جامعه‌ی ما همه چیز ممنوع است (به حق یا نا حق) و نمی‌شود با این ممنوعیت و محدودیت زندگی کرد، پس ما تصمیم می‌گیریم همه چیز مجاز است. این پارادوکس جامعه خشن و زورگو است.

رابطه جنسی چیزی زشت و نا پسند است: در مدرسه به بچه ها آموزش داده نمی‌شود. یک تار موی دختر اگر بیرون باشد، در آتش جهنم می‌سوزد. رابطه‌ی قبل از ازدواج گناه کبیره است. بنابراین رابطه‌ی جنسی و هر چیز مربوط به آن در خفاست و با پنهان‌کاری عجین است. بنابراین با ازدواج این پنهان‌کاری از رابطه حذف می‌شود و بخشی از لذت آن هم ناپدید می‌شود.

تا آنجا که من می‌دانم رابطه‌ی جنسی دونفره است و اصلاً کل تمدن و فرهنگ بر پایه‌ی این دونفره بودن ساخته شده است (و البته به گفته‌ی فروید علیه این رابطه‌ی دونفره و در راستای ساختن یک جامعه باید این رابطه دونفره تا آنجا که می‌شود کمرنگ شود). در ایران، قانون و عرف و حکومت همه علیه این رابطه‌ی دونفره قیام کرده و تا آنجا که توانسته‌اند آن را ممنوع و محدود کرده‌اند.

درباره آرایه: ظاهرا نوشته‌اش خیلی‌ها را عصبانی کرده است. ولی چرا عصبانی می‌شویم؟ شاید خیلی از ما خودمان را جای همسر او می گذاریم و واقعاً از تصور خیانت همسرمان عصبانی می‌شویم (بر اساس عرف ما و قانون جامعه ما و حتی بر اساس عرف و فرهنگ خیلی از جوامع دیگر-که از ایران آزادتر هستند- هم این رابطه خیانت است. اگر هم بار منفی کلمه خیانت کسی را اذیت می‌کند، می‌توان بنویسم: «خیانط» (یک کلمه‌ی من-در-آوردی که بار منفی یا مثبت ندارد)). یا شاید کمی به او حسادت می‌کنیم که بر علیه این قانون و عرف شوریده است و فکر می‌کنیم در اوج لذت است و هیچ مرزی برای خواسته هایش نمی‌شناسد ولی ما چند نکته را در نظر نمی‌گیریم:

یک: این از محدودیت های جامعه ماست که ازدواج می‌کنیم چون باید این کار را بکنیم و بعد هم به هزار و یک دلیل نمی‌توانیم طلاق بگیریم و از این رابطه خارج شویم. طلاق در ایران بسیار بد است. برای خانم‌ها بیشتر و برای آقایان کمتر. واقعاً آرایه و خیلی از ما نمی‌توانیم طلاق بگیریم. ما با طلاق جایگاه اجتماعی خود را از دست می‌دهیم. به عبارتی مثل داغی است که بر پیشانی ما می‌خورد و به راحتی هم پاک نمی‌شود. طلاق اصلاً راحت نیست.

دو: هیچ کدام از کسانی که عصبانی شده‌اند، «مانی» نیستند. چون به نظر من مانی می‌داند. کسی که خیانت می‌کند به اندازه‌ی کافی برای همسرش سرنخ برای فهمیدن ماجرا می‌گذارد. من فکر می‌کنم مانی می‌داند و پذیرفته است (این به معنی این نیست که مانی در خودآگاه خود کاملاً با ماجرا کنار آمده است. او انکار می‌کند، نادیده می‌گیرد، فرار می‌کند. این مسأله به قدری عذاب آور و ناراحت‌کننده است که سعی می‌کند با آن روبرو نشود).

سه: آدم‌های درگیراین ماجرا بر اساس پست آرایه در یک تعادل نسبی به سر می‌برند. دو زندگی خانوادگی با حضور این رابطه‌ی خارج از ازدواج، در آرامش نسبی است. حضور این آدم‌ها در کنار هم به گونه‌ای لازم است. امید باید باشد تا زندگی در کنار مانی آرام باشد؛ مانی باید باشد تا بتوان با فراق بال در کنار امید قدم زد و با بهمن گپ زد.

چهار: این رابطه‌ی چند پاره به قیمت چند پاره شدن (چند پاره موازی) این آدم شکل گرفته است. یا شاید هم این چند پارگی درونی موجب این روابط موازی شده است. در هر صورت این چندپارگی بی‌هزینه نیست. برای ایستادن در برابر عرف و قانون باید هزینه صرف کرد. باید خیلی از ترس‌ها و نگرانی‌ها را به جان خرید.

و در آخر این که این روش کنار آمدن با رابطه یا روابطی است که ملال‌آورند و یا حتی زجرآور. ولی رابطه‌ی موازی تنها راه نیست و همین‌طور طلاق. تعداد راه‌حل‌ها بیش از این حرف‌هاست. هر رابطه‌ای هر قدر هم ایده‌آل و کامل، باز هم خالی از رنج و عذاب نیست. باید رنج‌ها و هزینه‌ها را پذیرفت. هر کس بر اساس ملاک و معیارهای خودش به این ماجرا نگاه می کند: اگر پایبندی به اخلاق ملاک باشد، که این رابطه به نظر اخلاقی نمی‌رسد (بر اساس عرف جامعه ما). اگر ملاک پایداری ازدواج و نهاد خانواده باشد، تا حالا جواب داده است. درباره آینده‌اش قضاوتی نمی‌کنم. ولی ملاک‌های دیگری هم هست. می‌شود این ناکامی را با موفقیت شغلی یا اجتماعی جبران کرد (شاید کلیشه‌ای باشد، ولی راه حل شایعی است).

هر کسی می تواند ملاک خودش را داشته باشد و جواب خودش را.

ده فیلم اول در دهه اول

این ویروس «10 فیلم برتر دهه» به من هم سرایت کرد. با غم و غصه فراوان  توانستم چند تا فیلم رو ناجوانمردانه از لیست حذف کنم تا تعداد به 10 برسد.

(Eternal Sunshine of the Spotless Mind (2004

(Babel (2006

(Cidade de Deus (City of God) (2002

(Fa yeung nin wa (In the Mood for Love) (2000

(La sconosciuta (The Unknown Woman) (2006

(Oldboy (2003

(Requiem for a Dream (2000

(Sen to Chihiro no kamikakushi (Spirited Away) (2001

(Match Point (2005

درباره الی (2009)

این 6 تا را هم هیچ جور نتوانستم ننویسم:

(Bin-jip (3-Iron) (2004

(Das Leben der Anderen (The Lives of Others) (2006

(Sin City (2005

(Dogville (2003

(Vicky Cristina Barcelona (2008

(Volver (2006

احمدی‌نژاد، محبوب همه

اواخر سال 1383 تب و تاب انتخابات رئیس جمهوری آغاز شد. بحث‌های غم‌انگیز و خسته‌کننده رای دادن یا رای ندادن در بین دانشگاهیان و بقیه طرفداران اصلاحات داغ بود. نامزدهای شرکت در انتخابات کم کم قطعی شده بودند. تعداد زیاد نامزدها و عدم امکان توافق و ائتلاف، نشانه سردرگمی سران احزاب و نیروهای درون حاکمیت جمهوری اسلامی بود. نامزدهای اصلاح‌طلب واقعاً ناامیدکننده بودند:

شیخ اصلاحات که آن زمان قصد داشت تمام اصلاح‌طلبان تندرو را نابود کند و خود را به عنوان فردی میانه‌رو معرفی کند، کسی که بلد بود با چانه‌زنی نظام را اصلاح کند. شیخِ سال 84 با شیخِ سال 88 خیلی فرق داشت. در اصل اطرافیان کروبی در سال 88 همان کسانی بودند که سال 84 به عنوان تندرو مورد انتقاد او قرار گرفتند و شعارهای وی در انتخابات دهم، همان‌هایی بود که در انتخابات نهم رد می کرد.

دکتر مصطفی معین، نامزد اصلاح‌طلبان واقعی (مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی) به عنوان فردی نخبه‌گرا، ظاهراً از همان ابتدا برای شکست خوردن آمده بود. زیرا که مخاطبان اصلی‌اش همان‌ها بودند که نمی‌خواستند رای بدهند و خود او از توان کافی، چه از نظر شخصیتی و چه از نظر افکار و عقاید برای تغییر نظر آنها برخوردار نبود. باقی مردم هم اصلاً نمی‌توانستند او را بفهمند. نماد این امر فیلم تبلیغاتی او بود: سوالات حجاریان به خاطر مشکل حرف زدنش  نامفهوم بود و جواب‌های معین هم نخبه‌گرایانه یا «لیسانس به بالا» بود. البته حضور اجتماعی-سیاسی ِمعین بعد از انتخابات 84 و عاقبتی که برای جبهه دموکراسی و حقوق بشر پیش آمد، نشان داد که این فرد چقدر انتخاب دقیق و هوشمندانه‌ای بود و اینکه چقدر به این مطالبات اعتقاد داشت و پیگیر بود.

مهرعلی‌زاده هم که نمی‌شود درباره‌اش چیزی گفت. که بود؟ چرا آمد؟ چه می‌خواست؟

این وضعیت اصلاح‌طلبان بود. ولی اصول‌گرایان:

علی لاریجانی: ظاهراً کاندیدای اصلی اصول‌گرایان بود: پسری مودب، ارزشی، محبوب آقا و پیرو ولایت فقیه، مورد حمایت علما. ولی اصول‌گرایان هم مانند اصلاح‌طلبان از هم پاشیده بودند و توان ائتلاف نداشتند. سران محبوبیت و قدرت خود را از دست داده بودند. بدنه متفرق بود و از همه مهم‌تر محبوبیت مردمی آنها بسیار کم بود.

سردار قالی‌باف: خلبان، سردار، جوان، خوش‌تیپ، خوش هیکل، چشم آبی، قوی و محکم و مدیر. شاید از جهاتی بتوان گفت از میان نامزدهای آن دوره فضا را بهتر از دیگران درک کرده بود. دیده بود که اصلاحات شکست خورده است و مردم از ناامنی و درگیری‌های سیاسی خسته شده‌اند. مردم امنیت می‌خواهند و ثبات. آنها حاضرند در برابر رفاه از آزادی‌های شخصی خود بگذرند. یک بار در تاریخ ایران، اصلاحاتی تحت نام مشروطه اتفاق افتاد و شکست خورد و از دل این شکست رضاشاه زاده شد. مردم یک رضا شاه می‌خواستند و او رضا شاه اسلامی است.

رضایی: کمی از قالی‌باف داشت و کمی از لاریجانی؛ ولی در نهایت نه لاریجانی بود و نه قالی‌باف.

آیت الله هاشمی رفسنجانی: به عنوان کل نظام حضور داشت (نه اصلاح‌طلب، نه اصول‌گرا، هر دو و هیچ کدام)

و در نهایت دکتر احمدی‌نژاد: در یک کلام مردی از جنس مردم با شعار ما می‌توانیم. احمدی‌نژاد نماد همه تفکرات عامه مردم بود. مثل مردم لباس می‌پوشید، مثل مردم حرف ‌می‌زد، ستاد انتخاباتی‌اش مانند خانه مردم بود با کف پوش موکت خاکستری. احمدی نژاد مانند خاتمی نبود؛ با مردم «زیر دیپلم» حرف می‌زد. برای مردم برعلیه همه آن چیزهایی می‌گفت که مردم فکر می‌کردند عامل بدبختی‌شان است: از حکومت‌گران غارتگری که خوردند و بردند. شکاف دولت و ملتی که حداقل از بعد از اسلام و در کل تاریخ شیعه وجود داشته است. از بیگانگان غارتگری که در کل تاریخ ایران سوزانده‌اند و نابود کرده‌اند. از آقازاده‌هایی که چپاول می‌کنند و در نهایت احمدی‌نژاد کسی بود که می‌گفت شما بهترین ملت دنیا هستید: باهوش‌ترین، آگاه‌ترین، تواناترین، باایمان‌ترین و مقدس‌ترین قوم زمین. اگر نقصی وجود دارد از دیگری است؛ از دیگری اجنبی و دیگری حاکم جائر.

و در نهایت در جنگ نمادین و اسطوره‌ای میان دولت و ملت، ملت پیروز شد. احمدی‌نژاد این فرزند ملت و این نوکر ملت، آقای جمهوری اسلامی را شکست داد. با وجودی که عده‌ای از دوستان و مخالفانش این پیروزی را به کل به «طراحی پیچیده و چند لایه» نسبت دادند، بخشی از این پیروزی (شاید بخش بزرگی از آن) مدیون مردم در حاشیه بود. این پیروزی روزنامه‌نخوان‌ها بر روزنامه‌خوان‌ها بود. پیروزی عوام بر خواص، پیروزی فقرا بر اغنیا. این بخش داستان توسط خود احمدی‌نژاد هم دامن زده شد وی تمام تلاشش را کرد تا این را به همه بقبولاند که علت پیروزی این بوده است. بعد از انتخابات سال 1384 رئیس دولت نهم همان روال قبل انتخابات را ادامه داد و در کل 4 سال بعد از آن همچنان در نقش نامزد انتخابات باقی ماند: ادامه‌ی سفرهای استانی و دیدن مردم از نزدیک. مردمی که از مسوولان دولتی حتی بخش‌دار را هم ندیده بودند، اکنون رئیس جمهوری در میان شان بود به شدت مردمی و خاکی، با لباس و آرایش مو و ریشی مانند خودشان. کشاورزی که به زور خود را به او رسانده، با شخص دوم مملکت دست داده و نامه‌ای به دست مردمی‌نژاد داده و فردای آن روز چک پولی به دستش می ‌رسد و حتماً می‌دانید پول کجا بوده است. این پول مستقیماً از حلقوم مستکبران بیرون کشیده شده بود. احمدی‌نژاد مخاطبان داخلی خود را به خوبی می‌شناخت و می‌شناسد، می‌دانست که این مردم به جز تلویزیون ملی، رسانه‌ی دیگری نمی‌شناسند. تعصبات مذهبی‌شان را می‌شناخت و می‌دانست نهاد مرجع آنها مداحان هستند (نه مراجع تقلید). احمدی‌نژاد می‌دانست چه فاصله‌ای میان دارندگان ماهواره و اینترنت با فاقدان آن وجود دارد و سعی کرد که این فاصله را گسترش دهد، ایدئولوژیک کند و گاهی آن را به خشونت بکشاند. این شکاف در انتخابات سال 88 در کشور نهادینه شده بود. روزی که احمدی‌نژاد رئیس جمهور دهم اعلام شد، پیروزی در نگاه آبدارچی اداره به رئیس اداره مشخص بود وقتی چای را روی میز می‌گذاشت و پوزخند می‌زد. تصور آبدارچی این بود که روزی احمدی‌نژاد موفق می‌شود این آقای رئیس را که مفت می‌خورد و هیچ کاری انجام نمی‌دهد، از تختش پایین بکشد و آقای آبدارچی را به جای آن بنشاند.

پوپولیسم یک فحش نیست. یک مسلک سیاسی است. باید با این «ایسم» مبارزه مدنی کرد. و نکته دیگر این بود که گفته‌های احمدی نژاد بر یک خواسته‌ی واقعی و به حق مردم  استوار بود که تا حدودی در دوره خاتمی به آنها کم توجهی شده بود (یا رسانه‌های راست‌گرا سعی کردند این طور به مردم نشان دهند که موفق هم شدند).

همان طور که گفتم این تمام ماجرای پیروزی احمدی‌نژاد نبود. یک طرح پیچیده و چند لایه هم وجود داشت.

» در بهار آن سال رهبری جنبش، در کشور ضعیف و دچار نقصان و نارسایی بود. عده‌ای معتقد به اقدامات انقلابی‌تر بودند و بر تغییر رژیم پای می‌فشردند. یک گروه میانه‌رو معتقد به تعامل با جناح راست و حفظ جمهوری قانونی بودند. مردم از مبارزات مداوم برای به دست آوردن وضعیت اقتصادی و اجتماعی بهتر خسته و فرسوده بودند. جناح راست ضد جنبش، قدرت کمی داشت و از حمایت مردم برخوردار نبود. سیر وقایع به گونه‌ای بود که جناح ضدجنبش به راست افراطی اجازه داد که دولت… را نابود کند و سپس خود به تنهایی  قدرت را به دست بگیرد. راست افراطی با کمک نیروی شبه نظامی و خشن خود توانست قدرت خود را در کشور تثبیت کند و بذر ترس و وحشت را در دل مخالفان بکارد.»

این توصیف ایران نیست. این پاراگراف در باره آلمان، انتخابات سال 1930 و حوادث پس از آن است. ولی در ایران سال 84 نیز پس از پیروز احمدی‌نژاد جناح راست نفسی به راحتی کشید: فتنه اصلاحات خفه شد.

مارکس جمله زیبایی دارد (نقل به مضمون): با شکست نیروی انقلابی، وظایف انقلاب شکست خورده به عهده ضد انقلاب پیروز می‌افتد. با شکست اصلاحات، محمود احمدی‌نژاد بخشی از شعارهای اصلاحات را تکرار می کرد وسعی می‌کرد آنها را به صورت کاریکاتوری اجرا نماید: حضور زنان در استادیوم‌ها، سپردن کار به نخبگان و جوانان، عدالت، برخورد با آقازاده‌ها و مافیای قدرت. احمدی‌نژاد حتی 3 وزیر زن برای دولت دوم خود معرفی کرد. البته این اعمال که برای خاموش نگه داشتن بخشی از مخالفت‌ها و بی‌اثر نمودن اعتراضات صنفی و مدنی بود، در دل خود به مفهوم پذیرش این خواسته‌ها بود. این از اولین چالش‌هایی بود که دولت احمدی‌نژاد با آن روبرو شد. چون عملکرد دولت که قرار بود تا حدودی مخالفانش را ساکت نماید، هم موافقانش را ناراضی کرد و هم مخالفانش. البته این عمل در راستای برخورد پوپولیستی دولت با همه خواسته‌ها بود و کمی هم موفق بود چون در جامعه باز هم احمدی‌نژاد به عنوان مسوولی مردمی و موافق آزادی‌های فردی مطرح شد.

در هر صورت این سعی در راضی ساختن مخالفان به جز همان سال اول دیگر ادامه نیافت و احمدی‌نژاد در داخل بر روی مخاطبان اصلی خود متمرکز شد. دولت نهم چهار سال به صورت مداوم از همان فرمول غرور ملی و بمباران رسانه‌ای مبارزه با مستکبران استفاده کرد و در نهایت احمدی‌نژاد تبدیل شد به فردی که طرفدارانش از عشقش می‌مردند و مخالفانش از شدت نفرت تب می‌کردند. حد وسط وجود نداشت او یا شیطان بود یا فرشته. تمام مراسم خیابانی قبل از انتخابات حول همین دو چهره احمدی‌نژاد شکل گرفت.

گذشته از فضای داخلی، احمدی‌نژاد در جهان نیز طرفدارانی داشت. دوستان بسیار خوبی در آمریکای جنوبی: آقایان مورالس و هوگو  چاوز. که در مورد چاوز، جدا از مناسبات میان دو کشور، از نظر شخصی نیز بسیار به هم علاقه‌مند بودند. این نزدیکی به کشورهای کمونیستی و غیردموکراتیک و رهبران پوپولیست شان، با توجه به ساختار حکومتی ایران عجیب نبود و برای آن کشورها نیز داشتن یک دوست پولدار ضد آمریکایی غنیمت بود. ولی از یک جهت نشان‌دهنده انزوای حکومت و رئیس جمهور ایران بود در بین سران کشورهای دنیا. درست است که احمدی‌نژاد در دل رهبران (به جز چند استثناء) جایی نداشت؛ ولی مردم فقیر کشورهای عربی و حتی شاید سایر کشورها او را می‌پرستیدند. رئیس جمهور ایران مظهر مقاومت در برابر سرمایه‌داران جهان و مبارزی علیه فرهنگ مهاجم آمریکایی بود. احمدی‌نژاد فردی شجاع و جسور بود که در سازمان ملل علیه کشور غاصب و زورگوی اسرائیل سخنرانی ‌کرد. برعلیه نظم جهانی و ساختار ناکارای سازمان ملل صحبت کرد. در برابر خبرنگاران رسانه‌های وابسته سرمایه‌داران ‌ایستاد و حرف مردم مظلوم مسلمان را ‌زد. وی مدعی بود که سخنگوی همه مستضعفین جهان است، در این زمینه تلاش ‌کرد و موفقیت‌هایی هم به دست آورد.

تا اینجا گفتم که دوستداران احمدی‌نژاد در ایران و جهان کیستند و چرا برای آنها قهرمان است. ولی شاید بی انصافی باشد اگر داستان را اینجا تمام کنم. چون دکتر احمدی‌نژاد محبوب دشمنانش هم هست و جالب است که دقیقاً به همان دلیلی که محبوب دوستدارانش است. احمدی‌نژاد خود رابه عنوان مظهر مخالفت با نظم نوین جهانی، مخالف نظام سرمایه‌داری، مخالف اسرائیل و ترور دولتی آن و مخالف تبعیض‌ها و زورگویی‌ها بین‌المللی معرفی کرده است. این دقیقاً بزرگ‌ترین خدمت به آن نظم و ساختاری است که او مدعی مخالفت با آن است. برای مثال صحبت‌ها و تهدیدهای احمدی‌نژاد برعلیه اسرائیل، این کشور را تبدیل به کشوری در معرض خطر و مظلوم کرده است. صحبت‌های احمدی‌نژاد بر علیه سرمایه‌داری وسیله‌ای شده است برای سرکوب چپ‌ها و سوسیالیست‌های جدید. یا حتی اصرار و پا فشاری بر حق دستیابی به انرژی هسته‌ای چون توسط احمدی‌نژاد انجام می‌شود، به راحتی سرکوب می‌شود. همین کار اگر توسط خاتمی انجام می‌شد، به همین راحتی با بمب هسته‌ای و تهدید جهانی پیوند نمی‌خورد. به عبارت دیگر احمدی‌نژاد همان نقشی را در سرکوب مخالفان نظام سرمایه‌داری دارد که سلطنت‌طلب‌ها و مجاهدین خلق در سرکوب مخالفان داخلی دارند.

به همین دلیل است که انتظار سبزها برای حمایت موثر سران کشورهای غربی از این جنبش کمی زیاده‌طلبی است. مسلماً آنها احمدی‌نژاد را به خاتمی یا موسوی ترجیح می‌دهند. افرادی که وقتی در سازمان ملل صحبت می‌کنند، به راحتی نمی‌شود به آنها پشت کرد و از سالن خارج شد. افرادی که اگر بر علیه اسرائیل صحبت کنند، به راحتی نمی‌توانند به آنها بر چسب حمایت از تروریسم بزنند. اگر احمدی‌نژاد نبود رهبران جهان غرب، الان بر علیه اعمال چه کسی موضع می‌گرفتند و برخورد چه کسی را با مردمش «قویاً» محکوم می‌کردند؟

او ادعا دارد که آلترناتیو لیبرال دموکراسی است و اتفاقاً در کشورهای غربی هم با او مصاحبه می‌کنند و از او می‌خواهند در دانشگاه سخنرانی کند، در تمام مجامع بین‌المللی حرف‌هایش را بزند، تا همه بداند حرف مخالفان لیبرال دموکراسی چیست و نحوه استدلال آنها چگونه است. احمدی‌نژاد بر خلاف تصور و تمام ادعاهای خودش و مخالفانش نه‌تنها تهدیدی برای نظم کنونی جهان نیست که بخشی از این نظم و تضمین کننده آن است.

اسلاوی ژیژک در مقاله «خوشبختی پس از 11 سپتامبر» می گوید: «در کشوری چون چکسلواکی در اواخر دهه‌ی 1970 و دهه 1980، مردم واقعاً به نوعی خوشبخت بودند: سه شرط بنیادین خوشبختی در آنجا تحقق یافته بود:

  1. نیازهای آنها اساساً بر آورده می‌شد؛ نه بیش از حد کفایت…
  2. ویژگی دوم و فوق‌العاده مهم: یک دیگری (حزب کمونیست) وجود داشت که می‌شد تقصیر هر چیزی را که عیب و ایرادی داشت، به گردن آن انداخت؛ به طوری که آدمی ابداً احساس مسوولیت نمی‌کرد. اگر برخی کالاها موقتاً نایاب بودند، حتی اگر طوفانی خسارتی عظیم به بار می‌آورد، گناه «آنها» بود.
  3. و آخرین اما نه کم اهمیت‌ترین: اینکه مکان دیگری (غرب مصرف‌گرا) وجود داشت که می‌توانستی راجع به آن رویا ببافی و حتا گاهی از آن دیدار کنی…»

این شاید تا حدودی وضع ایران البته تا قبل از انتخابات 88 بود. ما تا قبل از این انتخابات تا حدودی خوشبخت بودیم. تمام اتفاقات و مشکلات و کاستی‌ها را به گردن احمدی‌نژاد می‌انداختیم. این بود که خیلی برای مملکتمان کاری نمی‌کردیم و می‌گفتیم نمی‌گذارند.

احمدی‌نژاد در انتخابات، هم محبوب رقبایش بود. اولین تبلیغ آنها این بود: «من احمدی‌نژاد نیستم» به قدری کارکرد دولت نهم بد بود که شعار «هر کس غیر از احمدی‌نژاد» مطرح شد. حتی پس از انتخابات هم سخنرانی او که مخالفان را خس و خاشاک نامید، به میلیونی شدن جمعیت تظاهرات انقلاب تا آزادی کمک کرد. ولی در کل این تعادل و این محبوب و مفید بودن احمدی‌نژاد شکسته شد به چند علت:

  1. عملکرد دولت او به قدری بد بود که نیازهای اساسی مردم هم مورد تهدید قرار گرفت. وضعیت معیشت مردم اسف‌بار شده بود. نه تنها وضعیت اجتماعی بد شد بلکه شاخص فلاکت رو شد! پس شرط اول خوشبختی (از دید ژیژک) از بین رفت. و یک عزم قوی چه در داخل حکومت و چه در میان مردم برای رفتن وی شکل گرفته بود.
  2. برخورد فیزیکی با مخالفان که در این حد و به این شکل نه در داخل و نه در خارج کشور قابل چشم پوشی نبود.
  3. اتفاقات و حوادث پس از انتخابات، احمدی‌نژاد را از صدر خبرهای ایران و جهان خارج کرد. عدم حضور رسانه‌ای او بخش عظیمی از قدرتش را گرفت: از دل برود هر آنکه از دیده برفت.
  4. احمدی‌نژاد در 4 سال گذشته تلاش کرد تا به همه در داخل و خارج ثابت کند که تصمیم‌گیرنده در تمام امور و در همه جا اوست. از تغییر وزیران و فشارهای مختلف برمجلس تا انحلال سازمان‌ها و نهادهای برنامه‌ریزی و نظارتی، برای اثبات این مسأله بود. همچنین است  سفرهای استانی او برای ایجاد پارک یا جوب یا دستشویی در محلات شهرستان‌ها. حمایت رهبر از او بعد از انتخابات و حضور گسترده سپاهیان برای پشتیبانی از دولتش، جایگاه اول و تصمیم‌گیرنده را از او گرفت.

و این‌گونه بود که احمدی‌نژاد، مردی از جنس مردم، نامش از شعارهای مخالفان و عکسش از دست موافقان دولتش حذف شد.

احمدی‌نژاد، محبوب همه

اواخر سال 1383 تب و تاب انتخابات رئیس جمهوری آغاز شد. بحث‌های غم‌انگیز و خسته‌کننده رای دادن یا رای ندادن در بین دانشگاهیان و بقیه طرفداران اصلاحات داغ بود. نامزدهای شرکت در انتخابات کم کم قطعی شده بودند. تعداد زیاد نامزدها و عدم امکان توافق و ائتلاف، نشانه سردرگمی سران احزاب و نیروهای درون حاکمیت جمهوری اسلامی بود. نامزدهای اصلاح‌طلب واقعاً ناامیدکننده بودند:

شیخ اصلاحات که آن زمان قصد داشت تمام اصلاح‌طلبان تندرو را نابود کند و خود را به عنوان فردی میانه‌رو معرفی کند، کسی که بلد بود با چانه‌زنی نظام را اصلاح کند. شیخِ سال 84 با شیخِ سال 88 خیلی فرق داشت. در اصل اطرافیان کروبی در سال 88 همان کسانی بودند که سال 84 به عنوان تندرو مورد انتقاد او قرار گرفتند و شعارهای وی در انتخابات دهم، همان‌هایی بود که در انتخابات نهم رد می کرد.

دکتر مصطفی معین، نامزد اصلاح‌طلبان واقعی (مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی) به عنوان فردی نخبه‌گرا، ظاهراً از همان ابتدا برای شکست خوردن آمده بود. زیرا که مخاطبان اصلی‌اش همان‌ها بودند که نمی‌خواستند رای بدهند و خود او از توان کافی، چه از نظر شخصیتی و چه از نظر افکار و عقاید برای تغییر نظر آنها برخوردار نبود. باقی مردم هم اصلاً نمی‌توانستند او را بفهمند. نماد این امر فیلم تبلیغاتی او بود: سوالات حجاریان به خاطر مشکل حرف زدنش  نامفهوم بود و جواب‌های معین هم نخبه‌گرایانه یا «لیسانس به بالا» بود. البته حضور اجتماعی-سیاسی ِمعین بعد از انتخابات 84 و عاقبتی که برای جبهه دموکراسی و حقوق بشر پیش آمد، نشان داد که این فرد چقدر انتخاب دقیق و هوشمندانه‌ای بود و اینکه چقدر به این مطالبات اعتقاد داشت و پیگیر بود.

مهرعلی‌زاده هم که نمی‌شود درباره‌اش چیزی گفت. که بود؟ چرا آمد؟ چه می‌خواست؟

این وضعیت اصلاح‌طلبان بود. ولی اصول‌گرایان:

علی لاریجانی: ظاهراً کاندیدای اصلی اصول‌گرایان بود: پسری مودب، ارزشی، محبوب آقا و پیرو ولایت فقیه، مورد حمایت علما. ولی اصول‌گرایان هم مانند اصلاح‌طلبان از هم پاشیده بودند و توان ائتلاف نداشتند. سران محبوبیت و قدرت خود را از دست داده بودند. بدنه متفرق بود و از همه مهم‌تر محبوبیت مردمی آنها بسیار کم بود.

سردار قالی‌باف: خلبان، سردار، جوان، خوش‌تیپ، خوش هیکل، چشم آبی، قوی و محکم و مدیر. شاید از جهاتی بتوان گفت از میان نامزدهای آن دوره فضا را بهتر از دیگران درک کرده بود. دیده بود که اصلاحات شکست خورده است و مردم از ناامنی و درگیری‌های سیاسی خسته شده‌اند. مردم امنیت می‌خواهند و ثبات. آنها حاضرند در برابر رفاه از آزادی‌های شخصی خود بگذرند. یک بار در تاریخ ایران، اصلاحاتی تحت نام مشروطه اتفاق افتاد و شکست خورد و از دل این شکست رضاشاه زاده شد. مردم یک رضا شاه می‌خواستند و او رضا شاه اسلامی است.

رضایی: کمی از قالی‌باف داشت و کمی از لاریجانی؛ ولی در نهایت نه لاریجانی بود و نه قالی‌باف.

آیت الله هاشمی رفسنجانی: به عنوان کل نظام حضور داشت (نه اصلاح‌طلب، نه اصول‌گرا، هر دو و هیچ کدام)

و در نهایت دکتر احمدی‌نژاد: در یک کلام مردی از جنس مردم با شعار ما می‌توانیم. احمدی‌نژاد نماد همه تفکرات عامه مردم بود. مثل مردم لباس می‌پوشید، مثل مردم حرف ‌می‌زد، ستاد انتخاباتی‌اش مانند خانه مردم بود با کف پوش موکت خاکستری. احمدی نژاد مانند خاتمی نبود؛ با مردم «زیر دیپلم» حرف می‌زد. برای مردم برعلیه همه آن چیزهایی می‌گفت که مردم فکر می‌کردند عامل بدبختی‌شان است: از حکومت‌گران غارتگری که خوردند و بردند. شکاف دولت و ملتی که حداقل از بعد از اسلام و در کل تاریخ شیعه وجود داشته است. از بیگانگان غارتگری که در کل تاریخ ایران سوزانده‌اند و نابود کرده‌اند. از آقازاده‌هایی که چپاول می‌کنند و در نهایت احمدی‌نژاد کسی بود که می‌گفت شما بهترین ملت دنیا هستید: باهوش‌ترین، آگاه‌ترین، تواناترین، باایمان‌ترین و مقدس‌ترین قوم زمین. اگر نقصی وجود دارد از دیگری است؛ از دیگری اجنبی و دیگری حاکم جائر.

و در نهایت در جنگ نمادین و اسطوره‌ای میان دولت و ملت، ملت پیروز شد. احمدی‌نژاد این فرزند ملت و این نوکر ملت، آقای جمهوری اسلامی را شکست داد. با وجودی که عده‌ای از دوستان و مخالفانش این پیروزی را به کل به «طراحی پیچیده و چند لایه» نسبت دادند، بخشی از این پیروزی (شاید بخش بزرگی از آن) مدیون مردم در حاشیه بود. این پیروزی روزنامه‌نخوان‌ها بر روزنامه‌خوان‌ها بود. پیروزی عوام بر خواص، پیروزی فقرا بر اغنیا. این بخش داستان توسط خود احمدی‌نژاد هم دامن زده شد وی تمام تلاشش را کرد تا این را به همه بقبولاند که علت پیروزی این بوده است. بعد از انتخابات سال 1384 رئیس دولت نهم همان روال قبل انتخابات را ادامه داد و در کل 4 سال بعد از آن همچنان در نقش نامزد انتخابات باقی ماند: ادامه‌ی سفرهای استانی و دیدن مردم از نزدیک. مردمی که از مسوولان دولتی حتی بخش‌دار را هم ندیده بودند، اکنون رئیس جمهوری در میان شان بود به شدت مردمی و خاکی، با لباس و آرایش مو و ریشی مانند خودشان. کشاورزی که به زور خود را به او رسانده، با شخص دوم مملکت دست داده و نامه‌ای به دست مردمی‌نژاد داده و فردای آن روز چک پولی به دستش می ‌رسد و حتماً می‌دانید پول کجا بوده است. این پول مستقیماً از حلقوم مستکبران بیرون کشیده شده بود. احمدی‌نژاد مخاطبان داخلی خود را به خوبی می‌شناخت و می‌شناسد، می‌دانست که این مردم به جز تلویزیون ملی، رسانه‌ی دیگری نمی‌شناسند. تعصبات مذهبی‌شان را می‌شناخت و می‌دانست نهاد مرجع آنها مداحان هستند (نه مراجع تقلید). احمدی‌نژاد می‌دانست چه فاصله‌ای میان دارندگان ماهواره و اینترنت با فاقدان آن وجود دارد و سعی کرد که این فاصله را گسترش دهد، ایدئولوژیک کند و گاهی آن را به خشونت بکشاند. این شکاف در انتخابات سال 88 در کشور نهادینه شده بود. روزی که احمدی‌نژاد رئیس جمهور دهم اعلام شد، پیروزی در نگاه آبدارچی اداره به رئیس اداره مشخص بود وقتی چای را روی میز می‌گذاشت و پوزخند می‌زد. تصور آبدارچی این بود که روزی احمدی‌نژاد موفق می‌شود این آقای رئیس را که مفت می‌خورد و هیچ کاری انجام نمی‌دهد، از تختش پایین بکشد و آقای آبدارچی را به جای آن بنشاند.

پوپولیسم یک فحش نیست. یک مسلک سیاسی است. باید با این «ایسم» مبارزه مدنی کرد. و نکته دیگر این بود که گفته‌های احمدی نژاد بر یک خواسته‌ی واقعی و به حق مردم  استوار بود که تا حدودی در دوره خاتمی به آنها کم توجهی شده بود (یا رسانه‌های راست‌گرا سعی کردند این طور به مردم نشان دهند که موفق هم شدند).

همان طور که گفتم این تمام ماجرای پیروزی احمدی‌نژاد نبود. یک طرح پیچیده و چند لایه هم وجود داشت.

» در بهار آن سال رهبری جنبش، در کشور ضعیف و دچار نقصان و نارسایی بود. عده‌ای معتقد به اقدامات انقلابی‌تر بودند و بر تغییر رژیم پای می‌فشردند. یک گروه میانه‌رو معتقد به تعامل با جناح راست و حفظ جمهوری قانونی بودند. مردم از مبارزات مداوم برای به دست آوردن وضعیت اقتصادی و اجتماعی بهتر خسته و فرسوده بودند. جناح راست ضد جنبش، قدرت کمی داشت و از حمایت مردم برخوردار نبود. سیر وقایع به گونه‌ای بود که جناح ضدجنبش به راست افراطی اجازه داد که دولت… را نابود کند و سپس خود به تنهایی  قدرت را به دست بگیرد. راست افراطی با کمک نیروی شبه نظامی و خشن خود توانست قدرت خود را در کشور تثبیت کند و بذر ترس و وحشت را در دل مخالفان بکارد.»

این توصیف ایران نیست. این پاراگراف در باره آلمان، انتخابات سال 1930 و حوادث پس از آن است. ولی در ایران سال 84 نیز پس از پیروز احمدی‌نژاد جناح راست نفسی به راحتی کشید: فتنه اصلاحات خفه شد.

مارکس جمله زیبایی دارد (نقل به مضمون): با شکست نیروی انقلابی، وظایف انقلاب شکست خورده به عهده ضد انقلاب پیروز می‌افتد. با شکست اصلاحات، محمود احمدی‌نژاد بخشی از شعارهای اصلاحات را تکرار می کرد وسعی می‌کرد آنها را به صورت کاریکاتوری اجرا نماید: حضور زنان در استادیوم‌ها، سپردن کار به نخبگان و جوانان، عدالت، برخورد با آقازاده‌ها و مافیای قدرت. احمدی‌نژاد حتی 3 وزیر زن برای دولت دوم خود معرفی کرد. البته این اعمال که برای خاموش نگه داشتن بخشی از مخالفت‌ها و بی‌اثر نمودن اعتراضات صنفی و مدنی بود، در دل خود به مفهوم پذیرش این خواسته‌ها بود. این از اولین چالش‌هایی بود که دولت احمدی‌نژاد با آن روبرو شد. چون عملکرد دولت که قرار بود تا حدودی مخالفانش را ساکت نماید، هم موافقانش را ناراضی کرد و هم مخالفانش. البته این عمل در راستای برخورد پوپولیستی دولت با همه خواسته‌ها بود و کمی هم موفق بود چون در جامعه باز هم احمدی‌نژاد به عنوان مسوولی مردمی و موافق آزادی‌های فردی مطرح شد.

در هر صورت این سعی در راضی ساختن مخالفان به جز همان سال اول دیگر ادامه نیافت و احمدی‌نژاد در داخل بر روی مخاطبان اصلی خود متمرکز شد. دولت نهم چهار سال به صورت مداوم از همان فرمول غرور ملی و بمباران رسانه‌ای مبارزه با مستکبران استفاده کرد و در نهایت احمدی‌نژاد تبدیل شد به فردی که طرفدارانش از عشقش می‌مردند و مخالفانش از شدت نفرت تب می‌کردند. حد وسط وجود نداشت او یا شیطان بود یا فرشته. تمام مراسم خیابانی قبل از انتخابات حول همین دو چهره احمدی‌نژاد شکل گرفت.

گذشته از فضای داخلی، احمدی‌نژاد در جهان نیز طرفدارانی داشت. دوستان بسیار خوبی در آمریکای جنوبی: آقایان مورالس و هوگو  چاوز. که در مورد چاوز، جدا از مناسبات میان دو کشور، از نظر شخصی نیز بسیار به هم علاقه‌مند بودند. این نزدیکی به کشورهای کمونیستی و غیردموکراتیک و رهبران پوپولیست شان، با توجه به ساختار حکومتی ایران عجیب نبود و برای آن کشورها نیز داشتن یک دوست پولدار ضد آمریکایی غنیمت بود. ولی از یک جهت نشان‌دهنده انزوای حکومت و رئیس جمهور ایران بود در بین سران کشورهای دنیا. درست است که احمدی‌نژاد در دل رهبران (به جز چند استثناء) جایی نداشت؛ ولی مردم فقیر کشورهای عربی و حتی شاید سایر کشورها او را می‌پرستیدند. رئیس جمهور ایران مظهر مقاومت در برابر سرمایه‌داران جهان و مبارزی علیه فرهنگ مهاجم آمریکایی بود. احمدی‌نژاد فردی شجاع و جسور بود که در سازمان ملل علیه کشور غاصب و زورگوی اسرائیل سخنرانی ‌کرد. برعلیه نظم جهانی و ساختار ناکارای سازمان ملل صحبت کرد. در برابر خبرنگاران رسانه‌های وابسته سرمایه‌داران ‌ایستاد و حرف مردم مظلوم مسلمان را ‌زد. وی مدعی بود که سخنگوی همه مستضعفین جهان است، در این زمینه تلاش ‌کرد و موفقیت‌هایی هم به دست آورد.

تا اینجا گفتم که دوستداران احمدی‌نژاد در ایران و جهان کیستند و چرا برای آنها قهرمان است. ولی شاید بی انصافی باشد اگر داستان را اینجا تمام کنم. چون دکتر احمدی‌نژاد محبوب دشمنانش هم هست و جالب است که دقیقاً به همان دلیلی که محبوب دوستدارانش است. احمدی‌نژاد خود رابه عنوان مظهر مخالفت با نظم نوین جهانی، مخالف نظام سرمایه‌داری، مخالف اسرائیل و ترور دولتی آن و مخالف تبعیض‌ها و زورگویی‌ها بین‌المللی معرفی کرده است. این دقیقاً بزرگ‌ترین خدمت به آن نظم و ساختاری است که او مدعی مخالفت با آن است. برای مثال صحبت‌ها و تهدیدهای احمدی‌نژاد برعلیه اسرائیل، این کشور را تبدیل به کشوری در معرض خطر و مظلوم کرده است. صحبت‌های احمدی‌نژاد بر علیه سرمایه‌داری وسیله‌ای شده است برای سرکوب چپ‌ها و سوسیالیست‌های جدید. یا حتی اصرار و پا فشاری بر حق دستیابی به انرژی هسته‌ای چون توسط احمدی‌نژاد انجام می‌شود، به راحتی سرکوب می‌شود. همین کار اگر توسط خاتمی انجام می‌شد، به همین راحتی با بمب هسته‌ای و تهدید جهانی پیوند نمی‌خورد. به عبارت دیگر احمدی‌نژاد همان نقشی را در سرکوب مخالفان نظام سرمایه‌داری دارد که سلطنت‌طلب‌ها و مجاهدین خلق در سرکوب مخالفان داخلی دارند.

به همین دلیل است که انتظار سبزها برای حمایت موثر سران کشورهای غربی از این جنبش کمی زیاده‌طلبی است. مسلماً آنها احمدی‌نژاد را به خاتمی یا موسوی ترجیح می‌دهند. افرادی که وقتی در سازمان ملل صحبت می‌کنند، به راحتی نمی‌شود به آنها پشت کرد و از سالن خارج شد. افرادی که اگر بر علیه اسرائیل صحبت کنند، به راحتی نمی‌توانند به آنها بر چسب حمایت از تروریسم بزنند. اگر احمدی‌نژاد نبود رهبران جهان غرب، الان بر علیه اعمال چه کسی موضع می‌گرفتند و برخورد چه کسی را با مردمش «قویاً» محکوم می‌کردند؟

او ادعا دارد که آلترناتیو لیبرال دموکراسی است و اتفاقاً در کشورهای غربی هم با او مصاحبه می‌کنند و از او می‌خواهند در دانشگاه سخنرانی کند، در تمام مجامع بین‌المللی حرف‌هایش را بزند، تا همه بداند حرف مخالفان لیبرال دموکراسی چیست و نحوه استدلال آنها چگونه است. احمدی‌نژاد بر خلاف تصور و تمام ادعاهای خودش و مخالفانش نه‌تنها تهدیدی برای نظم کنونی جهان نیست که بخشی از این نظم و تضمین کننده آن است.

اسلاوی ژیژک در مقاله «خوشبختی پس از 11 سپتامبر» می گوید: «در کشوری چون چکسلواکی در اواخر دهه‌ی 1970 و دهه 1980، مردم واقعاً به نوعی خوشبخت بودند: سه شرط بنیادین خوشبختی در آنجا تحقق یافته بود:

1. نیازهای آنها اساساً بر آورده می‌شد؛ نه بیش از حد کفایت…

2. ویژگی دوم و فوق‌العاده مهم: یک دیگری (حزب کمونیست) وجود داشت که می‌شد تقصیر هر چیزی را که عیب و ایرادی داشت، به گردن آن انداخت؛ به طوری که آدمی ابداً احساس مسوولیت نمی‌کرد. اگر برخی کالاها موقتاً نایاب بودند، حتی اگر طوفانی خسارتی عظیم به بار می‌آورد، گناه «آنها» بود.

3. و آخرین اما نه کم اهمیت‌ترین: اینکه مکان دیگری (غرب مصرف‌گرا) وجود داشت که می‌توانستی راجع به آن رویا ببافی و حتا گاهی از آن دیدار کنی…»

این شاید تا حدودی وضع ایران البته تا قبل از انتخابات 88 بود. ما تا قبل از این انتخابات تا حدودی خوشبخت بودیم. تمام اتفاقات و مشکلات و کاستی‌ها را به گردن احمدی‌نژاد می‌انداختیم. این بود که خیلی برای مملکتمان کاری نمی‌کردیم و می‌گفتیم نمی‌گذارند.

احمدی‌نژاد در انتخابات، هم محبوب رقبایش بود. اولین تبلیغ آنها این بود: «من احمدی‌نژاد نیستم» به قدری کارکرد دولت نهم بد بود که شعار «هر کس غیر از احمدی‌نژاد» مطرح شد. حتی پس از انتخابات هم سخنرانی او که مخالفان را خس و خاشاک نامید، به میلیونی شدن جمعیت تظاهرات انقلاب تا آزادی کمک کرد. ولی در کل این تعادل و این محبوب و مفید بودن احمدی‌نژاد شکسته شد به چند علت:

1. عملکرد دولت او به قدری بد بود که نیازهای اساسی مردم هم مورد تهدید قرار گرفت. وضعیت معیشت مردم اسف‌بار شده بود. نه تنها وضعیت اجتماعی بد شد بلکه شاخص فلاکت رو شد! پس شرط اول خوشبختی (از دید ژیژک) از بین رفت. و یک عزم قوی چه در داخل حکومت و چه در میان مردم برای رفتن وی شکل گرفته بود.

2. برخورد فیزیکی با مخالفان که در این حد و به این شکل نه در داخل و نه در خارج کشور قابل چشم پوشی نبود.

3. اتفاقات و حوادث پس از انتخابات، احمدی‌نژاد را از صدر خبرهای ایران و جهان خارج کرد. عدم حضور رسانه‌ای او بخش عظیمی از قدرتش را گرفت: از دل برود هر آنکه از دیده برفت.

4. احمدی‌نژاد در 4 سال گذشته تلاش کرد تا به همه در داخل و خارج ثابت کند که تصمیم‌گیرنده در تمام امور و در همه جا اوست. از تغییر وزیران و فشارهای مختلف برمجلس تا انحلال سازمان‌ها و نهادهای برنامه‌ریزی و نظارتی، برای اثبات این مسأله بود. همچنین است  سفرهای استانی او برای ایجاد پارک یا جوب یا دستشویی در محلات شهرستان‌ها. حمایت رهبر از او بعد از انتخابات و حضور گسترده سپاهیان برای پشتیبانی از دولتش، جایگاه اول و تصمیم‌گیرنده را از او گرفت.

و این‌گونه بود که احمدی‌نژاد، مردی از جنس مردم، نامش از شعارهای مخالفان و عکسش از دست موافقان دولتش حذف شد.

عاشورا

31 سال قبل در روز عاشورا سال 1357 بزرگترین تظاهرات علیه رژیم شاه (تا آن زمان) برگزار شد، از این اتفاق به عنوان نقطه عطفی در انقلاب سال 57 یاد می‌کنند. امروز در تهران و در روز عاشورا، حکومتی که مدعی است که ادامه قیام حسینی است، به ضرب و شتم مردم معترض پرداخت. حتی اگر ارتباطی میان این دو واقعه وجود نداشته باشد، برای مردمی که 30 سال پیش را به خاطر دارند این دو مشابه است. مسلماً در میان سران حکومت هم این خاطرات زنده است. بنابراین عجیب است بخواهند خود را در کنار رژیم طاغوت قرار دهند. پس چه چیز باعث شد که در ظهر عاشورا هوای شهر عزادار را با اشک آور و دود پر کنند؟

در ظهر روز 6 دی، ساعت 2 بعد از ظهر، فضا در اکثر خیابان‌های منتهی به انقلاب، آزادی و ولیعصر امنیتی بود. هر چند دقیقه یک بار ماشین نیروی انتظامی یا آمبولاس عبور می‌کرد. مردم در کنار خیابان‌ها در تجمع کرده بودند و هر از گاهی شعار می دادند، شعارهایی که اکثراً تند بود و بر علیه رهبر یا کل نظام بود. بیشتر از تجمع معترضان، تجمع برای گرفتن نذری بود. ظاهراً عزاداران منتظر نذری کاری به اعتراض نداشتند. با این وجود کف خیابان‌ها پر از سنگ بود. کیوسک نیروی انتظامی و یک موتور سیکلت در میدان ولیعصر سوخته برجا مانده بود. وقتی نیروهای لباس شخصی برای متفرق کردن شعاردهنده‌ها حمله کردند، معترضان فراری به سرعت توسط بقیه مردم به صف نذری کشیده شدند. همان مردمی که ظاهراً بی اعتنا به شعارها و جوانان عاصی بودند، ناگهان تغییر شکل دادند و سبزها را درون خانه‌ها پناه دادند.

وقتی پس از سرکوب، میدان ولیعصر خالی شد، مردم در تقاطع خیابان زرتشت تجمع کردند. نیروی انتظامی و بسیج با موتور به سمت خیابان زرتشت حرکت کردند. من این حمله را تماشا می کردم. خانمی چادری با یک عینک بزرگ کائوچویی که به جز عینک و بینی اش باقی صورتش را با چادر پوشانده بود، نیز ناظر این صحنه بود. با این چهره انتظار داشتم الان به من چپ چپ نگاه کند و کمی «قربان صدقه» لباس شخصی‌ها برود. به من چپ چپ نگاه کرد ولی شروع کرد به فحش دادن:»وحشی‌ها، بی شرف‌ها، خدا از رو زمین برداره شما رو». بعد هم مشتش را از زیر چادر درآورد و گفت:»مرگ بر دیکتاتور».

اعتراض‌ها از سطح شهر به سختی جمع شده ولی زیر لایه‌ای به نازکی یک چادر پنهان است.

اما چرا باید یک حکومت شیعی تمام تلاشش را به کار ببرد تا شبیه به مظهر ظلم و جور و نامردی و نا جوانمردی شود و آن هم دقیقاً در روز دفاع از مظلوم؟

اخلاق و سیاست

آیت الله العظمی منتظری درگذشت. من که در دهه شصت و زمان درگذشت امام خمینی برایم سوال بود که امام چهاردهم چه کسی خواهد شد، خاطره‌ای از آقای منتظری به عنوان قائم مقام رهبری ندارم و او را در زمان اصلاحات به عنوان روحانی منتقد در حصر شناختم. حتی تا همین چند روز قبل هر از گاهی که به این فکر می افتادم کاش اتفاقات بهار 68 نمی‌افتاد و آن نامه و باقی ماجرا که اکنون رهبر دیگری می داشتیم و کشوری دیگر، با خودم می‌گفتم از کجا معلوم اگر رهبر هم فرق می‌کرد رهبری همین بود و کشور همین. ولی به مناسبت درگذشتش چیزهایی شنیدم و خواندم که نظرمرا به کل عوض کرد. نه حرفهای کروبی و موسوی و نه حرف‌های عبدالله نوری و عمادالدین باقی و دیگر شاگردانش. بلکه حرف هایی که مجاهدین و زندانیان دهه 60 درباره اش می گفتند باعث شد که با انسان متفاوتی آشنا شوم، انسانی بسیار قابل احترام (چه مسلمان باشی، چه نباشی).

انسانی که در 2 قدمی رهبری یک کشور به قول معروف حقیقت را فدای مصلحت نکرد. نمی‌گویم دنبال جاه و مقام نبود ولی جایی که باید اتخاب می کرد. ترجیح داد به جای رهبر یک مرجع تقلید منتقد و صریح باشد. و آنجا که باید بین بیان نظرش و حفظ موقعیتش یکی را انتخاب کند، انتخاب عجیبی کرد.

انسانی بسیار قابل احترام بود که دشمنانش و مخالفانش امروز جرأت نکردند کمتر از دانشمند به او بگویند.

این و این را هم بخوانید و پیام شیرین عبادی

پی‌نوشت: چند روزی بود می‌خواستم درباره اخلاق و سیاست بنویسم البته با مضمونی کاملاً متفاوت.

دست آوردهای بشر

زمانی کسی باور نمی کرد که انسان بتواند پرواز کند. زمانی کسی فکر نمی کرد روزی بیست هزار فرسنگ زیر دریا به به واقعیت بپیوندد. ولی همیشه آدم یا آدم هایی بودند که از شکست نترسیدند، از تخیلشان نترسیدند، از رویاها و آرزو هایشان فرار نکردند. تنها مانع واقعی در عالم ترس خود ماست.

و ما با آخرین دست آورد انسان‌هایی روبرو هستیم  که به تخیل خود جامه عمل پوشاندند:

قانون اساسی

یکی از افتخاراتی که اصلاح‌طلب‌ها مرتباً برای قانون اساسی ایران ذکر می‌ کنند، این است که قانون اساسی موجود ظرفیت بسیار خوبی دارد و می‌توان با همین قوانین موجود هم -اگر اجرا شوند- به دموکراسی رسید. البته در حقیقت انگار قانون اساسی را برای همین می‌نویسند که بشود با آن همه کار کرد و به این دلیل است که کشورهایی با قانون اساسی پادشاهی، به دموکرات‌ترین کشورها تبدیل می‌شوند. خوشبختانه با وجودی که قانون اساسی ما ظرفیت‌های زیادی دارد که نامکشوف مانده، حکومت قدرتمند و مهرورز کنونی از برخی از ظرفیت‌های آن به خوبی استفاده می‌کند.

در کل یک اصل برای من خیلی جالب بود؛ اصل بیستم:

«همه افراد ملت اعم از زن و مرد، یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند.»

ظاهراً خجالت کشیدند بگویند برابر نیستند.

آمریکایی آرام 2

ادامه آمریکای آرام

10سال بعد هیولای دیگری بر صفحه تلویزیون آمریکا (و بقیه دنیا) ظاهر شد. جامعه مدرن (غربی) این بار فیلم ترسناکی را به صورت زنده بر صفحه تلویزیون خود می‌‌بیند: تروریست مسلمان و حملات انتحاری. جوامع مدرن و پیشرفته برای مدتی فلج شدند که نمادش تصویر جورج بوش است آن گاه که تا 10 دقیقه بعد از آنکه خبر حمله به برج‌های دوقلو را به او می‌دهند، مسخ شده بر صندلی خود می‌نشیند و به داستان کودکانه‌ای که خوانده می‌شود، گوش می‌دهد. بعد از مدت بسیار کوتاهی بوش و کل جوامع پیشرفته خود را جمع و جور کرده به جمع‌بندی موضوع پرداختند: «یک گروه متحجر و عقب‌مانده مسلمان وجود دارند که با کل جامعه پیشرفته و تمام مظاهر علم و پیشرفت مخالفند. ما جزایر صلح و ثبات، ما معتقدان به حقوق بشر و آزادی بیان، ما دلسوزان و غمخواران تمام فقرا و انسان‌های بیمار و دربند قربانی شدیم، قربانی مهربانی و رواداری خود. و در نتیجه باید کمی هم با خشونت با مظاهر جهل و تحجر بستیزیم. پس افغانستان را بمباران کنیم.»

هواپیماهای آمریکایی دو چیز بر سر مردم افغانستان ریختند: بمب وغذا. و با این حال فکر نمی‌کنم کل ساختمان‌های تخریب شده در افغانستان به اندازه برج‌های دوقلو ارزش داشتند. و به این شکل ماجرا تمام شد. سران آمریکا نپذیرفتند که افغانستان و وضعیتش ناشی از 30 سال جنگ سرد بوده است. نپذیرفتند که خودشان در شکل‌گیری القاعده نقش داشته‌اند. حتی نپذیرفتند که بخشی از جامعه جهانی هستند و آنچه در افغانستان اتفاق می‌افتد، ممکن است بر روی زندگی روزمره آمریکایی‌ها اثری بگذارد. فکر می‌کردند آمریکا جزیره‌ای ‌است که از خاورمیانه نفت می‌خرد، تکنولوژی صادر می‌کند. البته گشاده دستانه برای کشورهای عقب مانده غذا و کمک‌های انسان‌دوستانه می‌فرستد (NGOهایی مانند NGOهای حمایت از حقوق حیوانات). آمریکا به عنوان پیشرفته‌ترین و ثروتمندترین کشور دنیا نمی‌خواست ونمی‌خواهد بپذیرد بخشی از این دهکده جهانی است. اکنون 8 سال پس از ماجرای 11 سپتامبر رئیس جمهور آمریکا در مراسم یادبود کشته‌شدگان به دست مالک حسن می‌گوید قسمت تأسف بارماجرا این است که این افراد در خاک آمریکا کشته شدند. آمریکا 8 سال است که در افغانستان و 5 سال است که در عراق می‌جنگد و در این مدت این دو کشور حتی یک هفته بدون حمله تروریستی و کشته شدن غیر نظامیان نگذر‌انده‌ اند. با این وجود پرزیدت اوباما انتظار دارد آمریکا کاملاً آرام باشد و حتی ترکشی هم به بدن آمریکا نرسد. این است کابوسی دیگر: ساکنان جوامع دموکراتیک و آرام! شما هم بخشی از این دنیا هستید. تا روزی که در جهان جایی مانند افغانستان، عراق، فلسطین، سودان وجود دارد، نمی‌توانید آرام بخوابید. تا روزی که کشوری در جهان وجود داشته باشد که مردم آن زیر تیغ حکومت‌های تمامیت‌خواه خود جان می‌دهند، نمی‌توانید روی امنیت داخلی خود حساب کنید. حتی اگر آن حکومت سلاح کشتار جمعی و بمب اتمی نداشته باشد.

ما نمی‌توانیم درباره سرگرد روانپزشک مسلمان فلسطینی‌اصل آمریکایی قضاوت کنیم، این کار را حتی دولت آمریکا هم با وجود فشار افکار عمومی کمی به تعویق انداخته است. ولی آنچه دیده می شود شکست دولت آمریکا (به عنوان یک دولت لیبرال دموکرت مدرن) در ایجاد یک جزیره آرام در دل دریای آشوب است. همچنین شکست سیاست جنگ بدون تلفات و جنگ فقط در زمین دشمن است.