اواخر سال 1383 تب و تاب انتخابات رئیس جمهوری آغاز شد. بحثهای غمانگیز و خستهکننده رای دادن یا رای ندادن در بین دانشگاهیان و بقیه طرفداران اصلاحات داغ بود. نامزدهای شرکت در انتخابات کم کم قطعی شده بودند. تعداد زیاد نامزدها و عدم امکان توافق و ائتلاف، نشانه سردرگمی سران احزاب و نیروهای درون حاکمیت جمهوری اسلامی بود. نامزدهای اصلاحطلب واقعاً ناامیدکننده بودند:
شیخ اصلاحات که آن زمان قصد داشت تمام اصلاحطلبان تندرو را نابود کند و خود را به عنوان فردی میانهرو معرفی کند، کسی که بلد بود با چانهزنی نظام را اصلاح کند. شیخِ سال 84 با شیخِ سال 88 خیلی فرق داشت. در اصل اطرافیان کروبی در سال 88 همان کسانی بودند که سال 84 به عنوان تندرو مورد انتقاد او قرار گرفتند و شعارهای وی در انتخابات دهم، همانهایی بود که در انتخابات نهم رد می کرد.
دکتر مصطفی معین، نامزد اصلاحطلبان واقعی (مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی) به عنوان فردی نخبهگرا، ظاهراً از همان ابتدا برای شکست خوردن آمده بود. زیرا که مخاطبان اصلیاش همانها بودند که نمیخواستند رای بدهند و خود او از توان کافی، چه از نظر شخصیتی و چه از نظر افکار و عقاید برای تغییر نظر آنها برخوردار نبود. باقی مردم هم اصلاً نمیتوانستند او را بفهمند. نماد این امر فیلم تبلیغاتی او بود: سوالات حجاریان به خاطر مشکل حرف زدنش نامفهوم بود و جوابهای معین هم نخبهگرایانه یا «لیسانس به بالا» بود. البته حضور اجتماعی-سیاسی ِمعین بعد از انتخابات 84 و عاقبتی که برای جبهه دموکراسی و حقوق بشر پیش آمد، نشان داد که این فرد چقدر انتخاب دقیق و هوشمندانهای بود و اینکه چقدر به این مطالبات اعتقاد داشت و پیگیر بود.
مهرعلیزاده هم که نمیشود دربارهاش چیزی گفت. که بود؟ چرا آمد؟ چه میخواست؟
این وضعیت اصلاحطلبان بود. ولی اصولگرایان:
علی لاریجانی: ظاهراً کاندیدای اصلی اصولگرایان بود: پسری مودب، ارزشی، محبوب آقا و پیرو ولایت فقیه، مورد حمایت علما. ولی اصولگرایان هم مانند اصلاحطلبان از هم پاشیده بودند و توان ائتلاف نداشتند. سران محبوبیت و قدرت خود را از دست داده بودند. بدنه متفرق بود و از همه مهمتر محبوبیت مردمی آنها بسیار کم بود.
سردار قالیباف: خلبان، سردار، جوان، خوشتیپ، خوش هیکل، چشم آبی، قوی و محکم و مدیر. شاید از جهاتی بتوان گفت از میان نامزدهای آن دوره فضا را بهتر از دیگران درک کرده بود. دیده بود که اصلاحات شکست خورده است و مردم از ناامنی و درگیریهای سیاسی خسته شدهاند. مردم امنیت میخواهند و ثبات. آنها حاضرند در برابر رفاه از آزادیهای شخصی خود بگذرند. یک بار در تاریخ ایران، اصلاحاتی تحت نام مشروطه اتفاق افتاد و شکست خورد و از دل این شکست رضاشاه زاده شد. مردم یک رضا شاه میخواستند و او رضا شاه اسلامی است.
رضایی: کمی از قالیباف داشت و کمی از لاریجانی؛ ولی در نهایت نه لاریجانی بود و نه قالیباف.
آیت الله هاشمی رفسنجانی: به عنوان کل نظام حضور داشت (نه اصلاحطلب، نه اصولگرا، هر دو و هیچ کدام)
و در نهایت دکتر احمدینژاد: در یک کلام مردی از جنس مردم با شعار ما میتوانیم. احمدینژاد نماد همه تفکرات عامه مردم بود. مثل مردم لباس میپوشید، مثل مردم حرف میزد، ستاد انتخاباتیاش مانند خانه مردم بود با کف پوش موکت خاکستری. احمدی نژاد مانند خاتمی نبود؛ با مردم «زیر دیپلم» حرف میزد. برای مردم برعلیه همه آن چیزهایی میگفت که مردم فکر میکردند عامل بدبختیشان است: از حکومتگران غارتگری که خوردند و بردند. شکاف دولت و ملتی که حداقل از بعد از اسلام و در کل تاریخ شیعه وجود داشته است. از بیگانگان غارتگری که در کل تاریخ ایران سوزاندهاند و نابود کردهاند. از آقازادههایی که چپاول میکنند و در نهایت احمدینژاد کسی بود که میگفت شما بهترین ملت دنیا هستید: باهوشترین، آگاهترین، تواناترین، باایمانترین و مقدسترین قوم زمین. اگر نقصی وجود دارد از دیگری است؛ از دیگری اجنبی و دیگری حاکم جائر.
و در نهایت در جنگ نمادین و اسطورهای میان دولت و ملت، ملت پیروز شد. احمدینژاد این فرزند ملت و این نوکر ملت، آقای جمهوری اسلامی را شکست داد. با وجودی که عدهای از دوستان و مخالفانش این پیروزی را به کل به «طراحی پیچیده و چند لایه» نسبت دادند، بخشی از این پیروزی (شاید بخش بزرگی از آن) مدیون مردم در حاشیه بود. این پیروزی روزنامهنخوانها بر روزنامهخوانها بود. پیروزی عوام بر خواص، پیروزی فقرا بر اغنیا. این بخش داستان توسط خود احمدینژاد هم دامن زده شد وی تمام تلاشش را کرد تا این را به همه بقبولاند که علت پیروزی این بوده است. بعد از انتخابات سال 1384 رئیس دولت نهم همان روال قبل انتخابات را ادامه داد و در کل 4 سال بعد از آن همچنان در نقش نامزد انتخابات باقی ماند: ادامهی سفرهای استانی و دیدن مردم از نزدیک. مردمی که از مسوولان دولتی حتی بخشدار را هم ندیده بودند، اکنون رئیس جمهوری در میان شان بود به شدت مردمی و خاکی، با لباس و آرایش مو و ریشی مانند خودشان. کشاورزی که به زور خود را به او رسانده، با شخص دوم مملکت دست داده و نامهای به دست مردمینژاد داده و فردای آن روز چک پولی به دستش می رسد و حتماً میدانید پول کجا بوده است. این پول مستقیماً از حلقوم مستکبران بیرون کشیده شده بود. احمدینژاد مخاطبان داخلی خود را به خوبی میشناخت و میشناسد، میدانست که این مردم به جز تلویزیون ملی، رسانهی دیگری نمیشناسند. تعصبات مذهبیشان را میشناخت و میدانست نهاد مرجع آنها مداحان هستند (نه مراجع تقلید). احمدینژاد میدانست چه فاصلهای میان دارندگان ماهواره و اینترنت با فاقدان آن وجود دارد و سعی کرد که این فاصله را گسترش دهد، ایدئولوژیک کند و گاهی آن را به خشونت بکشاند. این شکاف در انتخابات سال 88 در کشور نهادینه شده بود. روزی که احمدینژاد رئیس جمهور دهم اعلام شد، پیروزی در نگاه آبدارچی اداره به رئیس اداره مشخص بود وقتی چای را روی میز میگذاشت و پوزخند میزد. تصور آبدارچی این بود که روزی احمدینژاد موفق میشود این آقای رئیس را که مفت میخورد و هیچ کاری انجام نمیدهد، از تختش پایین بکشد و آقای آبدارچی را به جای آن بنشاند.
پوپولیسم یک فحش نیست. یک مسلک سیاسی است. باید با این «ایسم» مبارزه مدنی کرد. و نکته دیگر این بود که گفتههای احمدی نژاد بر یک خواستهی واقعی و به حق مردم استوار بود که تا حدودی در دوره خاتمی به آنها کم توجهی شده بود (یا رسانههای راستگرا سعی کردند این طور به مردم نشان دهند که موفق هم شدند).
همان طور که گفتم این تمام ماجرای پیروزی احمدینژاد نبود. یک طرح پیچیده و چند لایه هم وجود داشت.
» در بهار آن سال رهبری جنبش، در کشور ضعیف و دچار نقصان و نارسایی بود. عدهای معتقد به اقدامات انقلابیتر بودند و بر تغییر رژیم پای میفشردند. یک گروه میانهرو معتقد به تعامل با جناح راست و حفظ جمهوری قانونی بودند. مردم از مبارزات مداوم برای به دست آوردن وضعیت اقتصادی و اجتماعی بهتر خسته و فرسوده بودند. جناح راست ضد جنبش، قدرت کمی داشت و از حمایت مردم برخوردار نبود. سیر وقایع به گونهای بود که جناح ضدجنبش به راست افراطی اجازه داد که دولت… را نابود کند و سپس خود به تنهایی قدرت را به دست بگیرد. راست افراطی با کمک نیروی شبه نظامی و خشن خود توانست قدرت خود را در کشور تثبیت کند و بذر ترس و وحشت را در دل مخالفان بکارد.»
این توصیف ایران نیست. این پاراگراف در باره آلمان، انتخابات سال 1930 و حوادث پس از آن است. ولی در ایران سال 84 نیز پس از پیروز احمدینژاد جناح راست نفسی به راحتی کشید: فتنه اصلاحات خفه شد.
مارکس جمله زیبایی دارد (نقل به مضمون): با شکست نیروی انقلابی، وظایف انقلاب شکست خورده به عهده ضد انقلاب پیروز میافتد. با شکست اصلاحات، محمود احمدینژاد بخشی از شعارهای اصلاحات را تکرار می کرد وسعی میکرد آنها را به صورت کاریکاتوری اجرا نماید: حضور زنان در استادیومها، سپردن کار به نخبگان و جوانان، عدالت، برخورد با آقازادهها و مافیای قدرت. احمدینژاد حتی 3 وزیر زن برای دولت دوم خود معرفی کرد. البته این اعمال که برای خاموش نگه داشتن بخشی از مخالفتها و بیاثر نمودن اعتراضات صنفی و مدنی بود، در دل خود به مفهوم پذیرش این خواستهها بود. این از اولین چالشهایی بود که دولت احمدینژاد با آن روبرو شد. چون عملکرد دولت که قرار بود تا حدودی مخالفانش را ساکت نماید، هم موافقانش را ناراضی کرد و هم مخالفانش. البته این عمل در راستای برخورد پوپولیستی دولت با همه خواستهها بود و کمی هم موفق بود چون در جامعه باز هم احمدینژاد به عنوان مسوولی مردمی و موافق آزادیهای فردی مطرح شد.
در هر صورت این سعی در راضی ساختن مخالفان به جز همان سال اول دیگر ادامه نیافت و احمدینژاد در داخل بر روی مخاطبان اصلی خود متمرکز شد. دولت نهم چهار سال به صورت مداوم از همان فرمول غرور ملی و بمباران رسانهای مبارزه با مستکبران استفاده کرد و در نهایت احمدینژاد تبدیل شد به فردی که طرفدارانش از عشقش میمردند و مخالفانش از شدت نفرت تب میکردند. حد وسط وجود نداشت او یا شیطان بود یا فرشته. تمام مراسم خیابانی قبل از انتخابات حول همین دو چهره احمدینژاد شکل گرفت.
گذشته از فضای داخلی، احمدینژاد در جهان نیز طرفدارانی داشت. دوستان بسیار خوبی در آمریکای جنوبی: آقایان مورالس و هوگو چاوز. که در مورد چاوز، جدا از مناسبات میان دو کشور، از نظر شخصی نیز بسیار به هم علاقهمند بودند. این نزدیکی به کشورهای کمونیستی و غیردموکراتیک و رهبران پوپولیست شان، با توجه به ساختار حکومتی ایران عجیب نبود و برای آن کشورها نیز داشتن یک دوست پولدار ضد آمریکایی غنیمت بود. ولی از یک جهت نشاندهنده انزوای حکومت و رئیس جمهور ایران بود در بین سران کشورهای دنیا. درست است که احمدینژاد در دل رهبران (به جز چند استثناء) جایی نداشت؛ ولی مردم فقیر کشورهای عربی و حتی شاید سایر کشورها او را میپرستیدند. رئیس جمهور ایران مظهر مقاومت در برابر سرمایهداران جهان و مبارزی علیه فرهنگ مهاجم آمریکایی بود. احمدینژاد فردی شجاع و جسور بود که در سازمان ملل علیه کشور غاصب و زورگوی اسرائیل سخنرانی کرد. برعلیه نظم جهانی و ساختار ناکارای سازمان ملل صحبت کرد. در برابر خبرنگاران رسانههای وابسته سرمایهداران ایستاد و حرف مردم مظلوم مسلمان را زد. وی مدعی بود که سخنگوی همه مستضعفین جهان است، در این زمینه تلاش کرد و موفقیتهایی هم به دست آورد.
تا اینجا گفتم که دوستداران احمدینژاد در ایران و جهان کیستند و چرا برای آنها قهرمان است. ولی شاید بی انصافی باشد اگر داستان را اینجا تمام کنم. چون دکتر احمدینژاد محبوب دشمنانش هم هست و جالب است که دقیقاً به همان دلیلی که محبوب دوستدارانش است. احمدینژاد خود رابه عنوان مظهر مخالفت با نظم نوین جهانی، مخالف نظام سرمایهداری، مخالف اسرائیل و ترور دولتی آن و مخالف تبعیضها و زورگوییها بینالمللی معرفی کرده است. این دقیقاً بزرگترین خدمت به آن نظم و ساختاری است که او مدعی مخالفت با آن است. برای مثال صحبتها و تهدیدهای احمدینژاد برعلیه اسرائیل، این کشور را تبدیل به کشوری در معرض خطر و مظلوم کرده است. صحبتهای احمدینژاد بر علیه سرمایهداری وسیلهای شده است برای سرکوب چپها و سوسیالیستهای جدید. یا حتی اصرار و پا فشاری بر حق دستیابی به انرژی هستهای چون توسط احمدینژاد انجام میشود، به راحتی سرکوب میشود. همین کار اگر توسط خاتمی انجام میشد، به همین راحتی با بمب هستهای و تهدید جهانی پیوند نمیخورد. به عبارت دیگر احمدینژاد همان نقشی را در سرکوب مخالفان نظام سرمایهداری دارد که سلطنتطلبها و مجاهدین خلق در سرکوب مخالفان داخلی دارند.
به همین دلیل است که انتظار سبزها برای حمایت موثر سران کشورهای غربی از این جنبش کمی زیادهطلبی است. مسلماً آنها احمدینژاد را به خاتمی یا موسوی ترجیح میدهند. افرادی که وقتی در سازمان ملل صحبت میکنند، به راحتی نمیشود به آنها پشت کرد و از سالن خارج شد. افرادی که اگر بر علیه اسرائیل صحبت کنند، به راحتی نمیتوانند به آنها بر چسب حمایت از تروریسم بزنند. اگر احمدینژاد نبود رهبران جهان غرب، الان بر علیه اعمال چه کسی موضع میگرفتند و برخورد چه کسی را با مردمش «قویاً» محکوم میکردند؟
او ادعا دارد که آلترناتیو لیبرال دموکراسی است و اتفاقاً در کشورهای غربی هم با او مصاحبه میکنند و از او میخواهند در دانشگاه سخنرانی کند، در تمام مجامع بینالمللی حرفهایش را بزند، تا همه بداند حرف مخالفان لیبرال دموکراسی چیست و نحوه استدلال آنها چگونه است. احمدینژاد بر خلاف تصور و تمام ادعاهای خودش و مخالفانش نهتنها تهدیدی برای نظم کنونی جهان نیست که بخشی از این نظم و تضمین کننده آن است.
اسلاوی ژیژک در مقاله «خوشبختی پس از 11 سپتامبر» می گوید: «در کشوری چون چکسلواکی در اواخر دههی 1970 و دهه 1980، مردم واقعاً به نوعی خوشبخت بودند: سه شرط بنیادین خوشبختی در آنجا تحقق یافته بود:
- نیازهای آنها اساساً بر آورده میشد؛ نه بیش از حد کفایت…
- ویژگی دوم و فوقالعاده مهم: یک دیگری (حزب کمونیست) وجود داشت که میشد تقصیر هر چیزی را که عیب و ایرادی داشت، به گردن آن انداخت؛ به طوری که آدمی ابداً احساس مسوولیت نمیکرد. اگر برخی کالاها موقتاً نایاب بودند، حتی اگر طوفانی خسارتی عظیم به بار میآورد، گناه «آنها» بود.
- و آخرین اما نه کم اهمیتترین: اینکه مکان دیگری (غرب مصرفگرا) وجود داشت که میتوانستی راجع به آن رویا ببافی و حتا گاهی از آن دیدار کنی…»
این شاید تا حدودی وضع ایران البته تا قبل از انتخابات 88 بود. ما تا قبل از این انتخابات تا حدودی خوشبخت بودیم. تمام اتفاقات و مشکلات و کاستیها را به گردن احمدینژاد میانداختیم. این بود که خیلی برای مملکتمان کاری نمیکردیم و میگفتیم نمیگذارند.
احمدینژاد در انتخابات، هم محبوب رقبایش بود. اولین تبلیغ آنها این بود: «من احمدینژاد نیستم» به قدری کارکرد دولت نهم بد بود که شعار «هر کس غیر از احمدینژاد» مطرح شد. حتی پس از انتخابات هم سخنرانی او که مخالفان را خس و خاشاک نامید، به میلیونی شدن جمعیت تظاهرات انقلاب تا آزادی کمک کرد. ولی در کل این تعادل و این محبوب و مفید بودن احمدینژاد شکسته شد به چند علت:
- عملکرد دولت او به قدری بد بود که نیازهای اساسی مردم هم مورد تهدید قرار گرفت. وضعیت معیشت مردم اسفبار شده بود. نه تنها وضعیت اجتماعی بد شد بلکه شاخص فلاکت رو شد! پس شرط اول خوشبختی (از دید ژیژک) از بین رفت. و یک عزم قوی چه در داخل حکومت و چه در میان مردم برای رفتن وی شکل گرفته بود.
- برخورد فیزیکی با مخالفان که در این حد و به این شکل نه در داخل و نه در خارج کشور قابل چشم پوشی نبود.
- اتفاقات و حوادث پس از انتخابات، احمدینژاد را از صدر خبرهای ایران و جهان خارج کرد. عدم حضور رسانهای او بخش عظیمی از قدرتش را گرفت: از دل برود هر آنکه از دیده برفت.
- احمدینژاد در 4 سال گذشته تلاش کرد تا به همه در داخل و خارج ثابت کند که تصمیمگیرنده در تمام امور و در همه جا اوست. از تغییر وزیران و فشارهای مختلف برمجلس تا انحلال سازمانها و نهادهای برنامهریزی و نظارتی، برای اثبات این مسأله بود. همچنین است سفرهای استانی او برای ایجاد پارک یا جوب یا دستشویی در محلات شهرستانها. حمایت رهبر از او بعد از انتخابات و حضور گسترده سپاهیان برای پشتیبانی از دولتش، جایگاه اول و تصمیمگیرنده را از او گرفت.
و اینگونه بود که احمدینژاد، مردی از جنس مردم، نامش از شعارهای مخالفان و عکسش از دست موافقان دولتش حذف شد.
احمدینژاد، محبوب همه
اواخر سال 1383 تب و تاب انتخابات رئیس جمهوری آغاز شد. بحثهای غمانگیز و خستهکننده رای دادن یا رای ندادن در بین دانشگاهیان و بقیه طرفداران اصلاحات داغ بود. نامزدهای شرکت در انتخابات کم کم قطعی شده بودند. تعداد زیاد نامزدها و عدم امکان توافق و ائتلاف، نشانه سردرگمی سران احزاب و نیروهای درون حاکمیت جمهوری اسلامی بود. نامزدهای اصلاحطلب واقعاً ناامیدکننده بودند:
شیخ اصلاحات که آن زمان قصد داشت تمام اصلاحطلبان تندرو را نابود کند و خود را به عنوان فردی میانهرو معرفی کند، کسی که بلد بود با چانهزنی نظام را اصلاح کند. شیخِ سال 84 با شیخِ سال 88 خیلی فرق داشت. در اصل اطرافیان کروبی در سال 88 همان کسانی بودند که سال 84 به عنوان تندرو مورد انتقاد او قرار گرفتند و شعارهای وی در انتخابات دهم، همانهایی بود که در انتخابات نهم رد می کرد.
دکتر مصطفی معین، نامزد اصلاحطلبان واقعی (مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی) به عنوان فردی نخبهگرا، ظاهراً از همان ابتدا برای شکست خوردن آمده بود. زیرا که مخاطبان اصلیاش همانها بودند که نمیخواستند رای بدهند و خود او از توان کافی، چه از نظر شخصیتی و چه از نظر افکار و عقاید برای تغییر نظر آنها برخوردار نبود. باقی مردم هم اصلاً نمیتوانستند او را بفهمند. نماد این امر فیلم تبلیغاتی او بود: سوالات حجاریان به خاطر مشکل حرف زدنش نامفهوم بود و جوابهای معین هم نخبهگرایانه یا «لیسانس به بالا» بود. البته حضور اجتماعی-سیاسی ِمعین بعد از انتخابات 84 و عاقبتی که برای جبهه دموکراسی و حقوق بشر پیش آمد، نشان داد که این فرد چقدر انتخاب دقیق و هوشمندانهای بود و اینکه چقدر به این مطالبات اعتقاد داشت و پیگیر بود.
مهرعلیزاده هم که نمیشود دربارهاش چیزی گفت. که بود؟ چرا آمد؟ چه میخواست؟
این وضعیت اصلاحطلبان بود. ولی اصولگرایان:
علی لاریجانی: ظاهراً کاندیدای اصلی اصولگرایان بود: پسری مودب، ارزشی، محبوب آقا و پیرو ولایت فقیه، مورد حمایت علما. ولی اصولگرایان هم مانند اصلاحطلبان از هم پاشیده بودند و توان ائتلاف نداشتند. سران محبوبیت و قدرت خود را از دست داده بودند. بدنه متفرق بود و از همه مهمتر محبوبیت مردمی آنها بسیار کم بود.
سردار قالیباف: خلبان، سردار، جوان، خوشتیپ، خوش هیکل، چشم آبی، قوی و محکم و مدیر. شاید از جهاتی بتوان گفت از میان نامزدهای آن دوره فضا را بهتر از دیگران درک کرده بود. دیده بود که اصلاحات شکست خورده است و مردم از ناامنی و درگیریهای سیاسی خسته شدهاند. مردم امنیت میخواهند و ثبات. آنها حاضرند در برابر رفاه از آزادیهای شخصی خود بگذرند. یک بار در تاریخ ایران، اصلاحاتی تحت نام مشروطه اتفاق افتاد و شکست خورد و از دل این شکست رضاشاه زاده شد. مردم یک رضا شاه میخواستند و او رضا شاه اسلامی است.
رضایی: کمی از قالیباف داشت و کمی از لاریجانی؛ ولی در نهایت نه لاریجانی بود و نه قالیباف.
آیت الله هاشمی رفسنجانی: به عنوان کل نظام حضور داشت (نه اصلاحطلب، نه اصولگرا، هر دو و هیچ کدام)
و در نهایت دکتر احمدینژاد: در یک کلام مردی از جنس مردم با شعار ما میتوانیم. احمدینژاد نماد همه تفکرات عامه مردم بود. مثل مردم لباس میپوشید، مثل مردم حرف میزد، ستاد انتخاباتیاش مانند خانه مردم بود با کف پوش موکت خاکستری. احمدی نژاد مانند خاتمی نبود؛ با مردم «زیر دیپلم» حرف میزد. برای مردم برعلیه همه آن چیزهایی میگفت که مردم فکر میکردند عامل بدبختیشان است: از حکومتگران غارتگری که خوردند و بردند. شکاف دولت و ملتی که حداقل از بعد از اسلام و در کل تاریخ شیعه وجود داشته است. از بیگانگان غارتگری که در کل تاریخ ایران سوزاندهاند و نابود کردهاند. از آقازادههایی که چپاول میکنند و در نهایت احمدینژاد کسی بود که میگفت شما بهترین ملت دنیا هستید: باهوشترین، آگاهترین، تواناترین، باایمانترین و مقدسترین قوم زمین. اگر نقصی وجود دارد از دیگری است؛ از دیگری اجنبی و دیگری حاکم جائر.
و در نهایت در جنگ نمادین و اسطورهای میان دولت و ملت، ملت پیروز شد. احمدینژاد این فرزند ملت و این نوکر ملت، آقای جمهوری اسلامی را شکست داد. با وجودی که عدهای از دوستان و مخالفانش این پیروزی را به کل به «طراحی پیچیده و چند لایه» نسبت دادند، بخشی از این پیروزی (شاید بخش بزرگی از آن) مدیون مردم در حاشیه بود. این پیروزی روزنامهنخوانها بر روزنامهخوانها بود. پیروزی عوام بر خواص، پیروزی فقرا بر اغنیا. این بخش داستان توسط خود احمدینژاد هم دامن زده شد وی تمام تلاشش را کرد تا این را به همه بقبولاند که علت پیروزی این بوده است. بعد از انتخابات سال 1384 رئیس دولت نهم همان روال قبل انتخابات را ادامه داد و در کل 4 سال بعد از آن همچنان در نقش نامزد انتخابات باقی ماند: ادامهی سفرهای استانی و دیدن مردم از نزدیک. مردمی که از مسوولان دولتی حتی بخشدار را هم ندیده بودند، اکنون رئیس جمهوری در میان شان بود به شدت مردمی و خاکی، با لباس و آرایش مو و ریشی مانند خودشان. کشاورزی که به زور خود را به او رسانده، با شخص دوم مملکت دست داده و نامهای به دست مردمینژاد داده و فردای آن روز چک پولی به دستش می رسد و حتماً میدانید پول کجا بوده است. این پول مستقیماً از حلقوم مستکبران بیرون کشیده شده بود. احمدینژاد مخاطبان داخلی خود را به خوبی میشناخت و میشناسد، میدانست که این مردم به جز تلویزیون ملی، رسانهی دیگری نمیشناسند. تعصبات مذهبیشان را میشناخت و میدانست نهاد مرجع آنها مداحان هستند (نه مراجع تقلید). احمدینژاد میدانست چه فاصلهای میان دارندگان ماهواره و اینترنت با فاقدان آن وجود دارد و سعی کرد که این فاصله را گسترش دهد، ایدئولوژیک کند و گاهی آن را به خشونت بکشاند. این شکاف در انتخابات سال 88 در کشور نهادینه شده بود. روزی که احمدینژاد رئیس جمهور دهم اعلام شد، پیروزی در نگاه آبدارچی اداره به رئیس اداره مشخص بود وقتی چای را روی میز میگذاشت و پوزخند میزد. تصور آبدارچی این بود که روزی احمدینژاد موفق میشود این آقای رئیس را که مفت میخورد و هیچ کاری انجام نمیدهد، از تختش پایین بکشد و آقای آبدارچی را به جای آن بنشاند.
پوپولیسم یک فحش نیست. یک مسلک سیاسی است. باید با این «ایسم» مبارزه مدنی کرد. و نکته دیگر این بود که گفتههای احمدی نژاد بر یک خواستهی واقعی و به حق مردم استوار بود که تا حدودی در دوره خاتمی به آنها کم توجهی شده بود (یا رسانههای راستگرا سعی کردند این طور به مردم نشان دهند که موفق هم شدند).
همان طور که گفتم این تمام ماجرای پیروزی احمدینژاد نبود. یک طرح پیچیده و چند لایه هم وجود داشت.
» در بهار آن سال رهبری جنبش، در کشور ضعیف و دچار نقصان و نارسایی بود. عدهای معتقد به اقدامات انقلابیتر بودند و بر تغییر رژیم پای میفشردند. یک گروه میانهرو معتقد به تعامل با جناح راست و حفظ جمهوری قانونی بودند. مردم از مبارزات مداوم برای به دست آوردن وضعیت اقتصادی و اجتماعی بهتر خسته و فرسوده بودند. جناح راست ضد جنبش، قدرت کمی داشت و از حمایت مردم برخوردار نبود. سیر وقایع به گونهای بود که جناح ضدجنبش به راست افراطی اجازه داد که دولت… را نابود کند و سپس خود به تنهایی قدرت را به دست بگیرد. راست افراطی با کمک نیروی شبه نظامی و خشن خود توانست قدرت خود را در کشور تثبیت کند و بذر ترس و وحشت را در دل مخالفان بکارد.»
این توصیف ایران نیست. این پاراگراف در باره آلمان، انتخابات سال 1930 و حوادث پس از آن است. ولی در ایران سال 84 نیز پس از پیروز احمدینژاد جناح راست نفسی به راحتی کشید: فتنه اصلاحات خفه شد.
مارکس جمله زیبایی دارد (نقل به مضمون): با شکست نیروی انقلابی، وظایف انقلاب شکست خورده به عهده ضد انقلاب پیروز میافتد. با شکست اصلاحات، محمود احمدینژاد بخشی از شعارهای اصلاحات را تکرار می کرد وسعی میکرد آنها را به صورت کاریکاتوری اجرا نماید: حضور زنان در استادیومها، سپردن کار به نخبگان و جوانان، عدالت، برخورد با آقازادهها و مافیای قدرت. احمدینژاد حتی 3 وزیر زن برای دولت دوم خود معرفی کرد. البته این اعمال که برای خاموش نگه داشتن بخشی از مخالفتها و بیاثر نمودن اعتراضات صنفی و مدنی بود، در دل خود به مفهوم پذیرش این خواستهها بود. این از اولین چالشهایی بود که دولت احمدینژاد با آن روبرو شد. چون عملکرد دولت که قرار بود تا حدودی مخالفانش را ساکت نماید، هم موافقانش را ناراضی کرد و هم مخالفانش. البته این عمل در راستای برخورد پوپولیستی دولت با همه خواستهها بود و کمی هم موفق بود چون در جامعه باز هم احمدینژاد به عنوان مسوولی مردمی و موافق آزادیهای فردی مطرح شد.
در هر صورت این سعی در راضی ساختن مخالفان به جز همان سال اول دیگر ادامه نیافت و احمدینژاد در داخل بر روی مخاطبان اصلی خود متمرکز شد. دولت نهم چهار سال به صورت مداوم از همان فرمول غرور ملی و بمباران رسانهای مبارزه با مستکبران استفاده کرد و در نهایت احمدینژاد تبدیل شد به فردی که طرفدارانش از عشقش میمردند و مخالفانش از شدت نفرت تب میکردند. حد وسط وجود نداشت او یا شیطان بود یا فرشته. تمام مراسم خیابانی قبل از انتخابات حول همین دو چهره احمدینژاد شکل گرفت.
گذشته از فضای داخلی، احمدینژاد در جهان نیز طرفدارانی داشت. دوستان بسیار خوبی در آمریکای جنوبی: آقایان مورالس و هوگو چاوز. که در مورد چاوز، جدا از مناسبات میان دو کشور، از نظر شخصی نیز بسیار به هم علاقهمند بودند. این نزدیکی به کشورهای کمونیستی و غیردموکراتیک و رهبران پوپولیست شان، با توجه به ساختار حکومتی ایران عجیب نبود و برای آن کشورها نیز داشتن یک دوست پولدار ضد آمریکایی غنیمت بود. ولی از یک جهت نشاندهنده انزوای حکومت و رئیس جمهور ایران بود در بین سران کشورهای دنیا. درست است که احمدینژاد در دل رهبران (به جز چند استثناء) جایی نداشت؛ ولی مردم فقیر کشورهای عربی و حتی شاید سایر کشورها او را میپرستیدند. رئیس جمهور ایران مظهر مقاومت در برابر سرمایهداران جهان و مبارزی علیه فرهنگ مهاجم آمریکایی بود. احمدینژاد فردی شجاع و جسور بود که در سازمان ملل علیه کشور غاصب و زورگوی اسرائیل سخنرانی کرد. برعلیه نظم جهانی و ساختار ناکارای سازمان ملل صحبت کرد. در برابر خبرنگاران رسانههای وابسته سرمایهداران ایستاد و حرف مردم مظلوم مسلمان را زد. وی مدعی بود که سخنگوی همه مستضعفین جهان است، در این زمینه تلاش کرد و موفقیتهایی هم به دست آورد.
تا اینجا گفتم که دوستداران احمدینژاد در ایران و جهان کیستند و چرا برای آنها قهرمان است. ولی شاید بی انصافی باشد اگر داستان را اینجا تمام کنم. چون دکتر احمدینژاد محبوب دشمنانش هم هست و جالب است که دقیقاً به همان دلیلی که محبوب دوستدارانش است. احمدینژاد خود رابه عنوان مظهر مخالفت با نظم نوین جهانی، مخالف نظام سرمایهداری، مخالف اسرائیل و ترور دولتی آن و مخالف تبعیضها و زورگوییها بینالمللی معرفی کرده است. این دقیقاً بزرگترین خدمت به آن نظم و ساختاری است که او مدعی مخالفت با آن است. برای مثال صحبتها و تهدیدهای احمدینژاد برعلیه اسرائیل، این کشور را تبدیل به کشوری در معرض خطر و مظلوم کرده است. صحبتهای احمدینژاد بر علیه سرمایهداری وسیلهای شده است برای سرکوب چپها و سوسیالیستهای جدید. یا حتی اصرار و پا فشاری بر حق دستیابی به انرژی هستهای چون توسط احمدینژاد انجام میشود، به راحتی سرکوب میشود. همین کار اگر توسط خاتمی انجام میشد، به همین راحتی با بمب هستهای و تهدید جهانی پیوند نمیخورد. به عبارت دیگر احمدینژاد همان نقشی را در سرکوب مخالفان نظام سرمایهداری دارد که سلطنتطلبها و مجاهدین خلق در سرکوب مخالفان داخلی دارند.
به همین دلیل است که انتظار سبزها برای حمایت موثر سران کشورهای غربی از این جنبش کمی زیادهطلبی است. مسلماً آنها احمدینژاد را به خاتمی یا موسوی ترجیح میدهند. افرادی که وقتی در سازمان ملل صحبت میکنند، به راحتی نمیشود به آنها پشت کرد و از سالن خارج شد. افرادی که اگر بر علیه اسرائیل صحبت کنند، به راحتی نمیتوانند به آنها بر چسب حمایت از تروریسم بزنند. اگر احمدینژاد نبود رهبران جهان غرب، الان بر علیه اعمال چه کسی موضع میگرفتند و برخورد چه کسی را با مردمش «قویاً» محکوم میکردند؟
او ادعا دارد که آلترناتیو لیبرال دموکراسی است و اتفاقاً در کشورهای غربی هم با او مصاحبه میکنند و از او میخواهند در دانشگاه سخنرانی کند، در تمام مجامع بینالمللی حرفهایش را بزند، تا همه بداند حرف مخالفان لیبرال دموکراسی چیست و نحوه استدلال آنها چگونه است. احمدینژاد بر خلاف تصور و تمام ادعاهای خودش و مخالفانش نهتنها تهدیدی برای نظم کنونی جهان نیست که بخشی از این نظم و تضمین کننده آن است.
اسلاوی ژیژک در مقاله «خوشبختی پس از 11 سپتامبر» می گوید: «در کشوری چون چکسلواکی در اواخر دههی 1970 و دهه 1980، مردم واقعاً به نوعی خوشبخت بودند: سه شرط بنیادین خوشبختی در آنجا تحقق یافته بود:
1. نیازهای آنها اساساً بر آورده میشد؛ نه بیش از حد کفایت…
2. ویژگی دوم و فوقالعاده مهم: یک دیگری (حزب کمونیست) وجود داشت که میشد تقصیر هر چیزی را که عیب و ایرادی داشت، به گردن آن انداخت؛ به طوری که آدمی ابداً احساس مسوولیت نمیکرد. اگر برخی کالاها موقتاً نایاب بودند، حتی اگر طوفانی خسارتی عظیم به بار میآورد، گناه «آنها» بود.
3. و آخرین اما نه کم اهمیتترین: اینکه مکان دیگری (غرب مصرفگرا) وجود داشت که میتوانستی راجع به آن رویا ببافی و حتا گاهی از آن دیدار کنی…»
این شاید تا حدودی وضع ایران البته تا قبل از انتخابات 88 بود. ما تا قبل از این انتخابات تا حدودی خوشبخت بودیم. تمام اتفاقات و مشکلات و کاستیها را به گردن احمدینژاد میانداختیم. این بود که خیلی برای مملکتمان کاری نمیکردیم و میگفتیم نمیگذارند.
احمدینژاد در انتخابات، هم محبوب رقبایش بود. اولین تبلیغ آنها این بود: «من احمدینژاد نیستم» به قدری کارکرد دولت نهم بد بود که شعار «هر کس غیر از احمدینژاد» مطرح شد. حتی پس از انتخابات هم سخنرانی او که مخالفان را خس و خاشاک نامید، به میلیونی شدن جمعیت تظاهرات انقلاب تا آزادی کمک کرد. ولی در کل این تعادل و این محبوب و مفید بودن احمدینژاد شکسته شد به چند علت:
1. عملکرد دولت او به قدری بد بود که نیازهای اساسی مردم هم مورد تهدید قرار گرفت. وضعیت معیشت مردم اسفبار شده بود. نه تنها وضعیت اجتماعی بد شد بلکه شاخص فلاکت رو شد! پس شرط اول خوشبختی (از دید ژیژک) از بین رفت. و یک عزم قوی چه در داخل حکومت و چه در میان مردم برای رفتن وی شکل گرفته بود.
2. برخورد فیزیکی با مخالفان که در این حد و به این شکل نه در داخل و نه در خارج کشور قابل چشم پوشی نبود.
3. اتفاقات و حوادث پس از انتخابات، احمدینژاد را از صدر خبرهای ایران و جهان خارج کرد. عدم حضور رسانهای او بخش عظیمی از قدرتش را گرفت: از دل برود هر آنکه از دیده برفت.
4. احمدینژاد در 4 سال گذشته تلاش کرد تا به همه در داخل و خارج ثابت کند که تصمیمگیرنده در تمام امور و در همه جا اوست. از تغییر وزیران و فشارهای مختلف برمجلس تا انحلال سازمانها و نهادهای برنامهریزی و نظارتی، برای اثبات این مسأله بود. همچنین است سفرهای استانی او برای ایجاد پارک یا جوب یا دستشویی در محلات شهرستانها. حمایت رهبر از او بعد از انتخابات و حضور گسترده سپاهیان برای پشتیبانی از دولتش، جایگاه اول و تصمیمگیرنده را از او گرفت.
و اینگونه بود که احمدینژاد، مردی از جنس مردم، نامش از شعارهای مخالفان و عکسش از دست موافقان دولتش حذف شد.