من به داشبور این وبلاگ دسترسی ندارم، پست قبلی ام یک پست از طریق ایمیل
نافرجام بود که هنوز هم شکل احمقانه اش مرا آزار می دهد، از این پس در
وبلاگ زیر مطالبم را به روز می کنم، اینجا رسما تعطیل است.
نوشته شده در شبی که خواهرم گریست | Leave a Comment »
می خواستم ننویسم، چون هوا گرم بود می خواستم ننویسم، از وقتی که دیگر
سرما فشار نمی آورد به سختی می نویسم، سه روز پیش یا شاید هم هفتهء قبل
بود یک مارمولک را دیدم که از وسط سوراخ اتاقم که به یک قصر می رسد بیرون
آمد و برای چند لحظه روی دیوار بی حرکت ماند، پای جلویی اش را بالا برد و
انگار که خشکش زده باشد همانجا متوقف شد. بعد به نظرم آمد که حرکت تندی
کرد و یکی از آن حشره هایی را که پدر هم اسمش را نمی دانست را بلعید و دوباره داخل سوراخ رفت.
بی شک این را روزی یک جا خواهم نوشت برای آن که مردم هرگاه که مارمولک
ها را می بینند دیگر به این فکر نکنند که یک قرص سیانور دارد دورشان چرخ
می خورد. برای این که باید به گسترش علم بشر کمک کرد تنها برای همین.
نوشته شده در شبی که خواهرم گریست | 3 Comments »
مدت ها چیزی در درون مرا آزار می داد که گاه معنای آنرا در آزادی احساس جسته ام و گاه معنایش را در آزادی عقل، شاید این پست را بتوان یک داستان ِ کوتاه ِ کوتاه نامید اما به هر حال حجم آن بقدری نبود که در صفحات وبلاگ خوش جلوه کند و نیز این قالب شکنی مرا بیشتر آزاد می کرد تا خطوطی را با آرامش بنویسم برای آنان که همواره فکرشان مرا در رویایم شاد می سازد. این پست تقدیم به وبلاگ دوست دارم سرما بخورم برای تمام لحظات ِ نابی که در قهوه تلخ، شکلات و انسانی آزاد جلوه می نامید.
ناخونک بزنید :
«…گلخانهء پدر توی عصرانه ها وقتی که تازه خورشید غروب می کرد دیگر بوی ساقه های گل سرخ در میان اش پراکنده نمی شد و صبح ها اصلا بو نمی داد اصلا قبل از طلوع خورشید وقتی که بیدار می شدم بوی شمعدانی های پیر ِ زن ِ ارمنی ِ خانهء بغلی بینی ام را نمی زد، و به این فکر نمی کردم که ارمنی ها خوبند، حتی اگر ارمنی ها خوب بودند و مادر هزاران بار می گفت که ارمنی ها خوبند هرگز به آن فکر نمی کردم که ارمنی ها خوبند نه برای آنکه خوب نیستند ارمنی ها خوبند برای آن که ارمنی ها وقتی که خانواده هایشان را کشتار کردند و شروع به مهاجرت کردند فکر کردند که هیچ چیز در جهان به بدی کسانی نیست که خانواده هایشان را کشتار کرده و برای این بود که اصلا مهاجرت کردند، و به هر شهر که رسیدند اگر در حقشان بدی شد آن بدی برایشان ناچیز جلوه کرد و بیشتر خوبی ها را دیدند و برای این است که ارمنی ها خوبند. برای این بود که من نمی فهمیدم که ارمنی ها خوبند چون آنها شانس آورده بودند که کشتار شده بودند تا خوب شوند و صبح ها فقط به این فکر می کردم و نه این که شمعدانی پیر ِ زن ارمنی چه بویی می دهد…»
قالب فایل :pdf
حجم : 69 کیلوبایت
دانلود : هم آغوشی با ایشتار
نوشته شده در شبی که خواهرم گریست | 14 Comments »
من دیدم وقتی که قرار بود ببرند بیندازندش توی تیمارستان چطور به پدر فحش می داد، چطور به مادر التماس می کرد که روح ِ زنانه اش را شیفتهء مظلومانه های خودش کند. من دیدم وقتی که از ماشین پیاده می شد دیگر نه فحش می داد نه به مادر التماس می کرد فقط داشت به آخرین چیزهایی که از پنجره ماشین می دید نگاه می کرد درست مثل اینکه دختر مورد علاقه ات را شوهر دهند، درست مثل اینکه خداوند از تو قطع امید کرده و دارند می برند توی جهنم بیندازندات تو دیگر هیچ امیدی نداری به جز آنکه آخرین گل های اطراف ِ کاخ ِ خداوند را ببینی و به این فکر کنی که آخرین گل های زندگی ات را می بینی مطلقا آخرین اش را پس جوری آن گل را می بینی که هرگز ندیده ای و آنگاه سکوت می کنی درست مثل ِ دایی ِ دیوانه ام که داشت به آخرین چیزهایی که می دید نگاه می کرد.
برای ملاقات های بعدی چندبار به دیدنش رفتیم، من برایش سیگارهای اصلی به اضافهء یک سیگار ِ برگ می خریدم و هر بار که سیگار ِ برگ را اولین بار به دستش می گرفت می ترسید که چیزی به غیر از سیگار به دستش داده باشم، انگار هر بار زمانی را یادش می آمد که از ما قطع امید کرده بود برای همین هم با کراهت به مادر نگاه می کرد چند بار درخواست کرد وقتی که مادر جوابش را نداد اشک توی چشم هایش جمع شد بعد توی چشم مادر هم جمع شد و پدر هم یک سیب دیگر برایش پوست کند.
جای کابل روی گردن اش بود مادر از یکی از پرستاران شنیده بود که وقتی سیگار به دستش نرسیده یک تکه کابل برداشته و آن بلا را سر ِ خودش آورده بعد مادر گردن ِ پرستار را گرفته بود و توی صورت اش تف کرده بود که این کارش باعث شد یک ساعت دیرتر دایی ِ دیوانه ام را برای ملاقات بیاورند و به نظر ِ پدر، مادر هیچگاه به عاقبت ِ کارش فکر نمی کند از آن روز بود که من کافر شدم، چون فکر می کردم خب اگر قرار است دایی ِ دیوانه ام را روزی از تیمارستان به خاطر ِ وضع ِ بدش به خانه بازگردانند پس روزی هم خداوند همه مان را از جهنم بیرون می آورد و این که خداوند می گوید کار ِ خوب کنید همه اش برای این است که نمی خواهد یک روز توی جهنم کسی به روی فرشتگان اش تف کند و تنها این است و تنها این است.
————————————————-
پ.ن: در تمام لحظاتی که از کار فارغ می شوم لحظه ای ناب می یابم که همواره پر است از خاطرات ِ قرمز، سیاه، سفید و وبلاگی تان که شما روزنامه فروش هایی هستید که در جایی از ذهن ام خانه کرده اید و روزنامه های تان را به دست ِ همهء درون ام می دهید و این خاطراتی ایست که هر بار یکی از درون ام بازگو می کند و این شما اید که در درون ام فریاد می زنید و چه چیز فراتر از احساس ِ با هم بودن می تواند امید به جهان را زنده کند.
نوشته شده در شبی که خواهرم گریست | 8 Comments »
از بچگی یاد گرفته بود که هرگاه رعد و برق بزند فردایش برود قارچها را از توی جنگل جمع کند. پدرش گفته بود هر وقت رعد و برق می زند قارچها یکی یکی سرشان را بیرون میکشند، با آن که میدانست انواع قارچهای سمی هم وجود دارند ولی هیچگاه نشنیده بود کسی از اطرافیاناش از خوردن قارچ بیافتد بمیرد، برای همین هم در قارچ خوردن وسواس داشت، قبل از خواباش قارچها را میخورد و وقتی پتو را روی سرش میکشید دعای شبانهاش را کمی شمردهتر میخواند.
اما به نظر مادرم پدر یک احمق بود که نمیتوانست قارچهای سمی را از انواع دیگر تشخیص دهد و میگفت اگر قبل از آن که پتو را روی سرش بکشد بیافتد بمیرد برای بیمارستان بردناش حتی قدمی بر نخواهد داشت، البته که دروغ بود، مادر هیچگاه جرات ِ این را نداشت که وقتی کسی بیافتد بمیرد روی سرش بیاستد و مردناش را نگاه کند. ترساش همانند خواهرم بود وقتی که قبل از او از اتاق خارج می شدم و چراغ را خاموش می کردم و در ِ اتاق را محکم میگرفتم که بیرون نیاید، برای همین بود که خواهرم از روحها متنفر بود چون کلید ِ برق ِ اتاق، خارج از اتاق قرار داشت و وقتی که من در ِ اتاق را میبستم و بعد چراغ را خاموش میکردم روحها توی تاریکی میآمدند و اذتاش می کردند.
برای مادر، پدر یک احمق ِ شکم پرست بود که قارچها را از هم نمیشناخت، ولی هیچگاه در کودکی جرات آن را نداشتهام این را به پدر بگویم، او فرمانروای بینظیر ذهن من بود، او پدر بود، برخلاف گفتهء مادر او باهوش بود، او میتوانست قبل از آنکه دروغ بگویم بفهمد که میخواهم دروغ بگویم، اما آن روز که دروغ گفتم و او نفهمید او دیگر آن همه نبود و آن روز بود که فهمیدم انسانهای باهوش اصلا باهوش نیستند فقط میدانند که قبل از آنکه اتفاقی قرار است بیافتند چه نتیجهای به بار میآید فقط یک روز یکی از این باهوشها که می خواسته خودش را بگیرد فکر میکند که همانند من پیامبر شده است و میگوید که هوش پیامدی ذاتی است و از آن به بعد مردم میگویند که هوش ذاتی است انگار مردم منتظر ِ یک قارچاند تا در کنارش رشد کنند. قارچهای سمی، قارچهای سمی…
نوشته شده در شبی که خواهرم گریست | 10 Comments »






