
ویکیپدیا نوشته:
«در دههٔ ۱۹۶۰ میلادی و قبل از آنکه وارد صنعت سینما شود در چند سریال تلویزیونی تعدادی نقش فرعی ایفا کرده بود. پس از آنکه به خاطر مهارتاش در ایفای نقشهای کمدی نقدهای مساعدی دریافت کرد، بهعنوان یکی از افراد جدید هالیوود معرفی شد و برای بازیاش در فیلم «درهٔ عروسکها» (۱۹۶۷) نامزد دریافت جایزهٔ گلدن گلوب شد. او همچنین در نشریههای مُد به عنوان مدل یا مدل روی جلد حضوری مداوم داشت.»
حرف بر سر شارون تیت است؛ همسر رومن پولانسکی که امروز قاتلش بعد از پنجاه سال تحمل حبس در سن هشتاد و پنج سالگی درگذشت.
«تیت در سال ۱۹۶۸ و پس از نقشآفرینی در فیلم قاتلان بیباک خونآشام رومن پولانسکی با او ازدواج کرد. در تاریخ ۹ آگوست ۱۹۶۹، زمانی که تیت ۸/۵ ماهه باردار بود بههمراه ۳ نفر از دوستاناش که در منزل او حضور داشتند توسط ۴ عضو خانوادهٔ منسن به قتل رسید.» نوشته یکی از قاتلان گفته تیت آخرین نفری بود که کشته شد و خونش گرم و چسبناک بود. چارلز منسن رهبر فرقهای متخاصم (- ناراحت؟-) بود که پیروانش را دعوت به کشتار میکرد. بعد از قتل تیت، سراغ زوج ثروتمندی در لسآنجلس رفتند و آنها را نیز کشتند. «منسن به ایجاد جنگی داخلی در امریکا اعتقاد داشت, که نتیجه آن به وجود آمدن یک نظم نوین اجتماعی, در نهایت رسیدن خودش به قدرت به عنوان رهبر ابن نظام بود. چارلز امیدوار بود که سیاه پوستان به خاطر افزایش تنش های نژادی و نیز قتل های تیت-لابیانکا محکوم شوند.» او در هیچ یک از قتلها بطور مستقیم دست نداشت اما در نهایت به عنوان آمر قتلها به اعدام محکوم شد و بعد با تغییر قانون اعدام ایالت، حکمش به حبس ابد تغییر کرد. میگویند 14 بار تقاضای عفو کرده و به در بسته خورده. فرقه منسن معتقد بود که «با وقوع جنگ نژادی بین سیاهان و سفیدها دوره آخرزمان فرا خواهد رسید و طی آن ایالات متحده نابود خواهد شد. منسن پیش تر گفته بود که نام تئوریش را از یکی از ترانه های بیتلز به عاریت گرفته است.» پیروان او جوانان و اغلب زنان جوانی بودند که بعد از قتل زوج لسانجلسی با خون آنها بر دیوار کافهشان «مرگ بر خوکها» نوشتند. دادستانهای پرونده، پروژۀ انها را بزرگتر از قتل برشمردند و معتقد بودند که انها به دنبال جنگ نژادی بودهاند. شارون تیت، همسر محبوب آقای کارگردان که به گفته خودش زندگیاش هرگز شبیه زمانی نشد که او را داشت با ضربات چاقو به قتل رسید. تنها دو هفته دیگر مانده بود تا فرزندش متولد شود و مرگ بعد از پنجاه سال برای قاتلش رسید. اگر منسن همان موقع اعدام میشد خاطره قتلعامش هم به مرور فراموش میشد اما با هر بار درز خبری از او از زندان -(مثل تقاضای ازدواجش که نهایتا با مخالفت دادگاه رد شد)- و سر آخر، خبر مرگش در زندان باعث تازه شدن خبر قتلعامش در دهه شصت ، مثل هشداری در گوشهای زنگزده تازه شد تا تاریخی به نام تاریخ عجیب خشونتهای ادمی به یاد بیاورد که هستند کسانی که مریدان چنین خشونهایی میشوند. نمیدانم او اخبار داعش را از زندان میشنیده یا نه؟ ولی هر چه هست گویا خوی وحشی آدمیزاد، جنگ نژادی، مذهبی، قومی، قبیلهای و… با تاریخ مرگبار انسان درآمیخته. کریس هچز سوئدی در کتابی با همین عنوان گفته بود: «جنگ نیرویی که به ما معنا میدهد.» و منظورش از معنا، همان جنگ با بیمعنایی عظیم زندگی است که خود جنگ بر سر معنا، بر بیمعناتر کردنش کمک میکند. عجب چرخ و فلکی!