دیوانه عشق تو

شب هشتم دی ماه 1404

امشب درمیان گشت و گذارهای معمول ناگهان این شعر سعدی یادم آمد:

هر که سودای تو دارد، چه غم از هر که جهانش؟

نگران تو، چه اندیشه و بیم از دگرانش؟

آن پی مهر تو گیرد، که نگیرد پی خویشش

وان سر وصل تو دارد، که ندارد غم جانش

هر که از یار، تحمل نکند، یار مگویش

وان که در عشق، ملامت نکشد، مرد مخوانش

چون دل از دست به در شد، مثَل کُرهٔ توسن

نتوان باز گرفتن، به همه شهر عنانش

به جفایی و قفایی، نرود عاشق صادق

مژه بر هم نزند، گر بزنی تیر و سنانش

خفته خاک لحد را، که تو ناگه به سَر آیی

عجب ار باز نیاید، به تن مرده‌روانش

شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت

که همه عمر نبوده‌ست چنین سروِ روانش

گفتم «از ورطه عشقت، به صبوری به درآیم»

باز می‌بینم و دریا، نه پدید است کرانش

عهد ما با تو نه عهدی، که تغیّر بپذیرد

بوستانی‌ست که هرگز نزند باد خزانش

چه گنه کردم و دیدی، که تعلق ببریدی؟

بنده بی‌جرم و خطایی، نه صواب است، مرانش

نرسد ناله سعدی، به کسی در همه عالم

که نه تصدیق کند، کز سر دردی‌ست فغانش

گر فلاطون به حکیمی، مرض عشق بپوشد

عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش

آقای سعدی تو کیستی؟ از زبان من می‌گویی. نگران دیگرانم پس سودای تو ندارم.

گشایشی درکار نیست

جمعه 5 دی 1404. شب‌

از یادداشت چهارشنبه 05-10-1403….. مادر بیدار بود. چندبار از لب‌هایم بوسید. شارژ شدم. دلم غش رفت. دلم نمی‌خواست برم….
بیست هفته از نداشتنت رو پشت سرگذاشتیم، اما تو همیشه در مقابل چشمی و غایب از نظری. آسمان‌ها به داشتنت فخرفروشی می‌کنند.
درویش را نباشد برگ سرای سلطان
مائیم وکهنه دلقی کاتش در آن توان زد
هیچگاه وقت رفتنت نبود. الان با لبخند اجباری روزگار می‌گذرانم و سعی می‌کنم در این روزگار عسرت و آلود‌گی و یاس زخم‌ام را چندان فریاد نزنم که همه «زخمی»‌اند. اما واقعن چرا خاک تنِ عزیزت را می‌بلعد و تو نمی‌توانی هیچ غلطی بکنی؟ و تو نمی‌توانی چیزی را به تاخیر بیندازی. می‌گویند زمان رام و آرامت خواهد کرد. شاید. اما زمان نیز تسلیم تقدیر است. چرا باید به آفتاب سلامی دوباره بکنم؟ آفتابی که بر من و او یکسان نمی‌تابد. کدام گشایش پس از سختی؟ کدام گشایشی به مدد من آمده؟ هر چه و هر که بوده از دستم نگرفته، از پایم کشیده. کدام گشایش می‌تواند یاری‌ام کند. یکی این راز را به من بگوید. به منی که هنوز ایمان‌اش را از دست نداده بگوید کی می‌رسد گشایش؟ کی؟ کجا؟ جهان لاشه‌ی متعفنی‌ست که در بطن آن گیر افتاده‌ایم و با شعار «زند‌گی کن» خودمان را فریب می‌دهیم. فریبی شیرین و خواستنی که بوی تعفن آن از فرسنگ‌ها دورتر آزارمان می‌دهد. وقتی تن عزیزت در خاک گم می‌شود از کدام زند‌گی بگویم؟ می‌دانم خاک, تن عزیزت را سخت در برگرفته و به خود می‌فشاردش. ای خاک، حرمت میهمان مارا نگهدار.

دیدید که جانم رفت؟

جمعه 7 شهریور 1404 . شب

 بیمار خنده‌هایت بودم. می‌دانی، در بستر بیماری هربار که بیداربودی، سوی کم سوی چشمانت تا عمق جانم رسوخ می‌کرد. گرمای اندک جانت روح‌بخش من بود. دست بی‌حرکتت به تمامی حرکت بود. خیره بودم به چشمانی که صدها بار خدا را به خاطر داشتنت – حتی با جسم رنجور – سپاس گذاشتم. اما این نیز از من دریغ شد. روزهاست که نیستی، ولی مانند سابق صبح و شب من با یادت آغاز و پایان می‌یابد.
و آخرش خاک بود، منزل همیشگی… جفا کردی که وصیت کردی که من آخرین دیدار را با تو داشته باشم. آن هم در لباس سفید گور. وارد گورِ مهیاشده که شدم شدائد غمِ تو با شیدایی‌ام گره خورد.  مادر تو خنک بودی و پوشیده در سپیدیِ محتوم. آدم‌ها با خاک‌ها و یادها آدم‌اند و مانده. دیگر توان نبرد نداشتم. شانه‌ات را تکان دادم سعدی در جان‌ا‌م فریاد کشید «ای ساربان محمل بدار»…
بله آقای فردوسی «شکاریم یک‌سر همه پیشِ مرگ» این حقیقت است اما قلب نمی‌پذیرد این صیدبوده‌گی را و تماشای مرگ آن را که دوستَش دارد. گورها رنج را به رسمیت نمی‌شناسند.  خوش داشتم در گور بیاسایم کنارت مادر، اما آن بیرون زمان منتظر بود و من حق نداشتم در شکوهِ مرگت دخالت کنم. بیرون صداها بود و درخت‌ها و گورهای دیگر که اشک‌های بسیاری در خود حل کرده بودند. خاک سرد نیست. نه، ما سرد می‌شویم شاید. خاکِ رفته‌گان سرشار از حافظه است و تپنده و گرم. مادر من زورم به بیماری تو‌ نرسید. ‌حالا جنگ‌جویی شکست‌خورده‌ام که فقط زنده است.

وقتی در آخرین دیدار در داخل گور و در زمان جدایی فقط من و تو بودیم با آن جسم سرد، چقدر اصرار کردم، ضجه زدم، التماس کردم که فقط  یک بار دیگر بخندی برایم. و تو نخندیدی…

و اما عزیز من از دست دادنت بسیار درد داشت

و من دیگر هیچگاه خوب نخواهم شد…

در میان زباله‌ها، گنجینه‌های دانش

بامداد جمعه 26 بهمن 1403

در دنیای امروز، وقتی که شتاب زندگی ما را به سمت جلو می‌برد و توجه به جزییات را سخت‌تر می‌کند، هر روز شاهد کم‌رنگ‌تر شدن میل به مطالعه هستیم. کتاب‌ها، که روزگاری با کلام خود جان و روح ما را تازه می‌کردند، اکنون در سایه گوشی‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی ناپدید شده‌اند. اما در این میان، آیا می‌توان در هر گوشه‌ای از زندگی، جرقه‌ای از عشق به یادگیری را پیدا کرد؟

تصویر پیرمردی را تصور کنید که در خیابان‌های شهری پر از سر و صدا و شلوغی قدم می‌گذارد. او زباله جمع کن است، اما در کنار کار سخت و روزمره‌اش، کتابی در دست دارد که بی‌وقفه به صفحات آن نگاه می‌کند. این مرد، با چهره‌ای جدی و چشمان عمیق، در حال جستجوی گنجینه‌های دانش وسط زباله‌هاست.

شاید او داستانی را می‌خواند که به او یادآوری می‌کند زندگی فراتر از واقعیت‌های تلخ است. شاید در صفحات کنجکاوانه‌اش، نوری از امید و آگاهی می‌بیند که او را به سمت فردایی بهتر هدایت می‌کند. این تصویر به ما می‌گوید که یادگیری هیچ‌گاه متوقف نمی‌شود؛ حتی در تلخ‌ترین شرایط.

دنیا می‌تواند پریشان کننده باشد، اما همیشه در گوشه‌ای از آن، نوری از کنجکاوی و دانش وجود دارد. به جای غصه خوردن بر کم شدن مطالعه، الهام بگیریم از این تصاویر و آن گنجینه‌های پنهانی را در زندگی خود کشف کنیم.

چرا که در روزگار شلوغی و بی‌توجهی، گاهی یک کتاب می‌تواند زندگی را تغییر دهد و انسانی را در جستجوی حقیقت و آگاهی، به سفری تازه ببرد. و چه زیباست که این سفر در خیابانی پر از امید و تلاش آغاز شود، درست مانند پیرمردی که در میان زباله‌ها، در جستجوی گنجینه‌های علم است.

*** تابستان سال قبل در مسیر دوچرخه‌سواری به این پیرمرد جذاب برخوردم.

جزای شکر نکردن وصالش

پنجشنبه 1 آذر 1403

باز دلتنگم. این دلتنگی دست از سرم برنمی‌داره.الان در خونه با مادر تنها هستم و اون خوابه و  این تنهایی دلتنگی رو بیشتر می‌کنه…. چرا قدر نعمت موجود رو ندونستم؟ شاید این درسته ولی جزای من این حجم از غصه نیست…

سعدی می‌فرماید:

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم ز خیال

بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال

که دیده سیر نمی گردد از نظر به جمال

دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل

پیام ما که رساند مگر نسیم شمال

به تیغ هندی دشمن قتال می نکند

چنان که دوست به شمشیر غمزه قتال

جماعتی که نظر را حرام می گویند

نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود

عجب فتادن مردست در کمند غزال

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی

به راه بادیه دانند قدر آب زلال

اگر مراد نصیحت کنان ما اینست

که ترک دوست بگویم تصوریست محال

به خاک پای تو داند که تا سرم نرود

ز سر به درنرود همچنان امید وصال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری

به آب دیده خونین نبشته صورت حال

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست

که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال

به ناله کار میسر نمی شود سعدی

ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال

آخرین صدایی که از ایشان داریم….

وین طبع که من دارم، با عقل نیامیزد

شنبه 26 آبان 1403

به همین سرعت. از دست دادیمش. عدد روزهای فراغش را به 100 رساندیم. ما ناظر بودیم. سوختیم، اما نمی‌توانیم بسازیم. در جای جای لحظاتمان داریمش.

بخشی از یادداشت 17 مرداد من: /// وضعیت نامناسب ریه در صبح – فشار پایین. ظهر فشار 9 – ورم زیاد پاها – ورم کمتر شده صورت- عصر وضعیت خراب. تنفس بسیار مشکل.

و آن روز لعنتی از راه رسید: پنجشنبه 18 مرداد /// صبح وضعیت بدون تغییر. ساعت 10:32: تماس مریم. فقط 43 ثانیه برای اعلام فاجعه کافی بود.

همه چیز تمام شد…..

 ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

دل، بیمار شد از دست رفیقان مددی

تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

آقای حافظ، چه میفرمایی؟ کدام طبیب؟ کدام دوا؟ دوایی نیست. درد هجران درمان ندارد. زمان مگر درکمان کند. در دام روزمرگی هستیم، اما این درد عمیق تمام ناشدنی است و درد هم به روزمره‌هایمان اضافه شده. می‌خندیم به این بازی روزگار….

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می‌نشینی رو به رویم خستگی در می‌کنی
چای می‌ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟
باز می‌خندم که خیلی…!گرچه می‌دانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست
می‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شود
باز تنها می‌شوم با یاد مهمانی که نیست
#
رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

بیتا امیری

خیلی اندوه با یک عکس

جمعه 6 مهر 1403

غروب غمبار

در گشت و گذار بهشت‌زهرایی چند روز قبل به این سنگ قبر برخورده‌ام و از آن به بعد همیشه برای فاتحه‌خونی میرم. چه غمی داره! نه اسمی، نه تاریخ فوتی، نه نشانی. همین‌قدر گمنام. شاید در زندگی هم دنبال شهرت نبوده‌اند. اما ناگهان احساس کردم که خیلی هم بد نیست. اصلا چه عیبی داره؟ یعنی یک سنگ که اسممون روش نوشته میشه به ما هویت میده؟ هویت سنگی. از دل رفته‌اند آنان که از دیده رفته‌اند. حداقل به نظر منطق اینجوری حکم می‌کنه. به قول مرحوم پدرخانمم: بعد از مرگ چه فرقی می‌کنه که آدم بعد از مرگش کجا دفنش کنن.