دراک
دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارمهشتگ پنج سال بعد
این روزها اشک میریزم. نگاهش میکنم اشک میریزم. بغلش میکنم، بویش میکنم، حرف میزنم، بهش فکر میکنم اشک میریزم.
داشتنش، بودنش، هستی اش را اشک میریزم. بودنش بزگترین معجزه ایست که این روزها میتوانست برایم باشد ثمره ی عشق عزیزی که دارد ادامه میابد. سنگین ترین دستاورد همه این سال هاست. پروزن ترین بار مسئولیتی که تمام عمر حس کرده ام.
در این روزهای سخت و پر اضطراب و آشوب بودنش امیدی است برای ادامه دادن. دلیلی است برای پیش رفتن.
شب در تاریکی اتاق دوتا چشم باز به من خیره شده است. یک لحظه خودم را میبینم. تصوری که از کودک درونم دارم. بارها کودک درونم را پیدا کرده و در خیالم با او حرف زده ام. همین چشم هاست همین… همین. ادامه ی ما. انسانی برای فردا.
ترس از دست دادن
سه ساله بودم که پدربزرگم برام توله سگ بسیار کوچک سفیدی را آورد. «پیتو» خیلی زود شد بخش مهمی از زندگی اون روزهام. تا چشم به هم زدم شد سگ سفید پشمالوی بزرگی که بهترین دوست یه آدم میتونه باشه.
یه اشتباه در لیسیدن گوشت سمی شهرداری برای سگهای ولگرد خیلی زود از ما گرفتش. پای کوه دراک خاکش کردیم و طعم تلخ از دست دادن برام رقم خورد. همون روزها پدر بزرگ هم رفت. یه دوره ی طولانی به جبر زمانه مجبور به دور شدن از پدرم هم شدم.
————————————————-
تازه ازدواج کرده بودیم با یه توله سگ کوچولوی نژاد تریر تمرین میکردیم برای داشتن نفر سوم زندگی. بعد از هفت هشت ماه دزد محترمی قفل ماشین رو شکوند و از توی ماشین دزدیدش. حاضر بودم ماشین رو میبرد ولی «بلفی» میموند. خونمون چند ماه عزاداری به صرف گریه و غصه برپاکرد.
در مقابل وسوسه و اصرار سولماز برای آوردن سگ جدید از اون به بعد ایستادم. «گرفتاریمون زیادتر از این حرفهاست»….
—————————————————–
پریشب کیوان یه گربه خواست. شانسش توی شیراز پیدا شده بود. گفت میگیری بیاریش؟ قبول کردم. دیشب آوردمش فرودگاه. پرواز تا سه صبح راه نیفتاد که نیفتاد. داده بودمش بار, خودم توی سالن ترانزیت. نگران بودم سولماز صد پله نگران تر.
برگشتم خونه. خشم داشتم. عصبی بودم. از اینکه یک شب دیگه باماست. از اینکه شیطونی میکنه. از اینکه دلمون رو میبره. از اینکه دارم عاشقش میشم. داره خوشم میاد ازش. ترس از عاشق شدن دوباره دارم. ترس از مهم شدن یکی دیگه توی زندگیم. ترس از اینکه یه موجود دیگه برام اینقدر مهم بشه. تهش چیه؟ ترس از دست دادن دارم. ترسی که بارها و بارها تجربه اش کردم. بارها خوابش رو دیدم. بارها اذیتم کرده. ترس از دست دادن رو حداقل هفت ساله میشناسم. میفهمم از کجا آب میخوره از کجا درمیاد توی ناخود آگاهم ریشه میدونه و از کجاها میزنه بیرون.
چیز بدیه. آدم رو توی موقعیت فرار قرار میده. توی دل نبستن. توی دل کندن خیلی زود. توی فرار از دلبستگی. نمایش سنگدلی.
یکصد و چهل کاراکتر یا وبلاگها را گردگیری کنیم.
توئیتر شده روز و شبمان. صبح و ظهر و وقت و بی وقت.
ادامه ی ذهنمان را آنجا مینویسیم. در لحظه عکس العمل هایمان به هر رویداد و اتفاق ریز و درشت را ثبت میکنیم. تخلیه میشویم و میرویم. در یکصد و چهل کاراکتر.
140 کاراکتر.
این یکصد و چهل است که مارا سوق میدهد، بگوییم و بخوانیم و رد شویم. در لحظه و بلادرنگ.
یکصد و چهل مارا وامیدارد از توضیح بپرهیزیم و با سریع ترین زبان ممکن بگوییم. خشونت، فحش، تمسخر، عصبیت و از این دست؛ ابزارهای کمکی خوبی، برای قالب شدن در یکصد و چهل کاراکترند.
کسی حوصله خواندن و نوشتن متن بلندتر ندارد یواش یواش از روی متن های بلند میپریم و برآیند جمعی توئیت هاست که تفکر و عقیده ما را بایاس میکند.
در تایید و اثربخشی توییتر میشود زیاد نوشت. قبلا یکبار در تایید شبکه های اجتماعی نوشته ام در کمکش به نهادینه کردن قدرت مدنی. شکل دهی نیروی مردمی در قالب شبکه های اجتماعی. در پرکردن خلا نبود تشکل های سنتی قدرت مدنی مثل صنف و سندیکا و احزاب درست حسابی و الخ. توئیتر هم به عنوان جزیی از این فضای دیجیتال از این تعریف و تمجید جدا نیست.
اما آسیب شناسی. همان نقطه قوتش. همان یکصد و چهلِ «کم گوی و گزیده گوی». همان یکصد و چهل، که تخلیه مان میکند، که سوژه میآید و در لحظه احساساتیمان میکند. میگوییم و می گذریم.
جای تفکر؛ بررسی؛ جای «تحلیل» کجاست؟ کجا باید تحقیق کنیم، فکر کنیم، تحلیل کنیم، پخته کنیم و بنویسیم؟
وبلاگ هایمان را گردگیری کنیم تا از غافل شدن بیش از حد، از فرورفتن در عصبانیت و تمسخر و جو، از فقدان تجزیه و تحلیل و بیان اندیشه پشیمان نشده ایم.
رسیدن به لیبرالیسم
افلاطون پدر فلسفه سیاسی, به دنبال پاسخ به این پرسش بود که «چه کسی بايد حکومت کند؟»
این پرسش کلاسیک به بلندای تاریخ فلسفه سیاسی ذهن فیلسوفان و متفکران را مشغول ساخته. افلاطون در رساله «جمهور» به دنبال «اتوپیا» یا «مدینه فاضله» میگرددو سعی در تبیین آن دارد. پس از مواجهه با واقعیت افلاطون در سالهای آخر عمرش رساله «نوامیس» را مینویسد و از اتوپیا یا مدینه فاضله فاصله میگیرد و جهان و انسان را از منظر واقعی تری دیده و سعی در اصلاح و تعدیل «کمال» «اتوپیا» دارد. به عبارت دیگر پس از اتوپیای آرمانی جمهور با توجه به مشکلاتش در «رساله هفتم» به واقعیت غیرآرمانی اتوپیا در نوامیس میرسد و از بسیاری از جنبه های آرمانی دست میکشد.
افلاطون در عمر فیلسوفانه خود ابتدا فلسفه دولت شهرها را بر پایه ی دموکراسی ابتدایی یونایی آرایش میدهد. سپس در میانه راه به مشکلات اجرای دموکراسی اکثریت بر میخورد. سپس به سمت «حکومت فیلسوف» میرود و در انتها درمیابد که حتی با وجود فرمانروایی فیلسوف «طبع فیلسوف منحرف و تباه میشود» و «ویژگی های خود را از دست میدهد» به عبارتی قدرت, فساد را برایش به ارمغان خواهد آورد.
جان لاک فیلسوف قرن هفدهم, پدر لیبرالیسم کلاسیک حکومت مطلقه را حکومتی مطلقا فسادپذير میداند. لاک شکل حکومتی سلطنت مطلقه و يا جمهوری ديکتاتوری از نوع کرومول را وضعيت بدتر از حالتی میداند که آنرا «وضعیت طبيعی» مینامد که در آن همه عليه هم در جنگند. در وضعيت طبيعی، حداقل هر فرد، خودش حق خودش را تعيين میکند، اما تحت قهر حکومت مطلقه، هيچ فردی از هيچ حقی برخوردار نيست.
انسان نزد لاک پيش از هر چيز، فرد است و فرديت انسان در انديشههای لاک، از وزن و اعتبار بسيار سنگيني برخوردار است. لاک در انديشههای بدبينانه ی هابس، که انسان را گرگ انسان ناميده بود، خطر نابودی فرديت را به نفع اقتدار دولت مطلقه تشخيص میدهد و تمام هّم فکری خود را متوجه مقابله با چنين دولتی و پاسداری از آزاديهای فردی می نمايد. لاک میگوید انسان به مدد خرد خود و به عنوان موجودی صاحب شعور، به مثابه ترازی برای موازنه با حاکميت برآمد میيابد.
«فلسفهی سياسی جان لاک، معماری نظامی سياسی بر شالوده ی حق حاکميتی مردمی است که بايد در خدمت حقوق طبيعی انسانها باشد. شکل حکومت در اين انديشه، حکومتی ميانه رو و معتدل است که بطور منظم بايد از طرف مردم گزينش گردد. دولت بايد دارای قوههای تفکيک شده باشد تا در سايهی رقابت و کنترل متقابل آنها، آزادی و حقوق فردی پايمال نگردد. جامعه ی دلخواه لاک، جامعهای است که بر پايههای اعتماد و کنترل، همکاری و رقابت، وفاداری و انتقاد استوار است و مرزهای گوناگون عناصر اقتدار آن را، قانون اساسی تعيين میکند. انديشه ی سياسی لاک، تکانهای نيرومند در راستای تحقق جامعهی بازی است که بايد از ارزشهای بنيادين آن مانند حق زندگی و آزادی و مالکيت فرد، در سايهی حکومت قانون و از طريق سياستی انسانی توأم با اصلاحات مداوم پاسداری شود.»
پوپر تاثیرگدارترین اندیشمند فاسفه سیاسی لیبرال به کل بر روی نظریه اتوپیا و آرمانشهر خط بطلان میکشد و نگرش ایده آل وار را نگرشی خطرناک بیان میکند.
در نظر او خطر خلط احتمالى كاركرد ايده جامعه آرمانى بيشتر از آن است كه بتوان براى آن نقشى قائل شد در حوزه سياست خلط كاركرد ايده اتوپيا بسا بهايى گران خواهد داشت از همين رو پوپر ترجيح مى دهد عطاى هرگونه استفاده مجاز و مفيد از ايده كامل ترين جامعه را به خطر لقاى آن ببخشد.
پوپر اتوپيانيسم را خواه طرح آن افلاطونى و مبتنى بر انكشاف نظم الهى باشد يا ماركسى و مستند بر اكتشاف قوانين طبيعى باشد را نقد میکند.
پوپر میگوید اتوپیاییسم خشونت محوری را نتیجه میدهد که «درها را چهارطاق به روى خشونت مى گشايد».
پوپر میگوید به جای آنکه به سراغ پرسش «چه کسی بايد حکومت کند؟» برویم و پاسخ دهیم «بهترینها», «فرزانگان», یا حتی «اکثریت». بهتر است بپرسیم «کدام شکل حکومتی اجازه میدهد بتوانيم يک حکومت زورگو و يا هر حکومت بد ديگری را بدون خونريزی برکنار کنيم؟» بپرسيم: «چکار میتوانيم بکنيم تا نهادهای سياسی خود را به صورتی سازمان دهيم که امکان زيان وارد کردن حکمرانان بد و نالايق را که فراوانند به حداقل برساند». پوپر معتقد است که بدون تغيير در طرح پرسش يادشده، هرگز نمیتوانيم به نظريهای عقلانی در مورد دولت و مؤسسات آن نائل گرديم.
«اما به عقيدهی پوپر، دمکراسی به معنای حکومت مردم، نام فريبندهای است، چرا که در هيچ جا مردم حکومت نمیکنند و نبايد هم حکومت کنند. زيرا حکومت اکثريت به سادگی میتواند به بدترين نوع جباريت تبديل شود و حقوق اقليت را يکسره از ميان ببرد. اما دمکراسی تنها شکل حکومتی است که عليرغم نام فريبندهی خود و تحت فشار مشکلات و دشواريهای عملی، توانسته اين هدف را در مقابل خود قرار دهد که با وضع قوانين مشروط، ايدههای عدالت، انسانيت و بيش از هر چيز آزادی را در چارچوب قانونيت، تا آنجا که مقدور است متحقق سازد. در هر صورت دمکراسیها در تلاشند که با قوانين مشروط و تأسيسات ساختاری مانع شوند تا جباريت سربرآورد، اگر چه اين تلاشها همواره قرين موفقيت نبوده است.»
اینجاست که پوپر لیبرالیسم را مکمل دموکراسی می آورد و ایده «جامعه باز» را مطرح میکند. مهمترين ويژگی جامعهی باز، علاوه بر امکان برکنار کردن حاکمان توسط اکثریت مردم، رقابت آزاد بر سر نظريات علمی و شفافيت در آن است . «جوامع باز نقطهی مقابل جوامع بسته و توتاليتاريستی است که در آنها به جای رقابت آزاد بر سر نظريههای علمی، منظومهی کاملی از عقايد ايدئولوژيک و فلسفی حاکم است که ادعای انحصار حقيقت را دارد. » در جوامع باز، روش نقد خردگرايانه، به نابودی منتقد نمیانجامد و خشونت در حذف نظريات و فرضيههای مخالف و نادرست، نقشی ندارد. نقد عاری از خشونت، راه را برای انکشاف خرد میگشايد.
«رويكرد پوپر اینگونه است که جامعه جامه ای است كه بايد متناسب با قامت فرد دوخته شود نه بالعكس آن طور كه مهندس اتوپيايى عمل مى كند فرد را به قواره آن درآورد. چنين وضعى مسئله اساسى سياست را دچار اعوجاج و انعكاس مى كند، به اين معنا كه به جاى تلاش براى ساختن جامعه اى مناسب براى زندگى سعادتمندانه افراد، كوشش براى ساختن افرادى مناسب براى زندگى در جامعه آرمانى، سرلوحه مسائل سياسى قرار مى گيرد.»
بوشهر
دست در دستش در یک شب عید بهاری کنار دریا را گز میکنیم و من نمیدانم در این ساحل چه گردی پاشیده اند که وجود و عشق را دوصد چندان میکند.
–
به خودم که میایم وسط بالکن های چوبی و کوچه های تنگ و پیچ درپیچم. براستی در کوچه پس کوچه های بوشهر, در ساحل و محله و خیابان به دنبال چه میگردم؟
هویت گمشده ای که تعریفش برایم از دست رفته است. هویت تنیده شده با شخصیتم که ریشه های مرا ساخته است ولی برایم شفاف نیست. یا که قابل تفکیک نیست.
–
«بوشهری بازی کنین عامو».
خطاب با تحکم به مای نوجوانی که بازی حکم را به جنجال نشسته بودیم. بوشهری بازی کردنِ حکم در جنوب ایران یعنی حکمِ بی صدا «حکم بازی گنگ بازیه عامو», یعنی صداقت و شفافیت و اعتماد. یعنی سرت برود «بامب» شوی اما وقتی خال را داری متقلبانه نبری. یعنی همه تمسخر و کری خانی های بعدش را بپذیری اما دایره و اصل و شیرازه اعتماد را به کژی رفتن خدشه دار نکنی. که میدانی آسودگی خیال از صداقت و درستی رفیقی که به رقابت نشسته است, از «اعتماد», بالاترین دستاورد زندگی است.
–
نی انبان تا سنج و دمام همه معنای تحرک و حرکت دارند. به بندری یا به بُر گرد سینه زنی. به روبه روی هم لرزاندن یا به دست در کمر یکدیگر تا شدن و بر سینه کوفتن. همه و همه برایم معنای برون ریزی ناب ترین و خالص ترین حسهای بشری است. حس هایی که موسیقی اش همچون امواج دریا لمست میکند و میگذرد و توان آن دارد که تمامی موهای تنت را سیخ کند. که ویرانت کند.
–
«نخعی» صدایش میزنم پروژه اش را بیاورد چک کنم.
-چکاره ی فلانِ نخعی هستی؟
– همان که پارسال فوت کرد؟ خالوم بود.
فوت کرد؟ ویران میشوم. بی آنکه حتی چهره اش یادم باشد یا تماس مستقیمی را به خاطر بیاورم حضور سنگینش را در تمام بچگیم حس کرده بودم. حضوری گریز ناپذیر که در تمام ناخودآگاهم به سنبل پاکی و صداقت نشان شده بود. به سختی چشم ترم را میپوشانم و میگویم بشین.
–
بوشهر هویت مشترک تمام جنوب است. رد فرهنگ و آئین و هویتش در تمام جنوب کشیده شده. بوشهر صداقت همه ی جهان است.
ما نیز مردمی هستیم
مرتضی پاشایی رفت.
خیلی ها ناراحت شدن. خیلی جاها حرفشه. خواننده محبوب خیلی ها بوده گویا. گیرم من نشنیده باشم. تو نشنیده باشی. آهنگ هاش برای من هیچ خاطره ای نسازه و بدتر از اون هیچ علاقه و شوقی در من برنیانگیزه. بالاخره یه جایی توی چهارتا خیابون مردم براش جمع شدن و میشن.
دو روز دیگه یا چار روز دیگه نجف میمیره. چه دلمون بخواد چه نخواد نجف داره از دستمون میره. اونوقته که ما توی خیابونیم, ماییم که گریونیم. شاملو که رفت یادته؟
وقت رفتن اینا «ما»ییم که گریونیم, امروز «اون»ها گریونند؟
ما مردمیم. با سلایق و تفکرات و نظرات مختلف. با سطوح مختلف علایق.
. و اونجا که باید «ما همه با هم هستیم». هشتاد و هشت رو که یادته؟ اون بیست و پنج خرداد رو . عاشورامون رو یادته؟
ما مردمیم. «ما» یک مردمیم
جهان گورخری
نوزاد انسان در بدو تولد تا حدود یک ماهگی قدرت تشخیص خویش از محیط پیرامونش را ندارد پس از آن خود و مادرش را یک تن می بیند و بقیه جهان را جدا, تا حدود شش ماهگی که قدرت تمیز خود از مادرش را پیدا می کند. فروید و بعد از آن ملانی کلاین بیان کردند که پس از آن مادر برایش امری قدسی و کامل و بهترین میماند (good breast) و در اولین برخوردهای قهر آمیز تربیتی و غیر تربیتی از جانب مادر, کودک توانایی درک اینکه مادر قدسی بهترینش این جنبه را نیز داشته باشد ندارد و خیلی سریع این واکنش مادر را انسان دیگری می بیند که بد است (bad breast). اینجاست که گاهی به مادر در حال دعوایش میگوید «تو برو, من مامان خودم رو میخوام». کودک در چنین مواقعی دست به split زده و مادر را به دو انسان خوب و بد (good/bad breast) تقسیم میکند.
اسپلیت سازی جزو اولین مکانیزم های دفاعی کودک است برای فرار از درک واقعیت تلخ. کودک می آموزد که جهان را به جهان خوب و جهان بد تقسیم کند. با بلوغ فکری می بایست کودک از این الگو فاصله گرفته و به جهان خاکستری ها, جهان گورخری ها پا بگذارد (Zebra Vision). باید یاد بگیرد جهان به بخش مقدس/ غیر مقدس تقسیم نمیشود و انسانها فرشته/ دیو نیستند. این الگوهای اسپلیت به عنوان بخشی از کودک درون در انسان باقی میمانند و میبایست بالغ انسان با رشد عقلانیت به باور گورخری برسد. باید یاد بگیرد جهان ما جهان سیندرلای زیبا و مهربان و نامادری دیو صفت نیست, جهان شرک آروغ زن است.
انسانهای رشد نایافته و بلوغ نیافته در برخورد با محیط پیرامون, برخورد با خانواده و همکلاسی و دوست, برخورد با دولتمرد و سیاستمدار و الخ مدام در حال تکرار الگوی اسپلیت هستند. اسپلیت قهرمان و منجی میسازد و اسپلیت است که قهرمانش را با اولین «بدی» به خاک ذلت میکشاند و از چشم خویش میاندازد. اسپلیت مصدق را منجی و پدر ملت میسازد و روزی دیگر او را روانه احمدآباد میکند و هم اسپلیت است که خاتمی را از «سیدِخندان اصلاحگر» به «محمدچاخان فریبکار» مبدل میکند.
جامعه رشد نایافته و نابالغ از این اسپلیت ها زیاد دارد, روزی «تدبیر و امیدنود ودو» روزی «حسن دروغگوی نیویورک».
زیباترین حرفت را بگو شکنجهی پنهان سکوتت را آشکار کن و هراس مدار از آن که بگویند ترانهای بیهوده میخوانید چراکه ترانهی ما ترانهی بیهودگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست.
سکوت وبلاگ نویس بر چند قسم است, یا سر در گرفتاری دیگری دارد که مجالش به گفتن نیست. یا برای عده ای که وبلاگ نوشتن نالیدن از روزگار نامراد است نشانه ی خوب دور بودن از ناامیدی و غصه است و سواری گرفتن از خر مراد.
گاهی خواننده های مجازی ای که این روزها کم و بیش حقیقی شده اند و میشوند چنان آزارنده میشوند که ترجیحش این میشود که خویشتن خویش را در سکوتش نگه دارد و بر ایشان نگشاید.
برای عده ای هم نشانه دوری گزینی از صحبت و حرف است و این همان جمع اضداد است. وبلاگ نویس شخصیتش و کاراکترش به نوشتن و سخن گفتن می برد. از امید و شادی مینویسد و بیش از آن از سختی و مصایب, از آزردگی ها و زخم ها.
و برای این دسته ساکت بودن و ننوشتن هیچ نشان خوبی نیست. میتواند نشانگر زخمی عمیق باشد یا سکوتی تلخ و گزنده, به معنای اینکه از مرحله آزردگی و خشم, یا غصه و پریشانی گذر کرده و حالش بدتر از این حرفهاست که امیدش به نوشتن باشد و از نوشتن برایش آبی گرم شود. سبک شود و برود دنبال کارش.
سرشار از ناگفته ها
همیشه میخواستم سکوتم را بفهمند, غافل از آنکه حتی برای فهماندن حرفت به مردم نیز باید نیروی بسیار به کار بندی.
تصمیمت به جبران و تغییر با شروع به حرف زدن, بیان خواسته ها و تمایلات و نظرها است.
دریغ و درد از این پیش نویس ناخودآگاه که هر چه تلاش میکنی, باز استرس ات که از حد بگذرد, یا که ناراحتی ات, یا زخم عمیق آزردگی ات که کارگر افتد, باز برمیگردی به درون پیش نویست میغلطی و میخواهی سکوتت را بفهمند و معنی ات کنند.
مجبوری
چرا حال پست نوشتن ندارم؟ حال وبلاگ نوشتن؟
یکیتون برداره بنویسه از سربازی، از اجباری. از اینکه ما آدم هایی با انواع و اقسام استعدادها؛ توانایی ها؛ اخلاقیات و تخصص های مختلف و بی توجه به آن؛ باید همه یکرنگ بشویم «نظامی»، «ارتشی» چه می دانم, «سرباز».
بی آنکه خواسته باشیم. بی انکه کسی ببینید اینکاره ایم؟
حالا بیایند یقه آن چهار «مجبور سرباز» را بگیرند که اصول نگهبانیت کو؟ حفاظت از چادر نظامی ات چرا اینطور بود و الخ.
ای تف به روزگار که یکی نمیگوید این چه ارتشی است؟ چه حرفه ای گریست؟ و چرا نباید اینکاره ها و با استعدادها و متمایل ها را جمع کرد ارتش ساخت و بقیه جوانان را به کارهای بهتر رهنمون شد.
تولید مثلا چه کم از «نظام» دارد از تقدس و فایده و نجات بخشی یک سرزمین…
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن. توان شنفتن. توان دیدن و گفتن. توان اندهگین و شادمان شدن. توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سویدای جان
قديمي ها به كسي كه بعد از حادثه اي، تصادفي چيزي سر پا بود مي گفتند «بدنش گرمه نمي فهمه».
آدمي كه دچار حدثه ميشود تا چند دقيقه اي تمامي راههاي ارتباطي درد به مغزش بسته ميشود. اين كرختي و بي حسي يكي از مكانيزم هاي دفاعي مهم بدن است كه سبب ميشود شما پس از حادثه بتوانيد فكر كنيد و تصميم عقلاني براي فرار از آن بگيريد و خود را نجات دهيد.
در ضربه هاي روحي – عاطفي نيز به شما بي حسي دست ميدهد. اين بي حسي از لحاظ زماني طولاني تر از بي حسي ضربهي جسمي است و به شما امكان ميدهد با بي تفاوتي عاطفي از پذيرش لطمات عاطفي بيشتر در امان بمانيد.
گاهي به علت تكرر ضربه هاي روحي عاطفي و گاه تداوم و يا دلايل ديگر از قبيل دلايل فرهنگي – تربيتي كه ما را به سكوت و نشان ندادن احساسات فرا ميخواند، ممكن است اين بي حسي عاطفي به فلج عاطفي مزمن تبديل شود در اين صورت با ايجاد ديوارهاي بلند روانشناختي – مثل بي اعتمادي- در مقابل ضربههاي روحي مقاومت مي كنيم. و اين ديوارها كه براي دور نگه داشته شدن از صدمات طراحي شده اند ما را از آدم هاي مهربان نيز جدا مي كند و هرگونه اميد، لذت يا عشق را در ما با مشكل مواجه مي كند. يا بر اثر اتفاقات به يكباره فرو ميريزد و ما را در معرض هجوم عواطف و هيجانات قدرتمند غير قابل كنترل قرار ميدهد.
كلاود استينر بزرگ روانشناس شاگرد اريك برن ميگويد: براي اينكه از بي حسي عاطفي خلاصي يابيم و ديوارهاي روانشناختي را در خودمان فرو ريزيم بايد آن واقعه اي كه به ماضربه زده را به تكرار فرا بخوانيم و راجع به آن با شنونده دردآشنا صحبت كنيم.
جيمز گيليگان در تحقيقي كه در كتاب «خشونت» به دست ما ميدهد به اينجا ميرسد كه بيحسي عاطفي مزمن و طولاني و نشان ندادن احساسات و عواطف و ناراحتيها و حرف نزدن درباره آن، انسان را به ترس نزديك شدن به هيجانات و عواطف واقعي از قبيل عشق ميرساند و انسان ناخودآگاه به سمت جايگزين هاي ديگري ميرود كه «خشونت» يكي از مهمترين آنهاست. گيلگان در كتابش تحقيقي بر روي زندانيان شرور انجام ميدهد و در ميابد كه تقريبا همگي در حالت بي حسي عاطفي شديدي به سر ميبرند.
اگر قرار است مردمان امروز و فرداي ايران – ما- مردماني مهربان و غير خشن باشيم. به همديگر اعتماد كنيم و از احساساتمان سخن بگوييم…
پیش از آنکه آخرین نفس را برآرم پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل برآنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم برآنم که باشم .
1- در وجود هر کس
رازی بزرگ نهان است
داستانی
راهی
بيراهه ئی
طرح افكندن اين راز
راز من و راز تو
راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است.
«ماركوت بيكل»
2- تازه كه شروع كرده بودم به شنا. استخر. فكر و ذهنم تكنيك بود و استيل. يا حداكثر امروز ده طول اضافه شنا كردن و گاهي هم تمرين لاكتيك را پيچاندن!
دريا كه آمد وسط تا آمدم بشوم «شناگر دريايي» هزار «خويش آموزش» تجربه كردم. اين وسط آتيلا هم خيلي كمك كرد. شب و روزمان در يك دوره شناي دريايي شد. دريا شد انگار كف دستم. كيلومتر واحد حقيري بود. و هدف بيشتر شنا كردن و جلو رفتن و از دل طوفان درآمدن بود. شناخت دريا كه اسمش را ميگذارم تكنيك دريا بي شك مهمترين بود. شناي در دريا چيز عجيبي است. بايد شنا كني. انرژي تقسيم كني. نفست را بشمري حتي. بايد بفهمي كجاها بايد استراحت كرد كجاها سريع رد شد. جريان چيست. جهت باد را با صورت خيست حس كني و مقايسه كني با جريان آب رو و زير، كه آب دريا را پيش بيني كني. بايد بتواني مرتب جهت شنايت را ارزيابي كني. برگشت حساب شده داشته باشي. جريان ها و موج ها را بشناسي. از تغيير دمايي آب استفاده كني در تشخيص عمق يا از شكست موج بهره بگيري و صدها و صدها پارامتر ديگر. اما دريا هميشه جنگ بود و جنگ بود و جنگ. در دريا رفتنم شروع جنگي بود كه بايد خودم را به خويشتنم ثابت مي كردم. دچار نبرد و مسابقه اي با خودم بودم كه با دريا عينيت ميافت. امروز تا كجا بروم. چگونه بروم. در دل طوفان بروم و برگردم. شب بروم. يك نيم روز كامل در دريا بچرخم. صبح بروم عصر بيايم. در سرماي زمستان بروم و… همه و همه از نبردي مي آمد كه فكر مي كردم بين من و درياست اما بين من و خودم بود.
غواصي كه شروع شد. همه چيز عوض شد. آن همه تكنيك و دانش آموختن. همه براي زنده ماندن. براي در آغوش كشيدن دريا. براي يكي شدن و دوست داشتن. براي در او فرو رفتن. به دريا نشستن. لذت بردن و «زنده ماندن».
دريا ديگر نبردي با من ندارد. ديگر با خودم نبردي ندارم. از آن هنگام كه آموختم، چگونه زنده بمانم، در آغوش بكشم، زندگي كنم و لذت ببرم. اين را درست همين چند شب پيش كشف كردم. درست وقتي در نهايت مستي مايو پوشيدم تا دوباره شب دريا را بشكافم، فهميدم. ديدم دلم نميخواهد. سرماي آب و شبانگاهش هيچ به چشمم چالش و نبرد نيامد. به خودم گفتم گذر كردي، از اين مرز گذر كردي. از مرز جنگيدن و اثبات گذر كردي.
3- ويكتور فرانكل بزرگ روانشناس اگزیستانسیال و خالق نظريه لوگوتراپي. جزو بازماندگان اردوگاه معروف و مخوف آشويتس است. وي مدت زيادي در اردوگاه کار اجباري، اسير بود که تنها وجود برهنهاش براي او باقي ماند و بس. پدر، مادر، برادر و همسرش يا در اردوگاهها جان سپردند و يا به کورههاي آدمسوزي سپرده شدند. خواهرش تنها بازمانده اين خانواده بود که از اردوگاههاي کار اجباری جان سالم بدر برد. فرانكل درباره زنده ماندنش و تصميم بر زنده ماندن در كتاب معروفش «انسان در جست و جوي معنا» بسيار بحث مي كند. خود و تمامي افراد آشويتس را در برابر اين پرسش نشان ميدهد كه «ما از اين اردوگاه جان سالم به در نمي بريم. پس چرا به زنده ماندن ادامه دهيم؟ چرا خودكشي نكنيم؟» فرانكل به دنبال تعريف معناي زندگي براي هركسي مي رود و سعي ميكند نشان دهد كه چه معنايي از زندگي سبب ميشود كه يك عده منجمله خود او خودكشي نمي كنند. فرانكل بعد از آشويتس به دنبال بازنويسي تجربه خودش از لوگوتراپي و معناگرايي ميرود و ميگويد اولين پرسش از هر كس كه چرا خودكشي نمي كني، نشان دهنده نگاه آن كس به زندگي است.
در مقدمه كتابش ميخوانيم: » در زندگي هر کسي، چيزي وجود دارد. در زندگي يک نفر عشق وجود دارد که او را به فرزندانش پيوند ميدهد؛ در زندگي ديگري، استعدادي که بتواند آن را به کار گيرد؛ در زندگي سومي، شايد تنها خاطرههاي کشداری که ارزش حفظ کردن دارد.»
4- معناي زندگي در نبرد با دريا، نبرد با خويشتن، نبرد با «زندگي» نبود. معنايش در آغوش كشيدن دريا- زندگي- است. در شناختنش، همراه شدنش. در به زندگي نشستن.
غم غربت ما
ما که ایرانیم -یا بهتر بگویم من که ایرانم-, ناتوانیم از گفتن «میایم می بینمت». باید همیشه بگوییم «هر وقت اومدی. به امید اومدنت…»
خلاصه که یک بخشی از زندگی های ما در انتظار آمدن خارج نشین هاست. این از آن سختی هاست که شما خارج نشین ها درکش نمی کنید.
غم غربت ما اینگونه است. بعله, هر کس به طریقی…
اندک جايي
ميان همهمه ها و صداها، ميان سکوت و بغض، ميان دلتنگي ها و خستگي ها.
ميان خواب و بيدارم، شب و روزم، ميان هر چه هست و هر جا که هست. اين آغوش، هميشه باز است. هميشه براي «تو»ست که باز است.
قرار ما تقسيم آغوشمان بود. تقسيم غم و شادي، خلوت و آرامش. تقسيم يکديگر.
ده سال از اين هم آغوش شدن ميگذرد، هنوز روز را توان رقابت به شب نيست، آنهنگام که آغوشم جايگاه توست.
تراژدی
ارسطو برای تراژدی, سه مرحله عمده بر میشمرد:
1- Prologue
2- Climax
3- Catastrophe
تراژدی از این سه مرحله میگذرد.
1- پسری در خانوادهای «سنتی – مذهبی» یا «سنتی – پدرسالار» رشد می کند. ارزشهای سنتیِ خانواده درونش شکل می گیرد و فرهنگ میشود. والد (Parent) درونش نقش میبندد و آن الگوها را از والدین درون اندازی می کند. (Prologue)
2- در جوانی و نوجوانی رفتارهای پدرسالار را غلط می بیند. در برخورد با دختری از خانوادهای متوسط, متجدد و امروزی که با او آشنا شده و اولین جرقههای عاشقی را در وجودش زنده ساخته آن الگوها را ناکارآمد, پر اشکال و انتقادآمیز میبیند. به سمت انتقاد و تغییر می رود و مانند آن عمل نمیکند. درون ناخودآگاهش نیز خوب میداند که عمل به آن الگوها یعنی ناکامی در رسیدن به معشوق. (Climax)
3- به وصال یار میرسد. ازدواج سر میگیرد و زندگی مشترک شروع میشود. دوران شیفتگی و شیدایی نیز به سرانجام رسیده و میبایست پایه های عاشقی و مهر و خانواده را محکم کرد. الگوها و باورهای درون اندازی شده یکی یکی سر بر میآورند. مسایل حل و فصل نشده, والد سنتیِ قویِ پدرسالار, به علت آلودگی (Contamination) والد به بالغ به نظرش بسیار منطقی, بالغانه و درست دیده میشود و سعی در اثبات حقانیت آنها با توسل به تمامی ابزارهای سنتی پدرسالارانه دارد. فاجعه رخ داده است (Catastrophe)
اگر دیگر پای رفتن مان نیست، باری قلعه بانان این حجت با ما تمام کرده اند که اگر می خواهید در این دیار اقامت گزینید می باید با ابلیس قراری ببندید!
يکبار بردارم مفصل بنويسم از جغرافيا، از تاثيرش بر مردمان و فرهنگها.
از شيراز بنويسم، از شراب و چهار فصل و سايههاي درختاني که شعر ميسازند و طرب، آرامش ميسازند و عاشقي.
يا بوشهر و دريا که صفا وصميميت و همدلي ميآورد. ماهيگيري و ملواني که روحيه همکاري و همانديشي ميبخشد.
آبادان و گرما و صنعت نفت که آرمان ميآورد و آرمانخواهي ميزايد. انقلابيگري و شر و شور ِ به پاخواستن و اعتراض محصول ميدهد.
گيلان با آن همه جنگل و کشاورزي و روستانشينيهاي مخصوصش. زن و مرد پرتلاش ميسازد، اعتدال و آزاد منشي و گريز از پدرسالاري و استبداد را نويد ميدهد.
…
نگران تهرانم، نگران تهران امروزم. خشونت ميزايد، عصبيت و پرخاش جويي.
تهرانِ روز اينگونه است. اميدم به شبهاست، اميدم به دوستيهاست.
* تيتر از شاملوست.
شاه شمشاد قدان. خسرو سلبريتيان.
امير كه رفت جاي خاليش همچنان، آن گوشهي همه شب نشيني هايم -همه آن بحثهاي جدي- نمايان است. سيروس كه رفت، رد نگاهم به افق خيره ماند، هضم نبودنش سخت بود، آوار بود. دوستي بيدريغش كمبودم شد. هومان كه فرو نشست از زيستن، كمرم شكست، بخشي از وجودم را برد. هنوز شبهايي خواب مي بينم كه وسط خانه اش ليوان چايي را پر مي كنيم و از گنجي و عبدالله نوري و سياست تا دانشگاه و كارهايي كه بايد بكنيم و تندروي و ميانه روي صحبت مي كنيم. بودنش امنيتي بود كه تنها فقدانش مي توانست به صورتت بكوبد.
ما مجبوريم به بازسازي خويش. مجبوريم به زندگي، به ارتقاي آن. به پيدا كردن يكديگر به گرفتن دست هم. به تاب آوردن خردادها و ساختن شاديها و فرداها با هم.
در اين يافتن هاست كه هادي پيدا ميشود، آذر ميآيد، سولمازي هست و رامين. و آخ از اين رامين. چشم كه باز ميكنم مي بينم با رامين ترميم شدهام. زخم كهنه كه خب هميشه هست، اما رامين شده همدم بيبديل امروزم. هوار هوار مهرباني دارد، دريا دريا آرامش ميبخشد اين پسر، و امان از شيطنتهاي زيرپوستياش. قدرت دوستي را درست ميشناسد و درست خرجش ميكند. توانايياش در متعادلسازي و آرامسازي بينظير است….
وچقدر خوشبختم اين روزها، خوشبختم كه هست و خوشحالم که از آن پايدارهاست از آنها که خيال رفتنش به سر نيست و ميتوان گذاشتن کنار ديگراني که الان سالهاست رفيق گرمابه و گلستانند. ميشود گذاشتش پيش آنا و فرجام عزيز مثلا، يا خيليهاي ديگر.
پي نوشت: جاي خيلي ها در اين مثال ها خالي است.
ما- پینوکیوهای این روزها
پینوکیو بی شک مذهبی ترین و سنتی ترین کارتون بچگی های ماست. تمامی نمادهای مذهبی خیلی پررنگ درون آن به کار رفته است. یکبار یادم باشد درباره تمام نمادهای آن صحبت کنم از پدر ژپتو نماد خالق تا دریا که نماد ناخودآگاهی است و خشکی نماد خودآگاهی. نهنگ که یادآور داستان حضرت یونس است و بلعيده شدن توسط نهنگ و بيرون آمدن از آن نيز نماد مرگ در يك سطح زندگي و «تولد مجدد» در سطحي متعاليتر است.
در پینوکیو شادی و خوشگذرانی آخرش به خر شدن و حیوانی شدن افراد منجر میشود.
این کارتونها, نمادها و ایدولوژی ها ریشه دوانده در تار و پودمان.
ما هفته ی شادی را پشت سر گذاشتیم. هفته ای پر از خوشگذرانی و شادی. حس عذاب وجدان, خر شدگی داریم.
عادت نداریم. همین
خاطره بازی – خاطره سازی
نسل بي خاطره نسل بدبختي است آقاجان.
با شراب و مي و موسيقي و دف و تار و گيتار خاطره ميسازيم. با دوستي و بحث سياسي و كافه نشيني هم. با اشك هاي فرودگاهي و رفتن يكي ديگر. با آغوش ها و بوسه هاي مخفيانه و غيرمخفيانه. با همه وجودمان خاطره ميسازيم. چارديوار خانه هامان را ايزوله ساز زندگي و شب نشيني هايي كرديم تا كه آنگونه كه ميخواهيم بي خيال پدرسالار بيروني خاطره سازي كنيم. زندگي كنيم.
نسل ما نسل خاطره سازيست. خاطرات فردي و دوستانه تا خاطرات جمعي و اجتماعي.
نسل خاطره ساز هفتاد و شش، هشتادو هشت. اشك و آه و دود و اشك آور. خنده و شيطنت و طنز. نسل نااميدي ها و اميد سازي ها. نسل بازي با استراليا، برد آمريكا. نسل خاطره بازي شديم. باخاطرات جمعيمان مي نشينيم، مست ميكنيم و بلند بلند آفتابكاران مي خوانيم و زار مي زنيم. با همان خاطراتمان از روزهاي در خيابان مي گوييم و قهقهه مان فضا را پر ميكند.
اشك و آه و خنده و شادي، هر چه هست، خاطره سازيست. و من خوشحالم كه هنوز ايرانم كه نه مجبور شدم و نه توانستم بروم. خوشحالم كه در خاطره سازي نود و دو اينجا هستم. آري، داريم خاطره ميسازيم. قدرش را بدانيم.
اميد بذر هويت ماست
افسانههاي یونان مي گويند که «پاندورا»، نخستین زنی بود که آفریده شد و خدایان صندوقچهای به او سپردند که در آن همۀ بلایا، غمها، شومیها و مصیبتها محبوس بود. میگویند پاندورا یک روز از سر کنجکاوی جعبه را باز گرد و مصیبتها و غمها از آن بیرون آمدند که تا ابدیت دامنگیر انسانها شوند. پاندورا وقتی به اشتباه خود پی برد، صندوقچه را بست، اما دیگر دیر شده بود و تنها «امید» در جعبه باقی ماند که مایه ي آرامش و تسلای نوع بشر باشد.
درقرن بيستم يكبارديگر ارنست بلوخ، فيلسوف آلماني، اميد به عملي كردن اوتوپي رامطرح نمود. فارغ از آنكه چقدر با فلسفه و نگاهش موافق باشم يا نباشم. فلسفه او، فلسفه اميد، وجدان فردا و وجدان آينده است. او مي نويسد اميد را نبايد هيچگاه نااميد كرد. موضوع اصلي فلسفه بايد كمك به برقراركردن يك وطن، يعني يك اوتوپي باشد. انسان در ميانه راه است، درراهي بسوي وطن و اوتوپي .به نظر او روشنفكر بايد هميشه ازحصار نااميدي عبور نموده ودر حوزه اميد به اوتوپي وارد شود، وباگذار ازمرز واقعيات موجود، امكانات جديدي راكشف كند. بلوخ درهمه جا درس اميد ميداد. اودركتاب “اصل اميد“ مينويسد، تنها وطن رويايي اش در دوران كودكي ،اميد بود، اميد به آينده، اميد به يك اوتوپي.
اميدوار شدن و دوباره نااميد شدن. ترس اين روزهاي ملت من است. ترس مردمي است كه شكست را بر نمي تابد و از نااميد شدن مي هراسد. نا اميد شدن- دوباره نااميد شدن- آنقدرها ترسناك هست كه ملتي را به قهر با سرنوشت و به دست كشيدن از تلاش وادارد.
ملتي كه از نااميدي مي ترسد بذر اميد را در دلهايش نگاه نميدارد.
روانشناسي مي گويد موقعيت هايي هست كه در آن گير كرده ايم. درست نيست. راضي كننده نيست. خوب و متوسط هم حتي نيست اما به آن خو گرفته ايم. «پايداري» دارد. از اين پايداري كندن- كه لازمه هر تغيير و پيشرفتي است- گاهي آنقدرها دردناك است كه از آن نميكنيم كه در همان منجلاب ميمانيم چرا كه پايداري به ما حس امنيت كاذب ميدهد.
ترموديناميك مي گويد به وجود آوردن هر نظمي از دل بي نظمي، كار مي خواهد. كار و تلاش و به تغيير نشستن را بايد از خود آغاز كرد. اميدوار شدن يعني از آن «پايداري» ناميمون كندن. يعني جلورفتن و كار كردن. يعني پويايي و حركت.
يادمان باشد كه «نوميدان را معادي مقدر نيست».
بيچاره ما که پيش تو از خاک کمتريم
دوم و سوم خرداد ِ پشت سر هم. هر سال همين است. دونسل پشت سر هم در دو روز متوالي حماسه هايشان را مرور ميکنند. حماسههاي مربوط به هم. همانقدر دو حماسه همسنگند که دو نسل نزديک. همانقدر خرمشهر مال من است که دوم خرداد متعلق به پدرم. همين است که هر سال خرداد پرحادثه را با اين دو روز ديگرگونه آغاز ميکنيم. اشکمان گاهي سرازير ميشود. مصرف سيگارهايمان بالا ميرود. همديگر را به شب نشيني ميخوانيم. پيک هايمان سريعتر پر و خالي ميشوند.
سوم خرداد مرا ياد پدربزگ مياندازد. ياد اصغر. صداي سنج دمام در گوشم ميپيچد. سفير گلوله، استخوانهاي زير زنجير ِ تانکها له شده…
دوم خرداد پوست و گوشت و خون و استخوان است. صداي «زنده باد مخالف من». صداي اميد. پايداري، حق و آزادي…
جبر روزگار است يکي را به «کو جهان آرا» ختم کرده باشيم يکي را به آوارگي و نا اميدي و اسيري؟
انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود
انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود؟ قبول.
در اين جغرافيا و اين تاريخ زاده شدن چه؟ تجسد وظيفه بود؟
تجسد وظيفه بود در زماني باشيم كه شك داشته باشيم انساني ديگر را برگرفته از تن خويش به اين جهان اضافه كنيم يا نه؟
شرمسارم، بارها و بارها در روز و هفته و ماه و سال شرمسارم. شرمسار خانواده ام، خودم، انسانيتم و اخلاقم. شرمسارم از اين «من».
