آدرس جدید وبلاگ
http://derazleng2.wordpress.com/
فید وبلاگ
http://feeds.feedburner.com/derazleng
آدرس جدید وبلاگ
http://derazleng2.wordpress.com/
فید وبلاگ
http://feeds.feedburner.com/derazleng
نوشته شده در آدممعمولی, جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم | 13 Comments »
رفیقم رفت خارجه. آدم چه چیز میتونه بخره برای کسی که زندگیش را -تا سقف سی کیلو- چپانده توی چمدان تا بزنه به جعده. چیز بایس کوچک و سبک باشه و مشمول ِ زیره به کرمان هم نشه. این بود که کمربند قلابی لوئیویتون خریدم برایش. فکر کردم تنها چیزیه که در خارج گیر نمیآد و صرف داره آدم از ایران بار بزنه ببره اونور. فایدهش هم اینه که ملت فکر میکنن پدر ِ آدم ِ چشمسیاه ِ خاورمیانهای توی پاسیوی منزلش یه دهنه چاه نفت داره. به هر حال بهتر از اینه که فکر کنن پدر آدم توی پاسیو حلب ِ روغن نباتی و برنج تعاونی انباشت میکنه، برای مبادا. برای جنگ. برای قحطی.
بعد رفیقم در آستانهی رفتن گفت که مثل سگ پشیمونه و گه خورده و دلش میخواد بمونه. اما نمیشه که. با فامیل و قوم و خویش خدافظی کرده و ازشون کادو و سرراهی گرفته. پول داده و بلیط و چمدون و کولهپشتی خریده. اگه دم ِ رفتن دبه در بیاره ملت فکر میکنن مریضه و دیوانه.
این بود که من محض تسکین بهش گفتم ازینکه نرفتم -بخونید نتونستم برم- مثل سگ پشیمونم و گه خوردم و دلم میخواد برم.
مودبانهی همین عبارت رو چندوخ پیش برای زنی که خارجه زندگی میکرد گفتم. مشمئز شد. خوشش نیومد. گفت آخه چتونه تو ایران. به این خوبی. هرکاری بخواین میکنین که. همه دوسپسر دارن. قد عروس آرایش میکنن میآن تو خیابون. حالا یه سری قوانین خاص خودشو هم داره. که همهی دنیا همینه. هرجا بری قانون هست بلاخره. میباس احترام گذاشت.
بعد حس کرد ممکنه من تکهی قدعروسآرایشکردن رو به خودم گرفته باشم و افسرده شم. شرمنده شد و پت پت کرد. مادامی که قدعروسآرایشکردن فحش نیست، به نظر ِ من. چون نه آرایش کردن فحشه و نه عروس شدن، بازم به نظر من.
مثل اینه که بگیم قدِ پلنگ آلاپلنگی هستی. این که نشد فحش آخه.
منتها بانوانی که آرایش نمیکنن ازین عبارت برای تحقیر آرایشبکنها استفاده میکنن. غافل ازینکه هیچ هم تحقیرآمیز نیست. و مگه چیه. و اگه باکی بود که نمیکردیم خوب. و ما گر ز سر بریده میترسیدیم در مجلس عاشقان نمیرقصیدیم.
جهانبینیها متفاوته. تو مال ِ من گفته شده که آدم نباس دریغ کنه از اصلاح ِ ریختش. وختی میتونی با مالهکشی آبرومند شی و مجلسی، چرا به مژهی کچل و زیرچشم ِ گودرفته و لب ِ کبود قناعت کنی. چه کاریه.
راجع به هنرهفتم متفقالقولیم که سینماست. بر سر هنر هشتم هنوز وحدت حاصل نشده. برخی میگند که دوبله است. یا انیمیشن. یا بازیهای کامپیوتری. یا بازاریابی و روابطعمومی و تبلیغات، حتا. من ازین تریبون گریم را هم توی لیست میچپانم. و برای آرایش که زیرمجموعهی گریم است امتیاز جمع میکنم.
بعضی نظریات تجربی ِ ناتورالیستی ِ مامانمینائی میدهند: طبیعت زیباست، پس صورت هم طبیعیاش زیباست.
من گزارهی اول رو به صورت مطلق قبول ندارم. چون مثال نقض دارم براش. شما هم دارید. به سلیقهی خودتون یه چیز طبیعی بیریخت رو به عنوان مثال نقض تجسم کنید. کار تمام است. با برهان خلف نظریهی بالا را مضمحل کردهاید.
از اونطرف تکنولوژی هم یه وختایی زیباست. مثلا: جرثقیل زیباست و دمب ِ شکیل دراز نارنجی بینظیری داره.
تازه میشه تکنولوژی رو به صورت رقابتی با طبیعت مقایسه کرد. قضاوت کنید: درخت ِ عرعر زیباترست یا آسانسور ِ پانورامیک. بوتهی چغندر زیباترست یا پاترول دودرب ِ نقرهای مشکی. گل ِ گلایل زیباترست یا پنکه سقفی. (با همین روش به سادگی میتوان تا زیرسوال بردن وجود خدا –به عنوان کسی یا چیزی که طبیعت را اختراع کرده و رودستش نیست- پیش رفت)
من دماغ ِ عملی رو -در صورتی که نوکش تیز یا بسیار سربالا نباشه- به دماغ ِ خرطومی ترجیح میدهم، به هر حال. و بوتاکس را به چینوچروک. و لیزر ِ پشمسوزان را به سبیلهایم.
البته در کل لا اکراه فی الدین. و فی باقی ِ چیزها. و لا یسخر قوما من قوم. هرکی هرجور راحته. و اصلا به ما چه.
نوشته شده در نمیخواد تز بدی, احمقانه | 86 Comments »
ساعت یک نیمه شب بود. در خیابان میراندیم. گروهی آدم معمولی که به نظر میرسید در راه بازگشت از هئیت، مجلس، محفل یا همچین چیزی بودند در عرض ِ خیابان راه میرفتند. عرض ِ خیابان برای راه رفتن نیست. قبول دارم، پیادهروهای تهران به لعنت خدا نمیارزند. منتها اینجائی که ازش صحبت میکنم پیادهروی مناسبی داشت. بر راه رفتن در خیابان و زیر شدن توسط ماشینهای عبوری ترجیح داشت به هر حال.
من عموما حال ندارم در خیابان به ملت تذکر دهم. جوری هستم که توی مترو اگر رویم بنشینند هم گلایه نمیکنم. یا اگر پایم را لقد کنند. یا تنه بزنند. نهایتا خیلی اگر ریسک کنم یک نُچ ِ کشدار میکشم برایشان. دلیل هم دارمها. آدم به دوست و آشنایش میتواند تذکر دهد. فحش دهد. چون یک حاشیهی امنیت داری و میدانی طرف روانش متعادل است، نسبتا. اما در خیابان که چه میدانی. ممکن است طرفت وَحش باشد. پرخاشگر باشد. قمه در شلوارش جاساز کرده باشد. بددهن باشد، حداقل. این است که در خیابان احتیاط ِ مستحب بر کظم ِ غیظ است.
آنشب ولی سرم را از پنجره بیرون دادم و یک «آخه خیابون جای راه رفتنه؟» را به سمت ِ گروهشان پرتاب کردم. اعتراف میکنم کینهتوزی و عناد و قصدوغرضورزی ِ شخصی ترغیبام کرد به این کار. شاید اگر شما در حال ِ بازگشت از جشن تولد بودید و اطفالتان را ول کرده بودید که توی خیابان بدو بدو کنند و به رانندهها استرس وارد کنند، صبر و بردباری پیشه میکردم و بیصحبت از کنارتان عبور میکردم.
آن شب ولی فکر کردم اینها مقید به امربهمعروفونهیازمنکرند. تذکرم را برمیتابند، لابد.
برنتابیدند. مرد ِ جوانی از گروهشان ایستاد و عبارت ِ ناشایستی در جوابمان گفت. فحش ندادها. عبارتاش مرز ِ بین فحش و غیرفحش بود. چیزی گفت تو مایههای «بیشین بینیم بابا» و «برو رد کارت زیغی». رد شدیم و قضیه همینجا ختم شد، ظاهرا.
ده دقیقه بعد همچنان در خیابان میراندیم. زندگی روال و عادی بود. سواری پیچید جلویمان و کنار ِ خیابان متوقف کردمان. پنج سرنشین ِ عصبانی ِ بیسیم به دست داشت. اولین نفری که پیاده شد و پرید به سمتمان همان مرد جوانی بود که در سطور بالا ذکرخیرش رفت.
من مرعوب بودم و وحشتزده. بیسیمهایشان را –با پسزمینهای ذهنی از اتفاقات و تجربیات یک سال گذشته- شکل باتوم میدیدم. آدمهای عصبانی من را میترسانند. وقتی دستم به جائی بند نیست، بیشتر میترسانندم.
برایمان فیلم بازی می کردند. استراتژیشان همان کلیشهی قدیمی بود. یکی آدم بده بود که حس میکردی هر بلائی –هر بلائی- ممکن است سرت در بیاورد. دیگری آدم خوبه بود که صحبت میکرد و رفتارهایش کمتر فیزیکی و تهدیدآمیز بود.
درست مطمئن نبودند چه میخواهند ازمان. ازین شاخه به آن شاخه میپریدند و اتهامات مختلفی را نسبت میدادند بهمان. اواخرش طرف موضوع را چرخاند روی حجاب. همزمان شال ِ من از سرم افتاد. آنقدری تمرکز نداشتم که سر کنماش دوباره. طرف چندبار بلند گفت که حجابت رو بکش به سرت ماه رمضونیه. دستهایم همکاری نمیکردند. فقط زبانام کار میکرد. کشف حجاب شده چانه میزدم. طرف محلام نداند. پشتاش را کرد و رفت واستاد به صحبت کردن با همراهم.
به هرحال. نود درصد محتوی حرفهای من گهخوری بود. آدم در موضع ضعف که هست، تنها ریسمان ِ گهخوری را دارد برای چنگ زدن. بیسیم و اسلحه و پیرهن یخه بسته و شلوار پارچهای و ریش تپهای در دست ِ آنهاست. ما چه چیز داریم برای خوردن، جز گه. آنقدر بکنیم که خودمان را از مهلکه نجات دهیم. رسیدگی به شان انسانی و ارزشهای اخلاقی و عزتنفسمان باشد برای بعد.
آخرش ولمان کردند برویم. فاخر و سینه سپرکرده و پیامبرانه سوار ماشیناشان شدند و رفتند. من پودر شدهام. با دستهای لرزان و رنگوروی بریده خردهریزههایم را از کف ِ زمین جمع میکنم. ماشین را آتش میکنیم و میرویم.
دقایق ِ اولیه بعد از ماجرا راضی هستم ازین که هرچه بود تمام شد، بلاخره. کمکم ولی غرور ِ جریحهدار شدهام زبانه میکشد. نیشتر دست میگیرد و سیخ میزند. گلایه دارد. از گهخوری کردنم پژمرده است و افسرده. برایش توضیح میدهم که انتخاب دیگری نداشتهام. که عقل بر احساسات میچربد، به هر حال. حالیاش نمیشود. غر میزند و پا میکوبد. شکنجهی روحی میدهد. هی فیلم ِ ماجرا را به صورت اسلوموشن پخش میکند و دور ِ غلطهایم دایرهی قرمز میکشد. میگوید که عکسالعملهایم افتضاح و ترحمانگیز بوده است. متوجه نیست که آدم در هنگام خطر نیمهآگاه رفتار میکند.
و نیمهآگاه ِ من موشی است که دنبال ِ سوراخ میگردد. خرگوشی است که پخاش کنی فرار میکند. زبونبسته و حیوونی است، درکل.
نوشته شده در آدممعمولی, از رنجی که میبریم, شبهای عملیات | 82 Comments »
سالهاست که به صورت خشکهمغز و متعصبی سریال و سریال بینی را محکوم کردهام، توی دلم. آخرین باری که از سریال جواب گرفتهام برمیگردد به دوران نوجوانیام. همان زمانی که تلویزیون سریالهای «در قلب من» و «در پناه تو» را میداد، با شرکت لعیا زنگنه و پارسا پیروزفر. چند بار جملهی قبلی را با لحن تحقیرآمیز و ریشخدانه نوشته باشم و باز پاک کرده باشماش خوب است؟ دیدم به خودم و بخشی از همنسلانم نارو زدهام اگر درقلبمن و درپناهتورا مسخره کنم. من ِ سیزده چهارده ساله به طرز معصومانه و مقدسی دلبسته و دنبالکنندهی این دو سریال بود. علاوه بر این، نیازی به مسخرگی هم نیست اصلا. شما با خلوص نیت و بدون قصد و غرضورزی هم که بخواهید ترکیبی با کلمات ِ قلب، پناه، لعیا، زنگنه، پارسا و پیروزفر بسازید حاصل مسخره از آب در خواهد آمد، به هر حال. گریزی نیست.
از طرف دیگر برخی از رویدادها -آدمها، مکانها، فیلمها، موزیکها- اسمشان به صورت عام و همهگیری زرد -خز، دوزاری، بیخود- در میرود و تو تحت فشار تبلیغات ِ منفی هیچوقت جرات نمیکنی از آن رویداد حمایت کنی. جرات نمیکنی باد در گلو بندازی و بالاخواهش در بیایی. جرات نمیکنی روی فیضبوکت فَناش شوی حتا.
فیلم تایتانیک یکی از آنهاست. لئوناردو دیکاپریو هم یکی دیگرشان است. روی این سطور بالا بیاورید یا نه، آن سکانسی که رز روی تخته پارهی شناور بر اقیانوس با جک ِ کبود یخ زده وداع میکنه و با صدای دورگهی خروسکی میگه: «کام بک جک»، کاملا ویرانکننده و تاثیرگذار و درخشانه. و البته قسمت ِ مورد علاقهی من، آنجاست که بعد از مرگ ِ رز ِ پیر –با نیمنگاهی به نظریهی معاد و زندگی پس از مرگ- میبینیم رز و جک دوباره زنده شدهاند و از پلههای سرسرای کشتی پائین میآیند. همانجا باقی شخصیتها -ناخدا، مهندس و غیره- را هم میبینیم که زنده و حی و حاضر و خندانند. و اگر پوست تخمه توی صورتم تف نمیکنید، تیم برتون در اواخر بیگفیش یه جا به خوبی از روی دست ِ همین سکانس ِ تایتانیک کپی زده، به جدم.
حالا. به آنجا رسیدیم که در سالهای اخیر خودم را از رودخانهی خروشان ِ سریالهای بهروز ِ دنیا مصون نگه داشته بودم و دامانم به هیچکدامشان آلوده نشده بود. شما ممکن بود در جمع از لاست و پریزنبرک و ال و بل گرفته تا فرندز صحبت کنید و من اصلا در باغ نباشم. برایتان لبخند احمقانه بزنم و بعد به گل قالی خیره شوم و با ریشههای فرش بازی کنم. این نمود ِ بیرونیام بود البته. نمود ِ درونیام علاوه بر لبخندهای احمقانه، فکر هم میکنه. فکر میکردم سریال بینی مادامی که فیلمهای ندیدهی بسیاری در دنیا چشمانتظارمند، تیری است در قلب ِ هنر ِهفتم. فکر میکردم آدم نباس به تعهدی که سریال بوجود میآره تن بده. نسبت سریال به فیلم را مثل ِ ازدواج میدیدم به واننایتاستند. فکر میکردم سریال بینی ترویج فرهنگ مصرفگرائی است و پشت ِ پا زدن به آن دهنکجی به امپریالیسم.
ترس هم بود البته. معتادان ِ به سریالجات من را میترساندند. من ژنتیک ِ مساعدی برای اعتیاد دارم. چکیدهی زندگیام میشود مجموعهای از اعتیادها و فواصل ترک ِ میانشان. یکبار به «دونتلیومینَو» از «سوپرترمپ» معتاد شدهبودم و چند ماه لاینقطع گوش میدادمش. یه معتاد مجبوره دوز مصرفش رو بالا و بالاتر ببره. من صدای موزیک رو بلند و بلندتر میکردم. الان گوشم معیوب شده و شبها موقع خواب زنگ میزنه. هی بایس روی متکا بچرخانمش تا پوزیشنی که کمتر صدای زنگ میده رو پیدا کنم.
پدرم مثلا به خربزه معتاد است. استرس میگیرد اگر یخچالمان از خربزه تهی باشد. خربزهی قبلی که به نیمه میرسد، یک دانه جدیدش را میخرد و پشت ِ دبهی ماست جاساز میکند تا خیالش راحت باشد. مخدرهای بعدیاش –به ترتیب اولویت- طالبی هستند و هندوانه. البته که جای خربزه را نمیگیرند هرگز. اما انتخابهای جایگزینند به هر حال. شبیهسازی ِ نعلبهنعل اگر بخواهم بکنم برایتان، خربزه حکم ِ کُک را دارد و طالبی حکم ِ بَنگ را. هندوانه هم یه شات شربت اکسپکتورانت است مثلا. یا پنج تا استامینوفن کدئین باهم.
سهشبه که سریال نبینی ویرجینیتیام را از دست دادهام. خطابههای آتشینم در زمینهی استعمارستیزی بر باد رفت. یکهو اتفاق افتاد. با پوزخند قسمت اول «هااا آی مت یور مادر» رو گذاشتم و در عرض کمتر از هفتادودو ساعت چهلوچهار قسمتاش را دیدم. بردهی نمونهی کارتلهای سریالسازیام من. و عمیقا راضیم.
نوشته شده در آدممعمولی | 52 Comments »
یکبار پدرم رفته بود معادل یکچهارم مستمری ماهانهی بازنشستگیاش را داده بود و یک جفت کفش ورزشی اعلا خریده بود. خاطرم هست که چقدر هیجانزده بود و توی خانه پوشیده بودش و با گیسهای سفیدش روی قالی میجهید تا انعطاف کفش را در بوتهی آزمایش بگذارد.
عصرش کفش ِ نو به پا برای ورزش از منزل خارج شد و دو ساعت بعد گرفته و درهم به منزل بازگشت. کفشها را مایوسانه از پایش بیرون کشید و دیدیم انگشت شستاش سیاه شده است. عوض چهلوپنج، چهلوچهار خریده بود که طبیعتا برایش تنگ بود.
فردایش من روی زمین چمباتمه زده بودم و بند کفشهای دوی مستعمل فرسودهام را گره میزدم که پدرم آمد بالای سرم و بزرگوارانه اعلام کرد: «بیا بپوش. مال تو».
من نگاه کردم و دیدم کفش ورزشی سایز چهلوچهارش را آورده تا سخاوتمندانه به من تقدیمش کند. البته نمیخوام براتون ادای پا سیندرلائیها رو در بیارم. خوب سایز پای من چهلودوئه. حالا درست که مادرم یه وقتایی آبروداری میکنه و میگه: «چهلویک هم بهش میخوره». منتها خودم میدونم دیگه، که چهلویک پامو میفشاره و کفاف نمیده.
با تموم اینا تا چهلوچهار خیلی مونده هنوز. یعنی هرجوری که چرب بگیریم هم به سقف چهلوچهار نمیرسه.
بعدش شما نمیدونید ما پاگندهها چه موجودات حساس و زودرنجی هستیم. سایز کفشمان پاشنه آشیلمان است. طاقت اینکه کسی دو سایز به ابعاد پایمان اضافه کند را نداریم. مثلا اگر سایز پای شما سیوهفت باشد و کسی به اشتباه سیونه خطابش کند هیچ ناراحت نمیشوید. لابد میخندید و خطای طرف را اصلاح میکنید و سریع از روی قضیه عبور میکنید. من ولی در عوض گارد میگیرم و پرخاشگری میکنم. فشار خونم بالا میرود و رگ گردنم نمایان میشود. با حرارت توضیح میدهم که پایم نهایتا چهلودوئه و برای اثباتاش لنگه کفشم را وارد ماجرا میکنم و سایز حک شده تهاش را به عنوان مدرک نشان طرف میدهم. بعدش هم برای همیشه غیظ طرف را برمیدارم. فکر میکنم چطور تونسته اینطور راجع به سایز کفش من فکر کنه.
همهاش هم تقصیر من نیست. زیاد مرارت کشیدهام در زندگی بابت جستن کفش و وحشی شدهام.
ما زنان پاگندهي مقیم خاورمیانه و آسیا آنقدر در اقلیت هستیم که کفاشیها، تولیدیها و کمپانیها نادیده میگیرندمان. بزرگترین سایز پا را برای زنان چهلویک تعیین میکنند و هرکه ازین حد تجاوز کند را طرد میکنند. در اروپا وضعیت قدری بهتر است و بلاخره در آمریکا قضیه کامل حل شده است. آمریکا بهشت ماست. کعبهی آمالمان. مملکت پاگندهها. جائی که میتوانیم متین و خونسرد به کفاشی مراجعه کنیم، سینهسپرکرده روی چهارپایه بنشینیم و پا روی پا بینداریم. با اعتماد به نفس اعلام کنیم که سایز چهلودوی فلان کفش مجلسی را بردارد بیارد تا امتحانش کنیم.
در ایران میباس مغازهی خلوتی در کنج پاساژ را نشان کنیم. سر ظهر برویم و از سر بیمیلی و بیتفاوتی یکی از کفش ورزشیهایش را پسند کنیم. واقعا چه فرقی میکند. کفش ورزشی، کفش ورزشی است دیگر. سلیقه آنقدرها درش دخیل نیست. عموما سفید است و چند نوار مورب رنگی –برای اینکه افسردگی نگیریم- طرفینش دوختهاند. کفش مجلسی نیست که پاپیون داشته باشد و روبان و منگوله و پاشنه تخممرغی. بعد یارو بپرسد که چه نمرهای بیاورد و ما آرام زیر لب زمزمه کنیم که چهلودو. بعدش طرف ادای آدمای مودب کول را در بیاورد و عکسالعمل خاصی نشان ندهد. آنوقت جعبهی کفش زیر ِ بغل که دارید از درب مغازه خارج میشوید، طاقت از کف بدهد و بپرسد آیا ورزش خاصی میکنید که پایتان اینقدری شده؟ یا که چی. بعد شما در خیالاتتان جواب بدهید: «بعله. پرتاب ِ نیزه با کف ِ پا».
نوجوان که بودم آرزو داشتم در بزرگسالی خط تولید کفش باز کنم. با بدیعترین و خلاقانهترین طرحها و الگوها. مخصوص زنانی که سایز پایشان بزرگترمساوی ِ چهلویک است. یک انجمن و انجیاو هم بغلش باز میکردم به نام ِ «پاگندهها». سر و سامانی به اقلیتمان میدادم. بعد درصدی از درآمدمان را میدادیم به مراکز تحقیقاتی تا مقاله و رساله در بیاورند راجع بهمان. مثلا ببینند بین پاگندگی و هوش ِسرشار رابطهی معنیداری وجود نداره آیا؟ یا بین پاگندگی و جذابیت. یا بین پاگندگی و پولداری. یا بین پاگندگی و عمرطولانی. یا بین پاگندگی و ایمن بودن در برابر سرطان ِ فلان. کلا بین پاگندگی و هرچیز ِ مثبتی. که بشود رویش مانور تبلیغاتی داد. پول خرج میکردیم و پاگندهها رو در نقاشی و شعر و موسیقی و سینما نفوذ میدادیم. خوردخورد به ملت تلقین میکردیم که پاگندگی یک امتیاز ویژه است. یک موهبت. که نصیب خواص میشود.
بعد میدیدید که چطور امپراطوری هزاران سالهی پاسیندرلائیها را سرنگون میکردیم و پاگندگی را میچپاندیم قاطی فاکتورهای زیباییشناسی انسان معاصر.
نوشته شده در نمیخواد تز بدی, آدممعمولی, ایده مجانی, احمقانه | 67 Comments »
یه مدل همسایه دیواربهدیوار داریم ما، ساکن وسیعترین و فاخرترین ملک موجود در فرعیمان. که درطول هفته منزل نیستند و آخر هفتهها برای عیاشی مراجعت میکنند و باز میرند تا هفته بعد. ساختارشان هم تشکیل شده از سه مرد بیستواندی تا سیواندی ساله. خیلی هم خفیف و مخفی عمل میکنند و جمع خلوتی دارند و تعدادشان –به اتفاق زیدها- از شش نفر بالاتر نمیزند هیچوخ.
آمارشان هم خارج از حصار ملکشان نفوذ نمیکند آنقدر که متمرکز به درون است رفتارهاشان. منتهای مراتب من از پنجره اتاقم با قدری زاویه دادن به گردن دید نسبتا مناسبی به حیاط پشتیشان پیدا میکنم و تمام اطلاعاتی که ارائه دادم خدمتتان را از دریچه همین پنجره استخراج کردهام.
تابستان گذشته راس ساعت ده شب روی پشتبام حاضر میشدم برای انجام فریضه مقدس نعرههای شبانه در دل سیاه شب. همان اوایل هم بود که داغ بودم و پلنگزخمی و رادیکال و فاز ِ «میکشم میکشم آنکه برادرم کشت» و «میجنگم میمیرم فلانم رو پس میگیرم» داشتم. فکر کن شبهای آغازین تیرماه مثلا. که برای اولین بار در زندگی فیلم ندا را دیده بودم و تمام خشمم را تبدیل به انرژی جنبشی کرده بودم در تارهای صوتیام. چنان عربدههایی میزدم بر سر ِ بام که بنفش میشدم و سردرد میگرفتم و تا صبح گوشم میتپید.
درست در چنین حالوهوای حماسیای، همسایگان نامبرده در حیاط پشتی بساط باربیکیو و عرقخوری و بطریبازی داشتند. نیازی به گردنکشی هم نبود دیگر. از پشتبام کامل اشراف داشتم بر اعمالشان.
آنوقت چندمتر اینطرفتر من بودم. جوگیر و ذوب در آرمان. پیرهن مشکی بر تن و با ابروهایی که چند هفته بود فراموش میکردم بردارمشان. پشمین و خشمگین. تندرو و آتشین. ورژن سکولار ِ «سکوت هر مسلمان، خیانت است به قرآن».
آنها سرخوش بودند و با شنیدن نعرههای آزادیخواهانهی ما آواز می خواندند و مسخرگی میکردند. مردها «امشو شو شه یاروم برازجونه» را به صورت دوئت اجرا میکردند و زیدهای مکشمرگمای موطلایی میخندیدند.
البته انتظار نداشتم ازشان که نارنجک به خودشان ببندند و برند از گاردیهایی که آنشبها زیر پارکوی میایستادند زیردوخم بگیرند. منتها کف ِ توقعاتم این بود که یک شب –فقط یک شب- مادامی که فریاد ساکنین ِ فرعیمان عرش را به لرزه میانداخت، آنها هم یار در بر و می در کف و دنیا به کام یه «ننگبردیکتاتور» بگویند، محض نمونه. تو بگو محض تفریح. ولی هیچ. هیچ شبی خبری نشد. همه جور صدائی از حیاط پشتی میآمد جز آنچه من انتظارش را میکشیدم. سروصدای ما که بلند میشد، آنها هم امشوشوشه را شروع میکردند. فکر میکردم دارند تخریبمان میکنند. انگار برایشان وجود نداشتیم. نمیدیدندمان.
وسوسه میشدم کیسه فریزر رو با آب و جوهرقرمز پر کنم و از بالا سقوط بدم کف حیاطشان. به صورت نمادین و برای یادآوری خون جوانان وطن که کف آسفالت خیابانها پخش بود، آنروزها.
یکی از همان شبها چند عزیزی خانهمان بودند. در ساعت مقرر تیمی و گروهی و جمعیتی خودمان را منتقل کردیم به پشتبام. یکی دو شعار اول را جدی و خشمگین و ایستاده بر آرمان –به سبک شبهای پیش- دادیم. بعد یهو به غریزه دلقک شدیم. من بلبلی میخواندم، یکی قارقار میکرد و دیگری صدای آکواریوم در میآورد. بعد شروع کردیم به بداههخوانی و امتحان شم موسیقیاییمان. آنها ننگبردیکتاتور را با صدای بم در پس زمینه میخواندند و من به صورت تکخوان رویش چهچهه میزدم. بعد واریاسونهای دیگری را هم تجربه کردیم. ننگبردیکتاتور در دستگاه شور، همایون، سهگاه و چهارگاه. ننگبردیکتاتور به سبک ِ رپ، ششوهشت و بندری. ننگبردیکتاتور با صدای جواد یساری، حمیرا و شهرام شبپره. اجرای تلفیقی ننگبردیکتاتور با ترانههای «قدوبالای تو رعنارو بنازم»، «پرنده، آب ودونت کاشکی باشم» و «یار ِ خوشگلم زلیخا». قهقهه زنان و شیهه کشان.
بعد از آن کمتر غیظ میکردم و حرص ملت را برمیداشتم بابت رفتارهاشان. متوجه بودم که قرار نیست یک رنگ لباس بپوشیم، منظم صف بکشیم و هماهنگ سینه بزنیم. هرکس روش خودش را دارد برای ننگبردیکتاتور گفتن در دل سیاه شب. از امشوشوشه گرفته تا درآوردن صدای آکواریوم.
نوشته شده در آدممعمولی, خاطرات شمال محاله یادم بره, شبهای عملیات | 44 Comments »
همان روز که دستپاچه بودم و یادم نمیآمد گوشیم چی بوده. با خودم زمزمه میکردم: «خدایا سونی اریکسون بود به نظرت، یا که سامسونگ بود؟ حالا اونش هیچ، اقلا بگو ببینم چه رنگی بود»
نوشته شده در جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم, سبز یواشی | 10 Comments »
«ما بیشماریم» را آنروزی فهمیدم یعنی چه که کیسه کیسه گوشی موبایل جلوم بود تا از بینشان گوشی ِ خودم رو پیدا کنم. همان روز که با چشمان ِ تار شده از اشک دریای گوشیها رو هم میزدم و فکر میکردم صاحاب اینا الان کجاند. چه میکنند.
نوشته شده در جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم, سبز یواشی | 4 Comments »
اولین باری که مشروب الکلی نوشیدم، هجده ساله بودم و کیلومترها دورتر از خانهی پدری. نانا یه مهمونی مختصر با بودجهی دانشجویی گرفته بود که کل ِ سوروسات پذیرائیش سالادالویه بود و نان و نوشابه. بعد یکی از مهمانان به عنوان کادو و چشمروشنی دبهای عرق دستساز آورد و گذاشت وسط مجلس.
من اون زمون هنوز با نانا عیاق نبودم. اینه که تو رودربایستی استکان عرقی که بهم تعارف زده بود رو از دستش گرفتم و یه قلپ نوشیدم. گهترین طعمی بود که تا اون لحظه از زندگیم چشیده بودم. اصلا فکر نمیکردم همچین مزهی تندوتیز ِ غافلگیرکنندهای تو دنیا موجود باشه. اون شب از یه قلپ فراتر نرفتم و فقط همین شد که اولین پیک زندگیم رو از دست نانا گرفته باشم.
بعدها با همین نانا طی پروژهی «آشنایی با مشروبات الکلی» راه میافتادیم میرفتیم توی کافهها و بارها مینشستیم و انواع و اقسام مشروبات رو امتحان میکردیم. اطفال هیجانزدهای بودیم درصدد پر کردن حفرههای هجده سال بیاطلاعی و بیتجربگی. البته که نانا به نسبت من معلومات مستندتری داشت و راهبر و کاربلد پروژهی دو نفرهمان بود.
من از خانوادهی متوسط پرهیزکاری میآمدم که مشروبالکلی در سبد خرید خانوارش جائی نداشت. کل دیدههایم درین زمینه بطری کتابی آبخنکمان بود در یخچال. میدانستم روزی این بطری حاوی مشروب بوده و والسلام.
همین بود که جفتمان با بلاهت و کمدانی که ازمان انتظار میرفت منو رو زیرورو میکردیم و بعد از یه ساعت رایزنی -و با نیمنگاهی به موجودی جیبمان- دو تا کنیاک سفارش میدادیم، مثلا. بعد گارسون میآمد و انگاری چیزی روی پیشانیمان نوشته باشد، آرام زیر گوشمان سوال میکرد که: «آیا خانومها قبلا کنیاک نوشیدهاند؟» ما پر ِ لباسمان را دور انگشتمان لوله میکردیم و زلزده به میز میگفتیم: «بعله که نوشیدیم».
برای من -با دید مزهمحورم- همه چیز افتضاح بود و ناامید کننده. آبجو و شامپاین مزه گندیدگی میدادند و شراب و مارتینی طعم ترشیدگی. ودکا و کنیاک و تکیلا هم میسوزاندند. همه را از دم با نسبت یک به چهار -یک به پنج حتا- با نوشابه قاطی میکردم و سر میکشیدم. هیچ قیدمان نبود بابت آداب و روش و مرام ِ کار. برای ما پایهی پیشفرض و مادهی اولیه نوشابه بود در هر صورت.
رسوایی هم به بار میآوردیم البته. یک شبی توی یک کافهی تاریک روباز نانا مست کرد و زیر میز شکوفه زد. من اولین بار بود در زندگیم که آدم مست میدیدم. والدینم از قبل بهم یاد نداده بودند با آدم مست چهکار بایست کرد. فکر میکردم با منطق و استدلال قضیه فیصله پیدا میکنه. از نانا میخواستم متین باشه و قهقهه نزنه چون ملت دارند نگاهمان میکنند. بعد نانا صندلیاش را از پشت برگرداند و پخش زمین شد. اینجا فکر کردم تکنیک پرخاش جواب میدهد لابد. مادامی که از روی زمین جمعش میکردم آرام فحشش دادم. گارسون پوزخندزنان سودا و لیمو آورد برایمان. بعدتر توی مستراح عمومی –نانا را برده بودم آب به سر و رویش بزند- بهمان متلک گفته بودند. بیرون مستراح هم یک آشنای رودربایستیدار دیده بودیم.
ازون به بعد نوشیدن در اماکن عمومی را قدغن کردیم برای خودمان. چهار نفر شده بودیم و دنگی پول روی هم میذاشتیم. اسمیرنوف میخریدیم و آبپرتقال -مرحلهی نوشابه رو رد کرده بودیم بلاخره- و چیپس و ماست و زیتون.
کماکان گند بالا میآوردیم ولی. یک شب زمستانی من به سختی شکوفه زدم، روی جاکفشی ِ منزل نانا. بعد درازکش افتادم کف زمین سرد راهرو. تقریبا مطمئن بودم که میمیرم، از فرط بدحالی. نانا و الباقی رفقا هم مست بودند و ولو. صدایشان را میشنیدم که میگفتند: «پاشیم لنگدراز رو ببریم دکتر، حالش بده». بعد دهن دره میکردند و ازین دنده به اون دنده میچرخیدند. تا صبح همین بود. اینطرف من با مرگ دستوپنجه نرم میکردم و آنطرف هر یک ساعت یکبار کسی با لحن کشداری میگفت: «پاشیم ببریمش».
ظهر روز بعد من هنوز جسدی بودم کف راهرو. نانا رو میدیدم که پاچههایش را بالا زده و اطرافم رو طی میکشه. کسی هم از توی مستراح لنگه کفشهای شسته شده رو پرت میکرد بیرون.
نوشته شده در خوردنیجات فرحبخش, خاطرات شمال محاله یادم بره, شبهای عملیات | 50 Comments »
الگوی اولیه من در زندگی برای رانندگی، بازی «نید فور اسپید» بود. البته که منم مثل اکثر دختربچهها تمایلاتم بیشتر سمت عروسکبازی و خالهبازی و شستن کان عروسکها بود تا ماشینبازی. اما برخورداری از داداش بزرگتر در منزل شرایط رو قدری متفاوت میکرد. من به عنوان طفل کوچک منزل غالبا تحت تاثیر داداشم بودم و از روی دستش کپی میزدم. اینجوریه که در نوجوانی «دووم» بازی میکردم و نیدفوراسپید.
میخوام بگم نیدفوراسپید در جهانبینی من نسبت به رانندگی ریشه دوانده. و من پتانسیلش رو دارم که در فضا و شرایط مساعد فاز نیدفوراسپید بردارم و فکر کنم پشت مونیتور کامپیوتر نشستم و نه پشت رل.
همینه که یه وقتایی در سطح خودم -سطح یه آدم متوسط محافظهکار جوندوست- بیکله میرانم و عوضی.
امروز یکی از همون وقتها بود. شش صبح و اتوبان یادگار –شمال به جنوب- و شیب ِ موافق و منگی و خلسه ناشی از بیخوابی و البته موزیک خوب. مثل اسب میتازوندم و تو حال خودم بودم. مخصوصا موزیکش یه ضرباهنگی داشت که موجب بیعقلی و یلخیگری بیش از پیش میشد. میدونین من سالهاست که عمدتا به سلیقه خودم –و حداکثر دو سه نفر از نزدیکانم- موزیک گوش دادم. یعنی تو یه قوطی نشسته بودم و هیچ حالیم نبود اون بیرون چه انتخابهایی هست. بعد زد و مادرم از پشت چراغ قرمز از یه یارویی دو تا سیدی مملو از موزیک خرید. مجموعهی نفیسی از شیشوهشت و خالتور و الکترونیکهای ایران موزیکی و میکسهای دیجی مجتبی و دیجی مرتضی. حالا مدتهاست که به سلیقهی یاروی سیدیفروش پشت چراغقرمز و دارودستش موزیک گوش میدم و متوجهم که چطور از ملال سابق و منجلابی که تا خرخره درش فرو رفته بودم نجات پیدا کردم.
اینجوری بود که هیجانزده و لایعقل چهارزانو نشسته بودم روی پدال گاز و بلند نمیشدم. معدود اتوموبیلهای موجود در اتوبان بوق و چراغ حوالهام میدادند و کنار میکشیدند.
من خشنود از زدن رکورد سرعت ِ خودم فکر میکردم دارم میرم مرحله بعد.
بعدش اتفاق تاثیرگذاری افتاد. خیر، تصادف نکردم و نمردم. اتوموبیلی که جلوم بود و در آینه رفتارم رو رصد میکرد، مادامی که راه رو برام باز میکرد دستش رو از پنجره بیرون داد و علامت داد بهم. خیر رفیق، فاکساین هم نداد. یه جور ملایمی مثل بالزدن ساعدش رو چندبار از آرنج موج داد و تو هوا بالا و پائین برد. ترجمهاش از زبان بدن به کلام چیزی تو مایههای «آروم باش، آرووم» میشه. البته ممکنه یکی هم برای آدم «هُش» بکشه و بخواد همین مطلب رو برسونه. منتها این یاروهه خیلی ظریف و بدیع و دوستانه پیامش رو مخابره کرد.
من یهو از پشت مانیتور ِ نیدفوراسپید پرت شدم پشت رل. انگاری آب بریزی رو آتیش. در کسری از ثانیه برگشتم تو جلد ِ آدم متوسط محافظهکار جوندوست ِ معقول که میندازه تو لاین وسط و با سرعت مطمئنه میرونه.
متوجهین؟ مادامی که بوق و چراغ دهها اتوموبیل افاقه نکرده بود، بال زدن این یاروهه به خوبی توجیهم کرد. به خودم نهیب زدم که: «چته عموجون. چرا همچین میکنی آخه»
و این اولین باری نبود که میدیدم ارتباطات انسانی میاد وسط معرکه تا ارتباطات ماشینی رو از بنبست در بیاره. نمونهی فراوونش ماشینیه که میخواد بپیچه و راهنما زدن کارش رو راه نمیندازه. بعد رانندهه دستش رو از پنجره میده بیرون و بال میزنه. و لابد قبول دارید که برای راه گرفتن بال زدنه بسیار موثرتر میفته تا راهنمائه.
من از طراحیصنعتی و طراحی قطعات و بدنه ماشین و حواشیش چیزی بلد نیستم. اما به عنوان یه مصرف کننده میتونم بگم که گاه به طرز محسوسی حس میکنم با بوق و چراغ – به عنوان ابزارهای ارتباطی دردست راننده- کارم راه نمیفته و چیزی بالاتر ازین لازمم میشه. انگاری یه چیزی این وسط کمه برای ارتباط دادن اتوموبیلها به هم. به نظرم یکی میباس بیاد عوض وررفتن به آپشنهای جورواجور و دنگوفنگ و خدمات جانبی، روی این شاخه کار کنه. این گاف و فضای خالی و سولاخی که تو طراحی اتوموبیل هست رو پر کنه. یه کم معادلات و روابط و تناسبات انسانی رو وارد سیستم اتوموبیل بکنه.
جواب میگیره. به ولله که جواب میگیره.
پ.ن: هنوز چهارصدوبیستوهفت نفرتان فید جدید رو جایگزین قدیمیه نکردین که. دل بدید. جدیده اینه http://feeds.feedburner.com/derazleng
نوشته شده در نمیخواد تز بدی, آدممعمولی, ایده مجانی | 11 Comments »