Leave a comment »

Leave a comment »

Leave a comment »

Leave a comment »

Building inspection

هر که خانه میخواست بخرد می‌رفت سراغ عموحسین. او هم بی‌مزد و منت می‌رفت خانه‌ها را می‌دید و نظر کارشناسی می‌داد و حتی بنگاه هم با آن‌ها می‌رفت که کلاه سرشان نرود. امروز که گزارش بازرسی خانه‌ای که پسندیده بودیم را برایم فرستادند گفتم کاش ایران هم از این‌ها داشت و اینقدر عموحسین‌ها به زحمت نمی‌افتادند. خانه را که پسندیدیم یه قرارداد موقت بستیم  با شرط Building Inspection.  بعد ششصد دلار دادیم به  شرکتی که کار بررسی تخصصی خانه‌ها را انجام می‌دهند و خانه را از همه نظر وارسی می‌کنند و مشکلات خانه را گوشزد می‌کنند.  گزارشش که آمده گفتم ۶۰۰ دلار حلالتان باشد. یک گزارش ۱۹۱ صفحه‌ای داده‌اند با صد تا عکس از تمام قسمت‌های خانه و بقول دزفولی‌ها سیلا سُکُلا و حتی سقف و زیر سقف و …و برای هر قسمتی کلی توضیح زیر عکس‌ها نوشته‌اند. البته که با این مشکلاتی که گزارش کرده‌اند از خرید این خانه منصرف شده‌ایم اما واقعا لذت  بردم از این کار دقیقشان. ششصد دلار هم فدای سرمان. اگر همین‌طوری می‌رفتیم و خانه را می‌خریدیم چه کلاهی سرمان می‌رفت.

Leave a comment »

از عمو رضا

باورم نمی‌شود اُفتِ سلامتی به این سرعت اتفاق بیفتد. حاج رضا تا همین چند ماه پیش سرحال و سرزنده داشت مستقل زندگی می‌کرد. با اینکه هشتاد سالگی را پشت سر گذاشته بود نه قند داشت نه چربی و زیاد گذرش به دکتر و دوا و درمان نمی‌افتاد.  اما دو بار عمل ناموفق پروستات همه چیز را کن فیکون کرد.  حالا آنقدر ضعیف و لاغر و نحیف شده که باید کمکش کنند تا بلند شود. افسرده و ناامید شده. دوست ندارد حرف بزند . به جوک‌ها نمی‌خندد.  واقعا چقدر زود دیر می‌شود. امید داشتیم بیاییم ایران و خوشحالش کنیم. حالا تردید دارم که اصلا از دیدنمان خوشحال بشود و تأثیری در حالش داشته باشد. این روزها خیلی به او فکر میکنم. شاید برای کسی در سن و سال او عجیب نباشد این وضعیت جسمی و روحی. بالاخره پیری و بیماری و مرگ شتری است که در خانه همه می‌خوابد. اما خدا کند که ما اطرافیان حسرت به دلمان نماند بخاطر محبت‌هایی که باید می‌کردیم و دریغ کردیم. ذهنم را می‌کاوم برای خاطرات. یاد سفرهایی که با هم رفتیم مثل سفر بوشهر و مشهد  خوشحالم می‌کند. یاد آن بار که پول بلیط هواپیمای خودش و حج طیبه را دادم که بروند خوزستان خوشحالم می‌کند. یاد گپ زدنهایمان و دور هم چای خوردن خوشحالم می‌کند. یاد جشن تولدهایی که تقریبا هر سال برایش گرفتم خوشحالم می‌کند. اما خیلی خاطرات هم هست که بهم عذاب وجدان می‌دهد. وقت‌هایی که باندازه کافی مهربان نبودم. مثل وقت‌هایی که برای چندمین بار شماره تلفن کسی را می‌خواست و غرغر می‌کردم. مثل وقت‌هایی که می‌گفتم خانه‌شان نور طبیعی ندارد و دلم می‌گیرد و نمی‌توانم زیاد بمانم. عاشق ارتباط گرفتن با آدمها بود. خوش‌مشرب و شوخ ‌طبع بود.بخصوص معاشرت با جوانان را دوست داشت.

چون دنبال احترام و توجه خاص نبود، جوان‌ها هم با او راحت بودند و سربه سرش میگذاشتند و به «گه خوری نکن» او هم غش غش میخندیدند. افشین و کوروش و مجتبی و مرتضی و بقیه جوانان فامیل از این دست خاطرات زیاد دارند. از آن پدرشوهرهای عروس‌دوست بود. خانه‌مان که می‌آمد اگر می‌رفتم توی اتاق نماز بخوانم یا استراحتی کنم فوری سراغم را می‌گرفت. آنقدر اغراقانه از من نزد فامیلهایش تعریف کرده که همه در ذهنشان از من فرشته ای ساخته اند . وقتی می آمد خانه مان از تمیزی اوپن و برق زدن گاز و مرتب بودن اتاق مینو متوجه حضورش میشدم. از جارو برقی بدش می آمد و جارو دستی دستش میگرفت و آشپزخانه را جارو میکرد. رابطه اش با مینو خیلی نزدیک بود. مینو هم خیلی دوستش دارد. گاه زنگ میزد و سربه سرش میگذاشت. مثلا زنگ میزد و صدایش را عوض میکرد و میگفت حاج خانمی را برای ازدواج برایش در نظر دارد و کلی سرکارش میگذاشت. یک بار هم خودش را مانا جا زد و گفت مرا بیشتر دوست داری یا مینو را. او هم گفته بود والا به من میگویند که بچه های ایرج را اتوماتیک وار از بقیه بیشتر دوست دارم. خلاصه که اینهم جوک شده بود و مینو همیشه به بابابزرگ میگفت تو منو دنده ای دوست داری و مانا را اتومات

شاید خوشایندترین تفریحش این بود که بنشینیم و با هم چای بنوشیم و گپ بزنیم. خانه هیچکدام از بچه هایش ندیده بودم از این کارها بکند ولی انگار خانه ما را از خود میدانست که جارو می‌کرد و کتری را برق می‌انداخت و میز را دستمال می‌کشید و … .عاشق عکس بود و می‌خواست که عکس‌هایش را برایش چاپ کنم. ۱۸ سال از همسر نابینایش نگهداری کرد. هجده سال رنج بی‌دغدغه جایی رفتن را به جان خرید. در نگهداری از همسرش شرط انصاف را نگه می‌داشت. می‌گفت او نمی‌بیند، خدا که می‌بیند. در کودکی طعم تلخ فقر را چشیده بود و نیازمندان را درک می‌کرد. چهارساله بوده که پدرش را از دست می‌دهد و مجبور می‌شود از همان اوان کودکی کار کند. می‌گفت حتی اگر چیزی نیاز ندارید از دست‌فروش‌ها خرید کنید. جوان هستند و دلشان خوش می‌شود. می‌گفت گاهی تاکسی تلفنی بگیرید. این رانندگان کلی باید بنشینند تا نوبتشان بشود. احساس مسئولیت اجتماعی در او پررنگ بود. گاه شاخه‌ درختی را که بلند شده و رهگذران را شاخ می‌زد می‌برید. گاه از ماشین پیاده می‌شد و سنگی را که وسط جاده افتاده بود کنار می‌زد. پاتوقش خانه آقا کریم نیک‌اندیش بود که اتفاقا در همسایگی‌اش بودند. با آقا کریم همسن و سال بود. هم خواهرزاده‌اش بود و هم بهترین دوستش از دوران کودکی. اشرف خانم همسر آقا کریم همیشه با گشاده‌رویی پذیرایش بود. بارها از مهمان‌نوازی اشرف خانم و اینکه اگر مدتی خانه‌شان نرود زنگ می‌زند و سراغش را می‌گیرد می‌گفت. خوش پوش بود و شیک و تروتمیز.  ماشینش همیشه از تمیزی برق می‌زد. کفش‌هایش یک ذره غبار نداشتند. به مسائل ایمنی خیلی اهمیت می‌داد. بارها وقتی خواستم از صندلی بالا بروم که چیزی را بردارم تذکر می‌داد که پشتی صندلی را جلو قرار دهم و بعد بالا بروم. وقتی گردو می‌شکستیم تذکر می‌داد که سر گردوشکن را پایین بگیریم که قطعه ‌ای از پوست گردو نپرد و توی چشم کسی برود. از همان کوره سوادش نهایت استفاده را می‌برد. برای استفاده از آبگرمکن یادداشت توضیحی گذاشته بود. ماشینش را هر جا که پارک می‌کرد شماره موبایلش را پشت شیشه می‌گذاشت که اگر نیاز شد تماس بگیرند. علاقه عجیبی به ثبت شماره تلفن‌ها آدم‌ها داشت. حتی آدم‌هایی که شاید هیچ‌وقت شانس دیدار دوباره‌شان را نداشت. مثلا اگر می‌آمد خانه ما و دمِ در همسایه‌مان را می‌دید و سلام علیکی می‌کرد شماره تلفنش را می‌خواست. نمیدانم چه چیزی پشت این اشتیاقِ وافر به جمع کردن شماره تلفن آدم‌ها بود. یک دفتر تلفن بزرگ در خانه داشت و یک جیبی که همیشه همراهش بود. هر شماره تلفنی را چندین بار ازم می‌پرسید و هر شماره تلفن چندین بار در دفتر تلفنش ثبت شده بود. مدت‌هاست عمورضا دیگر شماره‌ای ازم نخواسته. چندی پیش که شماره تلفن خیریه خانم ایزدی را خواست با خوشحالی خواستم بهش بدم و اگر هم لازم بود با حوصله حتی ده بار تکرار کنم

Leave a comment »

وقتی خدا می‌خواهد خانه بخریم

برایم تجربه شده است که اگر خدا بخواهد کاری را انجام دهیم شرایطش را برایمان آسان می‌کند. مثل همین خانه خریدن. از دسامبر سال گذشته به فکر خانه خریدن افتادیم. آخرهای دسامبر، قبل از اینکه به سفر لیکوود برویم وقت گرفتیم و رفتیم بانک ای.ان.زد برای وام صحبت کردیم. فیش‌های حقوقی را گرفت و بررسی کرد و گفت ۴۰۰ هزار تا می‌توانیم وام بگیریم که با پس‌انداز خودمان میشد ۴۷۰ هزار تا. چند وقتی دنبال خانه گشتیم ولی خانه‌های در آن سطح قیمت خانه‌های مناسبی نبودند. یا کهنه بودند و یا مکان خوبی نداشتند و …تا اینکه فاطمه رفیعی که خیلی همیشه بانی خیر بوده برای ما این بار هم در یکی از مراسم گفت که دولت یک کمک بیست و پنج درصدی به آنهایی که بار اولشان است خانه می‌خرند می‌کند. رفتم دنبالش و فهمیدم که کامون ولس در این طرح شرکت کرده است. دلِ خوشی از کامون ولس نداشتم چون وقتی ایران بودیم حسابمان را بدون هیچ دلیلی بسته بود. اما انگار خدا می‌خواست جبران بشود.

از همان اول مرا ارجاع دادند که دختری بنام حنا رمدان که لبنانی بود. آنقدر پیگیر و خوش‌اخلاق بود و خودش همه کارها را حتی کارهایی که وظیفه‌اش نبود را دنبال میکرد که من کیف می‌کردم و فرایند خانه خریدن خیلی تسهیل شد. همش هم زنگ می‌زد که چکار کردی؟ خانه پیدا کردی؟ خانه اولی که پیدا کردیم سه خوابه بوده و ۵۸۰ هزار. اما گزارش اینسپکشن نشان داد که مشکلات زیاد دارد و منصرف شدیم. خانه بعدی هم جاش خوب بود و هم تر و تمیز و بازسازی شده و هال دلباز داشت. بیشتر خانه‌هایی که دیده بودیم هالشان خیلی کوچک بود و وقتی این خانه را دیدم عاشق هال دلبازش شدم. مریم اصفهانی و شوهرش را هم روز عاشورا با عذاب وجدان بردیم خانه را دیدند و تایید کردند.

حنا خودش یک وکیل را معرفی کرد و خودش زنگ زد و برایم وقت گرفت و از همان بانک مستقیم رفتم آنجا که خیلی نزدیک کتابخانه کوبرگ بود. با خانم ترکیه‌ای که اسمش رنگین بود وارد صحبت شدم و مدارک لازم را ایمیل کردم. برای بیمه خانه هم حنا باز هم باهام راه آمد و گفت من بخاطر خودت گفتم که خانه را بیمه کنی و گرنه که همان بیمه کلی ساختمان (بادی کورپوریت) کافی است و خیالم را راحت کرد. چون بیمه خودش کلی هزینه دارد هر سال. سود بانک را هم برایمان تا آنجا که توانست پایین آورد و به قسط ماهی ۱۸۵۴ تقلیل داد.

خلاصه که همه چیز عالی دارد پیش می‌رود و می‌دانم که خیرمان در خرید خانه بود. می‌خواهم برای حنا یک هدیه بخرم. گفت هفته آینده برای شش هفته میرود مسافرت خارج. باید قبل از اینکه برود هدیه‌اش را بدهم. البته کلی هم فیدبک عالی برایش نوشته‌ام. خدایا بی‌نهایت شکرت

Leave a comment »

به وقتِ خوبِ پنجاه سالگی

هفته دیگر تولد پنجاه سالگی خود را در حالی جشن می‌گیرم که خانه خریده‌ایم، بلیط ایران خریده‌ایم، بزودی برای سرمونی سیتیزن‌شیپی می‌رویم، رانندگی برایم مثل آب خوردن شده و همه جا می‌روم، مدرک تِسُلم را بزودی می‌گیرم و کلی اتفاقات خوب دیگر. از جمله معجزه‌ای مثل سخنرانی‌های محرم دکتر اسدی گرمارودی. خدایا بی‌نهایت شکرت. فکر می‌کنم دهه پنجم زندگیم هم اینطور که از بهارش پیداست عالی باشد و بهتر از همه دهه‌ّهای قبلی زندگیم.

Leave a comment »

معجزه تغییر تاریخ بلیط ایران با سیزده دلار

معجزات خداوندی همچنان در زندگیمون ادامه داره. انگار خدا همه چیز را دارد جور می‌کند تا زودتر برویم ایران. ایمیل دعوت به سرمونی سیتیزن شیپی هر سه تامون خیلی سریعتر از آن چیزی که فکرش را می‌کنم می‌آید. مینو موفق می‌شود از سایت سفارت نوبت بگیرد برای تمدید پاسپورت ایران. فرایند خرید خانه سریع پیش می‌رود. بلیط را برای سی نوامبر رزرو کرده‌ام. فکر می‌کردم تاریخی بگیرم که دیگر مطمئن باشم تا آن موقع سیتیزنی و پاسپورت استرالیا را گرفته‌ایم. عمو رضا اما حالش روز به روز بدتر می‌شود. می‌گویند آنقدر ضعیف شده که باید زیر بغلش را بگیرند و راه ببرنش. می‌گویند کمی هم پرت و پلا می‌گوید. نگران می‌شویم که نکند …

اما وقتی دعوتنامه سرمونی می‌آید مصمم می‌شوم که دو ماه زودتر برویم. استرس تغییر تاریخ بلیط را دارم. از پارسال که شهناز خانم در آژانس هواپیمایی ۱۸۰۰ دلار بابت کنسلی بلیط جریمه‌مان کرد نقره‌داغ شدم و گفتم حتما این بار هم کلی باید جریمه بدهیم برای تغییر تاریخ بلیط. بالاخره دل را به دریا می‌زنم و زنگ می‌زنم به دفتر قطرایرویز. می‌گویم برای رفت ۲۵ سپتامبر و برگشت ۲۴ نوامبر چک کند. می‌گوید ۵۰۰ دلار جریمه تغییر بلیط می‌شود. خوشحال می‌شوم که آنقدرها هم که فکر می‌کردم جریمه‌اش زیاد نیست. هرچند پانصد دلار معادل دو روز کارم است اما باز هم راضیم. می‌گویم خودم می‌توانم تاریخ بلیط را تغییر دهم؟ جواب مثبت می‌دهم.

می‌روم توی سایت و گزینه تغییر بلیط را می‌زنم و تاریخ‌های جدید را انتخاب می‌کنم و در کمال تعجب می‌بینم هزینه‌اش ۱۳ دلار می‌شود. پرداخت می‌کنم اما ایمیل تأیید که می‌آید می‌بینم همان تاریخ‌های قبلی است. زنگ می‌زنم به دفتر قطر و می‌پرسم. خودش درست می‌کند و می‌گوید نیازی نیست مبلغ اضافه‌تری بپردازم و بلیط‌هایمان را با تاریخ جدید ایمیل می‌کند. خدایا شکرت که همه چیز را فراهم می‌کنی و معجزه‌وار پیش میبری.

Leave a comment »

از سال۱۴۰۱

.سال ۱۴۰۱ سال شروع حرفه جدید تدریس زبان بود از اردیبهشت با تدریس داوطلبانه در سلویشن آرمی شروع شد و بعدش چند محل کار مختلف را تجربه کردم تا آخر سال. آخرهای اسفند ماه بالاخره از هاثورن ملبورن دعوت به کار شدم. جایی که از همه محل‌های کاری‌ام تا حالا بهتر بوده و فکر کنم دلم بخواهد بمانم

برای مینو جانم هم سال پرباری بود. هنوز دوازدهم را تمام نکرده وارد دوره چالدکر شد و شروع به کار کرد و بعدش هم که دانشگاه موناش پذیرش گرفت و …زندگیش روی غلتک افتاد

محمد جان هم محل کارش را عوض کرد و وارد حرفه کاروان سازی در crusader شد

اما برای ایران و ایرانیان سال خوبی نبود. تظاهرات مردمی در دفاع از مهسا امینی و تورم و گرانی وحشتناک و…

Leave a comment »

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید