پیر ما گفت: خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد!!!!
(حافظ)
من هم بهش آفرین می گم.نظر شما چیه؟
پیر ما گفت: خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد!!!!
(حافظ)
من هم بهش آفرین می گم.نظر شما چیه؟
خدا خر را آفرید و به او گفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.
خر به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.
خدا سگ را آفرید و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.
سگ به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد.
خدا میمون را آفرید و به او گفت:
تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.
میمون به خداوند پاسخ داد:
بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:
تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت:
سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!
و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست!

باراک حسین اوباما که با شعار Change آمد، قرار است دنیا را تغییر دهد، با تروریست مبارزه کند، با دوستانش جلوی فعالیت های هسته ای را بگیرد، با مخالفان و دشمنان گفتگو کند و دست دوستی را جلوی آنان که حاضرند مشت هایشان را باز کنند دراز کند! ، از مردم آمریکا می خواهد که این را باور کنند که در برابر خدا و همه مردم جهان مسئولند که دنیا را تغییر دهند چون دنیا عوض شده و همه باید همگام با آن عوض شوند!!…..
و خیلی حرف های دیگر!!! که همه با آرامش بیان می شد و با حرارت و هیجان توسط گزارشگران و دوربین ها به سراسر دنیا مخابره می شد و مردم حاضر در مراسم از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند! و بینندگان و شنوندگانی که در مراسم نبودند هم بسیار خوشحال و هیجان زده بودند از صحبت های شیوا و امیدوارکننده و بشردوستانه رئیس جمهور یک کشور و آن هم از نوع آمریکاییش!!
بعد از تعریف و تمجیدها و لحن امیدوارکننده گزارشگرانbbc persian
از خوبی های بیشمار اوباما ( با استناد به اینکه هیچ کسی تا به حال نتوانسته اوباما را مسخره کند و عیب و ایرادی ازش بگیرد) انگار از فردا همه چیز در دنیاخوب می شود،ظلم وفساد و جنگ تمام می شود و دنیا می شود بهشت برین!! دیگر کُفری شدم و گفتم: یه دفعه بگو اوباما امام زمان ِ دیگه!!
البته یه اشتباه رخ داده، این اسمش حسین ِ!! یا امام زمان باید بره اسمش رو عوض کنه یا اوباما!!!!
..
گر هوای عشق داری و بهانه می خواهی
این بار برای عشقت بهانه خواهم شد
وگر هم عاشق بد مست و خراب می خواهی
بد مست و خراب تو، مستانه خواهم شد
…

چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی نوای عشق سر داد
به روی نیزه و شیرین زبانی؟
عجب نبود ز نی شکرفشانی!
اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش می کشاند
سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند
شگفتا بی سروسامانی عشق
به روی نیزه سرگردانی عشق
ز د ست عشق در عالم هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست!
بخشی از مثنوی نی نامه از قیصر امین پور

می آیم، می آیم، می آیم
با گیسویم: ادامۀ بوهای زیر خاک
با چشمهام: تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم، می آیم، می آیم
و آستانه پرازعشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا،
در آستانۀ پر عشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد.
امروز از ساعت 7 صبح بیرون بودم تا ساعت 5 عصر. یک شب عجیب رو در پیش داشتم. با وجود اینکه خیلی خسته بودم ولی می خواستم به این شام اسرارآمیز بروم! در رستوران 4 میز با 4 نفر قرار شام داشتم که هیچ کدوم همدیگه رو ندیده بودیم! اما با تمام اسرارآمیز بودنش، صمیمی ، دوستانه و قشنگ بود. امشب یکی از شب های جالب و عجیب بود.

گلشیفته موهاشو یه شونه بکنه بد نیستا. البته مثه اینکه یکی بهش قبلاً گفته،چون جلو موهاشو شونه کرده. فکر کنم مهرجویی رفت آمریکا که همینو بهش بگه!
» عرفان نظرآهاری «
: دستمال كاغذی به اشك گفت
قطره قطرهات طلاست
یك كم از طلای خود حراج میكنی؟
عاشقم
با من ازدواج میكنی؟