سوما مستقل شد!
Posted on: ژانویه 6, 2010
- In: خاطرات
- 5 Comments
نقطه آغاز
Posted on: دسامبر 23, 2009
- In: خاطرات
- 8 Comments
كمي آرومتر از بقيه پيش ميرم اما اين بار ميخواهم كه متفاوتر باشه.
شايد زندگي چيزهاي زيادي بهم ياد داده باشه،بعضي هاش مهمترن كه نبايد يادم بره پس مدام بايد به خودم يادآوري كنم.
ساعت 8:45 تو خونمون نشسته ام و دارم افكارمو جمع ميكنم!
يه كلاه صورتي خورشلم دارم كه خهلي نازه !
و قسمت بعديش مربوط ميشه به درسام!از جمعه به طور جدي دوباره شروع مي كنم و تا تهش ميرم….قول!
هر جوري شده امسال بايد قبول شم بره پي كارش واقعن!
ميخوام كه مستقل باشم يعني يك آدمي كه بتونه به تنهايي با مسائلش كنار بياد!قدم اول درسه.بعد بايد توانمو بيشترش كنم.
يه چيزايي هم از تو كله ام بيرون انداختم!كار بعدي يادگرفتن چيزايي كه دوس دارم هستش.زندگي آدما محدوده پس بايد نهايت استفاده رو ازش بكنن تا بهدن افسوس نخورن.
و اينكه ميخوام بشم هموني كه بودم.
ساعت 10 شده!
خيلي حرفها رو نبايد زد!
خطها رو بايد پررنگ كنم.
نقاشيم تموم.به محض رسيدن به خونه شروع كردم.
فعلن همين ها تو مغزمه!
نقطه!
روش هاي كنكوري :دي
Posted on: دسامبر 18, 2009
- In: خاطرات
- 8 Comments
چند وقت پيشآ سر كلاس كنكوري رياضي به دبيرمون گفتم آقا اگه بخوايم سرجلسه دوتا جذر بگيريم اونم اعداداش بزرگ باشه وقت كنكور فرتيده ميشه!آخ كه شقد بدم مياد از جذر و تخسيم و اين جور حرفا :دي
بعدش دبيرمون گفتش خب از الان تمرين كنين تا دستون تند شه و عادت كنين اما (!) حتمن با خودتون ماشين حساب ببرين لازم نيست جار بزنين بگين كه واي من ماشين حساب همراهمه:دي ولي خهلي ازش استفاده نكنين فقط واسه جذر و سينوس و اينجور چيزا!ما نيز گفتيم استاد اولن اينكه مي گردنمون نميزارن ببريم تو با خودمون، دومن اينكه اگه بگيرنمون صورت جلسه مي كنن و تقلب حساب ميشه تازه شم محرمون ميكنن!بهدش اونوخ شوما مسؤليتش رو قبول مي كنين؟هان؟! تازه شم مستر ما اصلن و ابدن اهل تقلب نيستيم (اوناييم كه سر امتحان شيمي پيش گرفتن ما نبوديم كه!!اون موقع بايد به دوستامون كمك ميرسونديم كه مسئوليتمون رو به خوبي انجام داديم :دي ) بهدشم روش كوتاه تري واسه جذر اعداد بزرگ سراخ ندارين؟!
مستر هم گفتش نع!همون كه گفتم!منم گفتم نوچ،نمي صرفه!
اينم از كلاس كنكوري جاي ايني كه دوتا روش كوتاه يادمون بدن ميگن ماشين حساب ببرين!!بهدش اين پشتيبان من هي ميگه خانووم واسه فيزيك و رياضي برو كلاس بايد روشاي كوتاه و ميان بر ها رو يادتون بدن!!والا اگه روش كوتاه همين نفصه دور زدن هاس كه ماخودمون استاديم ديگه شلا بريم جيب بابامون رو خالي كنيم :دي
پ.ن: واسه گرفتن كارت مهمون رفته بودم كانون پيش مدير كانون كه يه آقايي هستش،بعدش وقتي رفتم تو داشت تل ميحرفيد ،حرفش كه تموم شد گفت دخترم سال دومي گفتم نع!گفت سال سومي؟گفتم نع،فارغ التحصيلم آقا!يه كم نگاه كرد گفت بهت نمياد
پ.ن:فعاليت هاي زير زمينيم رو آغاز كردم دارم يه كارايي ميكنم كه برم رو هاست كم كم.حالا فك كنيكن اقدامات موجود با تل همراهمون مي انجامد :دي البت با كمك و راهنمايي دوستان.
شه جورياس؟!
Posted on: دسامبر 1, 2009
- In: خاطرات
- 12 Comments
1_طي صحبت سي ثانيه ايي كه با زهره داشتم به تفكرات عميقي فرو رفتم و نتايج بسياري گرفتم كه……حالا ميگم كم كم!
من نشستم حساب كردم اول بين اين وريا(همكلاسيا و دوستاي غير آنلاين) بدون استثنا همه مبتلاي لفظي بنام عشق هستند!
مريم كه چند ساله عاشق پسر عمه شه(حالا ما كه عمه نداريم شيكا كنيم؟! :پي)
مهسا هم كه بهله پديده ايي بنام وحيد رو دوس داره!
زهره هم بههههله (اينو به تازگي كشف كردم!!!نرسه به گوشش يه وختآ)
بقيه هم ضايع س لو نميدن و گرنه مثلن ما چند وقت پيش خونه يكي از آشناهامون بوديم بنده تمام مدت در و ديوار نگاه ميكردم و وارد بحثاي اطرافيان ميشدم اما دختر ميزبان هي اس ميداد و حتي تل جواب ميداد!!به طرز ضايعي وقتي گوشيش زنگ ميخورد بلند ميشد ميرفت بيرون!
و بعد واسه اون وريا(دوستان آنلاين و نيمه آنلاين و حدواسط :دي) در اين قسمت از ذكر كردن نام معذوريم :پي اما اكثرن بهله 🙂
حالا من اين وسط تك و تهنا افتادم!!و كلن تا به حال عشق را نتجربيده ام!اما يكبار فكر ميكردم عاشق شدم به جان خودم راس ميگم ولي نفهميدم عاشق كي آخرش:دي!اما ميدونم كه خهلي بايد مراقب باشم چون اونقد به عخشه مهسا و ديگر دوستان تيكه پروندم كه همشون به خونم تشنه ن!صب تا شب دعا ميكنن يك آدم كچله سياهه زيشت و ترجيحن با يك اسم ضايع گيرم بيفته كه بشينن قاه قاه بهم بخندن!اما چه نشسته اند كه انتظاري بيهوده بيش نخواهد بود :دي
2_ آقا سوار هواپيماي ايلام_ تهران كه ميشي احساس ميكني سوار اتوبوساي قراضه شدي !جواته :پي حتي تلق تلق!
3_ دختر خوفي شدم و ديگه بهونه نميگيرم تازه به حرفاي عمو هم گوش كردم قراره جايزه ش واسم يه پيشو بگيره :پي مگه نه؟!! :دي
4_از آموزشگاه تا كنار ميدون پياده رفتم كه برسم سر مسير سوار تاكسي شم از ترس پوكيدم ماشين نبود كه بوق نزنه و نترمزه!خيابون خلوت!شانسمون زده بود حتي يك تاكسي هم يافت نميشد!به خودم شك كردم رفتم جلو بانك از تو شيشه خودمو نيگاه كردم ديدم نه كاملن معموليم و اصن جلب توجه نميكنه كه!!والا مردم الافن(غلط املائي:دي)!هوا هم سرررد بودش!منم كه دو تا باد سرد بهم بخوره تا مغزه استخوانم يخ ميزنه و سست ميشم!تازه شبم بود ساعت 9!ديگه زنگ زدم بابا كه گفت تو راهه!اون كلوپيه كنار پاساژ صداي ضبط شو كم كرد گفت بيا تو گرم شي گفتم هرررگززز(اين ناشي لرزيدن بودش:دي)!اسمايلي درس عبرت به سوما كه ديگه جوو گير نشه و توهم بزنه دور ورداره!
5_خب ما بريم بخوافيم!شيكا كنم تشام درد گلفته از بس بيدال بودم و دلس خوندم!تازه شم فيزيك اصن نخوندم جاش ادبيات غنايي خوندم كه شعرم قوي شه :دي برم ديش موچ لالا!


ستاره هایی که چشمک زدن