Feeds:
نوشته
دیدگاه

اسباب کشی

سلام دوستان

من اسباب کشی کردم

اینم آدرس جدید منه:

http://www.edmontonnameh.blogfa.com/

به امید دیدار در خونه جدید

خداحافظ

برای هم خونه ای!!!!

سوال، آخه چرا؟

1- کتری برای N امین بار سوخت!

2- پایه های تختم شکست! اونم تخت نویی که از IKEA خریدم(I despise IKEA) تو این سرما دو بار رفتم south common، پایه های تختم رو عوض کنم. البته شکستنش خیلی خنده دار بود من و هم خونه ای هر دو در حال قاه قاه خنده روی تخت به یکباره دیدیم نقش زمین شدیم()

3- لا اقل هر چقدر که بده IKEA این return & exchange  خوب سیاست جذب مشتریه

4- به نقل از هم خونه ای: برایان کجایی ببینی الهامت چه می کنه از فراقت

5- برای هم خونه ای:

همه چی آرومه، تو به من دل بستی

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آرومه غصه ها خوابیدن

شک نداری دیگه تو به احساس من

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم  

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه، همه چی آرومه

هوا خیلیییییییییی خوبه! ماه تو آسمونه! برفا برق میزنن! ادمونتون قشنگه! و اساسا زندگی بهتر از این نمیشه!!

اینم توفیق اجباری IKEA

تعطیلات در ادمونتون

برای تمام لحظه های بی قراری

گاهی وقتها لازم است که بی تاب شویم برای تمام آن لحظه هایی که دوباره آزمون جدیدی در کار است. گاهی وقتها می فهمیم که آزمایش شده ایم وقتی که می توانیم سر بالا گیریم و به خودمان ببالیم اما آن لحظه ها که آزمایش میشویم و میدانیم که باید صبر کنیم اما مثل همیشه باز هم صبر نمی کنیم و می بازیم. شاید نمیدانیم که این اتفاق نیز امتحانی دوباره است. شکست می خوریم. نا امید کننده ترین حالت وقتی است که دوباره یک امتحان تکراری از راه میرسد و دوباره رد میشویم. از خود نا امید میشویم اما نمیداینم چگونه است که او هرگز از ما نا امید نمیشود. عادت کرده بودم بگویم دیگر از این امتحانهای تکراری از من نگیر. این دعای همیشگی من بود. هرگز اجابت نمیشود انگار چون تو انقدر امتحان می گیری تا من قبول شوم. میدانم پس دیگر نمی گویم که خالق من مرا اینگونه نیازمای هر بار به تو گفتم تو مرا میشناسی، میدانی چگونه زیسته ام و چگونه خواهم زیست ولی از آنجا که تو بزرگترین عاشقی، دوست داری که ما همیشه همانگونه باشیم که تو می خواهی، پس اینبار می گویم یاریم کن تا اگر دوباره آزمودی مرا سرشکسته نباشم.

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
امروز برگشتم آزمایشگاه. دوباره کار رو شروع کردم. تو فاصله ای که نمونه هام دارن سانتریفوژ میشن گفتم کمی بنویسم. دیروز ایرانیای ادمونتون یه مراسم خیلی عرفانی برای عزاداری امام حسین (ع) و یارانش برگزار کردن. یکی از دوستان می گفت که جمع ایرانیای ادمونتون خیلی با صفاست چون تمام این فعالیتها خودجوش هستش آخه ایشون قبلا در اتاوا زندگی می کردن و خب میگن چون سفارت ایران اونجاست مراسم هایی اینچنینی اونجا راحت تر توسط سفارت حمایت میشه و برگزار میشه ولی اینجا همه نذری ها از طرف خانواده هاست. ینم عکس هایی از مراسم:

عکس ها از: علیرضا حجازی

وقتی به لیست کارایی که تو این چند روز باید انجام بدم نگاه می کنم کمی نگران میشم. وقت زیاده خصوصا الان ولی همونجور که بقیه دوستان گفته بودن تنهایی و سکوت تو دانشگاه و آزمایشگاه حس و حال کار رو از آدم میگیره. به هر حال اینم مثل بقیه چیزها مزیتها و معایب خودش رو داره. مزیت بزرگش اینه که یک عاشق تحقیق و علم و مطالعه در سکوت به بهترین نحو پرده از معماهای هستی بر میداره!!

هر چند حس و حال آدمی رو دارم که فکر می کرده بزرگترین هدیه رو روز تولدش گرفته ولی بعد از خواب پا میشه و میبینه هدیه تو خواب بوده و دستش خالیه(حسش خیلی بده) ولی همیشه باید امید داشت و توکل حتی تو این 53 درجه شمالی که یکی از دوستای نازنینم معتقده جای زندگی ابناء بشر نیست چه برسه امید به زندگی اما به قول گفتنی:

The best is yet to come

البته اینو بگم که از دیدگاه بنده، تو ادمونتون می تونین زیباترین شگفتی های خلقت رو ببینین، از این دست:

هر كه‌ دلارام‌ ديد از دلش‌ آرام‌ رفت‌
چشم‌ ندارد خلاص‌ هر كه‌ در اين‌ دام‌ رفت

ياد تو مي‌رفت‌ و ما عاشق‌ و بي‌دل‌ بديم‌
پرده‌ برانداختي‌ كار به‌ اتمام‌ رفت

ماه‌ نتابد به‌ روز چيست‌ كه‌ در خانه‌ تافت‌
سرو نرويد به‌ بام‌ كيست‌ كه‌ بر بام‌ رفت

مشعله‌اي‌ بر فروخت‌ پرتو خورشيد عشق‌
خرمن‌ خاصان‌ بسوخت‌ خانه‌گه‌ عام‌ رفت

عارف‌ مجموع‌ را در پس‌ ديوار صبر
طاقت‌ صبرش‌ نبود ننگ‌ شد و نام‌ رفت

گر به‌ همه‌ عمر خويش‌ با تو برآرم‌ دمي‌
حاصل‌ عمر آن‌ دم‌ است‌ باقي‌ ايام‌ رفت

هر كه‌ هوايي‌ نپخت‌ يا به‌ فراقي‌ نسوخت‌
آخر عمر از جهان‌ چو برود خام‌ رفت

ما قدم‌ از سر كنيم‌ در طلب‌ دوستان‌
راه‌ به‌ جايي‌ نبرد هر كه‌ به‌ اقدام‌ رفت

همت‌ سعدي‌ به‌ عشق‌ ميل‌ نكردي‌ ولي‌
مي‌ چو فرو شد به‌ كام‌ عقل‌ به‌ ناكام‌ رفت‌

اومدم آزمایشگاه تا کار کنم. نمونه هام هنوز خشک نشدن.پس برنامه ریزی می کنم برای فردا. امیدوارم که تا فردا خشک شن که البته بعید به نظر میرسه. اومدم پای کامپیوتر. دلم گرفته. کمی بحث کردم چند تا جمله شنیدم از اون حرفها که همیشه منو به هم میریزه. فردا روز کریسمسه. بحث از اینجا شروع شد که دو تا برزیلی اومدن تو کافه تریا و من با این جمله شروع کردم که چقدر زیباست که این همه زبان وجود داره و مردم مثلا برای همین ظرف غذایی که رو میزه چه کلمات متفاوتی دارن. دوستم تفسیر انجیل رو به میان آورد از اینکه چگونه خداوند برای ایجاد تفرقه بین مردمی که می خواستن قدرت خود را به رخ خدا بکشند زبان های مختلف را ایجاد کرد و من هم چون این تفسیر به نظرم اصلا جالب نبود بحث رو به مقایسه کشوندم و تعریف از اینکه  شیوه ای که قران با انسانها صحبت می کنه زیباترینه و تعریف از اینکه بودن همین جا تو این نقطه از دنیا به من ثابت کرده که ما چقدر زیباییها و برتری ها در مکتب مون داریم اما جواب مثل همیشه اینه:

کجاش خوبه؟ خوبه که مردا می تونن چهار تا زن بگیرن؟ اصلا ما همون موقعی بدبخت شدیم که عربها به ایران حمله کردن. ما خیلی وضعمون قبل از اسلام بهتر بود.میگه ببین همه مسلمونا ملت های عقب افتاده ان. میگم جنگ های صلیبی چه اتفاقی افتاد اینا از ما فرهنگ غنی مونو گرفتن شدن این. ما بهترین دانشمندارو… میاد وسط حرفم که شکوفایی ما قبل از اسلام بود میگم باشه ابو علی سینا، رازی، فارابی از ما، شما چند تا بگو از قبل از اسلام میگه یادم نمیاد میگم یعنی انقدر مهم نیستن که یادت بیاد میگه عیب از منه که یادم نمیاد.

متاسفانه ما ایرانیا خیلی منفعل میشیم موقع بحث کردن. یه دفعه به هم میریزیم. من اینو خیلی دقت کردم. یه دفعه از کوره در میریم. پس ما کی میتونیم باهم بشینیم درست درمون حرف بزنیم. خسته ام. دلم گرفته…اما اشکالی نداره، این حدیث از پیامبر مهربون و بزرگوار اسلام در وصف ایرانیان برای همه علاقه من به اون کفایت میکنه:

«اگر دانش در دورترین نقطه آسمان باشد، مردمی از ایران (فارس) آن را به دست آورند.»

مثلا میخوام تمرکز کنم. برایان نیست. خیلی دلم براش تنگ شده! وجودش اینجا کلی انرژی مثبت بود.

چقدر زمان داره زود سپری میشه. روزای اول، گذشت زمان به سرعت خیلی خوشحالم می کرد. دلایل زیادی داشت، یکی از عمده ترین دلالیلش نزدیک تر شدن به زمان برگشت به ایران و دیدن دوباره وطن و خانواده بود. اما از اونجا که همین روزهای گذشته جزو زیباترین و ارزشمندترین لحظه های زندگیم بوده و یاد گرفتن، تجربه کردن و بزرگ شدن با هر لحظه لحظه حضورم اینجا عجین بوده دلم می خواد یه کمی تو حال متوقف بشم،همون حال که به قول یکی از دوستام Present به معنی هدیه است و تا میتونی قدر حال رو بدون.

امروز یکی از قشنگ ترین صبح های زندگیم بود. طبق معمول قبل از اینکه بیام بیرون دما رو چک کردم 24- و با وزش باد 30-. اما به محض اینکه چند قدمی راه رفتم. با دیدن خورشید خانوم تو آسمون با اون ابهتش واقعا هیجان زده شدم. تابش اشعه های خورشید روی برف، فکر کنین حدود 40 سانتیمتر برف روی زمین، یه درخشش عجیبی داشت. حالا می فهمم ادمونتون شهر آفتاب کانادا یعنی چی! .حتی اگه انقدر سرد ولی این خورشید خانوم قشنگش تو زمستون میارزه.

خب دیگه یواش یواش همه دارن میرن! البته دانشگاه به حالت dead & empty  در اومده از اول هفته. تو آزمایشگاههای طبقه ما اونایی که کار می کنن تکنسین ها هستن که دارن جمع و جور می کنن و تا فردا ظهر که قراره ساختمون های دانشگاه به طور رسمی بسته بشه فکر کنم باشن ولی دیگه دانشجویی نیست!! کار کردن تو این شرایط خیلی مزه میده. آدم راحتتر میتونه تمرکز کنه البته حال و هوای اینا اینجا منو یاد اسفند ماهه خودمون میندازه و از همین الان غصه دارم که نزدیک سال نوی ما اینجا اوج ترم آینده است

خب من دیگه برم آزمایشم رو تکمیل کنم چون 4 ساعت بیشتر وقت ندارم که تمومش کنم.

یه ضرب المثل انگلیسی هست که میگه:

Beauty is in the eye of beholder

خدای مهربونم، تو را سپاس که هم زیبا آفریدی هم زیبا بینی را به ما آموختی

ایام محرم در ادمونتون

کسی چه میدونه، یه روز سرد زمستونی، تو آفتاب داغ تابستون، تو یه شب طولانی که انتظار صبح شدنش رو میکشی یا انتهای روزی که سرتاسرش خوشحال و امیدوار بودی. کسی چه میدونه تو ادمونتون، تهران، قطب، آمریکا یا هر جای دیگه دنیا… کسی چه میدونه تنها یا در کنار عزیزان، معلوم نیست. یه روزی که هنوز در انتظاری یا روزی که دیگه همه انتظارات به پایان رسیده، یه روزی که نشستی کنار پنجره و بیرون به لرزش برگها به تنه درخت خیره شدی یا پرواز پرنده ها رو تماشا می کنی. یه چیزی همه وجودت رو میگیره که باعث میشه به گذشته نگاه کنی. نمیدونی اون روز راضی هستی، حاضری بری یا می خوای بشینی و التماس کنی تا یه روز دیگه فرصت داشته باشی. اما میاد اونروز فرصت ها تموم میشن. میرسه از راه به همون سادگی که متولد شدی، لحظه رفتنت میرسه. گاهی انقدر گرفتار میشی که نمی تونی زیاد به اون لحظه فکر کنی. یا اینکه شایدم پروژه داری و داری پروپوزال می نویسی و فکر می کنی انقدر موفق میشی که یه کشف بزرگ میکنی و تا اون اتفاق نیافتاده تو حتما فرصت داری پس م ر گ ابدا سراغ تو نمیاد.

ولی میاد و اگه سراغ تو نیاد ولی کس دیگه ای رو که میشناسی مخصوصا اگر مهم بوده و خیلی موثر، اگه با آدمای معمولی خیلی فرق داشته اگه سراغ اون بیاد اونوقت بیشتر تو فکر فرو میری. مدتها بود انقدر گرفتار بودم بهش فکر نکرده بودم… قبل تر ها و قتی ایران بودم خیلی بهش فکر میکردم و می ترسیدم از اینکه فرصت هام اگه تموم بشن چه کنم با این دست خالی اما از وقتی اومدم اینجا با دو صد چندان شدن امیدم به زندگی و اینکه بتونم در آینده دست به کارهای بزرگ بزنم و تلاش برای بهتر شدن و موفق تر بودن باعث شده که خیلی کمتر بهش فکر کنم. نمیدونم نکته خوبیه یا نه؟ شاید باشه شایدم نه.

روزای اولی که اومده بودم ادمونتون یادمه دنبال خونه می گشتم. اونایی که این تجربه رو دارن میدونن اینجا چه کار سختیه. روزای اول که تلفن نداری. همه جا رو خوب نمیشناسی. یا باید راه بیافتی تو خیابونا از روی آگهی هایی که جلوی خونه ها گذاشتن یا تو اینترنت بگردی جایی رو پیدا کنی و بعد بری ببینی بعد از کلی وقت گذاشتن تازه ببینی که خونه اصلا خوب نیست و روز از نو روزی از نو… اونروزا یکی از بچه هایی که دو سال اینجا بود بهم گفت چرا فلان خونه رو نمیگیری با این شرایط خب منم دلایل خودم رو داشتم و گفتم که اولا مناسب نیست دوما این تجربه دنبال خونه گشتن رو دوست دارم چون احساس می کنم تو همین یک هفته دو سال بزرگ شدم اما اون به من خندید وگفت پس انقدر بگرد تا 100 سال بزرگ شی! برای بعضی آدما سختی کشیدن چقدر تلخه ولی من با اون سختی های روزهای اول مزه یه زندگی واقعی رو چشیدم. و بعد از اون سختی ها انقدر شیرینی و آسونی چشیدم که مصداق واقعی در سختی آسانی واقع بودن رو فهمیدم.

یکی از زیباترین هدیه های اون روزای اول افطاری ها و فضای معنوی ماه رمضون اینجا بود و حالا این روزای پایانی ترم شرکت تو مراسم ماه محرم توی 53 درجه شمالی. همون اولین شبی که تو این مراسم شرکت کردم یکی از دوستان می گفت تو خوابم نمیدیدی بیای ادمونتون مراسم عزاداری شرکت کنی. راست میگفت مثل خواب میمونه.

نمیدونم چرا شاید اگه قسمتم شده بود زیارت کربلا و می فهمیدم اونجا چه خبره دلم میرفت اونجا اما هر وقت زیارت عاشورا می خونیم نمیدونم چرا دلم پر میکشه مدینه. دلم خیلی تنگه برای اونجا. تو این ایام التماس دعا…

راستی از برایان پرسیدم که زندگی تو ادمونتون رو دوست داره یا نه؟ اونم یه ساله که اومده اینجا و گفت yes I love it! بعدشم کلی تعریف کرد که تعجب می کنه که چطور منی که ازایران اومدم با این برف و سرما کنار اومدم. اما خب به هر حال از این موضوع خوشحاله. منم خیلی خوشحالم که یه آدم مثبت اندیش استادم شده.

اونی که همیشه با منه، همیشه از داشتنش حس غرور دارم و تنها دارایی واقعی من از همه هستی عشق اونه و اگه لحظه مرگم برسه میدونم که اونه تنها کسی که می تونم با آرامش سر روی شونش بذارم. می خوام بهش بگم

من با تو هزار کار دارم

جانی ز تو بی قرار دارم

شب‌های وصال می‌شمردم

تا حاصل روزگار دارم

گفتی که فراق نیز بشمر

چون با گل تازه خار دارم

گر در سر این شود مرا جان

هرگز به رخت چه کار دارم

تا جان دارم من نکوکار

جز عشق رخت چه کار دارم

گفتی مگریز از غم من

چون غمزهٔ غمگسار دارم

چون بگریزم ز یک غم تو

چون غم ز تو من هزار دارم

گفتی که بیا و دل به من ده

تا دل ز تو یادگار دارم

ای یار گزیده، دل که باشد

جان نیز برای یار دارم

گفتی سر خویش گیر و رفتی

کز دوستی تو عار دارم

سر بی تو مرا کجا به کاراست

سر بی تو برای دار دارم

گفتی که کمند زلف من گیر

یعنی که سر شکار دارم

چون رفت ز دست کار عطار

چون زلف تو استوار دارم

البته عطار گفت حرف دل ما رو!
یه نکته خیلی جالب که سبب خوشحالی بنده پس از بازگشت از مراسم عزاداری شد رو بگم و برم. من تو یه خونه زندگی می کنم. اینجا کسایی که تو خونه زندگی می کنن باید برف جلوی خونشون رو پارو کنن و گرنه مسوول هستن در قبال خطری که ممکنه عابرانی رو که از جلوی خونه عبور میکنن تهدید کنه. دفعه قبل برف سنگین که بارید بنده فقط برای اینکه تجربه ای به تجربیاتم اضافه شه کلی برف پارو کردم. آخه دکتر فدراک از استادای دپارتمان منو بیم داده بود از سختی برف پارو کردن ولی من در منفی 15 این کار رو انجام دادم و اصلا هم مشکلی نبود. اما به هر حال برای ما که تو پر قو!!! بزرگ شدیم و چراغ خونه بودیم( یکی یه دونه) و دو تا داداش گل داشتیم که کارای این مدلی رو انجام میدادن خب به هرحال کار سختی بود. خلاصه قصد داشتیم با سهیلا بعد از مراسم برف پارو کنیم اما وقتی برگشتیم جلوی مسیر خونه میخ کوب شدیم. یکی پارو کرده بود همه جا رو حتی تا جلوی در خونه و روی پله ها!! همسایه های پایینی به کل نیستن و رفتن برای تعطیلات. اینم بگم بعید میدونم اینجا کسی از این کارا برای کسی بکنه. آخه کسی هم که مارو نمیشناسه. واقعا یعنی کی بوده؟!! این یکی از قشنگ ترین اتفاقاتی بود که اینجا برام افتاد. خدا خیرش بده هر کی بود. هنوزم که بهش فکر می کنم خوشوقت میشم.
از اونجایی که منم از پست بدون عکس خوشم نمیاد یه عکس از شب برفی اینجا میذارم

Do u like living in Edmonton?

چیزی گفت و رفت. خندید مثل همیشه تلخ. سوال کرد Elham, do u like living in Edmonton?  سریع سرم رو برگردوندم به سمتش با ذوق گفتم yeah!! خندید، قاه قاه و گفت چرا؟ من تا حالا کسی رو ندیدم اینجا رو دوست داشته باشه؟. حتما اینجا رو با کالیفرنیا مقایسه می کنه دیروز هم هر چی بهش گفتم اینجا تابستوناش محشره گفت نه! چون اینا زمستونای خیلی سختی دارن به نظرشون میاد تابستوناشون خوش آب و هواست. گفتم خب کالیفرنیا تابستوناش چند درجه میشه. گفت 40 ، یاد تابستونای تهران افتادم که آدم از گرما کلافه میشه اونوقت نمیدونم اون چطوری ادعا میکنه تابستونای ادمونتون مثل بقیه جاهاست.

رفت انعکاس صدای خنده اش هنوز تو آزمایشگاه هست یا تو سر من صدا میکنه نمیدونم اما می خواستم بهش بگم تابستونای 40 درجه کالیفرنیا رو دوست داری، اصلا هم از گرماش کلافه نمیشی چون:

خانواده ات اونجاست، چون اونجا تنها نبودی، شاد بودی. اونجا خوش بودی لحظه های قشنگ داشتی حالا دور از زن و بچه ات اینجا معلومه که اینجا رو دوست نداری. اگه هر جای دیگه دنیا هم که بود تو دوسش نداشتی چون خانومت حاضر نیست جای دیگه جز کالیفرنیا زندگی کنه. می خواستم بگم دلت خوش نیست…

آدم اونجا خوشه که دلش خوش باشه. آدم اگه هر چی که داشته باشه ولی دل خوش نداشته باشه نمی تونه از زندگی لذت ببره. اما نشد که بهش بگم زود رفت. اصلا قاه قاه خنده اش منو طوری مبهوت کرد که طول کشید به خودم بیام. اونم جزیی از زندگی منه. بخشی که هر چند برای من داشتنش خوش آیند نیست اما منی که عادت دارم نیمه پر لیوان رو ببینم وجودش رو اینجا تو آزمایشگاه دوست دارم. هر گز از زندگی نخواهیم که با ما همواره ملایم باشد، در خواست نا معقولی است، از خدا خواهیم به ما توانایی بدهد ما ملایمت پیشه کنیم.

الهی آتش عشقت به جان زد

شنبه و یکشنبه دو روز بسیار سرد در ادمونتون بود. من هر دو روز باید می رفتم دانشگاه. شنبه که روز تولدم بود آنا کیک خریده بود و با شانا تولدت مبارک خوندن و یه پارتی کوچولو هم تو آزمایشگاه داشتیم. طفلک آنا تو سرمای 30- کلی پیاده رفته بود تا برام کیک بخره. با اجازه اش یه عکس ازش میذارم.

اونروز خیلی کار کردم تو آزمایشگاه ولی متاسفانه یکی از باکتریها رشد نکرده بود و نتونستم کارم رو انجام بدم ولی به هر حال روز تولدم بود و یک روز واقعا استثنایی بود. بعد از کار با سارا رفتیم یه رستوران یونانی تا با هم تولدمو جشن بگیریم. اول یه عکس از کادویی که از سارا گرفتم

بعدشم این رستوران یونانی انقدر تاریک بود که نگو. چه معنی داره مثلا می خوان فضا رمانتیک باشه. خب بله رمانتیک بود ولی نه انقدر که نتونیم ببینیم رنگ و روی غذا رو تازه آقای پیشخدمت غذای بنده رو که مثلا قرار بود سرشار از سبزیجات باشه سرشار از گوشت آورده بود بعد از نیم ساعت انتظار معذرت خواهی کرد که اگه می خوام صبر کنم تا دوباره بعد از نیم ساعت غذا بیاره. ما هم مجبور شدیم صبر کنیم. انقدر صبر کردم که گرسنگی یادم رفت.

ادمونتون روز یکشنبه سردترین منطقه روی زمین بعد از سیبری بوده به طوریکه ساعت 5 صبح دمای ثبت شده 46.1- بوده. به هر حال روزهای خیلی جالبی بودند. شبهای گذشته به خاطر کار زیاد دیر برگشتم خونه. خوب به همین ترتیب هوا هم خیلی شبها سردتره. تو این سرما انقدر همه خودشون رو می پوشونن که نمیشه آدمها رو شناخت. حتی چشمها هم قابل دیدن نیست. من به شخصه بر خلاف گفته خیلی ها اصلا از این سرما اذیت نشدم. بلکه به نظرم اومد چه فرصت خوبی که این بخش از خلقت رو هم تجربه کنم و از این همه سسسسسرما لذت ببرم وقتی در ساختمونی باز میشه و گرما رو حس می کنی خلاصه باید لذت برد دیگه… تازه زیبایی برف سفید که حالا حالا ها هست و لا اقل تا سه ماه دیگه هر روز همین زیباییه تا چشم کار می کنه.

دلم می خواد بازم بنویسم ولی خیلییییییییییی خوابم میاد. به نظر میاد بهتره کمی به فکر این جسم خاکی باشم چون احساس می کنم واقعا دارم کم میارم… البته اونقدرا هم امانتدار بدی نیستیم از این عکس معلوم میشه:

همخونه به مناسبت اتمام امتحاناتش من رو به صرف شام دعوت کردن.

هم خونه ام سهیلا خانم به مناسبت اتمام امتحاناتشون من رو به ضیافت شام دعوت کردن

یه فال حافظ برای حسن ختام:

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن   چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست   پيش آی و گوش دل به پيام سروش کن
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند   ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
تسبيح و خرقه لذت مستی نبخشدت   همت در اين عمل طلب از می فروش کن
پيران سخن ز تجربه گويند گفتمت   هان ای پسر که پير شوی پند گوش کن
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق   خواهی که زلف يار کشی ترک هوش کن
با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست   صد جان فدای يار نصيحت نيوش کن
ساقی که جامت از می صافی تهی مباد   چشم عنايتی به من دردنوش کن
سرمست در قبای زرافشان چو بگذری   يک بوسه نذر حافظ پشمينه پوش کن

جشن تولد در ادمونتون

t=0 ، یکی متولد میشه. هستی رو بغل می کنه. اول از گریه شروع می کنه. گریه اون دو تا فرشته رو می خندونه. برای دیدن این همه زیبایی بی قراربوده. مدتها منتظر بوده. چقدر در انتظار نشسته تا نوبتش بشه. حالا نوبتش رسیده. خلقت او از جنس مهر و لطافت و ظرافته. آفریده شده با همه ناز و لطفی که خالق در اون به ودیعه گذاشته. بله دختری به دنیا اومده. در دمای 33- درجه، در شبی سرد و برفی.

t=9490 days  روزها گذشته، و حالا در یک شب سرد و کمی برفی در 22- درجه  همون دختر نشسته در لحظه ای از زمان.عجب لحظه ای. خداوند به او این همه فرصت داد تا قدمی برداره و تکه ای از معمای هستی پرده برداره. به گذشته نگاه می کنه. چیزی نبوده که نداشته باشه. بی نیازی رو در قناعت لمس کرده. یاد گرفته چطور از زندگی راضی باشه بدون اینکه حسرت بخوره. یاد گرفته که برای هر رخدادی که توانایی درک علتش رو نداره،وجود دلیلی ماورای درکش روبپذیره. باور کرده که بزرگترین هدیه هستی عشقه که حتی وقتی نعمت بزرگ سلامتی نباشه با اون میتونه دل خوش داشته باشه. با اون میتونه همه دردهاشو فراموش کنه و نگاهش به همه هستی تحسین آمیز باشه. عشق رو در چندین سطح جستجو کرده. شاید از همه نوعی از اون رو نچشیده باشه ولی از بالاترین سطحش بی بهره نبوده. روزهای سخت داشته ولی تا تونسته سعی کرده از سختی هم لذت ببره چون میدونه که در سختی آسونی قرار داده شده. نمیدونه چرا بعضی چیزها رو داره که میلیونها نفر تو دنیا ندارن مثل اعتقاداتش که به داشتنشون افتخار می کنه و ثروت بزرگ زندگیشه اما فکر می کنه  جبر جغرافیایی، توفیق اجباری بوده که اونو از داشتن خیلی نعمت ها از این دست برخوردار کرده هرچند به نگه داشتن این نعمتها کمر همت گذاشته اما هنوز هزاران سوال بی جواب داره. نمیدونه نگاه کردن به عملکرد میکروارگانیسم ها تو محیط های مختلف کره خاکی و اینکه چرا این ژن رو دارن یا ندارن و اصولا اونجا چه می کنن اصلا میتونه به اون کمک کنه که جواب سوالاش رو پیدا کنه یا نه اما یه چیزایی هست که داره بهش اشاراتی می کنه. او الان نه تنها در زادگاهش نیست، در شهری که روزهای نوجوانی . کودکی اش رو سپری کرده نیست، اساسا در وطنش نیست. جای دیگریست اما فکر میکنه دیگه چه فرقی می کنه در نقطه ای از کره خاکی است که خدا خلق کرده و همونقدر که اونجا تو وطنش با اون بوده و نگاهش می کرده الانم با اونه و نگاهش می کنه. بازم فرصت می خواد لا اقل 9490 روز دیگه می خواد تا جواب سوالاشو پیدا کنه اما میدونه که همیشه باید راضی باشه، راضی…

به نام خالق همه انسانها

سلام

چه روزهایی گذشت این چند وقته. بازم مثل همیشه سرم خیلی شلوغ بود ولی از آخرین پستی که گذاشتم منتظر چنین شبی بودم تا بیام دوباره بشینم و بنویسم. امروز یکی از قشنگترین روزهای زندگیم بود. همیشه فکر می کردم شب تولدم احساس تنهایی کنم اینجا ولی از صبح انقدر تولدم رو بهم تبریک گفتن و انقدر Happy birthday شنیدم که ذوق در من الان که ساعت دوازده و نیم شبه به اوج خودش رسیده. اول یاد می کنم از زادگاهم شهر اردبیل که در یکی از سردترین روزهایی که به خودش دیده بود این شانس رو داشت که از این همه جا در کل کره خاکی پذیرای ورود من در هستی باشه. بله من در اردبیل فرود اومدم

تبریک هایی که شنیدم امروز یکی از یکی قشنگ تر بود. از همه زیباتر تبریکی بود که از شهر نجف اشرف از طرف دو تا فرشته زمینی ( ماماجون و باباجون) همین یه ساعت پیش داشتم. بعد از اون تبریک مهربانانه برایان و اینکه با تمام محبتش و بزرگی به خاطر اینکه فردا روز تولدم می خوام برم آزمایشگاه کار کنم می خواد دوشنبه نهار منو مهمون کنه و من واقعا خوشحال شدم.

و بعد هم همه دوستای عزیزم اینجا تو ادمونتون و هم خونه ایم سهیلا که ازش کادو هم گرفتم و با هم دو تایی این رخداد مهم رو جشن گرفتیم

و دوستام که از ایران تماس گرفتن…

حالا امشب یه اتفاق عجیب افتاد. من داشتم وسایل جشن کوچیکمون رو آماده میکردم که زنگ خونه رو زدن. منم به سهیلا گفتم که در رو باز کنه چون دستم بند بود. دو تا ماشین پلیس دم در بود و سه تا پلیس که می گفتن از طبقه پایین خونه به 911 زنگ زدن حالا چرا نمیدونم ولی آخه پایین هم کسی نبود. خلاصه پس ازکمی پر س و جو رفتن. راستش من اصلا اینجا پلیس ندیده بودم دفعه اول بود. برام جالب بود شب تولدی هیجان زده شدیم.البته تو راه برگشت از دانشگاه بعد از جلسه قران رفتیم کیک خریدیم بدلیل اینکه همه جا زمین به شدت لیزه و یخ زده من زمین خوردم و به شدت نگران کیک بودم که خراب نشه. بعد یواش یواش متوجه شدم که مچ دستم تمام فشار ناشی از زمین خوردن رو متحمل شده ولی خدا رو شکر کیک سالم بود!!

دلم می خواد بیشتر بنویسم. حرف هم زیاد دارم اما حسن ختام رو میذارم با عکسی که از مراسم جشن عید غدیرمون در هفته گذشته گرفتم. جای همه خالی!

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است

بلاخره زمستون ادمونتون از راه رسید. الان که دارم می نویسم دما چهار درجه زیر صفره خیلی سرد نیست ولی برف سنگینی از دیشب شروع به باریدن کرده به طوریکه اکثر افراد برای رسیدن به دانشگاه و محل کارشون سه تا چهار برابر زمان معمول در راه بودن. یک دفعه احساس کردم چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده! روزهای پر کاری پشت سر گذاشتم ولی این روزها همچنان ادامه داره و من هم به برایان گفتم که تعطیلات کریسمس هم به آزمایشگاه خواهم رفت تا کار کنم. اونم که خیلی از این موضوع خوشش اومده اصلا به روی خودش نمیاره که من شاید خسته باشم و احتیاج به استراحت داشته باشم. به هر حال من تصمیم دارم کار کنم فقط امیدوارم نتایج خوبی بگیرم. هفته دیگه آنا میره خونشون آمریکا. دوستانی هم هستن که تو این یکی دو هفته دارن میرن ایران ولی بیشتریا همین جا میمونن. برای من که اولین کریسمس رو در اینجا تجربه می کنم همه چی رنگ و بوی جدید و زیبایی داره. مثلا هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که اینا یک ماه جلوتر به استقبال سال نو برن. از نشونه هاش هم اینه که جلوی خونه هاشون رو چراغونی می کنن. از این چراغ های ریز خوشگل. نوارهای قرمز میزنن. یکی از آزمایشگاهها تو طبقه ای که ما هستیم کاملا تزیین شده یه چیزی شبیه به تزیین دهه فجر خودمون وقتی ابتدایی بودم یادم میاد انجام میدادیم با چه ذوقی. حالا وقت بشه چند تا عکس میندازم میذارم تو بلاگ.

تو مسیر برگشت به خونه یه سر رفتم فروشگاه نان و گوجه و تخم مرغ … بخرم باید میرفتم چاره ای نبود خود من هم مسیر ده دقیقه ای رو نیم ساعت طول کشید بیام خونه ولی جاتون خالی چقدر لذت بردم از راه رفتن تو برفا حالا یه کمی از رخدادهای درون ذهنم در اون زمان بنویسم

از اتوبوس که پیاده شدم تو خیابون اصلی تو پیاده رو ها به خاطر عبور عابرای بیشتر مسیر راه آسونتر طی میشد. با ورود به خیابون فرعی منتهی به خیابون محل زندگیم یواش یواش مسیر به این شکل درمیومد که جای پای قدم ها کمتر و کمتر میشد. به این ترتیب به سختی پاهامو از برفا در میاوردم و قدم های بعدی رو میذاشتم. طی مسیر سخت تر و سختر میشد. سخت ترین جا اونجا بود که دیگه هیچ رد پایی نبود و بکر بکر بود و من اولین نفری بودم که پا تو اون مسیر میذاشتم.اولین نفر…شوری به یکباره وجودم رو گرفت. این شوق که الهام ! مسیری رو پیدا کن که کسی نرفته باشه. رفتن از مسیرهایی که دیگران طی کردن آسونتره، درست ولی رفتن از مسیرهای تازه امکان دیدن زیباییها و کشف نادیده ها رو فراهم می کنه اگر چه خیلی سخت تره. سر تقاطع ایستادم. دوربینم رو روی یه سنگ تنظیم کردم چند تا عکس گرفتم

البته این عکس رو جلوی خونه گرفتم

اینم نمونه ای از تزیینات پیشواز سال نو

برف مخملی و سفید و زیبا منو حسابی به وجد آورده اما همونقدر که من شیفته شدم، ساکنین اینجا آشفته شدن و به برف بد وبیراه میگن! هر چیزی که زیاد باشه آدمیزاد با بی تفاوتی در بهترین حالت از کنارش عبور می کنه یا اینکه حتی وجودش رو بی ارزش تلقی میکنه.

خالق برف، می بوسم تو را با قلبی که زیبایی تو را می ستاید و مرور میکنم در ذهن که تو زیبایی و دوستدار زیبایی.

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید