یگانه وارث تنهایی علی، برگرد
دوای غصّهی زهرایی علی، برگرد
ببین که مُهر ولایت به نام غیر زدند
گواه صادق مولایی علی، برگرد
محمد نیکخواه منفرد
#غدیر
یگانه وارث تنهایی علی، برگرد
دوای غصّهی زهرایی علی، برگرد
ببین که مُهر ولایت به نام غیر زدند
گواه صادق مولایی علی، برگرد
محمد نیکخواه منفرد
#غدیر
نبسته طرفي از اين روزگار سودايي
نخوانده واژهاي از دفتر معاني خويش
چه خستهدل! که نمکگير سفرهي تو نشد
شكستهقامت از ابراز قدرداني خويش
من از تبار زمينام! چه نسبتم با تو؟
منم که ميشنوم از تو «لَنتَراني» خويش
به آشيانهي مِهرت اگر نخوانيمان
چه بهره بيتو از اين تلخْزندگاني خويش؟
پدر -به نام تو سوگند!- بيتو تنهاييم
چنان پرندهي گمگشته از نشاني خويش
نگويمت که بيا و بگير دست مرا!
گرفتهاي! مگسل دست مهرباني خويش
به دام و دانهي دنيا اسير گرديدم
مگر که سير شود دل ز خودچراني خويش
در اين هزارهي مبهم، در اين هجوم هوس
مکن دريغ ز ما جود جاوداني خويش
ز ننگ همّت کوتاه و آرزوي بلند
نشد که وقف تو سازيم اگر جواني خويش...،
...ز بيوفايي ما درگذر که عبد توييم
به حُرمت کرم صاحبالزّماني خويش
محمّد نيكخواه منفرد

عيد قربان، مرا ياد دو چيز مياندازد.
۱- آن گوسفنداني كه در اين روز جان دادند و رفتند، «قرباني» نام گرفتند؛ آن دسته هم كه در اين روز آمدند، «قربان...»!
۲- در درسهاي اين ترم دانشگاه، داستاني از جمالزاده را تحليل كرديم به نام «درددل ملاقربانعلي»؛ داستان جاهل متمسّكي از قضا لفظ ملّا را نيز، به نادرستي يدك ميكشد. عجيب همهچيز اين داستان با واقعيّت تناسب دارد؛ انگار نام شخصيّتها نيز برگرفته از واقعيّت است.
در هر حال، عيدالأضحي مبارك!
تويي دوباره پیمبر، محمدی همه تو
چنان که عایشهي دیگری است مَحرم تو
ببين! شبيه توام؛ الغياث امام حسن
چنان كه جعدهي ديگر، شده است همسر من
* * *
ميلاد كريم اهل بيت عليهمالسّلام، مبارك
برخي آن قدر فقيرند كه تنها چيزي كه دارند، پول است. از آنان فقيرتر، كساني كه تنها ملاكشان براي ارزيابي و ارزشگذاري، قيمت است و ارزش را برابر قيمت ميدانند.
...و هرچه را كه نتوان با ريال سنجيد، بيارزش ميشمارند. انسانها را، عشق را، اميد را، گذشت را و لحظههاي زيباي بيبازگشت را...
اينان ديگر عشق و انگيزهاي كه پشت هر هديهي كوچك نهفته است، نميبينند و حس نميكنند.
بهانههاي كوچك دوست داشتن را...
مگر اين كه برچسب قيمت هديه نيز، چشم تنگ دنيادوستشان را پر كند (كه نميكند!)
اينان فرق بهترين و دوستداشتنيترين را با گرانقيمتترين، نميفهمند...

پينوشت:
بهترين و دوستداشتنيترين هديهاي كه امسال گرفتم، يك «جمله» بود:
به ذهنم سپرده ام که غیر از تو به کسی فکر نکنم، به چشمانم یاد دادهام که جز تو نبیند و در روز مرد، هدیهام برای تو قلبی است که تا ابد میتپد.

امسال، فاطمیّه برایم زندهتر از هر سال دیگری است. هر چند افتخار سیادت ندارم، امّا همین برایم بس که از ذراری مادر ساداتم. هر چند به چشم دل محرم نیستم، امّا به چشم سر، محرم ناموس عرش الهی هستم.
امسال فاطمیّه برایم زندهتر از هر سال است. وقتی حدیث «هجوم به بیت وحی» را میشنوم، تجسّمی زنده دارم از هجوم... از بیت...
وقتی نام آن «دو ملعون» به میان میآید که از سر نفسانیّت، حق را ناحق کردند و فرمان خدا را هیچ انگاشتند و حرمت حریم فاتح خیبر را پاس نداشتند، و از موقعیّت ناپایدار دنیایی، در جهت ناحق کردن حق، بهره بردند و در شأن اینان و پیروانشان تا همیشهی تاریخ، نازل شد که «الهیکم التّکاثر»...
تجسّمی زنده دارم از آن دو ملعون و رفتار ننگینشان.
وقتی نام آن «زن بدکار» به میان میآید که چه در زمان حضرت رسول، چه در زمان فقدان ایشان، حضرت صدّیقهی کبری را با زبان خویش، به ناسزا و زخم زبان و خبرچینی و غیبت، بسیار آزرد، و صورت و سیرتش، علیرغم تلاشهایش، همواره پلید بود، او را در برابر چشم، مجسّم میبینم.
از همه بالاتر...
وقتی حدیث صبر را میشنوم...
صبر در عین اقتدار...
مظلوم مقتدر...
صبر به تنهایی شیرین نیست؛ حلاوت صبر، به هنگام توانایی است که به کام مینشیند.
کسی که فاتح بدر و احد و خیبر است؛
کسی که وقتی آن دو ناپاک، خواستند قبرها را بشکافند تا نماز بر دختر رسول خدا، سندی باشد بر مشروعیّتشان، ذوالفقار به دست گرفت و غیرت الهی خود را نشان داد و پوزهی آنان را به خاک مالید.
اعوذ بالله من غضب الحلیم
کسی که شمشیر خداست بر روی زمین...
افسوس بسته در غل و زنجیر صبر بود
ورنـه، حریم فاتح خیبـر کجا شـکست؟
![]()
حدیث صبر...
زیباترین بخش تاریخ است.
صبری که برکت آن، تثبیت وحدانیّت بر روی زمین است.
صبری که پاداش آن، بقای تشیّع است.
صبری که دنیای خاکی، ظرفیّت پاداش آن را ندارد.
چه بسیار انبیا و اولیایی که از برکت صبر، جاودانه شدند.
ایّوب پیامبر و صبر بر مصائب، نوح نبی و صبر بر آزار قوم مشرکان و نااهلی همس و فرزند، یوسف نبی و صبر بر فراق پدر و تهمتهای ناپاکان و اسارت، موسی و صبر بر آزار و اذیّت قوم نااهل...
جای دوری نرویم.
مرحوم شیخ جعفر مجتهدی و صبر بر ترک معصیت و مصائب الهی، مرحوم حاج مرشد چلویی و صبر در برابر همسر نااهل...
هیچ کس آرزوی مصیبت یا موقعیّت معصیت یا همنشینی با ناپاکان و نااهلان را ندارد.
کسی آرزوی نقمت نمیکند.
...امّا اگر مصلحت خدا این بود که به نقمتی گرفتار آییم، صبر در عین اقتدار و شکر در هنگام صبر، این نقمت را به بزرگترین نعمتها تبدیل میسازد که برکاتش در هر دو جهان هویداست.
چه زیبا بود روایتی که از حضرت سلمان محمّدی فارسی خواندم که در برابر آزار یهودیان، حتّی لب به نفرین نیز نگشود و تنها دعا کردن خداوند صبرش را بیشتر کند تا ظرفیّت تحمّل مصیبتش بالاتر رود و این نابکاران، پلههای صعود او به مراتب بالاتر الهی شوند.
صبر در عین اقتدار! سلمان که یک نیمنگاه و دعایش، میتواند آسمان و زمین را زیرورو کند...
...و این است اجر صبر.
شاید حکت خداست که کسانی را که بیشتر دوست دارد با دشمنترین دشمنان خود دمساز کند؛ بلکه به این واسطه، مزد صبرشان دهد و بر کرامات و مقاماتشان بیفزاید و دنیا و آخرتشان را آباد و دشمنان خود را خسر الدّنیا و الآخره سازد.
و أمّا بنعمه ربّک فحدّث
خدا یا تو را شکر از حلاوت این صبر و آرامش؛ بر آن بیفزای و گنجایش حمل آن را نیز عطا کن.
اللهم انّی اسئلک صبر الشّاکرین لک
* * *
... و براستی، فاطمیّهی امسال، برایم حال و هوایی دیگر دارد.
اللهم العن اوّل ظالم ظلم حقّ محمد و آل محمّد و آخر تابع له علی ذلک و جمیع المنافقین
آدم هــزاران مـتـر زيـر خطّ فقر بـاشـه
ولي يك ميليمتر زير خط فهم نباشه.
امام هادي صلواتاللهعليهوعليآبائه:
إن الظالم الحالم، یكاد أن یعفی علی ظلمه بحلمه؛
و إن المحقَّ السفیه، یكاد أن یطفئ نور حقِّه بسفهه.
تحفالعقول: 512
همانا كه «ستمكار فهميده و دانا و ملاحظهكار» ممكن است به خاطر همان فهمش از ستمش بگذرند؛
در حالي كه «صاحبحق نادان و بيملاحظه» ممكن است حماقتش، نورحق او را خاموش كند.
* * *
اگر اين سنّت الهي را باور داشته باشيم، بدا به حال ستمكار نادان و بيملاحظه كه نه تنها نور حق، او را همراهي نميكند، بلكه حماقتش آن گونه گريبانگيرش ميكند كه به دست خويشتن، خود را مفتضح و رسوا ميسازد.
پند گفتن با جهـــول خـوابنـاك تـخـم افـكنـدن بُـوَد در شورهخـاك
چاكِ حمق و جهل، نپذيرد رفو تخم حكمت كم دهش اي پندگو!
پينوشت: اين چاك حمق و جهلي كه شاعر ازش صحبت ميكنه، بد چيزيه، با هيچ جراحي پلاستيك و بوتاكسي هم پرشدني يا رفوبردار نيست!
اگر اون قدر که بعضیا از اسم پلیس ۱۱۰ میترسیدن، از صاحب عدد ۱۱۰ خوف داشتن و بهش اعتقاد داشتن، خیلی چیزا این جوری که هست نبود. وقتی اسم پلیس ۱۱۰ بعضیا رو رسوا میکنه، وای به حال اونایی که حسابشون با خود امیرالمؤمنینه...
پسته ی بی مغز، چون لب وا کند، رسوا شود... خدا را شکر
پی نوشت:
مغز از اون چیزاییه که هنوز با هیچ جراحی پلاستیک قابل ترمیم نیست و ماده ای هم برای پر کردن جای خالیش اختراع نشده.
با آدم ضعيفتر از خودتون تا حالا پينگپونگ بازي کردهايد؟
منظورم اينايي هستن که تازه راکت بدست شدهاند و چند ساعتي مربي داشتهاند و تازه از استايل واليبال اومدهاند تو تنيس روي ميز (با راکت اسبک ميزنند).
خيلي عجيبه که اينها چون بد بازي ميکنند، نميتوني ببريشون و اصلا هم مهم نيست مهارتت!
طرف عملا يه بازي ديگه ميکنه و توهّم زده که پينگپونگ داره بازي ميکنه...
من و تو هم عملاً تو اين توهّم وقتمون حروم ميشه و اتفاق بدتر اينه که وقتي با يه آدم حسابي ميشيني پاي بازي، ميبيني مهارتت خيلي کم شده و طول ميکشه تا برسي به سطح بازي اصلي خودت!

اينها را نوشتم تا بگم حرف اصليم را
وقتي با يه آدم کمفهم معاشرت ميکني يا آدمي که خودش را به نفهمي ميزنه،
وقتي با يه آدم خالهزنک دمبهدم ميشي
وقتي با آدم احمق دمخور ميشي که قضاوتهاي عجيب غريب و خرافي داره و تحملش ميکني،
وقتي با يه آدم روبهرو ميشي که دغدغههايش، مسکن و رستوران و لباس برند و...
ديگه انتظار نداشته باش که
از حروم شدن وقتت غصه بخوري
از درجا زدنت هم خجالت نميکشي
از تجمع برنامهاي نصفهعملشده و کارهاي نيمهتمامت هم ککت نميگزه
از نخواندن آخرين مقالهي تخصصي رشتهات، بهت بر نميخوره
يا نديدن فلان دانشمند و بلد نبودن مفاهيم بلند حافظ و مولوي و... دردت نمياره
داري بيغيرت ميشي عزيزم
به مُردنت ادامه بده
يا مثل يه بزرگمرد از اين وضعيت بيا بيرون و نذار زنده بگور بشي و بشي يه مردهي متحرّک...
دکتر عليرضا شيري
بزرگترين مصيبت براي يک انسان اين است که
نه سواد کافي براي حرف زدن داشتهباشد؛
نه شعور لازم براي خاموش ماندن!
فكر كنم همين مصيبت براي برخي بس باشد.
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری است
جای گلایه نیست! که این رسم دلبری است
هر کس گذشت از نظرت در دلت نشست
تنها گناه آینه ها زودباوری است
مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهم برابر همگان ، نابرابری است
دشنام یا دعای تو در حق من یکی است
ای آفتاب هرچه کنی ذره پروری است
ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت جواب سبکسری است
فاضل نظری
خطاست اگر بیندیشیم عشق، حاصل مصاحبت درازمدت و با همبودنی مجدّانه است .
عشق ثمرهی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظهای تحقق نیابد، در طول ساليان و حتی نسلها نیز تحقق نخواهد یافت.
عشق میزبانی مهربان است؛ گر چه برای میهمان ناخوانده، خانهی عشق سراب است و مایهی خنده.
عشق رازیست مقدس، برای کسانی که عاشقند، عشق برای همیشه بیکلام میمانَد؛ اما برای کسانی که عشق نمیورزند، عشق شوخی بیرحمانهای بیش نیست.
عشق در ردای افتادگی از کنارمان میگذرد، اما ما میترسیم و از او میگریزیم، یا در تاریکی پنهان میشویم، یا این که تعقیبش می کنیم و به نام او دست به شرارت میزنیم!
جبران خليل جبران
ابو حمزه ثمالی از حضرت امام باقر علیه السلام نقل میکند که فرمودند:
چون هنگام وفات حضرت علی بن الحسین علیه السلام فرا رسید، مرا به سینه خود چسبانیدند و فرمودند:
پسرم، تو را به چیزی وصیت می کنم که پدرم به هنگام وفاتش به من وصیت کرد. او فرمود:
از ظلم به کسی که بر علیه تو، ناصر و ياريدهندهاي جز خداوند ندارد، بپرهیز و هرگز خود را به آن آلوده مساز.

...و تاريخ هميشه در تكرار است.
هر چند تكراري عاشورا را رقم نخواهد زد؛ امّا مردودشدگان در آزمون الهي، در تكرار خباثت اسوههاي خويش، استادند.
آنان كه هنوز حتّي طاقت شنيدن نام زهرا را نيز ندارند. حريم ذرّيهي او را محترم نميدارند.
...و چه پرمعنا كه همينان، همچون سلف خويش، پيشاني ادّعايشان داغ سجدهي ايمان دارد؛ امّا
شكمهايشان از حرامهاي امروزي آكنده است و دروغ، فصل الخطاب كلامشان و دين، آويزهاي بر كامشان، تا آن جا كه از نامش ميتوانند بهره جويند.
...پس چه گلايهاي از ايشان؟
چه گلايهاي اگر شنيدن نام فاطمهي زهرا -جانم به قربانش- به خشمشان ميآورد؟
اگر به طلب حقّ ناداشته، به حريم ذرّيهي او تعدّي ميكنند و بياذن به آن وارد ميشوند و دستدرازي ميكنند و عمل خويش را ناچيز ميپندارند؟
بگذار عملشان را ناچيز پندارند... والآخرة خير و أبقي؛ تو را به دنيا و دنياييان چه كار؟
بگذار در حرام خويش، خوش به سر برند و فتواي جواز بگيرند؛ براي قتل حسين عليهالسّلام نيز فتوا داشتند.
زهر سكوت را بنوش، كه شيرينياش روزي كامت را سرشار خواهد ساخت و شرارهاي خواهد بود بر جان ظالمان.
بگذار اينان بسيار باشند و تو اندك. حقّانيّت به عدد نيست؛ تاريخ گواه است كه باطل هميشه فريب كثرت خويش را خورده است. بگذار واله اين تكاثر باشند تا مصداق «الهاكم التّكاثر» شوند... كلا سوف تعلمون!
شاد باش اگر كفرانت كردند... ثم لتسئلن یومئذ عن النعیم.
وقتي خويش را بيش از پيش به او نزديك ميبينم، اين جسارت را به خود ميدهم كه به پاس نعمت خوني كه از اين خاندان در رگهايم جاري است، بانوي دور عالم را مادر صدا كنم و تنها او را به ياري بطلبم تا سياهروي و بيآبروي و تيرهروزگار سازد قوم نابكار ظالمان را.
...و سيعلموا الّذين ظلموا أيّ منقلب ينقلبون
دلم میسوزد برای خودم که برای اینکه دل دختربچهي همسایه نشکند،
پایم را از عمد میگذاشتم روی خط کشیهای لیلیبازی؛
که او با خوشحالی و غرور بگوید:
دیدی باختی؟! بیا اینور!
و حالا هنوز هم که هنوز است توی زندگی واقعی -که کم از بازی ندارد-
خیلی وقتها از عمد پایم را روی خیلی خط کشی ها میگذارم تا ببازم...
...تا ببازم و با خوشحالی و غرور بگویند:دیدی باخت!
اما خودم را بازنده نمیدانم؛
زیرا تمام غصهها دقیقا از همان جايی آغاز میشوند که ترازو بر میداری،
میافتی به جان دوست داشتنت...
اندازه میگیری!
حساب و کتاب میکنی!
مقایسه میکنی!
...و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آن جا که زیادتر دوستش داشتهای!
که زیادتر دل دادهای،
که زیادتر گذشتهای،
که زیادتر بخشیدهای،
به قدر یک ذره، یک نقطه،
حتی یک ثانیه
درست همان جاست که توقع آغاز میشود،
و توقع، آغاز تمام رنجهايی است که آن را عشق مینامی.

کسی که سعی میکند گلی را با چیدنش تصاحب کند،
پژمردن زیباییش را هم خواهد دید؛
اما گلی که ریشه در خاک دارد، همواره با تو خواهد ماند.
سلام لبخند پاييز...

هر چند دير، ولي دور نيست شادمانيام از آمدن دوبارهات!
بگذار آنان كه وسعت نگاهشان،
هنوز از سرشاخههاي چنار پير،
فراتر نرفته است،
تو را گناه برگها بدانند.
برگها را چه گناهي از بيفكري نهال؟
اينان تاوان خواب درخت را پس ميدهند.
پاييز را چه تقصير؟ اگر ديگران ذهنشان از بهار تهيست.
* * *
تو ميروي و زمستان خواهد آمد.
...و منكران زيبايي تو
هنوز وسعت نگاهشان از سرشاخههاي چنار پير، فراتر نرفته است.
كلاغهاي بسياري ديدهاند؛ امّا دريغ از پرواز...
زهي خيال محال!
...و اگر پرواز هم كني
-بيپروبال-
تو را بر اوج نخواهند ديد؛
بلكه از حضيضي كه هستند، تو را كوچك ميپندارند.
* * *
زمستان هم خواهد رفت.
و روسياهي با كلاغان...
با زغال...
مثل هر سال...
پاييز عزيز!
دوستت دارم
برگهاي خشكم را
به خزان دستهاي با سخاوت تو ميسپارم.
در بهاري كه پيش روست،
مرا فرصت شكفتن بخش!
حول حالنا إلي أحسن الحال!
يک جا هست که بايد وايستي. يک جا هم هست که بايد در ري. اما خدا نکنه جاي اين دو تا با هم عوض شه که ديگه تا آخر عمر بدهکار خودتي.
دندان مار (مسعود کيميايي)
از قديم گفتن مواظب باش چي آرزو مي کني، چون ممکنه برآورده شه.
خانه اي روي آب (بهمن فرمان آرا)

شـب سـردیسـت،هــوا منتـــظـر بـــاران است
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است
شــببخیــــر ای نَفَـسـت شــرح پریشـانـی من
مــــاهپیشــانی من، دلبـــــر بــــارانـــی مـــن...
مهدی خرّمروز
زندگی میکنم...
حتی اگر بهترینهایم را از دست بدهم.
چون این زندگی کردن است که بهترینهای دیگر را برایم میسازد؛
بگذار هر چه از دست میرود برود؛
من آن را میخواهم که به دروغ و التماس آلوده نباشد،
حتی زندگی را!

در کودکی در کدام بازی راهت ندادند،
که امروز این قدر دیوانهوار،
تشنهی «بازی کردن» با آدمهایی؟
حق نداری احساس دیگران را به بازی بگیری،
فقط به خاطر این که
هنوز تکلیفت با احساس خودت معلوم نیست.
دل تو...
اولین روز بهار؛
دل من...
آخرین جمعهی سال...
و چه دورند و چه نزدیک به هم!
قال الرّضا عليهالسّلام:
لا يَتِمُّ عَقْلُ امْرِء مُسْلِم حَتّى تَكُونَ فيهِ عَشْرُ خِصال:
أَلْخَيْرُ مِنْهُ مَأمُولٌ. وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ. يَسْتَكْثِرُ قَليلَ الْخَيْرِ مِنْ غَيْرِهِ، وَ يَسْتَقِلُّ كَثيرَ الْخَيْرِ مِنْ نَفْسِهِ. لا يَسْأَمُ مِنْ طَلَبِ الْحَوائِجِ إِلَيْهِ، وَ لا يَمَلُّ مِنْ طَلَبِ الْعِلْمِ طُولَ دَهْرِهِ. أَلْفَقْرُ فِى اللّهِ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْغِنى. وَ الذُّلُّ فىِ اللّهِ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْعِزِّ فى عَدُوِّهِ. وَ الْخُمُولُ أَشْهى إِلَيْهِ مِنَ الشُّهْرَةِ.
ثُمَّ قالَ(عليه السلام):
أَلْعاشِرَةُ وَ مَا الْعاشِرَةُ؟ قيلَ لَهُ: ما هِىَ؟ قالَ(عليه السلام): لا يَرى أَحَدًا إِلاّ قالَ: هُوَ خَيْرٌ مِنّى وَ أَتْقى.
* * *
امام رضا علیه السلام فرمودند:
عقل شخص مسلمان تمام نيست، مگر اين كه ده خصلت را دارا باشد:
1ـ از او اميد خير باشد.
2ـ از بدى او در امان باشند.
3ـ خير اندك ديگرى را بسيار شمارد.
4ـ خير بسيار خود را اندك شمارد.
5ـ هر چه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود.
6ـ در عمر خود از دانشطلبى خسته نشود.
7ـ فقر در راه خدايش از توانگرى محبوبتر باشد.
8ـ خوارى در راه خدايش از عزّت با دشمنش محبوبتر باشد.
9ـ گمنامى را از پرنامى خواهانتر باشد.
10ـ سپس فرمود: دهمى چيست و چيست دهمى؟
به او گفته شد: چيست؟
فرمود:
احدى را ننگرد جز اين كه بگويد او از من بهتر و پرهيزكارتر است.
* * *
پينوشت: استادي ميگفت كه به كسي كه دَمَر (!) آب ميخورد، گفتند دمر آب نخور! عقلت كم ميشود؛ گفت: عقل چيه؟؛ گفتند: بخور پدرجان، ببخشيد مزاحم شديم!
«دنياي ما اندازهي هم نيست...»

گر تو مرا كوچك نميديدي
دنياي ما اندازهي هم بود
شايد براي چشمهاي تو
حتا تمام عشق من كم بود
درد...
...يعني سَرَت به همان سنگي بخورَد
كه روزگاري است به سينه ميزني.
حماقت...
...يعني همان سنگ را باز به سينه بزني.
مرد جوانی از دانشكده فارغالتحصیل شد. ماهها بود كه ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشههای یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو میكرد روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغالتحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او میدانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد.
بالاخره روز فارغالتحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصیش فراخواند و به او گفت:
من از داشتن پسر خوبی مثل تو بینهایت مغرور و شادم و تورا بیش از هر كس دیگر در دنیا دوست دارم. سپس یك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا -كه روی آن نام او طلاكوب شده بود- یافت.
با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت:
با تمام مال و دارایی كه داری، یك انجیل به من میدهی؟
كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد.
سالها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد. خانهي زیبایی داشت و خانوادهای فوقالعاده. روزي به این فكر افتاد كه پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغالتحصیلی دیگر او را ندیده بود؛ اما قبل از این كه اقدامی كند، تلگرافی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود رابه خانه برساند و به امور رسیدگی نماید.
هنگامی كه به خانهي پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد. اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آن جا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالی كه اشك میریخت انجیل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد. در كنار آن، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت، چسبانده شده بود. روی برچسب تاریخ روز فارغالتحصیلیش بود و روی آن نوشته شده بود:
تمام مبلغ پرداخت شده است.
چند بار در زندگی، محبّت ديگران را بيپاسخ گذاشتهايم و دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست دادهایم، فقط برای این كه اتّفاقات، به آن صورتی كه ما انتظار داشتیم، رخ ندادهاند؟

هر چند «كوندرا» ترجيح ميدهد خود را رماننويس بداند، امّا من ترجيح ميدهم به جاي رمانهايش، او را با كتاب «جاودانگي» به خاطر داشته باشم:
انسانهاي بزرگ از اين که خودشان باشند خجالت نمي کشند و کوچکترين عقده حقارتي ندارند و دليل قدرتشان دقيقاً همين است.
هيچ چيز بيشتر از آوردن دليل براي توجيه بيفکري به کوشش فکري نياز ندارد.
وقتي که ديگر دلواپس آن نباشيم که در چشم محبوبمان چگونه ديده شويم، معنايش اين است که ديگر عاشق نيستيم.
احساس عشق همه ما را دچار اين توّهم گمراهکننده ميسازد که طرف خود را ميشناسيم .
بينهايت جاي خوشوقتي است که تا به حال جنگها را فقط مردها اداره کردهاند. اگر زنها ميجنگيدند چنان در بيرحمي پايدار بودند که روي سيّارهي ما حتي يک موجود بشر باقي نميماند.