با اینکه کم مینویسم تو بلاگم اما امشب دلم خواست واقعا بیام اینجا بنویسم تا چندین سال دیگه یا هروقت دیگه که این نوشته رو دیدم یاده امشب و این احساسم بیوفتم. ورود آدم به هر مرحله ی زندگی احساسات و افکار و هیجانات خاص خودشو داره اما بعضی از مرحله هایی از زندگی هستن که خیلی مهمند و یکی از اونها که از همه مهمتره، و اون ازدواجه.
بعضی از مرحله ها رو شاید اصلا ندونی در موردشون چه حسی داری، یا مثل تولد یا مرگ ندونی چی در انتظارته. اما من در مورد این مرحله ای که میخوام واردش بشم انقدر حس خوب و اطمینان و هیجان دارم که کاملا براش آماده شدم و امشب سرشار از یه حس فوق العاده ای هستم که دلم میخواد همیشه یادم بمونه که با چه احساسی میخواستم امشب بخوابم و فردا رو آغاز کنم.
این برام همیشه چیزی بوده که انتظارشو میکشیدم، آرزوشو داشتم و گاهی فکر میکردم که اصلا ممکن نیست با همچین اطمینان و قطعیتی برام اتفاق نمی افته، اما حالا که افتاده و حالا که میلاد هست، دوست دارم هرچه در توان دارم براش بزارم و همیشه ی همیشه یادم بمونه احساس امشبمو…


