یکشنبه 92/11/27
منم می خوام یکی شهیدان سرخ وطن رو از توی قبر می کشید بیرون، ازشون می پرسید اگه جریان آدرنالین قهرمان قطع شه تا چند ساعت سربلند می مونه.
پنج شنبه 92/12/22
آیا خنده دار نیست وقتی این قدر از زن بودن متنفرم، توده ای توی سینم در بیاد، بعد عمل بخیه ش باز بشه، ساعت 3 نصفه شب توی اتاقم بشینم و گریه کنم؟ آیا زندگی من چیز خنده دار بی ارزشی نیست که با این غده ها و پوسیدگی دندون هام، با لایه ی رویی رحمم دور ریخته می شه؟ دیگه اونقدر بی گناه نیستم که خودم رو گناهکار بدونم.
سه شنبه 93/4/24
می خواستم در مورد کسایی بنویسم که دربارشون نوشته نمی شه. طبق کلیشه های معمول با فاحشه ها و معتادا شروع کردم، بعد رسیدم به مردم عادی، «موج» مردم عادی. حالا نوشته هام بی معنی شدن، قصه ی ترک دیوار پشت کاغذ دیواری پس زمینه ی آدم هایی که قهرمان یه داستان دیگه اند. قصه ی شبح آدمی که هرگز وجود نداشته. شاید تنها چیزی که می خواستم بنویسم ناممکن بود، نوشتن نوشته ی کژالی که هرگز نتونسته داستان بنویسه.

