|
فاش می گوید
|
آغوشت نوشتنی نیست. کدام کلمه حرمت میدارد آن همه آرامش و لحظه های از خود فراموشی را؟! ...
و بوسه هایم، لب فروبستن به پاسٍ داشتن این حریم امن است.
دلم برایت تنگ شده. برای با هم بودنمان که مرا در آغوش بگیری و مثل آن بار آنقدر طولانی که از پروازت جا بمانی ...
راستی یادت هست؟
همین طور که دستم را با صابون می شویم، (تا جایی که امکان داشته باشد از مایع بی رحم صابون استفاده نمی کنم) فکر می کنم که چقدر خوب بود آن را در معرض آفتاب بگذارم. و ناگهان می روم به زمان کودکی. آن زمان که هنوز حیاط داشتیم و تا به خودمان می آمدیم که صابون روی حوض جا مانده است، کلاغ صابون را با خود برده بود. همان حوضی که من و خواهرم آن همه با آن آب بازی کردیم و همدیگر را خیس کردیم و خندیدیم. همان حوضی که هر وقت می دیدمش یادم به آن داستانی می آمد که دخترک در سوراخ حوض افتاده بود و مادرش نجاتش داده بود. داستانی که مادر، خودش خالق آن بود. مادر داستان یک قهرمان بود. مثل مادر من که برایم قهرمان بود. مثلن وقتی که با خواهر و پسرعمویم وقتی خیلی کودک بودیم از تپه ی پشت خانه ی ویلایی مان در جاده بالا رفته بودیم و مادر آمد تا من که کفشم از پایم درآمده بود را پایین بیاورد. مادر که همیشه با من و خواهرم توپ بازی می کرد و همیشه از پس هر دوی ما برمی آمد. مادر که همیشه خوب آواز می خواند. و وقتی پدربزرگ به او می گفت "دختر، یک دهن مهستی بخون" از مهستی هم قشنگ تر می خواند. مادر که آن همه خوب ترانه های گوگوش را می خواند. گوگوشی که متعلق به گذشته بود و اصلن نمی شد ترانه ی جدیدی داشته باشد. و وقتی من و خواهر ترانه هایش را که از مادر شنیده بودیم در حیاط بلند می خواندیم و به آنجا که "توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم" می رسیدیم دست های هم را محکم می فشردیم، هیچ وقت صدایمان زیبا نبود. و مادر می گفت موقع خواندن نباید آن همه فریاد بکشیم. مادر که خیلی وقت ها حرف هایش را با همین ترانه ها به پدر می گفت و پدر لبخند می زد. دلم برای کودکی هایم تنگ شده. نمی دانی، نمی دانی کودکی هایم چقدر زیبا بودند...
جمعه ها که می آیند، بوی آمدنش هم می آید. بویی که تمام محله مان را فرا می گیرد. بویی شبیه ساعت نه شب و هجوم گربه ها. سرم گیج می رود و حالم بد می شود. هجوم پر قدرت است و قلب من توان مقابله با آن را ندارد. حتی ... حتی ... حتی وقتی تو می آیی مشامم از این بو پر شده است. اصلن این بو تمام هفته را پر کرده است اما جمعه ها ...
بی ربط و باربط نوشت: سین مثل سندان ... سندان ... سندان ... سین مثل سیب ... سیب ... سیب ... لبخند تو می ارزد به ...
وقتی ازی با آن لبخندش در عکس پروفایلش نگاهم می کند، دست و دلم نمی رود که پنجره ای برای صحبت با او باز کنم. از زانو درد و قصه ی مادر شوهری و پدرشوهری اش که بگذریم می رسیم به قصه ی خودمان، من و ازی (که در هیچ قاموسی با این دیکته نوشته نمی شود) که وقتی درد داشتم از رنج دوست داشتن، که ضعیف و زودرنج شده بودم و هر حرف و رفتاری عصبی ام می کرد. و "او" حواسش به من بود. فکر می کردم در دلش می گوید این دختر دیوانه شده. اما نمی گفت. "او" فکر می کرد کاش در فاصله ی یک قدمی ما با هم این همه آدم نبود تا می توانست مرا در آغوش بگیرد. و حالا میان درد دل های زنانه، ازی حل می شود در داستان مادر شوهری پدرشوهری و ...
و حالا ... دیگر یک جای رفاقت مان درد می کند. مثلا دست رفاقتم مان نمی رود برای باز کردن پنجره ی چت. نمی رود به سمت شماره گیر تلفن. نمی رود به دادن پیام دعوتی برای دیدار... یک جای رفاقت مان درد می کند و این درد خوشایندی نیست ...
بعدن نوشت: به احترام ازی و رفاقت چند ساله مان به کامنت ها جواب ندادم. می دونم که می بخشید. ممنونم از همه تون.
چقدر دوست داشتنت درد دارد!
پ.ن: نمیشه گفت چرا ... نمیشه گفت چطور ...
من و تو نمی گذاریم آرزوها زودی آب بشوند و در دل زمین بروند; یکجا جمعشان می کنیم و می شود یک آدم برفی. آن وقت با همان شال گردنی که می دانی و می دانم گرمش می کنیم تا با عشق آب شوند. حالا وقتی که آدم برفی آب می شود از او یک هویج می ماند که با هم گازش می زنیم و می خندیم به دکمه هایی که پیوند به صورت آدم برفی زمستان بعدی می شوند...
پ.ن: تقدیم به میس راوی عزیزم
چقدر بعضی حس ها رو نمیشه گفت! چقد این حس نگفتنی ست. یه حسی دارم نگفتنی، نگفتنی، نگفتنی ...
حسی که فکر کنم نامش خوشبختی ست.
پ.ن: من عاشق شب یلدام و بی تابانه منتظرشم. امیدوارم به همه تون خوش بگذره و از لحظاتتون لذت ببرید. یادتون نره با هم باشین. با هم. با هم. با هم. زیبایی یلدا به با هم بودنه.