مود

داشتم برای یک نفر از روی هاردم آهنگ می انداختم روی فلش،همه چیز غم انگیز بود.

داشتم بلاگفایم را می خواندم همه چیز بی پایه و اساس و حرف مفت بود.

داشتم درس می خواندم روان شناسی رشد، همه چیز مسخره بود.

داشتم قالب برای این جا انتخاب می کردم همه تهوع آور بودند.

تو

زمانی به تعداد برگ های درختان تکثیر می شدی

همه ی راه تو را می دیدم می شنیدمت

مهم نبود کجا

 اما روزها منتظر ما نمی مانند

 امروز برای دیدن چهره ی تو

سیاهی ابرهایت را کنار نمی توانم زد

یه گله گاو

گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو گاو…

این متن شیش تا این جا داره

این جا یه چیزی نوشتم و بعد طی یه چرخ چند دقیقه ای در این جا متوجه شدم که دقیقن یک سال است که این جا را درست کرده ام بیس آن را ریخته ام و بعدش آجر به آجر سرهم گذاشته ام یعنی این جا را سرهم بندی کرده ام توی سرما و گرما بله این جا یه چیزی نوشتم و وقتی متوجه شدم که درست اولین سالگرد این جاست فورا پاکش کردم خوب سالگرد مهم تره خوب

یعنی این زندگیه ما داریم

من پی او دوان دوان  او دربرم با گرز گران

شان به لاگفا

و بلاگفا را جایگاه کوته فکران و کوته اندیشان گردانیدیم که برای هم دل دهند قلوه بگیرند وسخنان چل من یه غازپراکنند

خوب از اول اینجوری که نبود خو- به لاگفا- بَلاگفا- بَلاگُفتا – بَلاگُفته ها

پیش – پِی چ – پوچ

مُشَخَصَن تمام افکارم به تباهی ختم می شود

من نه منم

مانند عنکبوتی تارهايش را تنيده روی دست‌ها و پاهایم
روی تمام زندگی‌م
و من آغشته به تارهای نفرت‌انگيزش
روزها و شب‌هایم را می‌گذرانم
با درد
بی رؤيا
تحمل من هم گاهی تمام می‌شود

منم و بغض و نفرت و درد

تکیه بر باد

 روزهارا می شمارم که نکند شمردن را فراموش کرده باشم. هرچه می شمارم اعداد از من دورتر می شوند

بغضِ سگی

این صرفن  یک روایت برای ثبت در تاریخ است، گاهی می شود چیزی را در قالب کلمات بیان نمود و گاهی هیچ وقت و هیچ چیز سخت تر ازآن هیچ وقت نیست باورکن. ساعت بیست و سه و چهل و هفت دقیقه است و لطفی دارد تار می زند به صورت آنلاین در سایت پرشین پرشیا، محمدرضا لطفی دارد تار می زند و من مثل سگ بغض کرده ام، شاید هم اشک در چشمم حلقه زده باشد، بله که زده است اما پایین نمی آید. لطفی دارد به یاد طاهرزاده تار می زند و من به یاد تمام رنج هایی که برمن رفته است، می دانم در یک جمله دوبار نمی شود من بکاربرد و از نظر ادبی مشکل دارد، چه می گفتم ؟آها ،لطفی دارد می گوید پیاده می روم و همرهان سوارانند، لطفی جان، پدرِمن به دَرَک که همرهان سوارانند، همان پیاده می روم اصل کاری است برای من که پیاده می روم، پیاده می روم، همیشه پیاده رفته ام و احتمالن خواهم هم رفت که نه، قطعن بقیه اش هم خواهم رفت پیاده، همیشه پیاده خواهم رفت با آرزوهای برباد رفته،با افکاربرباد رفته ورویاهای بربادرفته وسخت است و سخت است و خیلی سخت است که هیچ وقت نتوانی کلماتت را به زورهم شده ب ِچپانی توی یک جمله ی بی در و بی پیکرشاید برای دل خوشیت. لطفی دارد تار می زند به صورت آنلاین در سایت پرشین پرشیا و من برگشته ام به پاییز یکهزار و سیصد و هفتاد و نه،بهتر است بگویم یک بعداز ظهر پاییزی یکهزار و سیصد و هفتاد و نه، آوَخ فکر می کنم باید یک نفر را پیدا کنم که بیاید جمع و تفریق کند که چندسال از آن بعداز ظهر پاییزی گذشته است و چه ها گذشته است هاهاهاها، اصل گیرم که حساب کرد که چه شود؟ هیچی. بعداز ظهر پاییزی که کاش هیچ وقت نمی آمد، بعداز ظهر پاییزی که مثل بَختَک افتاده است روی همه چیز من.(در این لحظه یک آه سرد و عمیق ) روی همه چیزمن… من، من چه چیز مسخره ای است ها ها ها. مگر از من چیزی باقی مانده است؟ بله چه چیزی؟  هیچی مانده است. به واقع یک موجود متحرک، اصلن موجود نه، جسم بهتر است، بله جسم بهتر است، یک جسم متحرک که دارد شب را روز می کند و روز را شب و شب را روز و روز را شب و این سیکل احمقانه و تکراری حال به هم زَن. کاش آن بعدازظهر پاییزی یکهزار و سیصد و هفتاد و نه هیچ وقت نمی آمد، روزی که میم آمد، و روزهایی که میم شد، روزهایی که میم تبدیل به کینه شد، روزهایی که میم رفت، و روزهایی که میم دوباره زنده شد. از این بدتر چه؟ هیچی. چرا باید اولِ اول بیاید؟ چرا باید بشود؟ چرا باید کینه اصلن؟و چرا باید بیاید آن هم دوباره و وبشود بَختک برهمه چیز من ؟ لطفی دارد تار می زند به یاد طاهرزاده و و من به یاد تمام رنج هایی که برمن رفته است بغض کرده ام مثل سگ و آلردی به یک چاهی چاله ای غاری و یا هرکوفت و زهرماری احتیاج دارم برای ترکیدن. امروز آخرین روز بود از یک دیداربه تاریخ هشتم خرداد یکهزار و سیصد و نود و این صرفن یک روایت برای ثبت در تاریخ.

سیندرم

من خسته هستم و  شاید هم بودم و الان نیستم. آدم خسته باید بخوابد تا خستگی اش هم بخوابد و دیگر بیدار نشود ازاین رو من هم خوابیدم، خودم روی زمین خوابیدم و پاهایم روی کاناپه به مدت سه ساعت از شش تا نه. فکر می کنم آدم هی بیاید و بگوید من خسته ام من کوفته ام من شکسته ام من نای ندارم من سودا ندارم خوب نیست که هیچ بلکه بد هم هست هی آه و ناله کند و بگوید خسته ام و فلان و فلان، آدم باید بگوید کی خسته است؟ جولی . کی گشنه است؟ جولی. دل شکسته؟ جولی. آنجلینا؟ جولی

بادا بادا

ای آن که چند ماه است جلوی این وردپرس سد گذاشته ای و گذر ما را به اینجا قطع کرده ای خانه ات برباد بادا

رفيق خيلي وقت است تمام شده اي

گاهي دچار هذيان گويي مي شوم خيلي وقت است كه به آخر خط رسيده ام اين پايان فيلمي كه در آن هستيم يك روز بايد نشان داده شود زودتر چه بهتر، اما مگر مي شود به همين راحتي ها خلاص شد اين بار خيلي سنگيني مي كند بر دوش نحيف و پيكر زهوردار رفته، خيلي وقت ها مي گويم اين ها كه هي به خودت مي دهي ديگر مفهومي ندارد،مسخ شده اي و حاليت نيست نه؟ رويا، اميد، فردا، تحول،آينده، دل ِخوش واژه هاي نخ نمايي شده اند در اين منجلابي كه زندگي مي ناميمش.كاش همان جسارت بود كه آرزوي قديمي نوجواني ات را هنوز داشته باشي كه كوله ات را روي دوش ات بيندازي و ردِ جاده را بگيري و اين قدر بروي تا در ميان مه گم شوي، البته اين آرزوي ِ قديمي نمي داند كه بعد از گم شدن در مه چه بايد كرد، اما خوب مي داند كه بايد گم شد، خيلي وقت است كه بايد گم شد، ده سال كم نيست، روزها در پي شب مي آيند و مي روند و تو هستي و روياهايت ، تو هستي و تنهايي هايت، تو هستي و دردهايت،تو هستي و اين دردِ بي درمان، تو هستي و عشق، تو هستي و نفرت، تو هستي و گريه هاي نكرده ات و بغض هميشه فروخورده ات. هي رفيق چه قدر تا حالا خر شده اي و هربار گفته اي اين  يكي هم روي ِ آن هاي ديگر،چه قدر بريده اي و دوباره وصل شده اي،چقدر هاي هاي ميخواسته اي بگريي و نتوانسته اي، بغض فروخورده،ده سال كم نيست، شايد هذيان مي گويم… شايد بايد آن آرزوي نوجواني را زنده كرد…شايد بايد دل خوش به همان واژه هاي نخ نما شد…شايد تمام شده ام و كسي نيست بر اين تمام شدن مرثيه اي بگويد…

ما عينكي شده ايم

بعضي‌ها عینک می‌زنند که با کلاس جلوه بدهند. مثلن تریپ نویسنده و اهل قلم بردارند. البته شاید هم کتاب زیاد خوانده‌اند چشم‌شان خسته شده و عینک لازم. بعضي‌ها به طور فابریک و با کم و کاستي ِدستگاه آفرینش به طور مادرزادي چشم‌شان ضعیف است و اگر عمل نکنند و لنز نگذارند، عینکي خطاب می‌شوند. بعضی دیگر هم آفتاب می‌‌خورد به چشم‌شان و اين اذيتشان مي كند.بعضي ديگر هم براي اين كه بعضي دستگاه ها و ادوات به چشمشان آسيب نزند عينك مي زنند تا چشمشان كور نشود لابد.
چند سال پيش كه براي اولين بار نزد يك چشم پزشك حاذق رفتيم فكر نمي كرديم كه روزي روزگاري ما هم عينكي مي شويم، در آن روزها بود كه آن پزشك حاذق پس از معاينه ي فني و دقيق دستگاه بينايي به وسيله ي دستگاه هاي پيشرفته ،نسخه مان را اين گونه پيچيدند كه چشمانتان هركدام نيم نمره دچار نقصان ديد هستند و ما چه كار كرديم معلوم است رفتيم عينك خريديم از اين هايي كه قاب ندارند و نشان به همان نشان كه روي هم رفته در چند سال چندين ده ساعت از آن استفاده بهينه نموديم اما هيچ وقت آن را مستمر بر چشم نزانيديم چون مي ترسيديم كه به ما بگويند عينكي. و اما يك چند وقتي بود كه ما همه چيز را سايه دار مي ديديم مثلن اگر از خيابان عبور مي كرديم تابلوي فلان جاها را درهم برهم مي ديديم و بايد نزديك مي شديم يا گوشه ي چشممان را مي خوابانيديم تا نوشته مربوطه را بخوانيم حتا اين در منزل هم مشهود بود و در ديدن تلويزيون نمي توانستيم زيرنويس و يا نوشته هاي آن را بخوانيم، با وجود اين كه اينطوري بوديم اما به روي خودمان نمي آورديم تا دو هفته پيش كه نمي دانم چه طور شد تصميم گرفتيم كه برويم عينك اختيار كنيم اين شد كه كلي عينك سرا و عينك كده را مورد تفقد قرار داديم تا در يكي شان جلوس نموديم كه دو نمونه اش به دلمان نشسته بود، بين انتخاب اين و آن كلي مردد بوديم و سخت بود انتخاب كنيم و هرچه فروشنده مربوطه آدرس هاي ديگر مي داد ما فقط چسبيده بوديم به آن دو در اين ميان بود كه فروشنده ي مربوطه ي ديگر هم به ميان آمد و گفت نمره تان چند است تا كمكتان كنيم گفتيم نمي دانيم گفتند يعني هنوز نمره چشمتان را مشخص نكرده ايد داريد دنبال عينك مي گرديد ما گفتيم بله ما اين گونه ايم و كلي به ما خنديدند و گفتند بيايد اول پيش آقاي دكتر نمره چشمتان را مشخص كند بعد يكي شان را با كمك هم انتخاب مي كنيم ما هم گفتيم باشه كجاست اين آقاي دكتر؟به آن جاي ديگر سالن اشاره كردند كه نوشته بود تعيين نمره چشم توسط اپييومتريست و رفتيم تو بالاخره درست است كه دكتر نبود اما مگر تعيين نمره ي چشم چه مي خواهد به جز يك دستگاه و مقداري شيشه عينك و يك چارت بينايي، بله آقاي دكتر يا اپيومتريست يا هر كوفت و زهرمارديگري پس از كلي جهت اين ها را بگو عزيزم، حالا اين چي، اين يكي بهتره، اين چه طور، نمره چشمان ما را يك و نيم چشم راست و يك بيست و پنج چشم چپ تعيين فرمودند و البته با آستيگمات نيم، به به چه پيشرفت چشمگيري داشته بوديم در اين چند سال، نسخه در دست برگشتيم پيش همان فروشنده هاي مربوطه، كلي عينك ديگر ريختند جلويمان ولي ما همچنان مي گفتيم از بين اين و آن يكي فقط.گفتند هر دوتا بهتون ميان هاااا. گفتيم اه جدي! پس به دَرَك اين را انتخاب مي كنيم شبيه عينك مسعودبهنود، شايد جو روشنفكري آن موقع در ما غليان كرده بود يا نه هرچه بود عينك مسعود بهنودي براي ما جذاب است چون خودش و گفتارش و نوشته هايش هم جذاب است  بله گفتيم به دَرَك همين را انتخاب مي كنيم كه با اين دَرَك ما زدند زير خنده، ما گفتيم چرا مي خنديد اي فروشندگان خوش خنده(نگفتيم البته، فقط تو دل خودمان گفتيم) گفتيم خوب ما اينجوري انتخاب مي كنيم مي گوئيم به دَرَك همين را انتخاب مي كنم يعني اين كه همين را مي پسندم و آن ها دوباره خنديدند و اين شد كه ما يك عينك انتخاب كرديم تمام قاب با دسته هاي مسي و فتوكروميكي كه به سبز مي زند بيشترو يك كم گنده است و رويش نوشته شده rialy martin و قيمتش 120000 تومان، حتمن براي مارتين واقع گرايي آورده است كه اين اسم را رويش گذاشته اند رئالي مارتين.خلاصه اين كه عينك چيز خوبي است و اگر آن را مرتب به چشم بزني ضمن اين كه مي شوي عينكي بلكه مي تواني تمام خطوط سايه دار را به خوبي جداجدا ببيني و خوب بخوانيشان و هي لازم نيست چشمت را بخواباني واز همه مهمتر شايديكي از راه هاي رسيدن به روشنفكري همين زدن عينك باشد.

دي دل اي دل اي دل اي دل دي دل اي دل دِ لَ لَ لَ اي دل اي دي دل اي لَ لَ لَ

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم / ناز بنیاد مکن تا نکني بنیادم / می مخور با همه‌کس تا نخورم خون جگر /سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم / شهره‌ ي شهر مشو تا ننهم سر در کوه / شور شیرین منما تا نکنی فرهادم / رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس / تا به خاک در آصف نرسد فریادم / حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روي / من از آن روز که در بند توام آزادم / زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم / طره را تاب مده تا نکني بی‌تابم / یار بیگانه مشو تا نبري از خویشم / غم اغیار مخور تا نکني ناشادم / رخ برافروز که فارغ کني از برگ گلم / قد برافراز که از سرو کني آزادم / شمع هر جمع مشو ورنه بسوزي ما را / یاد هر قوم مکن تا نروي از یادم

حافظ چه تركيب واقعي ارائه داده است از وضعيت يك عاشق يك عاشق خسته با اين زلف بر باد مده اش اما آن چه اين وضعيت را حقيقي تر مي كند يا حقيقي تر كرده است خوانش ن ا م ج و است. اصلن شايد حافظ اين را فقط براي ن ا م ج و سروده است كه  آن را بخواند، با تقطيع هايش با صداي خاصش  با تارش با سوت هايش هااااهي هي هي هاااا هي هاااايش و تقليد صدايش و تكرارهاي بي نظيرش.

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید