Feeds:
نوشته
دیدگاه

از آخرین باری که این وبلاگ را به روز کردم خیلی گذشته، خیلی اتفاق‌ها هم بالاخص به من گذشته. دنیا هم که کن فیکون شده!

من ولی یک روز بر می‌گردم و می‌نویسم، باید برگردم و بنویسم.

ده سال

اومدم یه سر به وبلاگ آیدای کارپه بزنم بعد از مدتها که متوجه شدم وبلاگش رو محدود کرده. اومدم یه سر به وبلاگ خودم زدم دیدم که 10 سال ازش گذشته! آخ که جوونی کجایی؟ باید دوباره راهش بندازم. این بار شاید با خاطرات بیمارستان و روزمره نویسی زندگی.

خواب‌گفت

می‌گه دوستت دارم چون دوست‌داشتنی هستی، و ادامه خواب!

پ.ن: محض این‌که دست و گوشی به سر و روی اینجا کشیده باشم! چقدرم که عوض شده همه چیز.

مسخ

بی‌پولی برای من مثل یک شبح خیلی بزرگ می‌مونه، با یک ردای مشکی بلند و داس خیلی بزرگ، صورتشم شبیه همون نقاشی معروف جیغ. خیلی وقت پیش روح من رو مثل یک دیوانه‌ساز با بوسه مرگبارش از بدنم خارج کرد. به حال رقت‌انگیز خودم تاسف می‌خورم. تنها آرزوم اینه که وقتی ازش بیرون میام چیزی از من باقی مونده باشه.

یاد آر

عجب گرد وخاکی نشسته اینجا. باید یه دستی به سر و روش بکشم. حرف زدن برای من مثل هواست. احساس خفگی میکنم. باید بنویسم. به زودی.

هزار اسب وحشی

رفتیم با یلی صبحانه. آقایی با ریش بلند و موهای سیاه و فر و یه رکابی با یک خانم سیاه پوست با موهای کوتاهی که کناره هاشو تیغ زده بود و روش بلند بود آمدند که صبحانه بخورند. قیافه آقا توجهم رو جلب کرد. آشنا بود یه طورایی.
رفتیم سوار آسانسور بشیم بریم پی کارمون. همون آقا و خانم با ما سوار شدند. به یلی گفتم اینترنت اتاقت هنوز ترکیده؟ گفت آره و رسیدیم طبقه ۱۲. گفت میبینمت و از آسانسور زد بیرون. سرم پایین بود دیدم آقاهه میپرسه بار اولتونه کوالالامپوری؟ گفتم نه، یلی هم نه! گفت اهل کجایی؟ گفتم ایران و رفیقم چین! گفت آخه دیدم لهجه ت کاناداییه! خندیدم و گفتم واقعا؟ رسیدیم طبقه ۱۶ و گفت روز خوبی داشته باشی و اومدم بیرون.
تو فکر اینم که چطور آیا؟

رهاش کن بره رئیس

بلند می‌شوم. سرگیجه اذیتم می‌کند. حالت تهوع مزخرفی دارم. از صبح. شاید هم سندرم معده بی‌قرار گرفتم. از دو روز پیش رادیو روغن حبه انگور را پیدا کرده‌ام و دائم دارد توی خانه می‌خواند. یک قسمت از برنامه‌اش معرفی فیلم هاست. اینجوری که یک سکانس فیلم را پخش می‌کند و تو بی هیچ قرار و پیش زمینه قبلی -اگر فیلم را ندیده باشی- می‌توانی مجسم کنی آدم‌ها چه می‌کنند. کجا نشسته‌اند. چه پوشیده‌اند. مثلا شاید هوا بارانی هم باشد. دیروز سکانسی از «چیزهایی هست که نمی‌دانی» را گذاشت. لیلا می‌پرسد «دوستش داشتی؟» بعد علی می‌گوید: «مثلا …هیچ وقت هیچی بهش نگفتم … همیشه هر وقت باید یک کاری بکنم یدفعه اصلا هیچ کاری نمیکنم!» و من؟ دل‌پیچه می‌گیرم.

مغزم را از کاسه سرم در می‌آورم می‌گذارمش روی میز کنار لپ‌تاپ رو به پنجره. پنجره را باز می‌کنم. پرنده سیاه کوچکی صدایی شبیه جیغ در می‌آورد. چشم‌هام درختان انبوه بلند رو به رو را می‌بینند که سقف های شیروانی قرمز رنگ، جابه‌جا از میان آنها بیرون زده اند. هوا نیمه ابریست و نسیم خنکی که پسا باران! در هوا سرگردان است، صاف می‌خورد توی صورتم. حشره سیاه کوچکی را میبینم از پنجره می‌پرد بیرون. دومی را می‌بینم به سمت پنجره می‌رود. سومی هم پیدایش می‌شود و بی درنگ، چهارمی و پنجمی و. نگاه که می‌کنم هزاران حشره سیاه کوچک از مغزم بیرون ریخته‌اند، به سمت پنجره می‌روند و یکی یکی بیرون می‌پرند.

آخرین حشره که پرید، مغزم را برداشتم، فوتش کردم و گذاشتم توی کاسه سرم. گفتی چند دلار چنج کنیم هانی؟

گذر

سیّد، چی داشت اون چشما؟
چی شدیم ما؟

وایبر

مادرم با وایبر دنیایی دارد. پدرم هم. مسج‌های عصا قورت داده زبان رسمی‌شان دیوانه‌ام می‌کند! پدرم برایم صبح زود استیکر آقای سبیل را می‌فرستد که نان گرفته و می‌گوید بفرمایید صبحانه. یا خودش یک شوخی‌ای میکند یک عالم صورتک خندان وایبر را پشت سر هم ردیف می‌کند. یا یک حرف هوشمندانه می‌زند و صورتک عینکی را می‌فرستد،خیلی هم عالمانه. یا برای تبریک می‌گوید عید بر شما مبارکباد (آخخخ که قربانت گردم آ سید حسن). مادرم استیکر های ببعی هارا دانلود کرده و دوتا ببعی می‌فرستد که پشتشان به صفحه‌ است و یک قلب که در هوا تاب می‌خورد. می‌گویم از کجا آوردی آخه اینها رو؟ خنده بدجنسی می‌کند و می‌گوید بالاخره! بعد هم که جواب نمی‌دهم، پسرک خوابیده به شکم با چشم خیس را می‌فرستد. یا استیکر میس یو می‌فرستد که جگر آدم رشته رشته می‌شود! گاهی هی شعر می‌گوید مثلا وفا نکردی و کردم و تهش یک عالمه نقطه می‌گذارد که یعنی بفهم ابله و در پیام بعدیش می‌گوید ضمنا با آهنگ بخون! بعد من پدر و مادرم را می‌بینم نشستند کنار هم روی کاناپه بابا، سرشان هم کرده‌اند توی موبایلشان و مادرم که به صفحه و متن و استیکری که فرستاده دارد غش‌غش می‌خندد. عکس از حیاط فرستاده، یک‌پارچه سبز. نارنج‌ها وسط این همه سبزی درخشان و زیبا. برگ‌های سبز خرمالو و پاپیتال‌ها روی دیوار روبه‌رو. می‌گویم چه قشنگ، چه با صفا. می‌نویسد ”جات خالی شبم خیلی قشنگه بوی گل محبوبه لاله عباسیا نمیدونی فقط جاتون خالی الهی شاد باشید .“ بوی پیراهن مادرم. آخ.

گفتی اسمم چی بود؟ چجور آدمی بودم؟ حرف هم می‌توانستم بزنم؟ بعد مثلا بزله‌گو بودم یا خیلی عبوس و ترش‌رو؟ موهایم چی؟ مثلن کوتاه بود یا بلند؟ تند حرف می‌زدم یا یواش؟ بعضی وقت‌ها از کثرت نگفته‌ها هول می‌کردم؟ زنانگی بلد بودم؟ پشت چشمی، عشوه ای؟ لبخند چی؟ گه‌گاه؟ عقیده‌ای داشتم؟ حالا نه در حد صاحب نظر، ولی خب. قواعدی، قانونی، خط قرمزی؟ رفقایم چی؟ چجور آدمهایی؟ معاشرت می‌کردم؟ کسی را هم رنجانده بودم؟ شغل، شغلم چی بود؟ کسی هم دوستم داشت؟ آن روز باران می‌آمد؟ خب معلوم نیست که. آدم نمی‌فهمد کی باران می‌خواهد بیاید. بعد کجا رفتم؟ کسی هم با من آمد؟ کسی هم منتظرم بود؟ از کی منگ شدم؟ آن روز کی بود که تمام نشد؟ چه بلایی بر سر روزهای بعد آمد؟ کلمه ها کی آب شدند؟ الفبا کی تمام شد؟ ذهنم کی سفید شد؟ خب معلوم است، سفید شد. ذهن خالی که سیاه نمی‌شود. ذهنم خالی شد اصلا؟ داشتم حرف می‌زدم که. ذهن خالی که حرف نمی‌زند. آخ، صبر کن، دارد یادم می‌آد، صبر کن، صبر کن. الآن می‌گم.

گفتی اسمم چی بود؟ چجور آدمی بودم؟ حرف هم می‌توانستم بزنم؟…

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید