نوازشم کن چون کمانچه در دست کلهر.

تو فیلما نفسشون رو حبس می کنند و از پیشونیشون عرق می چکه و چشماشون رو می بندند و سیم آبیه رو قطع می کنن… بعد هیچی نمیشه.
ما ولی هر کدوم رو تو زندگیمون انتخاب می کنیم همه چی کن فیکون میشه نمی دونم چرا.

وقتی برای عزیزتان که غم دارد هیچ کار نمی توانید بکنید و باید چایتان را سر بکشید و بروید بیرون با یک لشکر بجنگید تا زنده بمانید به کجا پناه می برید؟

هیچ کس نباید دردهای آدم را بداند. چون در نهایت برای آن ها معمولی می شود ولی برای خود آدم هیچ وقت.

اون رفته ای که برمیگرده، عین ماشینیه که از روت رد شده بعد دنده عقب می گیره.

پدر مردی است که دست سنگینی دارد.

شب شما قرص ماه دارد، شب ما قرص خواب.

مگر با تو روبرو شوم جایی… پل های پشت سر که مین گذاری شده.

کفش هایم از سنگ است. و باید بروم…

می توانستم مصرع دوم مطلع غزلی باشم. با شکوه و برازنده، و با افتخار ردیف و قافیه عاشقانه اش را حمل کنم. اما جمله پایان شعر سپید کوتاهی بودم، تلخ و ناتمام.

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید