ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
http://ghalamesabz1.wordpress.com/
September 5, 2010
http://ghalamesabz1.wordpress.com/
June 16, 2010
در کشمکش امروز و دیروز تقلّا میکند این من ِ بی تو
بیست و پنجمین روز
سومین روز از خزان بیبهارمان بود آن روز
ظهر بود
اضطراب بود و مرگ
ترس بود و درد
و حیرت بود و حیرت
گقت دستور تیر دادهاند
گفتیم میرویم
گفت خس و خاشاک و خروشیدیم
زوزه کشیدند که نیایید
ندا آمد که میآییم… که بیایید…
بیصدا رفتیم
سکوت بود
خرداد بود
بیست و پنجم بود
گرم بود و آفتاب بود و انقلاب
اندام نحیفت پشت میلههای دانشگاه
گریستی آنجا، کنار ما…
خوابگاهت ویران بود
تنها بودی چرا؟… رفیقت کجا بود؟!…
تا عمق بیصدایی همصدایت شدیم
بغض کردیم همراه چشمان اشکبارت
درد کشیدیم همراه دردهای بیکرانت
ولی…
به امید زنده بودیم هنوز…
بیشمار بودیم…
گرم بود
آفتاب دلش به رحم آمد… رفت…
ابر آمد و خانه کرد…
و قطره اشکی چکید…
بیصدا ذوق کردیم…
گرم بود…
خسته بودم…
نشستم…
گفتی چرا نشستی… بلند شو… خسته نشو… داریم میرسیم…
جان گرفتم باز به آرامش صدایت…
و رسیدیم…
آزادی آغوش گشود برای تنهای خستهمان
غروب بود…
خورشید دیگر پشتمان نبود…
همهمه شد
جا خوردیم
صدای تیر!؟…
حیرت کردیم
“نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم”
ما که تسلیم بودیم…
دستانمان بالا بود… ندیدی؟
آن بالا، معلق بین زمین و آسمان خشک شد بس که “V” کشیدیم همه جا…
اینجا روی زمین، بر بام خانهها، پنجرهها، ایستگاهها، پیادهها و سوارهها، حتی آن بالاها پیش خدا…
ما که تسلیم بودیم…
دستانمان خالی بود…
پس گلوله برای چه بود؟؟
گفت نترسید… تیر هواییه…
همهی پرسشهای نگاهم به چشمان هراسانش ریخت
فرو ریخت…
دلم ریخت…
چه میدیدیم…
آنجا، در امتداد میدان، آن آتش برای چه بود…
خدایا… آن سوی میدان چه خبر بود…
ما اینسو بیخبر…
نفهمیدیم که سهراب دگر جان ندارد…
زمین داغ شد… سرخ شد…
خرداد ماه خون شد…
….
و امروز اینجا
بدون تو
پنهانی “V” میکشم درون مشت بستهام
اینجا زمین هنوز میتپد زیر بیرحمی چکمهها
و آزادی هنوز هم انتظار میکشد ما را، و تو را که دیگر نیستی کنار ما
و من رو به اندام استوارش
نفس میکشم همهی خلأ سرد بودنت را در این داغ نبودنت
و آن دورها
همهی پاکی تنت آرمیده در آن جهنم زهرا
به دور از دلتنگیهای بیدرمان ما
و من هنوز سرگردانم
که این روز را به شادی بنشینم یا به عزا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با احترام به همهی آنان که در خلق بیست و پنجم خرداد ماه (این حقیقت همیشه زنده) سهیم بودند،
و بیش از آن به آنان که روز پس از بیست و دوم خرداد اسیر بذر ناامیدی و مرگ، و شوک و حیرت نشدند و حیات جنبش سبز را رقم زدند…
June 13, 2010
،سرگردان
بین سیهروزیهای تقویم سیاه دههی شصت،
جام زهرآگین زندگانی را سر کشیدهام
و امروز،
درست از همان وقت که وطن داغدار روزهای سبزمان شد
از آن طلوع پر درد بیست و سومین روز خرداد پر از حادثه
از آن شب بیداری تا صبح
از آن کابوسهای شبانه و چه بسا جاودانه
از آن طعم تلخ سپیدهی صبح
از آن تاریکترین نیمه شب هستی
از آن نگاههای تبدار و بغضهای فرو خورده
از آن گرد مرگ پاشیده بر پیکر نیمهجان این شهر
از آن روز ِ مرگ آرزوهای کوچک اما بزرگ
تا شب
تا هر شب
تا هر روز و شب
من امروز را به سوگ نشستهام
من خویش را به سوگ نشستهام
و تا همیشه
بین تضاد تبریک و تسلیت
گم شدهام
تبریک نگو!
تمام امروز را پشت دردهای یک سالهام محصور کردهام…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پینوشت ۱:
بانگ ناقوس در دلم برخاست
من، سرآسیمهوار و خوابآلود
جستم از جا:
ـ “چه بود؟ آه، چه بود؟
روز شادی است؟ یا نوای عزاست؟…”
هیچکس لب به پاسخم نگشود
باد جنبید و کشته شد فانوس
شب گرانبار و تیره چون کابوس
بانگ ناقوس در دلم برخاست
آه، میپرسم از خود:
ـ “این چه نواست؟
از برای که میزند ناقوس؟…”
«ه.ا.سایه»
پینوشت ۲:
این شاهکار سال گذشتهی حمید رو از دست ندید.
بهترین نوشتهای که در سوگ این روز خوندم…
تیتر نوشت:
May 22, 2010
…دلم
میان هجوم بادکنکهای سبز تاب میخورد مدام
درد بیپایان این خاطرهها را مرهمی نیست
امروز…
دگر ما را به جادهی نافرجام “آزادی” راهی نیست
گلایلهای سبز در دستت را میبوید خیالم
یعنی…
جای کدامتان امروز خالی است؟…
دلتنگ با تو بودن است این جان خستهام
من…
وهم سبز بودنت را تنیدهام حول باورم
انعکاس شوق صدایت میپیچد درون ِ خاکستر ویرانیام امروز
بی تو…
ققنوس وار سوختهام و جان گرفتهام هر روز
الفبای زندگی را هجّی کن برایم
تنها…
تا انسداد نفسهای پرشورمان ۲۰ روز باقی است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس نوشت:
دوم خرداد ۱۳۸۸/ ورزشگاه آزادی
پینوشت:
اینجا ایران است… / صدای قدمهای سنگین خـــــرداد / روزهای بیشماری پس از ۸۸!
May 14, 2010
حلقهی شال ِ دور گردنم را آزادتر میکنم
بیفایده است انگار…
چونان عادتی جاودانه میپیچد باز به دور گردنم و از دو سو خفهام میکند مدام!
لعنتی!
تو گویی میخواهد دار بزند مرا به جرم لحظهای گشودنش!
!آه خدایا
…غم به دل راه مده
!بر آن عرش کبریاییات آسوده تکیه بزن که عیشت را بر هم نمیزنیم
مایی که قهقهههای مستانهات را هم به جان خریدهایم دیگر چه به گلایه از تو؟
!این آفتاب سوزانت در این هوای جهنمی اردیبهشت را هم به حساب الطاف بیپایانت میگذاریم
…تو اصلاً آتش ببار بر ما
ما را با بالانشینان چه کار؟
…
همان موقع که خسته و کلافهام از این ازدحام و گرمای غیر قابل تحمل، دختر محجبهای به سویم گام برمیدارد
بیخبر از نیت درونیاش و به حکم احمقانهی ادب، تکه کاغذ به ظاهر تبلیغاتی که به سویم دراز میکند را میپذیرم…
تنها برای چند صدم ثانیه که نگاهم از نوشتهی روی کاغذ میگذرد، تهوع به درونم هجوم میآورد…
نمیدانم از این گرمای وحشتناک است یا از آن تودهی پوشیده در جامهای سرتاسر سیاه!
دلم میخواهد تمام اعتقادهای سست شده و بیمایهام را بالا بیاورم روی این تکه ایمان متعفن تو که در دستانم گذاشتهای!
چشمانم فقط واژههای مشمئزکنندهی “حجاب” و عفاف” را دیده است و دیگر هیچ…
همهی نفرت پوشیده در پس وجودم کاغذ را پس می زند کف زمین عریض و لرزهخیز(!) نمایشگاه!
با تمام انزجارم برمیگردم به پشت سر و نگاه نفرتبارم را نثار امر کننده به معروفی میکنم که به سوی طعمهی دیگری میشتابد که این روزها از دست سگهای بیقلادهشان هنوز روح سالم به در بردهاند…
حالم به هم میخورد از این دستار بلند روی سرم!
از این نماد آزادی مطلق ِ زن ِ جامعهی زن ستیز ِ ایرانی!
میخواهم همهی فریادهایم را درون حفرههای ایمن شدهی گوشهایت فرو کنم که من بیزارم از تو و از هرچه از آن تو!
من بیزارم از این ایمان بالاجبار تو که از فرق سر تا نوک انگشتان پایم را به ضرب چماقت درون ایمانت فرو کردهای و باز هم چونان سگی حریص در پی طعمهای!
من بیزارم از نگاه کثیف و هرزهای که زن را جز برای به خاموشی نشاندن لذتهای حیوانیاش نمیبیند!
من بیزارم از تو
از فکر تو
دین تو
خدای تو
May 8, 2010
!حیفم آمد این شاهکار هنری را تنها ببینم
آن هم در این روزگار که لحظهای خندیدن و چه بسا چون من قهقهه زدن در ساعت ۳ نیمه شب غنیمتی است!
طنزی تلخ و گزنده از حقیقتِ جامعهی شهریِ ما که برای ما زخم خوردگان مترو سوار خالی از لطف نیست…
باشد که بار بعد با یادآوری این تصویر، له شدن زیر دست و پا و مشت و لگدهایی که از چپ و راست نثارمان میشود، برایمان سادهتر شود!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پینوشت: جزئیات ریز عکس مانند واگنهای انتهایی را از دست ندهید! :دی
منبع عکس:
تحران ۱۴۷۳
تألیف: نیما دهقانی، محمدعلی رمضانپور
تصویرگر: لاله ضیایی
May 3, 2010
برای من که بیرون از خانه از کنار آشناترین آشنا هم که بگذرم هیچ نمیفهمم و همیشه سلام ِ بزرگتر و همسایه و دوست و آشنا است که اول نثارم میشود و شرمندگی که برای من میماند، دیدن یک دوست قدیمی ِ دوران دبیرستان بین ازدحام و شلوغی مترو و یادآوری روزهای دوست داشتنی مدرسه و بخصوص سال سوم دبیرستان آن هم درست امروز، از عجایب هشت(!) گانه است!
درست همان موقع که دلم تنگ است برای روزهای بی دغدغه، برای دغدغههای احمقانه، برای حماقتهای بچگانه…
سقوط میکنم به دنیای بیریای نوجوانی…
به رؤیاهای بی پایه و اساس بچگی…
به علاقمندیهای بی ریشهی افراطی…
به بغضهای بی قاعدهی کودکی…
به اندازهی مرور نقش به یادگار مانده از دوستان در دفتر خاطرات آن روزها، لذتبخش است دیداری این چنین در هیاهوی داخل قطار…
و ثانیهها که کش نمیآیند این بار…
و تا به خود بباورانی که هشت- نه خزان گذشته از آن روزها، ایستگاه صادقیه است که مرزی میکشد بین تو و این دنیای درون…
در آخرین لحظات، تنها با اتکا به رأی مشترکی که همهی ما «رأی اولیهای کلاس۲۰۲ ِ دبیرستان شهید “ج” » به صندوق به تاراج نرفتهی ۱۸ خرداد سال ۱۳۸۰ سپردیم، جرقه میزند درد مشترک…
آن روزها نوعی غرور کاذب و ابلهانه درونمان بود که “علی معلّم” همسر دبیر شیمی ماست!
آن روزها صفحههای کتاب ادبیات را به روی شعرهایش، و چشمانمان را به روی سیمایش با افتخار میگشودیم!
امروز اما لبخند تلخی چاشنی درد واژههایمان بود که…
“شوهر خانم “ط” هم که فهمیدی کجا رفته؟!”
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
پینوشت ۱: ارادت به همهی معلمهای سبز اندیش این سرزمین که ذهنهای پاک و سپید نسل پیش رو امانتی است گرانبها در دستان مهربانشان.
پینوشت ۲: یکی از زیباترین و خوش ساختترین و تکاندهندهترین کلیپهایی که دیدم:
تیترنوشت: عنوان، از عکس این پست حمید الهام گرفته شده.
عکس نوشت: این خانم “ط” با خانم “ط” مذکور فرق میکند!
این عکس یادی از یکی از دوست داشتنیترین خاطراتی است که از یک معلّم دارم…
“من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان”
هرگز کس ندانست به نگاه من چه رازی است نهان…
April 22, 2010
…گاه میروی و نمیخواهی که باشی و ببینی
کوری را به دیدنهای زجرآور و متهوّع ترجیح میدهی!
ترک خانه را نمیپسندی آن گونه که ترک وطن را نمیخواهی… هرگز…
اما میروی…
میروی که بمانی…
و میمانی…
و پس از ۱۰ ماه ِ پر تنش، در نهایت شگفتی و ناباوری، روزهای آغازین سال جدید، لذت شاد زیستن را با تمام وجود حس میکنی…
گویی که “روزهای بدور از سیاست”(۱) چندان هم بد نیست، اگر چه چاشنی تلخش همه جا همراهت باشد…
و بیش از پیش مطمئن میشوی که راهی برای بازگشت به جامهی سبز قلمت نمیخواهی که اینگونه آرامتری…
اما گاه یک تلنگر کافی است که احساس غربت کنی…
که میل به بازگشت کنی…
که تو در دیار غربت با همهی رنگ و لعاب کاذبش باز هم غریبی…
آن وقت است که شکر میگویی که پناهنده نیستی و هنوز راه بازگشتی هست به آنجا که بدان تعلق داری…
خواه این بازگشت لحظهای باشد یا ادامه یابد…
که قلبت میتپد برایش اگرچه خاک سبزش آزارت میدهد…
و تو زجر خاکش را هم میبوسی و بر چشم میگذاری…
پس همان قلم شکسته را در دست میگیری و واگویههایت را جاری میسازی که:
در واپسین روزهای فروردین ۸۹ انتظار دو سالهام به سر میرسد و در حالیکه از تصور محقق شدنش در پوست نمیگنجم با اشتیاق وصف ناشدنی بلیطهای کنسرت همایون شجریان را رزور میکنم.
چند روز پیش از اجرا همایون در نشست خبری، خبر از غافلگیری بزرگی در کنسرت تهران میدهد، و چه کسی نمیداند که این غافلگیری نمیتواند بی ربط به مسائل اخیر باشد؟
یعنی کدام تصنیف قرار است اجرا شود؟
آیا نوای مرغ سحری که دیگر برایمان معنی تازهای یافته (مثل همه چیز) باز هم در سالن طنین انداز خواهد شد؟
از تصور شیرینی آن لحظه بی اختیار شوقی تمام وجودم را در بر میگیرد…
شب موعود با اشتیاق به سمت سالن همایشهای برج میلاد میرویم در حالی که میدانم مخاطبان ِ امشب از “غیر” نیستند!
درست زیر سایهی برج که میایستم زنده میشود باز روزهای دور وطن…
آن روزها که به خرداد پر از “حادثه” عادت داشتیم…
چقدر دور است روزهایی که همراه همدلان بیقرارمان در همین فضای محصور بسته بدون ترس و اضطراب، به “شوق دوست”، فریاد شوق سر دادیم و در حسرت تابش “خورشید آرزو”هایمان تا همیشه ماندیم…
از همان ابتدا در چهرهی تک تک افراد حاضر میخوانی که در انتظار غافلگیری امشب بیتابند…
آیا امشب همایون همچون روزهای دور، این جماعت خسته دل و مشتاق را سر ذوق خواهد آورد…
در وصف نوا و آوای بی نظیر او هیچ نمیگویم که در حیطهی تخصص من نیست…
تنها اینکه:
وای که آوای همایون با اشعار مولانا چه میکند…
نمیدانم چیست که بیش از رقص واژهها و صدای گیرایش اینگونه مجذوبم کند…
آنجا که همگام با هر زیر و بم صدای آسمانیش میتوان به اوج رفت…
آنجا که رو در رویت میخواند:
من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام
حبس از کجا من از کجا، مال که را دزدیدهام
در دیدهی من اندر آ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیدهها منزلگهی بگزیدهام
یا آنجا که او بم میخواند و تو دلت میلرزد:
تا که اسیر و عاشق، آن صنم چو جان شدم
دیو نیم، پری نیم، از همه چون نهان شدم
و آنجا که او در اوج میخواند و دلت میریزد:
صنما، جفا رها کن، کرم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد
ز فلک فتاد طشتم، به محیط غرقه گشتم
به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد
و تصنیف زیبای به جان تو با همآوایی صدای گمشدهی این سرزمین… صدای زن…
دگر باره بشوریدم، بدان سانم بجان تو
که هر بندی که بربندی، بدرانم بجان تو
نخواهم عمر فانی را، تویی عمر عزیز من
نخواهم جان پر غم را، تویی جانم بجان تو
اگر بی تو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم
وگر بی تو به گلزارم به زندانم بجان تو
و شعر فوقالعادهی شفیعی کدکنی:
کمترین تحریری از یک زندگانی
آب، نان، آواز
ور فزونتر خواهی از آن گاهگه پرواز
ور فزونتر خواهی از آن شادی آغاز
ور فزونتر باز هم خواهی بگویم باز…
آنچنان بر ما به نان و آب اینجا تنگسالی گشت
که کسی به فکر آوازی نباشد
اگر آوازی نباشد شوق پروازی نخواهد بود
آب، نان، آواز
تمام که میشود جمعیت به پا میخیزد و در میان تشویقهای مکرر، مطابق معمول “مرغ سحر” از جای جای سالن به گوش میرسد…
و
“وطن”
در میان هیاهوی مرغ سحرها با همهی شوقم فریاد میزنم “وطن”…
و این فریاد “وطن” است که به “مرغ سحر”های امشب افزوده میشود…
همان که در کنسرت ۸۷ آن روز که هنوز هیچ نبودیم مو بر انداممان راست کرد آنجا که واژههای بیبدیل سیاوش کسرایی با صدای همایون درآمیخت که:
به اوج رفت موجهای تو
که یاد باد اوجهای تو
کنون گر ز خنجری میان کتف خستهام
اگر که ایستادهام و یا ز پا فتادهام
برای تو، به راه تو، شکستهام
سپاه عشق در پی است، شرار و شور کارساز با وی است
دریچههای قلب باز کن سرود شب شکاف آن ز چارسوی این جهان
کنون به گوش من میرسد من این سرود ناشنیده را به خون خود سرودهام
وطن، وطن، وطن، تو سبز جاودان بمان
همایون اما تنها در پاسخ به درخواستهای پی در پی با لبخند شیرینی میگوید:
” مرغ سحر را خیلی تکرار کردیم؛ اجازه دهید امشب را با هیجان به پایان ببریم“!
و این چنین پس از خواندن مجدد تصنیف زیبای “در عاشقی” در میان تشویقها و درخواستهای پی در پی حضار که همچنان بی صبرانه بی تاب مرغ سحر و وطن خویشند، سن را ترک میگوید و همه را در بهت این غافلگیری(!) فرو میبرد!
تا لحظههای آخر خروج از سالن این نگاههای منتظر بود که به روی سن برمیگشت شاید که همایون بازگردد…
آن شب علیرغم دلخوری، به او حق دادم چه آنکه شک نداشتم منعش کردهاند از اجرای غافلگیر کنندهای که وعدهاش را داده بود…
اما امروز وقتی در خبرها دیدم که در شب دوم که شجریان پدر هم حضور داشته است، این تصنیف در مقابل تشویقهای پر شور حضار بطور ویژه و متفاوت اجرا شده است، ……
نمیدانم این جمله را چگونه به پایان ببرم!
شاید حال مرا تنها کسانی که شب اول اجرا حضور داشتند، درک کنند…
شاید بهتر بود بعد از اجرای دوشنبه شب و درخواستهای پر شور مردم برای تصنیف وطن و مرغ سحر که از ابتدای کنسرت بی صبرانه در انتظار قطعهی غافلگیر کننده بودند، این تصنیف شب بعد هم اجرا نمیشد تا جمعیت مشتاق دوشنبه شب همچنان در خیال خام خود بمانند و در این خیال واهی به همایون حق بدهند که بخاطر شرایط روز حاکم، از خواندن این دو اثر منع شده است…
آنقدر این تبعیض همایون به من بعنوان یک مخاطب و هوادار برخورده است که تمام شور و اشتیاقی که در شب کنسرت داشتم را تحت تأثیر قرار داد…
واقعاً چه دلیل موجهی برای چنین تبعیضی وجود دارد؟
یک هنرمند بنا بر چه اساسی آن هم در این شرایط خاص که هر لحظه میتواند جانی تازه بدمد بر روح خستهی مردمانش، این اندک را دریغ میکند؟…
آیا در این روزها ایرانیان خارج از کشور بیش از ما وطننشینان، حق شنیدن این تصنیف را دارند، آن گونه که در کنسرت لندن “مرغ سحر” و “همرا شو عزیز” برایشان سر میدهند و با هموطنان داخل باید این گونه برخورد شود؟
آیا این تنها ایرانیان دور از وطن هستند که از ظلم ظالم و جور صیاد به تنگ آمدهاند و مرغ سحرشان دغدغهی نغمهی آزادی نوع بشر دارد؟!
“این همه نالههای من نیست ز من، همه از اوست”
ز دوست…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پینوشت ۱: از واژههای ناب سعید عزیز
پینوشت ۲: این گِلِهنامه هفتهی پیش و در اوج دلخوری و گلهمندی نوشته شد، ولی به دلایلی در پس ِ درهای بسته ماند!
پی نوشت ۳: زین پس خواندن وبلاگ این حقیر بر دروغگویان و دو رویان و نارفیقان و خنجر به دستان عقلاً و شرعاً حرام است!
March 16, 2010
“هنگامهی رفتن است”
این را بیصدا به خود نهیب میزند…
یک سال تلاش بیوقفه او را به غایت پیر و فرتوت ساخته است…
خورجینش را وارسی میکند…
نگاه حریصانهای به دسترنج چندین ماههاش میاندازد…
میلیونها جوانهی امید، هزاران دل سرمست، دهها سال زندگی، یک دسته ورق پاره، یک آزادی نیمه جان، یک مشت خاک…
…و یک جام خون…
دستآورد سهمگینی است…
در دل، مغرورانه به همقطاران پیشینش فخر میفروشد…
خرسند از این سفر پر بار گوشهی لبهای چروک خوردهاش مهمان زهرخندی میشود…
خورجین را به سختی بلند میکند و روی دوش میاندازد…
در زیر آن همه بار خم میشود اما…
دوباره راست میکند خود را و با رضایت، آخرین نگاهش را به خانهی کابوس زدهی پشت سر میبخشد…
و میرود…
و میبرد…
و در پس گامهای مخوف خویش گم میشود…
بانگ مهیب قدمهایش رعشه بر اندام گربهی سرخفام پشت سر میاندازد…
سکوت که میشود، زوزهی گرگها به آسمان میتازد…
پژواک صدایش در میانهی زمین و آسمان با صدای نالهای در هم میپیچد…
آن سوتر، میزبان همچنان مشغول پاک کردن رد قدمهای سیاهی است که محو نمیشود…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس نوشت:
پرند. الف.
۲۴ ساله از تهران!
March 10, 2010
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
“یکی از عمدهترین عوامل پیدایش و رواج «سکولاریسم» در عهد جدید تاریخ، بینش غلطی بوده است که به نام دین بر مردم تحمیل میشده است. به نام دین در برابر خواستهای فطری انسان برای فهمیدن و دانستن و آزاد و آزاده زیستن ایستادند و ذهنیتهای کهنه و خرافات را با زور بر جامعه تحمیل کردند و چون دین رایج توان حل مشکلات فکری و عملی را نداشت با هر اندیشهی تازهای (که بسیاری از آنها حتی خارج از حوزهی تفکر دینی و متعلق به امور طبیعی و بشری بود) در افتادند و صاحبان آن را با عناوین مرتد و کافر و فاسق تحت فشار قرار دادند و حتی به آتش سوزاندند. اما این همه، نه مانع تحول در جامعهی بشری و پیدایش اندیشههای تازه شد نه توانست حاکمیت دین محرف و منحرف را دوام و بقا بخشد.”
“در حوزهی تفکر اسلامی دو آفت خانمانسوز وجود داشته و دارد: یکی تأویل و التقاط، و دیگری جمود و تحجر. وجه مشترک این دو آفت این است که هر دو از وحی الهی به نفع برداشتهای محدود و اهواء بشری صرفنظر میکنند. یکی چنان میدان را باز میکند که مرزهای احکام و ارزشهای الهی را میشکند و حرامهای خدا را حلال میکند و دیگری به تناسب بینش محدود خود چندان عرصه را تنگ میگیرد که بسیاری از حلالهای خدا را حرام. و نتیجهی هر دو تضعیف دین است و گریز جامعه از آن.”
“اگر انسانها از نابرابری رنج میبرند،
اگر حقوق مظلومان پایمال میشود،
اگر استعدادهای بخش عظیمی از بشریت از میان میرود،
و اگر…
برای این است که حکومت در اختیار دین حقیقی نیست و آنان که زمام امور جوامع را در دست دارند باطلند.”
“گروهها و جناحهایی هستند که گرچه منطق درستی ندارند ولی خود را محور انقلاب و اسلام میدانند و مخالفان سلیقهی معوج خود را با هیاهو، ضد اسلام و ضد انقلاب معرفی میکنند و میکوشند به هر قیمتی که هست او را از میدان به در کنند.”
“مجاری انتقال اندیشه و اخلاق به ذهن انسان و درون یک جامعه فقط مجاری رسمی نیست که اگر آنها را کنترل کردیم، مشکلمان حل شود. یعنی بر فرض، اجازه ندادیم که حتی یک کتاب بد در جامعه منتشر شود یا یک روزنامه و مجله مطلبی بر خلاف خواست و تشخیص ما بنویسد و اجازهی تولید یا نشر یک فیلم که کوچکترین نقطهی ضعفی به نظر ما داشته باشد ندادیم. آن اندیشه و نظر و بینش که آن را نمیپسندیم وقتی از نظر رسمی اجازهی انتشار و بروز نداشت آیا از هیچ طریق دیگری هم نمیتواند در اختیار مردم قرار گیرد؟ بگذریم که در امر داوری نسبت به خوبی و بدی و درستی و نادرستی مطالب و اندیشهها هم در بسیاری از موارد توهمات و عادتهای ذهنی دخالت میکنند تا ملاک و میزان و منطق محکم.
بهرحال اینکه مجرای انتقال آراء و اندیشه و خط مشیها را از فرد به جامعه یا جامعهای به جامعهی دیگر فقط مجرای رسمی و در اختیار حکومت بدانیم بیشتر به یک شوخی شبیه است.
امروز امواج و تصاویر به هیچ وجه تن به کنترل قدرتها نمیدهند. مگر در دنیای امروز ممکن است که نگذاریم یک ذهن جستجوگر به آنچه میخواهد برسد و مگر میسر است که میان آن ذهن و دنیای بیرون سد و مانع ایجاد کرد؟”
“استراتژی دین زنده و پویایی چون اسلام که رو به آینده دارد، نمیتواند منع باشد. بلکه اساس سیاست راهبردی اسلام بر ایجاد مصونیت است یعنی مبنای کار را بر ایجاد مصونیت فکری، عاطفی، اعتقادی و ذهنی در وفاداران به خود قرار میدهد و آنان را طوری تربیت میکند که از درون بتوانند در مقابل تهاجمها مقاومت کنند و اگر مبنا مصونیت باشد ـ که دست کم در دنیای امروز و آینده هیچ راهی جز آن نیست ـ لازمهی آن این است که آراء متفاوت بتوانند در جامعه با هم تعاطی و رویارویی داشته باشند. مگر ممکن است بدنی را بدون اینکه میکروب ضعیف یا کنترل شده به آن تزریق کنید بتوانید آن را در برابر تهاجم آن میکروب مصون کنید؟ راه حفظ و نگهداری یک اندامواره و کمک به آن برای اینکه بتواند بصورت مستقل و خودکفا روی پای خود بایستد این نیست که ما جلوی هر میکروب یا ویروس یا باکتری را از نزدیک شدن به آن بگیریم، بلکه باید کاری کنیم که بدن و ارگانیسم زنده در مقابل میکروب مقاومت کند. در مورد جامعه و نظام بشری هم جز این نمیتواند باشد.”
“مفهوم و حد توطئه باید روشن باشد و با دیدی جامع به جامعه و مشکلات و نیازهای آن نگریسته شود. والّا چه بسا که هر انسان تنگ نظر و ناتوانی برای راندن رقیب از صحنه او را متهم به توطئهگری کند.
جامعه و نظام باید صاحب حساب و کتاب باشد. با بوالهوسی و تشخیصهای سطحی و جانبدارانهی یک گروه و یک باند نه میشود مصلحت کشور را مشخص کرد و نه توطئه و حدود آن را. وگرنه هر کس ممکن است با مخالفان نظر و سلیقهی تنگ خود با حربهی معارضه با توطئه و دفاع از مصالح کشور و انقلاب و دین و ملت مقابله کند.”
“اعمال قدرت در مقابله با تهاجم نظامی و توطئه و تخریب سیاسی به کار میآید،اما راه مقابله با اندیشه و فرهنگ، بکارگیری نیروی نظامی و انتظامی و امنیتی و قضایی نیست. زیرا بکارگیری زور، آتش اندیشهی مخالف را تیزتر میکند.”
“اگر کسانی بخواهند ذهنیت تنگ خود را بر اسلام تحمیل کنند و بر آن نام دین خدا نهند و چون قدرت رویارویی با فکر مخالف را ندارند به آخرین دوا که داغ و درفش است متوسل شوند، به اسلام لطمه زدهاند، بی آنکه به مقصد مورد نظر خود برسند.”
“آزادی مقدسترین مفهوم و دلانگیزترین مطلوب همهی انسانها در همهی دورانها است.”
“یک اندیشهی زنده و تمدنساز، اندیشهای است که تمام عناصر مثبت تمدن قبلی را میگیرد و در خود هضم میکند و بر آن میافزاید.”
“به روشنفکر بیدین تا میگویی خدا، میگوید انسان.
به دیندار متحجر تا میگویی مردم، میگوید خدا.
اما روشنفکر دیندار میگوید «انسان خدایی»، آفریدهای که کشف و پرورش آن نیاز مبرم امروز و همیشه است.”
«سیدمحمّد خاتمی/بیم موج»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
این کتاب شامل اندیشههای دههی ۶۰ خاتمی است!!
این جالبترین نکتهی کتاب برای من بود…
March 7, 2010
…تو آنجا آرمیدهای روی زمین
من اینجا دور میدان طواف میکنم تو را…
بلند شو جان ِ وطن! بلندشو!
اینجا پاهایم درد میکند…
اینجا تنم درد میکند…
اینجا دلم درد میکند…
اینجا زمین درد میکند…
بلند شو عزیز رفته! بلند شو!
اینجا خدایش چشم ندارد…
اینجا خدایش گوش ندارد…
نه!
اینجا زمین خدا ندارد…
اینجا خدا بنده ندارد…
اینجا بنده پناه ندارد…
اینجا ولیعصر است …
آه! خدای ِ بیخدایان!
اینجا ولی ِ عصر است؟!
اینجا که آسمان غرّیده است؟…
اینجا که درخت خشکیده است؟…
اینجا که آسمان گریسته است؟…
این جا که زمین مرده است؟…
اینجا که آسمان نور ندارد؟…
اینجا که زمین جان ندارد؟…
اینجا که میرسم…
همینجا که تو تن به خاک ساییدهای…
همینجا که زیر چرخها غلطیدهای…
همینجا که رنگ سرخ بدانها پاشیدهای…
همینجا که رفتهای…
همینجا که دیگر بازنگشتهای…
همینجا که درد به جانم ریختهای…
همینجا که ضجههاست در گوشم…
همینجا که زخمی است بر روحم…
همینجا که زانو میزنم بر خاک…
همینجا که میرود بر باد…
همینجا…
من مردهام…
…..
ــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
واگویههای ذهنی آشفته در یک فرار نافرجام…