برف ، سپید است. و سپیدی ، سرابِ آینده. شهرم را برف پوشانده و خیابان های تاریک روشن شده اند. و آدم ها ته دلشان چیزی مبهم حس می کنند شبیه امید. برف همیشه همین است. نقاشی اکسپرسونیستی از جهانی آلوده … با استفاده ی بیش از حدِ کاردک روی بوم.. پر از رنگ های خوب و پاک. زمستان را دوست دارم. همانقدر که ایمانی بهش ندارم. همانقدر دوستش دارم.همانقدر زیاد.. سری به وبلاگ اصلی ام زدم. مدتهاست مثل سنگینی روی شانه هایم نشسته است. فضای اینترنتی ، در کشوری که همه با هم دشمنند ، فضای قابل اطمینانی نیست.
مدام حس بدی دارم. انگار کلمه هایم را تنها رها می کنم توی سیاه چاله ای که دست خیلی ها بهش می سد. این مدتی که بهش سری نزده بودم فوران کامنت فحش و بد و بیراه بود. آخرین پستی که درش نوشتم راجع به شاهین نجفی بود. دست گذاشته بودم روی یکی از آن نقطه های حساس ِ گروه های مختلف با عقاید رادیکال.
همه مان رادیکال شده ایم. این یک حقیقت ِ تلخ است. هنوز دارد برف می بارد. این خوب است. خوب است آدم ساعت ها بخوابد و از دنیای واقعی دور باشد. صدای اخبار را نشنود و صفحه ی سی ان ان را نخواند. برف همین است. به همین اندازه مسکن ِ روزهای سرد.




