زیر برف.

5726579e4f3611e2b53822000a1f96e6_7

برف ، سپید است. و سپیدی ، سرابِ آینده. شهرم را برف پوشانده و خیابان های تاریک روشن شده اند. و آدم ها ته دلشان چیزی مبهم حس می کنند شبیه امید. برف همیشه همین است. نقاشی اکسپرسونیستی از جهانی آلوده … با استفاده ی بیش از حدِ کاردک روی بوم.. پر از رنگ های خوب و پاک. زمستان را دوست دارم. همانقدر که ایمانی بهش ندارم. همانقدر دوستش دارم.همانقدر زیاد.. سری به وبلاگ اصلی ام زدم. مدتهاست مثل سنگینی روی شانه هایم نشسته است. فضای اینترنتی ، در کشوری که همه با هم دشمنند ، فضای قابل اطمینانی نیست.

مدام حس بدی دارم. انگار کلمه هایم را تنها رها می کنم توی سیاه چاله ای که دست خیلی ها بهش می سد. این مدتی که بهش سری نزده بودم فوران کامنت فحش و بد و بیراه بود. آخرین پستی که درش نوشتم راجع به شاهین نجفی بود. دست گذاشته بودم روی یکی از آن نقطه های حساس ِ گروه های مختلف با عقاید رادیکال.

همه مان رادیکال شده ایم. این یک حقیقت ِ تلخ است. هنوز دارد برف می بارد. این خوب است. خوب است آدم ساعت ها بخوابد و از دنیای واقعی دور باشد. صدای اخبار را نشنود و صفحه ی سی ان ان را نخواند. برف همین است. به همین اندازه مسکن ِ روزهای سرد.

چیکن پاکس !

همین الان که آمدم شروع کنم به تایپ کردن شیشه ای جایی شکست. صدایش آمد. یکهو. فردا می روم سفر. می روم شمال. مستر آبله مرغان گرفته و حالش وخیم اعلام شده است. همین الان ، یعنی ده دقیقه ای می شود ، از اپیلاسیون برگشتم. داشتم فکر میکردم ح که همیشه برایم اپیلاسیون می کند چقدر از کارش راضی است چرا شغلش جزء آن دسته کارهایی است که نمی شود به راحتی دوستش داشت. این ترم سر کار نرفتم. خودم هم آبله مرغان گرفته بودم. رفته بودیم کیش و آنجا مریض شدم. دو سه شب تب و لرز و بعد بروز دانه های مبارک. آخر آدم در اولین سفر دو نفره اش همچین بلایی را می گیرد ؟ کلی برنامه ریخته بودم. نشد سکس داشته باشیم. نشد فانتزی بسازیم. مدام افتاده بودیم روی تخت مچاله شده بودم توی بغل مستر و می لرزیدم. ( که البته این خودش کلی حال داد ) مستر حالا مریض شده. آبله مرغان سنگین تری گرفته اما بیشتر ادا بازی ها و روحیه ی خرابش مال مرد بودنش است. آخر من نمی فهمم شما مردها چرا اینقدر نازک نارنجی هستید توی شرایط سخت. مخصوصن اگر آن شرایط مربوط به سلامتی تان باشد. جان دوست با درجه ی پایینی از توان و توانایی فوق العاده ای در بزرگ نمایی !

حالا فردا می خواهم بروم دیدن مستر ِ عزیزتر از جانم. یک ماهی شده ندیدمش . حسابی دلم تنگ شده برایش. کلی هم خوشحالم که دون دون شده و صورتش مرا می خنداند.

همین.

شِت !

من از این روزهای ملال آور خسته شده ام. روزهایی که خیلی چیزها اعصابم را نشانه رفته اند. از جوش هایی که روی صورتم می زند . از دستهایی که بی جهت می لرزند. فکر می کنم بزرگترین دلیل ، ماندن در خانه و زندگی کردن با پدر و مادر است. پدر پیر شده و گاهی ، بیشتر از گاهی ، رفتارهای بچه گانه از خودش نشان می دهد. غرورش و عدم توانش در ارتباط برقرار کردن با دنیای پیرامونش ، عدم توانایی اش در عاطفه ورزیدن و دوست داشتن و نیاز همیشگی اش به دوست داشته شدن ، جواب های بچه گانه ای که به کنایه های مادر می دهد … همه و همه مرا دیوانه کرده اند. از همه ی اینها بدتر صورت همیشه ناراضی مادرم ، عصبی ام می کند. اینکه هروقت از بابا حرصش می گیرد مغز من را برای ساعتها غر زدن نشانه می رود. دیروز بهش گفتم نصف جوش های صورتم بخاطر همین چیزهایی است که اتفاق می افتد و دوباره هایی که شما تعریف می کنیدش برای من. بعد مثلا خواسته خودخواه نباشد. خواسته دیگر تعریف نکند برای من. امروز آمده نشسته روی تختم و به زمین خیره شده. لپ هایش مثل بیشتر اوقات بادکرده است و قیافه اش شبیه زنان پاکستانی است که روز و شب بهشان ظلم شده مثلا. بعد که می گویم به چه فکر می کنی ؟ می گوید هیچی. به ناملایمات زندگی. بعد هم راهش را کشید و رفت. مرده ی این فداکاری اش شده ام. مثلا هوای من را داشته . این هم تعریف نکردنش. به شدت خسته شده ام. حس می کنم سال هاست برای این دو نفر فداکاری کرده ام. حس می کنم برادرهایم خوب کاری کرده اند. همیشه خودشان را انتخاب کرده اند. همیشه خودخواه بوده اند . این دو نفر را رها کرده اند به حال خودشان و همیشه هم مورد تعریف و تمجید قرار گرفته اند. نمی دانم چرا مدتی است حس بلک شیپ را دارم. همان گوسفند سیاه ِ خانواده.

من ِ تنومند!

راستش ما آدم های تنومندی نیستیم. هیچ کدوممون اهل ورزش نیست و عاشق خوابیدن های طولانی ایم. مخصوصا وقتی کنار همیم. خوابیدن دو نفره خود بهشته . تو هر موقعیتی که می خواد باشه. حتی اگه دعوا کرده باشی همیشه می دونی تخت می تونه مرهم شه برای همه چیز. داشتم می گفتم ما آدم های تنومندی نیستیم. فکر می کنم برای همینه که تا به حال به فانتزی هایی که از فیلم ها گرفتیم دست پیدا نکردیم.عشاقی که توی فیلم ها تا صبح هفت هشت بار سکس دارن. همیشه آرزوم این بوده که سکس مکرر و تجربه کنم. حالا بعد این همه وقت رسیدیم به دو بار. بیشتر از اون و نکشیدیم. تنها دلیلی که تصمیم گرفتم ورزش کنم این نبود. حقیقتش اینه که مستر خیلی اهل خوردنه. مدام سرش توی یخچاله. و من پا به پاش می رم توی مسیر غذایی. با خودم فکر کردم دیدم اگر همینطور ادامه پیدا کنه پس  فردا من میشم یه زن چاق بی ریخت . قراره ورزش کنم. هرروز. یا دو روز یکبار. اگه این فانتزی ها توی زندگی آدم نبودند ، جای خیلی چیزا خالی می بود

اینو می تونید توی صورت آدما ببینید قیافه ی آدمای بدون فانتزی کریه میشه. آدمای بدون رویا خسته کننده و سالخورده اند.  .راستش فانتزی بعدی نصب یک میله است وسط اتاق خواب. البته بیشتر شبیه رویا می مونه توی این سرزمین اما من از این رویای داغ خوشم میاد. به نظرم استریپ دنس یه هنره. هربار می رم توی سایت های پورن اولین ویدئوهایی که دانلود می کنم استریپ تیز هستند. و البته دومین ویدئوهایی که دانلود می کنم به شما ربطی نداره. و اگر فکر کردید اسم سایت و منبع بهتون میدم کور خوندید. هرجا واسه ایرانیها تبلیغ میشه و پاشون باز میشه بهش ، به فنا میره. حالا شاید این قضیه تنومند شدن اصلا پیش نره و با شکست مواجه شه اما به هر حال ارزش پست ِ این مطلب و داشت.میرم بخوابم.

 

پایتخت

دارم می روم پایتخت. این خوشحالم می کند. از خوابیدن روی تخت های جدید خوشم می آید. از غذاهایی که در خیابان های کهنه نشده می خورم و از عشق بازی هایم. روی ملافه هایی که مال خودم نیستند. می خواهم این چند روز کوتاه را حسابی خوش بگذرانم. صبح ها بالاترین چک کنم و بغض بیاید تا پشت حنجره ام. مستر ببوسم و با او بزنم بیرون. با دوستهایمان خوش بگذرانیم و تئاتر ببینیم. شب ها بالاترین چک کنم و بی بی سی و دلم هی بلرزد. تا صبح عشق بازی کنم با مستر و صبح بغض های تا پشت حنجره…

به هر حال هرکسی یک جور خوش می گذراند. اینجا ، مال ِ ما این شکلی است.

بله !

همین چند روز پیش دوستم اسکندل گای و بهم معرفی کرد. خاک تو سر من که انهمه دنبال زیبایی ام و این سایت و کشف نکرده بودم. بعد به دوستم گفتم باسن زنها خیلی زیباست. اونم تایید کرد.

فضول !

آهای تویی که از فی.س بوک آشنا پیدا می کنی ، بعد میری وبلاگشو می خونی، بعد هرچی تو وبلاگش زده رو میری به اعضای خونوادت و دوست و آشناهایی که طرف و میشناسن میگی … تو یه حرومزاده ای.

اگه طرف می خواست راجع به س.ک.سش با دوست پسرش با مامان تو صحبت کنه می اومد خونه تون !وبلاگ نمی زد . اگه گلایه  و درد و دلاش و می تونست به فامیل هایی که دلشو شکستن بگه، می رفت می گفت. نمی اومد اینجا بنویسه.

تو که حرومزاده ای هیچ ، به آدمایی که از طریق تو مساله ای رو می فهمند و بعد تو صورت آدم نگاه می کنند می گن : ما یه جورایی می دونستیم » هم بگو که ما همه از بیخ وبن فضول و پدرسگیم. تازگی ها بلد شدیم بهش افتخار هم بکنیم.

پ.ن : این مطلب اینقدر مخاطب خاص داره که باورت نمی شه !

گرمم است !

تازگی ها فهمیده ام کینه ی زیادی در دلم هست.

اگر مستر نبود و هی کف دستهاش و  نمی گذاشت روی پیشانیم، همین روزها به خودم بمب می بستم ، بعد خودم را پرت می کردم توی …

اسم مکان اسمش را نبر است. مهم اینست که هر جایی خودم را پرت می کنم محل اجتماع  آدم بد ها باشد. مگر من چیم از حسین فهمیده ها کمتر است ؟

آنها در آن سن تحت تاثیر هم بودند و کلی شست شوی مغزی شده بودند و کلی وعده وعید بهشت و این ک.س و شرها را بهشان داده بودند.

من نه تحت تاثیرم نه بهشت را می خواهم. فقط دلم می خواد چند ثانیه قبل از مرگم دلم خنک شود.

نمی خوام عنوانی داشته باشه.

دلم می خواد اونقدر سنگ باشم که بتونم روزها بهت محل ندم و از هر دری خواستی

وارد شی راه ها رو به روت ببندم. تنهایی داره منو می خوره. دلم می خواد هزار

سال بهت بی محلی کنم. نه. نمی تونم این پست و ادامه بدم. تنم داغ شده. عینهو

تب و لرزه. می خوام برگردم تو بغلت. می خوام باز هم شب ها با صدای

نفس هات بخوابم. به درک که زود خوابت می بره و من

اینور خط دقیقه های زیادی رو بیدارم. می خوام

نفس هات و بشنوم. انگاری دارم پیر می شم.

لحظه ای زیر سقف. داخلی. ایران.

ما باید توی خانه لخت راه برویم honey.

– باشه عزیزم اما چرا ؟

چون همه ی لباسامون که بیرون می پوشیم بوی سیاست می دن. این بو یکی از دلایل هر روز عق زدن منه.

– آره. راست میگی. مخصوصا اون مقنعه سیاهه. من اگه موهام چند ساعت از روز و زیر همچین کفنی می گذروند مو نبود که عینهو تار و پود گونی می شد.

(با نــــاز) موهای من شیدایی شون و با این بازی های اجباری از دست

نمی دن. موجی که توشونه از بیتابی شونه. منتظرن.

– بیا لخت شیم. من درس بخونم و تو.. تو می خوای چیکار کنی؟

من می خوام لخت لخت خیار بخورم و تورو نگاه کنم.

.