5 چیز که ما پسر ها باید در باره آنها در دانشگاه تجدید نظر کنیم
1 – سیبیل عراقی
2- استعمال دخانیات کنی سن بابای من رو هم داشته باشی مثل الف بچه ها لوس و ننر صحبت کنی و فکر کنی خیلی باحال و با مزه است
3-همین که یه دانشجوی دختر از تو یه چیزی می خواد بری با دوستات در این مورد صحبت کنی که این دختره چه پایی بهت می ده بر خلاف میلت
4- وقتی می ری به دختری پیشنهاد دوستی می دی، اگه به تو جواب رد داد به هش فوش خاهر و مادر بدی
5-زیاد گنده گوزی کردن
نشد خفه شم!
چند وقتی بود که غوزک ام مو زده بود و کلی مطالب قبلی توش انبار شده بود. الخص می خوام چراغ اینجا رو دوباره روشن بکنم. مطالب قبلی مال اون موقع ها بود! ببینیم چی از آب در میاد…
عروس رفته
عروس رفته ایمیل چک کنه… عروس رفته فیلتر بشکنه… عروس رفته تویت کنه… عروس رفته فیس اش رو به روز کنه…
هرز و هرزه
یه چند وقته اعتقاد پیدا کردم که تویه ایران باید ایرانی زندگی کرد، وقتی هم که از ایران مهاجرت کردی مثل بچه آدم!
20 سال اینجا زندگی کردم تا الان هر بار از خودم پرسیدم : «ایران به تو چی داده که بهش مغروری ؟» موندم بگم :»8 سال دفاع مقدس» یا «منابع و ثروت» ،که از اش هیچی به ما نمی ماسه، یا اینکه بگم : «استقلال و آزادی» یا هر کدوم از اون شعار خوشگله ها…
تو همین فکر ها بودم که کتاب کلیله و دمنه رو ورق می زدم چشم ام به باب «جغد و زاغ» افتاد (البته این کتاب ای که می خوندم یه برداشت آزاد از کتاب اصلی بود) … ورق پیمایی می نمودیم که در دامنه کوه معرفت این کتاب که به متن عجیبی بر خوردم :
در بین آنها پنج زاغ بود که به باهوشی معروف بودند…و در اتفاقات و حوادث سراغ آنها می آمدند و با آنان مشورت می کردند. ملک هم نطر آنها را قبول داشت و در مصلحت جویی از حرف اینها نمی گذشت.
از یکی از آنها پرسید: نظر تو در مورد این مشکل چیست ؟
گفت : نظر من همان است که علماء پیش از ما به آن اشاره کردند که وقتی کسی از مقاومت در برابر دشمن عاجز می شود باید مال و وطن خود را ترک کند، چون جنگ کردن ریسک بزرگی است، مخصوصا بعد از شکست خوردن…
حرف این زاغ من رو برای اولین بار من رو «تو فکر فرو برد»؛
گفتم : بسم الله… این همه آدم تا حالا حرف شون به اندازه این زاغه برام جالب نبود…با اینکه به خدابیامرزی به هیچ وجه اعتقاد ندارم گفتم خدا پدر اون کسی که پنج تنتره رو نوشته بیامرزه:) این یه حرف ساده نیست که تو بیای آشیانه پدری ات رو ترک بکنی! بیخیال همه خاطره ها و همه لحظه های شیرین و تلخ اش و چمدون ات رو ببندی به چاک ره سپار بشی!
بعد از خوندن این متن، یه لبخند زدم و گفتم :» ها بیا این هم یه حرف معقول که دیگه اینجا جایه ما نیست!»…اما نکته اش اینجاست که تویه این باب حداقل یه جغدی بوده که به محله زاغ ها حمله کرده، یه دشمنی وجود داشته! اما از چی تو ایران فراری هستیم؟! دشمن ؟! شما دشمن می بینین؟
حالا صدای بعضی ها ممکنه در بیاد بگه این الان اونوری شده قبلا این وری بود، بچه کور شده درست و از نادرست تشخیص نمی ده نه من حرف ام این نیست که کی آدم کشه!! کی تجاوز کاره!!! برای اولین بار تصمیم گرفتم زیر پام رو نیگاه بندازم…بیام داخل مردم خودمون رو رصد کنم…
چقدر پارادوکس!
با خودم مرور می کردم … نیگاه کن مردم عادت کردن! مردم دیگه انتظاری ندارن… مردم حتی صدا شون که در نمیاد کسایی هم که می خوان یه خودی نشون بدن خفه اش می کنن، ببین بچگی خودت رو پدر مادرت اول مدرسه چی بهت یاد دادن؟ زرنگی! ببین خودت در روز چند تا دروغ می گی؟ (شهادت می دم امروز برای جور کردن بهانه واسه تحویل دادن کتاب به کتاب خونه دانشگاه بعد از یک سال و اندی دروغ گفتم، خوب جریمه اش رو دارم می دم!)…ببین وضع زندگی ما چجوریه ؟ ما همون مردمی هستیم که موقع عبور از خط کشی عابر پیاده صبح های زود پلیس میومد می ایستاد و با بلند گو داد می زد «آقا … نرو … خانم وایسااا» اما کو تاثیرش!؟ ما همون مردم ایم که تا چند سال پیش جلو دونفر می نشستیم تو تاکسی… اما از روزی که جریمه وضع کردن واسه اش دیگه این وضع حمل و نقل کم تر دیده شد اما فکر می کنی اگه یه روز این جریمه رو وردارن آیا کسی دیگه جلو دو نفر سوار نمی کنه؟ همه چیز تو این مملکت پیچیده شده…اونقدر پیچیده که تو فردامون که سیر می شیم یا نه موندیم…ما مردمی هستیم که سر مسائل بنیادی معیشتی داریم می جنگیم اما به هر قیمت … که هر روز یه گام به جلو و دو شاید هم سه گام به عقبه…
مردمی هستیم که عادت کردیم دهن باشیم تا گوش … مردمی هستیم که دوست داریم زنگ زده باشیم تا آینه … مردمی که حقیقت رو نمی خواد بدونه … مردمی که به جای اینکه ویروس تویه وجودش با بدنش با شرایط اخت پیدا کنه، خودشون ان که با شرایط زندگی ویروس تطبیق می دن…
از به طرف این ریا کاری ها هست از یه طرف مظلومیت و معصومیت های کاتوره ای! نمی شه منکر بود که یه کانال های سنتی تویه جامعه ما جریان داره که یک سری ارزش های قابل تامل توشون حالا چه دینی و چه اخلاقی جریان داره که ملت ما رو از بقیه متمایز می کنه اما افسوس که این کانال ها هم دارن خشک می شن!
اصلا دلم نمی خواد به این جمله متقاعد بشم «خلایق هر چه لایق» ولی چاره ای جز تسلیم شدن نیست… هر گوشه ای هم که جوانه ای برای تغییر زده می شه هیچ کس عمق اش رو درک نمی کنه و نه حاصل اش رو… همه ام که عاشق تخریب و تحقیر ایم!
تصادفی رفتار کردن این ملت من رو خسته کرده … من ای که همه ی سعی ام معقول بودنه…
به حرف کسی ایمان آوردم که می گه : «تو ببین این ملت رو دولت نمی گردونه … این ملت رو امام حسین و … هستن که می گردونن… وگرنه تو ببین تویه این شرایطی که سنگ رو سنگ بند نمی شه چطوری داریم زندگی می کنیم! که نباید باشه! اصلا اینطوری نیست!!!»
چشم ها رو که بشوری می بینی ما از دست خودمون داریم هرز می شیم…هرزگی هم که بلد نیستیم بگیم این» مردم شرور ان» و واسه «مشکل» مون به جای «سرگردونی» به یه دلیل برسیم!
چقدر دردناکه که می بینی مردمی رو که حتی هرز می شن و هرزه… بدتر اونکه هرزگی هم بلد نیستیم…دردناک تر اینکه خود ما هم جزوش هستیم.
آره «از ماست که بر ماست»…
خاک در مشت … خاک در چشم و خاک در جیبب …
سلام ایران جان و ایران آقا!
چند روز دیگر 20 سال من تمام می شود و من به جمع آن 68 ای هایی در می آیم که سقف آٰرزوهایشان رفتن از این سرزمین است. ایران آقا تو می توانی به آرزو های ما بخندی! بخند شاید حداقل کاری که برای این «وطن» انجام داده باشم خندان دن تو باشد…ایران جان اما تو بدان این ایران آقا که ۲۰ سال خاک در چشم من ریخت و هر موقعیتی برای هم سن و سال های ما مشتی خاک بود ایرادی ندارد … حالا که این ایران آقا با تنها خاکی در جیب مرا می خواهد روانه کند بدان از همین خاک درختی روییده که تا ابد سبز می ماند.
من از نسلی خاک خورده که گرد و خاک خواهد کرد.
(همدردیم با خاکی ترین و جنوبی ترین مردم غیور دنیا)
گشت هوایی وزارت ارشاد به زودی افتتاح می شود
با توجه به گزارشات ادبی رسیده مبنی بر اینکه : خورشید زیر ابر ها می رود و رویه سینه زمین باران می بارد
وزارت ارشاد برای تکرار تجربه موفقیت آمیز ارشاد زمینی خود در هوا در اقدامی نوآورانه گشت هوایی ارشاد را برای این سه تن در آسمان ایران راه اندازی خواهد کرد.
کرد
تویه این بهشت برزخی که دارم زندگی می کنم، جالبه که مفعول ها و خبر ها فاعل می شن :
مثلا : ما تظاهرات کردیم!
دیروز ما
تا چیان کودتا؟ چیان چیان تا بچینیم!
دل دل دل …
دلمردگی: نبینیش نلرزی، دلخوشی :ببینیش نلرزی، دلربایی :ببینیش بلرزی ، دلبری:نبینیش بلرزی
بیا به این استادا…
فیلم ترسناک دیده بودم،… بعده فیلم هم نمره ها اومد…احساساتم فوران کرد و این شد که …
اینجا دانشگاهه لعنتی شوخی نیستش خبری از نمودار و ارفاق زوری نیستش
اینجا خوابگاهه بخور تا خورده نشی اینجا نصف عقده ایین نصف وحشی
افتادن بچه ها اینجا بیداد میکنه روح دانشجو رو و زخمی و بیمار میکنه
همه کنار همن مشروطی و خرخون خفن توی امتحان همه میخوان تقلب ندن
از خشم و ترس به خودم دارم می پیچم ، فقط حرف دلم رو بزنم که…
داری مشروط میشی تو بيداري كابوس ببين
بيا باهم به اين استادا فحش ناموس بديم
نوشتن دیدگاه