فعلا
تا وقتی وردپرس از فیلتر خارج شود دراین آدرس khesht40.blogfa.com می نویسم.
بوسه ای لایق دستانت آرزوست
پدر داشتن و پدر بودن هر دو نعمت است، خوش بحال کسی که لیاقتش را داشته باشد و به پدری قبولش کنند.
ادای دین به برخی افراد زندگی کار دشواری است.
بهانه من بمان
آدم به یک دلیل می نویسه و به چند دلیل ممکنه ننویسه، دلیل نوشتن تا وقتی شروع نکرده ای فقط برای خودت اهمیت دارد اما برای ننوشتن از پسِ مدتی نوشتن باید که جواب داد، هم به آن فرد یا تفکری که بهانه کردی برای ننوشتن و هم به خودت، خودی که برای ادامه دادن دلیل میخواهد چون نوشتن از روی عادت بازی با کلمات است، کلماتی که فاقد احساس و اندیشه هستند.
دور تسلسل
می گردیم تا به خیال خود پیدایش کنیم، بعد دنبال عیبش می گردیم و وقتی رفت دنبال خاطراتش هستیم و باز تنهاییم.
آدمها عوض می شوند و فراموش می کنند که این را به هم بگویند*
به خاطر افزایش حجم کار، ناچار به کم کردن حجم حضور در نت هستم، تا مدتی علیرغم میل باطنی ام قادر به پاسخگویی کامنتهای شما نیستم، بر من ببخشایید.
هم اندیشی در عین تفاوت نظر
اگر از یک دریچه به مسائل نگاه نمی کنیم چه باک، زیبایی یک رابطه (دوستی، خانوادگی و یا…) در همین تفاوتهاست، بهتر نیست در عین با هم بودن هر کدام دید خود را داشته باشیم؟
*بین کشتن یک دوست و فروختنش، کشتن و کشته شدن را ترجیح میدهم.
درهم
-روز زنهایی که هرگز مادر نمی شوند، مادرانی که فرزندشان را از دست داده اند و نمی توانند مادری کنند، روز همه دختران، خواهران، همسران و مادران خجسته باد.*
-به پاس احترام به انسانیت و ایستادگی گرامی میدارم یاد مردی سبز را، ناصر.
-با نام گودول برای برخی دوستان نظر غیر مودبانه نوشته اند و مایه بسی خوشحالی که همان دوستان عزیز دلداری داده اند که میدانیم کار شما نیست.
شمال من
وفاداری مثلِ هر موضوع دیگه ای نِسبی هست اما وفاداری عقربه قطب نما به شمال ستودنی است.
آیش اندیشه
امروز حسابی باغچه ذهنم را شخم زدم، علفهای هرز را کنده، شاخه های اضافی را هَرَس کردم و شاخه هایی که زیادی پر و بال داشتن را چیده و سبک کردم اندیشه هایم را، اما هر چه تلاش کردم نتونستم عمیق شخم بزنم، خاطره ای پوشش داده بود، هر جا میرم دنبالم میکنه اینکه چرا اینقدر با من هست اصلا چرا هست، نمیدونم، فقط هست.
چشم اندازی دلنواز
وقتی هدفی را دنبال می کنی باید آماده باشی برای تحمل سختی، درد و رنج، ابتدا به نظر سخت بوده و فکر می کنی تحملش را نداری اما به مرور و با نزدیک شدن به هدف، بدون تحمل درد هم می شود به ادامه راه امیدوار بود، مخصوصا که ذره ای از حلاوت و شیرینی هدف را چشیده باشی.
-اگر حرف دلت را پنهان کنی ممکنه هیچ چیزی از دست ندهی اما باور کن چیزی هم بدست نمی آوری.*
مَجازی یا مُجازی
دوست مَجازی ام که مُجاز دیده ای بخوانمت، دوستت نیستم اگر فقط تائیدت کنم.
آیا مُجاز هستیم هر چه می خواهیم خود را نشان دهیم وقتی قرار است مَجازی باشیم؟
در این میان کسی آسیب نمی بیند بشرطی که در همان محیط باشیم، خود و تفکرمون را تزریق نکرده واصرار نورزیم، فقط کسی در این فضای محدود به خود حق میدهد به گونه ای دیگر دیده شود که در زندگی عادی کمبود دارد، برای سر پوش نهادن به کمبودهاتخریب نکرده، معلم نباشیم و موعظه نکنیم که در دنیای حقیقی همه ما بس شاگردی کرده ایم، باید که آستانه تحمل خود را بالاتر ببریم در قبال همه ناملایمات این فضا، که به نوبه خود می تواند نعمتی باشد یا زحمت.
من حق ندارم
من حق ندارم:حرف بزنم، نظرم را بگویم چون تو محدودم میکنی.
من محدود می شوم:با سرعت رانندگی نکنم چون برای بچه هایم بد آموزی دارد.
من بد آموزم: پس سیگار را تنها برای وسوسه نشدن پسرم ترک میکنم.
من ترک میکنم:استراحت روز جمعه را چون روز استراحت بقیه است، پس کار میکنم.
من کار میکنم:اما پول را نزد خود نگه نمی دارم تا به دیگران توهین نکرده باشم.
من توهین نمی کنم:پس تلفنم روشن وبه همه جواب میدهم و دیگران مجازند خاموش باشند.
من خاموش می شوم:مبادا دلِ کسی را بشکنم ولی بلندی صدای عزیزان را تاب می آورم.
من تاب می آورم:چون بیشتر از تو دوست میدارم، تو را، پس تن میدهم.
من تن می دهم:چون اینگونه شکل گرفته ام و این چنین خواسته ام، پس حق ندارم.
من حق ندارم:آری حق ندارم جون دوست میدارم دوست داشتن را تا مرز فرو ریختن.
این سیل به هر پویه قوی تر خیزد……….با چشمه و رودبارها خیزد
تا سوخته دشت آرزو سبز شود………..هر سدّ فراز را فرو می ریزد
رقص
سه سالی که شیراز بودم دوستی نصیبم شد که تعدادی ماشین آلات راهسازی و چند هکتاری زمین زراعی داشت، بارش زیاد باران موجب تعطیلی کارگاه و افزایش نگرانی اش میشد و کمبود باران باعثِ خرابی محصول کشاورزی و اندوه اش، خوبی زمانه به این است که رقصیدن با یک ساز را به مدتِ طولانی دوست ندارد.
کدامیک مطمئن هستیم در شرایطی دیگر تبدیل به چه موجودی خواهیم شد، همین که هستیم می مانیم؟
منِ مدعی که در یک جمع انگشت شمار توانِ مدیریت رفتارم را ندارم چگونه ادعای راهبری یک گروه یا حتی جامعه را دارم، به گمانم نبودنِ شاخ روی سرِ همه حکمتی دارد.