رویا پردازی

گاهی حسابی غرق رویا میشم و وقتی خودم رو بیرون می کشم تمام افکارم تا دقایقی خیس هستند از رویایی که در اون غوطه ور بودم و بعدش که بیرون میام و از فضای اون رویا خارج شدم کمی هم می لرزم . تازه می فهمم که دنیا رویا و خیالی که توش سیر می کردم چقدر شیرین و لذت بخش بوده و من الان اونجا نیستم و دقیقا توی واقعیت تلخ امروز هستم که از هیاهو اون خارج شدم و به رویای شیرین خودم پناه بردم .
مثلا همین امروز که مسیر شلوغ بود انداختم تو کمر بندی که تازه باز شده و از کنار کوه رد میشه .همینطور که داشتم تو جاده خلوت رانندگی می کردم رفتم تو رویای مسافرت های یه روزه تو دل کوه و دشت با ماشین آفرود . من همیشه عاشق یه ماشین آفرود گنده و قلچماق بودم ، تویوتا کالسکه ، پاژرو ، پاژن یا لندرور استیشن و حتی پاترول . غرق این خیالات شده بودم که لباس پلنگی با لکه های سبز به تن کردم با کوله پوشتی و پوتین های بلند سربازی به پام و یک دوربین عکاسی نشستم کنار آتیش و ماشینم کمی اونطرف تر پارک بود
از هوای نم نم بارون لذت می بردم و گرمای آتیش به دست و صورتم می خورد . بوی دود توی مشامم رو پر کرده بود و محو زیبایی جنگلی شده بودم که اونجا توقف کرده بود
رویای قشنگی بود . طبیعت گردی و  گشت و گذار تو جنگل و کوه و بیابون از آرزوهای منه ولی حیف که یه آرزو مونده.
نه وقتش هست نه پولش و نه پایه سفرش

خداحافظ

سلام

عمر ارشک به دنیا نبود و داره میره . اما منتظر مقصد نیست . ارشک مقصدی نداره . ارشک تموم شد و ازبین رفت .درست مثل یه فلسفه نهیلیستی

از این که یه مدت ارشک اینجا بود و دوستان خوبی هم پیدا کرد خوشحالم و از طرفی هم ناراحتم اما باید اینطور میشد

راه ارشک در این مسیر به بیراهه می رفت و پایانی نا معلوم

این آخرین پست ارشک هست اما آخرین پست این نویسنده نیست .

نیاز به تولدی دوباره و شروعی نو داشتم و ارشک اولین قربانی این تولد بود . ارشک قربانی شد تا دیگری متولد بشه با شخصیتی و هویتی جدید

این محفل دیگه اونقدر برای ارشک خصوصی نبود و اساس شکل گرفتن ارشک انزوا اون بود

خداحافظ

آدم باید انسان باشه

من همیشه انسان و نوع بشر رو خارج از گونه حیوانات نمیدونم . پستانداری که اگر یک سری مولفات رو ازش بگیری گاهی حتی پست از حیوان هم میشه
من تا حالا زیاد دیدم خر یا همون الاغ رم بکنه و به عبارتی از کنترل خارج بشه و جفتک پرانی کنه . آدم ها هم رم میکنن .گاهی وقتی که نتونن احساساتشون رو کنترل کنن و بی مهابا عصبانی بشن رم می کنن و مثل حیوونا لنگ و لگد پرت می کنن.
مثلا من خودم چند وقت پیش رم کردم و بالانس احساسیم به هم ریخت . آنچنان عصبانی شدم که چشم هام داشتند از حدقه میزدن بیرون و صدام درشت و غیر قایل مهار شده بود و به یکباره فنر کلاشنکیف دهنم در رفت و رگبار حرف هایی که شایسته طرف مقابلم نبود شروع شد ماهیچه های گردنم منقبض شده بودن و انگشت اشاره ام به شکل توهین آمیزی به سمت طرف مقابلم بود اما رم کردن به همینجا ختم نشد تنها چند ثانیه بعد که وقتی که دیدم اشک هاش سرازیر شده نا خودآگاه فهمیدم چه گهی زدم و اشک های منم سرازیر شد بی اختیار . بقلش کردم و عذر خواهی کردم . گریه کردم و عذر خواهی کردم و پروسه رم کردن و بالانس نبودن احساسات ادامه داشت . فرداش که تو جاده پشت فرمون داشتم سبقت می گرفتم و خیره به جلو پنجره ماشین جلویی بودم  به دیشب فکر میکردم اصلا خودم رو نمی شناختم من اون جونور دیشبی بودم یا جونور امروزی که الان دارم با تعجب به سیر اتفاقات دیشب فکر میکنم

واکنش پنجم

همیشه زندگی بر وقف مراد و خواست آدم نیست . همیشه حوادث به سمتی که ما می خوایم نمیرن و همیشه آدم ها اون چیزی که ما می خوایم رو انجام و بروز نمیدن و واکنش ها و حرف های مورد نظر ما رو نمی زنن
زندگی ما رو بین این چالش ها قرار داده . چالش بین موقعیت ها و شرایط و افراد و همه اون چیزی که خلاف نظر و فکر ما به پیش میره و فعل و انفعال داره
در مورد حوادث و اتفاقات و از این قبیل کسشعرا که بعضا سرنوشت هم اسمش رو بعضی افراد میزارن .زندگی ما رو بین این چالش ها بالا و پایین میکنه . اما من می خوام در مورد آدم ها صحبت کنم و متعقدم چالش ها بین آدم ها مسیرهای مهم زندگی ما رو مشخص میکنه .شما به تنهایی نمی تونی بگی این مسیر زندگی من هستش و بدون در نظر گرفتن انسان هایی که در راه تو هستند به اون مسیر برسی. هوش اجتماعی و هیجانی در این موقعیت ها و چالش ها نقش تعیین کننده ای در رسیدن شما به هدفتون داره. انسان ها می تونن پل ها و کلید های شما برای رسیدن به شرایط و موقعیت های بهتر باشن و هم می تونن دیوار ها و دره هایی برای قطع کردن و سد کردن شما برای رسیدن به اون چیزی که می خواین باشن . تنها این ها نیست . انسان ها می تونن روان و روحیه شما رو بسازن و هم می تونن شما رو به پست ترین شکل ممکن پایین بکشن با تاثیرات منفی که در روان و روحیه شما میزارن . همه بستگی به برخورد ما با چالش هایی که زندگی در نحوه مواجهه با انسانها برای ما قرار میده داره.
ارتباطات آدم ها جذاب ترین چیزیه که من بهش علاقه دارم و مدت هاست مجذوبش شدم . وقتی یه کسی تو شرایطی قرار میگیره که طرف مقابلش که مورد محبت و علاقه و عشقش به هزار دلیل قابل گفتن و غیر قابل گفتن قرار داره اونوقت رفتار و افکارش تفاوت هایی باهاش داره نخستین ضربه ها از نارضایتی در درون آدم به وجود میاد . چون ما ذاتا و غریضا دوست داریم همچی بر وقف مراد و نظر و سلیقه شخصی ما پیش بره و جلو بره . همه چیز رو اونطور که دلمون میخواد و دوست داریم میچینیم و تنظیم میکنیم و این نارضایتی طبیعی هستش اما نحوه واکنش به اون سوالی هستش که مدت ها منو درگیر کرده و این یادداشت مروری بر مکاشفات من در برخورد با این موضوع هستش
می تونیم این تفاوت رو از کنارش بی توجه رد بشیم که خب نتیجتا بی توجهی ما سه پیامد داره . یا فرد هم نسبت به رفتار ما بی توجه میشه و هر کس مثه گوساله کار خودش رو میکنه و زندگی بی شباهت به طویله نمیشه یا این بی توجهی واقعا به شکل بی توجهی پیش نمیره و روی هم نارضایتی های خورد تلمبار میشه و با قر زدن های ریز و درشت شروع میشه که خب پیامدهایی قابل پیش بینی خواهد داشت و یا بی توجهی ما باعث دلخوری و نارضایتی طرف مقابل میشه چرا که همیشه افراد اون چیزی رو که نشون میدن نمی خوان و گاهی فقط سعی در تبادل کد دارن و انتظار واکنش هایی خاص رو در قبال کارهاشون میکشن . یعنی این که مثلا می دونه تو از چی بدت میاد صاف همونو میکنه و منتظر یه واکنش خاص از توست و رفتار گوساله منشانه فرد قطعا پیامد رضایت بخشی رو به همرا نداره اما از بی توجهی که بگذریم واکنش بعدی مقوله ابراز نارضایتی و مخالفت هستش که خب چند حالت داره مثلا سر مسایل بی اهمیت لزومی بر آن نیست و یا اصلا به چشم نمیاد اما در صورت تکرار شما فردی بهانه گیر یا شاید عصبی و کم طاقت جلوه می کنید که این ها هیچ کدام صفات مثبتی نیستند بر سر مسایل مهم هم کار پیچیده تر میشه و یا باید یکی از طرفین اقناع بشه یا دعوا پیش بیاد و یا یکی در نهایت خفه بشه که ناچارا زبان در کون کرده و به مرحله قبل یعنی بی توجه و الگوریتم سه شاخه اون برگرده اما راه ها و حالت های دیگه ای هم هست مثلا صبر کردن و صبور بودن که سه نتیجه رو همراه داره اول این که باید بگم شما صبر میکنی تا یه اتفاق
پیش بیاد مثلا طرف از رو بره یا عوض بشه و یا شرایط متفاوت بشه که خب نتیجه اول اینه که شما رو متوقع میکنه یعنی انتظار داری در ازای صبری که پیشه کردی نتیجه ای خاص رو بگیری و در صورت عدم حصول نتیجه یا سرخورده میشی و یا به شکل عصبی واکنش نشون میدی نتیجه دوم اینه که ظرف صبر شما پر میشه و از طرف بی تفاوتی سرریز میکنه که خب به الگوریتم بی توجهی  مجددا شما رو ارجاع میدم و یا در نتیجه سوم ظرف صبر به سمت مخالفت سرریز میکنه و الگوریتم یاد شده و گفته شده مخالفت پیش میاد در اینجا ذکر یک نکته ضروری هست و اون این که هر چی این ظرف بی صاحاب صبر بزرگ تر باشه نتایج هولناک تر میشه که نتیجتا صبر به عنوان راه حلی همیشگی توصیه کردنش صحیح نیست اما واکنش های دیگه ای هم هست که بروز و ظهور پیدا میکنه که یکی از اون ها راه کلیشه ای و نخ نما شده و بعضا مملو از دروغی به نام درک کردن هستش که خب اگه بشه این اتفاق یعنی درک کردن بدون تمام این اتفاقات و فضای پوشالی و کلیشه ای اون به وجود بیاد افسانه ای شیرین شکل گرفته که پایانی گرم در شب ها و روزهایی پر احساس رو رقم میزنه اما معمولا قصه انقدر زیبا پیش نمیره چرا که درک کردن و مقدار اون بستگی به علاقه شما به فرد مقابل و شرایط اون و همچنین علاقه شما به دلایل مخالفتتون داره که خب منطق و احساس اینجا درگیر نزاعی دست جمعی میشن که خودخواهی و عشق و کینه های گذشته و هزار یار دیگه رو برای این نزاع جمع میکنند پس رسیدن به نقطه درک حقیقی خیلی سخته اما حالت و واکنشی از نوع دیگه ای هم هست و اون به نظر من ماجراجویی و کندو کاو در طرف مقابل هستش . اگر انسانی ماجراجو و منعطف هستید و یا حداقل فکر میکنید که اینطور هستید میشه این واکنش رو هم در موردش صحبت کرد . عده ای هستند که سفر می کنند تا مست کنند و پارتی کنند و سکس کنند . عده ای هم هستند که سفر می کنند تا فقط بخواین و استراحت کنند و ریلکس کنند و عده ای هم هستند تا فقط بگردند و گشت و گذار کنند و گروهی دیگه پا رو فراتر گذاشتند و وقتی مثلا به اصفهان یا شیراز یا مشهد سفر می کنند سعی می کنند به جاهایی برن که مردم اون شهرها خودشون میرن و غذاهایی بخورن که اون ها می خورن . به لحجه هاشون توجه میکنند و فرهنگ اون ها .قلیه ماهی و بریونی می خورن و شله قلمکار و دنیا رو در اون چند روز سفر با یه حساسیت و جذابیت خاصی سعی می کنند از دید مردم اون شهر و فرهنگ اون شهر ببینن . نتیجتا با اون فرهنگ و اون ملت بیشتر آشنا میشن و کمی از فرهنگ و عقاید چند ساله به خوردشان رفته فاصله میگیرند چرا که همیشه اینطور نیست که اون چیزی که ما فکر میکنیم خوبه خوب هستش یا مثلا اون چیزی که ما فکر میکنم خوش مزه ترین غذا هستش خوش مزه ترینه و باید دیگر چیزها و دیگر نظرات رو در حد معقول تجربه کرد و یا از دیدگاه اون ها هم دید و بهش فکر و توجه کرد . که خب طبیعتا این انسان ها که  قطعا هر کس اطراف خودش چند تایی برای مثال زدن داره انسان هایی با افکار باز و روشن . تاثیر گذار و قابل اتکا هستند . واکنش پنجم از همین دست هستش یعنی در مقابل مخالفت ها فکر نکنیم که وای دنیا بر سرمان خراب شد و باید کاری برای ساخت و ساز آن و یا ممانعت از خرابی آن بکنیم بلکه گاهی فکر کنیم و اجازه بدیم خانه بی سقف رو هم تجربه کنیم و آشیانه بی سقف رو تهدیدی برای خودمون نبینیم بلکه اجازه تنفس هوایی تازه از جنس عقاید و نظرات طرف مقابلمون رو هم بدیم .گاهی قرمه سبزی رو ترش تر از همیشه بخوریم . گاهی زرد بپوشیم و گاهی هم مثلا شماعی زاده گوش کنیم . گاهی سریال و فیلم های متفاوت رو ببینیم . بخدا هیچ آسمانی به زمین نمیاد . شاید خوشمون اومد از تجربیات جدید و اگر هم نیومد حتما انسانی منعطف تر و قوی تر از گذشته ای شدیم که فقط مرغ یکپا داشتیم و چدنی فکر می کردیم . تو این چند ساله درس و دانشگاه و علم مواد رو زیر و رو کردن یه مثال خوب همیشه تو ذهنم مونده و اون این که آهن هر چقدر پرکربن تر و چدنی تر و سخت بشه شکننده تر هم میشه اما فولاد با کربنی کم تر ناخالصی کمتر و انعطافی بیشتر فلزی مقاوم تر پر کاربرد تر و موثر تر و قابل اطمینان هستش. کل صحبت من همونطور که حتما متوجه شدین در مورد هر گونه رابطه و برخوردی با افراد نیست بلکه فقط در مورد روابط احساسی با کسی هستش که از تمامی فیلترهای شما گذشته و به طور جدی باهاش وارد رابطه ای جدی شدین .
من خودم همه واکنش های گفته شده رو تجربه کردم و از واکنش پنجم خیلی استفاده نکردم ولی قصد بیشتر امتحان کردنش رو دارم . به دو نتیجه اساسی و بنیادی رسیدم یکی این که تمام تاثیرات این واکنش ها به شکل عجیبی آینه گونه هستن و تاثیری دوطرفه داره و دوم این که همه این ها من رو بر سر مسایلی یا به بن بست کشانده و یا مساله رو پیچیده تر کرده به جز واکنش پنجم اما واکنش پنجم همیشه و همیشه اولین راه نیست و باید داخل پرانتز بگم همه واکنش ها قابل استفاده هستند و همه اون ها پایانی تلخ اونطور که ذکر شد رو به همراه ندارند.اما واکنش پنجم طرف رو شوکه میکنه سپس مجذوبش میکنه بعد اون رو شیفته شما میکنه و در آخر فرد رو با نتیجه فکری که در نگاه اول مخالف با شماست آشنا میکنه چرا که اون شما رو جلوش چشمانش میبینه و از همه مهم تر رابطه فدای مسایل پوچ و مخالفت های بی اهمیت نمیشه بلکه در واکنش پنجم مهم ترین نتیجه استحکام و گرمی رابطه هستش که در کانون قرار میگیره و شما رو انسانی منعطف تر و قابل اتکا تر می سازه . فراموش هم نباید کرد که این مسیری دو طرفه است و اگر این ادراک در طرف مقابل به وجود بیاد شما هم طعم اون رو میچشین . طعم این رو که شریک و طرف مقابل شما در مقابل حرکتی از طرف شما که فکر میکنید با اون مخالفه با رقبت و میلی عجیب و مثال زدنی جلو بیاد که احساسی دلچسب هستش
در آخر باید بگم تصمیم ما برای انتخاب واکنش مناسب و مدیریت احساسات و غرایض شخصی و ذاتی در موجهه با چالش های انسانی و عاطفی زندگی بیشترین تاثیر رو در لذت بردن ما از زندگی داره
ارشک -تابستان 93

با صد کیلو وزن

گشنمه ….
: با صد کیلو وزن گشنتم میشه ؟
آخ دستم . لهش کردی بابا
: با صد کیلو وزن دردتم میگیره ؟
آخ چی گرمه هوا ها !!!
: با صد کیلو وزن گرمتم میشه ؟
کولر رو خاموش کن سرما خوردم
: با صد کیلو وزن سرما هم میخوری ؟
سلام
: با صد کیلو وزن سلام هم میدی ؟
کوفت درد زهر مار . اصلا من یه صد کیلویی لال خر کسخول بی اراده ام . منتظر همین اعتراف بودی ؟
آره . دو نقطه دی
مرگ . دو نقطه دبل یو

96 کیلو

اولین روز مدرسه رو خداییش خیلی خوب یادم نمیاد ، یادم نمیاد چطوری پیش رفت و چی شد اما یه چیزای کم اهمیتی از اون دوران هنوز یادم میاد مثلا  یادم میاد که اون موقع ها صف ها رو بر اساس قد بچه ها مرتب می کردن  تا هم نظمی گرفته باشه و هم همه رو زیر نظر داشته باشن و هر کسی که پا کج گذاشت و شلوغی کرد حالشو بگیرن و یه کشیده آب نکشیده به قول خودشون مهمونش کنن البته من اصلا تو دبستان کتک نخوردم ، شاید به خاطر بابام بوده ،خلاصه از  اونجایی که من هم بچه نا آرامی بودم البته نه نا آرام نبودم فقط خیلی پر حرف بودم و همه چیز و همه کس رو در موردش حرف می زدم  و همیشه سوژه ای برای حرف زدن داشتم ، من رو همیشه میاوردم جلو صف چرا که یه طور بلقوه جای من اونجا بود . چون هم نیاز به مراقبت و چشم قره و تشر داشتم برای ساکت شدن و هم قدم کوتاه بود . بعضی سال ها هم کوتاه ترین بودم . یه بچه نیم وجبی عینکی ، بور با موهای لخت و شل و ول که به هیچ سمتی حالت نمی گرفتن همیشه اون جلو زیر آفتاب صبح ها و ظهر های حیاط مدرسه بودم  . همیشه توی کلاس اول سال نیمکت جلویی مال من بود . یه پسر بچه ریز و میزه تا دوران دبیرستان که در کنار ریزه میزه بودن دهشتناک هم چاغ شده بودم تا اینکه سال سوم دبیرستان بودم و همه اعضای خانواده نگران رشد من شده بودن و کوتاه موندن قد من نسبت به همه سن و سال های خودم توی فامیل و در و همسایه ، طی مدت همون سال و سال بعدش من چیزی در حدود 15 سانت قد کشیدم و از بابام هم بلند تر شدم و تا سال بعدش اصلا شده بودم یک نفر دیگه طوری که وقتی چند سال بعدش عکس های دوران دبیرستانم رو بهم نشون می دادن باورم نمیشد روزگاری هم تیپ و هیکلی اینچنین به غایت تخمی داشتم و تمام دوران دانشگاه بدون اندکی شکم و صاف و صوف و شق ترق مثل درست الف الفبا بودم و الان که به این فاجعه رسیدم قدر اون موقع های خودم رو می دونم . 76 کیلو بودم بدون 100 گرم بالا یا پاین و 50 گرم شکم تا این که دانشگاه تمام شد و کم کم سونامی چاقی و کچلی شروع شد و الان به مدت حدودا دو سال هستش که بنده با وزن 96 کیلو در خدمت خانواده محرتم و عیال مبارک هستم . نود و شیشی که انگار پدر سگ پیچ شده به برد و اسکرین ترازو . خیلی خیلی غیرت میکنه میشه 95 با چند گرمی اغماض اما کمتر عمرا نمیشه . اینو بخور اونو نخور همش کشک بود همش کسشعر محض گویا . وای چه دل پری دارم من . الان دیگه هیچ شباهتی به دوران دبستانم ندارم . دقیقا دو در سه شدم (مساحت 6 متر مربع ) ، تو اینه آسانسور که خودم رو میبینم با خودم می گم این با این غبغبه (یا شاید قبقبه یا شادم هیچ کدوم از اینا ) منم ایا ؟ این یارو که دو ایکس لارج پوشیده منم آیا ؟کی این شکلی شدم ؟ ای بیچاره زن بد شانس من که دوران 76 تایی من رو نداشت و الان باید این خرس رو تحمل کنه !!!

فکر کنم این پست جاش تو پریودی های ارشک باشه اما واقعا پریود نیستم وقتی دارم اینو مینویسم و میدونم که اینم دورانی هستش و این نیز بگذرد اما از 96 اصلا راضی و خوشحال نیستم

من یک بازاریاب هستم

همه فروشنده ها و بازاریاب ها  رو به چشم انسان های سریشی به یاد میارن که مثه چسب به تو می چسبن و یه کله مثه وروره جادو فقط زر میزنن و حرف می زنن و در مورد محصولشون توضیح میدن و التماس می کنن و تا ازشون چیزی نخری ولت نمی کن اما من این نیستم . من سعی میکنم متفاوت با این تصور عمومی جامعه در مورد فروشنده ها باشم
برای همه ما پیش اومده که تصمیم به خرید چیزی میگیریم و پا به خیابون می زاریم و میریم دنبال چیزی که می خوایم . بین چند تا فروشگاه قدم میزنیم ویترین ها رو میبینیم و وارد یکیشون میشیم . محصول مورد نیازمون رو یا پشت ویترین دیدیم و یا به داخل میریم و سراغش رو از فروشنده میگیریم اما چه چیزی سبب خرید ما از یک فروشگاه میشه . شاید محصول مورد نیاز ما رو بقیه هم داشته باشن. من تقریبا همیشه به این موضوع فکر میکنم هر وقت که میرم خرید و به نتایجی رسیدم که منو بیشتر از پیش عاشق کارم کرده
ما فروشنده های محصولات صنعت بیمه ویترینی نداریم چرا که محصول ما دیدنی و لمس کردنی نیست . ما تکه ای کاغذ می فروشیم که ظاهرش با کاغذ های دیگه فرقی نمیکنه اما دلیل این که کسی از ما خرید کنه چیه ؟ ویترین من کجاست ؟
ویترین من خودم هستم . خود من . چه ظاهرم چه کلامم چه لبخندم و چه شخصیت من . این ها همه ویترین من هستن . ظاهر یه بازاریاب همیشه باید مرتب و معقول باشه . کلامش باید گیرا و جاذب باشه . نگاهش نافذ و شخصیتش متین و آرام باشه . من اگر بخوام یه بزینس موفق و خوب رو در طی روز داشته باشم باید هر روز ویترینی زیبا از خودم داشته باشم . باید همه مسایل و مشکلاتم رو فراموش کنم و اونروز رو روزی نو بدونم بدون هیچ مشکلی . مردم به کسی که خودش غرق مشکلات و ناراحتی ها و استرس های جور واجور هستش اعتماد نمی کنن و این ها از ظاهر من خودشون را جیغ زنان نشون میدن . مردم به کسی می تونن اعتماد کنن شخصیتی گیرا مهربان و قابل اتکا و قوی و سرشار از اعتماد به نفس داشته باشه . وقتی من از آرامشی صحبت میکنم که بعد خرید بیمه عمر حاصل میشه باید این اعتماد از آینده و آرامش در من هم دیده بشه
آسون نیست اما دارم سعی میکنم به نقطه ایده آل خودم برسم و یک بازاریاب حقیقی بشم

تحمل کن تحمل کردنش سخته

یه سری ها هم هستند که فقط زر میزنن و زر می زنن و زر میزن
من تا به این سن نرسیده بودم نمیدونستم یه چینین عناصری هم در طبیعت خدا هستند . چیزهایی که تحمل کردنشون از خیلی چیزای چندش آوری که میشناسم و دیدم سخت تره
اینا هر چیزی دست هرکسی میبینن میگن وای عجب چیزیه ای کاش منم داشتن . اینا وقتی مستند میبینن یه کله فقط زر میزنن و حرف میزنن . حالا حدس بزن در مورد چی ؟در مورد مدل موی مجری فیلم مستند که داره توی جنگل و کوه راه میره و نتیجه تحقیقاتش زو میگه . به جای اینکه گوش بدن اون بد بخت چی میگه فقط زر میزنن . وای عجب موهایی داره . وای رنگ تاپش رو ببین . اه خدایا عقم میگیره . با نقش قاتل فیلم سون احساس همزاد پنداری میکنم وقتی اینا رو میبینم
اینا از هر چیزی ایراد میگیرن . به هر چیزی برچسب میزنن و انگ میچسبونن . از هر چیزی که میترسن یا خوششون نمیاد بالاش عیب میزارن و معدومش می کنن
اینا تحمل کردنشون سخته. اینا اصلا از ماهیچه نرمی کا اون بالا تو کاسه سرشون هست استفاده نمیکنن و فقط زر میزنن و زر . کی چی گفت ؟ کی چی کار کرد ؟ کی کجاست ؟ کی چی کجا ؟ هوق حالم به هم میخوره . ای کاش قوه شنوایی هم اختیاری بود و می تونستی گوشتو نسبت به این کسشعرایی که اینا تولید می کنن ببندی
خدایا کمکم کن

حس خوب

تو حال نشسته بودم و يه حال تخمكي داشتم . نمیدونم چرا ؟ چند روزي هست ميزون نيستم و يكمي ريب ميزنم . در حقيقت ريب هم نميزنم ولي نميدونم چمه ؟ اولش فرداي همون روزي بود كه بنزين رو گرون كردند . پشت ماشين نشسته بودم و يادم نمياد كجا مي رفتم . فكر كنم داشتم براي كاراي بيمه ميرفتم سرپرستي . استرس تموم شدن بنزين چهارصد تومني رو داشتم و زدن بنزين 1000 تومني . اونم با اين ماشين تخميه من كه صدي 11 بالا قورت ميده حروم زاده مفت خور . والا بخدا . نه شتاب داره نه راه ميره مثه آدم و كلي هم مفت بنزين ميسوزونه . درگير اين قبيل مسائل و حجويات (مثه سبزيجات ) و به قولي كسشعرا(کسشعرجات) بودم كه رسيدم پشت چراغ و رفتم كنار يه ماشين كشيده و پت و پهن كه عين يه وزغ خپل واستاده بود ولي خب از وزغ خوشگل تر بود چرا كه بنز بود و اونم نه يه بنز الكي پدر سگ سي ال اس بود . شايد واسه كسي كه اينو بخونه هم سي ال اس چيزي نباشه اما براي من كه هفت نسل اين ور ترم و هفت نسل اونورترم همگي كارمند و جيره خوار حكومت هاي گذشته و حال بوده و آينده خواهند بود سي ال اس برابري ميكنه با قيمت خونه اي كه يه كارمند بعد از 30 سال كار به علاوه ارزش افزوده اون تونسته بخره . البته شايد به اون قيمت برسه. خلاصه يه جوانك ريغو يا شايدم ريقو پشت سي ال اس معزز نشسته بود البته به لم شبيه تر بود . يه لحظه برگشتم به دل مشغولي هاي تخمي بنزيني خودم و با خودم فكر كردم آيا واقعا اين دوستمون به اين چيزا هم حتي فكر هم ميكنه ؟ خوشحال بودم كه تاحالا يعني تو اين دو هفته حدود 11 تا بيمه زدم و حساب و كتاب مي كردم كه خب اينا كارمزدش چقدر ميشه و اگه چقده ديگه بزنم چقدر ميشه و چقده بايد بزنم تا به چقدر درآمد برسه و بنزينم چه جوري ميشه و اينا  كه اين وزغ آلماني رو ديدم و كلا همه رو فراموش كردم . انگار برگشتم به نقطه صفر نه بابا زير صفر . نميدونم چقدر قبل صفر ولي خيلي عقب بود . البته تو جاهايي كه من مي چرخم از اين چيزا زياد مي بينم و هميشه با خودم ميگم نبايد توجه كرد . يادمه دفعه قبلي كه اينو گفتم با زنم داشتيم تو مدرس ميرفتيم و مي خواستيم بريم دربند كه اشتباهي پارك وي رو رد كردم و رفتم بالا دور بزنم . جاي دور برگردون يه بنزي ديدم كه تو يازي نيد فور اسپيد هم پولم نرسيده بود كه بخرمش و هرچي هم زور زدم تا با وايپر بگيرمش نتونستم تا داداش كوچيكم تونست و واسم بازش كرد . دقيقا همون بنز بود ولي خب با خودم ميگم همه زندگي اين نيست حداقل واسه من نيست . اين روزا انقدر هوا اينجا خوب شده كه دوست ندارم برم خونه و همش ميخوام بيرون باشم و قدم بزنم و از نور آفتاب لذت ببرم . كلا من آدم آفتابي و طبيعت دوستي هستم . كسي چه ميدونه شايد اصلا يه روزي رفتم تو يه گوشه اي از طبيعت توي يه غاري يا جنگلي يا كلبه اي گم و گور شدم . آخ حالم اصلا خوب نيست . آره اين روزا خيلي هوا اينجا خوب شده و امروز دست زنمو گرفتم و رفتيم بيرون شهر . يه جايي مثه لواسون يا فشم يا يه همچين چيزي  ولي تو شهر خودمون .عصر بود و افشين داشت ميخوند براي تو دلتگم و اينا . ماشين رو پارك كردم يه گوشه اي و كفش هاي سبز فسفري بانس كه واسه پياده روي خريده بودم رو پوشيدم و هيكل 96 كيلويي رو از روی صندلی تکون دادم و مجبور به پياده روي كردمش . قدم زديم و هواي تازه استشمام كرديم . ماشين ها از بقلمون رد ميشدن و ما يواش يواش شونه به شونه هم قدم ميزديم . كلي چيزاي جديد ديديم كه قبلا كه با ماشين ميرفتيم اصلا به چشممون نمي اومدن . جنگل كنار جاده . هواي پاك كوهستان و بوي كنده دود شده كه با عطر بهار و نم بارون در هم ميكس شده بودن . داشت غروب ميشد واوضاع  از اين هم سكسي تر ميشد . واقعا لذت زندگي براي من فقط همينه . همينه كه توي يك لحظه يكجا بدون دل مشغولي و با آرامش كنار عشقم قدم بزنم و از اين همه زيبايي هاي طبيعي لذت ببرم . سوار پاي خودم نه روي صدنلي 6 حالته و گرمكن دار و ماساژور دار كه البته عمرا از اون هم بدم نمياد. ولي با اين كه سوار پاي خودم بودم به خواست خودم بودم ولي حس بدي نداشتم كه هيچ لذت هم ميبردم . چيزهايي رو ديدم، جاهايي توجه ام رو جلب كرد، و از تماشاي مناظری لذت بردم، مناظری که كه قبلا ندیده بودم و حسشون نكرده بودم . اين بي وزني اين آرامش تو قسمتي از طبيعت كه هرچند دستمالي شده بود ولي  عالي بود . امروز دوست داشتم كه بيام و بنويسم ولي نميدونستم چي ؟ فقط مي خواستم بنويسم ولي نميدونستم به كجا برم و الان كه دارم از بالا به پايين ميخونم خوبه كه آخرش يه حس خوب بهم دست داد

شنبه ای که خیلی منتظرش بودم

شنبه یعنی فردا یعنی 16 فروردین 93 روز هستش که خیلی منتظرش بودم . واسم هیجان انگیز و جالبه . فردا من به عنوان یک کارآفرین به عنوان صاحب یک کسب و کار مستقل میرم سر کسب و کار خودم . اولین روزی که کلیدهای دفترم رو از بنگاه معاملات گرفتم و در رو باز کردم حس عجیبی داشتم . لامپ ها رو روشن کردم و رفتم گوشه ای ایستادم و به مغازه خالی نگاهم رو دوختم . ولی من اونجا رو خالی نمی دیدم . من در حقیقت داشتم اونجا رو اونطوری که دوست دارم باشه تصور می کردم . دو تا میز که به طور ال شکل کنار هم چیده شده بودن می دیدم . چند تا صندلی و یه میز و اسباب و وسایل پذیرایی که روی میز بودن . صدای سماور رو میشنیدم که آب رو تازه جوش آورده بود و زنم رو میدیدم که پشت کامپیوتر نشسته و داره حساب ها رو وارد میکنه . ساعت دیواری رو به روی من بود و داشت 12.30 رو نشون می داد و قابی که مامان اولین روزی که اومده بود دفتر کادویی آورده بود  و من در حالی که با پیراهن و شلوار پارچه ای روی لبه میز لم داده بودم و تلفن به دست مشغول صحبت کردن با مشتری اونطرف خط بودم . من اینو می دیدم توی مغازه خالی . از اون روز حدودا 15 روزی می گذره و من فقط تونستم یک روز برم و میز و یه خورده اثاثیه ببرم و بقیه روزها مجتمع تعطیل بود و کار و کاسبی ها هم ول معطل . از کار نکردن و یک جا موندن خسته شدم دیگه و واسه فردا خیلی منتظرم ، منتظرم مثه بچه ای که اولین روز مدرسه رفتنش هستش ، آره من خیلی واسه اولین روز مدرسه هیجان داشتم . به نظر من مرد بدون فعالیت و بدون انرژی مرد نیست و باس گذاشتش گوشه چارچوب در و در رو مجکم بست تا له بشه . به نظر من مرد بدون کار و فعالیت مثه مرداب میشه . لجن میشه ، بوی گندش همه عالم رو بر می داره و محل تجمع هزار جور کثافط و آلودگی میشه ، مرد باس مثه رود باشه ، سرحال، سر زنده و شاداب و پر انرژی و تاثیر گذار. به قول رضا (شهاب حسینی ) تو فیلم حوض نقاشی که میگه مردی که کار نکنه مثه خودکاریه که ننویسه خب خشک میشه