رقص واژه ها را دیده ام
اشک چشم ها را به تصویر کشیده ام
و تمنای با تو بودن و ماندن را نیز به زنجیر
کی تمام می شود سال های بی تو نفس کشیدن ؟
همیشه بهترین ها را برایت خواسته ام
دل َ ت سرشار از عشق
دنیای َ ت مملو از آرامش
و آسمان نگاهت پر از شهاب سنگ های آرزو
بخوان آوازه خوان دشت تنهایی
که می دانم این بار
شانه های مهربانی را یافته ام
که سر بر بالینش
هزاران پادشاه را در خواب خواهم دید
و به وقت بیداری
میهمان لب هایش خواهم شد
ببار در موسم بهار
تا نارنجی که آبستن ِ شکوفه های بسیار است به بار بنشیند
و دامنت را
به عطر وجودش میزبان باشد
آری
برای تو می خوانم
برای چون تویی که
زندگی را به نامَ ت برای چشم هایم سرمشق گرفته ام
15-01-1392
نه می بارد تا به بهانه ی دل تنگی هایش ، دریچه ی دلم باز شده بغض هایم را بشکافم و نه کنار می رود تا همچو زمان کودکی شهاب سنگی را رصد کنم
دلم گرفته … چرا نمی فهمد ؟
خاصیت ابر به باریدن است وگرنه این گرفتگی را دل من هم دارد …
یک بغل آرامش ، یک بقچه نوازش و یک نگاه منتظر می خواهد شاید …
تا تو یک دنیا فاصله هست
و من
نه توان پریدن دارم که در گوشت نجوا کنم همه ی آنچه را که باید بر شانه های عزیز از دست رفته می خواندم
و نه صدایی در حنجره تا همه ی دردهای به جا مانده از جبر روزگار را فریاد زنم
ببار
که همه ی امید من ، نوشتن زیر رگبار بی امان توست تا رد اشک هایم چشم هیچ عابری را نقاشی نکند …
همین
دوستی به زایش ِ واژه ها نیست
به دستانی ست که به وقت نیاز جای آوار شدن برایت لالایی ِ عاشقانه بخوانند
همین
به نگاه تو
که در پس ِ لبخند ِ شیرینت گم می شود
و به دستان تو
که وجودم را آبستن بهاری دیگر می کند
می اندیشم …
شاید این بار سهم خیالم
بوسه ای از لبان زیبای تو باشد
آرام
دستانم را به گونه هایم نزدیک میکنم
آخر می دانی
جای بوسه هایت هنوز هم گرم است
شاید با لمس لبانی که روزی گونه هایم را بوسید
دل بی تابم گرم شود
و تو
این زیباترین مخلوق خدا
این روزها چشمانم را ابر غم
و دستانم را سکوت واژه ها فرا گرفته است
به انتظار نشسته ام تا باران رحمت از گوشه ی چشمانت سرزمین خشک و بی حاصلم را طراوتی بخشد
و من
بی واهمه از دنیا
تن عریانم را مهریه ی چشمانت کنم
و لبانم را شیربهای دستانت …
همچو امواج خروشان دریا که بی مهابا بستر خویش را در آغوش میکشند
رها شو
در آغوشی که ازآفتاب، حرارت و از شب ، آرامش بسیاری با خود به یادگار دارد
شکایت نمیکنم از تو .
جبر روزگار مرا به تباهی کشاند . کاش قسمت و حکمت این دنیا هم سهم من می شد . به هر آنچه که دویده ام و نرسیده ام وصله ی لیاقتش را ندارم چسباندند . پای حکمت و قسمت را به میان کشاندند تا دهانم را ببندند . دهان که بسته شد چشم ها فارغ التحصیل مدرسه ی اشک شدند . باز هم پتکی از آسمان بر سرم فرود آمد که : صبر را چه می شود ؟ هرچه خواندمش که ایوب نیستم ، بفهم ! چیزی عایدم نشد . جز مشکلاتی که هر روز همچو کوه از گوشه ی تقدیرم سر به آسمان رساندند و تا ناکجا پیش رفتند .
آری
شاکی َ م از دل ِ خالی از خودم
شاکی َ م از او که لجبازی پیشه کرده هنوز هم تو را دوست می دارد
نمی دانم با آن همه ظلمی که چشمانت ، دستانت و زبانت در حق او روا داشتند باز چرا تا نام تو را بر زبان می آورم بی اختیار راه گلویم را می بندد
چه سری در میان است که هنوز هم با نام تو مست می شود ؟
چه کنم که دست از خیال و رویایم برداری ؟
چه کنم که برای همیشه نام تو در شفق ِ آرزوهایم محو شود ؟
زندگی بی تو یعنی میخانه ی خالی از می … یعنی آسمانِ خالی از ستاره … یعنی لب های منتظر یعنی زمین بدون باران
زندگی را ، یکی ، خالی از او برایم معنا کند …. لطفا
همین
آغوشم باز است و چشمانم بسته
تا لحظه ی گم شدن در این آسمان
شرم هیچ احساسی تو را نیازارد
آغوش تو سهم من است
مبادا وعده ی دیدارش سهم دیگری باشد ؟
ساده می گویم
دم از شراب مزن
لبهایم را
جز به شهد لبانت
با هیچ معجون دیگری غسل نخواهم داد
همین
عشق با طمع بیگانه است و عاشق را با آز کاری نیست
آغوش که می گشاید بی چشمداشت است و بی منت
آسمان خیالش فراخ است برای پرنده ای که بی مهابا بال می گشاید
تا آزادانه
اسرار ناگفته را فریاد زند
چشمانش قادرند لیلی به جنون رسیده را تا مرز آرامش پیش برند
دلش
همچو کویر پاک است و درونش از چشمه ی محبت ، جوشان
سر به زیر افکنده خیالت را به تصویر می کشی که چه ؟
غرق شو در آغوشم
تا نشانت دهم آن هنگام که سخن از رنگ عاشقی ست
تنهایی چقدر بی تابی می کند

Welcome to WordPress.com! This is your very first post. Click the Edit link to modify or delete it, or start a new post. If you like, use this post to tell readers why you started this blog and what you plan to do with it.
Happy blogging!